خاطرات زندگی صبحی: وقتی بهایی بودم

1,298

وقتی من بهائی بودم

وقتی هنوز در آئین بهایی بودم، بارها با خود اندیشیدم که چرا با وجود اعتبار، منزلت و مقامی که داشتم—همان چیزی که برای بسیاری از بهائیان نهایت آرزو بود—دست از همه چیز کشیدم و خود را در دل رنج و آوارگی افکندم؟ چگونه کسی که می‌توانست مایه افتخار هر خانواده بهائی باشد، آگاهانه آوارگی، طعن، دشنام، گرسنگی و بی‌خانمانی را به جان خرید؟ آیا عقل از کف داده بودم که چنین جایگاهی را رها کردم و به استقبال مصائب رفتم؟ پاسخ این پرسش‌ها را باید در سیر تحول درونی‌ زندگی صبحی جست‌وجو کرد؛ در آن‌چه بر من گذشت و مرا به بازنگری در باورهایم واداشت.
به‌تدریج، با مطالعه و تأمل بیشتر، و نیز مشاهده نوع زندگی برخی از بهائیان و دیدن تضاد میان احکام و رفتارها، تردیدهایی در من شکل گرفت. بعدها این تردیدها به دلتنگی‌هایی بدل شد که گاه با هم‌مسلکانم—آنان که حالاتی مشابه من داشتند—در میان می گذاشتم…

زندگی صبحی در آینه قصه گویی رادیو

نام «فضل الله صبحی» مشهور به «صبحی» از پیشکسوتان ادبیات کودکان و نوجوانان ایران و گرد آورنده قصه های فولکلوریک ، نامی آشنا برای همه ادب دوستان ایران است. بچه های چند نسل قبل با صدای گرم او و قصه هایش در رادیو بخوبی آشنا هستند. او نزدیک به بیست و دو سال در رادیو علیرغم فشاربعضی از مسئولان رژیم حاکم ( از سال تأسیس رادیو از چهارم اردیبهشت 1319 تا هنگام مرگ در هفدهم آبان 1341) به اجرای برنامه مشغول بود و برنامه اش مقبول همه مردم ایران به شمار می رفت. از این پژوهشگر، یازده اثر چاپ شده در زمینه ادبیات و دو اثر در زمینه اتو بیوگرافی و بهایی پژوهی به جا مانده است و چند اثر چاپ نشده.
او در یک خانواده بهائی چشم به جهان گشود و در همین فرهنگ بالیدن گرفت و به جوانی پر شور در تبلیغ بهائیت تبدیل شد که به قول خودش می خواست همگان را بهائی ببیند. مراحل ترقی را تا بدانجا طی کرد که به مقام کتابت و همنشینی با عبدالبهاء در خلوت و جلوت و در سفر و حضر نائل شد. مقامی که آرزوی هر بهائی بود و به خاطر همین مقام مورد تکریم و احترام شدید بهائیان قرار داشت. الواحی در مدح او به قلم عبدالبهاء صادر گردید که بر اعتبار و مکانت او افزود…

عوامل تحول زندگی صبحی در بازگشت از بهائیت

سوال اصلی این است:
براستی چه شد که او به همه این اعتبار و متزلت و مقام، پشت کرد و دست از آئین بهایی کشید و خود را به شدید ترین رنج ها در افکند و آواره کوی و خیابان کرد و رنج طعن و دشنام و آزار و اذیت و گرسنگی و بی خانمانی را به جان خرید؟ آیا عقلش معیوب گشته بود که چنین مقامی را که منتهای آرزوی هر بهائی بود و برای هر خانواده بهایی و حتی اعقاب آنها موجب افتخار و بالیدن بود رها کرده و در اوح مصائب بنشیند؟
کالبد شکافی و انگیزه یابی این دگر گونی را باید از زبان خود او پیگیری نمود…
رشته سخن را به دست خود او می دهیم:

« …به مرور و بر اثر مطالعه و تفکر بیشتر و نیز مشاهده نوع زندگی بعضی از بهائیان و دیدن تناقض بین احکام و دستورها و اعمال مردم، تردیدها و بعد ها نیز دلتنگی ها یی به سراغم آمد به طوری که گاه این حالت ها را با بعضی هم مسلکان که حالاتی شبیه خودم داشتند در میان می نهادم. اما این اندیشه ها در ما لغزشی پدید نمی آورد چه از روز نخست بزرگان دین پیوسته به گوش پیروان خود می خواندند که آزمایش خدایی بزرگ است و دستی دستی چیزهایی پیش می آورد تا هر کس سزاوار این دستگاه نباشد بیرون برود ( ! ) و همه اینها برای آزمایش بندگان است. از اینرو پیروان کیش بهائی هر چیزی را که با خرد و رأیشان درست در نمی آمد می گفتند برای آزمایش ماست(! ) … روزها گذشت، ماه­ها سپری شد و سال­ها به سر آمد و هر دم دلتنگی من بیشتر می شد… »
در اشارات زندگی صبحی دقیق می شویم:

1- مطالعه و تفکر بیشتر
2- مشاهده نوع زندگی بعضی از بهائیان
3- دیدن تناقض بین احکام و دستورها و اعمال مردم
تردیدها و دلتنگی های برای او پدید آورده بود اما او خود را بر اساس تلقینات قبلی مبلغان و مربیان در معرض امتحان دیده آن تردید ها را در درون خود سرکوب می نمود…

حسب و نسب و نشو و نمای زندگی صبحی

زندگی صبحی در بستری از باورهای بهائی آغاز شد؛ در خانواده‌ای که هم از سوی پدر و هم از طریق مادر، پیوندی عمیق با بهائیت داشت. تربیت او از همان کودکی در فضای این آئین شکل گرفت و احترام خانوادگی‌شان نیز به‌واسطه نسبت با یکی از همسران بهاءالله، جایگاه ویژه‌ای میان بهائیان برایشان رقم زده بود. صبحی خود این بخش از زندگی‌اش را چنین روایت می‌کند:

«نیای من، یکی از دانشمندان مسلمان به نام حاج ملا علی‌اکبر بود که در شهر کاشان، در محله پنجه‌شاه زندگی می‌کرد. همسرش از پیروان آئین بابی بود، اما باور خود را در خانه شوهر آشکار نمی‌ساخت.

با این‌حال، چهار پسر و دو دختر از او داشت و پس از درگذشت نیایم، آن زن فرزندان خود را ابتدا به کیش بابی و سپس به آئین بهائی درآورد. او به بهانه سفر حج، همراه داماد و یکی از فرزندانش ابتدا به مکه و سپس به عکا رفت. این را هم بدانید که یکی از زنان بهاءالله—میرزا حسینعلی، رهبر بهائیان—که گوهرخانم نام داشت و در میان بهائیان به «حرم کاشی» شناخته می‌شد، برادرزاده مادربزرگ من بود. از همین رو، بهاءالله از زبان زن کاشی خود، مادربزرگم را «عمه‌خانم» و پس از سفر حج، «حاجی عمه‌خانم» می‌خواند.»

این پیوندهای خانوادگی، بخش مهمی از زندگی صبحی را شکل دادند؛ نه‌تنها در جایگاه اجتماعی‌اش، بلکه در مسیر تربیتی و آموزشی‌اش نیز تأثیرگذار بودند.

پدرم، محمدحسین، که عبدالبهاء او را «میرزا حسین» و «ابن‌عمه» خطاب می‌کرد، کوچک‌ترین فرزند خانواده بود و در تهران ازدواج کرد. همسرش بهائی بود، اما باور خود را پنهان می‌داشت و در نهان، فرزندانش را به آئین بهائی درآورد. همه دخترانش را نیز به شوهران بهائی سپرد.»

«در شش‌سالگی، نزد پدرم کتاب «ایقان» را می‌خواندم؛ دفتری که به گفته بهائیان، بهاءالله در پاسخ به پرسش‌های دایی سید باب نوشته است. بعدها مرا به آموزشگاه «تربیت» بردند؛ مدرسه‌ای که بهائیان بنیان نهاده بودند و بیشتر خویشاوندان ما نیز در آنجا تحصیل می‌کردند.»

این روایت‌ها، بخش‌هایی از زندگی صبحی هستند که نشان می‌دهند چگونه او در دل یک ساختار مذهبی رشد کرد؛ ساختاری که بعدها با تأمل و تجربه، به بازنگری در آن پرداخت و مسیر متفاوتی را برگزید.

فضل الله صبحی در ردای مبلغین

اما زندگی صبحی و رویکرد تربیتی او چنانکه خودش ترسیم کرده در فضای خاص و محدود و یک­سو نگر و نزد معلمان بهائی شکل گرفت که در نتیجه از او مبلغی ساخت که جز بهائیت را حق نمی دید و با ترفند های تبلیغی که آموخته بود می توانست جوانان غیر بهائی را بسوی کیش خود متمایل سازد:
«…چند سالی گذشت . من در آن آموزشگاه ، دانش ها می خواندم و در بیرون آموزشگاه در نزد بزرگان بهائی، رازهایی از کیش و آئین تازه فرا می گرفتم و خود را آماده می کردم که به جان مردم بیافتم و آنها را به این کیش بخوانم. استادان من در این رشته، میرزا نعیم سدهی اصفهانی، فاضل شیرازی، میرزا عزیز الله خان مصباح و شیخ کاظم سمندر قزوینی بودند. در میان شاگردان ایشان من سر پر شوری داشتم و بسیاری از سخنان بهاءالله و عبدالبهاء را از بر کرده در انجمن ها می خواندم و سخن پردازی می کردم. در آموزشگاه نیز، هم­شاگردی های خود را به کیش بهائی راهنمائی می کردم و در این راه چند بار چوب خوردم…»

ترفند های تبلیغی بهائیان

در بخشی از زندگی صبحی، او با صراحت از شیوه‌های تبلیغی دوران جوانی‌اش سخن می‌گوید؛ زمانی که با شور و یقین، بهائی‌گری را تنها راه حق می‌دانست و با مهارت‌هایی که آموخته بود، می‌توانست دیگران را به بهائیت جذب کند:

«رفته رفته دانشم در این روش چنان شد که با هر مسلمانی که روبرو شدم و گفتگو می کردم درمانده می شد و ناتوانی می نمود و چنان گمان می کردم و می کردیم که از روز پیدایش گیتی تا کنون کیشی و آئینی چون این آئین پدید نشده و هر پانصد هزار سال یک بار چنین کیشی پدیدار می شود که همه دستورها و فرمان هایش با ترازوی خرد برابری می کند و برای آسایش مردم گیتی بهتر از این ، راه و روشی نیست.» (!) و چنان در رگ و ریشه ما این اندیشه ها جا گرفته بود که نمی خواستیم جز این چیزی بدانیم و هیچ آوندی را نمی پذیرفتیم و در این کار تردستی هایی داشتیم : چنانکه با هر گروه و تیره ای چنان سخن می گفتیم که با پذیرفته او جور در بیاید و چون با آن ها که ما رو به رو می شدیم نه از آئین مسلمانی آگاه بودند نه از نیرنگ های ما که برای پیشرفت این کیش آنها را روا می دانستیم . سخنان ما در آنها می گرفت و می توانستیم گروهی را به این کیش در آوریم.»
دقت در بعضی اشارات زندگی صبحی پرده از اسرار تبلیغی آن روزگار مبلغان بهائی بر می دارد:
معرفی بهائیت به هر کسی مطابق افکار و روحیات او به نوعی که با فرهنگ او جور در بیاید و راحت آن را بپذیرد:
«با هر گروه و تیره­ای چنان سخن می گفتیم که با پذیرفته او جور در بیاید»
یعنی نفوذ در نظام فکری هر کسی از راه مقبولاتش با ترفند هایی خاص و به تعبیر خود صبحی «نیرنگ هایی که برای پیشرفت این کیش روا می دانستیم » … آن هم برای کسانی که از آئین مسلمانی به درستی آگاه نبودند و اطلاعات چندانی از متون و آموزه ها نداشتند و لذا آن ترفند ها در آنها مؤثر می افتاد و به این ترتیب به آن کیش متمایل می شدند …

تجربیات سفر زندگی صبحی

پدر صبحی وقتی دلتنگی و تردید و سرد شدن پسرش را در بهائیت مشاهده کرد تصمیم گرفت او را به سفر بفرستد تا بلکه هم حال و هوای او عوض شود وهم تردیدهای او بر اثر دیدن هم­کیشان در شهرهای دیگر بر طرف شده دوباره به آن شور و حال قبلی باز گردد. اما در این سفرهای زندگی صبحی چیزهایی از وضعیت بهائیان و مبلغین مشاهده کرد که نه تنها تردیدهایش را ذوب نکرد بلکه بر دلتنگی هایش افزود:

«…به ناچار پدرم مرا با یکی از دوستان زردشتی که برزو نام داشت و در قزوین خانه گرفته بود بدان شهر روانه کرد. چهل روز من در میان بهائیان قزوین به سر بردم و چیزها دیدم که به گفتن در نمی آید…چون به عشق آباد رسیدیم در گوشه مشرق الاذکار، نمازخانه بهائیان، که ساختمانی با شکوه و زیبا و باغی و گلستانی دلگشا داشت خانه گرفتیم و دوستان به دیدن ما آمدند… در این شهر و دیگر شهرهای مسلمان نشین همه بهائیان آزاد بودند و فرمانفرمایی روس تزاری دست آنها را در هر کار باز گذاشته بود چنانکه به نام مشرق الاذکار نماز خانه ساخته بودند و از روز نخست که از گوشه و کنار کشور ایران مردم در آن شهر گرد آمدند، زهر چشمی از مسلمانان گرفتند. در عشق آباد بسیار به من بد گذشت. زیرا گذشته از اینکه به نام ترک و فارس، بهائیان هر روز به سر و مغز یکدیگر می کوفتند. [ بهائیان آنجا ] دچار خوی های بد بودند و میان مبلغ ها هم هر روز جنگ و زد و خوردی بود… در شهر مرو بار دیگر سید اسد الله [از مبلغان مشهور بهائی] را دیدم و هر روز و هر شب درباره تاریخ کیش بهائی سخن ها می آموختم ولی درمی یافتم که او بسیار چیزها می داند که از گفتن آنها دریغ می کند و چنین می پندارد که اگر من از آنها آگهی یابم در کیش بهائی سست می شوم…»

در بخشی از خاطرات فضل الله، وی از شیوه‌هایی می‌گوید که در دوران تبلیغ آموخته بود؛ بخشی مهم از زندگی صبحی که نشان می‌دهد چگونه باورهای مطلق و روش‌های اقناعی، او را به مبلغی پرشور بدل کرده بودند:

«در تمام این سفرها کار ما تبلیغ برای بهائیت بود اما البته کمتر نتیجه ای به دست آوردیم. آنچه در این میان دریافتم آن بود که در آن سرزمین فراخ چون بهائیان آزادی داشتند و کیش و آئین خود را نهان نمی کردند و رفتارشان ستوده دیگران نبود با آنکه فرمان­روایان روس کمک شایانی به آنها می کردند و دست آنها را در هر کار باز گذاشته بودند و سخنگویان زبر دست به آنجا آمد و شد داشتند، با این همه نه تنها کسی بهائی نشد بلکه بسیاری هم از بهائیگری برگشتند و چند تن هم دو دل ماندند.»

رفتار بهائی زادگان در مسیر زندگی صبحی

در روایت زندگی صبحی با تحلیل های جالبی از یک ترفند تبلیغی بهائیان آن روزگار در توجیه رفتار های ناپسند برخی هم­کیشانشان در جهت محکوم نمودن مسلمانان مواجه می شویم:
«در ایران در آن روزگار هر گاه کسی به بهائیان خرده گیری می کرد که چرا شما گرفتار خوی های نا پسند و کارهای زشت هستید پاسخ می شنید که ما این ها را از زمان مسلمانی، که دین پدران ما بود، ارمغان آورده ایم و بی گمان فرزندان ما چنین نخواهند شد. [آنان] مردمی راست گفتار و درست کردار، از دروغ و ناسزا بیزار، نیک­خواه همه مردمان، اندوه خور بیچارگان، پرورش دهنده جان وتن آدمیان خواهند شد و به زودی خواهید دید که روی زمین فردوس برین می شود. ولی در عشق آباد این سخن بیهوده در آمد. زیرا ما کسانی را دیدیم زه و زاد سوم بهائی بودند ولی در ناپاکی و تباهی مانند نداشتند. در تاشکند نیز وضع بدتر از آن بود. بهائیان آن مرز و بوم همه آنهایی بودند که از ایران بدانجا آمده بودند و از مردم شهرها کسی بدین آئین در نیامده بود جز در سمرقند که یک نفر افغانی را به ما بهائی شناساندند.

در تاشکند هم چند زن روس هر جایی دیدیم که شوهر ایرانی داشتند. در تاشکند بیشتر بهائیان آنهایی بودند که کردار و رفتارشان پسندیده بهائیان عشق آباد نبود و آنها را رانده بودند و شماره شان از بهائیان بخارا و سمرقند بیشتر بود. ببینید آنها دیگر چه بودند که بهائیان عشق آباد آنها را از خود رانده بودند! گزارش جنگ و ستیز بهائیان عشق آباد را در «کتاب صبحی» نوشته ام و اکنون دوباره گوئی نمی کنم…»

منشی گری صبحی برای عبدالبهاء؛ از افتخار تا تردید

صبحی تصمیم می گیرد به دیدار عبدالبها برود تا از نزدیک بتواند تحقیقش را کامل کند و بر تردید ها فائق آید. این آرزو در زندگی صبحی اینچنین برآورده می شود:
«در آن روزها از عبدالبهاء بار خواستیم. دستور داد که ازراه مصر و فلسطین به حیفا بیایید. نخستین کاروانی که از تهران آهنگ آن سوی نمود کاروان ما بود. با آنکه تحصیل جواز عبور و تذکره راه به سهولت ممکن نبود به محبت و همت آقای نعیمی، گذشته از جواز، توصیه نیز از سفارت انگلیس دریافت شد…سر انجام انتظار به سر رسید و ما به مقصد رسیدیم و وارد خانه عبدالبهاء شدیم…
بهائیان که به دیدار عبدالبهاء به حیفا می رفتند نه روز یا نوزده روز بیشتر دستور ماندن در آنجا را نداشتند و این روزهای اندک برای بررسی بن و پایه پاره ای چیز ها درباره این کیش و بزرگان آن افتادگی بس نبود. به ویژه که سه چهار روز را در عکا و روضه مبارکه برای دیدن خانه و آرامگاه بهاء می گذراندند و یکی دو روز هم به دنبال کارهای خود می رفتند و چون آرمان هم، جز دیدن عبدالبهاء و( آرامگاه و بوسیدن آستانه [بهاء] چیز دیگر نبود ، به همین اندازه دلخوش بودند و به راستی هم جز این سزاوار نبود. زیرا بسیار ماندن و آشنا شدن با خوی و روش عبدالبهاء ونزدیکانش، پیروان ساده دل را از آن پاکی و دلباختگی که داشتند برکنار می نمود و آنها را سست پیمان می کرد و به همین روی بود که بهائیان حیفا و عکا، دلبستگی بهائیان دور افتاده او را نداشتند و گروشی چندان نشان نمی دادند و او را راز دان نهان­خانه دل خود نمی دانستند.
من شب و روز در این اندیشه بودم که چگونه می توانم چند ماهی در اینجا بمانم و چنانکه دلم می خواهد از نزدیک، بررسی در کارها کنم و بر آنچه نمی دانم آگاه شوم. آنگاه به طور اتفاقی، از طرف عبدالبهاء نامه ای برای دیگری نوشتم. عبدالبهاء وقتی نامه را خواند خط من مورد پسندش افتاد. پیشتر نیز که در یکی دو نشست، صوت مرا شنیده و پسندیده بود. در نتیجه از من خواست که در حیفا بمانم و منشی مخصوص او شوم…»

چرا زائران بهائی بیش از 9 روز در عکا نمی مانند؟

خاطرات زندگی صبحی از راز مهمی پرده برمی دارد: مشاهده خوی و روش عبدالبها و نزدیکانش از نزدیک، پیروان ساده دل را از آن پاکی و دلباختگی که داشتند برکنار می نمود و آنها را سست پیمان (عبارتی که تشکیلات برای افراد متزلزل در بهائیت به کار می برد) می کرد به همین خاطر بود که به شهادت او بهائیان حیفا و عکا که از نزدیک با عبدالبهاء و نزدیکانش در تماس بودند، دلبستگی بهائیان دور افتاده را نداشتند و گروشی چندان نشان نمی دادند و او را راز دان نهان­خانه دل خود نمی دانستند. حتی امروز هم بهائیانی را که با برنامه ریزی قبلی برای زیارت به اسرائیل می برند بیش از نه روز در آنجا نگه نمی دارند و اجازه تماس به آنها نمی دهند تا با اعضای بیت العدل و تشکیلات بهائی در آنجا از نزدیک روبرو نشوند و پرس و جو ننمایند تا بر اساس همین سخن صبحی، سست پیمان نشوند!

او تاکید می کند که :
«بهائیان که به دیدار عبدالبهاء به حیفا می رفتند نه روز یا نوزده روز بیشتر دستور ماندن در آنجا را نداشتند و این روزهای اندک برای بررسی بن و پایه پاره ای چیز ها درباره این کیش و بزرگان آن افتادگی بس نبود…»
آری! مشاهده از نزدیک در فرصت کافی برای بررسی بن و پایه مطالب یک کیش و بزرگان آن می تواند راهگشا باشد. چیزی که فرصت آن را در اسرائیل به زائران بهائی نداده و نمی دهند…

فرصت استثنایی در زندگی صبحی

صبحی که مترصد یافتن فرصتی برای مشاهده از نزدیک بود این فرصت استثنایی نصیبش شد و جزو نزدیکترین افراد به عبدالبها شد بطوریکه در خانه و کوچه همراه و همدم و هم­راز او گردید:
«…جز روزهای آدینه و جشن ها و ماتم ها، هر روز از بامداد تا نیم­روز، نامه های روز پیش را پاکنویس می کردم و در پاکت می گذاشتم و به نزدش می بردم. عبدالبهاء از نویسندگی من بارها خشنودی نمود و در نامه های خود این نکته را گاه به گاه می گفت… چون کارها همه سپرده به من شد و نامه ها و سپردگانی ها به نزد من می آمد، مرا نخست از مسافرخانه، به خانه یکی از خویشاوندان خود عنایت الله اصفهانی، پسر خواهر زنش و پس از چندی به سرای منور خانم، دختر کوچک خود که آن روزها به مصر رفته بود، جای داد و من تا روزی که در حیفا بودم در آن خانه ماندم…
عبدالبهاء رفته رفته با من خو گرفت و خشنود بود که بودن من مایه شادمانی اوست این را به زبان آورد و به خط خود بر کاغذها نوشت و یکی از آن ها نامه ای است که به پدرم نوشت و او را از این راز آگهی داد… خلاصه کنم از آن پس در واقع تمام اوقات من با عبدالبهاء یا به هر حال در خدمت او می گذشت. همین اندازه بدانید: از آن روزی که به حیفا رفتم و پس از چندی همدم و هم­راز عبدالبهاء شدم تا روزی که ازآنجا بیرون آمدم گام به گام با او بودم. به دور و بر فلسطین و شهر طبریا ( کانون یهود در آن روز) رفتیم و بر روی دریاچه « جلیل» کشتیرانی کردیم … در طبریا با عبدالبهاء مکرر به عکا و بهجی رفتم و اوقات خوشی گذراندم و همه اطوار مختلفه او را در زندگانی دیدم.

آیا عبدالبهاء در نماز جماعت مسلمانان شرکت می کرد؟

بهائیان مدعی هستند که تقیه و پوشاندن عقیده نشان از تزلزل و سست پیمانی دارد و در بهائیت جایز نیست وحرام می باشد اما گزارش زندگی صبحی از رفتار بهاالله و عبدالبها در عکا، خلاف این مطلب را نشان می دهد و ثابت می کند که رهبران بهائی و به تبع آنها سایرین از بهائیان، عقیده خود را در عکا می پوشانده اند و خود را مسلمان سنی آن هم از نوع حنفی نشان می داده و در نمازهای جمعه مسلمانان شرکت می کرده خود را در عداد مسلمانان جا می زده اند:

«در آنجا دریافتم که از روزی که بهاء و کسانش را به عکا کوچاندند، [ به ظاهر] روش و آیین مسلمانی را مانند نماز و روزه نگه می دارند و خود را به مردم، مسلمان می شناسانند و پیرو روش حنفی می نمایند و هر آدینه عبدالبهاء به مسجد می رود و پشت سر پیشوای مسلمانان، مانند دیگران نماز می خواند

مشاهده فساد در جامعه بهائی به روایت فضل الله صبحی

در فصلی از زندگی صبحی آمده است که او برای پژوهش به نزدیک‌ترین پایگاه بهائی آمده بود، در حالی که هنوز کاملاً از بهائیت نبریده بود. چیزی که او را مکدر و اندوهگین می‌ساخت، مشاهده فسادی بود که در میان نزدیکان و خویشاوندان رهبران بهائی می‌دید. با این حال، به خاطر همان تعلیمات قبلی درباره آزمون‌های الهی، سعی می‌کرد بر شک خود غلبه یابد و همه آن‌ها را برای خود توجیه کند:

«در مدت اقامتم در جوار عبدالبهاء ، به واقعیاتی تلخ از فساد زندگی بهائیان، ازجمله نزدیک ترین خویشاوندان و اعضای خانواده عبدالبهاء پی بردم و یا بی واسطه ، اینها را مشاهده کردم اما همه را برای خود توجیه می کردم… »
اما عبدالبهاء به فراست مطلب را دریافته و متوجه شک و تردید صبحی شده تصمیم می­گیرد تا دیر نشده و صبحی از بهائیت بر نگشته او را از عکا دور کند و به بهانه تبلیغ به نقطه ای دیگر بفرستد و به نوعی با تجلیل او را بنوازد که همه شک ها در او ذوب شود و خلاصه نمک گیر شود و در رودر بایستی قرار گیرد و به خاطر حفظ این تجلیل ها و موقعیت استثنائی که پیدا نموده دست از بهائیت نکشد… لذا او را فرا می خواند و به بهانه تبلیغ در نقاط دیگر لوح بسیار مهمی به افتخار او صادر می کند و با الفاظ سرشار از تجلیل بسیار، اهمیت او را نشان می دهد و خطاب به او می نویسد:
« هوالأبهی، جناب صبحی ، چون روز روشن باش و مانند چمن از رشحات سحاب عنایت پر طراوت گرد! در کمال شوق و شعف سفر نما و در نهایت سرور و طرب بر دریا مرور نما و پیام آسمانی برسان و زبان به تبلیغ بگشا و به نطق بلیغ بیان حجت و برهان کن… و علیک البهاء الأبهی. عباس عبدالبهاء»

بازگشت صبحی به ایران و مرگ عبدالبهاء و سردرگمی در انتخاب جانشین

«با این فرمان که مانندش را به کمتر کسی داده بود از حیفا سوار کشتی شده به بیروت رفتیم. آنگاه پس از طی همان مسیری که از آن طریق به حیفا آمده بودیم به ایران بازگشتیم. از آمدنم به تهران چیزی نگذشته بود که خبر فوت عبدالبهاء را شنیدم…»

در خاطرات زندگی صبحی سر در گمی بزرگی در مورد جانشینی عبدالبهاء گزارش داده می شود. از یک­سو خود عبدالبهاء کسی را شایسته رهبری پس از خود تشخیص نمی داد و می خواست بیت العدل را مامور این کار کند و از سوی دیگر طبق نصوص می بایست بعد از او محمد علی برادرش (غصن اکبر ) جانشین او و رهبر بهائیت شود:

«اغلب بهائیان از این امر بسیار متأثر بودند و می گفتند دیگر چه کسی مانند عبدالبهاء پیدا خواهد شد که تا این حد بر امور مسلط باشد و بتواند امر بهائی را پیش ببرد؟ ضمن آنکه (( هیچ یک از بهائیان گمان نمی کردند که عبدالبهاء پس از خود کسی را جانشین نماید. زیرا که او، چند سال پیش از مرگش، در روزهایی که عبدالحمید، پادشاه عثمانی، درباره او بدگمان شده بود و می خواست او را از عکا به خیزان براند، به بهائیان نوشت که پس از من کسی را نرسد که پیروان را به خود بخواند و پایگاهی بخواهد هر چند (( ولایت )) سرپرستی باشد. به هیچ رو نمی تواند کسی نامی بر خود بنهد.

کارها به دست بیت العدل، که بهاءالله از آن آگهی داده است خواهد افتاد و آن چنین است که بهائیان از میان خود نه تن را به دستوری که داده است، بر می گزینند، تا بست و گشاد کارها را به دست گیرند و آنها هر چه بگویند راست و درست و از سوی خداست.

این در حالی بود که خود بهاء دو سال پیش از مرگش خواستنامه ای به نام « کتاب عهدی » نوشت و به دست عبدالبهاء سپرد که هیچکس جز آن و او از آن آگاه نبود. در آنجا گفت پس از من «غصن اعظم» (عبدالبهاء) و پس از او «غصن اکبر» (محمد علی افندی) جانشین من است. از این رو به فرمان بهاءالله، پس از عبدالبهاء، کارها باید به دست میرزا محمد علی سپرده شود.

اما ناگهان تلگرافی از حیفا رسید که در آن، جانشینی «شوقی» – یکی از نوه های دختری عبدالبهاء – به جای عبدالبهاء در آن اعلام شده بود…»

چرا شوقی؟! پرسش کلیدی در زندگی صبحی

تحلیل صبحی در مورد علت روی کار آمدن شوقی، پرده از روی مطالب زیادی در مورد جنگ پنهان قدرت در داخل خانواده عبدالبهاء بر می دارد. عبدالبهاء فاقد پسر بود. وقتی نوه دختریش شوقی از مهد علیا به دنیا آمد به جانشینی او رضایت داد اما وقتی شوقی بزرگ شد و فساد اخلاق او بر عبدالبهاء آشکار گردید از این تصمیم پشیمان شد و راهکار دیگری را انتخاب نمود و در وصیت نامه جدیدش، موضوع جانشینی شوقی را حذف نمود. لیکن نفوذ و فشار مهد علیا در مورد جانشینی پسرش شوقی کارساز شد و توانست همه مخالفان و مدعیان خانگی را کنار بزند و شوقی را با تمام نفص ها و نا توانی ها بر سر کار آورد:

«…متن تلگراف حاکی از آن بود که عبدالبهاء ، خود شوقی را به جانشینی خویش انتخاب کرده است. حال آنکه واقعیت قضیه این بود که اول بار که عبدالبهاء شوقی را به عنوان جانشین خود اعلام کرده بود به سالیان درازی پیش برمی گشت و زمانی بود که شوقی تنها حدود سه سال داشت!

اما بعد از آنکه عبدالبهاء از شوقی قطع امید کرد وصیتنامه جدیدی نوشت که در آن، این مورد حذف شده بود. با این همه، با توطئه مهد علیا، شوقی را به عنوان جانشین عبدالبهاء بر بهائیان تحمیل کردند…»

شخصیت شوقی به روایت زندگی صبحی

اسراری که صبحی بر اثر تماس نزدیک با عبدالبهاء و خانواده اش در عکا داشت بسیار حساس بود و کمتر بهایی دیگری را بر آن اسرار دسترسی بود. با فساد اخلاقی که صبحی از شوقی سراغ داشت و از نزدیک شاهد آن بود اصلا احتمال جانشینی او را نمی داد. لذا با شنیدن خبر جانشینی شوقی کاملا شوکه شده به قول خودش پتکی سنگین بر همه باورهایش فرود آمد:

«…به هر حال، رسیدن این خبر، حیرت اغلب بهائیان غیر عامی را برانگیخت. از جمله این افراد من بودم که این خبر چون پتکی بر مغزم کوبیده شد. زیرا هر که نمی دانست، من شوقی را خوب می شناختم و می دانستم که او چگونه آدمی است. در میان نواده های عبدالبهاء، در روزهای نخست [ورود به حیفا]، من با شوقی آشنا شدم. او دارای سرشت و نهاد ویژه ای بود که نمی توانم درست برای شما بگویم. خوی مردی کم داشت و پیوسته می خواست با مردان و جوانان نیرومند دوستی و آمیزش کند! شبی با او دکتر ضیاء بغدادی ( فرزند یکی از بهائیان نامور، که در آمریکا کارش پزشکی بود و برای دیدار عبدالبهاء به حیفا آمده بود) در عکا گردهم بودیم و شوخی هایی که معمولا جوانان می کنند می کردیم. در میان گفتگو، من برای کاری از اطاق بیرون رفتم و بازگشتم. در بازگشت دیدم که دکتر ضیاء کار ناشایستی کرده… من برآشفتم و گفتم: دکتر! این چه کاری است که می کنی؟! شوقی رو به من کرد و گفت: اگر تو هم مردی داری، به من نشان بده!! مانند این سخنان و کارها، چند بار از او شنیدم و دیدم و دریافتم که [شوقی] باید کمبودی داشته باشد…»

آیا صبحی با این شناختی که از شوقی داشت می توانست بپذیرد چنین انسان فاسد و پر از کمبودی رهبر دینی باشد که او پیرو آن است؟!!

تردیدها مقدمه آگاهی در زندگی صبحی

با جانشینی شوقی تردیدها در وجود صبحی نسبت به امر بهایی، نهادینه می شود .دیگر به آداب بهائی مقید نیست و با آنکه دارای موقعیت بسیار ویژه ای در میان بهائیان است اما آزادگی او نمی گذارد که حقیقت بخاطر مقام، ذبح شود… بگذریم.

«… به هر حال شوقی جانشین عبدالبهاء و رهبر بهائیان شد. بعد از این، شوقی از لندن با یکی از خانم های انگلیسی که نامش لیدی بلام فیلد و دارای پایگاهی [در میان بهائیان بود] به حیفا آمد.

این زن، پاینام ((ستاره خانم)) در میان بهائیان داشت، و اولین نامه را که شوقی به بهائیان نوشت دستینه (امضای) او نیز در پایین آن بود و در آن روز با شوقی هم­دستی می کرد و درباره او سخن­ها گفته اند که ما از آن می گذریم.»

با همه اینها، من رابطه خود را با حیفا قطع نکردم و(( پس از بازگشت شوقی به حیفا، من یکی دو نامه به او نوشتم و پاسخ گرفتم. ورقه علیا هم نامه بلندی برایم نوشت. باری، چون ماندنم در تهران دشوار بود آهنگ آذربایجان کردم.))

در این سفر از شهرهای قزوین، همدان، تبریز، خلخال و بعضی روستاها و بخش های این نواحی عبور کردم و در هر جا به تناسب، مدتی می ماندم. در تمام طول سفر، از محبت و استقبال بهائیان برخوردار بودم. زیرا همچنان از نظر آنان، از بلند مرتبگان این آئین بودم. چون در گذشته ای دور نه چندان دور ((منشی آثار و محرم اسرار عبدالبهاء و در نظر اهل بهاء، در صف اول مقربین درگاه کبریا، کاتب وحی و واسطه فیض فیما بین ((حق )) و خلق بودم.)) حوادثی که رخ داده بود و فرصتی که در این سفر برای من پیش آمد باعث شد که عمیق تر به جریان امور فکر کنم. در نتیجه (( در سال 1305 شمسی که از آذربایجان به تهران برگشتم، به واسطه انقلابات و تغییراتی که از دیرباز در عقاید و افکار روحانی برایم دست داده بود و گاهی سخنانی از من سر می زد که با ذوق عوام اهل بهاء سازش نمی نمود)) .

شوقی و طرد صبحی؛ از خانه تا خیابان

با شناختی که در جریان زندگی صبحی از شوقی حاصل شده بود، آیا می‌توان پذیرفت که چنین فردی با آن همه نقص و فساد، شایستۀ رهبری دینی باشد و صبحی همچنان پیرو او باقی بماند؟! نظام اطلاعاتی و تشکیلات جاسوسی سرانجام گزارش تغییرات روحی این کاتب مقرب عبدالبهاء را به شوقی می دهد و شوقی که حالا رهبر بهائیت شده است بهترین فرصت را بدست می آورد تا او را که از اسرار بسیاری مطلع است طرد نموده خطرش را از سر راه رهبری بر دارد:

«عده ای شروع به نامه نگاری برای شوقی و دادن گزارش های مغرضانه درباره کارها و سخنان من کردند. البته در واقع، من از قزوین که به تهران آمدم (( حالم دگرگون بود. آن جوش و خروش سابق و شوق و شور پیشین را نداشتم. قدری معتدل شده بودم. لوح احمد را نمی خواندم و گرد نماز نمی گردیدم و در محافل احبا، جز به حکم اجبار نمی رفتم و مگر به ضرورت سخن نمی گفتم.))

حال چند سالی از درگذشت عبدالبهاء گذشته و شوقی لگام کارها را به دست گرفته بود. (( تا آنکه نوروز 1307 در رسید. این هنگام، شخصی از طرف محفل روحانی (مجمع بهائیان) ورقه ای ترتیب داده، در چاپخانه ای که برای طبع این قبیل اوراق و سایر مسائل سری بهائی، نهانی در محلی مرتب نموده اند به عنوان ((متحد المال))، چاپ، و به فوریت در میان بهائیان پخش کرد)) (( و در آن مرا بی دین خواند و با بی شرمی و بی آزرمی دروغ­ها به من بست و گفت: گذشته از اینکه از آلودگی به هر رسوایی و بدنامی پروا ندارد با دشمنان کیش بهائی مانند آواره و نیکو رفت و آمد دارد. از این­رو او را به خود راه ندهید و برانید و هر جا دیدید رو برگردانید. هنوز این برگ به دست همه نرسیده بود که پدر بیمار مرا شبی به زور به محفل روحانی خواستند و بردند و گفتند باید او را از خانه خود بیرون کنی.)) (( در این هیاهو و گفتگو بودیم که نوروز در رسید.)) (( پس از چند روز دوتن به خانه ما آمدند و پدرم را ترساندند و به او گفتند باید فرزندت صبحی را که در خانه پنهان است بیرون کنی وگرنه گرفتار خشم و خروش شوقی و پیروان او خواهی شد و زندگی بر تو تنگ خواهد گشت.))

بیچاره پدر، نه می توانست که دل از من بکند و مرا از خود براند و نه یارای آن را داشت که پگوش به سخن آنها ندهد. نمی دانست چه کند. روزی سر سفره نشسته بودیم. گفت: فضل الله ( مرا همیشه به این نام می خواند ) یا باید هر چه من می گویم بی چون و چرا گوش کنی یا از نزد من بروی. من بی درنگ برخاستم و بیرون آمدم.

نمی دانید به او چه گذشت! از سویی اندوهگین شد و با چشم اشکبار به من نگاه کرد و از سوی دیگر گفت: [( در اصل ، جا افتادگی دارد)] از دست اینها آسوده شوم… ولی … از خانه بیرون آمدم. کجا بروم؟، به که پناه برم؟، نمی دانم! که مرا راه خواهد داد و به دیده دوستی خواهد نگریست؟ هیچکس. مسلمانان مرا بهائی بد کیش و بی دین می خوانند و بهائیان مرا پیمان شکن و شایسته کشتن می دانند. جز این دو دسته کسی مرا نمی شناسد.»

در خیابان­ ها به راه افتادم تا هوا تاریک شد. راه بردار به جایی نبودم. آن­روزها ماه روزه بود و هوا هم سرد. چندین شب، چون آسایشگاهی نداشتم، تا بامداد در کوی ها و برزن ها می گشتم… خوب به یادم هست که یک شب، هم گرسنه و ناتوان بودم و هم خواب بر من چیره شده بود و در رنج بودم [که] در کوچه سبزی کار تخت زمرد دیدم در خانه ای باز شد و زنی سفره[ای] را در توی جوی میان کوچه تکان داد. شادمان شدم. گفتم: این نشانه آن است که شب به پایان می رسد و نزدیک است که توپ را در کنند و من از رنج چرت زدن آسوده شوم، و دیگر آنکه نزدیک می روم تا خرده نانی به دست بیاورم. نزدیک رفتم. دیدم جز پنج پوست تخم مرغ و نیمی از پیاز گندیده چیزی در جوی نیست. به کناری آمدم، که توپ در رفت. گفتم: باز جای سپاسگزاری است که شب به پایان رسید و خواب از سر من می پرد. دو ماه روزگار من بدین گونه گذشت،… … اگر بخواهم مو به مو برای شما بگویم این گروهی که برای فریب مردمان و ساده دلان نیرنگ­ها می زنند و سخن­های ساختگی می گویند چگونه با من رفتار کردند، سرگردان خواهید شد و شاید باور نکنید. نمی خواهم گزارش خود را چنانکه در (( کتاب صبحی)) در این باره نوشته ام دراز و گسترده بنویسم، ولی نمی توانم هم [طوری از سر آن] بگذرم، که شما ندانید این گروه با من چه کردند: نه جایی داشتم که در آن آسایش کنم نه نانی که شکم گرسنه را سیر کنم نه جامه ای که از سرما و گرما خود را نگاه ذارم و نه کنجی که اینها را نبینم و زخم زبانشان را نشنوم. با همه این­ها، نیرویی در من بود که شکست نخوردم و خود را نفله نکردم….»

تشرف به آستان صبح!

رنج ها و تلاطم های درون صبحی (از بطلان راهی که عمری رفته بود) کم بود که رنج جفاهای عظیم بهائیان (یا به قول او بهائیان ) نیز بر آن افزوده شد. طرد و پی آمدهای آن از سوی مدعیان وحدت عالم انسانی (!) شامل زخم زبان ها، بد گوئی ها، شماتت ها، فتنه گری ها برای تحمیل فقر و بیکاری و بی آبروئی بر او مثل آوار هر روز بر سر او فرود می آمد اما او خود را دلداری می داد و دست تضرع به آستان ربوبی درافکند و پاسخی شیرین دریافت کرد:

«… سرانجام گفتم: ما به گمان خود، نخواستیم دروغگو و دورو باشیم؛ به زبان چیزی بگوییم که در دل جز آن باشد. خواستیم جوانان بیچاره که شیفته سخنان پوچ می شوند و به نام دوستی، صد گونه دشمنی به بار می آورند و نادانی را دانش می دانند، از راستی گریزانند و به دنبال مردی که او را ندیده و نسنجیده اند افتاده [اند]، گمراه نشوند و در چاه نیفتند. خدایا [،حال] در این گیر و دار و رنج و سختی، دوست و نگهدار من کیست؟ چگونه می توانم با این گرفتاری­ها که دارم، مردم را به روشنی دانش و بینش بخوانم و از تاریکی نادانی برهانم؟ از تو پاسخ می خواهم!

چون اندیشه من و گفتگویم با خدا به اینجا رسید، به سر پیچ کوچه رسیدم. مردی [که] آنجا نشسته و به بانگ بلند قرآن می خواند، این آیه را به گوشم رساند: «الله وَلِیُ الذینَ آمَنوُا یُخرِجُهُم مِنَ الظلُماتِ الَی النّوُر. ( خداست دوست کسانی که به او گرویدند. از تاریکی آنها را بیرون می آورد و به روشنی می رساند.)

نمی دانید چه شادی ای از این پاسخ خدا به من دست داد! در میان کوچه برجستم و پای کوبیدم و دست افشاندم و گفتم: سپاس تو را، که آرام دل و آسایش جان به من دادی! دیگر اندوهی ندارم. چه، می دانم پشت و پناه من در زندگی تویی… از اینگونه برخوردها بسیار برای من پیش آمد؛ که اکنون جای گفتنش نیست…» و بدین­گونه صبحی به آغوش اسلام در آمده، آماده پذیرش رنج هایی از این سخت تر می شود…

وحدت عالم انسانی و طرد صبحی؟!

«…سخن به درازا کشید می خواستم در این باره بیشتر سخن پردازی کنم و ستم­ها و رنج­ها و آزارها [یی را] که از گروه بهائیان دیدم برایتان بنویسم تا اینها را خوب بشناسید و بدانید اینها که در آشکار دم از مهر و دوستی مردم و یگانگی جهانیان می زنند و به زبان می خواهند دشمنی و بد خواهی و کینه توزی را از میان بردارند، در نهان از هر دشمنی برای مردمان سرسخت ترند و در دل آرزویی ندارند جز کینه توزی و پدید آوردن خشم و آشوب میان کسان. نه تنها پدر مهربان مرا وادار کردند تا فرزندی را که از او جز بندگی و راستی و درستی چیزی ندیده بود از خود براند و از خانه بیرون کند، بلکه گام فراتر نهادند و در کمین نشستند که اگر بتوانند مرا از میان بردارند. در این کار [نیز]آزمایش­ها دارند: بسیاری [بودند] که پس از گروش به این مسلک و فداکاری­ها در این راه، چون دریافتند که راه نادرست رفته[اند] و از نیمه راه برگشتند، به دست ستم اینها نابود شدند.)) ((از این گونه کارها بسیار کرده اند… اگر بخواهم گزارش بسیاری از مردم را که به دست آنها نابود شدند بگویم، به دفتری جداگانه نیاز می افتد… با این همه [بهائیان] خاموش ننشستند و پی در پی به این در و آن در نوشتند که صبحی رانده هر در است و کسی به او نمی نگرد… از سوی دیگر، چند تن را گماشتند تا ببینند با من چه کسی دمساز است و رفت و آمد دارد تا او را باز دارند، و اگر از پیروان شوقی است از خود برانند. بیچاره بهائی­ها همه نگران بودند که مبادا در گفتگو و آمیزش با من، گیر بیفتند. هر گاه در کوچه و بازار با یکی از این گروه برخورد می کردم، دشنام و ناسزا می شنیدم و از روی خشم به من نگاه می کردند و روی خود را بر می گرداندند. چند بارهم در خیابان چنان به من تنه زدند که به زمین افتادم. در همان روزگار من چند روزی بیمار شدم. پدرم آگاهی یافت. آرام نداشت و از ترس هم نمی توانست به سراغ من بیاید واز من بپرسد. به ناچار ساعت نه و ده شب، با هشیاری و پس و پیش نگریستن به در خانه ستوده می آمد و با چشم تر از او می پرسید که صبحی چگونه است؟ بهبودی سافته یا هنوز ناخوش است؟…

«فرزندان من؛ این گروهند که می خواهند مردم جهان را با هم یکی کنند و دشمنی و بیگانگی را از میان بردارند!!!»

نمی­دانید من وقتی که از ستوده این را شنیدم چگونه بی­حال شدم! باز می گویم نمی خواهم مو به مو از ستم و آزاری که از این گروه به من رسید برایتان بگویم؛ زیرا دلتنگ می شوید و بر این­ها نفرین می کنید و دشمنی آنها را در دل می گیرید .

باری؛ خداوند مرا در برابر نابکاری و بد اندیشی آنها نگاهداری کرد تا امروز بتوانم فرزندان خود را به راستی و درستی بخوانم و بر و بهره آزمایش خود را بگویم، که فریب نا کسان را نخورند…

هر جا که من دنبال کاری می رفتم تا نانی به دست آرم و بخورم، می رفتند و می گفتند: این آدم شایسته نیست. مردی نادرست و رسواست. … هر جا از من بدگویی می کردند و چنان دوز و کلک چیده بودند که در گوشه گمنامی بخزم و اگرآسیبی به من رسانند کسی در نیابد. [اما]هر چه در این راه بیشتر کوشیدند به جایی نرسیدند و از بخشش خدای بزرگ، تیرشان به سنگ خورد، و[سرانجام چنین شد که] مرد گمنامی زبانزد همه گشت…»

جاودانگی زندگی صبحی در پناه حقیقت

آری، صبحی با یک عزم الهی علیرغم همه سختی ها حقیقت را در آغوش می گیرد و همه عواقب چنین تصمیم بزرگی را با شجاعت پذیرا می شود… پس از چندی به رادیو سراسری می رود و با هنرمندی و داستان پردازی، هدایت جوانان وطن را مشتاقانه به عهده می گیرد و تا جان در بدن داشت با این عشق یعنی عشق به هدایت و بالندگی جوانان لحظه های زندگی را به جاودانگی معنویت الهی در پرتو آئین محمدی پیوند می زند تا آنکه پس از سالیانی متمادی خدمت به وطن و تلاش در راه اعتلای جوانان و خدمات فرهنگی و علمی وهنری روج بزرگش بسوی خالق مهربان پر کشید… و در ساعت چهار و ده دقیقه صبح روز پنجشنبه هفدهم آبان1341 در بیمارستان در گذشت و آخرین سخن او قبل از خاموشی این بود: خدا همه شما را به سلامت دارد.»

در مجموع نزدیک بیست و دو سال از زندگی صبحی در رادیو به قصه گویی گذشت. اما پس از مرگ او نیز ( به گفته یکی از مسئولان آرشیو نوار رادیو) حدود ده سال نوارهای قصه او، مجدداً از رادیو پخش می شد… خدایش رحمت کند که با آگاهی و جسارت وصف نشدنی یک الگوی حقیقت جویی را فرا راه همه حق دوستان بویژه جوانان بهائی نهاد تا به شعارها و ظواهر دل نبندند و با پژوهش بطلان تاریکی را فریاد کنند…

نظرات بسته شده است.