تجربیات و خاطرات من از بهائیت

  نویسنده: دنیس جیمز راجرز

            من در اوایل دهه 1970، در حالی که دانشجوی یک موسسه عالی خصوصی کوچک (دانشگاه مید وسترن) بودم به عضویت جامعه بهائی در آمدم . تعالیم اجتماعی آنها ، مخصوصاً بحث تساوی جنسیتی و نژادی ، برایم جذاب بود . من در خانواده ای کاتولیک بدنیا آمدم و در مدارس دولتی درس خواندم ، هرچند چندان انجیل مسیحیت را نخوانده بودم .

          از آنجا که دهه های 1960 و 70 ، دهه های آشوب اجتماعی بود ، بهائیت گزینه ی مناسبی در برابر عقاید دگم سنتی به نظر می رسید. در دوره  دانشجویی تماس بسیار کمی با این گروه داشتم، ولی پس از فارغ التحصیلی، در سال 1973، به آنها پیوستم . من بهائیت را بر اساس مکالمه ای که با یک مبلغ بهائی داشتم " پذیرفتم" . او از من پرسید آیا تو 9 تعلیم بهائی را قبول داری ؟ و من تأیید کردم ؛ و او گفت که من یک بهائی هستم . این خیلی مسخره بود ، زیرا یکی از تعالیم 9 گانه اصل بهائی " ترک تعصبات و تحری حقیقت " میباشد . من برای تحری حقیقت و یک بار مطالعه تاریخ و عقاید بهائی وقت نگذاشته بودم ، و تنها در سالهای بعد به آن پرداختم !

در سال 1974 کنفرانسی بین المللی در سنت لوئیز برپا شد تا یکی از برنامه های تبلیغی از سوی مسئولان تشکیلاتی ، برای بهائیان توضیح داده شود . این برنامه ها از زمان شوقی افندی، گاردین بهائی، شروع شد ، که تا این زمان عبارتند از : برنامه 10 ساله ، برنامه 5 ساله ، برنامه 4 ساله ، برنامه 7 ساله و شاید یک برنامه کوچک 1 ساله . برنامه ها دارای اهداف تبلیغ ( و توسعه و تحکیم ) است و مهاجران - افرادی شبیه میسیونرهای مسیحی - . . .  کار تبلیغ بهائیت ، و تلاش برای تغییر کیش دیگران ، و ایجاد یک محفل محلی بهائی را عهده دار میباشند ( گروه اداره کننده جامعه محلی بهائی با عضویت 9 فرد بزرگسال ) . و پس از تحقق این هدف ، از آنجا به محل مهاجرتی جدیدی اعزام میشوند . البته باید بگویم که من با بسیاری از این مهاجران برخورد داشته ام و میدانم که تعداد بسیار ناچیزی از آنها موفق به ایجاد محفل محلّی میشوند ، و اکثرآنها معمولاً "محل ماموریت" خود را ترک ، و به شهر و کاشانه خود برمی گردند .

کار مهاجرت یک موقعیت ایثار و معنوی برای بهائیان تلقی میشود و نوعی فشار اجتماعی روی بهائیان است تا مبادرت به کار تبلیغ و مهاجرت نمایند . مهاجرانی را که من در ایالات متحده امریکا با آنها مواجهه داشتم از خاورمیانه ( عموماً از ایران ) آمده بودند و عمدتاً افرادی تحصیلکرده و ثروتمند بودند . مهاجران اولیه بهائی غربی هم افراد دارای امکانات مالی بودند . این را میتوان با مطالعه تاریخ مکتوب بهائیت در امریکا و کانادا دریافت .

اوایل که وارد جامعه بهائی شدم از فرهنگ و عرف بهائی مطلع نبودم . ابتدا از من خواسته شد تا به پرسشهای تلفنی پاسخ دهم. در آن زمان تبلیغات تلویزیونی، روزنامه ای،و بیلبوردی قابل توجهی درباره کنفرانس بهائی شده بود و با اعلام شماره تلفن ، از علاقمندان خواسته شد در صورت تمایل، جهت کسب اطلاعات بیشتر، درباره بهائیت با ما تماس بگیرند . قرار بود من اسم و آدرس و تلفن تماس گیرندگان را یادداشت کنم تا بعداً مبلغان بهائی با آنها ارتباط برقرار کنند و کتاب و بروشور تبلیغی برای آنها ارسال نمایند . بهائیان قدیمی ، تمایلی به پاسخگویی تلفنی نداشتند ، ولی در کنفرانس ، که توسط نخبگان بهائی اداره میشد ( اعضای بیت العدل و ایادیان امری که در قید حیات بودند ) شرکت کردند . بهائیانِ معتقد بسیار به این افراد احترام می گذارند . وظیفه عمده و اصلی آنها دفاع از امر و تبلیغ و گسترش آن میباشد ، هرچند در این زمینه توفیق چندانی نیافتند . پس از مرگ شوقی افندی ، تنها ولی امر بهائی در سال 1957، تا آنجا که من می دانم دو انشعاب فکری ( بهائیان ارتدکس و بهائیان پیرو عهد و میثاق ) بوجود آمده است . من از دکترین و چارچوب عقیدتی این گروهها و تعداد طرفداران آنها اطلاعی ندارم ، زیرا هرگونه تماس و ارتباط و مطالعه نشریات آنها از سوی بیت العدل ممنوع اعلام شده است . هر فردی با آنها تماس بگیرد از سوی تشکیلات اداری بهائی بعنوان "ناقض عهد و میثاق" و " بیمار روحی" تلقی، و به طرد و اخراج از جامعه بهائی محکوم میشود . البته اگر بخواهم صادقانه صحبت کنم، من هیچ علاقه ای هم به تماس با آنها نداشتم .

من در یک کنفرانس عمومی ایادیان حضور یافتم . بیشتر صحبت آنها درباره تلاش بیشتر برای تبلیغ و آوردن "مبتدی" بیشتر ، و افزایش آمار تغییر کیش یافته ها بود . گرچه بهائیان ادعا می کنند که تبلیغ نمی کنند ، ولی حقیقت آنست که تمام تلاش آنها در زمینه بهائی کردن دیگران و ایجاد  " نظم نوین جهانی" است ، که این کار از تبلیغ گسترده بهائی سازی ، و به قول بهائیان " دخول افواج" صوت می گیرد .    

یکی از موارد آزاد دهنده در طول آن کنفرانس ، روحیه ضد مسیحی حاکم بر آن بود که در تصمیم من برای خروج از بهائیت مؤثر بود . یک گروه مسیحی منتقد در بیرون از درب سالن کنفرانس حضور داشتند و شعارهایی درباره مسیحیت روی دست داشتند و علاقمند به حضور در کنفرانس بودند که به آنها اجازه داده نشد. بهائیان حاضر در سالن هم بشدت مسیحیان را نکوهش می کردند . بهائیان خود را برتر از مسیحیان میدانند و معتقدند که کلید حل مشکلات جهان امروز را در دست دارند ! یکی از ایادیان می گفت که مسیحیان از "گردن به بالا مرده اند" ! من نوار صحبت ایشان را خریدم، گرچه خودم بطور زنده و مستقیم هم مطلب او را شنیدم . این ایادی امر بسیار ناراحت بود که مسیحیان افراد علاقمند و فدارکاری بیش از جامعه بهائی دارد ! گروههای تبلیغی و میسیونری مسیحی به آفریقا، جنوب و مرکز امریکا، و آسیا رسیده بودند ، قبل از آنکه مهاجران بهائی موفق به فتح این مناطق شوند . این ایادی همچنین عقیده داشت که امریکایی ها توجه کافی به کار تبلیغ امر ندارند و بیشتر سرگرم زرق و برق و کلیسای خود هستند . آنها سقوط کرده بودند و ارزش نجات نداشتند . لذا بهائیان باید توجه و تلاش خود را روی افراد بومی متمرکز کنند ، که گرفتار این "حجاب ها" نشده اند . این عبارت و اصطلاحی بود که بهائیان در مورد کسانی بکار می بردند که مقام بهاءالله را بعنوان " ظهورالله " و " نجات بخش" باور نداشتند .

پس از پایان کنفرانس ، به یک زوج ، که در همان محدوده زندگی من اقامت داشتند معرفی شدم .آشنایی و تجربه من با این زوج ، درسهایی برای تمام زندگی من بود . من اسم آنها را آقا و خانم اسمیت می گذارم . زوج مقدس و جالبی بودند آنها مرا به "خانه " خود بردند و " والدین روحانی" من شدند . گرچه من با آنها زندگی نمی کردم، ولی اوقات زیادی را در خانه آنها می گذراندم . آنها حدود 45 سال سن داشتند . دختر بزرگی نیز داشتند که البته من او را هرگز ملاقات نکردم . آقای اسمیت حدود 190 سانتیمتر قد داشت و اگر میخواست می توانست ظاهر ترسناکی داشته باشد . خانم اسمیت هم با حدود 165 سانتیمتر قد ، هیکل مناسبی داشت و با لهجه جنوبی صحبت می کرد .

آنها خیلی زود مرا زیر بال و پر گرفتند تا آنطور که صلاح می دانند به تربیت من بپردازند . ما جلسات فایرساید داشتیم ، جلسات هفتگی تبلیغی برای مبتدیان . ما جلسات عمومی در کتابخانه محلّی ، و خانه فرهنگ شهرداری داشتیم و در پارک ها پیک نیک برقرار می کردیم و خلاصه هر جایی که بتوانیم توجه دیگران را به بهائیت جلب کنیم و افراد جدیدی را برای جلسه فایرساید و تبلیغ دعوت نماییم .

در آن دوران و تحت آموزش آقا و خانم اسمیت من مبلغ بسیار اثرگذاری شدم و از جمله توسط من افراد جوان زیادی ، از جمله برادر بزرگترم ، همسرش و چند تن از دوستانم ، امر بهاءالله را تصدیق کردند . افراد زیادی که به جلسات و فایرسایدهای ما می آمدند امر را " تصدیق " می کردند . و این مطلب مورد توجه محفل ملی بهائیان امریکا قرار گرفت . لذا آنها افرادی را برای بررسی و تحقیق این موضوع اعزام کردند . من سالها بعد دریافتم که اعضای محفل ملّی بهائیان ( که افرادی محافظه کار بودند ) از تعداد زیاد و کثرت افراد هیپی موبلند و سیاهانی که وارد جامعه بهائی میشدند ، نگران شده بودند . پروفسور خوان کول ، تاریخ نگار و عضو پیشین جامعه بهائی ، این موضوع را به دقت مورد مطالعه و بررسی قرار داده و تحت عنوان "جامعه بهائی، مجرم کاملا تحت نظر" به رشته تحریر درآورده است :

http://www.personal.umich.edu/~jrcode/bahai/1999/Jssr/bhjssr.htm

علاقمندان می توانند برای مطالعه آن مقاله ، به این آدرس مراجعه کنند .

          آقا و خانم اسمیت کاملا مرا تحت کنترل داشتند و عقاید بهائی را در من عجین کردند . من فرزند روحانی آنها بودم ، و هر آنچه آنها به من می گفتند بعنوان حقیقت محض می پذیرفتم . زمانی آقای اسمیت بعنوان سبک کاری خود از بهائیان جوان خواست که کلاه فینه ، شبیه کلاه قدیمی مردم خاورمیانه ، از آنها که شوقی افندی بر سر می گذاشت ، به سر کنند . اعضای محفل ملی از این اقدام جا خوردند و خواستند با آن مقابله کنند، ولی از مواجهه مستقیم پرهیز کردند . در طرف دیگر ، من و سایر جوانان بهائی فکر کردیم که این کاری عادی است ، زیرا هیچکس از بهائیان مسن تر چیزی در این باره به ما نگفت . در آن زمان من کاملا از خانواده خود و از سایر افراد و دوستان غیربهائی جدا شده بودم . همه کارهای من مرتبط با بهائیت بود . فکر می کردم که پاسخ همه چیز را دارم ، لذا از گوش سپردن به مطلبی خارج از بهائیت امتناع داشتم .

آقای اسمیت هم اگر من در بحث و موضوعی با او هم عقیده نبودم به من تحکم می کرد و رفتار ریاست مآبانه ای داشت . البته هیچگاه مرا تنبیه نکرد ، ولی یکبار مجبور کرد که در مقابلش به خاک بیافتم و از او تقاضای بخشش کنم زیرا باعث ناراحتی او شده بودم . من قصد ازدواج و تشکیل خانواده داشتم . ولی او اصرار می کرد که همراه او به ایالت دیگری بروم . نکته دیگر ، که بدون ورود به جزئیات ، مایلم بگویم این است که آقای اسمیت ، بعضی مواقع که من و دیگران برای جلسه به منزل او می رفتیم ؛ دارویی را در لیوان هم میزد و بصورت شربت برای خوردن به ما تعارف می کرد . چند بار پس از دادن این شربت ، او مرا به طبقه دوم منزلش می برد و در اتاقی از من میخواست تا به خواندن دعا و مراقبه و تفکر بپردازم . در حالی که من گرفتار اوهام و خیالات می شدم او مرتبا از من می پرسید چی می بینی ؟!! سالها بعد فهمیدم که آقای اسمیت چه برسر من آورده ، و او چه بیماری بود . تا امروز هم نمی دانم آن داروهایی که به خورد من می داد چه بود .

با توجه به اینکه تعداد کافی فرد بزرگسال در آنجا بودند که محفل محلی بهائیان را تشکیل دهند ، آقا و خانم اسمیت از آن ایالت رفتند . و من بعنوان رئیس محفل انتخاب شدم ، تا آنکه کمتر از یکسال پس از آن ، قرار شد ما و نمایندگان تشکیلات بهائی جلسه ای در هتل شهر داشته باشیم . باید اضافه کنم که پس از رفتن آقا و خانم اسمیت از شهر، وضع من بهتر شد. هرازگاهی هم او زنگ می زد و از کارها و اقدامات من خبر می گرفت و ما تلفنی با هم صحبت می کردیم .

پس از تشکیل جلسه محفل محلّی با نمایندگان " نظم اداری" آنچه که من 20 سال  در درون خود نگهداشته بودم ، عیان شد . ما اعضای محفل ، گمان می کردیم که بخاطر فعالیت های تبلیغی و اینکه تعداد افراد بهائی تقریباً 3 برابر شده ، مورد تشویق و تمجید قرار می گیریم . ولی برعکس ، ما در سوئیتی ، در هتل بزرگ شهر نشسته بودیم که یکسری اتهامات علیه من قرائت شد ؛ از جمله همدستی با آقای اسمیت برای اداره محفل محلّی از خارج از ایالت ، و " ادعای جایگاه و مقامی خاص" که معنای آنرا نفهمیدم .

وقتی خواستم اعتراض کرده و از خود دفاع کنم ، به من گفتند "بشین و دهانت را ببند! ما همه چیز را درباره تو می دونیم ، و هر چیزی بگی جز دروغ چیزی نیست !" وقتی خواستم بلند شوم و آنجا را ترک کنم ، آنها درب اتاق را بستند . آنها هفت نفر بودند و از ما اعضای محفل محلی خواستند که بنشینیم و حدود دو ساعت به مطالب آنها گوش کنیم . این آن چیزی است که بهائیان اسم آنرا شور و مشورت می گذارند . من کاملا تحقیر شدم و شخصیتم مورد هجوم قرار گرفت . دو نفر از اعضای محفل محلی به دفاع از من برخاستند و گفتند اتهامات علیه من صحیح نیست و تصویری که آنها از من ارائه کردند غیر واقعی بوده است . من اتهام زنندگان به خود را هرگز ندیده بودم . بعداً متوجه شدم که محفل ملّی و سایر افراد تشکیلات ، برخی اعضای محفل محلّی و بهائیان محل را بعنوان خبر رسان مورد استفاده قرار داده اند . جامعه بهائی با روند صحیح امور کاملاً بیگانه است .

بدنبال این شور و مشورت از عضویت محفل محلی برکنار ، و عملاً از جامعه بهائی هم تبعید شدم . چند تن از اعضای محفل محلّی پس از این رویداد، بهائیت را ترک کردند ؛ همانطور که چند نفر از کسانی که با تبلیغ من بهائی شده بودند، جامعه بهائی را رها کردند . منهم میخواستم اینکار را بکنم ، ولی با خود فکر کردم که من بخاطر تماس و ارتباط با خانواده اسمیت مستحق تبعید و مجازات هستم . به من دستور داده شد که دیگر با اسمیت ها تماس و معاشرتی نداشته باشم ، ولی دلیل آنرا به من نگفتند . از من خواستند هرگاه اسمیت ها با من تماس گرفتند بلافاصله موضوع را به اطلاع تشکیلات برسانم .

قدم بعدی در اقدامات تشکیلات ، بازآموزی تعالیم امری برای من بود . از من خواستند در کلاسهای "تزیید معلومات" یکی از بهائیان قدیمی ، که من چندان او را قبول نداشتم ، شرکت کنم . رفتار او با من تا حدی خصمانه بود . اگر من درباره بعضی امور عقیدتی بهائی، که ظاهر منطقی و معقولی نداشت ، پرسش می کردم کاملاً موضع می گرفت و پاسخهای نیشداری می داد . یکبار وقتی در یک صحبت تلفنی ، از او درباره یک عبارت پیشگویی در کتب و نصوص بهائی پرسش کردم ، با حالتی متکبرانه مرا به باد انتقاد و استهزاء گرفت . او ابتدا گفت که چنین چیزی نیست . و وقتی  عین عبارت را از روی کتاب خواندم ، او به کلّی متغیر شد و تلفن را قطع کرد . پس از آن من ، مطالعه با او را چندان ادامه ندادم ، هر چند بسیاری از بهائیان و تشکیلات بهائی امریکا ، او را یکی از بهترین مبلغان میدانستند . از نظر من ، رفتار او با شاگردانش تهاجمی ، گزنده و نیشدار، و تحقیر آمیز ، و البته بدون برنامه و نظام آموزشی مدوّن بود . در زمانی که من با او ملاقات کردم سن وی بین 60 تا 70 سال بود . او کتابی را توسط موسسه انتشارات بهائی به چاپ رسانده بود ، که به نظر من گیج کننده ، و فاقد انسجام منطقی بود .

از آنجا که بسیاری از کسانی که ما تبلیغ کرده بودیم مجدداً از جامعه بهائی خارج شده بودند تعداد افراد بزرگسال در جامعه بهائی محلی ما کاهش یافت و دوباره زمینه ای فراهم شد تا من به عضویت محفل محلّی انتخاب شوم . بیشتر اوقات من صرف برنامه ریزی برای برپایی جلسات فایرساید ، جلسات عمومی، پیک نیک ها، و جمع آوری اعانات و تبرعات می شد . طی 15 سالی که من در جامعه بهائی بودم رشد بسیار اندکی صورت گرفته بود . انگار یک اتاق دو درب بود ، که از این درب وارد می شدند و از درب دیگر خارج شده ، یا غیر فعال می شدند ، و یا بطور رسمی استعفا میدادند . این مطلب به خصوص در مورد سیاهان دارای پیشینه کلیسایی صدق می کرد . ساختار یا حیات اجتماعی جامعه بهائی ، بهیچ وجه روحانیت و معنویت و همبستگی جامعه کلیسایی را نداشت .

عمده فعالیت های بهائی ، اگر نگوییم همه آن ، بر جلسات ، فعالیت تبلیغی و جمع آوری اطلاعات و تبرعات متمرکز بود . زمان بسیار کمی برای ایجاد و افزایش روابط درون گروهی و اجتماعی باقی می ماند .  یکی از آخرین اتفاقات و برنامه های آزار دهنده ای که مرا از امر و جامعه بهائی متنفر کرد این بود که همسرم در آن زمان – که الان از هم متارکه کرده ایم – دوستی نزدیکی با یکی از مهاجران داخلی پیدا کرد . این مهاجرین داخلی، افرادی هستند که از منطقه و شهری ، به شهر دیگر می روند تا فعالیت تبلیغی و برنامه خاصی را برای تشکیلات دنبال کنند و مثلاً یک گروه بهائی و یا محفل محلّی ایجاد نمایند . این فرد مهاجر را که من نمی شناختم ، در مدت کوتاه اقامتش ، تلاش کرد همسر مرا متقاعد سازد که از من جدا شده ، و با او ازدواج کند . پس از آنکه آن فرد مهاجر ، برای برنامه تبلیغی و مهاجرت به آفریقای جنوبی رفت ، همسرم درباره روابطش با او، با من ، صحبت کرد . تا آنجا که می دانم ، همسر قبلی ام هنوز هم عضو جامعه بهائی است .

در دوره انجام مراحل طلاق ، جامعه بهائی روی خوشی با من نداشت ، زیرا از نظر آنها طلاق امر مذمومی است . یکی از اتفاقاتی که در دوره یکساله صبر طلاق ( طبق احکام بهائی ) رخ داد این بود که من در کلاس یکشنبه شرکت کرده بودم و چند تن از بهائیان در آنجا ، از من بخاطر اقدام به طلاق انتقاد کردند . در آنجا یک بهائی ایرانی به دفاع از من برخاست و گفت چون هیچیک از شما از مسائل پشت پرده خبر ندارید ، لذا نباید قضاوت کنید . طی دو سال بعد از آن هم من در هیچ جلسه و میتینگ بهائی شرکت نکردم و با هیچ یک از احباء نیز مراوده ای نداشتم . جامعه بهائی برنامه ای برای حضور و غیاب افرادش دارد ، و در صورت افزایش غیبت از حد مشخصی ، دیگر آن فرد نمی تواند در جلسات و فعالیتهای تبلیغی شرکت جوید .

 من نمی توانم بگویم که بهائیت دقیقاً یک کالت است ؛ ولی در عین حال، به عقیده من ، تشکیلات و سازمان بهائی کنترل اجتماعی شدیدی بر روی اعضایش دارد . این کنترلها تا آنجا گسترده شده که فرد از ترس آنکه مبادا برچسب ناقض عهد و میثاق به او زده شود ، بسیاری از سوالاتش را درباره تصمیمات و عملکرد تشکیلات بهائی نمی پرسد؛ زیرا پس از ناقض عهد و میثاق شدن، از جامعه بهائی طرد و اخراج خواهد شد . رهبری جامعه بهائی از ابتدا تا کنون ، بطور موثری از این ابزار برای حذف و تصفیه افراد مورد نظرخویش استفاده کرده است . هرگاه فردی بعنوان ناقض عهد و میثاق اعلام شود ، دیگر هیچ فرد بهائی حق تماس و گفتگو با او را نخواهد داشت، زیرا آنطور که ادعا شده، امر دچار " آلودگی و کثافت معنوی" خواهد شد . تا آنجا که من فهمیده ام در گروههای شاهدان یهوه و مورمون ها نیز احکام مشابهی وجود دارد . مهمترین و بالاترین اصلی که در بهائیت وجود دارد "اطاعت و وفاداری بی قید و شرط" نسبت به عهد و میثاق و تشکیلات اداری است . اگرچه عضویت در جامعه بهائی کاملاً اختیاری و داوطلبانه است ؛ ولی افرادی همچون من، که سبک زندگی خود را بر اساسی جدا از بهائیت گذارده اند، جدا کردن خود را از دوستان و بستگان بهائی بسیار مشکل می یابند، حتی اگر خود آنها هم اذعان داشته باشند که درتعالیم و مبانی فکری بهائیت تعارض و تناقض وجود دارد . با جدا شدن از جامعه بهائی، روابط درونی شما هم به مخاطره می افتد . برای من 3 سال رنج آور طول کشید تا تصمیم بگیرم و تسجیل خود را ابطال کنم و از عضویت در جامعه بهائی خارج شوم . پس از ترک بهائیت در سال 2000، تماس و ارتباط من با بسیاری از دوستان قدیمی، کسانی که فرزندانشان با فرزندان من بزرگ شدند ، بسیار کاهش یافت و یا قطع شد . اکثر آنها عقیده دارند که من اعتقاد به خدا را از دست داده ام !

بعضی از تعارضاتی که برای من پیدا شد، پس از شنیدن یک سخنرانی از رابرت پاردون، استاد مطالعات دینی در موسسه نیوانگلند ( NEIRR )، از یک ایستگاه رادیویی لوتری، در سنت لوئیس بود . او داشت یک مطلب کلی در بررسی بهائیت می گفت و من تصمیم گرفتم او و منابع اظهاراتش را بررسی و کنترل کنم . احساس کردم که او مطالب نادرستی درباره بهائیت می گوید و مطالب خود را از طریق ناقضین عهد و میثاق و یا معاندین امر به دست آورده است . درباره گفته ها ی او به فکر فرو رفتم و تصمیم گرفتم با او در وب سایتش تماس بگیرم. خلاصه پس از 27 سال بهائی بودن ، شروع به تحقیق و بررسی درباره آن کردم . او لیستی از منابع خود را برایم  فرستاد و من مشغول مطالعه و بررسی آنها شدم . آن مطالب برخلاف چیزهایی بود که بهائیان عرضه می کردند . به موازات آن شروع به پرسشهایی از تشکیلات و افراد مطلع بهائی کردم. متوجه شدم که در دوره معاصر چندین تن از پژوهشگران و مورخین بهائی به خاطر تحقیقات و تألیفاتشان از جامعه بهائی اخراج گردیده اند . پژوهشگران و محققان بهائی، قبل از انتشار مطالبی که درباره بهائیت نوشته اند، باید آنرا به کمیته (لجنه) بررسی آثار بهائی ارائه و از آنها تاییدیه بگیرند . اگر فردی کتاب و مقاله و تألیفی خود را از پروسه لجنه بررسی تألیفات نگذراند نباید آنرا منتشر سازد و اثر آنها بطور کامل مشمول سانسور می شود . به همین دلیل است که همه آثار و نوشته های بهائی ، در زمینه ادبیات و تاریخ ، تکرار مکررات ، و بی استفاده است . همه کتابها و مقالات، بر اساس همان نسخه تأیید شده قبلی ، بازنویسی می شوند . لذا اکثر بهائیان از تاریخ اولیه امر، و جنگ قدرتی که در میان اعضای خانواده پایه گذار بهائیت رخ داده، بی اطلاع می باشند . کتابها و منابع و مطالبی که خارج از چارچوب "تأیید شده" باشد با شک و تردید تلقی شده و برچسب "تأیید نشده" و یا نوشته شده توسط مغرضان و دشمنان امر می خورد!

گرچه بهائیت به ما می آموزد که در مورد سایر ادیان و مذاهب صبور و روادار باشیم ، ولی در عین حال به ما می آموزد که بهائیت "حقیقت نهائی" مناسب این عصر و دوره است . همه مظاهر الهیه و پیشین و ادیان سابق اساساً از اعتبار افتاده و کان لم یکن شده اند . جامعه بشری یا باید بهائیت را بپذیرد و یا تنبیه و مجازات سختی را تحمل کند .  عیسی مسیح، که نجات بخش همه جامعه بشری است، به یک "آموزگار الهی" تقلیل جایگاه پیدا کرده است . آموزه های او دیگر برای این دوره و عصر کاربردی ندارد . کشیش ها و تفسیرهای غلط از نصوص مسیحی، تمام مسیحیان را به انحراف کشانده اند . دیگر تلاش برای نجات و رستگاری فردی ارزشی ندارد، بلکه باید برای رستگاری جامعه بشری تلاش کرد . دیگر ارتباط و توسل فرد با خدای خود امکان پذیر نیست . "درب دسترسی به آن وجود ازلی قدیم به روی بشر بسته شده است !" ( برگرفته از نوشته های بهائی ) . وقتی که من خارج از چارچوب فکری بهائی شروع به خواندن عمیق انجیل کردم، کم کم انتقاد و اعتراض جهان بینی مسیحی علیه بهائیت را متوجه شدم . دریافتم بسیاری از مطالبی که بهائیت ، مطالب جدیدی در حوزه  تعالیم اجتماعی و روحانی، و آوردة خود میدانست، همه در متون عهد جدید و قدیم موجود است . مشاهده کردم که برخی از عبارات و نوشته های انجیلی، بصورت ادعیه بهائی بازنویسی و کپی برداری شده است . در عین حال، مشکل و اختلاف اصلی برای من، غرور و نخوت بسیاری از بهائیان بود که تلاش می کردند روایت و برداشت غلط مسیحیان از بهائیت و تاریخ  آنرا اصلاح نمایند . آنها بدون کمترین اطلاع از حدود دوهزار سال مطالعات تاریخی و تفسیری مسیحیت، شروع به ارائه بدترین تفسیر و برداشت ازمسیحیت می کردند. البته در یک سطح فردی و شخصی، علاقمند به فلاح و رستگاری شخصی خودم بودم؛ زیرا در دورانی که بهائی بودم هیچگاه احساس آمرزش و بخشودگی و رستگاری نداشتم و یا بهاءالله را بعنوان نجات بخش ارزیابی و تلقی نکردم . وقتی در انجیل خواندم که چگونه عیسی مسیح به ما می آموزد که دشمنان خود را ببخشیم و برای آمرزش آنها دعا کنیم،و آنرا با عبارات و نوشته های تاریخی بهائی، که سرشار از سرزنش و طرد و تکفیر  مخالفان بود، مقایسه می کردم متوجه تفاوت انها شدم ( بسیاری از اطرافیان، نزدیکان، اقوام و بستگان شخصیت های اصلی بهائیت طرد و اخراج شده اند و حتی شوقی افندی، ولی امر بهائی، پدر و مادر خود را طرد و تکفیر کرده است.) لذا شروع به درخواست از خدا کردم تا چشمان مرا باز کند و مرا بسوی حقیقت هدایت نماید .

با کمک باب پاردون، کشیش تاد ویکِن و جِف شوارتز ، از ایستگاه رادیویی کافو در سنت لوئیس، شروع به آزمون روحی و معنوی برای کشف و دریافت حقیقت کردم . من بهائیان را، در جلسات بهائی، با پرسش درباره تعارضات در تاریخ و تعالیم بهائی، و پیشگویی هایی که در بهائیت شده، ولی به واقعیت درنیامده بود، آزمایش می کردم . مثلا تاریخ هایی مشخص شده بود که فلان اتفاق می افتد، ولی چنین نشده بود . بهائیان نا امیدانه تلاش می کردند تا عدم تحقق " وعود" بهائی را توجیه عقلانی کنند . این سوالات، تا حدی موجب بدنامی من شد، مخصوصاً زمانی که آنرا، از طریق فضای مجازی با دوستان مطرح می کردم. لذا تماس ها و پاسخهایی از سوی بعضی افراد تشکیلاتی و بعضی از احباء آغاز شد .

من سرانجام، بطور رسمی، از بهائیت کناره گیری کرده، و آنرا در گروه اینترنتی بهائیان قرار دادم . تلفن و ایمیل های زیادی از احباء دریافت کردم که میخواستند با من شور و مشورت کنند، و من از آنها درخواست کردم با من تماس نگیرند، که البته به آن توجهی نشد. سرانجام من دلایل خود را برای ترک بهائیت، و اینکه دیگر نمی توانم از عقاید و تعالیم بهائی پیروی و یا از نظم اداری و تشکیلات بهائی اطاعت کنم را در گروه اینترنتی خودمان منتشر کردم .

یکی از افراد تشکیلات بهائی در رابطه با متن نوشته من تماس گرفت و خواستار ملاقات شد. البته قصد و غرض اصلی او آن بود که مرا بعنوان  ناقض عهد و میثاق اعلام کند تا پس از آن  طرد و اخراج شوم، تا دیگر بهائیان از سوی من دچار "عفونت" تردید و شبهه نشوند! من با ملاقات با او موافقت کردم . او چندین کتاب به همراه داشت و مهیّای رویارویی بود . تصمیم گرفتم با او در خصوص مباحث عقیدتی بحث نکنم . بلکه در عوض گفتم که من بهاءالله را بعنوان "بازگشت عیسی مسیح" باور ندارم، و همه مشکلات و گرفتاری هایی را که از دست بهائیان و عوامل تشکیلاتی بهائی به سرم آمده بود را به او منتقل کردم.

او چندبار از من عذرخواهی کرد، و بیان داشت که از بهائیان خواهد خواست تا به من و خواسته ام مبنی بر عدم تماس با من، احترام بگذارند و دست از تهدید من بخاطر تصمیمی که گرفته ام بردارند.

اینک من هیچ نفرت و بدخواهی نسبت به بهائیت و یا افراد بهائی ندارم . بعضی از آنها افرادی مهربان، خوش برخورد، و دوست داشتنی هستند . این شهادت نامه را به قصد کمک به آندسته از افراد جامعه بهائی، که ممکن است تجربیات و برداشتهایی شبیه من داشته و با تعارضات در آراء و عقاید بهائی مواجه شده باشند، نوشتم . برای کسانی که در جستجوی امید، صلح، و زندگی هستند، در بیرون از جامعه بهائی، این موارد وجود دارد.

                                                                                 دنیس  جیمز راجرز

به روز رسانی  شده در تاریخ 8 مه 2013

***********

جناب فرد گلیشر عزیز،

آیا میتوانی مطلب مرا به روز رسانی کنی؟ من دیگر هیچ ارتباطی با تشکیلات بهائی ندارم .

با تشکر/ دنیس

منبع : سایت رفرم بهائی

تمام حقوق این پورتال برای مؤسّسه بهائی‌پژوهی محفوظ است.

کپی‌رایت© بهائی‌پژوهی؛ ۱۳۹۷-۱۳۸۵.

Back To Top