بی مادر!

20

پرسش

بی مادر!

پاسخ نخست

یکی زیر، یکی رو، یکی زیر، یکی رو.

نیره‌خانوم همیشه می‌گفت:

«غم‌ها رو بده زیر، خوشی‌ها رو بیار رو.»

آخ که چقدر دلم برای نیره‌خانوم تنگ شده… هیچ‌کی مثل اون نمی‌تونست جای خالی مامان رو برام پر کنه، همه‌جوره شبیه مامان بود: تپل، مهربون، ساده‌دل، دلسوز… اصلاً انگار خودِ خودش بود. می‌شد مامان رو ازش بو کشید… کاش الان تهران بودم، سری به نیره‌خانوم می‌زدم، یه چایی باهاش می‌خوردم، دلم وا می‌شد.

نیکی که رفت آلمان، همه گفتن باید تنهاییت رو با یه هنر پر کنی. رفتم کلاس خیاطی. نیره‌خانوم فقط خیاطی یادمون نمی‌داد که؛ مادری می‌کرد. یه روز قِلِقِ قورمه‌سبزیش رو می‌گفت، یه روز راز سفید کردن قابلمه روحی؛ وقت چایی رمز و راز کنار اومدن با فامیل شوهر یادمون می‌داد. بیکارم که می‌شدیم، اشکالات بافتنی و قلاب‌بافیمون رو می‌گرفت. آخ کجایی نیره‌جون که خیلی دلم تنگته…

 

هوشنگ مثل همیشه روی کاناپه وِلو شده بود و ایران‌اینترنشنالش رو می‌دید. وقت جنگ ۱۲روزه هم که اومدیم شمال، همین‌طور از پای تلویزیون تکون نمی‌خورد.

 

+ هوشنگ، پاشو با هم بریم تو این جاده جنگلی یه کم قدم بزنیم.

– چی می‌گی واسه خودت! بذار ببینم دنیا چه خبره! توی این هیروُویرِ جنگ قدم زدنش گرفته!!!

+ جنگ به من و تو چه آخه؟

هوشنگ نگاه عاقل‌اندر‌سفیهی کرد و با تأسف سر تکون داد.

 

یکی زیر، یکی رو… اخم هوشنگ زیر، شام شب رو… عطر قورمه‌سبزی خونه رو برداشته بود. هوشنگ گوشی رو برداشت:

– این آدرسی که می‌دم، تو تهرون پایگاه فعال بسیجه. بزنید آقا، بزنید!

+ چیکار داری می‌کنی؟ گِرا می‌دی؟

هوشنگ با دست اشاره کرد: ساکت!

– بله… بله… ممنون.

+ پایگاهه سر کوچه خودمونه؛ اگه خونمونو بزنن چی؟

– نمی‌زنن، پایگاهو می‌زنن. تازه بزنن، تو که اینجایی، نگران چی هستی؟

+ آخه به تو چه مرد… واسه چی گِرا می‌دی؟

– عقلت نمی‌رسه، حرف نزن! الان بهترین وقت عقده خالی کردنه. بذار بزنن، گله‌ای نابودشون کنن این پدرنامردها رو! کم بلا سر ما بهائی‌ها نیاوردن اینا. خوب نگاه کن! این طرف اسرائیله که قبله ماست، اون طرف چی؟ اونا چه ربطی به ما دارن که دلسوزشون شدی؟

 

نیره می‌گفت سر به سر مرد کج‌خلق نذارین، اما حالم بد شده بود. میل‌بافتنی رو انداختم و رفتم تو آشپزخونه؛ باید یه چیز شیرین می‌خوردم.

هعی مامان، مامان… این‌قدر موقع نوزادیمون تا گریه کردیم آب‌قند تو حلقمون ریختی که هر مشکلی داریم پناه می‌بریم به قند.

 

قورمه‌سبزی شب مزه نداد. نمی‌دونم شنبلیله‌ش زیاد بود یا از لیموعَمانیش بود که تلخ شده بود. خواب شبم که خواب نشد؛ هِی خواب مریضی مامان، خواب خداحافظی با نیکی، خواب موشک…

 

بعد صبحانه، دوباره رفتم سر میل‌بافتنی. موبایلم زنگ خورد؛ از تهران بود؛ همسایه بالاییمون. صداش می‌لرزید:

– شنیدی پایگاه سر کوچمون­و زدن؟ وای… وای… خوبه که نیستی ببینی… همین‌جور دارن ازش جسد بیرون میارن. می‌گن ۱۵ تا زن اون‌جا بودن! این نیره‌خانوم بود که کلاس خیاطیشو می‌رفتی. انگار اونم بوده. جسداشون تیکه‌تیکه شده…

 

دیگه نمی‌خواستم چیزی بشنوم…

این غم رو چه‌جوری بدم زیر، نیره‌خانوم؟ کدوم خوشی رو می‌شه باهاش آورد رو؟

باز که من بی‌مادر شدم…

ای هوشنگ… هوشنگ… لعنت به تو هوشنگ…

نظرات بسته شده است.