درباره ادیب مسعودی، بازگشته از بهائیت

غلامعباس گودرزى بروجردى مشهور به «ادیب مسعودى»، از ادیبان و شاعران توانا و ممتاز معاصر است که چندى از مبلغان مشهور و سرشناس فرقه ضاله بهائیت بود و سران آن برایش لوح تقدیر صادر مى‏ کردند، ولى نهایتاً از بهائیت تبرى جست و با این عمل، داغى بزرگ و التیام‌نایافتنى بر دل فرقه گذارد.

ادیب، در جوانى، از شاگردان مرحوم آیت ‏اللَّه بروجردى در بروجرد بود و حدود پانزده‌ سال در علوم گوناگون صرف و نحو، فقه و اصول، رجال، و حدیث از محضر ایشان بهره برد و به دست او معمّم گردید. پس از آن وی به مدت دوازده سال تمام در اطراف بروجرد به ارشاد و راهنمایى مردم اشتغال یافت. سپس بعضى از پیشامدها و حوادث غیر منتظره، وى را به طور ناخواسته، به سوى فرقه ضاله راند و درنتیجه زادگاه خود را ترک کرد و به تهران آمد. در این شهر، سال‌ها به تدریس در کلاس‌هاى یازدهم و دوازهم «درس اخلاق» و نیز درس «نظر اجمالى به دیانت بهائى» (1) اشتغال داشت، عضو انجمن ادبى بهائیت از سوى‏ لجنه تزیید معلومات امرى بود، و سفرهاى تبلیغى متعددى به نقاط مختلف ایران نمود. افزون بر این امر، در جلسات تشکیل‌شده از سوى لجنه نشر نفحات‌الله، با مبلغان بهائى مجالست و رایزنى داشت و مورد احترام کسانى چون احمد یزدانى، عبدالحمید اشراق خاورى، سید عباس علوى، امینى و... بود.

با وجود این به گفته خویش، از همان بدو امر (که تقارن و تصادف بعضى از وقایع سوء، او را ناخواسته به سمت آن گروه رانده یا بهتر بگوییم منسوب کرده بود) در کار این مسلک، تأمل می‌کرد و کژی‌ها و پلشتى ‏هاى فکرى و اخلاقی سران و مبلغان این فرقه مزید بر این امر بود. لذا عبادات اسلامی‌اش را ترک نکرد و از سال 1338.ش نیز مطالعات خویش درباره مسلک بهائیت را شدت بخشید تا اینکه کاملاً به سستى و بى ‏بنیادى آن مسلک واقف شد. در عین حال مدتى شرم حضور و دیگر عوامل، مانع از ابراز عقیده وى بود، تا اینکه خوشبختانه در سال 1354 موفق شد رسماً از بهائیت فاصله بگیرد و به‌رغم فشارها و تهدیدهاى فرقه، صراحتاً نزد علماى مهم ایران (نظیر مرحومان محمدتقى فلسفى، شهاب‌الدین نجفى مرعشى، سید محمدرضا گلپایگانى، حاج شیخ مرتضى حائرى یزدى، آخوند ملا معصوم على همدانى، حاج شیخ بهاءالدین محلاتى، سید عبدالحسین دستغیب، سید عبداللَّه شیرازى، سید محمدعلى قاضى طباطبایى و...) از این مسلک پوشالى بیزارى جوید و با ایراد سخنرانى در اجتماعات گسترده مردم در شهرهاى مختلف (تهران، مشهد و...) ضربه ‏اى مهلک به پیکر بهائیت وارد سازد.

ادیب خود گفته است: «این اواخر که در فرقه بودم، راپرت مسلمانان اغفال‌شده‏ اى را که محفل براى تثبیت بهائیگرى در آنان به دست من مى ‏داد به گروه‌هاى اسلامى که با بهائیان مبارزه مى‏ کردند مى‏ دادم و آنان روى اغفال‌شدگان کار کرده و آن‌ها را به اسلام برمى‏ گرداندند. همچنین، گاه در محافل بهائى، سخنانى از من درز مى‏کرد که نشان از بى‏ اعتقادى من به این مسلک بود. از جمله، روزى در یکى از محافل، شعرى از حسینعلى بهاء خوانده شد و همگان ــ به عنوان اینکه این شعر، به لحاظ ادبى، «شاهکار» است ــ از آن با آب و تاب تمام تعریف کردند. خانمى در مجلس گفت: ”شماها که اهل فن نیستید و تصدیقتان ارزشى ندارد، بگذارید جناب ادیب مسعودى نظر بدهد“! و گمانش این بود که من نیز در تعریف از این شعر، سنگ تمام خواهم گذارد. مجلس که براى شنیدن تعریف‌هاى من یکپارچه گوش شد، گفتم: حضرت بهاء‌الله امتیازات زیادى داشته ‏اند، اما اى کاش ایشان شعر نمى‏ گفتند و افزودم که: این شعر ارزش ادبى چندانى ندارد. حضار، به‌ویژه آن خانم، از حرف من بسیار بور و ناراحت شدند و آن خانم با ناراحتى تمام گفت: ”آقاى مسعودى، ما او را به خدایى قبول داریم، تو به شاعرى هم قبولش ندارى“؟! این گونه سخنان سبب شده بود که مرا محترمانه از مسئولیت‌هاى تبلیغى کنار بگذارند... .»

ادیب، از رفتار و آزارى که عده‌ای از اعضاى فرقه (به دستور محفل بهائیت) پس از تبرّى، با وى داشته‏ اند داستان‌ها و درد دل‌ها دارد و گفته است: «پس از آن ماجرا، آن‌ها شفاهاً و کتباً فحاشی‌هاى زیادى به من کردند و محفل بهائى، اعضاى فرقه را از گفت‌وگو با من به‌شدت ممنوع کرد و نامه ‏هایى از بیت‌العدل (واقع در اسرائیل) آمد که اخطار کرده بود: زنهار، زنهار، با غلامعباس گودرزى معروف به ادیب مسعودى، سلام و کلام و تماسى حاصل نشود، که سخنان او سمّ ثُعبان (مار خطرناک) است و شما را به هلاکت مى‏ رساند! در اوایل انقلاب که در شهر اغتشاش بود و هنوز نظم نوین کاملاً استقرار نیافته بود، حتى به خانه ما تیراندازى کردند. سپس به طنز مى‏ افزاید: تا کنون هم از فضل خدا، ده پانزده نفر از این‌ها دست و پایشان شکسته است، چون بنده را که از دور مى‏ بینند فریاد مى ‏زنند و مى‏ گریزند، و گریزشان، گاه چندان سراسیمه است که در جوى آب مى‏ افتند و دست و پایشان آسیب مى ‏بیند!»

ادیب کتابى قطور نیز در سه جلد، در افشاى مفاسد و خیانت‌هاى سران فرقه ضاله و پوشالى بودن مسلک آن‌ها نوشته‏ است که «کشف‌الغدر و الخیانه» نام دارد و نسخه ‏هاى متعدد آن در دست دوستان است. او بهائیت را، همچون صهیونیسم، مولود کشورهاى استعمارى (به‌ویژه انگلیس) مى ‏داند و معتقد است که سران تشکیلات بهائیت، حکم ستون پنجم بیگانه را در کشور دارند.

ضمناً، سه تن از فرزندان ادیب مسعودى (دو پسر و یک دختر) در سال‌هاى 1352 و 1353 به جرم مخالفت با سلطنت پهلوى، به دستور ساواک به شهادت رسیده ‏اند.

ادیب مسعودى در شعر و ادب، دستى بلند دارد و چکامه او در مدح امیر مؤمنان على(ع)، با بیت ‏القصید «پى جهاد چو بگرفت ذوالفقار به کف/فتاد از کف بهرام آسمان خنجر!»، زمان شاه در انجمن ادبى تهران، حائز رتبه اول شد:

على که بود؟ مهین شاهباز اوج کمال‏

على که خواند رسول خداش خیر بشر

حدیث منزلت و لافتى‏ و خندق و طیر

به شأن کیست، بجز شأن حیدر صفدر؟

بجز على به جهان کیست جامع الاضداد؟

بجز على به جهان کیست سید و سرور؟

مگر خبر نه‏اى از لیله المَبیت، که چون‏

به سوى غار بشد رهسپار پیغمبر

على به بستر او خفت و از سر اخلاص‏

به پیش تیر بلا، سینه را نمود سپر

چه کس به معرکه کرّار غیر فرّار است؟

که در رکوع به سائل بداد انگشتر؟

چه کس به خاک درافکند فارِسِ یَلیَل؟

که کند آن در سنگین ز قلعه خیبر؟

نواى لَوکُشِف از کس، بجز على، که شنید؟

بجز على که سَلونى سرود بر منبر؟

به شام تیره ز خوف خدا هو البَکّاء

به روز رزم به جنگ عدو هو القَسوَر

برو حدیده مُحمات را بخوان و ببین‏

چسان ز عدل نهاد او به فرق خود افسر؟

پى جهاد چو بگرفت ذوالفقار به کف‏

فتاد از کف بهرام آسمان خنجر! ...

گرفته اوج چنان ناز طبع «مسعودى»‏

که آسمان بودش زیر سایه شهپر!

موقعیت والاى ادبى ادیب مسعودى بر ادباى ایران و حتى کشورهاى همسایه (نظیر تاجیکستان) آشکار است و بعضاً از وى با عنوان «حکیم مشرق‌زمین» یاد مى‏کنند. شعر 114 بیتى او در مدح فردوسى بزرگ، توجه دانشگاه تاجیکستان را به خود جلب کرده، (2) و چکامه «نداى وحدت» او در کشور فرانسه به زبان آن کشور ترجمه و نشر یافته است.

در اشاره به قوّت طبع ادیب، دریغ است از ذکر بعضى از اشعار وى که به مناسبت بازگشت از بهائیت و در التجا به حضرت ولى عصر(عج) سروده و با عنوان «هدیه نوروزى» طىّ جزوه ‏اى در نوروز 1355 منتشر کرده، درگذریم. وی در چکامه اى با عنوان «نخل امید» سروده است:

المنه لله به ره راست رسیدم‏

پیوند خود از مردم گمراه بریدم

از لطف خداوند به سر پنجه ایمان

مردانه ز هم پرده اوهام دریدم

تاپاک شد از زنگ ریا آینه دل‏

هر دم رسد از عالم اخلاص نویدم

با سنگ تجرّد، قفس شرک شکستم‏

آزاد سوى عالم توحید پریدم

بعد از ده و شش سال غم و یأس و ملامت‏

شد بارور از رحمت حق نخل امیدم

از فرقه دجال‌صفت گشته فرارى‏

آهوصفت از گرگْ‏روش‏چند رمیدم

ملحق شده بر جیش ظفرمند الهى‏

با چشم دل، آن نور درخشنده چو دیدم

اى حجت حق، رهبر دین، هادى مطلق‏

 جان دادم و دل دادم و مهر تو خریدم

گر بر در دجّال‏وَشان، روىْ سیاهم‏

در نزد محبّان تو من روىْ سفیدم

من عاجز و درمانده‏ام، از لطف، تو دادى‏

هم کلک گهربارم و هم طبع فریدم

از لطف تو ــ اى مهدى بر حق ــ منِ الکن‏

در مُلک سخن، واحد و در نظم، وحیدم

مسعودى‏ام از مهر تو بیگانه ز خویشم‏

شد رهبر این راه مگر بخت سعیدم‏

ادیب مسعودى، پس از تبرّى از بهائیت، در بهمن 1354 جزوه ‏اى خطاب به «پدران، مادران، جوانان و عزیزان بهائى» منتشر ساخت که متن آن در ذیل آمده است:

«پدران، مادران، جوانان و عزیزان بهائى:

برایتان «موفقیت» در راهیابى و «سلامت» در روح و جسم آرزو مى ‏کنم. شما در هر سطحى از بهائیت که هستید مرا خوب مى ‏شناسید: اگر در کلاس‌هاى درس اخلاق شرکت کرده‏ اید، مرا در پُست سرپرستى و تدریس کلاس‌هاى یازدهم و دوازدهم نواحى مختلف طهران، به خصوص ناحیه پنج و دوازده دیده‏ اید. اگر در سطح بالاترى به کلاس درس «نظر اجمالى» آمده باشید، آنجا نیز مرا که از طرف لجنه تزیید معلومات امرى به‏ سرپرستى منصوب بوده ‏ام، دیده ‏اید. اگر از مبلغان سرشناس بهائى هستید، که خیلى خوب‌تر و بیشتر مرا می ‏شناسید، زیرا که سال‌ها در جلسات مبلغین که از طرف لجنه نشر نفحات‌الله تاسیس شده بود، با هم نشست و بر خاست و بحث و مشورت داشته ‏ایم. اگر بهائىِ علاقه‌مند به تبلیغ هستید، حتماً بارها به بیوت تبلیغى من، مُبتدى (3) آورده و بعدها از من به خاطر ارشاد او سپاسگزارى کرده ‏اید.

اگر صاحب تألیفى در بهائیت هستید و با علاقه به ادبیات، ارتباط تشکیلاتى با لجنه تزیید معلومات امرى دارید، حتماً مرا در جلسات انجمن ادبى، که اولین جلسه آن در شانزدهم تیرماه سال 1341 تشکیل شد، دیده و در بحث‌هاى این انجمن با من آشنا شده ‏اید. اگر شهرستانى هستید، مرا خیلى خوب مى‌شناسید. لااقل به خاطر پذیرایی ‏هاى گرم و صمیمانه ‏اى که از من در شهرهایى چون یزد، اصفهان، کرمان، رضائیه، بم، زاهدان، بلاد خراسان، خوزستان، مازندران، دشت گرگان و غیره به عمل آورده، با من آشنایى داشته و به جهت مأموریت‌هاى تبلیغى‏ ام به آن سامان مرا خوب می ‏شناسید.

من: ادیب مسعودى، مبلغ معروف و سرشناس جامعه بهائى، همنشین و مُباحِثِ مبلغینى چون «عباس علوى»، «محمدعلى فیض»، «فناناپذیر»، «اشراق خاورى» و... اینک با شما سخن مى‏ گویم.

لابد مى‌خواهید بپرسید که اگر تو ادیب مسعودى هستى، پس چرا آغاز نامه ‏ات تحیت بهائى ندارد؟ چرا الله ابهى نگفتى و چرا ما بندگان جمال قِدَم [حسینعلى بهاء] را «احباء الله» و «اماء الرحمن» نخواندى؟ آرى من ادیب مسعودى، همان که محفل بارها از من با القاب «خادم برازنده»، «نفس جلیل»، «ناشر نفحات‌الله»، «یار موافق و روحانى» و ده‌ها نظیر آن یاد کرده ــ که مى‏ توانید نمونه‏ هایى از آن را در لابه‌لاى همین یادداشت کوتاه ببینید. اکنون با شما مشفقانه به سخن نوشته و امیدوارم در حاصل نهایى عقایدم که پس از رنج‌ها و مشکلات طاقت‌فرسا فراهم آمده، بیندیشید!

من با تمامى سوابق درخشان امرى و با چهره‏اى سرشناس در میان بهائیان ایران، اینک صریحاً اعلام مى‏ کنم که: ”پشیمانم و بر گذشته خویش سخت متأسف.“ خاطرم از آنچه گذشته، ملول است و از اینکه سالیانى دراز از عمر را بهائى بوده ‏ام، از اینکه به خاطر بهائیت، حقایق ارزنده ‏اى در این جهان را زیرپا گذاشته ‏ام، پشیمانم. و خوشحالم از اینکه سرانجام به چنین حقایق گران‌بهایى ایمان آورده ‏ام که: آخرین پیامبر خدا حضرت محمد (ص) است و جامه رسالت پس از او، بر قامت دیگرى برازنده نیست. که کتاب خدا ”قرآن کریم“ تنها کتاب آسمانى است که پیروى آن، سعادت هر دو جهان را به ارمغان مى‏ آورد، که ولىّ خدا، زاده پاک ائمه هدى حضرت مهدى علیه‌السلام است که دنیا چشم‌براه اوست تا جهان را پر از عدل و داد نماید.

و تواى دوست عزیزى که این نوشته را مى‏ خوانى، به خود آى و بیندیش که: چه چیز مرا دگرگون کرده؟ چه چیز مرا در هنگامه افول زندگى بر آن داشته تا به راه دیگرى گام نهم؟ چه چیز به من قدرت داده تا تمامى خطرات این دگرگونى فکرى را بر خود پذیرا شوم؟ آیا ”پول“، ”شهرت“ و یا ”مقام“؟... کدام یک؟!

من اگر در جستجوى مال و منال بودم، اگر در پى عنوان و مقام بودم، اگر خواهان شوکت و شکوه بودم، و خلاصه اگر هرچه مى ‏خواستم، بهائیت به خاطر خدمات ارزنده ‏ام برایم مى ‏کرد! اما من تشنه چیز دیگرى بودم که ”حقیقت“ نام داشت؛ حقیقتى با تمام شکوه و جلال.

ابتدا گمانم چنان بود که بهائیت، توان راهبرى را خواهد داشت. سال‌ها مخلصانه زحمت کشیدم، به عنوان ”احساس وظیفه“ تبلیغ بهائیت را بر عهده گرفتم. شاهد گفتارم سپاسگزارى‏ هاى محفل است که بارها از زحمات من در مقام تقدیر برآمده، ولیکن روح کاوشگر من هیچ‌گاه متوقف نمى‏شد و هیچ‌‌‌گاه به این تقدیرنامه‏ ها دلخوش نبودم، تا آنکه سرانجام شاهد مقصود را در آغوش گرفته و به منزلگه مقصود رسیدم.

اگر چه نمى‏ خواهم در این مختصر، سخن از دلایل بطلان بهائیت به میان آورم، زیرا که سخن فراوان دارم و خود نیازمند جزوه‏ ها و کتاب‌هاى مستقل است، اما اى شما که تا دیروز در بیوت تبلیغى من، آن هنگام که به‌اصطلاح به تبلیغ امرالله مشغول بودم، با اشاره تصدیق، سر فرود مى ‏آوردید، شما که تا دیروز حتى شاهد بحث‌ها و مجادله‏ هاى من با مسلمانان آگاه در جلسات تبلیغى بودید؛ اگر دروغگو بودم که همه آن حرف‌ها و تبلیغات باطل و یاوه است و شما چرا آن روزم را تصدیق مى‏ کردید و از راه‌هاى دور برایم نامه مى‏ نوشتید و مرا ”رادمرد بزرگ عالم انسانى“، ”ملاحسین ثانى“، ”نجم ساطع آسمان هدایت“، ”خادم صمیمى امرالله“، ”خورشید آسمان حقیقت“ و صدها نظیر آن مى‏ خواندید؟! و اگر راستگویم که اینک باید به سخنم، به پند پدرانه و پیام پیرى جهاندیده، گوش فرا دهید... .

مى‏ دانم که به‌زودى در ضیافات به شما دستور خواهند داد که نوشته ”ادیب مسعودى“ را نخوانید و سلام و کلام، جایز نه! اما آیا همین توصیه، شما را که در اعماق روحتان، گوهر حقجویى نهفته است و شما را به تحرّى حقیقت وا مى‏ دارد، بر آن نخواهد داشت که تازه تحقیق و بررسى‏تان را آغاز کنید؟

به یاد دارم که شروع راهیابى خودم از آنجا آغاز شد که در نشریه اخبار امرى خواندم: ”اخیراً ملاحظه شده است که در بعضی نقاط، نفوس ناراحتى به عنوان تبلیغات اسلامى و غیره... تحت عنوان تحقیق، تقاضاى تشکیل مجالس مباحثه و غیره مى ‏نمایند... مسلّم است که این نفوس به اغلب کتب و معارف امرى توجه نموده و اطلاعات کافى از مندرجات کتب و رسائل مبارکه حاصل کرده ‏اند... از محفل مقدسه روحانیه محلّیه شیّدالله ارکانهم تقاضا شده است در این مورد دقیقاً دقت و... از هرگونه مواجهه خوددارى فرمایند“ (سال 1344، شماره 2 و 3).

و من با خود مى ‏اندیشیدم که چرا با افراد مطلعى که به اغلب کتب و معارف امرى توجه نموده و اطلاعات کافى از مندرجات آن حاصل کرده ‏اند نباید تماس گرفت؟! مگر ایشان چه مى‏ گویند که مى‏ باید خود را از بحث و مناظره و یا مواجهه و رویارویى با ایشان محروم کرد؟ آیا اگر بهائیت برحق بود، همانند اسلام نمى‏ گفت: ”اقوال مختلف را بشنوید و بهترینش را برگزینید.“ اسلامى که از زبان پیامبر، در قرآنش مى‏خوانیم: ”من و پیروانم مردم را آگاهانه به حق مى‏ خوانیم.“

در بررسى‏ها و پرس‌و‌جوهاى بعدى این نکته روشن‌تر شد که این افراد، بر معارف امرى و اسلامى احاطه داشته و در این مورد، سخن محفل کاملاً صادق بوده است، و سرانجام کار بدانجا کشید که حقّانیت اسلام و بطلان بهائیت همانند روشنایى آفتاب برایم آشکار گردید.

از کارهاى دیگر محفل که هروقت به یاد آن مى ‏افتم شدیداً متعجب مى ‏شوم، آن است که آن هنگامى که تازه بهائى شده بودم، محفل مى‏ کوشید که موقعیّت اسلامى مرا مهم جلوه دهد و مرا با دانشمندان اسلامى، برابر معرفى کند. حتى خود نیز گاهى تحت تأثیر دستورات و القائات محفل چنین وانمود مى‏ کردم. دیگر آنکه مى‏ گفت شکستگى پایم را بهانه قرار داده بگویم که مسلمانان به جهت تغییر روش و آیین، مرا مضروب کرده به حدى که پایم آسیب دیده است. غافل از اینکه پاى من از دوران کودکى آسیب دیده بود! بعدها این سؤالات همواره در ذهنم خلجان مى‏ کرد که راستى چرا بهائیت به این وسایل ناصحیح و غیرمنطقى براى حق نشان دادن خود کوشش مى ‏کند؟ چرا مى‌کوشد بهائیان با افراد مطلع و آشنا به معارف امرى تماس نگیرند. 

آن‌ها زمینه شد تا یک تحقیق عمیق و همه‌جانبه را آغاز کنم، به نحوى که مى‏ توان گفت برگشت من از بهائیت، پس از ایمان واقعى به خدا و استعانت از او، تنها و تنها یک علت داشت و آن اینکه کوشیدم تا متحرّى واقعى حقیقت باشم. کتاب‌هاى اصلى امر را جستجو کردم و به دقت و به دفعات خواندم. به جزوه‏ هاى زینتى و رنگ‌روغن شده قناعت نکردم. مراتب و عناوینى که در بهائیت داشتم، هیچ‌گاه نتوانستند مرا گول زده و همانند دیگران به فکر بهره‌ برداری‌هاى مادى بیندازد و از یاد خود و خدا غافل سازد، و در عین حال از تماس با افراد مطلع نیز رویگردان نبودم، و این چنین شد که سرانجام راه یافتم.

البته انسان‌ها همه، جز معصومان پاک و بزرگوار اسلام، جایزالخطایند، اما راهیابى نیز ممکن است و من شرح اجمالى کارم را دادم تا تو دوست عزیز، پیامِ پیرى آگاه را دریافته باشى، اما مادام که بخواهى فریب سخنان فریبنده مبلغین و گول ظواهر و عناوین تشکیلاتى و لجنات متعدد و ضیافات و احتفالات و کنفرانس‌هاى باغ تژه و... را بخورى، بدان که هیچ‌گاه به مفهوم واقع راه نیافته ‏اى!

راستى آیا تو خواننده عزیز هیچ‌گاه نمى‏ اندیشى که همانند پیروان هزاران فرقه ساختگى و بر باطل، که در گوشه و کنار دنیا به چشم مى ‏خورند، ممکن است تو هم در طریق ناصواب قدم گذاشته باشى؟ تو هم از میلیون‌ها انسانى باشى که خزف [= خرمهره] را به جاى‏ لعل خریده و گوهر را همچنان ناسفته درون صدف وانهاده؟! من به نام ”پدرى پیر“ که گذران زمان گرد سپید بر چهره‌اش نشانده، به نام آموزگارى روحانى که حتى در بهائیتش نیز صادق بوده، به نام مربّى دلسوز، براى شما بهائیان عزیز نگرانم. من نگران آن روزم که به فرموده قرآن کریم، وقتى حقایق در جهان دیگر، جلوى چشمتان هویدا شود و ببینید که آنچه پیمبران راستین خدا گفته‏ اند حق است، زبان برآرید که: ”ربّ ارجعونِ لَعَلّى اَعمَلُ صالحاً فیما تَرَکت“ (خدایا من را برگردان تا از نیکی‌ها آنچه را که ترک کرده بودم انجام دهم). اما دیگر دیر شده باشد و به شما بگویند: ”کلا انّها کلمهٌٌ هو قائلها“ (نه چنین است، زیرا او فقط گوینده این سخنان است»!

آرى، من از آن آینده براى شما هراسناکم و بیم‏دار. بیایید پند مبلّغ پیر و یار عزیز و ناصح مشفقتان را بشنوید و سر از بارگاه گران غفلت بردارید. من به‌زودى شرح حال مفصل خود را همراه با مدارک مثبته براى آگاهى همگان طبع و نشر خواهم کرد و شاید تا آن زمان محفل به شما توصیه کرده باشد که این اوراق ناریّه(4) را مطالعه نکنید، اما خوشحالم که اتمام حجت با شما کرده ‏ام و در پیشگاه عدل خداى بزرگ خواهم گفت که من سرانجام، حقیقت آشکارشده براى خودم را در اختیار اینان گذاشتم و آنان که به خود نیامدند، هیچ عذرى ندارند.

آرى، من ”ادیب مسعودى“، بزرگ‌مبلغ جامعه بهائى، اینک مسلمانم و از این بابت خدا را بسى شاکر و سپاسگزارم. ”خداى اسلام را قائلم“، ”پیامبر اسلام را آخرین فرد از گروه پیام ‏آوران خدا مى ‏دانم“، ”امامان عزیز، از على علیه‌السلام تا امام حسن عسگرى علیه‌السلام، را به جان و دل معتقدم“، ”امامت، حیات، غیبت، ظهور و دیگر خصوصیات فرزند بلافصل امام یازدهم امام محمد بن الحسن عج را باور دارم“، ”بابیت و بهائیت را دین ندانسته، پیشوایانش را عارى از هر حقیقتى مى ‏دانم.“ و این فریادى از تمامى ذرّات وجود من است که در قالب اشعارم جلوه‏ گر است:

هزار شکر که از قید درد و غم رستم

چو ذره بودم و بر آفتاب پیوستم

به چاهسار ضلالت فتاده بودم زار

گرفت خضر ره عشق، از کرم، دستم

طمع بریده ز دجال‌سیرتانِ پلید

ز جان به خدمت صاحب زمان کمر بستم‏

امیدم چنان است: پروردگارى که فرموده: ”اُدعونى اَستَجِب لکم“ (بخوانیدم تا که جوابتان را گویم) و خداوندى که فرموده: ”انّ الله یغفر الذنوب جمیعاً“ (خداى تمام گناهان را مى‌بخشاید)، مراخواهد پذیرفت. و من هم مى‏ کوشم تا در این چند روز مانده از عمر، جبران گذشته ‏ها کنم، که خداى فرموده است: ”لاتقنطوا من رحمه الله“ (از رحمت خدا مأیوس نباشید).

اگر مى خواهید سخن مرا حضوراً نیز بشنوید، در یکى از روزهاى مشخص‌شده در این نوشته، هنگامى که براى انبوهى از مردم این شهر خواهم سخن گفت، سرافرازم نمایید. و در اینجا براى آن دسته از بهائیان ساده ‏دل که ممکن است بر اثر القائات محفل و تشکیلات بهائى، از آمدن به این جلسات و خواندن نوشته‏ هاى بعدى من معذور شوند، عرض مى‏ کنم که خلاصه سخن من در این مجالس و محافلى مشابه آن و در جزوات و کتب بعدى همین است که در دوبیتى زیر آوردم:

المنة لله به ره راست رسیدم‏

پیوند خود از مردم گمراه بریدم‏

از لطف خداوندى با قوّت ایمان‏

مردانه ز هم پرده اوهام دریدم‏

مزید توفیق همگان را آرزومندم. غلامعباس گودرزى ”ادیب مسعودى“، هشتم بهمن‌ماه پنجاه و چهار [1354].»

پی نوشت:

1ــ کتاب «نظر اجمالی به تاریخ بهائی»، نوشته مبلغ مشهور بهائی: احمد یزدانی است، که از متون مهم این فرقه محسوب، و در کلاس‌های درس اخلاق آنان تدریس می‌شود.

2ــ شعر مزبور، در مجله روزنه (چاپ ایران) نیز درج شده است.

3ــ افراد مسلمان که تازه به دام بهائیت افتاده‌اند.

4ــ تعبیری که محفل بهائیت درباره کتاب‌های حاوی انتقاد به بهائیت به کار می‌برد.

منبع: مجله زمانه، 1386، شماره 61

نویسنده: ابوذر مظاهری

تمام حقوق این پورتال برای مؤسّسه بهائی‌پژوهی محفوظ است.

کپی‌رایت© بهائی‌پژوهی؛ ۱۳۹۷-۱۳۸۵.

Back To Top