خاتم پیامبران (1)

خاتمیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از مهمترین موضوعات در گفتگو با بهائیان بشمار است. اگر آخرین فرستاده الهی حضرت محمدصلی الله علیه و آله و سلم است بدین معنی است که رسالت و دین و آئینی الهی پس از آن حضرت نخواهد بود و اگر ایشان خاتم نیست پس...

اگر چه پیش تر این بحث در قسمت مناظرات آمده بود اما پژوهشگر فرزانه جویا ،تحقیقی عمیق و عریق و جدید در این زمینه انجام داده اند که در تاپیک "خاتم پیامبران" ارائه شد.اینک به شکل مقاله به حضورتان تقدیم می شود:

بخش نخست: پیشینه خاتمیت

 

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمْ

آنگاه که حضرت آدم و همسرش حضرت حوا «علیهما السّلام » از بهشت رانده شدند و بر زمین هبوط کردند، خداوند به فرزندان آدم چنین بشارت داد:

( اگر از جانب من هدایتی به سوی شما آمد – که حتماً می آید – پس هر آن کس که از این هدایت من پیروی کند، هیچ ترسی بر آنان نخواهد بود و هرگز اندوهگین نخواهند شد. )

طه : 123 . همین مضمون در دو جای دیگر قرآن آمده است : اعراف: 35 و بقره: 38 ‏

از پس این خبر، خداوند پیامبران خویش را برانگیخت. و این در زمانی بود که کژی و ناراستی در میان فرزندان آدم فراگیر گشته بود و آنان از راه درست فطرت به بیراهه ی شرک و بدعت لغزیده بودند.

این رخداد تاریخی در بخشی از خطبة یکم نهج البلاغه به بیان حضرت امیرالمؤمنین « علیه السلام » چنین نقل شده است :

 

( خداوند از میان فرزندان آدم، پیامبران را برگزید. از ایشان پیمان گرفت که وحی – الهی – را بی هیچ کاستی و فزونی به مردم برسانند، و از آنان خواست که در ابلاغ رسالت امانت دار باشند. و این در روزگاری بود که بیشتر مردم عهد و پیمان خدا را – که به گردن داشتند – دیگرگونه ساخته بودند و حق خداوندی را جاهل گشته، برای او شریک و همتا گزیده بودند و شیاطین هم مردم را از شناخت خدا باز داشته، ایشان را فریفته و راه عبادت خدا را بر آنان بسته بودند. پس آنگاه خداوند رسولان خویش را در میان بنی آدم برانگیخت و پیامبرانی را پیاپی به سوی ایشان فرستاد. )نهج البلاغه، نسخه ی صبحی صالح، ص 43

 

حضرات نوح، هود، صالح، ابراهیم، لوط و شعیب « علیهم السلام » از جمله پیامبرانی هستند که داستان مبارزات و تلاشهای ایشان در هدایت مردم گمراه، در قرآن کریم آمده است، و از ایشان و کوشش های پیگیرشان در راه اشاعه ی توحید و بندگی خدا یاد شده است.

به عنوان مثال : حضرت نوح ( شعرا / 105 تا 108 ) – حضرت هود ( اعراف/ 65 ) – حضرت ابراهیم ( عنکبوت/16 ) – حضرت صالح ( شعراء/ 141 تا 144 ) – حضرت لوط ( شعراء/ 160 تا 163 ) – حضرت شعیب ( اعراف/ 85 ) .

تا اینکه خداوند حضرت موسی« علیه السلام » را در میان بنی اسرائیل برانگیخت و فرمود :

( ما، پس از آنکه امّتهای پیشین – نخستین - را نابود کردیم، به موسی کتاب – تورات – را دادیم که آگاهیها و راهیابی های روشنی برای مردم و هدایت ورحمت برای ایشان بود، شاید که به خود آیند.)

قصص / 43 .

و پس از حضرت موسی« علیه السلام »، حضرت عیسی « علیه السلام » را به پیامبری برانگیخت و دربارة او فرمود :

( و در پی پیامبران بنی اسرائیل، عیسی را برانگیختیم که تصدیق کننده ی توراتی بود که پیش رو داشت. و به او انجیل را دادیم که در آن نور و هدایت بود و تورات را هم تصدیق می کرد. و برای پرواپیشگان هدایت و پند بود. )

مائده / 46 .

پس از گذشت قرنها و سپری گشتن روزگاران دراز، خداوند پیامبر اکرم حضرت محمّد مصطفی « صلی الله علیه و آله » را در زمانی به نبوت برانگیخت که تصویری کوچک از آن دوران را در سخنی از حضرت علی « علیه السلام » می آوریم :

( خداوند حضرت محمد « صلی الله علیه و آله » را زمانی به پیامبری برانگیخت که روزگار درازی بود که پیامبری مبعوث نشده بود. امّتها در خوابی گران فرو رفته بودند. فتنه و آشوب همه جا فراگیر گشته بود. رشته ی کارها از هم گسسته بود و آتشِ جنگ همه جا شعله می کشید.دنیا از شدّت زشتی و تباهکاری تاریک و بی نور گشته و سرکشی همه جا رخ نموده بود. در روزگاری که برگهای درخت زندگی دنیا به زردی گراییده بود و امید میوه ای از آن نمی رفت و آب حیات دنیا در زمین فرو رفته بود.همانا نشانه های هدایت کهنه و فرسوده شده و پرچم های هلاکت آشکار و برپا بود. دنیا برای اهلش بسی تلخ و بد منظر بود و با چهره ای دژم با خواهندگانش روبرو می شد.)نهج البلاغه، ص 121

در این تاریک خانه ی جهان بود که رسول اکرم پای به پهنه ی هستی نهاد و خداوند او را به پیامبری برانگیخت.

 

بخش دوم: معنای خاتمیت

 

یکی از بزرگ ترین و مهم ترین ویژگی های حضرت محمد مصطفی آن بود که خداوند او را خاتم پیامبران خویش قرار داد. خاتمیت رسول اکرم اصل مسلمی است که مورد اتفاق همه ی فرقه های اسلامی است. توجه داشته باشید، اصالت و حتمیت خاتمیت چنان روشن و قطعی و مسلم است که مسلمانان در آن اتفاق نظر دارند نه از آن رو که چون مسلمانان به خاتمیت آن حضرت معتقدند، پس او خاتم انبیاء است. یعنی علت خاتمیت، عقیده ی مسلمانان به خاتمیت نیست. بلکه خاتمیت چون خود یک اصل مسلم است، مورد پذیرش تمامی مسلمانان است.

به سخنی دیگر: از آن جا که موضوع خاتمیت پیامبر اسلام مبتنی بر آیات قرآن و سخنان آن حضرت و نیز گفتار امامان و تأکید دانشمندان، آن چنان بدیهی و بیّن است که تمامی مسلمانان بی هیچ تردیدی، آن را پذیرفته اند، نه آن که چون تمامی مسلمانان خاتمیت را باور دارند، پس پیامبر اسلام خاتم پیامبران است. این مغلطه ی کودکانه ای است که برخی مبلغان بهائی به دروغ به مسلمانان نسبت می دهند و آن گاه بسی ناشیانه و شورانگیز، به مطلبی که خود بافته اند، پاسخ دندان شکن می دهند.

خاتمیت حضرت رسول اکرم از دو منظر و در دو محور قابل اثبات است:

الف: از منظر وجود نازنین آَن حضرت. به این معنا که خداوند در قرآن و نیز خود آن حضرت و ائمه علیهم السلام در روایات، او را خاتم پیامبران نامیده اند.

ب: از منظر قرآن. به این معنا که اوصافی از قرآن در خود قرآن و نیز در بیانات رسول اکرم و ائمه ی هدی آمده است که بیانگر جاودانه بودن این کتاب آسمانی است.

از این دو منظر و بر اساس این دو محور، مبحث خاتمیت پی می گیریم و آن را بیان می کنیم:

الف: پیامبر اسلام خاتم پیامبران است.

چنان که گفتیم این مبحث را مبتنی بر دو منبع مهم بررسی می کنیم:

1- قرآن

2- احادیث.

در بررسی نخستین منبع، روشن ترین آیه که به صراحت به خاتمیت رسول گرامی اسلام تأکید می فرماید، آیه ی چهلم سوره ی مبارکه ی احزاب است که چنین می فرماید:

ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَ لکِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِیِّینَ وَ کانَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عَلیماً

محمد پدر هیچ یک از مردان شما نیست. ولی رسول خدا و خاتم پیامبران است. و البته خداوند به همه چیز بسی داناست.

از آن جا که در دلالت این آیه به خاتمیت حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله جای هیچ گونه تردید و انکاری نیست، از قضا منکران، به ویژه بهائیان، تلاش می کنند تا در دلالت این آیه به اصل خاتمیت به دست آویزهایی چنگ زنند. ما، پس از بررسی دقیق آیه، به بررسی آن دست آویزها نیز می پردازیم و داوری را به خوانندگان گرامی می سپاریم.

لازم است نخست شأن نزول این آیه را بیان کنیم:

زید بن حارثه، پسر خوانده ی پیامبر بود. در میان عرب، پسر خوانده حکم پدر را داشت. زینب بنت جحش دختر عمه ی پیامبر بود. رسول خدا زینب را به عقد زید در آورد. آن دو، کوتاه زمانی با هم زیستند و چون در زندگی مشترک میانشان تفاهم و همدلی حاصل نیامد، زید، زینب را طلاق داد. پیامبر با زینب ازدواج کرد. صدای اعتراض گروهی از منافقان برخاست که پیامبر با عروسش وصلت کرده است. این آیه نازل شد که بفرماید زید پسر واقعی پیامبر نیست و پسر خوانده حکم پسر ندارد. به این ترتیب این رسم عرب توسط خداوند باطل اعلام شد.

در این جمله، خداوند چند لطیفه و دقیقه ی دیگر را هم بیان فرمود:

او رسول خداست یعنی هر چند پدر معنوی امت است، هر چند همانند یک پدر، دل سوز مردم است و از همین رو هم اطاعت از او همانند اطاعت از یک پدر، واجب است؛ اما پدر واقعی آنان نیست که همسر پیشین پسر خوانده اش عروس او باشد و ازدواج با آن بانو، اشکال داشته باشد

و نیز با این سخن خداوند بیان می فرماید که او رسول خداست یعنی آن که یاوه بافی های افراد منافق یا نادان موجب نمی شود تا حکم خدا را بیان نکند. فرستاده ی خدا وظیفه اش آن است که حکم خدا را بیان کند.

و نکته ی دیگر آن که این حکم جاودانه است، چون محمد مصطفی خاتم پیامبران است.

دو نکته ی دیگر در این آیه ی شریفه جای بررسی دارد:

الف: معنای خاتم

بسیاری از لغات، در همه ی زبان ها، یک معنای اصلی دارند و یک یا چندین معنای ملازم که در اصل و ریشه به همان معنای اصلی بازمی گردند. از جمله همین لغت خاتم که معنای اصلی آن عبارت است:

الخاء و التاء و المیم: اصل واحد و هو بلوغ غایة الشئ. یقال: خَتَمتُ العملَ و ختم القارئ السورةَ.

سه حرف خ، ت، م، اصل واحد است. یعنی یک معنای اصلی بیش ندارد. و آن هم رسیدن به پایان چیزی است. گفته می شود: کار را به پایان بردم و نیز گفته می شود: قاری، [ خواندن ] سوره را به پایان برد.

اما از همین معنای اصلی یک معنای ملازم نیز جدا شده است:

فأمّا الخَتمُ و هو الطبع علی الشئ فذلک من الباب أیضاً؛ لأنَّ الطبعَ علی الشئ لا یکونُ إلا بعد بلوغ آخره فی الأحراز. و الخاتَم مشتقٌ منه؛ لإنَّ به یُختَمُ. و یُقالُ: الخاتِمُ و الخاتام و الخَیتام. قال:أخذتِ خاتامی بغیر حق.

اما ختم که همان مُهر نهادن باشد نیز از همین باب است؛ زیرا مُهر نهادن بر چیزی فقط آن هنگامی انجام می گیرد که آن چیز در یک مجموعه ی محدود و محصور، به پایان خویش برسد. خاتَم [ به فتح تاء و به معنای انگشتر ] نیز از همین معنا جدا شده است؛ زیرا عمل مُهر نهادن به وسیله ی انگشتری انجام می شود. به انگشتری خاتِم [ به کسر تاء ] و خاتام و خیتام هم گفته می شود. چنان که در این شعر آمده است:

تو، به ناحق انگشتری مرا ستاندی.

آن گاه احمد بن فارس، این لغت شناس معروف قرن چهارم هجری، کاربرد این لغت را در باره ی پیامبر اکرم چنین بیان می کند:

و النبیُّ صلی الله علیه و [ آله و ] سلم خاتم الأنبیاء؛ لأنّه آخرهم.

و پیامبر که درود خداوند بر او [ و خاندانش ] باد، خاتم پیامبران است، زیرا آن عزیز، آخر آنان است.

و در پایان کاربردی دیگر از این لغت را در آیه ی قرآن شاهد مثال می آورد و می گوید:

و ختام کلّ مشروب، آخره، قال الله تعالی: « خِتامه مسک » أی إن آخر ما یجدونه منه عند شربهم إیاه، رائحة المسک. ( معجم مقاییس اللغة ذیل کلمه ی ختم)

و ختام هر نوشیدنی یعنی آخر آن. خداوند می فرماید: « ختام شراب بهشتی مشک است» یعنی آخرین طعمی که بهشتیان از نوشیدن شراب سر به مُهر بهشتی، هنگام نوشیدن آن، می یابند، بوی مشک است.

هر چند معنا کردن لغت، مسلمان و مسیحی نمی شناسد؛ ولی برای آن که هرگونه بهانه ای از تردیدکنندگان ستانده شود، به این سخنان که برگرفته از یک کتاب لغت معروفی است که یک مسیحی عرب لبنانی آن را تألیف کرده است، توجه فرمایید:

الخاتَم والخاتِم ج: خَواتِم و خُتُم : الخاتام، ما یُخْتَمُ بِه، عاقِبَتُ کُلِّ شَیء، نِقْرَةُ القَفا ، اَقَلُّ وَضْحِ القَوائِم.

( المنجد تألیف لوئیس معلوف یسوعی )

خاتَم و خاتِم [ به کسر و به فتح تاء ] که جمع آن خَواتِم و خُتُم است ، معنایش این است : مهر و انگشتری ، آن چه به او پایان داده می شود ، فرجام هر چیز، گودی پشت در پایان ستون فقرات، کوچکترین سپیدی در انتهای پای چهارپایان.

چنان که پیش از این هم آوردیم، عبارت « ما یُختَمُ به= آن چه که به آن پایان داده می شود » و « عاقِبَتُ کُلِّ شَیء= پایان هر چیز » معنای اصلی این لغت است که همین معنا و مضمون، در کتاب مشهور و مهم « معجم مقاییس اللغة » با عبارت « بلوغ غایة الشئ= رسیدن به پایان چیز » معنا شده است.

معنای انگشتری هم، چنان که باز پیش از این از قول « ابن فارس » آوردیم، برگرفته از همان معنای اصلی است. از آن رو به انگشتری خاتم می گویند که نوعاً و عموماً از انگشتری به عنوان رکابی برای مهرهایی که در پایان نامه ها و نوشتارها می نهادند، استفاده می شد. یعنی انگشتری معنای ملازم مُهر است و مُهر نیز همان معنای پایان بخشیدن را داراست. چنان که به جلد کتاب هم که در پایان می آید و نیز به تشتک نوشابه هم که در پایان پرشدن بطری بر آن می نهند، خاتم می گویند.

 

بخش سوم:معنای نبی

 

ب: معنای نبی:

در معنای نبی چنین می خوانیم:

الإتیان من مکان إلی مکان

آمدن از جایی به جایی دیگر.

و پس از ذکر شواهدی بر این معنا، می خوانیم:

و من هذا القیاس، النبأ: الخبر؛ لأنّه یأتی من مکان إلی مکان

بر همین قیاس، نبأ یعنی خبر. چون خبر نیز از جایی به جایی دیگر می رود.

بر این اساس دیگر معانی برگرفته از این لغت چنین اند:

و المنبئ: المخبر، و أنبأته و نبأته.

منبئ یعنی خبر دهنده. دو لغت اخیر هم یعنی: او را خبردار کردم.

به این ترتیب به نبیّ از آن رو نبیّ می گویند که از جانب خداوند خبر می دهد.

نکته ی مهم در کاربرد اصطلاح « خاتم النبیین » در آیه ی شریفه آن است که خداوند با به کار بردن این اصطلاح، خود به خود، آن حضرت را پایان بخش رسولانی که با وحی و خبر آسمانی به سوی مردم فرستاده می شوند، نیز قرار داده است. برای روشن تر شدن این دقیقه و لطیفه، اجازه دهید سخنی در تفاوت لغوی نبی و رسول بیاوریم.

چنان که گفتیم، نبی یعنی کسی که از جانب خداوند به او خبری می دهند. حال اگر چنین کسی مأمور شود تا آن خبر آسمانی را به اطلاع مردم برساند، در باره ی او اصطلاح رسول به کار می رود.

البته لغت رسول یک معنای عام هم دارد که شامل پیامبران و غیر پیامبران نیز می شود. حتی ممکن است کسی از جانب کس دیگری به جز خداوند برای ابلاغ فرمان یا خبری فرستاده شود که به او هم رسول می گویند. چنان که در داستان حضرت یوسف می خوانیم که:

وَ قالَ الْمَلِکُ ائْتُونی‏ بِهِ فَلَمَّا جاءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى‏ رَبِّکَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللاَّتی‏ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ إِنَّ رَبِّی بِکَیْدِهِنَّ عَلیمٌ. ( یوسف: 50 )

پادشاه گفت: یوسف را به نزد من آورید. هنگامی که فرستاده ی پادشاه به نزد او آمد، یوسف به او گفت: هم اینک به سوی ارباب خویش برو و از او بپرس: حال زنانی که دستشان را بریدند، چگونه است؟ همانا پروردگار من به نیرنگ آنان بسی آگاه است.

چنان که مشاهده می فرمایید، در این آیه ی شریفه خداوند فرستاده ی پادشاه را رسول نامیده است.

خداوند در جایی دیگر، فرشتگانی را که برای نزول عذاب بر قوم لوط اعزام می فرماید نیز، رسول می نامد:

قالُوا یا لُوطُ إِنَّا رُسُلُ رَبِّک‏ هود: 81

فرشتگان گفتند: ای لوط ما فرستادگان پروردگارت هستیم.

در این دو آیه رسول به معنای عام آن به کار رفته است. اما رسول به معنای خاص به کسی می گویند که خداوند به او وحی می کند و سپس مأمور می شود تا آن وحی آسمانی را به دیگران ابلاغ کند. به این ترتیب یک رسول حتماً نبی هم هست ولی ممکن است یک نبی رسول نباشد. یعنی به کسی وحی شود ولی او مأمور ابلاغ نباشد. بنابراین با ختم نبوت، خود به خود ختم رسالت هم پدید می آید. چون رسولی که نبی نباشد، کارش عبث خواهد بود. یعنی فرستاده ی خداست، ولی خبری از آسمان ندارد!

هنگامی که خداوند خلعت خاتمیت را بر قامت محمد مصطفی راست فرمود، دیگر آمدن رسولانی که خبر از جانب خداوند بیاورند، معنا نخواهد داشت. به سخنی دیگر با پایان یافتن مقام نبوت، مقام رسالت نیز پایان پذیرفت به این معنا که دیگر خبری از آسمان نمی آید و کسی به نبوت برانگیخته نمی شود تا معنای رسول خدا هم تحقق یابد. با پایان یافتن نبوت، رسالت هم خود به خود پایان می یابد.

در بخش بعدی مبحث خاتمیت بر محوریت شخص رسول اکرم صلی الله علیه و آله را پی می گیریم.

 

بخش چهارم:خاتمیت پیامبر اکرم (ص)

 

مبحث « خاتمیت بر محور پیامبر » را بر اساس قرآن، ختم کردیم و اینک به گفت و گو در باره ی« خاتمیت بر محور پیامبر » بر اساس سخنان خود آن حضرت می پردازیم.

* یکی از روشن ترین بیانات پیامبر اکرم در این مهم، حدیثی است که دانشمندان و محدثان شیعه و سنی از آن حضرت نقل کرده اند که در ماجرای لشکر کشی برای جنگ تبوک خطاب به علی علیه السلام فرمود. در آن داستان آمده است که پیامبر اکرم برای پیش گیری از توطئه ی منافقان – که نقشه کشیده بودند در غیاب پیامبر مدینه را تصرف کنند- دستور داد تا علی علیه السلام در شهر بماند و در لشکر حضور نیابد. در پی این تصمیم منافقان که دیدند نقشه شان نقش بر آب شد، این بار شائع کردند که علی از دستور رسول خدا مبنی بر شرکت در جنگ، سرپیچی کرده است و پیامبر هم او را با زنان و زمین گیران و کودکان و پیرمردان، وانهاده است.

در پی این شائعه، علی عیله السلام لباس رزم پوشید و به محضر پیامبر شتافت و عرض کرد که منافقان چه می گویند و به این ترتیب آشکارا اعلام کرد که برای شرکت در جنگ آماده است. رسول خدا برای نشان دادن مقام و منزلت ویژه ی شیر خدا علی مرتضی علیه السلام، فرمود:

أَ مَا تَرْضَى أَنْ تَکُونَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِیَّ بَعْدِی؟

آیا راضی و خشنود نیستی از این که منزلت تو نزد من همانند منزلت هارون نزد موسی باشد، جز آن که پس از من هیچ پیامبری نخواهد بود؟

این شریف و مهم را که به « حدیث منزلت » نامور گشته، توسط بسیاری از زنان و مردان از مسلمانان نخستین نقل شده است. از میان خاندان رسول خدا کسانی چون: حضرت علی، حضرت فاطمه، امام حسن، فاطمه دختر علی، فاطمه دختر جناب حمزه، دختر حارث بن عبدالمطلب، عقیل بن ابی طالب

از میان اصحاب پیامبر اکرم کسانی چون: ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه، زبیر، عبدالله بن عوف، انس بن مالک، عبد الله بن عمر بن الخطاب، ابوهریره، عبد الله بن عباس، جابربن عبدالله انصاری، ابوسعید خدری، عبدالله بن مسعود، عمار یاسر، زید بن ارقم و ده ها نفر دیگر.

حتی کسانی چون معاویه نیز این حدیث را که در اصل در بیان مقام و منزلت والای امام نخستین علی بن ابی طالب علیه السلام است، نقل کرده اند.

یکی از کسانی هم که این حدیث را نقل کرده است، سعد بن ابی وقاص است که هر چند با علی علیه السلام میانه ای نداشت، ولی در مقطعی بسیار حساس این حدیث را نقل می کند و معاویه را برای مدتی از دشنام دادن به حضرت علی به صورت رسمی و بر سر منابر حکومتی، باز می دارد.

داستان از آن قرار است که چون سعد سردار پیروز لشکر اسلام و فاتح سرزمین ایران بود، نزد مسلمانان معروف و محترم بود. معاویه پس از آن که به حکومت مطلق رسید، برای آن که بتواند ناسزاگویی به علی علیه السلام را رسمی کند و فراگیر سازد، از سعد بن ابی و قاص خواست تا بر فراز منبر رود و از علی علیه السلام بد بگوید؛ اما سعد از این درخواست و فرمان معاویه سرمی پیچد و می گوید: از پیامبر خدا در باره ی علی سه سخن شنیده ام که اگر هر یک از آن سه سخن در باره ی من می بود، از شتران سرخ موی برای من با ارزش تر بود.

نخست آن که از رسول خدا شنیدم که به علی فرمود:

آیا راضی نیستی از این که منزلت تو نزد من همانند منزلت هارون نزد موسی است، جز آن که پس از من هیچ پیامبر نخواهد آمد؟

دیگر آن که شنیدم که در جنگ خیبر، که لشکریان اسلام زمین گیر شده بودند، فرمود:

پرچم جنگ را به دست کسی خواهم سپرد که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند.

آن گاه در پی این سخن، پرچم جنگ را به علی سپرد و او هم پیروزمندانه از آن جنگ بازگشت.

سوم آن در داستان مباهله، رسول خدا علی و فاطمه و حسن و حسین را فرامی خواند و می فرماید: برالاها، اینان اهل بیت من اند.

حدیث منزلت را عامر و ابراهیم و مصعب و عائشه، فرزندان سعد وقاص از پدر خویش نقل کرده اند.

حدیث منزلت چنان که گفتیم، در اصل بیان گر مقام و منزلت والای علی علیه السلام در جانشینی پیامبر اکرم است، اما جالب آن است که این حدیث نماد و نشانه ی خاتمیت رسول گرامی اسلام نیز دانسته شده است. به این داستان توجه کنید:

زید بن رُمّانه می گوید: به من خبر رسید که مردی از قریش می گوید: به خدا سوگند نمی دانم، شاید پس از محمد پیامبر دیگری هم باشد.

من، ابراهیم پسر سعد بن ابی وقاص را ملاقات کردم و به او گفتم: ای ابا اسحاق ( کنیه ی ابراهیم ) آیا سخن رسول خدا در ماجرای جنگ تبوک به علی علیه السلام را، از پدرت شنیده ای؟

او خندید و چنان پنداشت که من دوستی علی را در دل دارم که چنین پرسشی می پرسم. به او گفتم: به خدا سوگند این سخن را از آن رو نمی پرسم تا منزلت علی معلوم گردد؛ ولی ماجرا چنان است که به من خبر رسیده که مردی از قوم تو ( قریش ) می گوید: من نمی دانم، شاید پس از محمد پیامبر دیگری هم باشد.

ابراهیم در پی شنیدن این سخن گفت: آری، من شهادت می دهم که از پدرم سعد بن ابی وقاص شنیدم که می گفت: روزی که رسول خدا علی را از شرکت در جنگ تبوک بازداشت و او را بازگردانید، شنیدم که به او فرمود: ای علی، آیا خشنود نیستی که منزلت تو نزد من همانند منزلت هارون نزد موسی باشد، جز آن که پس از من هیچ پیامبری نخواهد بود؟

به این ترتیب حدیث منزلت، هر چند در بیان منزلت حضرت علی علیه السلام بیان شده است، اما بیان گر این اصل مهم هم هست که پس از پیامبر اکرم، به هیچ روی، هیچ پیامبری نخواهد بود.

پیامبر اکرم در سخنانی دیگر به روشنی و صراحت بر خاتمیت خویش و جاودانگی دینش پای می فشارد. به این حدیث شریف که حضرت امام باقر علیه السلام نقل فرموده است، گوش جان بسپاریم:

 

عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ: لَمَّا حَضَرَتِ النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله الْوَفَاةُ نَزَلَ جَبْرَئِیلُ علیه السلامفَقَالَ: یَا رَسُولَ اللَّهِ هَلْ لَکَ فِی الرُّجُوعِ إِلَى الدُّنْیَا؟ فَقَالَ: لَا قَدْ بَلَّغْتُ رِسَالَاتِ رَبِّی. فَأَعَادَهَا عَلَیْهِ، فَقَالَ:لَا بَلِ الرَّفِیقَ الْأَعْلَى. ثُمَّ قَالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله وَ الْمُسْلِمُونَ حَوْلَهُ مُجْتَمِعُونَ:أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ لَا نَبِیَّ بَعْدِی وَ لَا سُنَّةَ بَعْدَ سُنَّتِی. فَمَنِ ادَّعَى بَعْدَ ذَلِکَ فَدَعْوَاهُ وَ بِدْعَتُهُ فِی النَّارِ.فَاقْتُلُوهُوَ مَنِ اتَّبَعَهُ فَإِنَّهُ فِی النَّار.

فقیه4: 163

امام باقر علیه السلام فرمود: هنگامی که مرگ به سراغ پیامبر آمد، جناب جبرئیل نازل شد و به آن عزیز عرض کرد: ای رسول خدا آیا دوست داری به دنیا بازگردی و باز هم زندگی کنی؟ پیامبر فرمود: نه، نمی خواهم، چون رسالت پروردگارم را به انجام رسانده ام. جبرئیل دوباره همان را گفت که پیشتر گفته بود. پیامبر هم باز فرمود: نه، می خواهم به نزد خداوند که برترین رفیق آدمی است، بروم. پس از آن پیامبر خدا به مردمی که در اطراف بسترش جمع شده بودند فرمود: هان ای مردم! آگاه باشید که نه هیچ پیامبری و نه هیچ سنتی پس از من نخواهد بود. هر کس پس از این ادعایی کند، هم ادعایی که کرده و هم بدعتی که آورده، در آتش خواهد بود و چنین کسی را در جا بکشید و هر کس هم که از چنین کسی پیروی کند، بی تردید جایگاهش آتش دوزخ است.

پیامبر خدا در خطابه ی جاودانه ی غدیر، از جمله چنین فرمود:

 

أَیُّهَا النَّاسُ بِی وَ اللَّهِ بَشَّرَ الْأَوَّلُونَ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الْمُرْسَلِینَ وَ أَنَا خَاتَمُ الْأَنْبِیَاءِ وَ الْمُرْسَلِینَ وَ الْحُجَّةُ عَلَى جَمِیعِ الْمَخْلُوقِینَ مِنْ أَهْلِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِینَ.

هان ای مردم! به خدا سوگند خداوند به پیامبران و رسولان پیشین بشارت داد که من خواهم آمد در حالی که من خاتم پیامبران و رسولان و حجت خدا بر تمامی آفریدگان، از اهل آسمان ها و زمین ام.

سپس در پی این سخن، تکلیف کسانی را که در این اصل جاودانه کوچکترین تردید به خویش راه دهند، روشن فرموده است:

فَمَنْ شَکَّ فِی ذَلِکَ فَهُوَ کَافِرٌ کُفْرَ الْجَاهِلِیَّةِ الْأُولَى وَ مَنْ شَکَّ فِی شَیْ‏ءٍ مِنْ قَوْلِی هَذَا فَقَدْ شَکَّ فِی الْکُلِّ مِنْهُ وَ الشَّاکُّ فِی ذَلِکَ فَلَهُ النَّارُ

پس هر کس که در این مهم شک کند، همو کافر است، کافر دوران جاهلیت نخستین و هر کس در چیزی از این سخن من شک کند، به راستی که در تمامی سخنان من شک کرده است و چنین کسی در آتش خواهد بود.

و در پایان این بخش از سخنان خویش از هدیه ی بزرگ خاتمیت که خداوند به آن حضرت ارزانی فرموده است، چنین یاد می کند:

مَعَاشِرَ النَّاسِ حَبَانِیَ اللَّهُ بِهَذِهِ الْفَضِیلَةِ مَنّاً مِنْهُ عَلَیَّ وَ إِحْسَاناً مِنْهُ إِلَیَّ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْحَمْدُ مِنِّی أَبَدَ الْآبِدِینَ وَ دَهْرَ الدَّاهِرِینَ عَلَى کُلِّ حَال‏

هان ای مردم! خداوند این فضیلت را به من عطا فرموده است. منتی است از خداوند که بر من نهاده است و احسانی است از او که بر من روا رفته است و البته معبودی به جز او نیست و من ( به این خاطر ) حمد و سپاس خدای را، تا جهان باقی است و زمان برقرار است، در همه حال، می گزارم.

به همین مقدار از بیانات حضرت رسول اکرم در بیان آن که خداوند پس از ایشان به هیچ روی هیچ پیامبری را مبعوث نمی فرماید، اکتفا می کنیم. در بخش بعدی، « خاتمیت بر محور پیامبر » را به بیان جانشین و شاگرد نخست رسول گرامی اسلام، حضرت علی علیه السلام و سپس سایر امامان علیهم السلام تقدیم می کنم.

 

بخش پنجم: خاتمیت پیامبر در کلام امامان

 

علی علیه السلام، کسی است که از خردسالی نزد پیامبر بوده و در خانه ی آن حضرت بزرگ شده است و حتی هنگام نزول نخستین وحی در غار حرا، حضور داشته و افتخار بزرگ « نخستین مرد مسلمان » را از آنِ خویش ساخته است. او در سن ده سالگی به پیامبر ایمان آورده و در سن سیزده سالگی، در نخستین دعوت آشکار پیامبر، در جمع بزرگان بنی هاشم، رسماً به عنوان « جانشین پیامبر » معرفی شده است. بعدها هم در مناسبت های مختلف و مهم، رسول اکرم او را وصی و وزیر و خیلفه ی خویش نامیده است و آیات بسیاری هم در بیان شأن و منزلت والای آن حضرت و نیز تصریح به امامت و وصایت آن عزیز نازل شده است. اینک می خواهیم موضوع مهم « خاتمیت بر محور رسول اکرم » را به بیان چنین کسی بیاوریم.

نکته ی دیگر آن که: مرحوم سید رضی، یکی از دانشمندان نامور شیعه در هزار سال پیش، توفیق آن را یافته است تا گزیده و گلچینی از سخنرانی ها و بیانات کوتاه و نامه ها و گفتارهای کوتاه و حکیمانه ی حضرت علی علیه السلام را در مجموعه ی گرانقدری به نام « نهج البلاغه » گرد آورد. نهج البلاغه یعنی « راه روشن سخنوری » این کتاب که شهرت جهانی دارد، مقبول شیعه و سنی است. حتی افراد غیر مسلمان، از خواندن این کتاب لذت می برند. این کتاب به زبان های مختلفی ترجمه شده است و شاید در جهان اسلام و بلکه در جهان دانش و خرد، خریداران بسیاری دارد. با عرض پوزش از این مقدمه ی نسبتاً بلند، دو سخن سدید و گهر سان از این کتاب عزیز در بیان « خاتمیت بر محور رسول اکرم » تقدیم خوانندگان گرامی می کنم:

1- پیشوای پرهیزگاران و امیر مؤمنان، در بخشی از یک خطبه که در آن از عظمت خداوند و جاودانگی قرآن و خاتمیت رسول اکرم و موعظه ی مردم، سخن گفته است، می فرماید:

أرْسَلَهُ عَلَى حِینِ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ وَ تَنَازُعٍ مِنَ الْأَلْسُنِ. فَقَفَّى بِهِ الرُّسُلَ وَ خَتَمَ بِهِ الْوَحْیَ.

خداوند رسول گرامی اسلام را در روزگاری به پیامبر برانگیخت که دوران درازی بود پیامبری نیامده بود و نزاع و مشاجره بر زبان ها جاری بود. ( یعنی مردم با یک دیگر در عقاید و اندیشه ها اختلاف داشتند و این اختلاف ها در سخنان آنان جلوه کرده و آشکار شده بود. )

خداوند محمد مصطفی را در پی و پسِ همه ی پیامبران فرستاد و وحی را به وسیله ی او به پایان برد.

2- آن حضرت هنگام غسل دادن پیامبر و آماده کردن رسول اکرم برای سفر آخرت، به عنوان آخرین سخنان با عزیزترین کس خویش، چنین عرض می کند:

بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی لَقَدِ انْقَطَعَ بِمَوْتِکَ مَا لَمْ یَنْقَطِعْ بِمَوْتِ غَیْرِکَ مِنَ النُّبُوَّةِ وَ الْإِنْبَاءِ وَ أَخْبَارِ السَّمَاءِ

پدر و مادرم فدای تو باد! همانا با مرگ تو چیز قطع شد که با مرگ هیچ کس دیگر قطع نشده است و آن چیز همان پیامبری و خبر دادن و خبرهای آسمانی است.

به این ترتیب و با این بیان روشن، با مرگ پیامبر آوردن هر گونه خبر آسمانی به عنوان « وحی الاهی » برای همیشه نفی شده است.

 

در این بخش به بررسی خاتمیت بر محور رسول گرامی اسلام به بیان دیگرامامان معصوم علیهم السلام می پردازیم. پیش از پرداختن به این مبحث مهم، یادآور می شویم که بیانات جناب نوزده ساله را که از خاتمیت، پایان یافتن حقائق عالم را پنداشته اند، در مبحث « خاتمیت بر محور قرآن » بررسی خواهیم کرد و سخنان ایشان را به نقد و نظر خواهیم نشست.

• نخستین روایت را از صادق آل محمد حضرت امام جعفر علیه السلام می آوریم. شخصی به نام ایوب پسر حرّ نقل می کند که:

سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام یَقُولُ: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ ذِکْرُهُ خَتَمَ بِنَبِیِّکُمُ النَّبِیِّینَ فَلَا نَبِیَّ بَعْدَهُ أَبَداً. کافی1: 169.

از امام صادق علیه السلام شنیدم که می فرمود: همانا خداوند که یادش عزیز است، به وسیله ی پیامبر شما سلسله ی پیامبران را به پایان برد؛ از همین رو به هیچ روی پس از او پیامبری نخواهد آمد

• روایت بعدی را به نقل از حضرت ثامن الحجج امام علی بن موسی الرضا علیه السلام می آوریم:

فضل بن شاذان، از دانشمندان نامی شیعه، نقل می کند که مأمون، خلیفه ی عباسی، از امام هشتم، حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام درخواست کرد تا عقیده ی خالص اسلام را به صورت ایجاز و اختصار، برایش بنویسد. یعنی از بیان امور حاشیه ای در عقیده ی اسلامی بپرهیزد و آن چه را که از مبانی اصلی و اساسی عقیده ی اسلامی است، بیان فرماید. آن حضرت هم در بیان خواسته ی مأمون، چنین نوشت:

أَنَّ مَحْضَ الْإِسْلَامِ شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ إِلَهاً وَاحِداً أَحَداً صَمَداً قَیُّوماً سَمِیعاً بَصِیراً قَدِیراً قَدِیماً بَاقِیاً عَالِماً لَا یَجْهَلُ قَادِراً لَا یَعْجِزُ غَنِیّاً لَا یَحْتَاجُ عَدْلًا لَا یَجُورُ وَ أَنَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ‏ءٌ لَا شِبْهَ لَهُ وَ لَا ضِدَّ لَهُ وَ لَا کُفْوَ لَهُ وَ أَنَّهُ الْمَقْصُودُ بِالْعِبَادَةِ وَ الدُّعَاءِ وَ الرَّغْبَةِ وَ الرَّهْبَةِ وَ أَنَّ مُحَمَّداً ص عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَمِینُهُ وَ صَفِیُّهُ وَ صَفْوَتُهُ مِنْ خَلْقِهِ وَ سَیِّدُ الْمُرْسَلِینَ وَ خَاتَمُ النَّبِیِّینَ وَ أَفْضَلُ الْعَالَمِینَ لَا نَبِیَّ بَعْدَهُ وَ لَا تَبْدِیلَ لِمِلَّتِهِ وَ لَا تَغْیِیرَ لِشَرِیعَتِهِ. عیون اخبار الرضا علیه السلام2: 121؛ بحارالانوار10: 352 و 65: 261.

محض اسلام، شهادت دادن به این است که:

معبودی به جز « الله » نیست. یگانه است و شریک و همتایی ندارد، یکتا و یکی و بی نیاز و برپادارنده و شنوا و بینا و بسی تواناست. از آغاز آفرینش و پیش از آفرینش بوده و جاودانه، خواهد بود. دانایی است که نادانی در او راه ندارد، توانایی است که ناتوان نمی شود، بی نیازی است که هرگز نیازمند نمی شود، دادگری است که هیچ گاه ستم نمی کند، و نیز شهادت می دهم که خداوند آفریننده ی همه ی چیزهاست و هیچ چیزی همانند او نیست. شبیه و مانند و ضدّ و همسر ندارد. آن کس که در هنگام بندگی و دعا و رغبت و ترس، قصد می شود، فقط هموست.

در پی بیان توحید و یکتاپرستی و لوازم آن، که اصل و اساس اسلام است، امام رضا علیه السلام اصل مهم دیگر را بیان می فرماید:

و شهادت می دهم که محمد صلی الله علیه و آله، بنده و فرستاده و امین و برگزیده و پاک شده ی از آفریده های خداوند و سید فرستادگان و خاتم پیامبران و برترین عالمیان است. هیچ پیامبری پس از او نخواهد بود و هیچ دگرگونی در ملت و دین او پدید نمی آید و هیچ تغییری در شریعتش حاصل نمی شود.

• و سومین روایت را از جناب عبدالعظیم حسنی – همان بزرگواری که مقبره اش در شهر ری است- نقل می کنیم:

عبدالعظیم حسنی نقل می کند که من به حضور سید و آقایم حضرت علی بن محمد، امام هادی علیه السلام رسیدم. آن حضرت وقتی مرا دید فرمود: خوش آمدی ای ابا القاسم! تو به راستی دوستدار مایی. من به ایشان عرض کردم: ای پسر پیامبر خدا من می خواهم دینم را بر شما عرضه کنم. اگر آن چه را که می گویم موجب خشنودی و رضایت شماست، بر آن عقیده پایدار می مانم تا خدای خویش را ملاقات کنم( یعنی تا هنگام مرگ بر آن عقیده می مانم.)

امام علیه السلام فرمود: عقیده ات را بیان کن. من پس از شهادت به یگانگی و بی همتایی خداوند یکتا، گفتم:

وَ إِنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ خَاتَمُ النَّبِیِّینَ فَلَا نَبِیَّ بَعْدَهُ إِلَى‏ یَوْمِ الْقِیَامَةِ

و نیز معتقدم که همانا محمد بنده و فرستاده ی خداوند و خاتم پیامبران است. پس به هیچ روی پس از او تا روز قیامت پیامبری نخواهد آمد.

این بیانات آن چنان روشن و گویاست که نیاز به هیچ توضیح و تفسیری ندارد.

در بخش بعدی خاتمیت بر محور رسول اکرم را به بیان دانشمندان اسلام می آوریم.

تمام حقوق این پورتال برای مؤسّسه بهائی‌پژوهی محفوظ است.

کپی‌رایت© بهائی‌پژوهی؛ ۱۳۹۷-۱۳۸۵.

Back To Top