پرسش – رابطه رهبران بهائیت با دیگر کشورها چگونه بود؟

114

پرسش

رابطه رهبران بهائیت با دیگر کشورها چگونه بود؟

پاسخ نخست

با عرض خسته نباشید به تمام دوستان. درباره ی این مطلبی که جناب جزیره نگاشتند، می خواهم به فرمایش های ایشان، عرایضی اضافه کنم، و از یک نکته ی دقیق پرده برداری کنم. اگر به منابعی که جناب جزیره ذکر کردند، مراجعه کنید، به مطلبی بر می خورید که جای بسی تأمّل و تعمّق است. در کتاب تلخیص تاریخ نبیل، این گونه گزارش شده که جناب بهاء الله، پس از قضیّه ی ترور نافرجام ناصرالدّین شاه، خواستند نزد ناصر الدّین شاه در نیاوران بروند.(طبق آن چه درکتاب تلخیص تاریخ نبیل آمده است، جناب بهاء الله، هنگام قضیّه ی سوء قصد به ناصر الدّین شاه، در لواسان بودند.) سپس در کتاب ذکر شده که ایشان در بین راه لواسان و نیاوران، به زرگنده (محلّ سفارت روسیه) رفتند. در این جا سؤالی به ذهن متبادر می شود. اگر به نقشه ی تهران مراجعه کنید، به خوبی در خواهید یافت که نمی توان گفت زرگنده، میان راه لواسان و نیاوران است؛ بلکه به تعبیری می توان گفت نیاوران بین راه زرگنده و لواسان است. لذا این مطلبِ بسیار حائز اهمّیّت، رخ می نماید که نمی توان گفت جناب بهاء الله به طور اتّفاقی به زرگنده رفتند. بلکه باید اذعان کرد که ایشان از عزیمت به زرگنده، قصد قبلی داشته اند. حال جای این سؤال مهم باقی می ماند که قصد ایشان از عزیمت به زرگنده چه بود؟ در نظر اوّل، در کتاب تاریخ نبیل، این طور به نظر می رسد که ایشان برای دیدار میرزا مجید – که شوهر خواهر ایشان و منشی سفارت روس بود- به زرگنده رفتند؛ ولی با کمی دقّت، اگر ما وقع را این گونه ببینیم، سؤال دیگری سر بر می آورد. اگر این داستان را از زبان شوقی افندی در کتاب قرن بدیع، دنبال کنید، ملاحظه می فرمایید که ذکر شده که شاه از شنیدن این خبر، بسیار متعجّب شد. منظور از خبر در این جا، آن طور که از متن کتاب قرن بدیع بر می آید، خبر ورود جناب بهاء الله به سفارت روس است. حال این سؤال مطرح است که آیاشنیدن این خبر که جناب بهاء الله به دیدار شوهر خواهر خود رفته اند،جای تعجّب برای شاه دارد؟ لذا نمی توان مدّعی شد قصد اصلی عزیمت جناب بهاء الله به زرگنده،دیدار شوهر خواهر بوده است. مطلب دیگر که فرضیّه ی عزیمت به زرگنده به قصد دیدار شوهر خواهر را تضعیف می کند، این است که در کتاب قرن بدیع ذکر شده که مأمورین شاه، رفتند تا جناب بهاء الله را از سفارت روس تحویل بگیرند، نه از میرزا مجید، شوهر خواهرشان. ضمناً همان طور که جناب جزیره، در نگاشته ی خود، نقل کردند، تصریح شده که «سفیر روس»، از تسلیم جناب بهاء الله به مأمورین شاه امتناع ورزید، نه میرزا مجید. لذا آنچه در یک نگاه دقیق، به نظر می رسد، آن است که جناب بهاء الله قصدشان از رفتن به زرگنده، دیدار شوهر خواهرشان نبوده است. بلکه اگر دلیل عزیمت ایشان را رفتن به سفارت روسیه در نظر بگیریم، با بقیّه ی اظهارات این منابع، هم خوانی دارد. پس به طور خلاصه، جناب بهاء الله، پس ار ترور نافرجام ناصر الدّین شاه، با قصد قبلی، به زرگنده عزیمت کردند؛ و قصد ایشان از عزیمت به زرگنده، رفتن به سفارت روسیه بود، نه منویّات دیگری مانند دیدار شوهر خواهرشان

پاسخ دیگر

درباره ی هدف جناب بهاء الله از مراجعت به سفارت روسیه چه می توان گفت؟ در حدّ بضاعت مزجات خودم، سعی می کنم این مطلب را تا حدّی روشن کنم.
همان طور که عرض کردم، درباره ی این هدف، به طور مشخّص نمی توان اظهار نظر قطعی کرد. امّا نکاتی را در این باره باید متذکّر شد:
آن چه مسلّم است، حمایت دولت روسیه، از جناب بهاء الله در این جریان، کاملاً مشهود و غیر قابل کتمان است. مواردی که این نکته را آشکار می سازد، به شرح زیر است:

سفیر روس، از تحویل جناب بهاء الله به مأموران حکومتی امتناع ورزید؛

هنگام دستگیری جناب بهاء الله، سفیر روس از وزیر خواستار حفظ ودیعه ی پر بهای سفارت روس (جناب بهاء الله) شد؛

سفیر روس از جناب بهاء الله درخواست رفتن به خانه ی صدر اعظم را به جای تسیلم در برابر مأموران حکومتی کرد؛

قنسول روس که از دور و نزديک مراقب احوال بود و از گرفتاري حضرت بهاء الله خبر داشت، پيغامي شديد به صدر اعظم فرستاد و از او خواست که با حضور نماينده قنسول روس و حکومت ايران، تحقيقات کامل درباره حضرت بهاء الله به عمل آيد؛

هنگام صدور حکم تبعید جناب بهاء الله به عراق، قنسول روس از ایشان درخواست کرد به روسیه بروند تا از ایشان در آن جا پذیرایی شود؛

در حین سفر ایشان از طهران به عراق، علاوه بر مأمورین حکومت ایران، مأمورینی از سفارت روسیه هم همراه ایشان باشد؛

از این چند مورد مذکور، به وضوح و روشنی می توان، و باید حمایت هویدای سفارت روسیه از حناب بهاء الله را اذعان کرد.

با اندک توجّهی در اوضاع حاکم بر ایران، و روابط ایران و روسیه در آن زمان -که اندکی راجع به آن در نگاشته ی قبلی بنده توضیح عرض شد- از طرفی، و این گونه حمایت ارباب دولت روسیه از جناب بهاء الله از طرف دیگر، می توان جناب بهاء الله را (آن قدر این نکته ای که الآن می خواهم راجع به آن می خواهم تذکّر دهم، برای من مهم می نماید، که به خاطر آن حاضر شدم، ساختار نگارشی نوشته ام را مخدوش کنم و معترضه ای به این فربهی باز کنم، و آن تذکّر این است که از عبارتی که در شأن جناب بهاء الله به کار خواهم برد، پیشاپیش از تمامی دوستان بهایی عذر خواهی می کنم، ولی برای این که شأن تحقیق، حفظ شود، و احترامات، برای ما حجاب تشخیص صواب از ناصواب نشود، ناچارم این تعبیر را به کار ببرم؛ و امیدوارم دوستان بهایی من، این نقیصه را که نتوانستم در بیان دیگری مقصودم را عرضه کنم، بر من ببخشایند. لطفاً به قبل از بین الهلالین باز گردید و این بار بین الهلالین را نخوانید.) «مهره ی ارزشمند دولت روسیه-برای حفظ منافع این کشور- در ایران» دانست.

حال با در نظر داشتن این توضیحات، و در نظر داشتن شرایط جناب بهاء الله در آن برهه -که متّهم بودند، و خود را در یک قدمی اعدام می دیدند-، می توان عزیمت جناب بهاء الله به سفارت روسیه را اقدامی در جهت رهایی از این مخمصه دانست.
ضمناً درخواست سفیر روس از جناب بهاء الله برای عزیمت به روسیه، می تواند برای ما متضمّن این نکته باشد، که شاید مراجعت ایشان به سفارت، درخواستی برای رهایی از این داستان به واسطه ی عزیمت، یا به تعبیری، پناهندگی به روسیه باشد.
احتمالات دیگری نیز طرح می شود که برای این که کلام بیش از این مفصّل نشود، پیگیری آن ها را به دوستان گرامی وا می گذارم.
پس به طور خلاصه، حمایت انکار ناشدنی دولت روسیه از جناب بهاء الله، در شرایط سیاسی آن برهه، ما را بدین سو رهنمون می کند که جناب بهاء الله را مهره ی ارزشمند روسیه در ایران، و هدف رفتن ایشان به سفارت روسیه را نیز، رهایی از چنگ اعدام -به علّت اتّهام ترور ناصرالدّین شاه- به مدد این سفارت، و دولت متبوعش بدانیم.

پاسخ دیگر

درباره ی این مطلبی که جناب جزیره نگاشتند، می خواهم به فرمایش های ایشان، عرایضی اضافه کنم، و از یک نکته ی دقیق پرده برداری کنم.
اگر به منابعی که جناب جزیره ذکر کردند، مراجعه کنید، به مطلبی بر می خورید که جای بسی تأمّل و تعمّق است.
در کتاب تلخیص تاریخ نبیل، این گونه گزارش شده که جناب بهاء الله، پس از قضیّه ی ترور نافرجام ناصرالدّین شاه، خواستند نزد ناصر الدّین شاه در نیاوران بروند.(طبق آن چه درکتاب تلخیص تاریخ نبیل آمده است، جناب بهاء الله، هنگام قضیّه ی سوء قصد به ناصر الدّین شاه، در لواسان بودند.) سپس در کتاب ذکر شده که ایشان در بین راه لواسان و نیاوران، به زرگنده (محلّ سفارت روسیه) رفتند.
در این جا سؤالی به ذهن متبادر می شود. اگر به نقشه ی تهران مراجعه کنید، به خوبی در خواهید یافت که نمی توان گفت زرگنده، میان راه لواسان و نیاوران است؛ بلکه به تعبیری می توان گفت نیاوران بین راه زرگنده و لواسان است. لذا این مطلبِ بسیار حائز اهمّیّت، رخ می نماید که نمی توان گفت جناب بهاء الله به طور اتّفاقی به زرگنده رفتند. بلکه باید اذعان کرد که ایشان از عزیمت به زرگنده، قصد قبلی داشته اند.
حال جای این سؤال مهم باقی می ماند که قصد ایشان از عزیمت به زرگنده چه بود؟
در نظر اوّل، در کتاب تاریخ نبیل، این طور به نظر می رسد که ایشان برای دیدار میرزا مجید – که شوهر خواهر ایشان و منشی سفارت روس بود- به زرگنده رفتند؛ ولی با کمی دقّت، اگر ما وقع را این گونه ببینیم، سؤال دیگری سر بر می آورد.
اگر این داستان را از زبان شوقی افندی در کتاب قرن بدیع، دنبال کنید، ملاحظه می فرمایید که ذکر شده که شاه از شنیدن این خبر، بسیار متعجّب شد. منظور از خبر در این جا، آن طور که از متن کتاب قرن بدیع بر می آید، خبر ورود جناب بهاء الله به سفارت روس است. حال این سؤال مطرح است که آیاشنیدن این خبر که جناب بهاء الله به دیدار شوهر خواهر خود رفته اند،جای تعجّب برای شاه دارد؟ لذا نمی توان مدّعی شد قصد اصلی عزیمت جناب بهاء الله به زرگنده،دیدار شوهر خواهر بوده است.
مطلب دیگر که فرضیّه ی عزیمت به زرگنده به قصد دیدار شوهر خواهر را تضعیف می کند، این است که در کتاب قرن بدیع ذکر شده که مأمورین شاه، رفتند تا جناب بهاء الله را از سفارت روس تحویل بگیرند، نه از میرزا مجید، شوهر خواهرشان. ضمناً همان طور که جناب جزیره، در نگاشته ی خود، نقل کردند، تصریح شده که «سفیر روس»، از تسلیم جناب بهاء الله به مأمورین شاه امتناع ورزید، نه میرزا مجید. لذا آنچه در یک نگاه دقیق، به نظر می رسد، آن است که جناب بهاء الله قصدشان از رفتن به زرگنده، دیدار شوهر خواهرشان نبوده است. بلکه اگر دلیل عزیمت ایشان را رفتن به سفارت روسیه در نظر بگیریم، با بقیّه ی اظهارات این منابع، هم خوانی دارد.
پس به طور خلاصه، جناب بهاء الله، پس ار ترور نافرجام ناصر الدّین شاه، با قصد قبلی، به زرگنده عزیمت کردند؛ و قصد ایشان از عزیمت به زرگنده، رفتن به سفارت روسیه بود، نه منویّات دیگری مانند دیدار شوهر خواهرشان.

پاسخ دیگر

مطلب دیگری که در ادامه ی فرستاده ی قبلی بنده باید مورد کنکاش قرار گیرد، این است که هدف جناب بهاء الله از رفتن به سفارت روسیه چه بوده است.
در این باره، شخص من، به نظری قطعی نرسیدم، و شاید نتوان حکمی یقینی صادر کرد. البتّه با توجّه به برخی از گفتگو های ردّ و بدل شده در طیّ آن ماجرا بین بهاء الله و اولیای دولت روسیه، آن طور که از طریق جناب نبیل زرندی و جناب شوقی به ما رسیده است، می توان ردّ پای فرضیّاتی را که می توان آن ها را قریب به واقع دانست دریافت؛ اگر توفیقی بود، در این باره، در آینده شواهدی را ارائه خواهم کرد.
امّا آن چه در این مجال، برای پی گیری سیر بحث، درباره ی هدف جناب بهاء الله از رفتن به سفارت روسیه، لازم به نظر می رسد، این است که با توجّه به تعجّب شاه، و فرستادن مأمور برای دستگیری جناب بهاء الله، باید گفت آن هدفی که ایشان برای تحقّق آن به سفارت روسیه رفتند(و من در این مجال، درباره ی آن اظهار نظری نکردم )، به ضرر مملکت ایران بوده است.
ضمناً با توجّه به تلاش های سفارت روسیه درباره ی جناب بهاء الله، که بخشی از آن را جناب جزیره آوردند، می دانیم که هدف مورد نظر ایشان، که نشان داده شد به ضرر مملکت ایران بوده، به نفع دولت روسیه هم بوده است.
البتّه در خلال بررسی این مطالب، این نکته باید مدّ نظر واقع شود، که همه ی این اتّفاقات، در بستر دشمنی ایران و روسیه، و پس از جنگ هایی با روسیه است که نتایج تلخی برای مملکت ایران در پی داشته است. و کلّ این جریانات در حالی واقع می شود که دولت روسیه، قصد دارد تا مملکت ایران را به تصرّف خود در آورد.
پس به طور خلاصه، هدف جناب بهاء الله در رفتنشان به سفارت روسیه، به ضرر مملکت ایران، و به نفع دولت روسیه (که در آن ایّام، قصد تصرّف مملکت ایران را داشته است) بوده است.
اگر عمری و توفیقی بود، نکات دیگری درباره ی این واقعه، به مدد دوستانی مانند جناب جزیره، که به حقّ از ایشان استفاده کردم، از منابع مذکور استخراج می کنیم، تا به قول جناب جزیره، افقی از تاریخ، بر ما نمایانده شود.
درباره ی این هدف، به طور مشخّص نمی توان اظهار نظر قطعی کرد. امّا نکاتی را در این باره باید متذکّر شد:
آن چه مسلّم است، حمایت دولت روسیه، از جناب بهاء الله در این جریان، کاملاً مشهود و غیر قابل کتمان است. مواردی که این نکته را آشکار می سازد، به شرح زیر است:

سفیر روس، از تحویل جناب بهاء الله به مأموران حکومتی امتناع ورزید؛

هنگام دستگیری جناب بهاء الله، سفیر روس از وزیر خواستار حفظ ودیعه ی پر بهای سفارت روس (جناب بهاء الله) شد؛

سفیر روس از جناب بهاء الله درخواست رفتن به خانه ی صدر اعظم را به جای تسیلم در برابر مأموران حکومتی کرد؛

قنسول روس که از دور و نزديک مراقب احوال بود و از گرفتاري حضرت بهاء الله خبر داشت، پيغامي شديد به صدر اعظم فرستاد و از او خواست که با حضور نماينده قنسول روس و حکومت ايران، تحقيقات کامل درباره حضرت بهاء الله به عمل آيد؛

هنگام صدور حکم تبعید جناب بهاء الله به عراق، قنسول روس از ایشان درخواست کرد به روسیه بروند تا از ایشان در آن جا پذیرایی شود؛

در حین سفر ایشان از طهران به عراق، علاوه بر مأمورین حکومت ایران، مأمورینی از سفارت روسیه هم همراه ایشان باشد؛

از این چند مورد مذکور، به وضوح و روشنی می توان، و باید حمایت هویدای سفارت روسیه از حناب بهاء الله را اذعان کرد.

با اندک توجّهی در اوضاع حاکم بر ایران، و روابط ایران و روسیه در آن زمان -که اندکی راجع به آن در نگاشته ی قبلی بنده توضیح عرض شد- از طرفی، و این گونه حمایت ارباب دولت روسیه از جناب بهاء الله از طرف دیگر، می توان جناب بهاء الله را (آن قدر این نکته ای که الآن می خواهم راجع به آن می خواهم تذکّر دهم، برای من مهم می نماید، که به خاطر آن حاضر شدم، ساختار نگارشی نوشته ام را مخدوش کنم و معترضه ای به این فربهی باز کنم، و آن تذکّر این است که از عبارتی که در شأن جناب بهاء الله به کار خواهم برد، پیشاپیش از تمامی دوستان بهایی عذر خواهی می کنم، ولی برای این که شأن تحقیق، حفظ شود، و احترامات، برای ما حجاب تشخیص صواب از ناصواب نشود، ناچارم این تعبیر را به کار ببرم؛ و امیدوارم دوستان بهایی من، این نقیصه را که نتوانستم در بیان دیگری مقصودم را عرضه کنم، بر من ببخشایند. لطفاً به قبل از بین الهلالین باز گردید و این بار بین الهلالین را نخوانید.) «مهره ی ارزشمند دولت روسیه-برای حفظ منافع این کشور- در ایران» دانست.

حال با در نظر داشتن این توضیحات، و در نظر داشتن شرایط جناب بهاء الله در آن برهه -که متّهم بودند، و خود را در یک قدمی اعدام می دیدند-، می توان عزیمت جناب بهاء الله به سفارت روسیه را اقدامی در جهت رهایی از این مخمصه دانست.
ضمناً درخواست سفیر روس از جناب بهاء الله برای عزیمت به روسیه، می تواند برای ما متضمّن این نکته باشد، که شاید مراجعت ایشان به سفارت، درخواستی برای رهایی از این داستان به واسطه ی عزیمت، یا به تعبیری، پناهندگی به روسیه باشد.
احتمالات دیگری نیز طرح می شود که برای این که کلام بیش از این مفصّل نشود، پیگیری آن ها را به دوستان گرامی وا می گذارم.
پس به طور خلاصه، حمایت انکار ناشدنی دولت روسیه از جناب بهاء الله، در شرایط سیاسی آن برهه، ما را بدین سو رهنمون می کند که جناب بهاء الله را مهره ی ارزشمند روسیه در ایران، و هدف رفتن ایشان به سفارت روسیه را نیز، رهایی از چنگ اعدام -به علّت اتّهام ترور ناصرالدّین شاه- به مدد این سفارت، و دولت متبوعش بدانیم.

پاسخ دیگر

حقیقت بشر و پوییدن روحیات و عملکردهای او در مدت زندگی هر چند کوتاه، حقایقی را در مورد این خلق پیچیده نمایان می کند که گاهی از شنیدن و مواجه با آن سخت به هراس می افتیم.

رسیدن به قدرت و سخت تر از آن، حفظ قدرت و پایدار نگاه داشتن سلطنت و فرمانفرمایی زیر دستان، مقوله ایست که در تاریخ دولتمردان بزرگ و پادشاهی سلاطین قدرتمند همچون بریتانیا و فرانسه، تا ضعیف ترین گروه های انسانی مانند کارگران معادن ذغال سنگ در امریکای جنوبی و جالب تر از اینها، دعوا و قدرت نمایی کودکان در بازی های خیابانی و خاطره انگیز بچگی، با وضوح تمام برای هر نگاه نقاد خودنمایی می کند و این حقیقت مقام طلبانه بشر و حفظ قدرت را آشکارا به تصویر می کشد.

فروپاشی روسیه تزاری، نقطه عطفی برای دولت بریتانیا در مورد ایران به شمار می آمد و این قدرت و امپراتوری برای دوام خود نیاز به پشتوانه ای فکری و نه تنها رزمی و خشونت آمیز داشت. از این رو، آنگاه که دیوار پناهگاه آیین بدیع پس از نابود شدن نگاه بان این دیوار (روسیه) آهنگ فرریختن نواخت، و از جهتی چون این پناهگاه ، بستری آماده جهت نگه داشتن قدرت تازه به دست آمده می نمود (پس از آنکه برای روس امتحان خود را پس داده بود)، امپراتوری انگلستان برای آنکه این بستر را پهن نگاه دارد به حمایت آن پناهگاه روی آورد.

آنچه این آیین برای دولت حامی به ارمغان می آورد، چنین است که می خوانیم:

جناب ابوالفضل گلپایگانی، معروف به ابوالفضائل، به شهادت مصابیح هدایت، جلد دوم صفحه 282 که توسط لجنه نشر آثار امری به چاپ رسده ، از طرف جناب عبدالبهاء به بهائیان این چنین دستور می دهد:
” باید این طائفه مظلومانه ابدا این حمایت و عدالت دولت بهیه روس را از نظر محو ننمایند و پیوسته تایید و تسدید حضرت امپراتور اعظم و جنرال اکرم را از خداوند جل جلاله مسئلت نمایند.”

و چه می شود آنگاه که این عقیده و باور شمار زیادی از مردم سرزمینی شود، و چه بستری برای آن نگاه بانان این باور فراهم می آورد!

و این بود که توجه انگلستان را لحظه ای از این آیین دور نکرد به طوری که حتی در تشییع جنازه جناب عبدالبهاء، نمایندگان دولت انگلیس مانند هربرت ساموئل حضور یافتند (قرن بدیع، جلد سوم، ص 327).

شاهد حمایت انگلیس از جناب عبدالبهاء را می توان آن هنگام که جمال پاشا، فرمانده کل قوای عثمانی، قصد اعدام وی را نمود به شهادت قرن بدیع، در جلد سوم ص 297 دید:

” چون این گزارش – حکم اعدام سرکار آقا – به لرد بالفور وزیر اور خارجه وقت رسید، در همان یوم وصول، دستور تلگرافی به جنرال اَلِنبی، سالار سپاه انگلیز در فلسطین صادر و تاکید اکید نمود که به جمیع قوا در حفظ و صیانت حضرت عبدالبهاء و عائله و دوستان آن حضرت بکوشد.”

و اینگونه قدرت های بزرگ بستر سلطنت به سرزمین های تحت امپراتوری خود را تداوم می بخشند و اعتقادات و باورهای مردم و اعتقادات راستینی که از سرچشمه زلال الهی برای انسانها به دست آخرین رسول و فرستاده اش پیش کش شده را به بازی می گیرند، رسولی که برای رساندن مردم به حقیقت آفرینش و سرانجام نیک حیات لحظه ای از پا ننشست و آنی زیر بار سرکشان زمانش نرفت. اینگونه با جدا کردن دست انسانها از راهبرشان، آنان را به سویی می برند که جز هلاکت مردمان دست آوردی دگر ندارد و نویدی جز تداوم امپراطوری اینان را در فرجام کار نمی دهد.
و آنگاه که کودکی دست پدر را رها کند و در خراب آباد های شهر های غارت گر نشین به تنهایی مسیر زندگی بپیماید، مقصدی جز خرابه های دزدان و راهزنان گرسنه را نمی تواند انتظار کشد.

آنچه هر گونه تردید را از پیش چشم پویندگان آیین نجات برمی دارد، دعایی است که جناب عبدالبهاء در حق دولت انگلستان می کند، مانند آنچه پیش تر در حمایت از روس بیان داشته (که مستجاب نشده بود!) ، و دیگر، بیانات ایشان در سفر به امریکا به دولتمردان این سرزمین است که در ارسال بعدی به آن خواهم پرداخت.

آنچه این حقیر در سرتاسر تاریخ آیین بدیع به نظاره نشسته است، الهی نبودن این آیین را کاملا هویدا و نمایان می سازد، و از آنجا که حقیقت آفرینش انسانها، محبت و دوستی و همدلی بین ما را لحظه به لحظه خواهان است و ما را بدان سو سوق می دهد، دوستانه از احبا خواستارم تا از روی احساسات و عاشقانه به تعالیم آیین بهایی نگاه نکنند، تا آنچه یافتی است را صریح و آشکار بیابند، چه که هر گاه عاشق و شیفته و شیدای چیزی شویم، بنا به فرموده امیر کلام امیرالمومنین صلوات الله علیه ،نه چشمی بینا برای صحیح دیدن خواهیم داشت و نه گوشی شنوا برای شنیدن، و این حقیقتی است که انعکاس ان در ادبیات جهان بسیار به چشم می خورد،
که به گفته شکسپیر در تراژدی رومیو و ژولیت، عشق نابیناست و از این رو سازگار با شب است،
و به گفته شاعر پارسی زبان :
اگر در دیده مجنون نشینی
به غیر از خوبی لیلی نبینی

استراتژی پناهندگی رهبران بهایی و سوق دادن مردم به حمایت و دعا برای امپراطوران غارتگر، زاویه ای دیگر برای تفکر و نگاه غیر عاشقانه باز می کند تا از این دریچه نیز افق های حقیقت را به وضوح تمام به نظاره بنشینیم.

پاسخ دیگر

در راستای مطالبی که در باره ی وقایع پس از جریان ترور ناصرالدّین شاه، به عرض عزیزان رساندم، نکته ای را به توفیق خدای تعالی، اضافه می کنم.
ممکن است کسی بگوید همه ی سخنان گفته شده، ناشی از یک خطا است. آن هم این که این اقدامات، توسّط شخص سفیر روسیه و به دلیل شخصی، انجام شده و ربطی به امپراطوری روسیه ندارد. این مطلب بدین گونه تشریح می شود که سفیر روسیه، همه ی این پی گیری ها و اقدامات را به علّت علاقه ی دخترش به جناب بهاء الله انجام داده است؛ نه به علّت دستور امپراطوری روسیه. لذا نمی توان این اقدامات را به دولت روسیه مربوط دانست؛ بلکه صرفاً یک رابطه ی شخصی بوده است.
این سخن، با توجّه به مطالبی که تا حال ذکر شد، شاید به نظر برسد که تبیینی منطقی است؛ امّا با کمی دقّت نظر، در کتاب قرن بدیع، نکته ای به چشم می خورد که این احتمال را به صراحت ابطال می کند؛ بدین صورت که تمام اقدامات صورت پذیرفته در این جریان را به امپراطور روس نسبت می دهد؛ نه سفیر روسیه، نه شخص دیگر. این مطلب، که جناب شوقی در کتاب خود آورده اند، نقل قولی از جناب بهاء الله است، که ما را به این استنتاج رهنمون می شود. این نقل قول همانی است که استاد بنده، جناب جزیره، در نگاشته ی خود، آن را ذکر کرده اند:

«و در سنين بعد در لوحي که به افتخار امپراطور روس نيکلاويچ الکساندر دوم از قلم اعلي نازل شده، آن وجود اقدس عمل سفير را تقدير و بياناتي بدين مضمون مي فرمايد: قوله جلّ جلاله: «قَد نَصَرَني أحَدُ سُفَرائِکَ إذ کُنتُ في سِجنِ الطّاءِ تَحتَ السَّلاسِلِ وَ الأغلالِ بِذلِکَ کَتَبَ اللهُ لَکَ مَقاماً لَم يحِط بِهِ عِلمُ أحَدٍ إلّا هُو . . .» و نيز در مقام ديگر مي فرمايد: «ايامي که اين مظلوم در سجن اسير سلاسل و اغلال بود سفير دولت بهيه أيده الله تبارک و تعالي نهايت اهتمام در استخلاص اين عبد مبذول داشت و مکرّر اجازه خروج از سجن صادر گرديد ولي پاره اي از علماي مدينه در اجراي اين منظور ممانعت نمودند تا بالاخره در اثر پا فشاري و مساعي موفور حضرت سفير استخلاص حاصل گرديد. اعليحضرت امپراطور دولت بهيه روس أيده الله تبارک و تعالي حفظ و رعايت خويش را في سبيل الله مبذول داشت.»
ترجمه ی متن عربی به صورت زیر است:
هر آينه يکي از سفيران تو مرا –هنگامي که در زندان تهران در غل و زنجير بودم- ياري و همراهي کرد و به اين خاطر خداوند براي تو مقامي معين فرمود که جز خودش هيچ کس رفعت آن را نمي داند.

در این سطور، به وضوح دیده می شود که تشکّر جناب بهاء الله به خاطر آزادی از زندان، از امپراطور روسیه بوده است، نه از سفیر روسیه. لذا نمی توان این اقدام سفارت روسیه را به شخص سفیر روسیه (و به دلائل شخصی) نسبت داد. بلکه باید آن را کلّاً تلاش دولت روسیه دانست. چون در غیر این صورت، تشکّر جناب بهاء الله از امپراطور روسیه، بی معنا و لغو خواهد شد.
لذا می توان دریافت که اقدامات سفیر روسیه، درباره ی جناب بهاء الله، به دستور امپراطوری روسیه بوده، نه به انگیزه های دیگری مانند کسب رضایت دخترش.
حتّی این مطلب را خود جناب بهاء الله هم می دانسته اند. به همین دلیل است که ایشان دعای خود را معطوف به امپراطور روسیه ابراز کرده اند، نه سفیر روسیه، یا دخترش.
پس به طور خلاصه، دعای جناب بهاء الله برای امپراطور روسیه، (نه سفیر روسیه، نه شخصی دیگر) حاکی از این مطلب است که در جریان آزادیشان از زندان، دولت روسیه از طریق سفیر، مداخله کرده است؛ نه این که سفیر به دلائل شخصی مانند درخواست دخترش، اقدام به آزادیشان کرده باشد. و این مطلب را شخص جناب بهاءالله هم می دانسته اند.

پاسخ دیگر

در راستای مطالبی که در باره ی وقایع پس از جریان ترور ناصرالدّین شاه، به عرض عزیزان رساندم، نکته ای را به توفیق خدای تعالی، اضافه می کنم.
ممکن است کسی بگوید همه ی سخنان گفته شده، ناشی از یک خطا است. آن هم این که این اقدامات، توسّط شخص سفیر روسیه و به دلیل شخصی، انجام شده و ربطی به امپراطوری روسیه ندارد. این مطلب بدین گونه تشریح می شود که سفیر روسیه، همه ی این پی گیری ها و اقدامات را به علّت علاقه ی دخترش به جناب بهاء الله انجام داده است؛ نه به علّت دستور امپراطوری روسیه. لذا نمی توان این اقدامات را به دولت روسیه مربوط دانست؛ بلکه صرفاً یک رابطه ی شخصی بوده است.
این سخن، با توجّه به مطالبی که تا حال ذکر شد، شاید به نظر برسد که تبیینی منطقی است؛ امّا با کمی دقّت نظر، در کتاب قرن بدیع، نکته ای به چشم می خورد که این احتمال را به صراحت ابطال می کند؛ بدین صورت که تمام اقدامات صورت پذیرفته در این جریان را به امپراطور روس نسبت می دهد؛ نه سفیر روسیه، نه شخص دیگر. این مطلب، که جناب شوقی در کتاب خود آورده اند، نقل قولی از جناب بهاء الله است، که ما را به این استنتاج رهنمون می شود. این نقل قول همانی است که استاد بنده، جناب جزیره، در نگاشته ی خود، آن را ذکر کرده اند:

«و در سنين بعد در لوحي که به افتخار امپراطور روس نيکلاويچ الکساندر دوم از قلم اعلي نازل شده، آن وجود اقدس عمل سفير را تقدير و بياناتي بدين مضمون مي فرمايد: قوله جلّ جلاله: «قَد نَصَرَني أحَدُ سُفَرائِکَ إذ کُنتُ في سِجنِ الطّاءِ تَحتَ السَّلاسِلِ وَ الأغلالِ بِذلِکَ کَتَبَ اللهُ لَکَ مَقاماً لَم يحِط بِهِ عِلمُ أحَدٍ إلّا هُو . . .» و نيز در مقام ديگر مي فرمايد: «ايامي که اين مظلوم در سجن اسير سلاسل و اغلال بود سفير دولت بهيه أيده الله تبارک و تعالي نهايت اهتمام در استخلاص اين عبد مبذول داشت و مکرّر اجازه خروج از سجن صادر گرديد ولي پاره اي از علماي مدينه در اجراي اين منظور ممانعت نمودند تا بالاخره در اثر پا فشاري و مساعي موفور حضرت سفير استخلاص حاصل گرديد. اعليحضرت امپراطور دولت بهيه روس أيده الله تبارک و تعالي حفظ و رعايت خويش را في سبيل الله مبذول داشت.»
ترجمه ی متن عربی به صورت زیر است:
هر آينه يکي از سفيران تو مرا –هنگامي که در زندان تهران در غل و زنجير بودم- ياري و همراهي کرد و به اين خاطر خداوند براي تو مقامي معين فرمود که جز خودش هيچ کس رفعت آن را نمي داند.

در این سطور، به وضوح دیده می شود که تشکّر جناب بهاء الله به خاطر آزادی از زندان، از امپراطور روسیه بوده است، نه از سفیر روسیه. لذا نمی توان این اقدام سفارت روسیه را به شخص سفیر روسیه (و به دلائل شخصی) نسبت داد. بلکه باید آن را کلّاً تلاش دولت روسیه دانست. چون در غیر این صورت، تشکّر جناب بهاء الله از امپراطور روسیه، بی معنا و لغو خواهد شد.
لذا می توان دریافت که اقدامات سفیر روسیه، درباره ی جناب بهاء الله، به دستور امپراطوری روسیه بوده، نه به انگیزه های دیگری مانند کسب رضایت دخترش.
حتّی این مطلب را خود جناب بهاء الله هم می دانسته اند. به همین دلیل است که ایشان دعای خود را معطوف به امپراطور روسیه ابراز کرده اند، نه سفیر روسیه، یا دخترش.
پس به طور خلاصه، دعای جناب بهاء الله برای امپراطور روسیه، (نه سفیر روسیه، نه شخصی دیگر) حاکی از این مطلب است که در جریان آزادیشان از زندان، دولت روسیه از طریق سفیر، مداخله کرده است؛ نه این که سفیر به دلائل شخصی مانند درخواست دخترش، اقدام به آزادیشان کرده باشد. و این مطلب را شخص جناب بهاءالله هم می دانسته اند.

پاسخ دیگر

مطلب دیگری که در ادامه ی فرستاده ی قبلی بنده باید مورد کنکاش قرار گیرد، این است که هدف جناب بهاء الله از رفتن به سفارت روسیه چه بوده است.
در این باره، شخص من، به نظری قطعی نرسیدم، و شاید نتوان حکمی یقینی صادر کرد. البتّه با توجّه به برخی از گفتگو های ردّ و بدل شده در طیّ آن ماجرا بین بهاء الله و اولیای دولت روسیه، آن طور که از طریق جناب نبیل زرندی و جناب شوقی به ما رسیده است، می توان ردّ پای فرضیّاتی را که می توان آن ها را قریب به واقع دانست دریافت؛ اگر توفیقی بود، در این باره، در آینده شواهدی را ارائه خواهم کرد.
امّا آن چه در این مجال، برای پی گیری سیر بحث، درباره ی هدف جناب بهاء الله از رفتن به سفارت روسیه، لازم به نظر می رسد، این است که با توجّه به تعجّب شاه، و فرستادن مأمور برای دستگیری جناب بهاء الله، باید گفت آن هدفی که ایشان برای تحقّق آن به سفارت روسیه رفتند(و من در این مجال، درباره ی آن اظهار نظری نکردم )، به ضرر مملکت ایران بوده است.
ضمناً با توجّه به تلاش های سفارت روسیه درباره ی جناب بهاء الله، که بخشی از آن را جناب جزیره آوردند، می دانیم که هدف مورد نظر ایشان، که نشان داده شد به ضرر مملکت ایران بوده، به نفع دولت روسیه هم بوده است.
البتّه در خلال بررسی این مطالب، این نکته باید مدّ نظر واقع شود، که همه ی این اتّفاقات، در بستر دشمنی ایران و روسیه، و پس از جنگ هایی با روسیه است که نتایج تلخی برای مملکت ایران در پی داشته است. و کلّ این جریانات در حالی واقع می شود که دولت روسیه، قصد دارد تا مملکت ایران را به تصرّف خود در آورد.
پس به طور خلاصه، هدف جناب بهاء الله در رفتنشان به سفارت روسیه، به ضرر مملکت ایران، و به نفع دولت روسیه (که در آن ایّام، قصد تصرّف مملکت ایران را داشته است) بوده است.
اگر عمری و توفیقی بود، نکات دیگری درباره ی این واقعه، به مدد دوستانی مانند جناب جزیره، که به حقّ از ایشان استفاده کردم، از منابع مذکور استخراج می کنیم، تا به قول جناب جزیره، افقی از تاریخ، بر ما نمایانده شود.

پاسخ دیگر

نعيم هستم. بهايي‌ام. واقعاً خسته نباشيد عرض مي‌كنم حضور تمام كساني كه مطالبي را از كتاب‌هاي بهايي جمع‌آوري كرده و در اين‌جا قرار داده‌اند. شما از آوردن اين همه شاهد خواسته‌ايد كه بيان كنيد: ديانت بهايي از طرف روسيه، انگلستان، رژيم صهيونيستي حمايت مي‌شود. امّا من چند سؤال دارم:
۱- اگر حضرت بهاءالله بعد از قضيّه‌ي ترور شاه، به منظور پناهندگي به سفارت روسيه تشريف بردند، چگونه بود كه (با توجّه به نفوذ روسيه در آن زمان) روسيه نتوانست ايشان را از زنداني و تبعيد شدن نجات دهد؟ درحالي‌كه هم‌اكنون، اگر كسي وارد سفارتِ كشورِ حقيري شده و مورد حمايتِ آن سفارت قرار گيرد، كسي حقّ تعرض به او را نخواهد داشت؛ چون سفارت يك كشور، مانند خاك آن كشور مي‌باشد.
۲- ما فكر مي‌كنيم كه حضرت عبدالبهاء به اين خاطر لقب سِر گرفتند، كه در دوران جنگ جهاني و سختي از فقرا و مردمِ حيفا و عكّا، از هر دين و مذهبي، در حدّ توان مراقبت كرده و از سختي‌هاي آن دوران كاستند؛ حال شما مي‌فرماييد كه دولت انگليس به خاطر يك عمر نوكريِ حضرت عبدالبهاء به ايشان لقب سِر داد. سؤال اين‌جاست كه آيا دولت انگليس با آن همه استعمارگري و نفوذي كه در دولت ايران داشت، نمي‌توانست حضرت عبدالبهاء را از تبعيد نجات داده، به ايران برگرداند و يا حتّي به انگليس بياورد؟؟ آيا نمي‌توانست ايشان را از شرّ برادرش كه باعث دودستگيِ بهاييان و در نتيجه ضربه خوردن به هدف بهاييت بود، نجات دهد تا انگليس راحت‌تر به اهداف خويش نزديك شود؟
۳- آيا يك فرد چه قدر مي‌تواند احمق باشد كه به خاطر يك لقبِ سِر، عمرِ خود و خانواده‌اش را تباه كند، در سرماي زمستان از مسير كردستان وارد عراق و بعد تركيه و بعد به عكّا تبعيد شود (خاورميانه را تبعيد شود) و دور از وطن در بدترين شهرِ آن زمان (عكّا) كه محلّ بدترين زندانيان بود، زندگي كند؟
۴- حضرت عبدالبهاء و حضرت وليّ امرالله و هم‌اكنون بيت‌العدل‌اعظم هدف خود را متمركز بر نشر ديانت بهايي در سراسر جهان كردند؛ به طوري كه ديانت بهايي بعد از ديانت حضرت مسيح، گسترده‌ترين دين در دنيا مي‌باشد؛ يعني پيروان آن در دورترين نقاط دنيا موجودند؛ پس هدف‌شان تنها بهايي كردن ايران نبوده و نيست؛ حال سؤال اين‌جاست كه اگر سران بهاييت تحت نفوذ و دستورِ انگليس، آمريكا، روسيه و رژيم صهيونيستي بوده و هستند، چرا از تبليغ بهاييان در كشورهايي به غير از ايران (مثلاً آمريكا و انگليس) جلوگيري نمي‌كند كه بين مسيحيان تفرقه نيفتاده و حكومت و ديانت حضرت مسيح به خطر نيفتند؟
۵- آيا با منطق هماهنگ است كه بهاييان مأمور به اطاعت از دولت و عدم دخالت در سياست شوند و از آن طرف با انگليس همكاري كنند؟ همان‌طوري كه حضرت بهاءالله در كتاب اقدس مي‌فرمايند: «ليسَ لاحدٍ اَنْ يعترضَ عل الّذين يحكمونَ علي العبادِ دعُوا لهُم ما عندَهُم و توجّهوا اِلي القلوبِ»
۶- اگر همان‌طور كه مي‌فرماييد، حضرت بهاءالله، حضرت عبدالبهاء و حضرت وليّ امرالله در سياست دخالت مي‌كردند، چه منفعتي برايشان حاصل شد جز يك عمر زندان، تبعيد، دوري از وطن و تحمّل غربت و درنهايت شهادت (حضرت باب)؟
۷- آيا عاقلانه است كه حضرت عبدالبهاء با اين همه بيانات زيبا و شيرين كه بهاييان را دعوت به اعمال خير مي‌كند و مژده‌ي وحدت عالم انساني را مي‌دهد، اجيرشده‌ي انگليس براي مثلاً تفرقه بين مسلمين شود؛ درحالي كه حضرت بهاءالله در كتاب اقدس فرموده‌اند: «عمّروا ديار الله و بلاده ثم اذكروه فيها بترنّماتِ المقرّبين» و حضرت عبدالبهاء فرموده‌اند: «نفوسي كه به خدمات مخصوصند و در امور اداره منصوب، بايد چاكران صادق باشند و بندگانِ موافق؛ يعني به خصائل حميده و فضائل پسنديده متّصف گردند و به مقرّري خويش قناعت كنند و به صداقت رفتار نمايند؛ از حرص بي‌زار شوند و از طمع در كنار گردند؛ زيرا عفّت و عصمت و استقامت از اعظم وسائل حصول موهبت و معموريّت مملكت و راحت رعيّت است و شرف و منقبتِ انسان به غنا و ثروت نيست؛ علي‌الخصوص ثروت غير مشروعه از اموال منهوبه و ارتكاب و ارتشاء از رعاياي مظلومه؛ بلكه علوّ همّت و سموّ فطرت و بزرگواري عالم انساني و كامراني در اين جهان و جهان باقي، عدالت و راستي است و پاكي و آزادگي؛ فخر انسان در اين‌ست كه به مؤنه‌‌ي زهيده قناعت نمايد و سبب سعادت فقراي رعيّت شود و عدل و انصاف را مسلك خويش كند و همّت و خدمت را منهج خود قرار دهد؛ اين شخص ولو محتاج باشد، ولي بر گنج روان پي برد و عزّت ابديّه حصول نمايد. اي ياران در چنين وقتي، الطاف پادشاهي و عدالت شهرياري را غنيمت شمريد؛ دمي نياسائيد و آني استراحت نجوئيد. شب و روز بكوشيد تا مصدر خدمتي گرديد كه سبب عزّت دولت ابد مدّت و راحت و نعمت فقراء و رعيّت گردد. اگر بدانيد كه اين منقبت در درگاه احديّت چه‌قدر مقبول است، البتّه جان‌فشاني مي‌نمائيد و به نهايت آساني كشور ايران را رشك جنّت رضوان مي‌كنيد و عليكم التحيّه و الثناء» (امر و خلق، جلد ۳، صفحه‌هاي ۲۸۴ و ۲۸۵) پس ديديم كه حضرت عبدالبهاء ما را مأمور به خدمت به دولت و ملّت فرموده‌اند و آباداني ايران يكي از وظايف بهاييان است؛ حال چگونه ممكن است كه ايشان با انگليس براي تفرقه‌اندازي بين مردم ايران (كه مخالف و عكسِ هدفِ اصليِ حضرت عبدالبها، يعني وحدت عالم انساني، بود،) همكاري كرده‌اند؟
۸- آيا اگر بهاييان با انگليس، روسيه، آمريكا و رژيم صهيونيستي رابطه داشته و از طرف آن‌ها حمايت مي‌شوند، چه منفعتي براي بهاييان ايران دارد جز از دست دادن جان، زنداني شدن، محروميّت از حقّ تحصيل، نداشتن حقّ كار در بسياري از مشاغل (دولتي، نظامي، محصولات بهداشتي و غذايي)، ممنوعيّت معامله‌ي عدّه‌اي از آنان و غيره؟ آيا آنان پولي از اين دولت‌ها دريافت مي‌كنند؟؟ آيا معقولانه است كه اين دولت‌ها به خاطر مسائل سياسيِ خودشان، بهاييان ايران را حمايت كنند؛ براي اين‌كه براي هدف‌شان كه همان تلاش براي آباداني ايران، اطاعت از حكومت، عدم دخالت در سياست و در نهايت ايجاد وحدت بين بشر كه شامل ايرانيان نيز مي‌شود، كوشش كنند؟
۹- آيا ممكن است كه پس از حضرت عبدالبهاء، حضرت وليّ امرالله روش ديگري (ارتباط با دول خارجي به منظور تفرقه و يا اهداف شومِ ديگر) را دقيقاً برعكسِ خواسته و هدف حضرت عبدالبهاء در پيش گيرد؟؟
۱۰- با توجّه به اين بيان حضرت عبدالبهاء كه مي‌فرمايند: «هر نفسي را كه مي‌بينيد در امور سياسي صحبت مي‌دارد، بدانيد كه بهائي نيست؛ اين ميزان است؛ زيرا اساس امر بهائي، الفتِ بين جميع ملل و اديان است و مكالمات سياسي سبب تفرقه و حصول ضديّت و تعصّب.» آيا منطقي است كه هر كسي، از جمله بيت‌العدل (كه به نصّ صريح، حقّ تفسير و تحريفِ بيانات حضرت عبدالبهاء را ندارد)، بهاييان و يا مسلمانان بگويند كه هويدا و يا كساني كه در سياست دخالت كرده‌اند، بهايي بوده‌اند؟؟ اين درحالي‌ست كه حضرت عبدالبهاء، مركز عهد و ميثاق بهاييان تعيين مي‌كند كه چه كسي بهايي و چه كسي بهايي نيست. حالا يك نفر كه در اين دين هيچ‌كاره است، بيايد و بگويد كه فلاني بهايي است؛ آيا درست است؟ مثلاً حضرت محمّد بفرمايند «اگر پيروي من هستيد، بايد پيرويِ حضرت علي (ع) را بكنيد.» و آن وقت يك عدّه‌اي بيايند و بگويند «ما پيروي حضرت محمّد هستيم؛ ولي بعد از ايشان از ابوبكر پيروي مي‌كنيم.» حالا حرف كدام يك را قبول كنيم؟ فرمايش حضرت محمّد را كه اين گروه را پيرويِ خود ندانسته‌اند و يا حرفِ خودِ اين گروه را كه خود را پيرويِ حضرت محمّد دانسته‌اند؟ مسلّم است كه فرمايش حضرت محمّد ملاك و معيار ماست؛ حالا هم اگر خود هويدا بگويد كه من بهايي هستم، ما قبول نمي‌كنيم؛ چرا كه بر اساس بيان حضرت عبدالبهاء، نه تنها «در امور سياسي صحبت مي‌دارد» بلكه در امور سياسيه شركت جسته. حال كه حضرت عبدالبهاء او را به عنوان بهايي قبول ندارند، او هر چه قدر مي‌خواهد بگويد من بهايي هستم؛ تأثيري ندارد؛ او و هر كسي كه در سياست شركت كند، بهايي نيست.
۱۱- آيا اين مسئله‌اي كه شما مطرح مي‌فرماييد، بسيار شبيه تهمتي نيست كه به حضرت محمّد نسبت داده مي‌شد كه كافران مي‌گفتند كه حضرت محمّد قصد دارد فقيران و بيچارگان را گول زده و آن‌ها را عليه ما (ثروتمندان مكّه) بشوراند و خودْ حكومت را به دست گيرد؟؟ حال آن‌كه در نهايت ديديم، حضرت محمّد با دينِ رحمت و مودّت توانستند همه‌ي مؤمنان را به خيمه‌ي يگانگي بياورند و قصدشان تفرقه نبود؛ بلكه وحدت بود. براي تحقيق راجع به اين مطلب به آيه‌ي ۶ از سوره‌ي ص و تفسير آن مراجعه بفرماييد كه كافران به ديگران مي‌گويند كه حضرت محمّد با دعوتِ به توحيد، به فكرِ آقايي بر شماست.
۱۲- ما عقيده داريم كه حضرت بهاءالله، حضرت عبدالبهاء، حضرت وليّ امرالله و بيت العدل اعظم حقّ دخالت در سياست را دارند و آن سياست، البتّه سياستي نيست كه ما در جهان امروز، شاهدِ آن هستيم؛ بلكه اين سياست، سياستِ الهيّه است؛ مثلاً حضرت محمّد و يا حضرت علي زماني كه حكومت را به دست داشتند، سياستي را به كار بردند كه الهي بود؛ مبتني بر اصول ديانت بود؛ اين سياستي است كه در دينِ ما هم بر آن تأكيد شده و مورد نظر است؛ امّا در ديانت بهايي ما حقّ دخالت در سياست را نداريم؛ مگر آن‌هايي كه ذكر شد؛ كه آن‌ها (يعني حضرت بهاءالله، حضرت عبدالبهاء، حضرت وليّ امرالله و بيت العدل اعظم) قادر به تشخيصِ سياست صحيح از ناصحيح هستند و به همين علّت است كه در مواقع لازم مي‌توانند در سياست دخالت كنند؛ مثلاً اگر در زمانِ حاضر كشوري بهايي باشد و بخواهد سياست بهايي داشته باشد، بر اساس اصولي كه حضرت بهاءالله راجع به سياست فرموده‌اند و حضرت عبدالبهاء و حضرت وليّ امرالله تشريح‌شان فرموده‌اند، اين سياست تعريف و اجرا مي‌شود و اگر مطلبي در بيانات اين طلعات مقدّسه ذكر نشده باشد، بيت العدل اعظم بر اساس اصولِ ديانت بهايي راجع به سياست مي‌تواند، قوانيني را تعيين كند. پس سياست الهيّه‌ي ما اين‌گونه خواهد بود.
۱۳- بحث ديگري كه البتّه كلّي است، امّا به بحثِ دخالت در سياستِ حضرت بهاءالله نيز ربط دارد، اين است كه اگر ما پذيرفتيم كه فردي پيامبر است، حقّ ايراد گرفتن به اقدامات و رفتارِ او را نداريم. مثلاً عدّه‌اي بر حضرت محمّد خرده گرفته‌اند كه چرا حضرت محمّد زماني كه زينب (دختر عمّه‌ي حضرت محمّد) را در خانه‌اش ديده‌اند، فرموده‌اند «سُبحانَ اللهِ خالِقِ النُورِ تَبَارَكَ اللهُ اَحْسَنُ الخالِقِينَ» و به روايت ديگر فرموده‌اند «سُبحانَ اللهِ مُقَلِّبِ القُلُوبِ» در حالي‌كه زينب در آن موقع زنِ زيد (پسرخوانده‌ي حضرت محمّد) بوده و همين‌طور بر حضرت محمّد ايراد گرفته‌اند كه اين گفته‌ي ايشان باعث شده كه زيد از زينب طلاق گرفته و زينب به عقد حضرت محمّد درآيد. خلاصه از اين‌گونه افاضاتِ بي‌معني كه البتّه منافقان نيز در همان موقع از اين صحبت‌ها مي‌كردند. امّا ما مي‌گوييم كه چون ما آيات قرآن (بزرگ‌ترين معجزه‌ي حضرت محمّد) را از طرف خدا يافتيم، حضرت محمّد را پيامبر تشخيص داديم و حال كه ايشان را پيامبر شناخته‌ايم، ديگر حقّ چون و چرا گفتن را نداريم؛ چرا كه به محضر آن حضرت نسيان راه ندارد؛ چه رسد به عصيان. حالا هم در مورد ديانت ما همين‌گونه است؛ شما ممكن است صد اشكال از حضرت بهاءالله بگيريد كه چرا ايشان اين كار را كردند و يا آن كار را كردند؛ امّا در ابتدا بايد بر اساس آيات حضرت بهاءالله تشخيص دهيم كه ايشان پيامبر هستند و يا نه؛ اگر هستند كه حقّ چرا گفتن نداريم و اگر نيستند كه ديگر بحث در اين مورد كاملاً بي‌جا و بيهوده است. بر همين اساس، تأكيد مي‌كنم كه اكثر بحث‌هاي مطرح‌شده در اين سايت راجع به جزئيّات ديانت بهايي‌ست و نه كليّات؛ تازه بسياري از همان جزئيّات هم استناد به كتاب‌هاي نويسندگان مختلف دارد و نه حضرت بهاءالله و يا حضرت عبدالبهاء و يا حضرت وليّ امرالله.
و در آخر از همگي شما دوستان عزيز خواهشمندم همان‌طوري كه من حضرت محمّد را آقاي محمّد و يا محمّد خطاب نمي‌كنم، شما نيز براي معتقدات من احترام قائل شده و پيامبرِ من را حضرت بهاءالله خطاب بفرماييد. خيلي ممنون

پاسخ دیگر

به فرموده‌ي حضرت عبدالبهاء قبل از واقعه‌ي رمي (ترور) شاه، چنين اتّفاق افتاد: «…. اي ياران الهي ايّامي كه جمال مبارك رو به قلعه‌ي طبرسي تشريف مي‌بردند تا به قريه‌ي نيالا كه قريب قلعه بود، رسيدند؛ ميرزا تقي نام حاكم آمل كه برادرزاده‌ي عبّاس قلي خان بود، چون خبر جمال مبارك را شنيد، يقين كرد كه رو به قلعه تشريف مي‌برند و قلعه محاصره بود؛ لهذا جمّ غفيري از لشكر و غيره برداشته، نصف شب اطاقي كه جمال مبارك در آن بودند، محاصره نمود و از دور شلّيك كردند و جمال مبارك را با يازده سوار به آمل آوردند و جميع علما و بزرگان آمل بر شهادت جمال مبارك قيام نمودند؛ ولي ميرزا تقي خان بسيار از اين مسئله خوف داشت؛ به هر نوعي بود، حضرات را از قتل منع نمودند؛ ولي صدمات ديگر وارد گشت تا آن‌كه نامه‌اي از عبّاس قلي خان رسيد كه اي ميرزا تقي عجب خطائي كردي؛ زنهار زنهار كه يك موئي از سر جمال مبارك كم گردد؛ زيرا اين عداوت در ميان خاندان ما و خاندان ايشان الي الأبد فراموش نشود؛ البتّه صد البتّه مهاجمين را متفرّق نمائيد و ابداً تعرّض نكنيد. لكن چون حكومت آمل مطّلع شد و اردو نيز خبردار گشت كه جمال مبارك را مقصد آن است كه به هر قِسم باشد، به قلعه برسند، بلكه اين آتش ظلم و اعتساف و حرب و نزاع را خاموش نمايند؛ لهذا در نهايت مواظبت بودند و مانع از تقرّب به قلعه شدند؛ پس جمال مبارك روحي لأحبّائه الفدآء در بندر جز تشريف بردند و سركرده‌هاي جَزْ نهايت رعايت و احترام را مجري داشتند؛ پس محمّد شاه فرمان قتل جمال مبارك را به واسطه‌ي حاجي ميرزا آغاسي صادر نمود و خبر محرمانه به بندر جز رسيد؛ از قضا در دهي از دهات سركرده‌اي روز بعد مدعو بودند. مستخدمين روسي با بعضي از خوانين بسيار اصرار نمودند كه جمال مبارك به كشتي روس تشريف ببرند و آن‌چه اصرار و الحاح كردند، قبول نيفتاد؛ بلكه روز ثاني صبح با جمّي غفير به آن ده تشريف بردند؛ در بين راه سواري رسيد و به پيشكار دريابيگي روس كاغذي داد؛ چون باز نمود، به نهايت سرور فرياد برآورد و به زبان مازندراني گفت مردي بمرده؛ يعني محمّد شاه مرد. لهذا آن روز را خوانين و جميع حاضرين چون مطّلع بر اسرار شدند كه محمّد شاه فرمان قتل جمال مبارك را صادر نموده بود، چنين شد جشن عظيمي گرفتند و به نهايت سرور آن شب را بگذراندند ….» (مكاتيب حضرت عبدالبهاء، جلد 4، صفحه‌هاي 9 و 10)
پس در اين‌جا ديديم كه «مستخدمين روسي با بعضي از خوانين بسيار اصرار نمودند كه جمال مبارك به كشتي روس تشريف ببرند» امّا «آن‌چه اصرار و الحاح كردند، قبول نيفتاد»
پس از مرگ محمّد شاه و به تخت نشستن ناصرالدّين شاه، واقعه‌ي رَمْيِ (ترورِ) شاه اتّفاق مي‌افتد؛ حضرت بهاءالله مي‌فرمايند: «اين مظلوم در ايّامي كه حضرت سلطان ايّده الله ربّه الرّحمن عزم به اصفهان نموده، اذن حاصل كرده، قصد زيارت بقاع مقدّسه‌ي منوّره‌ي ائمّه صلوات الله عليهم نموده و بعد از رجوع نظر به گرمي هواي دارالخلافه و شدّت آن به لواسان رفتيم و بعد از توجّه، حكايت حضرت سلطان ايّده الله تبارك و تعالي واقع و در آن ايّام امور منقلب و نار غضب مشتعل؛ جمعي را اخذ نمودند؛ از جمله اين مظلوم را؛ لعمرالله ابداً داخل اين امرِ منكر نبوديم و در مجالسِ تحقيق هم عدم تقصير ثابت؛ مع‌ذلك ما را اخذ نمودند و از نياوران كه در آن ايّام مقرّ سلطنت بوده، سر برهنه و پاي برهنه پياده با زنجير به سجن طهران بردند ….» پس از واقعه‌ي رَمْيِ (ترورِ) شاه، چون بيش از همه وقوع اين حادثه را به حضرت بهاءالله نسبت مي‌دادند، مأمورين درصدد دستگيري برآمدند و صدر اعظم كه از خطر آگاه گرديد، به وسيله‌ي جعفر قلي خان برادر خود پيغام فرستاد و او نيز فوراً قضيّه را محرمانه به آن حضرت اطّلاع داده و ضمن نامه‌ي خود اشاره نمود كه مهد عليا مادر ناصر الدين شاه فوق‌العاده غضبناك و علناً اين حادثه را به آن حضرت نسبت داده و ميرزا آقا خان را هم مي‌خواهد در اين عمل شريك شما معرّفي نمايد و تقاضا نمود كه خود را مخفي از انظار بدارند و به گماشته‌ي خود سفارش در مراقبت و مواظبت نمود؛ ولي حضرت بهاءالله قبول نفرموده و فوراً از افجه به سمت نياوران حركت نمودند و در زرگند به منزل ميرزا مجيد خان آهي منشي سفارت روس كه شوهر هم‌شيره‌ي آن حضرت مسمّاه به نساء خانم و منزلشان در نزديك باغ سفارت روس بود، ورود فرمودند. در اين حال، گماشتگان حاجي علي خان حاجب الدّوله از ورود آن حضرت به زرگنده و منزل ميرزا مجيد خان اطّلاع يافته، او را مطّلع نمودند و او به عرض شاه رسانيده و شاه دستور داد حضرت بهاءالله را دستگير و به نياوران بردند. ناصرالدّين شاه دست‌بردار نبود و مي‌خواست هر طوري شده حضرت بهاءالله را به شهادت برساند. سفير روس نظر به مقام ميرزا مجيد كه منشيِ اوّل سفارت و شوهر هم‌شيره‌ي حضرت بهاءالله بودند، شاه و درباريان را مجبور به رسيدگي نموده بود؛ آن‌ها نيز متوجّه شيخ عظيم شده و او اقرار نمود كه شهادت مظلومانه‌ي حضرت باب، ايجاد حسّ كينه‌جويي در اصحاب نموده و صادق كه به خون‌خواهي قيام نمود، مستخدمِ ايشان بوده و او را ترغيب در اين نيّت مي‌نموده است. پس از اين اقرار، دانستند كه ساحت حضرت بهاءالله منزّه و مبرّي از دخالت در اين‌گونه امور است. ناگزير شاه از قتل و اعدام آن حضرت صرف‌نظر و حكم بر نفي و اخراج ابدي از طهران به عراقِ عرب صادر نمود. پس ديديم كه به چه مناسبتي سفير روس از درباريان خواست تا بدون تحقيق و بررسي حكم به شهادت حضرت بهاءالله ندهند و اين‌گونه موجبات استخلاصِ حضرت بهاءالله از زندان طهران را فراهم آورد.
حال سؤال اين‌جاست كه حضرت بهاءالله پس از قضيّه‌ي رَمْيِ شاه اگر به قصد پناهندگي به سفارت روسيه به خانه‌ي خواهر و شوهر خواهرشان كه سِمَتِ منشيِ اوّل سفارت روسيه را داشته، رفته‌اند، چرا روسيه با آن همه نفوذ در ايران نتوانست از پناهنده‌ي خود دفاع كرده و از دستگيريِ آن حضرت توسّط شاه جلوگيري كند؟؟
امّا براي اين‌كه بدانيم كه روسيه حمايت ديگري كرده يا نكرده، بيان زير از حضرت عبدالبهاء را بخوانيم: «هوالله امروز مي‌خواهم قدري از مصائب جمال مبارك براي شما بيان كنم. در سال سوّم ظهور باب يك‌روز جمال مبارك را در طهران حبس نمودند. فردا جمعي از امرا و وزراء دولت اعتراض كردند و وساطت نمودند. جمال مبارك بيرون آمدند؛ بعد در سفر مازندران وقتي‌كه رو به قلعه‌ي شيخ طبرسي تشريف مي‌بردند، شبانه جمعي سوار ريختند و جمال مبارك را با يازده نفر گرفتند، بردند به شهر آمل. هر صنفي با اسلحه‌اي؛ نجّار با تيشه، قصّاب با ساطور، زارع با بيل و كلنگ؛ مقصودشان اين بود كه به هيئت اجتماع جمال مبارك را شهيد نمايند. علماء شروع به سؤالات علميّه نمودند. هر سؤالي كردند، جواب كافي شافي شنيدند. جمال مبارك حقيقت ظهور را به ادلّه و براهين ثابت فرمودند. علماء عاجز ماندند. در صدد برآمدند كه از نوشتجات چيزي به دست آرند. لوحي از الواح نقطه‌ي اولي از جيب يكي از خادمين جمال مبارك كه موسوم به ملّا باقر بود، درآوردند. در آن لوح يك فقره از بيانات حضرت امر مؤمنان علي عليه السّلام بود كه مي‌فرمايد (محو الموهوم و صحو المعلوم) ملّا علي جان كه يكي از علماي آمل بود، صدا را به خنده بلند كرد، گفت: فضيلت باب معلوم شد؛ كسي كه صحو را به صاد بنويسد، ديگر مرتبه‌ي علمش معلوم‌ست؛ صحو بايد به سين نوشته شود؛ باب غلط نوشته. جمال مبارك فرمودند: جناب آخوند شما خطا كرديد و نفهميديد. اين عبارت كلام حضرت امير مؤمنان است در جواب كميل ابن زياد نخعي در وقتي‌كه از آن حضرت سؤال از حقيقت مي‌نمايد؛ چند فقره جواب مي‌فرمايند؛ در هر مرتبه عرض مي‌كنند زدني بيانا تا آن‌كه مي‌فرمايند: محو الموهوم و صحو المعلوم يعني كسي كه طالب فهم حقيقت و وصول به حق است، بايد قلب را از موهومات و مسموعات تقاليد پاك و مقدّس نمايد و ناظر شود به آن‌چه مظهر ظهور مي‌فرمايد؛ از موهوم بگذرد و به معلوم ناظر گردد؛ در وقت ظهور رسول الله يهود و نصاري هر گاه موهومات و مسموعات خود را گذارده بودند و به آن حضرت ناظر شده بودند، به حقيقت مي‌رسيدند. اين كلمه‌ي صحو به صاد به معني هوشياري است و سهو به سين به معني فراموشي و غفلت است؛ بسيار فرق است ما بين اين دو كلمه شما سهو نموديد و غفلت كرديد. اين عبارت صحيح نوشته شده. چون اين بيانات در مجمع حضور خواص و عوام از لسان مبارك ظاهر شد، جميع مبهوت شدند و جهل آن مجتهد واضح شد و كل دانستند كه آن آخوند از علم عاري و بري‌ست. اين فقره بسيار بر علما گران آمد و دانستند كه اگر جمال مبارك چند مجلس در ملأ عام بيانات بفرمايند، اكثر خلق تصديق ايشان خواهند نمود؛ لذا متّفق شدند كه حكم بر قتل جمال مبارك دهند. ميرزا تقي خان حاكم آمل از اين مرحله بسيار خائف و پريشان شد. ملاحظه كرد اگر چنين امري واقع شود، ميانه‌ي قبيله‌ي نوري و لاريجاني كه دو طائفه‌ي بزرگ دارالمرزند نائره‌ي حرب و قتال تا ابد باقي خواهد ماند؛ لذا به خاطرش رسيد كه محض تشفي قلوب علماء و تسكين‌شان اذيّتي به جمال مبارك وارد آورد. امر داد جمال مبارك را چوب بستند؛ به قدري زدند كه از پاي مبارك خون جاري شد؛ بعد آوردند در مسجد پهلوي ديواري نشاندند كه نزديك به خانه بود. ميرزا تقي خان چند نفر از آدم‌هاي خود را سرّاً امر داده بود آن ديوار را از پشت خراب كنند و به محض اين‌كه ديوار خراب شد جمال مبارك را روي دست ببرند به خانه‌ي حاكم. گماشتگان حاكم نيز چنين كردند و جمال مبارك را از ميان آن جماعت به سرعت تمام بردند به خانه‌ي ميرزا تقي خان و تالجاره‌ي خلق خواستند از آن طرف بيايند؛ جمال مبارك را به خانه رساندند و درب خانه را بستند و از بالاي بام فراش‌هاي حاكم مردم را ممانعت نموده، به هر نحوي بود، متفرّق ساختند و اين تدبير حاكم سبب شد كه علماء نتوانستند جمال مبارك را آن روز به قتل برسانند. بعد از چند روز ديگر جمال مبارك به طرف طهران توجّه فرمودند و در سنه‌ي هشت از ظهور نقطه‌ي اولي جمال مبارك را در طهران در زنداني حبس نمودند كه در روز ابداً روشنائي نداشت نهايت تضييق نموده، يعني به درجه‌اي سخت گرفته بودند كه به وصف نمي‌آيد. پاهاي مبارك در كُند بود و زنجير بسيار سنگين در گردن مبارك؛ آن زنجير به قدري سنگين بود كه سر مبارك را مي‌آورد به زمين. چوب دو شاخه‌اي بايد زير زنجير بزنند. لباس مبارك را گرفته بودند. كلاه نمد كهنه پاره‌اي كه كله نداشت، بر سر مبارك گذارده بودند. جمال مبارك چهار ماه در آن محبس به آن حال بودند؛ بعد از حبس بيرون آوردند و به بغداد سرگون نمودند. در بغداد يازده سال تشريف داشتند. دو سال به كردستان سفر فرمودند، مابقي را در بغداد. در آن يازده سال جميع اعداء در نهايت عداوت و بغضا بودند؛ لكن جمال مبارك در نهايت بشاشت و سرور؛ به قسمي معاندين در صدد ضرّ جمال مبارك بودند كه هيچ صبحي اميد حيات تا شام و هيچ شامي اميد زندگاني تا صبح نبود. در آن سنوات از جميع جهات علماء به حضور مبارك مشرّف مي‌شدند و سؤالات علميّه مي‌نمودند و اجوبه‌ي شافيّه كافيّه مي‌شنيدند و اين مرحله سبب اشتهار صيت جمال مبارك در اطراف شد. علماي ايران كه در آن‌جا بودند، اين قضيّه را به ناصرالدين شاه نوشتند. ناصرالدين شاه از سلطان عثماني خواهش كرد كه جمال مبارك را از بغداد سرگون به اسلامبول كنند؛ به حكم سلطان عثماني بردند به اسلامبول. بعد از چهار ماه از اسلامبول سرگون بروميلي كردند؛ باز به خواهش ناصرالدين شاه از روميلي بردند به عكّا؛ در قشله‌ي عسگريه منزل دادند. مدّت حيات را در عكّا به سر بردند و مسجون بودند. ديگر بلاياي جمال مبارك كه در حبس عكّا وارد شد، به وصف نمي‌آيد. بعد از ورود به حبس عكّا به جميع سلاطين الواح نازل شد و به واسطه‌ي پست فرستادند؛ مگر لوح ناصرالدين شاه كه آن را ميرزا بديع خراساني برد و به او فرمودند اگر شهادت را قبول مي‌كني، ببر؛ …. و جمال مبارك در آن لوح مي‌فرمايد اين لوح از دو شق بيرون نيست: يا حق است يا باطل. شما علما را حاضر كنيد و مرا هم بخواهيد تا با آن‌ها صحبت بداريم. اگر حق است، تصديق كنيد؛ اگر باطل است، هر چه مي‌خواهيد اجراء داريد. در آن لوح به ناصرالدين شاه نصائحي فرمودند. مي‌فرمايند به سلطنت دو روزه مغرور مباش؛ چه قدر سلاطين آمدند و جميع رفتند و از آن‌ها اثري باقي نماند. اين امر امرالله است. تو نمي‌تواني مقاومت كني؛ نمي‌تواني منع نمائي. امرالله را هيچ‌كس مقاومت نتوانسته و تو هم نمي‌تواني و عن‌قريب امر الهي بلند خواهد شد. شرق و غرب را احاطه خواهد نمود. نصايح الهي را قبول نكرد؛ به همان غرور باقي ماند تا از اين عالم رفت. باري جمال مبارك در اين سجن بودند، لكن در نهايت عزّت بودند؛ مثل حبس سائرين نبود؛ ابداً به كسي اعتنائي نمي‌نمودند. مأمورين مي‌آمدند، رجا مي‌كردند مشرّف شوند، قبول نمي‌فرمودند. متصرّف عكّا پنج سال رجا و التماس كرد مشرّف شود، اذن نفرمودند ….» (خطابات حضرت عبدالبهاء، جلد 1، صفحه‌هاي 116 تا 124)
حال همان‌طوري كه قبلاً هم در سؤال از فرستاده‌ي قبلي‌ام مطرح كرده‌ام، چگونه ممكن است حضرت بهاءالله اين همه بلايا و مصائب را متحمّل شوند؛ درحالي‌كه در تحت حمايت روس و انگليس و آمريكا و اسرائيل و يا هر جاي ديگرند؟؟ آيا مي‌توان درخواست رسيدگي به اتّهامات وارد بر حضرت بهاءالله از طرف سفير روس را كه به خاطر منشيِ اوّل اين سفارت (شوهر خواهر حضرت بهاءالله) مطرح شده بود را به عنوان حمايت همه‌جانبه‌ي كشور روس از حضرت بهاءالله دانست؟ اگر اين طور است چرا سفارت روس از مشكلات بعديِ به وجود آمده براي حضرت بهاءالله، از جمله تبعيد به عراق، نتوانست جلوگيري كند؟ در صورت حمايت روس از حضرت بهاءالله، چه نيازي به نوشتن و فرستادنِ لوحي به الكساندر دوّم بوده كه وي را دعوت به قبول، پذيرش و حمايت از ديانت جديد بهايي بفرمايند؟ اگر ارتباط حضرت بهاءالله و روسيه ارتباطي از نوع سياسي بوده، چرا حضرت بهاءالله امپراطور روس را دعوت به ديانت بهايي و پذيرش يك دين، كه هدفِ اصليِ آن وحدت عالم انساني‌ست، مي‌فرمايند؟
آيا مي‌توان حمايتِ از دو گروه هجرت‌كننده به حبشه توسّط نجّاشي را حمايت سياسي از اين گروه ستم‌ديده تلقّي كرد؟ آيا فرستادن نامه‌ي حضرت محمّد به نجّاشي كه براي ايشان خيرخواهي فرموده بودند و از نجّاشي خواسته بودند كه خيرخواهيِ ايشان را بپذيرد، يك اقدام سياسي بوده و نشان از اين دارد كه حضرت محمّد استغفرالله دست‌نشانده و به فرمان نجّاشي‌ست؟؟ به هيچ وجه اين‌گونه نبوده و نيست. بلكه همان‌طور كه حضرت محمّد قدرشناسِ اقدامِ نجّاشي براي حمايت از مظلومان بوده‌اند، حضرت بهاءالله نيز قدرشناسِ امپراطور روس براي حمايتِ سفيرش در روشن‌گري و وادار كردنِ شاه و درباريان در تفحّص و بررسي و ممانعت از ريخته شدن بدون علّت خون حضرت‌شان بودند.
اميدوارم سؤالات مطرح‌شده در متنِ ارساليِ قبلي‌ام نيز بتواند درهاي حقيقت را به روي شما بگشايد. خيلي ممنون

پاسخ دیگر

الله ابهي. نعيم هستم. جزيره‌ي عزيز، جواب سؤال اوّل شما در متن ارساليِ قبلي‌ام موجود است؛ اميدوارم كه بتوانيد بيابيد.
جواب سؤال دوّم شما راجع به عبارت «ولي حضرت بهاءالله قبول نفرموده و فوراً از افجه به سمت نياوران حركت نمودند و در زرگند به منزل ميرزا مجيد خان آهي منشي سفارت روس كه شوهر هم‌شيره‌ي آن حضرت مسمّاه به نساء خانم و منزلشان در نزديك باغ سفارت روس بود، ورود فرمودند.» بنده‌ي حقير حقيقتاً نمي‌دانم چرا اين عبارت براي شما سؤال شده است؛ چرا كه در تاريخ نبيل گفته شده حضرت بهاءالله از افجه به سمت نياوران حركت فرمودند و در زرگند به منزل شوهر خواهر خود وارد شدند. از لحاظ جغرافيايي افجه واقع در خارج از شهر تهران و در نزديكي لواسان بزرگ است. در حال حاضر، خياباني به نام نياوران يا دكتر باهنر داريم كه فاصله‌ي آن با زرگند در نزديكي قلهك و سفارت روس (واقع در پُل رومي) كم‌تر از دو دقيقه با وسيله‌ي نقليّه است (بدون درنظر گرفتن ترافيك). اين‌جا دو حالت است: يا جناب نبيل در آن زمان زرگند را جزو محلّه‌ي نياوران به حساب آورده كه با توجّه به فاصله‌ي اين دو كار بي‌حسابي نبوده و مثالش اين است كه بگويند فلاني از تهران به سمت استان فارس حركت كرد و در شيراز به منزل خواهر خود وارد شد. آيا شما ايراد مي‌گيريد كه استان فارس كجا و شيراز كجا؟ و يا حالت دوّم بوده كه جناب نبيل مسير حضرت عبدالبهاء به نياوران را به عنوان يك مسير اصلي و معروف معرّفي كرده و سپس مقصدِ اصليِ آن حضرت (زرگند) را بيان نموده است؛ مانند آن‌كه در تهران فلاني از ميدان تجريش به سمت ميدان آزادي حركت كرده و در شهرك اكباتان فاز 2 در خانه‌ي خواهرش وارد مي‌شود و يا در شيراز فردي از دروازه‌ي قرآن به سمت ميدان ولي‌عصر حركت كرده و در شهرك آزادگان در خانه‌ي خواهرش وارد مي‌شود.
به طور كلّي خدمت تمامي خوانندگان عزيز عرض مي‌كنم كه اين بحث به اندازه‌اي خارج از موضوع اصلي و حاشيه‌اي بود كه تمامي‌ تمركزِ متحريّان حقيقت را مشوّش و پراكنده مي‌سازد؛ امّا براي روشن شدن مطلب به آن پرداختم كه مبادا عدّه‌اي به كوچك‌ترين شبهه‌اي از بزرگ‌ترين حقيقتِ زمانِ حال بازمانند.
اگر جناب نبيل هم اشتباه كرده باشد و بيش از يك بار؛ بلكه صد بار، معيار ما نبيل و امثال او نيست؛ معيار ما بيانات مباركه‌ي حضرت بهاءالله است، حضرت عبدالبهاء است، حضرت وليّ عزيز امرالله است كه در قسمت‌هاي قبلي به نصّ صريح ايشان عدم مداخله‌ي بهاييان در سياست كاملاً واضح و مشهود شد و همين‌طور با طرح سؤالاتي چند عدم پيدايش اين دين مقدّس توسّط نقشه‌هاي سياسي كشورهاي ديگر تماماً عيان گشت.
خوانندگان عزيز براي كسب اطّلاعات بيش‌تر در زمينه‌ي ارتباط بهاييت و سياست مي‌توانيد فرستاده‌هاي قبليِ من در اين زمينه را در همين تاپيك مطالعه بفرماييد. خيلي ممنون

پاسخ دیگر

درود بر دریای آبی و آرام که نگاه ریزبینانه ایشان ما را به دقت هر چه بیشتر در تاریخ هدایت می کند.
جناب دریا از شباهتی سخن گفتند که میان رویکرد رهبران بهایی و رهبران دیگر ادیان آسمانی در برخورد با ستمگران زمان خویش ممکن است به نظر آید.
آنچه در تاریخ ائمه (ع) در کنار آمدن با سلاطین زمان ایشان می بینیم اصلا آن گونه نیست که شما می فرمایید. ایشان هرگز به تمجید و تایید سلاطین ظالم در هیچ کجای تاریخ نپرداخته اند. هر کجا که لازم بود پس از بیان صریح حجت های الهی و اصرار بر براهین محکم یا قیام نمودند و یا سکوت اختیار کردند که همه مردم و خود سلاطین به روشنی از این سکوت معنای مخالفت و بیزاری را می فهمیدند، از این رو امام هادی و امام عسکری علیهما السلام را لحظه ای آرام نگذاشته، در منطقه ای نظامی زیر نظر می گرفتند یا امام موسی کاظم علیه السلام که مرتبا در زندان بودند.
لذا در هیچ کجای تاریخ تاییدی از پیامبران الهی و ائمه علیهم السلام در ظلم و ستم و دعا ! برای مستبدان (کاری که حضرت بهاءالله و عبدالبهاء کرده اند و در ارسال قبلی به آن پرداخته ام) نمی بینیم و سکوت آنان نیز فریادی بلند در مخالفت با این سلاطین بود نه تایید آنان.
دیگر آن که رفتن جناب بهاء الله به سفارت روس در زرگنده آنگونه که جناب لاحق تحلیل نمودند هیچ گونه کنارآمدن با سلاطین را نمی رساند بلکه پناه بردن به آنان است، و آنچه که جناب عبدالبهاء در دعا و تائید دولت روس به بهائیان می گوید (که در ارسال قبلی حقیر توضیح داده شد) کاملا نشان از حمایت و پاسداری از این دولت دارد نه کنار آمدن و سازش برای آرام نگاه داشتن محیط!
قول داده بودم در مورد دعایی که جناب عبدالبهاء در حق دولت انگلستان می کند، مانند آنچه پیش تر در حمایت از روس بیان داشته(که مستجاب نشده بود!) ، و بیانات ایشان در سفر به امریکا به دولتمردان این سرزمین در ادامه گفتگو توضیحی دهم که در آینده به آن خواهم پرداخت.

پاسخ دیگر

آن چه در بررسی متون تاریخی بهائیان به نظر می رسد، این است که از اوائل پیدایش این آیین، تا سرنگونی روسیه ی تزاری، عنایتی در خور به اصحاب دولت روسیه، دیده می شود (همانگونه که مدارکش در بحث راجع به ارتباط جناب بهاء الله با روسیه ارائه شد.) این توجّه را در اوائل رهبری جناب عبدالبهاء نیز می توان در متون بهایی مشاهده کرد؛ به نمونه ی زیر که عزیز الله سلیمانی، آن را در کتاب مصابیح هدایت، ج۲، ص۲۸۲ (که توسّط لجنه ی نشر آثار امری به چاپ رسیده است) نقل کرده است، توجّه کنید:
« جميع دوستان به دعاي دوام عمر و دولت و ازدياد حشمت و شوکت اعليحضرت امپراطور اعظم الکساندر سوم و اولياي دولت قوي شوکتش اشتغال ورزند زيرا که در الواح منيعه که در اين اوقات از ارض مقدّس عنايت و ارسال رفته، مي فرمايند آن چه را که ترجمه و خلاصه آن اين است: بايد اين طايفه مظلومه ابداً اين حمايت و عدالت دولت بهيه روسيه را از نظر محو ننمايند و پيوسته تأييد و تسديد حضرت امپراطور اعظم و جنرال اکرم را از خداوند جلّ جلاله مسئلت نمايند.»
(مشاهده می کنید که این دعا، مربوط به قبل از برافتادن امپراطوری روسیه است.)
امّا پس از مدّتی مشاهده می شود که همه ی توجّهات، از دولت روسیه به دولت انگلستان منعطف شده است؛ به طوری که همان در خواست حشمت و شوکت هایی که برای دولت روسیه دیده می شد، این بار برای دولت بریتانیا دیده می شود. این دعا در جلد ۳ کتاب مکاتیب، ص ۳۴۷، مذکور است:
«اللّهُمَّ أيِّدِ الإمبِراطورَ الأعظَمَ جورجَ الخامِسَ عاهِلَ انکِلِترا بِتَوفيقاتِکَ الرَّحمانِيَّةِ وَ أدِم ظِلَّها الظَّليلَ عَلي هذا الإقليمِ الجَليلِ. بِعونِک و صَونِک و حمایَتِک … ع . ع [= عباس عبدالبهاء]»
ترجمه:
بار الاها! امپراطور اعظم، جورج پنجم، پادشاه انگلستان را با توفیقات رحمانی خویش مؤیّد بدار و سایه ی بلند پایه اش را بر این سرزمین گرامی و بزرگ، برقرار بدار.
البتّه مدارک، بیش از آنی است که من در این جا ارائه کردم، ولی چون نوشته به اطاله می انجامید، به همین مقدار اکتفا کردم.
پس به طور خلاصه، آنچه مبنی بر عطف توجّه جناب عبدالبهاء، از دولت روسیه، به دولت بریتانیا، ذکر شد، در متون بهایی نیز مشهود است.

پاسخ دیگر

فرستاده ی ناصرالدین شاه هم پس از اقدام برای اجرای دستور او، حضرت بهاءالله را نه پیش میرزا مجید و نه نزد نساء خانم، بلکه تحت حمایت سفت و سخت سفارت روس و بلکه شخص سفیر کبیر می یابد؛ آنچنان که بنا بر نقل کتاب تلخیص تاریخ نبیل:

“سفير روس از تسليم حضرت بهاءاللّه بمأمور شاه امتناع ورزيد و بآن حضرت گفت که بمنزل صدر اعظم برويد و کاغذی بصدر اعظم نوشت که بايد حضرت بهاءاللّه را از طرف من پذيرائی کنی و در حفظ اين امانت بسيار کوشش نمائی و اگر آسيبی به بهاءاللّه برسد و حادثه ای رخ دهد شخص تو مسئول سفارت روس خواهی بود.”

اصلا چرا فرستاده ی شاه باید سراغ جمال مبارک را به جای میرزا مجید از سفارت روس بگیرد؟ مگر حضرت بهاءالله میهمان شوهر خواهرشان نبودند؟ و مگر نه این که میرزا مجید خان “منزلشان در نزديك باغ سفارت روس بود”؟ مگر این ملاقات هدفی جز یک دید و بازدید خانوادگی داشته است؟ آیا ممکن است جمال مبارک در ملاقات مذکور علاوه بر دید و بازدید، به فکر کمک خواستن از سفارت روسیه نیز بوده باشند؟ یا این که حاضر شده باشند پیشنهاد شوهر خواهرشان را برای درخواست کمک از سفارت روسیه قبول کنند؟ چطور می شود در حالیکه حضرت بهاءالله حتی به پیشنهاد صدر اعظم مبنی بر مخفی شدن از انظار و قرار گرفتن تحت “مراقبت و مواظبت” پشت کردند، تا بدون توجه به هشدارها و بدون راه دادن واهمه ای در دل هرچه سریع تر به سوی ناصرالدین شاه خشمگین حرکت کرده باشند.

راستی اگر قصد حضرت بهاءاالله از ترک دعوت میرزا آقا خان نوری در آغاز داستان، حرکت برای رفتن مختارانه به نزد پادشاه و پذیرفتن آزادانه ی خطرات بود و نه پناه بردن به حامی قابل اتکا تری مانند سفارت روسیه، چرا باید بخوانیم “سفير روس از تسليم حضرت بهاءاللّه بمأمور شاه امتناع ورزيد”؟ ایشان که فورا حرکت کرده بودند تا خود را به نیاوران برسانند. دیگر چرا باید “سفیر روس” از تسلیم کردن ایشان ممانعت کند؟ اصلا چرا تصمیم برای تسلیم یا عدم تسلیم حضرت بهاءالله، بجای ایشان باید توسط سفیر روس گرفته شود؟ آیا منوط شدن سرنوشت حضرت بهاءالله به اراده و انتخاب سفیر به معنای آن نیست که حضرت بهاءالله هم سایه ی حمایت سفارت روس را برای پناه جویی انتخاب کرده اند؟ آیا می توان باور کرد که جمال مبارک شخصا با قرار دادن اختیارشان به دست سفیر مخالف بوده باشند اما این اتفاق بر خلاف اراده و میل باطنی ایشان رخ داده باشد؟ و آیا می توان قبول کرد که یک انسان آزاده و بااراده حاضر باشد زمام اختیار و سرنوشت خود را – این چنین – به شخص دیگری – آن هم سفیر یک دولت اجنبی – بسپارد؟

چرا برای شخص مدبر و فهیمی مانند حضرت بهاءالله – که بنا به فرموده ی جناب شوقی در کتاب قرن بدیع قبله و پیشوا و مقتدای بابیان روزگار بوده – بایستی یک نفر مانند سفیر روس به مثابه یک قیَم و صاحب اختیار تعیین تکلیف کند؟ آیا او خیر حضرت بهاءالله با آن همه مقامات فوق العاده را از خودشان بهتر تشخیص می داده؟ که حضرت بهاءالله فکرکرده باشند بهتر است زودتر به نیاوران پیش شاه بروند اما او بگوید که نه، شما “بمنزل صدر اعظم برويد”، و بعد هم کاغذی به صدر اعظم بنویسد که این امانت ما را تحویل بگیر و مواظب باش که آسیبی به او نرسد. راستی که اگر این نقل ها از یک پناه جویی تمام عیار و بی کم و کاست به درگاه سفارت روس نشانی نمی دهد، چه چیز را باید به به عنوان نشانه ی پناه جویی برای دریافت حمایت و پشتیبانی از بیگانگان تلقی نمود؟

پاسخ دیگر

سلام و درود بر پژوهندگان راه حق و پویندگان آیین نجات.

از آنجا که سبیل نجات هدف غایی هر خردمند فرزانه است و با نظر به این حقیقت که بررسی علمی و دقیق ، بی تردید همفکری و گفتگوی متفکرانه را می طلبد، و هر اندیشه ای هر چند ناپخته و نو، می تواند سهمی در روشن نمودن حقایق داشته باشد، بر آن شدم تا در رسیدگی به پرونده سوم که سرور ادیب من ، پوپک ، برای استادم ناوارو ، طرح کرده اند افتخار همکاری و کارآموزی نزد ناواروی بزرگ داشته باشم.
تاریخ هماره صحنه واقعه آفرینی خاکیانی است که یادآوری آن ها، آنچنان پرده از اسرار پوشیده و غبار گرفته برمی دارد که برای سالها، راه روشن زندگی را در پهنای نگاه آدمیان می گشاید.

پرونده سوم نمونه ای است که بسیار هوشمندانه توسط پوپک فرزانه از دل تاریخ بیرون کشیده شد و امیدوارم نقل وقایع آن توسط جزیره ای ساکت، این کنج غبارگرفته را تکانی دهد.

پس از برکناری امیرکبیرو آغاز صدارت میرزاآقاخان نوری، بهاءالله که به عراق تبعید گشته بود (به دستور امیرکبیر) ، به ایران بازگشت و به محض ورود او، ناصرالدین شاه مورد ترور واقع شد و این تکرار همان وقایع آشوب گری بابیان بود که مانند قتل شهید ثالث (پرونده اول) بر آن شدند از خون ریزی و آشوب گری برای پیش بری مقاصد خویش استفاده کنند! اما این بار ترور به سرانجام نرسید و شاه جان سالم به در برد و فرمان داد تا بابیان مجرم را دستگیر و اعدام کنند، که در میان نام آنان، میرزا حسین علی نوری (بهاء) هم به چشم می خورد، و او تنها کسی بود که از میان زندانیان جان سالم به در برد!
ارتباط او با دولت روس از اینجا آشکار گردید که پرونده ما را به پاسخ خود نزدیک می کند.
پس از سوء قصد، بهاء به سفارت روس نزد میرزا مجید، شوهر همشیره خود رفت و شاه چون این خبر شنید، مامورانی به سفارت فرستاد تا او را نزد شاه بیاورند.
آنچه بیان شد و می خوانید ، برگرفته از قرن بدیع جلد اول ص 318 و 319 و جلد دوم و تلخیص تاریخ نبیل ص 647 و 648 می باشد :
” سفیر روس از تسلیم حضرت بهاء الله به نمایندگان شاه امتناع ورزید و از هیکل مبارک استدعا نمود که به خانه صدر اعظم تشریف ببرند؛ ضمنا از شخص وزیر به طور صریح و رسمی خواستار گردید ودیعه پربهایی را که دولت روس به وی می سپارد ، در حفظ و حراست آن بکوشد.”
و در ادامه اینگونه می خوانیم :
” و کاغذی به صدر اعظم نوشت که باید حضرت بهاء الله را از طرف من پذیرایی کنی و در حفظ این امانت بسیار کوشش نمایی و اگر آسیبی به بهاءالله برسد و حادثه ای رخ دهد، شخص تو مسئول سفارت روس خواهی بود.”
اما این سفارشات جلوی شاه را نگرفت و او را به زندان فرستاد. سفیر روس تلاش می کرد تا این امانت را آزاد کند، و در نهایت با پا فشاری بسیار، ایشان را از زندان رها ساخت. ولی دوباره محکوم به تبعید به عراق شد و بهاء الله دیگر بار خاک ایران را ترک گفت و با همراهی سواران ایرانی و روسی، به سمت عراق رفت.
اشراقات ص 103، از بیان خود ایشان چنین می نویسد : ” این مظلوم از ارض طاء به امر حضرت سلطان به عراق عرب توجه نمود و از سفارت ایران و روس هر دو ملتزم رکاب بودند.”
– که منظور از ارض طاء ، طهران یا تهران می باشد.

آنچه این پرونده را به سرانجام می رساند و مه و غبارهای تردید را کاملا کنار می زند، گزارش زیر از قرن بدیع است که در جلد دوم ص 86 و 87 اینگونه نگاشته :

” و در سنین بعد در لوحی که به افتخار امپراطور روس نیکلاویچ الکساندر دوم نازل شده، آن وجود مبارک عمل سفیر را تقدیر و بیانی بدین منظور می فرمایند : قوله جل جلاله : قد نصرنی احد سفرائک اذا کنت فی سجن الطاء تحت السلاسل و الاغلال . بذلک کتب الله لک مقاما لم یحط به علم احد الا هو”
یعنی : آن هنگامی که در زندان تهران تحت غل و زنجیر بودم یکی از سفیران شما مرا یاری کرد، بدین سبب خداوند برای شما مقامی برگزید که عظمت آن را جز او نمی داند!
و در ادامه آن در قرن بدیع اینگونه می بینیم :
” ایامی که این مظلوم در سجن، اسیر سلاسل و اغلال بود، سفیر دولت بهیه ایده الله تبارک و تعالی ! نهایت اهتمام در استخلاص این عبد مبذول داشته تا بالاخره در اثر پافشاری و مساعی موفور حضرت سفیر، استخلاص حاصل گردید. اعلی حضرت امپراتور دولت بهیه روس ایده الله تبارک و تعالی حفظ و حمایت خویش را فی سبیل الله مبذول داشت.”
و این حمایت فی سبیل الله ، فقط شامل ایشان گردید و دیگر بابیان محروم ماندند!

و اینگونه بود که جنایت ترور شاه، با حمایت دولت روس به لوحی مبارک بدل گشت که احبا تنها از آن یاد می کنند.

غبار کتاب سراسر پند تاریخ، چشم انتظار سوالات مدبرانه پوپک های اندیشمند و پی گیری های اندیشمندانی چون ناوارو ست.
به امید روزی که حقیقت جویی پژوهندگان این سایت، افق های تاریخ را از پشت ابرهای سیاه کنار زند تا آنچه را که دیدنی است ببینیم وآنگاه به فرموده امیر کلام، امیرالمومنین صلوات الله علیه، از گذشتگان عبرت بگیریم پیش از آنکه عبرت آیندگان شویم.

پاسخ دیگر

درود به جناب نعیم،
از پژوهش شما لذت بسیار بردم و خوشحالم که با نویسنده ای فخیم و فهیم هم کلام شده ام.
فرمایشات حضرت عبدالبها را خواندم، و آنچه ایشان می فرمایند قابل تامل و بررسی است. نکته ای که در مورد نجاشی و ارتباط ایشان با پیامبر اسلام فرمودید، بسیار دقیق و متین بود و مقایسه شما از روی تحقیق و تتبع، قابل واکاوی عمیقی تری است.
اما سوال حقیر از حضرتعالی همچنان باقیست، و آن این نیست که چرا دولت روس گاهی از ایشان حمایت کرده و گاهی نه، یا چرا نتوانسته در مقابل شاه بایستد. اگر از فرمایشات جناب لاحق بگذرم و آنان را تکرار نکنم (که خود گویای مطالب عمیقی است)، سوالم را این بار اینگونه خدمت شما بیان می کنم:

دعای حضرت بهاء الله برای امپراطور روس نیکلاویچ الکساندر دوم را هم این گونه می دانید؟ چگونه می شود ایشان دم از وحدت عالم انسانی بزنند، اما از طرفی، برای امپراطور روس، مقامی الهی قائل شوند که “کتب الله لک مقاما لم یحط به علم احد الا هو” (خداوند برای تو مقامی معین فرمود که جز خودش هیچ کس رفعت آن را نمی داند) ؟

یا این که حضرت عبدالبها در مورد دولت روس چنین اصرار می کنند و می خواهند که عدالت آن را از نظر محو نکنید و پیوسته تایید و تسدید حضرت امپراطور اعظم و جنرال اکرم را از خداوند جل جلاله مسئلت کنید!

تایید و دعا برای دولتی که هادم وحدت عالم انسانی است، چه معنایی دارد؟

دعا برای حاکم عادل! که برگ های سیاهی در تاریخ ایران به یادگار گذاشته برای چیست؟ و این همه ابراز محبت چه معنایی در پی دارد؟

این که مقامی بس رفیع برای امپراطور روس قائل می شوند، چگونه با جنایات روس همگونی دارد؟
از طرفی تشویق به وحدت و همدلی با عالم می کنند، از طرفی هم هادمان بنیان عالم انسانی را تا جایی بالا می برند که مقام آن را جز خدا نمی داند!
نکته ای زیبا هم در مقاله شما به چشم می خورد که شما را به تامل در آن دعوت می کنم، فرمودید:
ولي حضرت بهاءالله قبول نفرموده و فوراً از افجه به سمت نياوران حركت نمودند و در زرگند به منزل ميرزا مجيد خان آهي منشي سفارت روس كه شوهر هم‌شيره‌ي آن حضرت مسمّاه به نساء خانم و منزلشان در نزديك باغ سفارت روس بود، ورود فرمودند.

این نکته را در قرن بدیع اینگونه می خوانیم:
“در بین راه به سفارت روس که در زرگنده نزدیک نیاوران بود رسیدند” (ج1 ص 318)

آیا زرگنده در مسیر بین افجه و نیاوران است؟

از نهایت دقت و قلم فاخر و زیبای شما ممنون، و از این که کمی دیر خدمت شما می رسم عذر می خواهم، مدتی است که کارهایم اندکی شلوغ شده و نمی توانم همچون گذشته در سایت قلم بزنم.

پاسخ دیگر

سلام بر بهایی پژوهان و دوستان بهایی و همه حق جویان و پویندگان آیین نجات، و سلامی ویژه خدمت سرور محقق، جناب لاحق که این اندازه مرا مورد لطف خویش قرار می دهند، و این جای بسی افتخار برای حقیر است که نگاشته هایش همسو و سرعت دهنده مکتوبات شما و نتیجه بخش شدن گفت و گوهای این کتاب گشاده (سایت) باشد.
آنچه در تاریخ به وضوح خودنمایی می کند، و تا کنون درباره آن در این کتاب گشاده (سایت) نگاشته شد، حمایت دولت روس از رهبران این آیین بدیع و پناهندگی آن رهبران به دامان این دولت در هنگامه سختی ها و گره افتادن در کارهاست.
جالب تر اینکه در پی این جریان ها، دو پیشنهاد دیگر به جمال مبارک (حضرت بهاءالله) از سوی دو قدرت دیگر، انگلستان و فرانسه، به ایشان ارائه شد که به ظاهر نپذیرفتند، و همچنان در پناه این دولت پهناور(روس) ماندند.
برگه های تاریخ دیدنی تر و خواندنی تر می شود آنگاه که می بینیم پس از این همه تاییدات و نازل کردن لوح، جناب عبدالبهاء، همه آنها و حتی تاکیدات خودشان در حق دولت روس را فراموش کرده و بر خلاف روش پدر، پشت به روسیه فروپاشیده شده می کند و در پناه دولت انگلستان می رود! همان که پدر از پذیرش پیشنهاد حمایتش خودداری کرد!
تا از ذهن بیدار هر جستجو گر منصفی ، هر گونه تردید در عدم وابسته بودن این آیین به قدرتهای بزرگ را محو کند.

آنچه از استاد خودم، جناب لاحق، خواستارم این است که در جریان نمایاندن رابطه رهبران بهایی با سیاست، جایگاه موضوع طرح شده توسط حقیر را بفرمایند تا در زمان مناسب در مورد آن به تفصیل و با مدارک امری گفتگو کنیم تا یکپارچگی مدبرانه سیر این تحقیق هوشمندانه ازهم گسیخته نشود.
پیشنهاد دیگر اینکه اگر ممکن است مختصری هم در مورد آثار جنگ های ایران و روس در آن زمان در این دفتر گشاده (سایت) بنگارید تا شدت زیان های آن برای ایرانیان آن زمان نمایانده شود و از این مجال به درک بیشترو عمیق تری از تعالیم آیین بدیع در کمک به همنوعان برسیم!

پاسخ دیگر

سلام و درود بر پژوهندگان راه حق و پویندگان آیین نجات.

از آنجا که سبیل نجات هدف غایی هر خردمند فرزانه است و با نظر به این حقیقت که بررسی علمی و دقیق ، بی تردید همفکری و گفتگوی متفکرانه را می طلبد، و هر اندیشه ای هر چند ناپخته و نو، می تواند سهمی در روشن نمودن حقایق داشته باشد، بر آن شدم تا در رسیدگی به پرونده سوم که سرور ادیب من ، پوپک ، برای استادم ناوارو ، طرح کرده اند افتخار همکاری و کارآموزی نزد ناواروی بزرگ داشته باشم.
تاریخ هماره صحنه واقعه آفرینی خاکیانی است که یادآوری آن ها، آنچنان پرده از اسرار پوشیده و غبار گرفته برمی دارد که برای سالها، راه روشن زندگی را در پهنای نگاه آدمیان می گشاید.

پرونده سوم نمونه ای است که بسیار هوشمندانه توسط پوپک فرزانه از دل تاریخ بیرون کشیده شد و امیدوارم نقل وقایع آن توسط جزیره ای ساکت، این کنج غبارگرفته را تکانی دهد.

پس از برکناری امیرکبیرو آغاز صدارت میرزاآقاخان نوری، بهاءالله که به عراق تبعید گشته بود (به دستور امیرکبیر) ، به ایران بازگشت و به محض ورود او، ناصرالدین شاه مورد ترور واقع شد و این تکرار همان وقایع آشوب گری بابیان بود که مانند قتل شهید ثالث (پرونده اول) بر آن شدند از خون ریزی و آشوب گری برای پیش بری مقاصد خویش استفاده کنند! اما این بار ترور به سرانجام نرسید و شاه جان سالم به در برد و فرمان داد تا بابیان مجرم را دستگیر و اعدام کنند، که در میان نام آنان، میرزا حسین علی نوری (بهاء) هم به چشم می خورد، و او تنها کسی بود که از میان زندانیان جان سالم به در برد!
ارتباط او با دولت روس از اینجا آشکار گردید که پرونده ما را به پاسخ خود نزدیک می کند.
پس از سوء قصد، بهاء به سفارت روس نزد میرزا مجید، شوهر همشیره خود رفت و شاه چون این خبر شنید، مامورانی به سفارت فرستاد تا او را نزد شاه بیاورند.
آنچه بیان شد و می خوانید ، برگرفته از قرن بدیع جلد اول ص 318 و 319 و جلد دوم و تلخیص تاریخ نبیل ص 647 و 648 می باشد :
” سفیر روس از تسلیم حضرت بهاء الله به نمایندگان شاه امتناع ورزید و از هیکل مبارک استدعا نمود که به خانه صدر اعظم تشریف ببرند؛ ضمنا از شخص وزیر به طور صریح و رسمی خواستار گردید ودیعه پربهایی را که دولت روس به وی می سپارد ، در حفظ و حراست آن بکوشد.”
و در ادامه اینگونه می خوانیم :
” و کاغذی به صدر اعظم نوشت که باید حضرت بهاء الله را از طرف من پذیرایی کنی و در حفظ این امانت بسیار کوشش نمایی و اگر آسیبی به بهاءالله برسد و حادثه ای رخ دهد، شخص تو مسئول سفارت روس خواهی بود.”
اما این سفارشات جلوی شاه را نگرفت و او را به زندان فرستاد. سفیر روس تلاش می کرد تا این امانت را آزاد کند، و در نهایت با پا فشاری بسیار، ایشان را از زندان رها ساخت. ولی دوباره محکوم به تبعید به عراق شد و بهاء الله دیگر بار خاک ایران را ترک گفت و با همراهی سواران ایرانی و روسی، به سمت عراق رفت.
اشراقات ص 103، از بیان خود ایشان چنین می نویسد : ” این مظلوم از ارض طاء به امر حضرت سلطان به عراق عرب توجه نمود و از سفارت ایران و روس هر دو ملتزم رکاب بودند.”
– که منظور از ارض طاء ، طهران یا تهران می باشد.

آنچه این پرونده را به سرانجام می رساند و مه و غبارهای تردید را کاملا کنار می زند، گزارش زیر از قرن بدیع است که در جلد دوم ص 86 و 87 اینگونه نگاشته :

” و در سنین بعد در لوحی که به افتخار امپراطور روس نیکلاویچ الکساندر دوم نازل شده، آن وجود مبارک عمل سفیر را تقدیر و بیانی بدین منظور می فرمایند : قوله جل جلاله : قد نصرنی احد سفرائک اذا کنت فی سجن الطاء تحت السلاسل و الاغلال . بذلک کتب الله لک مقاما لم یحط به علم احد الا هو”
یعنی : آن هنگامی که در زندان تهران تحت غل و زنجیر بودم یکی از سفیران شما مرا یاری کرد، بدین سبب خداوند برای شما مقامی برگزید که عظمت آن را جز او نمی داند!
و در ادامه آن در قرن بدیع اینگونه می بینیم :
” ایامی که این مظلوم در سجن، اسیر سلاسل و اغلال بود، سفیر دولت بهیه ایده الله تبارک و تعالی ! نهایت اهتمام در استخلاص این عبد مبذول داشته تا بالاخره در اثر پافشاری و مساعی موفور حضرت سفیر، استخلاص حاصل گردید. اعلی حضرت امپراتور دولت بهیه روس ایده الله تبارک و تعالی حفظ و حمایت خویش را فی سبیل الله مبذول داشت.”
و این حمایت فی سبیل الله ، فقط شامل ایشان گردید و دیگر بابیان محروم ماندند!

و اینگونه بود که جنایت ترور شاه، با حمایت دولت روس به لوحی مبارک بدل گشت که احبا تنها از آن یاد می کنند.

غبار کتاب سراسر پند تاریخ، چشم انتظار سوالات مدبرانه پوپک های اندیشمند و پی گیری های اندیشمندانی چون ناوارو ست.
به امید روزی که حقیقت جویی پژوهندگان این سایت، افق های تاریخ را از پشت ابرهای سیاه کنار زند تا آنچه را که دیدنی است ببینیم وآنگاه به فرموده امیر کلام، امیرالمومنین صلوات الله علیه، از گذشتگان عبرت بگیریم پیش از آنکه عبرت آیندگان شویم.

پاسخ دیگر

اطمینان خوانندگان از این که حضرت بهاءالله واقعا برای پناه جویی به سفارت روس روی آورده بودند وقتی بیشتر می شود که از قول نوه ی ایشان در کتاب قرن بدیع می خوانیم که عدم برآورده شدن درخواست های سفیر از صدر اعظم، نه بخاطر عدم تمایل حضرت بهاءالله از پذیرفتن تصمیمات سفیر بوده، و نه بخاطر آن که جمال مبارک با پیشنهادهای او از جهت شیوه ی تامین حفظ و امنیت مخالفتی داشته اند، بلکه:

“اين مسؤل اجابت نگرديد و اين منظور تأمين نشد زيرا صدر اعظم بيم داشت که اگر از حضرت بهاءالله حمايت نمايد و در حفظ جان ايشان بکوشد منصب و مقامش از دست برود و مورد قهر و غضب سلطان واقع گردد.”

آیا این که حضرت بهاءالله حفظ و مراقبتی که صدر اعظم در ابتدای کار پیشنهاد داده بود را نمی پذیرند، اما حفظ و مراقبت نزد همان صدر اعظم را وقتی به امضا و تایید و ضمانت سفیر کبیر روس رسید می پذیرند، خود نشان نمی دهد که حضرت بهاءالله اساسا با محفوظ بودن و در امان ماندن مخالفتی نداشته اند و حرکت ایشان هم از لواسان نه از روی قبول خطر و پذرش آن، بلکه تنها به علت بیم از سستی وشکنندگی حمایت صدر اعظم صورت گرفته است – آنچه باعث شده تا ایشان پس از آن که یک روز دیگر را نیز در همان منزل جعفرقلی خان – برادر صدر اعظم – گذراندند (قرن بدیع، تلخیص تاریخ نبیل)، سرانجام به این نتیجه برسند که جایگاه شان امن نیست و بهتر است که در طلب عافیت، “سواره” (تلخیص تاریخ نبیل) به سوی سفارت روس بشتابند، تا بلکه حامی مقتدرتری مانند سفیر روس تضمین کننده ی حفظ جان و سلامت ایشان شود. هر چند که برآورد مجموعه ی شرایط در آن ایام باعث شد تا سفیر روس به این نتیجه برسد که بهتر است حضرت بهاءالله بجای سفارت خانه در منزل صدر اعظم مورد پذیرایی قرار بگیرند، و علی رغم میلی که او برای حمایت از حضرت بهاءالله داشته مصلحت را در این دیده که بیش از این روابط دو کشور را بابت نگهداری از متهم اصلی در ماجرای ترور پادشاه به خطر نیاندازد.
واقعیت ماجرا آن بوده که حادثه ی سوء قصد به جان سلطان مستبدی مثل ناصرالدین شاه آتش خشم و انتقام او را فروزان کرده – آتشی که زبانه های آن بنا به گفته ی خودتان هشتاد نفر از هم کیشان حضرت بهاءالله را به کام مرگ و نیستی فرو برده است. این ها همه در حالی است که ناصرالدین شاه هیچ یک از آن هشتاد نفر را به دیده ی مسئول اصلی ترور خویش نمی نگریسته. برای او شخص حضرت بهاءالله به عنوان باعث و بانی این عملیات شناخته شده بوده، آنطور که شخصا سرنوشت حضرت بهاءالله را پیگیری کرده و شخصا در صدد دستگیری و اعدام ایشان برآمده است.

بدتر از اصرار ناصرالدین شاه، اصرار آن مادر فولاد زره شاه است که لابد می دانید خود پادشاه نیز از او فرمان می برده و اراده ای در برابر درخواست های او نداشته است. اوست که اینک به دنبال گرفتن انتقام پسرش از مسببان و طراحان ترور برآمده و اوست که با قاطعیت تمام بر اعدام حضرت بهاءالله اصرار و پافشاری می کند.

در چنین شرایطی چه کسی را یارای آن است که حضرت بهاءالله را از خشم این کینه جویان قوی پنجه نجات دهد؟ چه کسی به جز یک حامی قوی پنجه تر و چیره دست تر از خودشان، مانند دولت امپراطوری روسیه، آنکه شوکت و اقتدارش بتواند حتی سلطان ملک و مادر بانفوذش را نیز به خضوع و اطاعت و انقیاد وادار کند.

تا سرانجام، پس از آن که آن بابیان زندانی جملگی اعدام شدند، حضرت بهاءالله – یا به عبارتی متهم اصلی ماجرای سوء قصد – تنها کسی باشند که با جان خویش از سیاهچال طهران رهایی پیدا می کنند، و مکافاتشان تنها این می شود که خاک ایران را به مقصد خاک عثمانی ترک نمایند. آیا شما برای اثبات “حمايت همه‌جانبه‌ي” یک کشور بیگانه از یک نفر متهم به شرکت در چنین سوء قصدی به نمایش بارزتری نیاز دارید؟

پاسخ دیگر

1- در مواضعی که درباره ی عزیمت حضرت بهاء الله به سفارت روسیه نوشته بودم، بنده نیز اظهار نظر قطعی درباره ی منظور ایشان نکرده بودم؛ و درباره ی پناهندگی سخنی به میان نیاورده بودم. چرا که در این باره احتمالات مختلف می توان در نظر آورد. امّا در عین حال، گفته ی شما، احتمال پناهندگی ایشان را رد نمی کند. چرا که ممکن است عوامل دیگری در کار بوده باشد، که باعث شده دولت روسیه اقدام به پناهنده کردن ایشان نکرده باشد. ممکن است برخی روابط بین ایران و روسیه مانع از این اقدام می شد؛ یعنی مثلاً دولت روسیه به واسطه ی حمایت افراطی از ایشان برخی منافع خود را از دست می داد که در مجموع به ضرر این دولت می شد. لذا نمی توان از این که دولت روسیه در همان موضع اقدام به پناهندگی حضرت بهاء الله نکرده است، این نتیجه را گرفت که حضرت بهاء الله برای پناهندگی به آن جا نرفته بوده اند. ضمن این که نفوذ روسیه در ایران، مانع از این نیست که برخی مواقع و بنا بر برخی مصالح، این دولت از اقداماتی برای دستیابی به منافع بیشتر، چشم بپوشد.

2-احتمالی که بنده عرض کردم -یعنی مصالح ممکنی که دولت روسیه را از اقدام به پناهندگی حضرت بهاء الله بازداشت- هنگامی قوی تر می شود که در منابع مذکور در نگاشته های مربوط به این موضوع، می بینیم که در ابتدا سفیر روسیه از سپردن حضرت بهاء الله به مأموران شاه امتناع ورزیده است، و احتمالاً پس از فشار از سوی حکومت ایران ایشان را به مأموران شاه تحویل داده است. لذا به نظر می رسد کسر و جبر مصالح در کار بوده است؛ گر چه سفیر روسیه می خواسته از ایشان حمایت کند.

3-به هر تقدیر، نمی توان حمایت سفارت روسیه را از حضرت بهاء الله منکر شد. شواهدی موجود است که حمایت دولت روسیه از حضرت بهاء الله را نشان می دهد:

نامه ی سفیر روسیه هنگام تحویل جناب بهاء الله به مأموران -که به صدر اعظم نوشت و در آن به حفظ و حراست از حضرت بهاء الله تأکید کرد-.

این که در تاریخ نبیل ذکر شده که «قنسول روس که از دور و نزدیک مراقب احوال بود و از گرفتاری حضرت بهاء الله خبر داشت، پیغامی شدید به صدر اعظم فرستاد و از او خواست که با حضور نماینده ی قنسول روس و حکومت ایران ،تحقیقات کامل درباره ی حضرت بهاء الله به عمل آید»

این که در همین کتاب مذکور است که «قنسول روس چون اين خبر [یعنی حکم تبعید حضرت بهاء الله] شنيد از حضرت بهاء الله تقاضا کرد که به روسيه بروند و دولت روس از آنحضرت پذيرايي خواهد نمود»

این که در سفر به عراق، افرادی از سفارت روسیه همراه حضرت بهاء الله بودند.

همه ی این شواهد حاکی از حمایت سفارت روسیه از حضرت بهاء الله است؛ حال ممکن است به دلائلی، به هنگام عزیمت ایشان به سفارت روسیه، امکان این حمایت نبوده باشد.

4- خود حضرت بهاء الله در لوحی به افتخار امپراطور روس نگاشته اند، به یاری رساندن امپراطوری روسیه تصریح کرده اند: «قد نصرنی احد سفرائک…». لذا یاری رساندن دولت روسیه به حضرت بهاء الله به نظر غیر قابل خدشه می رسد.

از اطاله ی کلام عذر خواهی می کنم، امّا در پایان باید بگویم: این که بنده در نگاشته های خود، از لفظ «جناب» برای رهبران دیانت بهایی استفاده می کردم، از روی بی احترامی نبوده است، بلکه حقیر در لسان خود کسی را با «جناب» یاد می کنم که قصد احترام او را داشته باشم. اگر باعث کدورت خاطر جناب نعیم شده است، از ایشان عذر خواهی می کنم. حسب الامر سعی کردم در این نوشته از لفظ «حضرت» برای ایشان بهره بجویم. به امید خدا ضمن تشکّر از جناب نعیم، سعی می کنم درباره ی دیگر مطالب نوشته ی ایشان نیز آن چه را به ذهن ناقصم می رسد با لسان الکنم ذکر کنم.
مگر آن سحاب رحمت مددی کند خدا را…

پاسخ دیگر

از زمان شيخ احمد احسايي تا انقلاب مشروطيت، يعني حدود 90 سال، شاهد بروز و ظهور فرقه هاي متعددي بوديم كه نامدارترين آنها عبارتند از شيخيگري، بابيگري، ازليگري و بهائيگري. در سالهايي كه زمزمه قانون و مشروطه برزبانها جاري شد، اين فرقه ها انشعابات متعددي را پشت سرگذاشته و تنها شيخيگري و بهائيگري، آن هم به سبب حمايت كانونهاي استعماري، محلي از اعراب داشتند و برسرپا مانده بودند.
بسياري از پژوهشگران و نويسندگان تاريخ كه با نگرشي اسلامي به انقلاب مشروطيت نگاه مي كنند، بابيگري و بهائيگري را يكي از عمده ترين عوامل انحراف آن مي دانند. در اين دوران شاه در رأس دولت و روحانيت راهبر و پيشاهنگ ملت بودند. در اين ايام، دولت به خاطر مديريت نادرست و سوءاستفاده دولتمردان در اوج فساد و از لحاظ مالي بسيار ضعيف بود. مطالبات آزاديخواهانه مردم رو به تزايد داشت و روي هم رفته دو خط فكري خاص اين خواست و نهضت را تغذيه مي كردند. يكي علما و روحانيون كه اصلاحات اجتماعي – مذهبي را خواستار بودند و تشويق مي كردند و ديگري روشنفكران و تحصيلكردگان فرنگ رفته و به طوركلي غرب زده كه الگوهاي دموكراسي اروپايي را براي ايران مي خواستند.
اما تفكر غالب، تفكر اسلامي بود. مورخان و كارشناسان غربي همچون خانم پروفسور آن لمبتون جاسوس انگليسي در ايران براين اعتقادند كه در آن ايام مردم، ايران را «كشور اسلام» و شاه را هم «پادشاه اسلام» مي خواندند. و پيش از انقلاب مشروطيت يك حركت آزاديخواهانه و نوگرايانه توسط ميرزاملكم خان ناظم الدوله و سيدجمال الدين اسدآبادي در ايران شروع شده بود و اين جنبش كه عليه فساد و استبداد داخلي و نفوذ خارجي بود به جنبشي ملي و اسلامي تبديل شد.
البته دور از انتظار نيست كه خانم «آن لمبتون» كه پيوند و ارتباطاتش با آژانسهاي جاسوسي انگلستان اثبات شده است، مي كوشد تا حركت ميرزا ملكم خان نظام الدوله كه از سوي «گراند لژ اسكاتلند»، يعني سرزمين مرجع فراماسونري جهان، هدايت مي شود و اهدافي جز برنامه هاي استعماري ندارد، را حركتي آزاديخواهانه قلمداد نمايد.
پس از ترور ناصرالدين شاه و آغاز سلطنت مظفرالدين شاه خواست و مطالبات مردم شدت بيشتري به خود گرفت. به استناد مدارك تاريخي، مردم از آغاز حركت بيدارگرانه كه منجر به مشروطيت شد، خواستار «عدالتخانه» بودند. يعني به وجه اسلامي ماجرا بيشتر اهميت مي دادند و مي خواستند تا اين عدالتخانه ها بر مبناي معيارهاي اسلامي اداره شود.
اگر به جريان مبارزه و طرح مطالبات مردم در آن ايام به دقت نگاه كنيم، مي بينيم كه عبارت مشروطيت درست بعد از بست نشيني در سفارت انگليس برلب هاي مردم نشست و مبلّغان و كوشندگان اين راه هم همانگونه كه گفته شد، روشنفكران و تحصيلكردگان غرب رفته يا روشنفكران سكولار يا بابي مسلك بودند.
يكي از مهم ترين فعالان در اين عرصه ميرزاملكم خان ارمني – پدر فراماسونري ايران است و از ديگر افرادي كه در اين زمينه تلاش و فعاليت بسيار داشتند و با مقالات و نوشته هاي خود سعي در تبليغ مشروطيت و دموكراسي از نوع غربي آن مي كردند، بايد از افرادي چون ميرزاآقاخان كرماني و شيخ احمد روحي نام ببريم كه به اتهام دخالت درترور نافرجام «ناصرالدين شاه» به دستور محمدعلي ميرزاي وليعهد در تبريز كشته شدند. نكته جالب و در خور توجه پيرامون ميرزاآقاخان كرماني و شيخ احمد روحي اين است كه هردو پيرو فرقه ضاله «باب» و داماد ميرزا يحيي صبح ازل – سركرده فرقه «بابي هاي ازلي» و برادر بهاءالله – بودند. براين گروه بايد نام ميرزا يحيي دولت آبادي را هم افزود. او هم از گروه بابيان مشروطه خواه و فعالان نهضت مشروطه خواهي در ايران بود. ميرزا يحيي دولت آبادي در خانواده اي بابي به دنيا آمد و پدرش مأمور و نماينده امور حسبيه ميرزا يحيي صبح ازل در ايران بود و هرساله وجوهات به اصطلاح شرعيه «بابي ها» راجمع آوري مي كرد و براي «ميرزا يحيي صبح ازل» به قبرس مي فرستاد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آنچه به عنوان نتيجه اين بحث عايد مي گردد اين است كه در حقيقت انقلاب مشروطيت را روحانيون مسلمان به ثمر رساندند اما اين انقلاب در نيمه راه توسط عده اي از روشنفكران سكولار بابي و بهايي از مسيراصلي خود خارج شد و سرانجام آن به ديكتاتوري رضاخان رسيد.
به طوركلي در انقلاب مشروطيت تغييرساختار دولت و تبديل ديكتاتوري به شكلي از حكومت عادلانه هدف مردم بود. تا آن زمان نظريه مدوني در مورد حكومت اسلامي وجود نداشت ولي روش دموكراسي غربي طرحي آماده و آزمايش شده در كشورهاي اروپايي بود. به همين سبب با فشار روشنفكران غرب زده بويژه پيروان بابيگري و بهاييگري، مشروطه جايگزين تفكر عدالتخواهانه اسلامي شد.
تروريسم سياسي ؛ مشخصه بهائيان
تروريسم سياسي در تاريخ معاصر ايران از اواسط دهه 840 م/1260 ق، با بابيگري آغاز شد و چنان با بابيگري پيوند خورد كه در دوران متأخر قاجار نام «بابي» و «تروريست» مترادف بود. بابي ها ترور اميركبير را طراحي كردند و در شوال 1268 ق، به ترور نافرجام ناصرالدين شاه دست زدند. از آن پس اين شيوه در ايران تداوم يافت و بويژه در دوران انقلاب مشروطه و پس از آن اوج گرفت. بهائيان در عتبات نيز بيكار نبودند و سيداسدالله مازندراني در عتبات به جرم سوءقصد به آيت الله خراساني گرفتار شد
فعاليت هاي تروريستي دوران مشروطه و پس از آن با نام سردار محيي، احسان اله خان دوستدار، اسداله خان ابوالفتح زاده، ابراهيم خان منشي زاده و محمدنظرخان مشكات الممالك در پيوند است.
فعاليت هاي مخفي اسداله خان ابوالفتح زاده (سرتيپ فرج قزاق) و ابراهيم خان منشي زاده (سرتيپ فرج قزاق) و محمدنظر خان مشكات الممالك از سال 1323 ق. و با عضويت در انجمن مخفي معروف به «بين الطلوعين» آغاز شد كه جلسات آن در خانه ابراهيم حكيمي (حكيم الملك)، نخست وزير بعدي دوران پهلوي، برگزار مي شد و بسياري از اعضاي آن بابي ازلي و چند تن نيز بهائي بودند.
عضويت در اين انجمن و فعاليت هاي بعدي ابوالفتح زاده و منشي زاده و مشكات الممالك (بهائي) و ازليهاي عضو انجمن فوق را بايد بخشي از عملكرد شبكه توطئه گر وابسته به اردشير ريپورتر ارزيابي كرد. اعضاي اين انجمن، اعم از ازلي و بهائي، پس از تأسيس سازمان ماسوني لژ بيداري ايران (1325 ق. / 1907 م) در پيرامون آن مجتمع شدند و مشكات الممالك صندوق دار لژ بيداري ايران بود.
از ذيقعده 1323 ق. اين فعاليت با عضويت اسداله خان ابوالفتح زاده و برادرش سيف اله خان و ابراهيم خان منشي زاده در «انجمن مخفي دوم» تداوم يافت. در اين انجمن سيدمحمدصادق طباطبايي (پسر آيت الله سيدمحمد طباطبايي)، ناظم الاسلام كرماني (نويسنده كتاب «تاري بيداري ايرانيان» و آقا سيدقريش (از اعضاي بيت سيدمحمد طباطبايي) و شيخ مهدي (پسر آيت الله شيخ فضل الله نوري) عضويت داشتند. در همين زمان گرايش هاي تروريستي برخي اعضاي اين انجمن كاملاً مشهود بود. براي مثال، در يكي از جلسات انجمن مسئله قتل آيت الله سيد عبدالله بهبهاني مطرح شد كه با مخالفت سيدمحمد صادق طباطبايي مواجه گرديد. اندكي بعد، ارباب جمشيد جمشيديان (دوست صميمي و محرم اردشير ريپورتر) به عضويت اين انجمن درآمد.
گروه تروريستي فوق، سرانجام، شكل نهايي خود را يافت و به عمليات آشوبگرانه و تفرقه افكنانه اي چون ترور نافرجام شي فضل الله نوري (16 ذيحجه 1326 ق. ) دست زد.
عامل اين ترور كريم دواتگر بود كه به همراه افراد ديگري از جمله ميرزا محمد نجات خراساني – عضو فرقه بهائي و مرتبط با سفارت انگليس كه مشهور به فساد بود – دستگير شد. «نجات» نيز عضو كميته «بين الطلوعين» بود. به گفته سيدحسن تقي زاده، «اسمارت»، نماينده سفارت انگليس، در جلسات بازجويي از محمد نجات شركت مي كرد و مواظب بود كه «نتوانند به ميرزا محمد زور بگويند». طبق گزارش سر جرج باركلي به سر ادوارد گري، وزير خارجه انگليس، در جريان اين بازجويي كريم دواتگر تلويحاً حسينقلي خان نواب، برادر عباسقلي خان كارمند سفارت انگليس، را به ترور مربوط كرد. حسينقلي خان نواب نيز از نزديكان و محارم اردشير ريپورتر، رئيس شبكه اطلاعاتي حكومت هند بريتانيا در ايران، بود.
پس از آن ابوالفتح زاده و برادرانش و ساير اعضاي گروه تروريستي و آشوبگر فوق، از جمله كريم دواتگر، در روستاي قلهك، كه در آن زمان در ملكيت سفارت انگليس بود و دولت ايران بر آن نظارت نداشت، مستقر شدند. در اول جمادي الثاني 1327 ق. ابوالفتح زاده و منشي زاده، همراه با زين العابدين خان مستعان الملك، گروه تروريستي جديدي تشكيل دادند موسوم به كميته جهانگير. ابوالفتح زاده و مستعان الملك و ميرزا محمدنجات از جمله اعضاي «محكمه انقلابي» بودند كه حكم اعدام مجاهد نستوه شهيد شيخ فضل الله نوري را صادر كردند. دادستان اين محكمه شيخ ابراهيم زنجاني بود كه تحت تأثير ميرزا مهدي خان غفاري كاشي (وزير همايون)، عضو فرقه بهائي، قرار داشت.
در رجب 1328 ق. حادثه قتل سيد عبدالله بهبهاني رخ داد كه عاملان آن وابسته به شبكه تروريستي ابوالفتح زاده و منشي زاده بودند. يكي از ضاربان بهبهاني فردي به نام حسين لله بود كه بعدها با ابوالفتح زاده و منشي زاده و مشكات الممالك در كميته مجازات همكاري كرد. پس از اين واقعه، ابوالفتح زاده به اروپا گريخت، مدتي بعد به ايران بازگشت و به عنوان متصدي گردآوري ماليات منطقه ساوجبلاغ و شهريار منصوب و اندكي بعد معزول شد كه ابوالحسن علوي اين عزل را نتيجه تبليغات بهائيگري ابوالفتح زاده مي داند.
در ذيقعده 1334، ابوالفتح زاده و منشي زاده و مشكات الممالك عمليات خود را در قالب گروه جديدي به نام كميته مجازات آغاز كردند و به چند فقره قتل، همراه با انتشار اعلاميه هايي دست زدند كه بازتاب اجتماعي و سياسي فراوان داشت.
«كميته مجازات» پايگاه بهائيان
يكي از مهم ترين پديده هاي دوران انقلاب مشروطيت ترورهاي مرموز و به هم پيوسته اي است كه با محوريت «كميته مجازات» صورت مي گرفت. تا چندي قبل عده اي اعتقاد داشتند كه اين تروريست ها در شمار افراد انقلابي سرخورده ازعدم تحقق آرمان هاي مشروطه بودند كه از روي ناچاري و يأس فكري – ايدئولوژيك به سمت آشوبگري و آنارشيسم و ترور كشيده شده اند. اگر به رويدادهاي تاريخي با دقت نگاه كنيم، متوجه مي شويم اين تحليل كه در سريال «هزاردستان» – ساخته علي حاتمي – نيز به مخاطب القأ شده درست نيست و اقدامات تروريستي اين گروه از همان ابتداي مشروطه خواهي آغاز شد. مانند ترور نافرجام شيخ فضل الله نوري توسط يكي از سركردگان كميته مجازات به نام كريم دواتگروپس از آن ترور افرادي چون سيدعبدالله بهبهاني. به عبارت بهتر بايد گفت برنامه آشوبگري و ترور اين گروه زماني آغاز شدكه هنوز مشروطه خواهي بهار خود را سپري مي كرد و مردم و انقلابيون در اوج خوش بيني به مشروطيت بودند و هنوز مقوله اي به نام سرخوردگي مطرح نبود. اين افراد به هيچ وجه و با هيچ معياري از نيروهاي انقلابي يا سرخوردگان مشروطه نبودند. اما عامداً و آگاهانه در اعلاميه هاي «كميته مجازات» تلاش مي شد تا انگيزه آنها ديني وانقلابي وانمود گردد.

پاسخ دیگر

حزب‌ بهائي‌ ظاهراً‌ اعضاي‌ خود را از مداخله‌ در امور آشکار سياسي‌ بازمي‌دارد و در عين‌ حال‌ آنها را به‌ نفوذ در امور اداري، تجاري، صنعتي، زراعي‌ و معارف‌ و علوم‌ تشويق‌ مي‌کند.{9} ظهور افرادي‌ نظير هژبر يزداني، حبيب‌ ثابت، عبدالکريم‌ ايادي، عين‌الملک‌ هويدا، دکتر ذبيح‌ الله‌ قربان، ظاهراً‌ در همين‌ راستا قابل‌ تعريف‌ است، هر چند برخي‌ از آنان‌ در عالي‌ترين‌ مقامات‌ سياسي‌ دولتي‌ نيز حضور داشتند. دستيابي‌ به‌ چنين‌ موقعيتي‌ فقط‌ در سايه‌ سياست‌ انقياد از حکومت‌ و البته‌ حمايت‌ بيگانگان‌ حاصل‌ مي‌شد. اين‌ که‌ عباس‌ افندي‌ تأکيد مي‌کند: «اي‌ احباي‌ الهي، بايد سرير سلطنت‌ هر تاجداري‌ را خاضع‌ گرديد و سُدّه‌ ملوکانه‌ هر شهريار کامل‌ را خاشع‌ شويد» و يا «بر احباي‌ الهي‌ اطاعت‌ اوامر و احکام‌ اعليحضرت‌ پادشاهي‌ است‌ آنچه‌ امر فرمايد اطاعت‌ کنند و همچنين‌ کمال‌ تمکين‌ و انقياد را به‌ جميع‌ اولياي‌ امور داشته‌ باشند» {10}، تاکتيکي‌ است‌ جهت‌ خروج‌ از بحران‌ و بن‌بست‌ سياسي‌ و گشودن‌ فضاهاي‌ حياتي‌ جهت‌ تنفس‌ حزب‌ سياسي‌ بهائي‌ و پيشبرد اهداف‌ حزب‌ در قالبي‌ جديد. ‌البته‌ بايد در نظر داشت‌ که‌ اعلام‌ اينگونه‌ انقياد در برابر هر پادشاهي، علاوه‌ بر منافع يادشده‌ براي‌ حزب‌ بهائيت، مي‌تواند منجر به‌ حاشيه‌ رانده‌ شدن‌ طرف‌ اصلي‌ ماجرا يعني‌ جامعه‌ اسلامي‌ و علماي‌ دين‌ شود که‌ بر اساس‌ آموزه‌هاي‌ الهي‌ و آسماني‌ دين‌ اسلام‌ در مقابل‌ ظالمين‌ و ارباب‌ قدرت‌ که‌ به‌ مردم‌ ستم‌ روا مي‌دارند مي‌ايستند. توصيه‌ عمومي‌ رهبران‌ و تشکيلات‌ بهائي‌ به‌ پيروان‌ خود اين‌ است‌ که‌ در امور اداري‌ مربوط‌ به‌ محفل‌ بهائيان‌ نظير برقراري‌ جلسات، انجام‌ تبليغات، تشکيل‌ مدارس‌ و چاپ‌ کتب‌ و… بايد تابع‌ حکومت‌ باشند، اما در عين‌ اطاعت‌ «همت‌ بليغ‌ و سعي‌ مستمر به‌ رسائل‌ مشروعه‌ مبذول‌ دارند تا اولياي‌ حکومت‌ محلي‌ و مرکزي‌ اقليم‌ خويش‌ را به‌ صرافت‌ طبع‌ و طيب‌ خاطر تخفيف‌ و تعديل‌ و تبديل‌ احکام‌ مقرره‌ خويش‌ دهند… اما در امور وجدانيه‌ از قبيل‌ تبري‌ و انکار و کتمان‌ عقيده‌ که‌ تعلق‌ به‌ اصل‌ امر و عقايد اساسيه‌ اهل‌ بهاء دارد بهائيان‌ در کل‌ اقطار شهادت‌ را بـر اطـاعـت‌ مـقـدم‌ شمرند.{11} محافل‌ بهائيان‌ همچنين‌ توصيه‌ مي‌کند که‌ بهائيان‌ هر شهر و محل‌ در صورت‌ برخورد با مشکلات‌ به‌ اولياي‌ امور مراجعه‌ کنند و در آن‌ شهر کميته‌اي‌ يا هيئتي‌ را جهت‌ ارتباط‌ با اولياي‌ امور تشکيل‌ دهند.{12}‌ ‌‌بهائيان‌ سياست‌ خود را در خصوص‌ ارتباط‌ با سياستمداران‌ و اصحاب‌ قدرت‌ تحت‌ عنوان‌ «اطاعت‌ فعال» مطرح‌ مي‌کردند. در آستانه‌ تشکيل‌ حزب‌ رستاخيز، سياست‌ آنها اعلام‌ وفاداري‌ کتبي‌ به‌ «اعليحضرت‌ همايوني» احترام‌ به‌ قانون‌ اساسي‌ و تمکين‌ و تحسين‌ از اصول‌ نهضت‌ ترقي‌ و تعالي‌ ايران‌ که‌ به‌ نام‌ انقلاب‌ ششم‌ بهمن‌ معروف‌ است» بود. آنها خود را مطيع‌ فعال‌ معرفي‌ مي‌کردند نه‌ بي‌طرف‌ بي‌اعتنا.{13}‌
‌‌تا اينجا ديديم‌ که‌ شعار عدم‌ مداخله‌ در سياست‌ پوششي‌ براي‌ انجام‌ امور سياسي‌ از سوي‌ حزب‌ بهائيت‌ است نه‌ رکني‌ از ارکان‌ اساسي‌ آن، و در عمل‌ نيز موارد نقض‌ فراواني‌ براي‌ رد اين‌ ادعاي‌ آنان‌ وجود دارد. مداخله‌ اين‌ حزب‌ در امور سياسي‌ نظير کودتاي‌ سوم‌ اسفند 1299 و شرکت‌ اعضاي‌ مهم‌ آن‌ در سطوح‌ عاليه‌ حکومت‌ پهلوي‌ حکايت‌ از بطلان‌ اين‌ ادعا دارد. اما اين‌ حکم‌ ظاهراً‌ ابعاد و معاني‌ ديگري‌ هم‌ دارد. گاهي‌ اوقات‌ مراد آنان‌ از اين‌ موضوع، عدم‌ دخالت‌ در براندازي‌ حکومتهاست. اين‌ شعار در زماني‌ مطرح‌ مي‌شود که‌ توان‌ انجام‌ براندازي‌ وجود ندارد. اما در صورت‌ پيدا شدن‌ زمينه‌ و امکان‌ وقوع، از همکاري‌ و همراهي‌ با جريانهاي‌ برانداز نيز کوتاهي‌ نمي‌کنند. نظير آنچه‌ در عثماني‌ و ايران‌ رخ‌ داد و منجر به‌ انقراض‌ خلافت‌ عثماني‌ و سلطنت‌ قاجاريه‌ شد که‌ در هر دو مورد چهره‌هاي‌ بهائي‌ حضور دارند. گاهي‌ اوقات‌ منظور وارد نشدن‌ در دعواهاي‌ سياسي‌ است‌ که‌ البته‌ توجيهشان‌ اين‌ است‌ که‌ بهائيت‌ مسلکي‌ جهاني‌ و کلي‌ است‌ و اگر وارد در تنازعات‌ سياسي‌ ـ حزبي‌ شود، شموليت‌ خود را از دست‌ مي‌دهد. و گاهي‌ نيز منظورشان‌ جلوگيري‌ از جذب‌ افراد بهائي‌ در گروهها و احزابي‌ است‌ که‌ منجر به‌ جدايي‌ آنها از حزب‌ بهائي‌ خواهد شد. در اينجا بهائيت‌ در قالب‌ يک‌ حزب‌ قد علم‌ مي‌کند و اعضاي‌ خود را از عضويت‌ در احزاب‌ ديگر منع‌ مي‌کند. بهائيان‌ مي‌ترسند که‌ «اگر فردي‌ بهائي‌ عضو حزبي‌ سياسي‌ شود مرام‌ و مقصد کدام‌يک‌ را ترويج‌ و تبليغ‌ خواهد کرد» ، و در صورت‌ تعارض‌ و تناقض‌ بين‌ حکم‌ بهائيت با اصلي‌ از اصول‌ حزب‌ سياسي، چه‌ روشي‌ اتخاذ خواهد نمود؟{14} البته‌ اين‌ براي‌ بهائيت‌ که‌ خود يک‌ حزب‌ سياسي‌ است‌ بسيار خطرناک‌ است. بنابراين‌ به‌ اتباع‌ خود مي‌گويند: ‌
«اگر بهائيت‌ را انتخاب‌ کرده‌ يا مي‌کنم‌ بايد به‌ حکم‌ عقل‌ دست‌ از عقايد ديگر بشويم‌ و اگر به‌ عقايد ديگر تمايلي‌ دارم‌ بايد چشم‌ از بهائيت‌ بپوشم. بهاء گفته‌ است‌ اي‌ پسر ارض‌ اگر مرا خواهي‌ جز مرا مخواه… زيرا اراده‌ من‌ و غير من‌ چون‌ آب‌ و آتش‌ در يک‌ دل‌ و قلب‌ نگنجد» .{15}‌
‌‌به‌ همين‌ دليل‌ وقتي‌ فردي‌ بهائي‌ به‌ کشور ديگري‌ سفر مي‌کند، به‌ ويژه‌ جوانان‌ و دانشجويان، موظفند خود را به‌ تشکيلات‌ بهائي‌ در آن‌ کشور معرفي‌ کنند تا در «ظل‌ صيانت‌ محافل‌ مقدسه‌ روحانيه» در آيند و از جذب‌ شدن‌ در احزاب‌ ديگر خودداري‌ نمايند. بنابراين، شعار عدم‌ مداخله‌ در سياست‌ دستوري‌ حزبي‌ براي‌ حفظ‌ و صيانت‌ حزب‌ بهائيت‌ از برخورد حکومتها و جلوگيري‌ از جذب‌ شدن‌ بهائيان‌ در ساير جريانات‌ است، وگرنه‌ ذات‌ دعاوي‌ و اقدامات‌ بهائيان‌ و پيوستگي‌ سران‌ آن‌ با قدرتهاي‌ جهاني، جز عملي‌ سياسي‌ نبوده‌ و آنان‌ عدم‌ پايبندي‌ خود به‌ اين‌ شعار را مکرر نشان‌ داده‌اند.‌
‌‌پيدايش‌ انشعابهاي‌ درون‌ فرقه‌اي‌ و نبرد براي‌ کسب‌ رهبري‌ فرقه، نوعي‌ ديگر از فعاليت‌ سياسي‌ است. پس‌ از اعدام‌ علي‌محمد باب، پيروانش‌ براي‌ کسب‌ جانشيني‌ او با يکديگر به‌ ستيزه‌ برخاستند، اين‌ ستيزه‌ باعث‌ شد بابيان‌ به‌ دو شاخه‌ ازلي‌ به‌ رهـبـري‌ يحيي‌ صبح‌ ازل، و بهائي‌ به‌ رهبري‌ حسينعلي‌ بهاء، که‌ هر دو برادر بودند، تقسيم‌ شوند. موج‌ ترور و خونريزي‌ ميان‌ طرفداران‌ اين‌ دو گروه، رفتار سلاطين‌ و خوانين‌ و ديگر قدرت‌طلبان‌ را تداعي‌ مي‌کند. حسينعلي‌ که‌ لقب‌ بهاءالله‌ را به‌ خود اختصاص‌ داده‌ بود، در 1309ق‌ درگذشت. او از فرزندان‌ خود با عنوان‌ اغصان‌ تعبير کرده‌ و عباس‌ را به‌ عنوان‌ غُصن‌ اعظم‌ و محمدعلي‌ را به‌ عنوان‌ غصن‌ اکبر معرفي‌ کرد. بنا بر وصيت‌ او مي‌بايست‌ ابتدا عباس‌ جانشينش‌ مي‌شد و پس‌ از او، محمدعلي‌ به‌ اين‌ مقام‌ مي‌رسيد (قد اصطفينا الاکبر بعد الاعظم). اما دو برادر به‌ اين‌ امر الهي! پايبند نمانده‌ جنگ‌ بين‌ آنان‌ بر سر جانشيني‌ پدر شدت‌ گرفت. هنگامه‌ برپا شد و کار به‌ فحش‌ و ناسزا و نسبتهاي‌ غيراخلاقي‌ به‌ يکديگر کشيد. بدين‌گونه‌ بهائيان‌ نيز به‌ دو شاخه‌ ثابت‌ (پيروان‌ عباس‌ افندي) و موحد (پيروان‌ ميرزا محمدعلي) تقسيم‌ شدند و هر کدام‌ ديگري‌ را ناقض‌ و مشرک‌ خوانده‌ در ثبات‌ موقعيت‌ خويش‌ کوشيد.{16} در قاموس‌ سياست، اينها همه‌ ماهيت‌ سياسي‌ داشته‌ و نوعي‌ سياست‌ورزي‌ تلقي‌ مي‌شوند.‌
‌‌افزون‌ بر اين، حضور بهائيان‌ در تحولات‌ سياسي‌ ايران‌ معاصر از مصاديق‌ بارز فعاليت‌ سياسي‌ است. نـقـش‌ ويـرانـگـر آنـان‌ در واگـرايـيها و بحرانهاي‌ مشروطيت، حضور آنان‌ در فعاليت‌هاي‌ تروريستي‌ کميته‌ مجازات، نقش‌ آنان‌ در متلاشي‌ ساختن‌ نـهـضـت‌ جـنـگـل، حـضـور آنـان‌ در بـالاتـريـن‌ و حساس‌ترين‌ موقعيتها و مناصب‌ سياسي‌ حکومت‌ پهلوي‌ اول‌ و دوم‌ و بنابراين، نقش‌ آنان‌ در تعميق‌ وابستگي‌ کشور به‌ بيگانگان‌ و تحکيم‌ سلطه‌ استعمار و امپرياليسم‌ بر مملکت، در اين‌ مقال‌ نمي‌گنجد. (ايام: موضوعات‌ فوق‌ در مقالات‌ گوناگون‌ ويژه‌نامه‌ حاضر بررسي‌ شده‌اند). اما صرف‌نظر از جهت‌گيري‌ و ماهيت‌ اين‌ فعاليت‌ها و اين‌ که‌ آيا در راستاي‌ منافع‌ ملي‌ بودند يا منافع‌ بيگانگان، تنها به‌ طرح‌ اين‌ پرسش‌ بسنده‌ مي‌شود که‌ پارادوکس‌ ميان‌ آن‌ فتاوي‌ محکم‌ مبني‌ بر عدم‌ مداخله‌ در سياست‌ و اين‌ حضور غيرقابل‌ انکار در امور سياسي‌ را چگونه‌ مي‌توان‌ توجيه‌ کرد؟! آيا بايد واقعيات‌ عيني‌ تاريخ‌ را انکار کرد يا اصالت‌ و صداقت‌ فتاوا و مفتيان‌ ياد شده‌ را؟ ‌
‌‌بدين‌ترتيب، راز حمايت‌ بي‌دريغ‌ قدرتهاي‌ استعماري‌ از بهائيان‌ روشن‌ مي‌گردد. روشن‌ است‌ که‌ در دنياي‌ سياست‌ و جهان‌ مبتني‌ بر اصالت‌ سود، قدرتهاي‌ خارجي‌ از هيچ‌ فرد، گروه‌ يا جرياني‌ حمايت‌ نمي‌کنند مگر آن‌ که‌ آن‌ را در پيوند با خود و در راستاي‌ منافع‌ خويش‌ بدانند. به‌ راستي‌ صرف‌نظر از نقض‌ حقوق‌ بشر در سطح‌ کلان‌ و گسترده‌ به‌ وسيله‌ قدرتهاي‌ مسلط‌ جهان، در ديگر نقاط‌ جهان‌ و از جمله‌ در ايران‌ عصر پهلوي‌ که‌ جوانان‌ تحصيل‌کرده‌ و علما و انديشمندان‌ به‌ جرم‌ مبارزه‌ براي‌ حفظ‌ هويت‌ ملي‌ و کسب‌ استقلال، به‌ مسلخ‌ فرستاده‌ مي‌شدند، چگونه‌ است‌ که ملت ايران‌ چندان‌ حمايتي‌ از سوي‌ قدرتهاي‌ جهاني‌ مدعي‌ حقوق‌ بشر نمي‌ديدند؟ و اکنون‌ چگونه‌ است‌ که‌ همان‌ قدرتها از هيچ‌ کوششي‌ براي‌ رشد و ارتقاي‌ آنها دريغ‌ نمي‌ورزند؟ پاسخ‌ با توجه‌ به‌ ماهيت‌ نظام‌ سلطه، و پيشينه‌ بهاييت، ناگفته‌ پيدا است. ‌

—–
پانوشت‌ها:
‌ {9} . اخبار امري، سال‌ 39، مهر و آبان، شماره‌ 7-8، صص‌ 502 و503.
‌{10}. عباس‌ افندي، رساله‌ سياسيه، ص‌ 35؛ دکتر اسلمنت، بهاءالله‌ و عصر جديد، ص302‌.‌
{11}. بخشنامه‌ محفل‌ بهائيان، مجله‌ اخبار امري، سال‌ 57، ش‌ 19، 11 تا 29 اسفند 1357، صص‌ 9 و 10
{12}. ابلاغات‌ محفل‌ روحاني‌ ملي‌ بهائيان‌ ايران، اخبار امري، سال‌ 1353، ش‌ 8، ص‌ 218.
{13}. اخبار امري، سال‌ 1353، ش‌ 19، صص‌ 536-537 .
‌{14}. دکتر محمود مجذوب. «چرا از مداخله‌ در سياست‌ ممنوعيم» ، آهنگ‌ بديع، سال‌ 20 ( 1344)، ش‌ 8، صص305-307 و 323.
{15}. مظفر يوسفيان، «چرا در سياست‌ دخالت‌ نمي‌کنيم» ، آهنگ‌ بديع، سال‌ نهم، ش‌ 2، صص‌ 3-7، 27-23‌.
{16}. عبدالکريم‌ موسوي. نقطه‌ اولي! جمال‌ ابهي! مرکز ميثاق! تهران، جهان، 1348. صص‌ 137-146 و 155-152.
و همچنين منبع مابقي مطالب بر گرفته از:
– اسماعيل‌ رائين. انشعاب‌ در بهائيت، پس‌ از مرگ‌ شوقي‌ رباني. تهران، مؤ‌سسه‌ تحقيقي‌ رائين، 1357. صص‌ 115-100 .
– رد اتهام‌ وابستگي‌ سياسي‌ بهائيان‌ به‌ اسرائيل‌ و صهيونيسم. شهر النور، 137، خرداد 1359، ص‌ 4.
– بهرام‌ افراسيابي. تاريخ‌ جامع‌ بهائيت‌ (نوماسوني). تهران، سخن، 1368. ص‌ 408.
– رائين، پيشين، ص‌ 124.

پاسخ دیگر

رهبران‌ بهائيت‌ همواره‌ بر جدايي‌ دين‌ از سياست‌ تأکيد داشته‌ و به‌ دنبال‌ آن، بر عدم‌ پيوند بهائيت‌ و بهائيان‌ با جهان‌ سياست‌ اصرار مي‌ورزند. عباس‌ افندي‌ بر آن‌ بود که‌ «بين‌ قواي‌ دينييه‌ و سياسيه‌ تفکيک‌ لازم‌ است» و هم‌ او گفته‌ است‌ که‌ «بهائيان‌ به‌ امور سياسي‌ تعلقي‌ ندارند» و مهمتر از آن، از منظر وي: «ميزان‌ بهائي‌ بودن‌ و نبودن‌ اين‌ است‌ که‌ هر کس‌ در امور سياسيه‌ مداخله‌ کند و خارج‌ از وظيفه‌ خويش‌ حرفي‌ زند يا حرکتي‌ نمايد، همين‌ برهان‌ کافي‌ است‌ که‌ بهائي‌ نيست، دليل‌ ديگر نمي‌خواهد… نفسي‌ از» بهائيان‌ «اگر بخواهد در امور سياسيه‌ در منزل‌ خويش‌ يا محفل‌ ديگران‌ مذاکره‌ بکند، اول‌ بهتر است‌ که‌ نسبت‌ خود را از اين‌ امر [بهائيت] قطع‌ نمايد و جميع‌ بدانند که‌ تعلق‌ به‌ اين‌ امر ندارد. خود مي‌داند، والاّ‌ عاقبت‌ سبب‌ مضرت‌ عمومي‌ گردد» . بر همين‌ مبنا، به‌ پيروان‌ خود حکم‌ مي‌کند و همچنين‌ به‌ آنان‌ اطمينان‌ مي‌دهد که: «به‌ نصوص‌ قاطعه‌ الهيه، در امور سياسي‌ ابداً‌ مدخلي‌ نداريم‌ و راءيي‌ نزنيم» .{1}‌
‌‌شوقي‌ که‌ پس‌ از عباس‌ افندي‌ رهبري‌ بهائيان‌ را به‌ دست‌ گرفت‌ نيز در اين‌ زمينه‌ سخنان‌ فراواني‌ دارد. براي‌ نمونه، مي‌گويد: «معاذالله‌ از مداخله‌ در امور سياسي، احباء بايد به‌ کلي‌ از اين‌ شئون‌ در کنار باشند و از هر وظيفه‌اي‌ که‌ منجر به‌ مداخله‌ در امر سياست‌ شود، بيزار گردند» .{2}
‌‌صادرکنندگان‌ احکام‌ و فتاواي‌ ياد شده، علماي‌ ايران‌ را به‌ علت‌ مداخله‌ آنان‌ در سياست، محکوم‌ کرده‌ و ادعا مي‌کنند که‌ حضور علماي‌ شيعه‌ در صحنه‌ سياست‌ در چند قرن‌ اخير، باعث‌ زيانهاي‌ فراواني‌ به‌ جامعه‌ و کشور گرديد.{3} وقتي‌ رهبران‌ کيشي‌ اصولاً‌ دين‌ را از سياست‌ جدا شمرده‌ و ادعا کنند خود به‌ اين‌ مرام‌ پاي‌بندند و اکيداً‌ نيز از پيروان‌ خود بخواهند که‌ چنين‌ باشند، و حتي‌ شرط‌ و نشانه‌ بهائي‌ بودن‌ را عدم‌ پيوند با سياست‌ بدانند، طبيعي‌ و منطقي‌ است‌ که‌ مداخله‌ علماي‌ اسلام‌ و شيعه‌ در امور سياست‌ را محکوم‌ بکنند. اما واقعيات‌ عيني‌ تاريخ‌ از عملکرد بهائيان‌ و رهبران‌ آنها، حکايت‌ ديگري‌ دارد و ماهيت‌ ديگري‌ از آنان‌ ترسيم‌ مي‌کند.‌
‌‌به‌ گواه‌ تاريخ، رهبران‌ بهائي، حکم‌ جدايي‌ دين‌ از سياست‌ و عدم‌ مداخله‌ علماي‌ روحاني‌ در امور سياسي‌ را تنها براي‌ علماي‌ اسلام‌ و ايران‌ صادر کرده‌اند و خود را مشمول‌ آن‌ حکم‌ ندانسته‌ و با تمام‌ وجود در صحنه‌ سياست‌ فعال‌ بوده‌ و هستند. اين‌ رويکرد و مواضع‌ دوگانه، دست‌ کم‌ هنگامي‌ مي‌تواند اعتباري‌ در عالم‌ عقل‌ و علم‌ بيابد که‌ تاريخ‌ بر زيانبار بودن‌ مداخله‌ علماي‌ ايران‌ در امور سياسي، و سودمند بودن‌ فعاليت‌هاي‌ سياسي‌ بهائيان‌ براي‌ سرنوشت‌ جامعه‌ و کشور گواهي‌ بدهد. و اين‌ در حالي‌ است‌ که‌ تاريخ‌ در اين‌ باره‌ قضاوت‌ ديگري‌ داشته‌ و اوراق‌ آن‌ مشحون‌ از دفاع‌ مؤ‌ثر علما از اين‌ آب‌ و خاک‌ و تماميت‌ ارضي‌ ايران‌ و دفاع‌ از حريم‌ دين‌ آسماني‌ اسلام‌ در مقابل‌ هجوم‌ نظامي، سياسي، فرهنگي‌ و اقتصادي‌ غرب‌ استعمارگر از يکسو، و همسويي‌ فعاليت‌هاي‌ فرقه‌ بابيه‌ و بهائيه‌ ــ به‌ مثابه‌ حزبي‌ سياسي‌ ــ با بيگانگان‌ و دشمنان‌ کشور از سوي‌ ديگر است.‌
‌‌چنانکه‌ گذشت، رهبران‌ بهائي‌ برغم‌ حکم‌ به‌ عدم‌ مداخله‌ دين‌ و علما در سياست، خود به‌ طور جدي‌ فعال‌ صحنه‌ سياست‌ بوده‌ و اصولاً‌ ماهيت‌ سياسي‌ آنان‌ بر ماهيت‌ فکري‌شان‌ غلبه‌ دارد. در موقعيتي‌ که‌ اسلام‌ و روحانيت‌ شيعه‌ به‌ عنوان‌ مستحکمترين‌ دژ پاسداري‌ از هويت‌ و استقلال‌ و تماميت‌ ارضي‌ و وحدت‌ ملي‌ کشور در برابر سلطه‌ استعمار و تجاوز بيگانه‌ مطرح‌ است، و حتي‌ استعمارگران‌ هم‌ بدين‌ واقعيت‌ اذعان‌ داشته‌ و اسلام‌ و علماي‌ آن‌ را مهمترين‌ مانع‌ براي‌ خود شمرده‌ و همه‌ توانشان‌ را براي‌ شکستن‌ آن‌ به‌ کار مي‌گيرند، نفس‌ تأسيس‌ يک‌ فرقه‌ و ايجاد يک‌ انشعاب، اقدامي‌ در جهت‌ شکستن‌ اين‌ وحدت‌ و اقتدار بوده‌ و آشکارا ماهيتي‌ سياسي‌ خواهد داشت. روشن‌ است‌ فرقه‌اي‌ که‌ ظهور و بروز آن‌ جنبه‌ سياسي‌ بيابد، هنگامي‌ که‌ موضع‌ و سخن‌ کانونهاي‌ قدرت‌ و سياست‌ جهاني، مبني‌ بر سکولاريسم‌ و جدايي‌ دين‌ از سياست، را تکرار کند، آشکارا عملي‌ سياسي‌ را انجام‌ داده‌ است.‌
‌‌حال‌ بايد ديد آيا بهائيت‌ و سران‌ آن‌ از ابتدا بر عدم‌ مداخله‌ اتباع‌ خود در سياست‌ تأکيد داشتند و به‌ عبارتي‌ اين‌ موضوع‌ جزء اصول‌ اوليه‌شان‌ محسوب‌ مي‌شود، يا آن‌ که‌ اين‌ رويّه‌ را به‌ عنوان‌ تاکتيکي‌ حسابشده‌ جهت‌ مقابله‌ با شرايط‌ و اوضاع‌ اجتماعي‌ اتخاذ کردند تا بتوانند با آرامش‌ به‌ پيشبرد اهداف‌ خود نائل‌ شوند؟ آنچه‌ مسلم‌ است‌ بروز و ظهور مشکوک‌ اين‌ فرقه‌ در تاريخ‌ ايران‌ با تنشهاي‌ تند سياسي‌ همراه‌ بود. ظهور فرقه‌اي‌ با ادعاهاي‌ بابيه‌ و سپس‌ بهائيه‌ که‌ دم‌ از ظهور منجي‌ و موعود منتظر شيعيان‌ و بشريت‌ مي‌زد و سپس‌ ادعاي‌ نبوت‌ و الوهيت‌ و نسخ‌ اسلام‌ را مطرح‌ کرد خودبخود يک‌ حرکت‌ براندازانه‌ فرهنگي‌ ـ سياسي‌ تلقي‌ مي‌شود که‌ قلب‌ و اساس‌ يک‌ جامعه‌ را مورد هدف‌ قرار داده‌ است. حمايت‌ استعمارگران‌ و دشمنان‌ تماميت‌ ارضي‌ و استقلال‌ ايران‌ از اين‌ جريانات، در شرايطي‌ که‌ جامعه‌ ايراني‌ جنگها و درگيريهاي‌ سخت‌ نظامي‌ را با استعمار تجربه‌ کرده‌ بود، سياسي‌ بودن‌ اين‌ تحرک‌ موذيانه‌ را بيش‌ از پيش‌ آشکار مي‌ساخت. از همين‌ رو بود که‌ صدراعظم‌ متدين، اصلاح‌طلب‌ و ايران‌دوست‌ عصر قاجار، اميرکبير، چاره‌ کار را در قلع‌ و قمع‌ اين‌ فرقه‌ مسلح‌ و برانداز ديد. جنگ‌ داخلي‌اي‌ که‌ اتباع‌ باب‌ عليه‌ دولت‌ مرکزي‌ به‌ راه‌ انداخته‌ بودند در آن‌ شرايط‌ خطير مي‌توانست‌ استقلال‌ ايران‌ را به‌ باد دهد. بابيه‌ و بهائيه‌ که‌ اميرکبير، ناصرالدين‌شاه‌ و علما را مانع‌ تحقق‌ اهداف‌ خود مي‌ديدند دست‌ به‌ اقدامات‌ خشونت‌آميز و تروريستي‌ نيز زدند و پروژه‌ شورش‌ مسلحانه‌ خود را تکميل‌ کردند. تلاش‌ براي‌ ترور اميرکبير، و نيز ترور ناکام‌ ناصرالدين‌شاه‌ که‌ يکي‌ از متهمين‌ اصلي‌ آن‌ حسينعلي‌ بهاء بود و نيز ترور آيت‌ الله‌ شهيد ثالث‌ در قزوين‌ و دهها جنايت‌ ديگر، حکايت‌ از عزم‌ شورشيان‌ بر براندازي‌ سياسي‌ ـ فرهنگي‌ در ايران‌ دارد. نتيجه‌ اين‌ امر، دستگيري‌ بهاء و تعدادي‌ از اتباع‌ او و نهايتاً‌ تبعيد آنها به‌ بغداد شد که‌ البته‌ دخالت‌ سفير روسيه‌ در آزادي‌ حسينعلي‌ نوري‌ و رهانيدن‌ او از مجازات‌ را نبايد از نظر دور داشت. بهاء و برادرش‌ صبح‌ ازل‌ توانستند بعد از حذف‌ ديگر مدعيان‌ رهبري‌ بابيه، نظير فردي‌ به‌ نام‌ عظيم، رهبري‌ اين‌ جريان‌ را به‌ دست‌ بگيرند و به‌ مدت‌ ده‌ سال‌ در بغداد همان‌ روند سياسي‌ تند را عليه‌ قاجاريه‌ و علما دنبال‌ کنند، که‌ البته‌ موفقيتي‌ برايشان‌ در برنداشت. وقوع‌ اتفاقات‌ مهم‌ در ايران‌ عصر ناصري‌ در اين‌ دوره‌ ده‌ ساله‌ نظير جنگ‌ هرات‌ و تجزيه‌ آن‌ از ايران، تأسيس‌ فراموشخانه‌ ملکم‌ و تعطيل‌ آن‌ به‌ همت‌ آيت‌الله‌ حاج‌ ملا علي‌ کني، عزيمت‌ ملکم‌ به‌ بغداد و اوج‌ گرفتن‌ تحرکات‌ ضداسلامي‌ آخوندزاده، روي‌ کار آمدن‌ ميرزا حسين‌خان‌ سپهسالار و طرح‌ مسائل‌ جديد در ايران‌ که‌ بعضي‌ از آن‌ موارد مي‌توانست‌ به‌ ترويج‌ بهائيت، البته‌ نه‌ در يک‌ فضاي‌ متشنج‌ بلکه‌ فضايي‌ آرام، کمک‌ کند، در کنار ناکام‌ ماندن‌ حرکتهاي‌ تند و مسلحانه‌ بابيان‌ منجر به‌ تغيير رويه‌ بهائيان‌ از براندازي‌ علني‌ به‌ براندازي‌ نرم‌ شد و تحت‌ پوشش‌ اعلام‌ اطاعت‌ بهائيان‌ از هر رژيم‌ و حکومتي‌ صورت‌ گرفت. حسينعلي‌ بهاء در اين‌ باره‌ مي‌گويد: «اين‌ حزب‌ (بهائيت) در مملکت‌ هر دولتي‌ ساکن‌ شوند بايد به‌ امانت‌ و صدق‌ و صفا با آن‌ دولت‌ رفتار نمايند» .{4}عباس‌ افندي‌ هم‌ مي‌گويد: «بر احباي‌ الهي‌ اطاعت‌ اوامر و احکام‌ اعليحضرت‌ پادشاهي‌ است‌ آنچه‌ امر فرمايد اطاعت‌ کنند. و همچنين‌ کمال‌ تمکين‌ و انقياد [را] به‌ جميع‌ اولياي‌ امور داشته‌ باشند» .{5}‌
‌‌بهائيان‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيده‌ بودند که‌ به‌ جاي‌ درگيري‌ با دولتها و مردم، با اعلام‌ عدم‌ مداخله‌ در سياست، حاشيه‌ امنيتي‌ براي‌ ترويج‌ تفکر خود و براندازي‌ نرم‌ ايجاد کنند. آنها در اين‌ مسير، ضمن‌ تمجيد از پادشاهان‌ و عادل‌ خواندن‌ آنان، به‌ روحانيت‌ شيعه‌ حمله‌ و آنها را به‌ جرم! جدا نشمردن‌ دين‌ از سياست‌ و مداخله‌ در سياست، متهم‌ به‌ مخالفت‌ با سلطنت‌ کرده‌ و مي‌کنند. هوشمند فتح‌ اعظم‌ در توجيه‌ اين‌ ادعا مي‌نويسد: ‌
«وقتي‌ ديانتي‌ ظاهر مي‌شود جميع‌ مردم‌ صغير و کبير با آن‌ مخالفت‌ مي‌کنند و بر هدم‌ بنيانش‌ متحد و متفق‌ مي‌گردند زيرا ديانت‌ به‌ هنگام‌ ظهورش‌ مخالف‌ جميع‌ انتظارات‌ ملل‌ است.{6} ما نيز خود سياستي‌ داريم… به‌ اسبابي‌ معنوي‌ به‌ تعديل‌ عالم‌ اخلاق‌ پردازيم‌ نه‌ آن‌ که‌ تمسک‌ به‌ وسايل‌ ماديه‌ سياسيه‌ جوييم، به‌ قوايي‌ ملکوتي‌ تدريجاً‌ قلوب‌ را تقليب‌ و مسخر نماييم» .{7}
‌‌در همين‌ زمينه‌ رهبران‌ بهائي‌ به‌ اتباع‌ خود توصيه‌ مي‌نمايند: «امور اداريه‌ را به‌ دل‌ و جان‌ قبول‌ نمايند بلکه‌ سعي‌ موفور در تحصيل‌ آن‌ مبذول‌ دارند… ادامه‌ حاظرات‌ امريه‌ ادبيه‌ بي‌نهايت‌ اين‌ ايام‌ لازم‌ و مفيد و حشر و آميزش‌ با رجال‌ دولت‌ و ملت‌ از لوازم‌ ضروريه‌ محسوب‌ ولي‌ زنهار اين‌ مخالطه‌ و معاشرت‌ سبب‌ گردد که‌ متدرجاً‌ اجله‌ احباب‌ و اصحاب، مجذوب‌ و مفتون‌ محيط‌ پرشور و آشوب‌ احزاب‌ و سياسيون‌ گردند و از حزب… منفصل‌ و منسلخ‌ شوند» .{8}
ادامه در بخش دوم …
………………………………….
پانوشت‌ها:
{1}.سيد محمدباقر نجفي. بهائيان. تهران، طهوري، 1357. صص‌ 755 بـه‌ بـعـد. ‌
{2}.همان، ص758‌.‌
{3}.عباس‌ افندي‌ (عبدالبهاء)، رساله‌ سياسيه، صص‌ 25-21.
{4} .مجله‌ اخبار امري، ايران، شماره‌ 7-8 (مهر و آبان)، 1344.‌
{5}.دکتر اسلمنت، بهاءالله‌ و عصر جديد، چاپ‌ حيفا، 1932، ص‌ 302.
‌{6}. آهنگ‌ بديع، سال‌ دوم، ص4‌.
{7}.همان‌ منبع.
‌ {8}.شوقي‌ افندي، اخبار امري‌ ايران، شماره‌ 9، دي‌ ماه1324‌.

پاسخ دیگر

از زمان شيخ احمد احسايي تا انقلاب مشروطيت، يعني حدود 90 سال، شاهد بروز و ظهور فرقه هاي متعددي بوديم كه نامدارترين آنها عبارتند از شيخيگري، بابيگري، ازليگري و بهائيگري. در سالهايي كه زمزمه قانون و مشروطه برزبانها جاري شد، اين فرقه ها انشعابات متعددي را پشت سرگذاشته و تنها شيخيگري و بهائيگري، آن هم به سبب حمايت كانونهاي استعماري، محلي از اعراب داشتند و برسرپا مانده بودند.
بسياري از پژوهشگران و نويسندگان تاريخ كه با نگرشي اسلامي به انقلاب مشروطيت نگاه مي كنند، بابيگري و بهائيگري را يكي از عمده ترين عوامل انحراف آن مي دانند. در اين دوران شاه در رأس دولت و روحانيت راهبر و پيشاهنگ ملت بودند. در اين ايام، دولت به خاطر مديريت نادرست و سوءاستفاده دولتمردان در اوج فساد و از لحاظ مالي بسيار ضعيف بود. مطالبات آزاديخواهانه مردم رو به تزايد داشت و روي هم رفته دو خط فكري خاص اين خواست و نهضت را تغذيه مي كردند. يكي علما و روحانيون كه اصلاحات اجتماعي – مذهبي را خواستار بودند و تشويق مي كردند و ديگري روشنفكران و تحصيلكردگان فرنگ رفته و به طوركلي غرب زده كه الگوهاي دموكراسي اروپايي را براي ايران مي خواستند.
اما تفكر غالب، تفكر اسلامي بود. مورخان و كارشناسان غربي همچون خانم پروفسور آن لمبتون جاسوس انگليسي در ايران براين اعتقادند كه در آن ايام مردم، ايران را «كشور اسلام» و شاه را هم «پادشاه اسلام» مي خواندند. و پيش از انقلاب مشروطيت يك حركت آزاديخواهانه و نوگرايانه توسط ميرزاملكم خان ناظم الدوله و سيدجمال الدين اسدآبادي در ايران شروع شده بود و اين جنبش كه عليه فساد و استبداد داخلي و نفوذ خارجي بود به جنبشي ملي و اسلامي تبديل شد.
البته دور از انتظار نيست كه خانم «آن لمبتون» كه پيوند و ارتباطاتش با آژانسهاي جاسوسي انگلستان اثبات شده است، مي كوشد تا حركت ميرزا ملكم خان نظام الدوله كه از سوي «گراند لژ اسكاتلند»، يعني سرزمين مرجع فراماسونري جهان، هدايت مي شود و اهدافي جز برنامه هاي استعماري ندارد، را حركتي آزاديخواهانه قلمداد نمايد.
پس از ترور ناصرالدين شاه و آغاز سلطنت مظفرالدين شاه خواست و مطالبات مردم شدت بيشتري به خود گرفت. به استناد مدارك تاريخي، مردم از آغاز حركت بيدارگرانه كه منجر به مشروطيت شد، خواستار «عدالتخانه» بودند. يعني به وجه اسلامي ماجرا بيشتر اهميت مي دادند و مي خواستند تا اين عدالتخانه ها بر مبناي معيارهاي اسلامي اداره شود.
اگر به جريان مبارزه و طرح مطالبات مردم در آن ايام به دقت نگاه كنيم، مي بينيم كه عبارت مشروطيت درست بعد از بست نشيني در سفارت انگليس برلب هاي مردم نشست و مبلّغان و كوشندگان اين راه هم همانگونه كه گفته شد، روشنفكران و تحصيلكردگان غرب رفته يا روشنفكران سكولار يا بابي مسلك بودند.
يكي از مهم ترين فعالان در اين عرصه ميرزاملكم خان ارمني – پدر فراماسونري ايران است و از ديگر افرادي كه در اين زمينه تلاش و فعاليت بسيار داشتند و با مقالات و نوشته هاي خود سعي در تبليغ مشروطيت و دموكراسي از نوع غربي آن مي كردند، بايد از افرادي چون ميرزاآقاخان كرماني و شيخ احمد روحي نام ببريم كه به اتهام دخالت درترور نافرجام «ناصرالدين شاه» به دستور محمدعلي ميرزاي وليعهد در تبريز كشته شدند. نكته جالب و در خور توجه پيرامون ميرزاآقاخان كرماني و شيخ احمد روحي اين است كه هردو پيرو فرقه ضاله «باب» و داماد ميرزا يحيي صبح ازل – سركرده فرقه «بابي هاي ازلي» و برادر بهاءالله – بودند. براين گروه بايد نام ميرزا يحيي دولت آبادي را هم افزود. او هم از گروه بابيان مشروطه خواه و فعالان نهضت مشروطه خواهي در ايران بود. ميرزا يحيي دولت آبادي در خانواده اي بابي به دنيا آمد و پدرش مأمور و نماينده امور حسبيه ميرزا يحيي صبح ازل در ايران بود و هرساله وجوهات به اصطلاح شرعيه «بابي ها» راجمع آوري مي كرد و براي «ميرزا يحيي صبح ازل» به قبرس مي فرستاد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آنچه به عنوان نتيجه اين بحث عايد مي گردد اين است كه در حقيقت انقلاب مشروطيت را روحانيون مسلمان به ثمر رساندند اما اين انقلاب در نيمه راه توسط عده اي از روشنفكران سكولار بابي و بهايي از مسيراصلي خود خارج شد و سرانجام آن به ديكتاتوري رضاخان رسيد.
به طوركلي در انقلاب مشروطيت تغييرساختار دولت و تبديل ديكتاتوري به شكلي از حكومت عادلانه هدف مردم بود. تا آن زمان نظريه مدوني در مورد حكومت اسلامي وجود نداشت ولي روش دموكراسي غربي طرحي آماده و آزمايش شده در كشورهاي اروپايي بود. به همين سبب با فشار روشنفكران غرب زده بويژه پيروان بابيگري و بهاييگري، مشروطه جايگزين تفكر عدالتخواهانه اسلامي شد.
تروريسم سياسي ؛ مشخصه بهائيان
تروريسم سياسي در تاريخ معاصر ايران از اواسط دهه 840 م/1260 ق، با بابيگري آغاز شد و چنان با بابيگري پيوند خورد كه در دوران متأخر قاجار نام «بابي» و «تروريست» مترادف بود. بابي ها ترور اميركبير را طراحي كردند و در شوال 1268 ق، به ترور نافرجام ناصرالدين شاه دست زدند. از آن پس اين شيوه در ايران تداوم يافت و بويژه در دوران انقلاب مشروطه و پس از آن اوج گرفت. بهائيان در عتبات نيز بيكار نبودند و سيداسدالله مازندراني در عتبات به جرم سوءقصد به آيت الله خراساني گرفتار شد
فعاليت هاي تروريستي دوران مشروطه و پس از آن با نام سردار محيي، احسان اله خان دوستدار، اسداله خان ابوالفتح زاده، ابراهيم خان منشي زاده و محمدنظرخان مشكات الممالك در پيوند است.
فعاليت هاي مخفي اسداله خان ابوالفتح زاده (سرتيپ فرج قزاق) و ابراهيم خان منشي زاده (سرتيپ فرج قزاق) و محمدنظر خان مشكات الممالك از سال 1323 ق. و با عضويت در انجمن مخفي معروف به «بين الطلوعين» آغاز شد كه جلسات آن در خانه ابراهيم حكيمي (حكيم الملك)، نخست وزير بعدي دوران پهلوي، برگزار مي شد و بسياري از اعضاي آن بابي ازلي و چند تن نيز بهائي بودند.
عضويت در اين انجمن و فعاليت هاي بعدي ابوالفتح زاده و منشي زاده و مشكات الممالك (بهائي) و ازليهاي عضو انجمن فوق را بايد بخشي از عملكرد شبكه توطئه گر وابسته به اردشير ريپورتر ارزيابي كرد. اعضاي اين انجمن، اعم از ازلي و بهائي، پس از تأسيس سازمان ماسوني لژ بيداري ايران (1325 ق. / 1907 م) در پيرامون آن مجتمع شدند و مشكات الممالك صندوق دار لژ بيداري ايران بود.
از ذيقعده 1323 ق. اين فعاليت با عضويت اسداله خان ابوالفتح زاده و برادرش سيف اله خان و ابراهيم خان منشي زاده در «انجمن مخفي دوم» تداوم يافت. در اين انجمن سيدمحمدصادق طباطبايي (پسر آيت الله سيدمحمد طباطبايي)، ناظم الاسلام كرماني (نويسنده كتاب «تاري بيداري ايرانيان» و آقا سيدقريش (از اعضاي بيت سيدمحمد طباطبايي) و شيخ مهدي (پسر آيت الله شيخ فضل الله نوري) عضويت داشتند. در همين زمان گرايش هاي تروريستي برخي اعضاي اين انجمن كاملاً مشهود بود. براي مثال، در يكي از جلسات انجمن مسئله قتل آيت الله سيد عبدالله بهبهاني مطرح شد كه با مخالفت سيدمحمد صادق طباطبايي مواجه گرديد. اندكي بعد، ارباب جمشيد جمشيديان (دوست صميمي و محرم اردشير ريپورتر) به عضويت اين انجمن درآمد.
گروه تروريستي فوق، سرانجام، شكل نهايي خود را يافت و به عمليات آشوبگرانه و تفرقه افكنانه اي چون ترور نافرجام شي فضل الله نوري (16 ذيحجه 1326 ق. ) دست زد.
عامل اين ترور كريم دواتگر بود كه به همراه افراد ديگري از جمله ميرزا محمد نجات خراساني – عضو فرقه بهائي و مرتبط با سفارت انگليس كه مشهور به فساد بود – دستگير شد. «نجات» نيز عضو كميته «بين الطلوعين» بود. به گفته سيدحسن تقي زاده، «اسمارت»، نماينده سفارت انگليس، در جلسات بازجويي از محمد نجات شركت مي كرد و مواظب بود كه «نتوانند به ميرزا محمد زور بگويند». طبق گزارش سر جرج باركلي به سر ادوارد گري، وزير خارجه انگليس، در جريان اين بازجويي كريم دواتگر تلويحاً حسينقلي خان نواب، برادر عباسقلي خان كارمند سفارت انگليس، را به ترور مربوط كرد. حسينقلي خان نواب نيز از نزديكان و محارم اردشير ريپورتر، رئيس شبكه اطلاعاتي حكومت هند بريتانيا در ايران، بود.
پس از آن ابوالفتح زاده و برادرانش و ساير اعضاي گروه تروريستي و آشوبگر فوق، از جمله كريم دواتگر، در روستاي قلهك، كه در آن زمان در ملكيت سفارت انگليس بود و دولت ايران بر آن نظارت نداشت، مستقر شدند. در اول جمادي الثاني 1327 ق. ابوالفتح زاده و منشي زاده، همراه با زين العابدين خان مستعان الملك، گروه تروريستي جديدي تشكيل دادند موسوم به كميته جهانگير. ابوالفتح زاده و مستعان الملك و ميرزا محمدنجات از جمله اعضاي «محكمه انقلابي» بودند كه حكم اعدام مجاهد نستوه شهيد شيخ فضل الله نوري را صادر كردند. دادستان اين محكمه شيخ ابراهيم زنجاني بود كه تحت تأثير ميرزا مهدي خان غفاري كاشي (وزير همايون)، عضو فرقه بهائي، قرار داشت.
در رجب 1328 ق. حادثه قتل سيد عبدالله بهبهاني رخ داد كه عاملان آن وابسته به شبكه تروريستي ابوالفتح زاده و منشي زاده بودند. يكي از ضاربان بهبهاني فردي به نام حسين لله بود كه بعدها با ابوالفتح زاده و منشي زاده و مشكات الممالك در كميته مجازات همكاري كرد. پس از اين واقعه، ابوالفتح زاده به اروپا گريخت، مدتي بعد به ايران بازگشت و به عنوان متصدي گردآوري ماليات منطقه ساوجبلاغ و شهريار منصوب و اندكي بعد معزول شد كه ابوالحسن علوي اين عزل را نتيجه تبليغات بهائيگري ابوالفتح زاده مي داند.
در ذيقعده 1334، ابوالفتح زاده و منشي زاده و مشكات الممالك عمليات خود را در قالب گروه جديدي به نام كميته مجازات آغاز كردند و به چند فقره قتل، همراه با انتشار اعلاميه هايي دست زدند كه بازتاب اجتماعي و سياسي فراوان داشت.
«كميته مجازات» پايگاه بهائيان
يكي از مهم ترين پديده هاي دوران انقلاب مشروطيت ترورهاي مرموز و به هم پيوسته اي است كه با محوريت «كميته مجازات» صورت مي گرفت. تا چندي قبل عده اي اعتقاد داشتند كه اين تروريست ها در شمار افراد انقلابي سرخورده ازعدم تحقق آرمان هاي مشروطه بودند كه از روي ناچاري و يأس فكري – ايدئولوژيك به سمت آشوبگري و آنارشيسم و ترور كشيده شده اند. اگر به رويدادهاي تاريخي با دقت نگاه كنيم، متوجه مي شويم اين تحليل كه در سريال «هزاردستان» – ساخته علي حاتمي – نيز به مخاطب القأ شده درست نيست و اقدامات تروريستي اين گروه از همان ابتداي مشروطه خواهي آغاز شد. مانند ترور نافرجام شيخ فضل الله نوري توسط يكي از سركردگان كميته مجازات به نام كريم دواتگروپس از آن ترور افرادي چون سيدعبدالله بهبهاني. به عبارت بهتر بايد گفت برنامه آشوبگري و ترور اين گروه زماني آغاز شدكه هنوز مشروطه خواهي بهار خود را سپري مي كرد و مردم و انقلابيون در اوج خوش بيني به مشروطيت بودند و هنوز مقوله اي به نام سرخوردگي مطرح نبود. اين افراد به هيچ وجه و با هيچ معياري از نيروهاي انقلابي يا سرخوردگان مشروطه نبودند. اما عامداً و آگاهانه در اعلاميه هاي «كميته مجازات» تلاش مي شد تا انگيزه آنها ديني وانقلابي وانمود گردد.

پاسخ دیگر

درود به دوست عزیز، نعیم
دوستانه توصیه می کنم بفرمایید آنچه از موضوعات قائمیت (مبنی بر حقانیت یا عدم حقانیت حضرت باب) و موضوع اساسی خاتمیت که تماما استوار به کتب منتشر شده از سوی موسسه مطبوعات امری است که در بسیاری از استدلالات مطرح شده، بیانات حضرت بهاء الله، حضرت عبدالبها و حضرت شوقی مطرح گشته اند را جزئیات می دانید یا کلیات؟ آیا عبارت “الصوة و السلام …” که بارها در این سایت در مورد آن گفتگو شد را از غیر حضرت بهاء الله نقل کردیم؟
نشان دادیم که ایشان نمی توانند پیامبر الهی باشند، و دلیل استوار ما، ختم نبوت و رسالت و البته مستقل از این ها، تناقض گویی های حضرت بهاء الله است که مفصلا در این سایت در آن باره گفتگو شده است.
اما علت بررسی تاریخ آیین بهایی از منظر سیاست در این تاپیک، این نیست که وقت شما را بگیریم یا اینکه صرفا موضوعی تاریخی بوده و کنجکاوی، تنها دلیل واکاوی آن باشد. بلکه نمونه ای دیگر از تناقض در عمل و کردار حضرات را نشان می دهد.
مثلا:
سوال اساسی اینجاست که چرا حضرت بهاء الله، از امپرطوری غارتگر تمجید کرده و برایشان دعا کرده اند؟ و مقامی را برایشان دانسته اند که کسی جز خدا به آن احاطه ندارد؟ این همه تمجید و تکریم و دعا برای چیست؟
و این تناقضی است بین کردار حضرت بهاءالله در برخورد با پادشاهان جبار و ندا دادن وحدت عالم انسانی.
در واقع، چگونه می شود ندای وحدت عالم انسانی داد و در پیشروی آن تلاش کرد، و همزمان، پادشاهان غارتگری که بنیان وحدت عالم انسانی را نابود می کنند را دعا کرد و پاداش الهی برای آنان خواست؟
آیا باید ستمگران را تمجید و دعا کرد و آنانی را که ملتی را تحت ظلم قرار می دهند را عادل دانست؟ (فرموده حضرت عبدالبها در مورد ژرژ پنجم، پارشاه انگلستان)

کدام پیامبر الهی در مقابل ظلم اعتراض نکرد؟ ممکن است از بی یاوری سکوت کرده باشد، اما دیگر در دفاع از ظلم برای ظالم دعا نکرده اند!
این چگونه قابل توجیه است؟

از دقت نظر شما متشکرم و امیدوارم که در این راه، با ایده های محققانه خود ما را در روشن تر نمودن افق های تاریخ یاری کنید.

پاسخ دیگر

آنچه شما غافل از آن شده اید، نگاه دوراندیش رهبران بهایی در پاس داشت از آیینی الهی بود که آنچه تاریخ نیز گواه آن است، روش دیگر مظاهر الهی نیز در مواردی مشابه چنین بوده. اگر حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء در آرام نگاه داشتن قدرتهای امپراتوری چون روس و انگلیس چنین رویکردی نشان نمی دادند و صریحا مخالفت آنان نموده و مانند گذشتگان دستور به قیام و خون ریزی می دانند که دیگر من و شمایی نمی بودیم که در این صفحه تبادل افکار کنیم!
و از این رو تحلیل ساده اندیشانه جناب جزیره در “آماده سازی بستری برای غارت گری غارت گران” جز ” نگاهی عاشقانه از زاویه ای مبهم” چیزی دیگر نیست.
در تاریخ اسلام می بینیم که ائمه شما نیز در کنار آمدن با رهبران مخالف آنان چون عباسیان همیشه جنگ و خونریزی نداشتند و گاهی آنان را با احترام خطاب می نمودند.
تاریخ را ژرف بنگرید.

پاسخ دیگر

شادي از پيروزي تل آويو
الف) جنگ شش روزه: در ژوئن‌ 1967 (خرداد 1346) با حملهِ‌ سريع‌ و سنگين‌ ارتش‌ اسرائيل‌ سومين جنگ‌‌ ميان‌ اعراب‌ و اسرائيل‌ درگرفت‌ که با حمايت دول امپرياليستي،‌ به‌ شکست‌ ارتشهاي‌ عربي‌ منجر شد و بخش‌ وسيعي‌ از اراضي‌ اسلامي‌ همچون‌ صحراي‌ سينا، ارتفاعات‌ جولان، کرانه‌ باختري رود اردن‌ و قدس‌ به‌ اشغال‌ صهيونيستها درآمد.
بهائيان‌ در خلال‌ اين‌ جنگ‌ برخلاف‌ شعارشان‌ مبني‌ بر «صلح‌ جهاني»، به‌ جاي‌ محکوم‌ کردن‌ صهيونيستها به‌ عنوان‌ «آغازگر جنگ‌ و متجاوز» ، در کنار ارتش‌ اسرائيل‌ قرار گرفتند و همه‌گونه‌ حمايت‌ را از صهيونيستها به‌ عمل‌ آوردند و از آن‌ جمله‌ به‌ گزارش‌ ساواک‌ در تاريخ‌ 10/5/46 مبلغي‌ در حدود 120 ميليون‌ تومان‌ (که‌ آن‌ موقع‌ رقم‌ بسيار هنگفتي‌ بود) به‌ وسيله‌ بهائيان‌ ايران‌ جمع‌آوري‌ گرديد که‌ به‌ ظاهر براي‌ بيت‌العدل‌ در حيفا ارسال‌ شود «ولي‌ منظور اصلي‌ آنها از ارسال‌ اين‌ مبلغ، کمک‌ به‌ ارتش‌ اسرائيل‌ مي‌باشد.» ساواک‌ در ادامه‌ مي‌افزايد: «مقدار قابل‌ ملاحظه‌اي‌ از اين‌ پول‌ به‌ وسيله‌ حبيب‌ ثابت‌ تعهد و پرداخت‌ شده‌ است.» 1
ب) نبرد رمضان: در اکتبر سال‌ 1973 که‌ مقارن‌ با ماه‌ مبارک‌ رمضان‌ بود، ارتش‌ کشورهاي‌ اسلامي‌ در عملياتي‌ برق‌آسا همچون‌ صاعقه‌ بر صهيونيستها فرود آمدند، تا اراضي‌ خود را بازپس‌ گيرند. نيروهاي‌ مصري‌ در مدتي‌ کوتاه‌ از کانال‌ سوئز عبور کردند و ديوار عظيم‌ بارلو را که‌ از سوي‌ صهيونيستها تسخيرناپذير خوانده‌ مي‌شد، پشت‌ سر گذاردند. در ساير جبهه‌ها نيز سوريه‌ و اردن‌ صهيونيستها را گوشمالي‌ دادند و براي‌ نخستين‌ بار افسانهِ‌ شکست‌ناپذيري‌ ارتش‌ اسرائيل‌ را باطل‌ ساختند. در اين‌ اوضاع، نشريات‌ بهائيان‌ به‌ تکاپو افتادند و عليه‌ جنگ‌ و ويراني!‌ به‌ مبارزه‌ برخاستند. آنان‌ که‌ در طول‌ جنگ‌ سال‌ 1967 سکوت‌ اختيار کرده‌ بودند، اين‌ بار به‌ قلمفرسايي‌ پرداختند و در سر مقاله‌ نشريه‌ رسمي‌ محفل‌ ملي‌ بهائيان‌ ايران‌ با عنوان: «نزاع‌ و جدال‌ منفور درگاه‌ کبرياست» چنين‌ نوشتند:
بشر غافل‌ خيلي‌ زود اثرات‌ شديد جنگهاي‌ گذشته‌ را از نظر دور داشته‌ و تحت‌ عناوين‌ مختلفه‌ به‌ بهانه‌جويي‌ پرداخته‌ و مي‌کوشد تا براي‌ اطفاي‌ آتش‌ اغراض‌ خويش،‌ دوباره‌ هوا را مسموم‌ سازد و ابناء نوع‌ خود را به‌ ديار نيستي‌ و هلاکت‌ رهسپار نمايد.
و در ادامه‌ مقاله،‌ فصل‌ مشبعي‌ در مذمت‌ جنگ‌ سخن‌ گفتند.2
بهائيان‌ چنان‌ از شکست‌ صهيونيستها سرخورده‌ و ناراحت‌ شده‌ بودند که‌ حتي‌ مجله‌ ورقا، نشريه‌ ويژه‌ نونهالان‌ بهائي‌، را نيز از مويه‌هاي‌ خويش‌ بي‌نصيب‌ نگذاشتند و در شماره‌ آبان‌ 52 (اولين‌ شماره‌ پس‌ از جنگ) در مقاله‌اي‌ مفصل‌ که‌ ظاهراً‌ يک‌ دختربچه‌ بهائي‌ به‌ نام‌ سويدا معاني‌ (از بهائيان‌ ايراني‌تبار ساکن‌ اسرائيل) فرستاده‌ است، شديداً‌ براي‌ خانواده‌هاي‌ صهيونيست‌ که‌ فرزندانشان‌ را به‌ ميدانهاي‌ جنگ‌ فرستاده‌اند، نوحه‌سرايي‌ کرد و با استفاده‌ از عبارات‌ عاطفي‌ کوشيدند احساسات‌ اطفال‌ بهائي‌ را به‌ نفع‌ صهيونيستها تحريک‌ کند و اين‌ کودکان‌ را از ابتدا با محبت‌ صهيونيستها و کينهِ‌ مسلمانان‌ پرورش‌ دهد. در بخشي‌ از اين‌ مقاله‌ مي‌خوانيم:
در اين‌ چند روزهِ‌ جنگ، وضع‌ مردم‌ خيلي‌ رقت‌بار بود، مادرها و بچه‌هايشان‌ نگران‌ و پريشان، منتظر وصول‌ اخبار جنگ‌ بودند… وقتي‌ خبر قتل‌ کشته‌شدگان‌ و شمارهِ‌ آنها منتشر مي‌گرديد، اشکها سرازير مي‌شد و همگي‌ داغدار بودند… و غروبها که‌ مادران‌ دست‌ فرزندانشان‌ را گرفته‌ تنهايي‌ به‌ گردش‌ مي‌رفتند، حالت‌ محزوني‌ از چهره‌ همگي‌ نمودار بود.3

پي‌نوشت‌ها:

1. جواد منصوري، تاريخ قيام 15 خرداد به روايت اسناد، ج‌ 1، ص‌ 332 و سند 96/2
2. اخبار امري، سال‌ 1352، ش‌ 13، سخن‌ ماه‌ (نزاع‌ و جدال‌ منفور درگاه‌ کبرياست)، صص‌ 377-380
3. ورقا، نشريه‌ نونهالان‌ بهائي‌ ايران، سال‌ 1352، ش‌ 8 (آبان)، صص‌ 20-22

پاسخ دیگر

ن چه در نگاشته های قبلی مورد بررسی قرار گرفت این بود که جناب عبدالبهاء، پس از فروپاشی روسیه ی تزاری، به دولت انگلستان و مؤاخات با این دولت روی آورد. ضمناً برخی از استشهادات از متون بهایی، ملاحظه شد.
در این مقال، برآنم تا یکی دیگر از نتایج بررسی متون بهایی را در اختیار خوانندگان گرامی بگذارم؛ و آن این که:
به نظر می رسد روابطی که بین دولت انگلستان و جناب عبدالبهاء بوده، فقط از جانب جناب ایشان مهم نمی نموده است؛ بلکه از سوی دولت انگلستان نیز اقداماتی در جهت تحکیم این روابط صورت پذیرفته است. لذا به نظر می رسد این رابطه، رابطه ای دو طرفه بوده، یعنی جناب عبدالبهاء، شخصیّتی کار آمد برای دولت انگلستان بوده است. لذا دولت انگلستان نیز در صدد برقراری ارتباط با جناب عبدالبهاء بوده است. این مطلب در بسیاری از مواضع، در متون بهایی به روشنی پیداست. به عنوان نمونه، به نوشته ی زیر، که جناب شوقی آن را در کتاب قرن بدیع آورده اند، توجّه کنید:
« … احبای انگلستان چون بر خطرات شدیده ای که حیات مبارک را تهدید می نمود، اطلاع یافتند؛ بلادرنگ برای تأمین سلامت آن وجود اقدس، اقدامات و مساعی لازمه مبذول داشتند. لرد کُرزُن و سایر اعضای کابینه ی انگلستان نیز رأساً و مستقیماً از وضع مخاطره آمیز حیفا استحضار حاصل نمودند. از طرف دیگر، لرد لامینگتون با ارسال گزارش فوری و مخصوص به وزارت خارجه ی آن کشور، انظار اولیای امور را به « شخصیت و اهمیت مقام حضرت عبدالبهاء» جلب نمود. »
در این کلام، به اهمّیّت شخصیت جناب عبدالبهاء برای دولت انگلستان تصریح شده است.
نکته ی جالب دیگری که مؤیّد این مطلب است، اقدامات دولت انگلستان، برای برقراری ارتباط با جناب بهاء الله می باشد. این نکته بسیار مهم است که حتّی در ایّامی که جناب بهاء الله، نیازی به حمایت دولت انگلستان نداشتند (چون همان گونه که گفته شد، از حمایت امپراطوری روسیه برخوردار بودند)، این دولت در صدد برقراری ارتباط با ایشان است. این مطلب، به وضوح، علاقه مندی دولت انگلستان را در برقراری ارتباط با رهبران بهایی، آشکار می سازد. به متن زیر از کتاب قرن بدیع، توجّه کنید:
« از طرف دیگر کلنل سر آرنولد باروز کمبال – که در آن اوقات سمت جنرال قونسولی دولت انگلستان را در بغداد حائز بود- چون علوّ مقامات حضرت بهاء الله را احساس! نمود، شرحی دوستانه به محضر انور معروض – و به طوری که هیکل مبارک [= بهاء الله ] به نفسه الأقدس شهادت داده- قبول حمایت و تبعیت دولت متبوعه خویش را به محضر مبارک پیشنهاد نمود و در تشرف حضوری متعهد گردید که هر آنگاه حضرت بهاء الله مایل به مکاتبه با ملکه ی ویکتوریا باشند، در ارسال اوراق به دربار انگلستان اقدام نماید. حتی معروض داشت حاضر است ترتیباتی فراهم کند که محل استقرار هیکل اقدس به هندوستان یا هر نقطه ی دیگر که مورد نظر مبارک باشد، تبدیل یابد. حضرت بهاء الله از قبول این رأی خودداری فرمودند و اقامت در خاک سلطان عثمانی را ترجیح دادند.»
در مجموع به نظر می رسد بازی بین جناب عبدالبهاء ودولت انگلستان، یک بازی برنده-برنده بوده که در آن هر دو طرف بازی برنده ی آن بوده اند. برخورداری جناب عبدالبهاء از حمایت یک دولت بزرگ از یک سو، و دست یافتن دولت انگلیس، به خواست دیرینه اش (یعنی برقراری ارتباط با رهبران بهایی) از سوی دیگر، منجر به بر هم کنشی متضایف شد که ارتباطی محکم بین دولت انگلیس و جناب عبدالبهاء را در پی داشت.
پس به طور خلاصه، با بررسی متون تاریخی بهایی، به نظر می رسد که برقراری ارتباط بین جناب عبدالبهاء و دولت انگلستان، نه تنها ملائم طبع جناب عبدالبهاء، که مطلوب و مراد دولت انگلستان نیز بوده است.
امّا سؤال مهمّی که در این بین باقی می ماند، چرایی این درخواست دوطرفه در برقراری ارتباط است؟ جناب عبدالبهاء و دولت انگلستان، هر یک چه سودی از این رابطه می بردند؟ به توفیق و یاری خدای تعالی، در نگاشته های بعدی، به این مطلب خواهم پرداخت.

پاسخ دیگر

عرض سلام خاصّ خود را نیز، خدمت جناب جزیره دارم، که ژرفای محیط محیطشان، بر هر اهل فحصی هویداست.
الحق، به نکته ای قابل پی گیری در تاریخ سیاسی رهبران بهایی، اشاره فرمودند؛ و به امید خدای تعالی خواهیم کوشید تا بررسی درخوری در این باره داشته باشیم.
عرض سلام،و ادب و احترام ویژه ای نیز خدمت جناب طهورا دارم؛ پس از خواندن نوشته ی ایشان، مطالبی ارزشمند و قابل مداقّه در آن یافتم. امّا همانطور که جناب سردبیر متذکّر شدند، به نظر بنده هم می رسد که ارائه ی مدرک، در یک بحث علمی، لازم است. لذا به نظرم آمد که بحث در رابطه با مطالب ایشان را، پس از مستند ساختن سخنانشان پی گیری کنیم. البتّه بنده هم در تأیید دسته ای از این مطالب، شواهدی دارم، که امید است در آینده بتوانیم بدان بپردازیم. امّا فعلاً به آن چه جناب جزیره اشاره کردند، می پردازم: (البتّه من هم در این نگاشته، مدرکی ارائه نکرده ام! مآخذ این نوشته را ،إن شاء الله، در نوشته های بعدی، به همراه تکمیل بحث، خواهم آورد. این نوشته را، به عنوان مقدّمه ای برای ورود به بحث، ارائه می دهم.)
یکی از مسائلی که در تاریخ زندگی جناب عبدالبهاء، سؤال برانگیز است، تطوّر ایشان، در روی کرد نسبت به دول مختلف است. بدین گونه که ملاحظه می شود ایشان، پس از مدّتی که عنایت قابل توجّهی نسبت به دولت روسیه داشته اند، از این دولت روی گردان شده به بریتانیای کبیر، روی آوردند. در همین حال، ایشان، آن گونه که از متونِ در دسترس بر می آید، عنایتی هم به دولت عثمانی داشته اند. [در این باره، به امید خدای متعال، در آینده بیشتر سخن خواهیم گفت.] امّا سؤالی که در این مجال، می خواهیم بدان بپردازیم، بررسی علّت این تطوّر و تحوّل، از سوی دولت روسیه ی تزاری، به انگلستان، می باشد.
در توضیح این مطلب، باید به این نکته اشاره کنیم که این تغییر، مقارن و هم زمان با تضعیف، و پس از آن، فروپاشی روسیه ی تزاری، و تشکیل اتّحاد جماهیر شوروی بوده است. به نظر می رسد علّت این تغییر را باید در این تقارن کاوید.
به نظر بنده در تحلیل این هم گرایی، می توان این طور استنباط کرد، که با توجّه به مطالبی که در نگاشته های قبلی اشاره کردم، دولت روسیه، ارتباط صمیمانه ای با جناب بهاء الله داشت؛ و استمداد جناب بهاء الله، و امداد دولت روسیه، که در تواریخ مذکور است، نشان از این دارد که دولت روسیه، سهم به سزایی در صیانت امر بهایی و رهبران آن داشت. و علی القاعده، این ارتباط، پس از ایشان، با جناب عبدالبهاء ادامه پیدا کرده بود. امّا با سرنگونی روسیه ی تزاری، و روی کار آمدن کمونیسم در روسیه، موقعیّت جناب عبدالبهاء نیز در روسیه به مخاطره افتاد. لذا جناب عبدالبهاء، برای ادامه ی حیات بهائیت و بهائیان، کشور روسیه را، که اعتبار خویش را در آن تمام شده می دیدند، وانهادند، و در پی مصاحبی جدید شدند. و به نظر می رسد انتخاب ایشان بسیار هوشمندانه بود؛ چرا که در آن زمان؛ دولت بریتانیا، اگر نگوییم قطب واحد، باید بگوییم یکی از اقطاب اقتدار در دنیا بود که مستعمرات زیادی داشت؛ لذا می توانست به نیکی، جناب عبدالبهاء را در حفظ، و حتّی گسترش بهائیت، یاری دهد. و این شاید همان هدفی بود، که جناب عبدالبهاء را به انتخاب دولت انگلیس برای مصاحبت، واداشت.
پس به طور خلاصه، اعراض جناب عبدالبهاء از دولت روسیه، و اقبال ایشان به دولت بریتانیا، که همزمان با فروپاشی روسیه ی تزاری بود، ما را به این نکته رهنمون می کند که جناب عبدالبهاء، هنگامی که منافع خویش در دولت روسیه را در خطر دید، برای این که سرپناه مقتدری داشته باشد، به دولت انگلستان روی آورد.