پیوند دیرین امپریالیسم آمریکا و بهائیت(3)

 

1-3-3. چند نکته

نکته 1: لیندون جانسون؛ گفتار زیبا، کردار زشت

  1. یقین داریم که خوانندگان هوشمند، از آن چنان درک سیاسی بالایی برخوردارند که به سخنان و ژست های فریبکارانه کسانی چون لیندون جانسون (که دَم از «ترویج خیر»! و «استقرار صلح»! و افشاندن «بذر حق و عدالت» در جهان! می زنند) فریفته نمی شوند و «اشک تمساح» این عنصر صهیونیست ، آنان را از توجه به ماهیت این حیوان درنده و خون آشام غافل نمی سازد، بلکه - با مشاهده چنگال خونین این «نرم گویانِ دل پرستیز»، شعارهای زیبای آنها را توطئه ای برای فریب انسان های ساده لوح، و حتی مقدمه ای برای ظلم و تجاوز بیشتر به ملت های تحت ستم می دانند. زیرا می دانند که جانسون صلح دوست و عدالت خواه! همان موجودی است که علاوه بر کشتار وحشیانه مردم ویتنام، به نوشته جیمز بیل (مورخ و تحلیلگر آمریکایی معاصر): دوست و پشتیبان دیکتاتورهای جهان از آسیا گرفته تا آمریکای لاتین بود که یکی از آنها نیز محمدرضا پهلوی (دیکتاتور ایران) بود و جانسون از جنایت وی مبنی بر قتل عام سَبُعانه مردم در15خرداد42 حمایت می کرد. (87)

لیندون جانسون، در زمان ریاست جمهوری جان اف کندی، به عنوان معاون و فرستاده مخصوص کندی یک سلسله سفرهای زنجیره ای به کشورهای مختلف جهان، از جمله ایران، داشت. وی در اوت1962 (مرداد1341) به ایران آمد و در سخنرانی های گوناگون و نیز دیدار خصوصی اش با محمدرضا پهلوی، همه جا بر لزوم رفاه اقتصادی مردم و استقرار عدالت اجتماعی تأکید کرد. (88) جیمز بیل، با اشاره به این امر، می نویسد: «با وجودی که جانسون در مورد ضرورت اصلاحات اقتصادی و اجتماعی و ضرورت افشاء کردن فشارهای توده های فقر زده در سراسر جهان سخن می گفت، سیاست خارجی لازم برای اجرای این هدف را دنبال نمی کرد. به گفته ی یکی از کارشناسان قدیمی ریاست جمهوری آمریکا: (89) "او خواهان تحسین پرشور توده های جمعیت بود... جانسون در نور تابان قدرت غرق بود و همواره تحت تأثیر افرادی قرار می گرفت که در سرزمین خود قدرت منحصر به فرد داشتند. هر قدر این قدرت بیشتر بود و جاه و جلال و شرایط اطراف بیشتر بود، جانسون بیشتر تحت تأثیر قرار می گرفت. بنابراین از نظر جانسون، شاه ایران چهره ای فوق العاده جذاب و مهم بود. علاوه بر این، شاه زیرکانه آرام بود. هم پیمان آمریکا بود و همچنین هم پیمان محکمی نیز بود... " لیندون جانسون برنامه ی اصلاحاتی پر سر و صدای شاه و «انقلاب سفید» را تأیید می کرد. وی حتی رفتار وحشیانه شاه با تظاهرکنندگان ایرانی در ژوئن 1963 [خرداد1342] را مورد تأیید قرار می داد. از نظر جانسون، شاه مدافع منافع ایران و "مرد خوبی" که موانع سر راه آمریکا در منطقه خلیج فارس را کنترل می کند، بود...». (90)
جیمز بیل با اشاره به ژست اصلاح طلبانه / عدالت خواهانه ی جانسون، و اظهارات مکرر او دائر بر «ضرورت ترویج رفاه توده ها»ی جهان و تلاش آمریکایی ها جهت کمک به پیشبرد اصلاحات اقتصادی و اجتماعی و تحقق عدالت اجتماعی در جوامع در حال توسعه، و انتقاد از عملکرد دیپلمات های آمریکایی در این زمینه، می نویسد: «با وجود این عبارات انتقادی، عمیقاً تحت تأثیر هر دیکتاتور سیاسی که با وی ملاقات می کرد، قرار می گرفت و از آنها حمایت می کرد. «نگودیم دین» در ویتنام جنوبی، «چیان کای شک» در تایوان، «تانارات ساریت» در تایلند، «محمد ایوب خان» در پاکستان و «فرناند مارکوس» در فلیپین از جمله این دیکتاتورها بودند. بالاتر از همه، وی تحت تأثیر شخصیت و دوستی آنها نسبت به خودش قرار می گرفت. او در عین حال، احساس می کرد این رهبران و همچنین آمریکا، نباید مخالفت با مزخرفات را تحمل کنند. آنها در صورت خطر کمونیسم، نباید در به کارگیری از زور برای حفظ قدرت و امتیازاتشان، تردیدی به خود راه بدهند و امریکا باید از آنها کاملاً حمایت کند». (91)


لیندون جانسون، سیاست آمریکا را عمداً به مسیر حمایت از پهلوی انداخت. این تغییر که بلافاصله بعد از برنامه ی اصلاحات اجباری «کندی» مطرح شد و تعدادی از شخصیت های مسئول این برنامه را شامل می شد، نمایانگر نقطه ی تحولی در روابط ایران و آمریکا بود. جیمز بیل، ضمن طرح این نکته می افزاید:
«چند چیز، سیاست "لیندون جانسون" در مورد ایران را توضیح می دهند. نخست آنکه، خود جانسون عمیقاً به مؤثر بودن استفاده از زور اعتقاد داشت. با وجودی که او از توسعه ی اقتصادی، عدالت اجتماعی و اصلاحات سیاسی سخن می گفت، اما بیشتر، به ویژه در زمینه ی روابط خارجی، به برقراری نظم از طریق قدرت نظامی، اعتقاد داشت... در طول سال ها مشاورین با نفوذ و نزدیکی مثل "روستون"، "مک جری باندی"، "رابرت کومر" و همچنین کارکنان بسیار تندروی "شورای امنیت ملی"[آمریکا]، این نظرات جانسون را تقویت کردند. دوم و مهم تر آنکه، جانسون سرگرم یک ماجرای نظامی کثیف و خردکننده در ویتنام بود که به آرامی کشورش را دچار اختلافات می کرد و به تحلیل می برد. وی از کشورهای دوست در جهان سوم که دولت های آنها ظاهری باثبات داشت، سپاسگزار بود. نه تنها ایران یکی از این کشورها به نظر می آمد، بلکه رهبر آن یکی از حامیان سیاست آمریکا در قبال ویتنام در جهان سوم بود. شاه از این امر آگاه بود و مستمراً از آن برای جلب حمایت جانسون از پروژه های مختلف پهلوی استفاده می کرد. او در ملاقاتهایی که با «آورل هریمن» (92) داشت، تأکید می کرد که از عملیات آمریکا در ویتنام حمایت می کند. وی همچنین در یک مورد تأکید کرد، از تهاجم "لیندون جانسون" به جمهوری دومینیکون پشتیبانی می کند. "لیندون جانسون" از این امر قدردانی کرد و این قدردانی خود را به شاه نیز گفت. شاه نیز با زیرکی، حمایت از سیاست های آمریکا در خاورمیانه را مورد تأکید قرار داد. منافع آمریکا و ایران در منطقه، آشکارا بر هم منطبق بود و شاه از "ناصر"، رئیس جمهور مصر، بیم داشت و از او متنفّر بود و هر زمان با مقامات آمریکایی گفت و گو می کرد، از رادیکالیسم ناصر انتقاد می کرد و آن را محکوم می نمود. مهم تر از آنکه، شاه بر حمایت از اسرائیل، کشوری که "لیندون جانسون" با شور و هیجان از آن پشتیبانی می کرد، تأکید می نمود. (93) ایمان و تعهد ویژه دولت جانسون در قبال اسرائیل، کلّ سیاست آن در مورد خاورمیانه را تحت تأثیر قرار می داد». (94)
در زمان جانسون، دیکتاتور پهلوی ژست تظاهر دروغین به حقوق بشر را سرپوش جنایات خود قرار می داد، و ظاهراً این سیاست شیطانی، درسی بود که از جانسون آموخته بود. به نوشته جیمز بیل:
«روابط ایران و آمریکا در طول زمامداری "لیندون جانسون" به طور قابل ملاحظه ای محکم شد. شاه در ژوئیه1964، اوت1967 و ژوئن1968 از آمریکا دیدن کرد. وی در ماه مه سال 1965 نیز توقف کوتاهی در نیویورک داشت. علاوه بر این، دیگر مقامات بلندپایه ایرانی نظیر "هویدا" نخست وزیر، نیز از آمریکا دین کردند. وی مدت یک هفته در دسامبر1968، در آمریکا بود. در این حال هیئت های سیاسی مالی و آمریکایی، مرتباً بین ایران و آمریکا در رفت و آمد بودند. "دیوید" و "جان راکفلر" هر دو در طول این دوره به ایران سفر کردند. یک هیئت بلندپایه از حقوق بشر به سرپرستی "روی ویلکینز" مدیر اجرایی «اتحادیه ملی برای پیشرفت رنگین پوستان» نیز از جمله افرادی بود که در این دوره از ایران دیدن کرد. کنفرانس حقوق بشر در آوریل1968 در ایران برگزار شد و "ویلکینز" ریاست این هیئت را بر عهده داشت. علت انتخاب ویلکینز، جلوگیری از هر گونه انتقاد از سوی آمریکایی های لیبرال بود که متحیر بودند چرا کنفرانس حقوق بشر در کشوری برگزار می شود که خود دولت آمریکا تأیید می کند که در آن، پلیس مخفی از طریق سرکوبی، نظام را حفظ می کند...
در طول دوره ریاست جمهوری جانسون، رئیس جمهور آمریکا و شاه ایران یک رابطه ی حرفه ای نزدیک برقرار کردند که در آن شاه، سرسختانه نفوذ بیشتر و قوی تری اعمال می کرد...» (95)
برخی از مطلعین، دوران ریاست جمهوری جانسون را آغازگر دورانی می شمارند که رژیم پهلوی را (تا آمدن کارتر) در شبکه ی روابط بسته و ایران برباد ده «سیا - ساواک - شاه» افکند. به گفته اینان:
«... از زمان به قدرت رسیدن جانسون، به دنبال قتل کندی در سال 1963، تا ورود کارتر به کاخ سفید (1977) دوره ای بود که طیّ آن رهبران آمریکایی، شاه را به عنوان تنها عنصر سیاسی قابل قبول در ایران، پذیرفته بودند. و لذا تصور می کردند که برای همیشه، اپوزیسیونی را از میان برداشته اند که به هر حال چیز قدرتمندی هم به حساب نمی آمد. شاه با مسئول سازمان سیا در تهران و همچنین سفیر ایالات متحده، مدام در ارتباط بود. در حالی که رؤسای دولت های جهان، هیچ گاه مستقیماً در پی ایجاد تماس هایی دائمی با مسئولین سیا نبوده اند.
شاه، به دلیل عدم اطمینان به اینکه کس دیگری مسئولیت تماس میان سرویس های اطلاعاتی ایران را عهده دار شود، خود شخصاً و عملاً هدایت این امور را در اختیار گرفته بود. نظر به اینکه شاه با آمریکا به توافق رسید تا اطلاعات مربوط به ایران، از طریق ساواک، در اختیار آنان گذاشته شود، لذا تمامی این گونه خبرها در مداری بسته، یعنی سیا، ساواک و شاه، طیّ طریق می نمود که در نتیجه وقتی اشتباه و خطایی مهم سر می زد قابل شناسایی نبود.» (96)
جانسون، با چنین کارنامه ای، از «ترویج خیر»! و «استقرار صلح»! و افشاندن «بذر حق و عدالت» در جهان! دم می زد و در پیام تبریک خود به تشکیلات بهائیت، می گفت: «هدف شما با هدف آمریکا یکی است!» تفسیر «واقعی و عینیِ» این جمله (و نه «شعاری و تبلیغاتیِ» آن) را باید در «کارنامه و سیاست عملیِ» جانسون (و نه در «پروپاگاندهای سیاسی و تبلیغاتی» او) بازجست. در این صورت، معنای (حقیقیِ) حرف این رئیس جمهور صهیونیست و حامی دیکتاتور پهلوی این خواهد بود که: شما (تشکیلات بهائیت) نیز همچون من، دوست و هم پیمان و جانبدار اسرائیل و دیکتاتورهای وابسته به آمریکا (نظیر شاه ایران) هستید!
گفتنی است که اظهار محبت و تفقد جانسون نسبت به فرقه بهائیت، ظاهراً برای اعضای آن فرقه امری بسیار دلکش و مطبوع بود، چندانکه در محافل خویش بدان فخر و مباهات می کردند. آنها که خود را «مطرود» ملت مسلمان ایران می دیدند، ناگزیر بودند به پناه کسانی چون جانسون بروند.
گزارشگر ساواک، چند ماه پس از ارسال پیام تبریک جانسون به بهائیان، در تاریخ 47/2/28 از فردی به نام اسدالله سمیعی یاد می کند که در محفل بهائیان شیراز، ضمن ابراز انزجار از مردم مسلمان ایران، اظهار می دارد:
«پروردگارا، ما را از این مملکت نجات بده و ما را به سلامت نگهدار. امید است که پیشرفت و ترقی بیت العدل اعظم الهی طوری باشد که روزی به همه ی این ناراحتی ها خاتمه دهد. زیرا ارتباط اعضای بیت العدل اعظم با زعمای کشورهای مختلف طوری است که حتی رئیس جمهور آمریکا [لیندون] جانسون مرتب به احبّای ایران تبریک می گوید... خوشبختانه امروز دیگر مسلمانان، زیردست بهائیان خواهند بود. چون مسلمانان همیشه عقب افتاده هستند. همچنان که تمام دولت های اسلامی از سایر دول، عقب مانده اند...» (97)

نکته 2: بهائیت و آمریکا: قرارهای پنهان، همکاری های آشکار

بر اهل نظر روشن است که تمرکز فعالیت تشکیلات (جهانی) یک فرقه یا حزب (خصوصاً به صورت گسترده و دائمی) در کشوری خاص، بدون جلب موافقت و مساعدت هیئت (بلکه طبقه ی) حاکمه آن کشور، ممکن نیست. برای آنکه در محیط فعالیّت خود، از «نوسانات» اوضاع سیاسی و «تعرّضات» دولت و ملت آن کشور در امان باشی، بایستی به قول معروف: «دم کدخدای ده را ببینی» و برای بقا و رشد خود، نازها و نیازهای وی را برآوری.
این موضوع، زمانی اهمیت و ضرورت بیشتری می یابد که خیمه ی اصلی تشکیلات خود را در کشوری چون آمریکای «کاپیتالیست» (با ویژگی بارزِ مداخله در امور جهان، خصوصاً کشورهای شرقی و اسلامی، با ادعای رهبری «نظام واحد جهانی»، و متحد و پشتیبان «استراتژیک» اسرائیل غاصب) بنا کنی که دولتمردان ریز و درشت آن، ابزار دست کارتل ها و تراست های صهیونیست یا صلیبی/ صهیونیست آن قرار دارند و «پول» بر همه چیز، از جمله: «قدرت سیاسی و نظامی، و رسانه های دیداری و شنیداری و نوشتاری» فرمان می راند.
در چنین محیطی، یا باید بایستی و با اَبَرغارتگران بستیزی و (همچون اسلام) با جلب و جذب وسیع توده های مردم در گستره ای به وسعت شمال آفریقا تا شرق آسیا و حتی بخشی از قاره اروپا، امپراتوری های «ستم و تبعیض» ساسانی و روم شرقی را در هم بشکنی و بنایی تازه در سیاست و فرهنگ و تمدن بگذاری، یا در برابر کانون های سلطه و سوداگران زر و زور کرنش کنی و جزئی از عمّال و کارگزاران «پنهان» یا «آشکار» آنان در جهانگردی (شیوه و حوزه ی عمل، بسته به مأموریتی است که به تو واگذار کنند، یا وضعیت و شرایط خاصّ تو اقتضا کند).
در جهان «سُود و سَودا زده» سیاست امروز، نمی شود که فردی چون لیندون جانسون (رئیس جمهور آمریکا سرکوبگر ویتنام، دوست و هم پیمان دیکتاتور پهلوی، و بالاخره پشتیبان جدّی اسرائیل در تجاوز وحشیانه به کشورهای اسلامی در جنگ شش روزه ژوئن1967) سه ماه پس از اشغال نظامی کشورهای مزبور و قتل و جرح و آوارگی هزاران انسان بی گناه فلسطینی و غیر آن، در اکتبر همان سال، به مناسبت صدمین سالگرد تأسیس بهائیت، رسماً برای محفل بهائیان آمریکا تبریک نامه بفرستد و در آن، تصریح کند که «هدف شما با هدف آمریکا یکی است»، اما هیچ «قول و قرار» و «بده بستان»ی پشت پرده بین او و سران فرقه، در میان نباشد و مثلاً گردانندگان تشکیلات بهائیت در آمریکا و اسرائیل، در «نبرد سرنوشت» ملت مظلوم فلسطین با غاصبان سرزمین خود (صهیونیسم جهانی)، رژیم اشغالگر قدس را به «رسمیت» نشناخته و دست آن رژیم را - که متحد استراتژیک آمریکای جهانخوار است - به «دوستی و هم پیمانی و همکاری» نفشرده باشند! سوداگران زر و زور، هیچ لطف و عنایتی را - به طور مجّانی، و بدون اخذ قیمتی سنگین تر از بهای کالا - بر فرد یا گروهی روا نمی دارند و «اسکناس بدون پشتوانه»، چاپ نمی زنند!
البته سازش احزاب و گروه ها با قدرت مسلّط، و کارگزاری برای آن - اگر «قول و قرار»های آن، در «پسِ پرده» هم گذاشته شود، تا ابد مخفی نمی ماند و بالاخره یک روز، چرخه ی تحولاتِ رنگارنگ روزگار - از بروز اختلافات در میان سرانِ گروه سازشکار یا افشاگری یاران نادم و بریده ی تشکیلات گرفته تا بالا گرفتنِ تضاد اربابان رقیب با یکدیگر و لو دادن اسرار حریف خویش - اسرار نهان نوکران را فاش خواهد ساخت و «حقیقت» امور (هر چه باشد) برملا خواهد گشت. ضمن اینکه: اولاً (به تقدیر شگفت الهی) خود سازشکاران، گاه (به ویژه در زمانی که سرمست مغازله با قدرت ها بوده و به قول معروف: «جیک جیکِ مَستونشان به راه است») دست خود را رو می کنند. چنانکه مثلاً خانم ماکسول، بیوه ی شوقی افندی و از رهبران بهائیت پس از وی، طیّ مصاحبه ای، این چنین از همبستگی خود و یارانش با اسرائیل غاصب پرده برداشت: «من ترجیح می دهم که جوان ترین ادیان (بهائیت) از تازه ترین کشورهای جهان (اسرائیل) نشو و نما نماید و در حقیقت باید گفت آینده ی ما (= بهائیت و اسرائیل) چون حلقه های زنجیر به هم پیوسته است!» (98)
ثانیاً تیزبینان ژرف اندیش، که «سرّ ضمیر» را از «رنگ رخساره» می خوانند، «اسرار نهان» را - پیش از آنکه بر همگان برملا شود - در می یابند و به مسئولیت انسانی و اسلامی خود در شفاف سازی حقایق و افشای تباهی ها، به نحو مقتضی عمل می کنند. در واقع، مخفی بودن پیمان ها و قول و قرارها، بدان معنا نیست که «ردّ پاها» و «دُم خروس ها» نیز (به ویژه از چشم تیزبینان) لزوماً مخفی بمانند و سازشکارانِ مدّعیِ صلاح و اصلاح را لو ندهند، و همین دم خروس ها است که به ژرف بینان امکان می دهد از طریق «اثر»، «مؤثر» را بازشناسند.
مثال این امر را نیز ایضاً می توان از همان خانم ماکسول آورد که وقتی در 19ژانویه2000م در خانه اش واقع در حیفای اسرائیل درگذشت، نمایندگان برجسته رژیم صهونیستی و دول غربی (از جمله ایالات متحده آمریکا) در مراسم تشییع وی حضور یافتند، همچون: آریل کنت از وزارت خارجه اسرائیل، دکتر رومن برونفمان عضو پارلمان اسرائیل، امرام میتزنا شهردار حیفا، شمرایاهو بیران شهردار عکا، نسیم دانا نماینده وزارت امور مذهبی اسرائیل به نمایندگی از هیئت دولت اسرائیل، خانم مارشا وون دورکهیم کنسول جنرال سفارت آمریکا، کریس گرین شیله رایزن ارشد سفارت کانادا، و ده ها تن از نمایندگان سفارتخانه های دولت های غربی.
چنین است که از همان آغاز فعالیت تبلیغاتی فرقه بهائیت در آمریکا، شاهد نزدیکی و پیوند سران آن فرقه (همچون علیقلی خان نبیل الدوله) با کانون های قدرت و ثروت در آن کشور هستیم. و متقابلاً شاهد آنیم که هیئت و طبقه ی حاکمه امریکا از دیرباز به این فرقه لطف و عنایت خاص می ورزد. برای نمونه، گفتنی است که در تاریخ فرقه، نخستین بار این محفل مرکزی بهائیان آمریکا و کانادا بود که (در 1929) به عنوان به اصطلاح یک هیئت مذهبی، از سوی دولت به رسمیت شناخته شد و در پوشش یک شرکت رسمی متشکل از هیئت امناء، شروع به عقد معاملات و خرید و ثبت املاک به نام خود کرد، و سپس این امر، به تدریج در سایر کشورها نیز اجرا گشت. (99)

.......................................................................
پی نوشت ها:
87- ر. ک: عقاب و شیر، 249/1-252 و 274-275.
88- همان، 230/1.
89- هوف سیدنی در: یک ریاست جمهوری کاملاً شخصی، لیندون جانسون در ریاست جمهوری، صص 140-141.
90- عقاب و شیر، 251/1-252.
91- همان، 249/1-250.
92- آورل هریمن، به گفته ی جیمز بیل: رابط میان " لیندون جانسون" و شاه، و آمریکا و ایران، بود و به وسیله ی او این رابطه «در فرم خوبی حفظ شد. وی در ماه مه 1965 و نوامبر 1967 سرپرستی چهار هیئت مهم به ایران داشت. ظهور مستمر «هریمن» در تهران نمایانگر استحکام فزاینده روابط ایران و آمریکا بود... » (عقاب و شیر، همان، ص 274).
93- برای رابطه ی ویژه ی جانسون با اسرائیل به تحقیق «لوموگولاک» در مورد جانسون و خاورمیانه مراجعه می شود- جیمز بیل.
94- عقاب و شیر، 285/1-286.
95- همان، صص 274-275.
96- از کاخ شاه تا زندان اوین، احسان نراقی، ترجمه سعید آذری، با مقدمه فدریکو مایور و محمد ارکون، ص220.
97- برای تصویر سند ر. ک: تاریخ قیام 15 خرداد به روایت اسناد ساواک، جواد منصوری، ج1، سند 2/89؛ بهائیت، رژیم پهلوی و مواضع علما، روح الله حسینیان، مندرج در: فصلنامه مطالعات تاریخی، سال4، ش17، تابستان 1386، ص31.
98- اخبار امری، دی ماه 1340، ش10، شماره صفحات مسلسل 601، ژانویه 1962.
99- قرن بدیع، 41/4-45 و نیز ر. ک: ص 155.

 

منبع:ادیان نیوز

تمام حقوق این پورتال برای مؤسّسه بهائی‌پژوهی محفوظ است.

کپی‌رایت© بهائی‌پژوهی؛ ۱۳۹۶-۱۳۸۵.

Back To Top