مرور

پرسش ها

حقوق بِ شَر!

سلام مامان... به‌به! سلام رویا خانم گل، خسته نباشی دخترم. کلاس چطور بود؟ ممنون مامان‌جان... خوب بود. بالاخره این تحقیقت به کجا رسید؟ فعلاً که مشغولم، حسابی کار می‌بره. خیلی خسته‌م؛ سه شب شده درست نخوابیدم. حالا واقعاً ارزش این همه…

سیب زمینی کیلویی چند؟

هوا گرگ‌ومیش بود. خانم‌گل، حمیده رو خوابوند و مشغول پختن حلوا شد. آخه سرِ سالِ مادرِ خدابیامرزش، بی‌بی بود. با صدای در، غلام و احمد دویدن دم در.. شوکت‌خانم و دخترش اومده بودن کمک. – سلام خانم‌گل! چه بوی حلوایی! خدا بیامرزه بی‌بی رو، یادش…

خانه پدری؛ ارثیه ای که اشک شد!

با صدای خفه و گرفته گفت: یه برگه ثبت شکایت لطفا. مرد مو فرفری پشت پیشخوان چشماش رو ریز کرد و پرسید: چی؟؟؟ پروانه صداش­و صاف کرد و بلندتر گفت: برگه ثبت شکایت! بعد همون­جور که کاغذ رو از مرد مو فرفری می‌گرفت با خجالت نگاهی به اطرافش انداخت.…

روستای خانم گل

آفتاب هنوز كامل بالا نيومده و مه نرمی سطح زمين رو پوشونده. بوی خاك نم‌خورده با سرمای لطيف صبحگاهی در هوا پيچيده. پيرمردی با كلاه نمدی و عصايی در دست، كنار در چوبی خونش نشسته و به دوردست‌ها خيره شده، انگار داره با خاطرات كهنه اش حرف می‌زنه؛…

به زبان مادری گریه می کنیم!

برای بار چندم برگشت و نگاهم کرد. سعی کردم به هر ضرب و زوری شده، بغضم رو قورت بدم... با صدای لرزون گفتم: «خداحافظ عزیزِ خواهر!» ترس رو که تو چشماش دیدم، یادم افتاد نباید این کلمات رو به زبون میآوردم. اینقدر غصه رفتنش رو داشتم که…

19 مثقال دردسر!

تابستون بود. خورشید دیگه یواش یواش از داغی سر ظهرش داشت کم می­کرد و روستای گل­چشمه آماده یه عصر دل­انگیز می­شد. صدای مرغ و خروس با بوی نون تنوری قاطی شده بود. خانواده نورانی جزو معدود اهالیه ماندگار روستا بودن. بوی خاک نم خورده از…

چشم و دل ما روشن!

قلبم رو تیکه‌تیکه کردن وقتی شکستنش. طفلی حسن‌آقا با چه عشقی داده بود درستش کنن! اون جماعت دغل‌باز زورشون به حق و حقیقت که نمی‌رسه. معلومه که دِقِّ دلی‌شون رو سر یه سنگ قبر درمیارن! حسن آقا به غیرتش بر خورد، وقتی فهمید فقط یکی از…

ازدواج به شرط مسلمونی، ممنوع!

اسماعیل سیگارش رو روی هیزم الو گرفته وسط پیت گیروند. حیاط سرد بود اما انگار اهل اتاق خوب گرم گرفته بودن. صدای دست و خنده و تنبک که اینو می گفت. زن چادر گل گلی پرده اتاق رو کنار زد، روشو کیپ گرفت و گفت: خبری از عاقد نشد اسمال آقا؟…

پناهنده قطر، بی پناه استرالیا!

بودنش اِنقد زندگیم­و از این رو به اون رو کرده که دیگه یادم نمیاد دنیا وقتی دختر نداشتم، چه شکلی بود. صبح بیدار می‌شم به عشق اینکه لپ‌های گل‌انداخته‌شو ببوسم و موهای فرفری­شو ببافم‌. شب همه‌ خستگیام­و با کفشام می‌ذارم پشت در که وقتی کلید…

نه شور باشه نه بی نمک!

سرم رو خورده بود بس که هی بلغور می کرد آزادی! آزادی! آزادی! بهش می گفتم عزیز من آزادی مثِ نمک توی غذاست؛ کمش خوبه ولی زیادی که بریزی، کبابِ برّه هم باشه از گلوت پایین نمی­ره. حالا منم به وقتش به این کارمندا خوب میدون دادم، ولی دیگه نمی…