پرسش
حقوق بِ شَر!
پاسخ نخست
سلام مامان… بهبه! سلام رویا خانم گل، خسته نباشی دخترم. کلاس چطور بود؟ ممنون مامانجان… خوب بود.
بالاخره این تحقیقت به کجا رسید؟ فعلاً که مشغولم، حسابی کار میبره. خیلی خستهم؛ سه شب شده درست نخوابیدم.
حالا واقعاً ارزش این همه زحمت رو داره؟ چیز خوبی دستگیرت شد؟ آره مامان، خیلی چیزهای عجیبی کشف کردم که دود از کله آدم بلند میشه.
مثل چی؟ مثل همین اعلامیه حقوق شهروندی بهائیها که به بهانهش کم جرم و جنایت نکردن.
یعنی چی؟ اونها که خیلی دم از اخلاق میزنن؟ وقتی غیر بهائیها رو آدم ندونن و میگن حیوان هستن، چه توقعی ازشون میره؟!
میگم تا تو لباس دربیاری و آبی به صورتت بزنی، من برم یه چای داغ بیارم تا خستگی این چند شب از تنت دربیاد. یه وقت که حوصله داشتی، درست همهچیز رو برام تعریف کن ببینم چی بوده این کشفیاتت. چشم.
مامان… مامان… شما هستین اونجا تو تاریکی وایسادین؟ نه خانم، منم معصومه. مگه نمیخواستین منو ببینین؟
ای جانم! سلام معصومه، بیا تو عزیزم. نمیدونی چقدر دوست داشتم از نزدیک ببینمت. میدونی تو خیلی میتونی تو موضوع تحقیقم به من کمک کنی.
چه حرفها خانم! من که سواد درستوحسابی ندارم، چجوری میتونم به شما کمک کنم؟! میشه با من راحت باشی؟ اسم من رویاست و دوست دارم همینجوری صدام کنی. چشم خانم.
اون شب دقیقاً تو خونه شما چی شد؟ کدوم شب؟ دیماه سال ۱۳۲۸ رو میگم.
ای خانم، دست رو دلم نذار… خیلی بد بود، خیلی… میدونم معصومهجان، میدونم خیلی سخته برات، ولی خواهش میکنم بگو، خواهش میکنم.
باشه خانم، میگم.
سوز سرمای اون شب تا مغز استخون آدم نفوذ میکرد. آخه روستای ما، ابرقو، نزدیک کویر یزد بود و لابد میدونی سرما و گرمای کویر چه شکلیه.
علیاکبر، داداش کوچیکم، چند روزی بود سرفه میکرد و ننه صغریم داشت براش سوپ درست میکرد و با داروهای گیاهی و جوشونده سعی میکرد سرفههاش رو بند بیاره.
اون موقع من چهارده سالم بود و بزرگترین فرزند از پنجتا بچهی ننه. تازه هم نامزد بودم. داشتم برای لیلا، دختر آیندهمون که خودم اسمش رو انتخاب کرده بودم، عروسک میبافتم. من و حسن هردومون عاشق دختر بودیم و دوست داشتیم فرزند اولمون دختر باشه. دلم ضعف میرفت وقتی فکر میکردم لیلا میخواد با گیس بافته و لپگلی بشینه با این عروسک بازی کنه.
آبجی خدیجه یخ کرده بود و پتو رو به خودش پیچیده بود و بیبی داشت با اون یکی داداشم بازی میکرد.
-منظورت از بیبی مادربزرگته؟
+ نه رویا، اسم آبجیم بیبی بود.
ننه همینجوری که سوپ رو هم میزد، یکسره حرص میخورد بندهخدا. از اینکه بهائیها دست از سر این چهار تا و نصفی خانوار این ده برنمیدارن و یکییکی مغز اهالی رو شستوشو میدن. هی میگفت: «لعنت بهشون که زحمتهای این همه سالهی آقات، خدا بیامرز، رو دارن هدر میدن. مرد بیچاره چقدر برای فهم و عقل اینا جون کند، چقدر خود من باهاشون حرف زدم، حالا خودشون رو دارن دربست میسپرن به اون از خدا بیخبرا.»
من گفتم: «ننه، با حرص و جوش که چیزی درست نمیشه. اگه اونا انقدر احمقن که با یه لبخند و خوشوبش زود از دست میرن، خب بهتره برن.»
صدای زوزه گرگها بلند شد و گوش روستا رو کر کرد. ننه گفت: «امشب چه خبره؟ چرا گرگها دستبردار نیستن؟» اومدم جوابش رو بدم که شبح هفتهشت تا مرد هیکلی رو پشت پنجرهی خونه دیدم. خواستم ببینم اونها پشت درِ خونهی ما چیکار میکنن که یهو همشون، تیشه و تبر به دست، درِ خونه رو شکوندن و به ما حملهور شدن.
ننه جیغ میکشید و از همسایهها کمک میخواست. بچهها پشت پیراهنش پناه گرفته بودن و زار میزدن. من التماسشون میکردم که با ما کاری نداشته باشن، ولی اون بیوجدانها رفتن سمت ننه. بغض و کینه بدی ازش داشتن و میگفتن: «تو ما رو لعنت میکنی، حالا رگ گردنت رو میزنیم تا بفهمی با کی طرفی.»
من باور نمیکردم این کار رو بکنن و فکر میکردم فقط میخوان تهدید کنن و بترسونن. ولی توی چشم بههمزدنی گردن ننه رو بریدن و ما بچهها رو تو خون خودمون غلتوندن. هیچکی صداش درنیومد.
بیچاره حسن، بعد از من ازدواج نکرد و تا وقتی میاومد اینجا، هر هفته میرفت سر مزارم و اشک میریخت. فهمیده بود از بین بردن ما کار بهائیها بوده و به دستور مقامات بالاشون. همیشه میگفت: «انتقامتون رو میگیرم.» ولی اون بختبرگشته صداش به جایی نرسید.
-ای وااای معصومه… بمیرم براتون عزیز دلم. یعنی تو الان؟
+آره رویا، من مردهم… خیلی وقته مردهم. دوست داشتم مثل شماها زندگی کنم، ولی شرِ اونا به ما رسید و حق زندگی رو ازمون گرفت.
-آخه به چه جرمی معصومه؟ به چه جرمی؟
+من باید برم، نکنه باز بلایی سر ننه صغری و بچهها بیاد.
-یه دقیقه وایسا معصومهجان، فقط یه دقیقه خواهش میکنم.
+رویا، چرا داد و بیداد میکنی مادر؟ بیدار شو، وقت اذانه. خواب بد دیدی؟ آخآخ، چاییت هم که ریخته رو کاغذهات.
-خواب بد دیدی مامان؟ اینم دستمال، بیا اشکت رو پاک کن.
+آره مامان… لعنت به همشون، لعنت!
پاورقی:
این داستان بر اساس مستندی تاریخی و واقعی در یزد در سال 1328 نگارش شده است.
نظرات بسته شده است.