بی بهایان

93

پرسش

بی بهایان

پاسخ نخست

1)
از امامزاده تا خونه رو اشک ریخته بودم؛ انقدر که چشمام پف کرده بود و از شدت گریه باز نمی­شد. بالاخره تاکسی جلوی کوچه ما نگه داشت و راننده که انگار دلش به حال زار من سوخته بود گفت: آبجی قابل نداره، مهمون ما باش.
با چشمان تار به سختی پول رو شمردم و پیاده شدم. خونه ای که یه روز از صدای مهری، ملیحه آبجی های دوقلوم پر بود  و از خنده ها و قربون صدقه های پدر و مادرم لبریز، چقدر ساکت و دلگیر بود.
محبوبه؛ خواهر بزرگترم زود شوهر کرده و چند سالی بود که با شوهرش رفته بودن تهران و من شده بودم خواهر بزرگه. با لباس بیرون روی تشک وِلو و دوباره غرق در افکاری شدم که چند هفته بود مثل خوره به جونم افتاده و شب و روز برام نذاشته بودن.
از همه چیز و همه کس بدم میومد.
به همه بی اعتماد شده بودم.
آخه چطور؟! چطور تونستن این­جوری با زندگی ما بازی کنند؟
دوباره یاد چند ماه پیش، اون شب بارونی توی داروخانه افتادم.
از وقتی که سرفه های مامان شدید شد و دکترهای شهرستان ما، از تشخیص درست عاجز موندن، پیشنهاد دادن که بهتره مامانتون رو ببرید تهران. شاید دکترهای اونجا چیزی فهمیدن و تونستن کاری بکنن.
بعد از فوت بابا تنها دلخوشی ما مامان بود و با اینکه اون روزها شرایط مالی خوبی نداشتیم، سریع خونه ای اجاره کردیم و مامان رو بردیم تهران.
اون شب خرداد ماه، این چندمین داروخانه ای بود که نسخه مامان رو برده بودم و جواب منفی شنیدم. جواب ها کاملا مشخص بود؛ متاسفانه نداریم، نیست، نیومده، ما در شرایط تحریم هستیم، پیدا نمی­کنین، به داروخانه شبانه روزی سر بزنین و…

دکتر داروخانه آخری آدرسی رو توی برگه نوشت و داد دستم. گفت داروخانه دکتر جهانگیری معمولا داروهای کمیاب رو داره، ضرر نداره بهشون سر بزنی. آدرس خیلی از جایی که ما بودیم دور بود ولی برای مامان ارزشش رو داشت شانسم رو امتحان کنم.
وقتی رسیدم اونجا از خستگی امانم بریده بود و وقتی دوباره با جواب منفی روبرو شدم با حالت استیصال به دکتر داروخانه گفتم الان من باید چکار کنم؟ اون هم بدون اینکه حتی سرش رو بالا بگیره جواب داد چه می­دونم خانوم؟ مگه تقصیر منه؟! تا اومدم حرفی بزنم سرش رو بلند کرد و گفت چه بدبختی ای داریما؛ هر روز باید جواب صد نفر رو بدیم بگیم تحریم هستیم؛ الان هم اگه کار دیگه ای ندارین، مانع رفت و آمد نشین. نگاه ها و حرکاتش مثل پتک روی سرم کوبیده شد؛ جلوی دیگران خجالت کشیدم. از شدت ناراحتی و خشم صورتم سرخ شده بود و دوست داشتم فریاد بزنم که یه­هو خانوم کنار دستم با مهربونی گفت: «عزیزم ناراحت نشو، نسخه­ت رو بده من برات پیداش می­کنم. من توی یه مؤسسه خیریه کار می­کنم و سَرم برای این­جور کارها درد می­کنه.» نسخه رو دادم دستش و شماره موبایلم رو گرفت، تشکر کردم. گفت نیاز به تشکر نیست، این کمترین کاریه که می­شه برای یه هم­نوع انجام داد. پیش خودم فکر کردم چقدر آدما باهم فرق می­کنن.
از داروخانه که اومدیم بیرون سؤال کرد ماشین داری یا با من میای؟‌ گفتم ممنون اسنپ می­گیرم. از دور قفل  ماشینش رو باز کرد و گفت سوار شو می­رسونمت، صلاح نیست شبونه توی این بارون تنهایی بری. تعارف کردم که مزاحم نمی­شم ولی توی دلم خوشحال شدم. به این توجه و حمایت خیلی  نیاز داشتم. مدت­ها بود کسی حواسش به من نبود و بار مسؤلیت خانواده روی شونه­هام سنگینی می­کرد.
به نظر شصت ساله می­رسید. گفت که اسمش فرخنده ست و همه بهش می­گن فری جون؛ منم می­تونم همین­جوری صداش کنم. بخاری ماشین رو روشن کرد و موزیکی گذاشت. پلک هام سنگین شده بودن. به­حدی که هیچ جوری نمی­تونستم جلوی خوابم رو بگیرم و سریع به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی چشمام رو باز کردم خودم رو جلوی خونه ویلایی فری جون دیدم. گفت راستی اسمت چیه؟ خواب آلوده گفتم مهشید. با لبخند گفت چقدر اسمت بهت میاد دختر زیبا. می­دونی معنیش چیه؟ با صدای آروم­تر و خجالت گفتم معنیش روشنایی و پرتو ماهه. گفت مامان بابای خوش سلیقه ای داری که انقدر اسمت رو قشنگ انتخاب کردن. توی این تاریکی صورتت مثل ماه می­درخشه.
ناخودآگاه آینه ماشین رو دادم پایین و خودم رو وَرانداز کردم. انگار خیلی وقت بود خودم رو توی آینه ندیده بودم. حتی یادم نمیومد آخرین باری که آرایشگاه رفتم کی بوده؟ به خودم گفتم با این همه دخترای تزریقی و رنگ و وارنگ امروز، من خوشگل به حساب میام؟!  یهو با صدای فری جون به خودم اومدم که گفت: «معطل چی هستی؟ چرا پیاده نمی­شی؟»

گفتم مزاحم شما نمی­شم باید اسنپ بگیرم. حتما تا الان خانواده­م خیلی نگران شدن.

گفت: «من خواستم برسونمت ولی آدرس نداشتم، انقدر که خسته بودی و زود خوابت برد دلم نیومد بیدارت کنم. امشب خونه من بخواب فردا خودم می­رسونمت.»

جوری راحت حرف می­زد که انگار خیلی وقته منو می­شناسه؛ بی اختیار بهش اعتماد کردم. یادم افتاد که گوشیم شارژش خیلی کمه و احتیاط اینه برم داخل گوشیم رو شارژ کنم بعد برم.

2)
به محض اینکه از ماشین پیاده شدم سگ سیاه بزرگ خونه داشت بهم حمله ور می­شد. خیلی ترسیدم که فرخنده صدا زد: «لوسی برو عقب، برو، برو» و به من گفت: «نترس عزیزم، بیا تو. لوسی باهات کاری نداره.»
خونه بزرگی بود. چشمم که به استخرافتاد یاد حوض خونه مون و بچگی هامون افتادم. یاد بابا که سر به سر ما می­ذاشت و یهو با لباس می­نداختمون توی آب. چقدر با همون حوض کوچولو خوش بودیم.
جلوی ورودی خونه تابلوی بزرگی توجهم رو جلب کرد… با خودم خوندم اَبهی، بَهی، باهی. چقدر پیچیده نوشته شده بود. گفتم لابد کلمه عربی یا قرآنی هست که من نمی­دونم. به سر و تیپ فری جون همچین تابلویی نمیومد! ترجیح دادم بی خیال تابلو شم چون ممکن بود اگه سؤال کنم قصه مفصلی داشته باشه و من هم خسته تر از این حرف­ها بودم که حوصله شنیدن داشته باشم.
قسمت نشیمن با مبلمان بزرگ چرم، گیتار، یکی دو تا قاب و تلویزیون خیلی بزرگ پر شده بود. روی میز کنار مبل کلی قرص و دوا به چشم می­خورد. دلم سوخت و فکر کردم فرخنده جون خودش از بیماری خاصی رنج می­بره که حال و روز ما رو هم می­فهمه و می­خواد کمک کنه، گرچه بعدها فهمیدم که همه این داروها قرص اعصاب، آرام بخش و قرص خواب بوده.
فرخنده گفت: «عزیزم اینجا هیچ کی غیر از من و تو نیست؛ راحت باش و حجابت رو دربیار.»
همین­طوری که حرف می­زد به سمت آشپزخونه رفت و گفت قهوه یا چایی؟ گفتم ممنون اگه زحمت نیست چایی.
تعجب کردم، یعنی خونه به این بزرگی مال همین یه نفر آدم بود؟! شوهری، بچه ای، کسی رو نداره؟ خانواده ش کجان؟ دوباره نخواستم سؤال کنم.
گوشی رو به شارژ زدم و با خونه تماس گرفتم. صدای پر از دلهره ملیحه از اونور خط گفت: «الو» گفتم: «مَلی سلام.» یه­هو ملیحه صداش بلند شد که تو نمی­گی ما نگران می­شیم! رفتی یه دارو بخری یه­هو غیبت زد، مامان از سر شب مثل اسپند رو آتیشه…
گفتم میام خونه همه چیز رو توضیح می­دم، شارژ تموم کرده بودم. شرایط مساعد نبود بمونم و بلافاصله بعد از چایی، فرخنده جون من رو رسوند منزل.

چند وقت بعد فرخنده با من تماس گرفت، فکر کردم داروی مامان رو پیدا کرده و‌ کلی ذوق کردم.
گفت دارو توی ایران نیست و باید از خارج تهیه بشه، اگه خواستی بگم برادرم فرخ که انگلیسه برات بپرسه.
نگران شدم نکنه از عهده هزینه پوندی برنیاییم که خودش ادامه داد فکر پولش رو هم نکن تا فری جون رو داری غم نداری. با خودم فکر کردم چقدر این زن خوش­قلب و مهربونه و من چه­جوری می­تونم محبت هاش رو جبران کنم؟!
گفت: «زنگ زدم بگم تو که از ما سراغ نمی­گیری، من دلم برات تنگ شده خانم خوشگله.»

آخر هفته چند تا از دوستام جمعن، گفتم بیای دور هم باشیم.
اصلا حوصله نداشتم توی این شرایط مامان پاشم برم مهمونی.
مِنّ و مِن کردم و تا اومدم جواب منفی بدم پرید تو حرفم که بیا حال و هوات عوض می­شه. آدرس رو برات پیامک می­کنم. یه­هو انگار منو گذاشت توی عمل انجام شده، شاید می­دونست توی این اوضاع نه گفتن برای من  سخته. خصوصا الان که بخاطر محبت­هاش بهش احساس دِین می­کنم.
جمعه با هزار مکافات داشتم حاضر می­شدم که مامان گفت: «مهشید مادر می­ری خونه محبوبه؟» گفتم: «نه مامان جایی دعوتم.» با تعجب نگاه پرسشگرانه ای کرد که مگه ما اینجا فامیل داریم؟! خودم ادامه دادم همون خانومی که قراره براتون دارو پیدا کنه دعوتم کرده.
یه­هو نگرانی رو توی چشم های مادرم خوندم، نمی­خواست مانع من بشه ولی با لحن ملایمی گفت: «مادر حواست که هست اینجا شهر غریبه و هزار جور آدم متفاوت.»
گفتم: «نگران نباشین به نظر خانوم خوبی میاد، مرد هم نداره. خیالتون راحت. بعد با شیطنت گفتم به قول خودتون اگه قرار باشه دو روز دیگه برم خونه بخت البته دور از جونم باید با مردم نشست برخاست داشته باشم. مگه نه؟»

وقتی رسیدم خونه فرخنده معرفی ها شروع شد و کلی همه تحویلم گرفتن. با اینکه معذب بودم، به نظرم جالب اومد که اینها من غریبه رو نمی شناسن و انقدر باهام گرم و صمیمی صحبت می کنن. فرخنده این­جوری معرفی کرد: «مهشید جان! ایشون فروغ خواهر من هستن، مربی مهد کودک
فروغ… مهشید جان دوست خوب من. مستانه جون معروف به مَسی جون، آرایشگاه دارن و یک­بار بری پیششون دیگه هیچ آرایشگری به چشمت نمیاد؛ شبنم زیبا هم ناخن کارشون هستن و مثل خودت جدید به جمعمون اضافه شدن.
گیتی جون هم تور لیدره. هم فعال محیط زیست، قراره کشتی بگیره هممون رو دعوت کنه دور دنیا رو بگردیم. فتانه جون خوش تیپ هم مربی بدنسازیه و بعد از برگشتنمون از دور دنیا چون خیلی خوش گذشته و اضافه وزن پیدا کردیم می­ریم باشگاهش لاغر می­کنیم. تازه توی زومبا هم استاده. گفتم زومبا؟ چشمک زد و گفت یه جور حرکات موزونه.
یه دوست یوگینی (1) هم داریم به اسم پری­چهر که امروز نتونست بیاد کارگر داشت، قرار شد کلی عکس و فیلم بگیریم براش بفرستیم و دلش رو حسااابی بسوزونیم. من که متوجه نشده بودم یوگینی چیه الکی سر تکون دادم و نشستم.

3)
فضا برام جدید بود و دوستان فرخنده خیلی متفاوت بودن از کسانی که ما می شناختیم ولی شوخی هاشون باعث شد زود یخم بشکنه و باهاشون احساس راحتی کنم.
فروغ کنار من نشست و سر صحبت رو باز کرد. فری جون بهش گفته بود که من  شاغل نیستم. پیشنهاد کار توی مهدکودک خودش رو داد. از خوشحالی تو‌ پوست خودم نمی گنجیدم؛ باور نمی­کردم همچین فرصتی توی این شهر برام فراهم بشه؛ تازه وقتی فهمید خواهر زاده­ای به­نام یاسی دارم، گفت می­تونم اون رو هم با شهریه ناچیز با خودم ببرم مهد. دیگه واقعا روی هوا بودم و بی­صبرانه دلم می­خواست برگردم خونه و این خبرهای خوب رو به مامان و خواهرام بدم.
بعد از اون مهمونی، اکثر روزهای تعطیل رو با این جمع می­رفتم پارک برای پیاده روی و صبحانه و گپ و گفت دوستانه. اواخر آبان ماه بود و  هنوز از داروی مامان که فرخ قرار بود بفرسته خبری نبود.
یک روز فری جون بعد از پارک  تعارف کرد بریم خونه­ش.
اونجا برنامه ماهواره­ای در حال پخش بود. دو زن که یکی مجری بود و دیگری مثلا کارشناس، داشتند در مورد فرهنگ­های دست و پاگیر جوامع به قول خودشون غیر متمدن صحبت می­کردند. اینکه ما چرا هنوز باید درگیر مسائلی چون احترام به بزرگسال و والدین باشیم و آیا زودتر به دنیا اومدن کسی یا به دنیا آوردن کسی برای افراد احترام میاره؟ این حرف­ها رو یه جور عقب موندگی فرهنگی می­دونستند. طرز حرف زدنشون رو اصلا دوست نداشتم، خیلی زشت و زننده بود.
شبنم که رابطه خوبی با مادرش نداشت، شروع کرد به تأیید حرف­هاشون و اینکه بقیه به ماه رسیدن و ما جهان سومی­ها هنوز باید دغدغه­های این­جوری داشته باشیم. مثل همیشه منطق و جوگیری­ش رو درک نمی­کردم، مهر طلب بود و عاشق تأیید و دیده شدن. با اینکه نسبتا هم­سن و سال بودیم، دنیامون خیلی تفاوت داشت. تو دلم‌ گفتم‌ کاش به جای این حرف­ها حواست به اون پیرسینگ روی زبونت باشه یه وقت نپره تو حلقت خفه­ت کنه.
فروغ شبنم رو خیلی دوست داشت هم از تیپ و سر وضعش خوشش میومد، هم فکر می‌کرد شبیه جوونی هاشه. به قول خودش جسور و بی مُحابا. به نظر من وجه تشابه هردوشون این بود که زبون­شون قبل از عقل­شون کار می­کرد!
از من سؤال کردند نظر تو چیه؟ منم چون حوصله بحث نداشتم ترجیح دادم نظری ندم و سرم رو با گوشیم گرم کنم. شاید این سکوتم رو یه جور موافقت و تأیید حرفاشون تلقی کردند.
اون روز وقت خداحافظی فری جون دارویی رو داد دستم و گفت که این دوا رو با هزار زحمت گیر آورده، فعلا مامانت این داروها رو مصرف کنن تا فرخ دواهای خارجی رو بفرسته. از خوشحالی پریدم ماچش کردم و گفتم‌ فری جون، شما یه فرشته ای، الهی بتونم جبران کنم، با لبخند گفت: «تو فقط ما رو دور ننداز، نمی­خواد جبران کنی.»

هوا سرد شده بود و سرفه­های مامان شدید. عجیب بود که داروها اثر خاصی نداشتند و هربار از فری سؤال می­کردم، با تعجب می­گفت: «چطور ممکنه؟ این دارو روی خیلی ها جواب داده شاید مامانت داروها رو منظم مصرف نمی‌کنه؟»
روزهای دی ماه خیلی برای ما سخت گذشت. من نسبت به قبل کم حوصله تر و ساکت تر شده بودم. وقتی خسته از کار برمی­گشتم، حوصله هیچ حرف و صدایی رو نداشتم. فری جون حواسش به من بود. پیشنهاد داد برم کلاس یوگا و مدیتیشن پریچهر شاید حالم بهتر شه.
بهمن ماه فری جون زنگ زد و گفت که برام از مَسی وقت آرایشگاه گرفته، برای کاشت ناخن و هایلایت. گفتم راستش فری جون، من اهل این قرطی بازیا نیستم. گفت: «دختر جون اسب پیشکش رو دندون هاش­و نمی­شمرن. این هدیه تولدته؛ تازه بچه های مهد چه گناهی کردن که مربی­شون حال نداره به خودش برسه؟!
گفتم آخه تولد من دو هفته دیگه ست،گفت: «اشکالی داره من بخوام زودتر هدیه­ت رو بدم؟»
دیگه روم نشد چیزی بگم ولی بعد از آرایشگاه تو فکر بودم و ناراحت، می­دونستم مامانم هم خوشحال نمی­شه اگه من رو  با اون سر و وضع ببینه.

4)
وقتی رسیدم خونه، یاسی و محبوبه اونجا بودن و صداشون از اتاق مامان میومد. دعا دعا کردم با کسی مواجه نشم و سریع رفتم توی اتاق. یاسی همین­طور که بازی می‌کرد بلند شعر می­خوند؛ «یه توپ‌ دارم قلقلیه… سرخ و سفید و آبیه می­زنم زمین هوا می­ره… پیش بابا بها می­ره، می­گه بچة قشنگ… تو باهوشیّ و زرنگ… بهای تو زیاده… اینو بابا یاد داده.»
مامان به جای تشویق یاسی با صدایی پر از نگرانی گفت: «دخترم این شعر رو کجا یاد گرفتی؟» یاسی همین­جور که وَرجه وورجه می­کرد گفت: «تو مهد کودکِ خاله مهشید؛ خاله فروغ همیشه اینو می­خونه.»
هیچ کی نفهمید چی شد که مامان یه­هو بی حال شد و افتاد. از صدای جیغ مهری من از اتاق پریدم بیرون. نمی­دونستیم دقیقا باید چیکار کنیم؟ فشار مامان بالا پایین شده یا مشکل دیگه ای پیش اومده بود؟!
ملیحه به اورژانس زنگ می­زد، محبوبه آب قند درست می­کرد، مهری دنبال داروهای مامان می‌گشت. هممون هاج و واج بودیم!!

دکتر اورژانس گفت که به مامانتون حالت شوک و حمله عصبی دست داده… فعلا هیچ جور استرس و ناراحتی براش خوب نیست و نیاز به استراحت داره.»
اون شب محبوبه خونه ما موند.

سه چهار روزی مامان بیشتر اوقات خواب بود و وقتی بیدار می­شد بیشتر در سکوت نگاهش به گوشه ای خیره می­موند. خیلی حساس و شکننده شده بود و مدام وزن از دست می‌داد! انگار چیزی از درون داشت می­خوردش و ما هنوز نمی­دونستیم چه اتفاقی افتاده؛ سعی می­کردیم سؤال نکنیم تا اون روز براش یادآوری نشه. خیلی این تغییر حالت مامان عجیب بود چون همیشه صبور و تکیه گاه خونه بود. حتی در اوج مریضی هم خم به ابرو نمیاورد. بارها با خواهرها اون روز رو مرور کردیم ولی نتونستیم بفهمیم یه هو چه اتفاقی افتاد که مامان رو از این رو به اون رو کرد!

وقتی به مدد داروها و آرام بخش ها حال مامان بهتر شد، تازه حواس همه رفت به موها و ناخن های من. محبوبه با تعجب گفت: «این چه قیافه ایه که درست کردی مهشید؟ تو که اهل این کارها نبودی؟! یاسی با خوشحالی دستم رو گرفته بود و همین­جور که به ناخن هام دست می­کشید می­گفت: «منم از این لاک ها می­خوام.»
می­دونستم مامان ازم خوشحال نیست و باهام سرسنگینه و سؤال محبوبه همون سؤال مامانه. با دست­پاچگی گفتم: «راستش اینا هدیه تولدمه که فری جون زحمت کشیده می­خواستم یه چیزی بگم حواس ها رو پرت کنم ولی توی اون لحظه هیچ­چی یادم نمیومد.»
می­دونستم سخت می­شد سر مامان رو شیره مالید. او سال­ها معلم بود. از اون معلم های دقیق و ‌نکته­سنج؛ حالت های بچه ها رو خوب می­شناخت و در عین حال که مهربون بود، جذبه هم داشت. می­دونستم تو فکره و نگران گفتم: «حالا بَدَم که نشده… هفته بعد می­رم ریمووشون می­کنم.» مامان رو به محبوبه کرد و گفت: «محبوبه فعلا اجازه نده یاسی اون مهد رو بره تا بعدا برات توضیح بدم. الان دیگه لازمه چیزایی رو شماها بدونین.» من یه­هو ناراحت گفتم: «این­جوری که آبروی من می­ره، اینا لطف کردن و یاسی رو با قیمت مفت پذیرفتن. مامان جان، اگه از اون شعر ناراحت شدین، من که رشته­م ادبیات بوده، توی این شعر مشکلی ندیدم… شما هم خیلی سخت نگیرین.» خودم از مدل حرف زدنم تعجب کردم! این اصطلاح سخت نگیر رو همیشه فروغ استفاده می‌کرد و من با وجودی­که خیلی علاقه ای به فروغ نداشتم حرف زدنم شده بود مثل فروغ!

5)
از اینکه سوادم رو به رخ مامان کشیده بودم حس خوبی نداشتم. مامان با لحنی جدی گفت: «مهشید، من دیگه به اون دارو نیازی ندارم. اگه بخاطر داروی من داری ملاحظه می­کنی و هرچی بهت دیکته می­کنن رو بی چون و چرا می­پذیری، ازت می­خوام دیگه این کار رو نکنی. من ترجیح می­دم این دارویی که قولش رو دادن به دستم نرسه تا اینکه با وعده دارو، از تو گرو کشی کنن.»

گفتم: «کدوم گرو کشی مادر من؟» مامان با لحنی جدی­تر گفت: «تو دختر باهوشی هستی، واقعا متوجه نیستی چه اتفاقی داره میوفته ؟!» یه­هو تلفن زنگ خورد، فروغ بود؛ خواهر فرخنده. پیشنهاد بستن چمدون برای سفر چند روزه به کیش رو داد! عجب تماس بی وقتی بود و دوباره من رو توی چه موقعیت بدی قرار داد.
نگاه های سنگین مامان از یه طرف و پیشنهاد فروغ از طرف دیگه کار رو سخت می­کرد…
تشکر کردم و گفتم:«‌ اگه اجازه بدین من دفعه دیگه باهاتون میام.»
گفت: «مگه آدم رو حرف صاحب کارش حرف می­زنه؟»
گوشی رو بردم توی اتاق چون روحیه فروغ رو می‌شناختم و می­دونستم که وِل کن نیست. نمی­تونستم جلوی مامان حرف بزنم. با وجودی­که خیلی دلم می­خواست کیش رو ببینم، با قاطعیت گفتم نمیام. دوست نداشتم مامان بیشتر از این اذیت بشه، غیر از اینکه هزینه سفرم قابل توجه بود.

گفت هر جور راحتی… می­خواستم سورپرایز بمونه ولی فرخ اومده و دوای مامانت رو آورده. این کیش هم به افتخار اومدنشه. اگرم نگران هزینه­ش هستی، من مادر خرج می­شم و بعد بصورت قسطی از ماهیونه­ت کم می­کنم. این فصل کیش‌عالیه دختر، عاالی…»

پیشنهاد وسوسه انگیزی بود. بعدها معلوم نبود همچین فرصتی پیش بیاد خودم رو به بهانه داروی مامان متقاعد کردم. بعد از قطع کردن تلفن به مامان ماجرای سفر رو گفتم. با ناراحتی پرسید: «می­خوای بری؟» گفتم: «بله، مجبورم. فعلا هم کارم گیر فروغ هست و هم سلامتی شما از همه چیز واجب تره. اسمی هم از حضور فرخ نیاوردم که نگران نشه.»
مامان کلافه بود. بی طاقت گفت: «مهشید بهت گفتم به­خاطر من کاری نکن. من راضی نیستم برای به­دست آوردن دارو زندگی ما تحت کنترل این جماعت دربیاد. قرار نیست هر روز برنامه ای برای این زندگی بچینن. تنها راه نجات ما  هم دست اینا نیست. اگه خدا بخواد اسبابش رو از طریق دیگه ای فراهم می­کنه.»

با حرص گفتم: «از کدوم طریق؟ الان من توی این شهر بزرگ راحت می­تونم کار پیدا کنم یا شما راحت می­تونین دارو پیدا کنین؟! من نمی‌فهمم اینا چه هیزم تری به شما فروختن؟! از اول هم دوست نداشتین من با فری جون اینا رفت و آمد داشته باشم.»

مادر گفت: «احتیاط شرط عقله، هیچ گربه ای برای رضای خدا موش نمی­گیره!»
گفتم: «اینا اهل کار خیر و رسیدگی به هم­نوع هستن. برای اونا چه نفعی داره به ما بدبخت بیچاره ها برسن؟!»
مامان گفت: «اتفاقا من این سؤال رو‌ می­خواستم از تو بپرسم.»
گفتم:«‌ به نظر من محبت و خوبی دلیل نمی­خواد. بعضی از مردم ذاتا مهربونن. برای همین هم فری جون کار توی خیریه رو انتخاب کرده.»
مادرم دوباره سکوت کرد… از اون سکوت های معنی دار!!
دوست داشتم پاشه مفصل کتکم بزنه ولی اون­جوری سکوت نکنه…

6)

مدتی بود بین من و مامان فاصله افتاده بود. انگار حرف هَمُو نمی­فهمیدم! کلافه بودم و نمی­دونم چی شد که صدام رفت بالا… گفتم: «مادر من! شما گوشه خونه نشستین و نمی­دونین بیرون چه خبره… من دیگه بلدم چه­جوری از خودم محافظت کنم. شما دیگه نگران من نباشین لطفا. اصلا تقصیر منه که انقدر حس مسؤلیت دارم و همش نگران داروی شمام! تقصیر منه که مثل محبوبه دنبال زندگی خودم نیستم. تقصیر منه که مثل مهری و ملیحه دنبال عشق و حال نیستم و جوونی نمی­کنم اصلا من چرا انقدر باید نگران همه چیز باشم؟ به هرحال من مجبورم این سفر رو برم و می­رم.»
خواهرام متعجب و با چشمان از حدقه بیرون زده اشاره می‌کردن که بس کنم… آخه سابقه نداشت من با مامان این­جوری حرف بزنم! یاسی هم گوشاش رو گرفته بود و داد می­زد:« خاله بس کن، سَرم رفت.»

یه­هو نگاهم به چشم­های بی فروغ مامان افتاد. قطره اشک گوشه چشمش و صدای شکسته شدن قلبش دلم رو آتیش زد. از خودم و لحن گفتارم و منّتی که گذاشته بودم بدم اومد. آروم­تر ادامه دادم، از کیش که برگشتم ناخن ها رو ریموو می­کنم تا خیالتون راحت بشه. مامان فقط نگاهم کرد، هیچ­چی نگفت. سکوتش آزارم می­داد. دوست داشتم تو اون حالت بغلش کنم و اونم نوازشم کنه ولی نمی­دونم خجالت بود یا غرور… مانع شد و برای همیشه این حسرت در دلم موند.
وقتی رسیدیم کیش بر خلاف تصورم اصلا حال خوبی نداشتم، قیافه مامان و اون قطره اشک، یه لحظه هم از جلوی چشمام کنار نمی‌رفت. چی شد یه­هو با مامان تند شدم؟!

7)
تمام این مدت فری جون حواسش بود که ناراحتم، خیلی از این حواس جمعی­ش خوشم میومد. کلا دوسش داشتم و یه جورایی حس می­کردم مادر دوممه. همین­جور که بشقاب میوه­م رو پر می­کرد به شوخی گفت: «خب حالا چند تا بودن؟» گفتم:« با من هستین؟» گفت:« بله، با خود جنابعالی.»
گفتم: «چی چند تا بوده؟» گفت: «کشتی های غرق شده­ت! می­خوای بگی چی شده؟!»
لبخند تلخی زدم و بی حوصله جواب دادم: «هیچ چی!»
-یعنی الان بخاطر هیچ چی ناراحتی؟
+گفتم با مامانم حرفم شده…
شبنم همین­جور که مشغول ورق بازی با بقیه بود سریع پرید توی حرف و گفت: «بیچاره مهشید همش باید ناراحت باشه، مادرش نمی­تونه بپذیره اون برای خودش کسی شده. می­گم که مادرای ایرونی دیکتاتورن و فقط بچه رو برای خودشون می­خوان.»

همیشه به رابطه من و مادرم حسودی می­کرد و به بهانه دلسوزی برای من از قهر خودش با مادرش دفاع می­کرد.

فری جون با اشاره به شبنم فهموند که زیاده روی نکنه؛ گوشیم زنگ خورد. مهری پای خط بود و با ناراحتی گفت که مامان می­گه برگردیم شهرستان! تو به مامان یه چیزی بگو و راضیش کن نریم. گفتم یعنی چی؟! مگه دکتر و درمون مامان تموم شده که برگردین؟ ملیحه گوشی رو گرفت و با بغض گفت: «می­گه ترجیح می­دم توی شهر خودم بمیرم تا تو غربت!»
گفتم این چه حرفیه؟! به مامان بگین اگه این کار رو بکنه دیگه من رو نمی­بینه… و با عصبانیت گوشی رو قطع کردم. دوباره دلسوزی های شبنم شروع شد… به بهانه اینکه حق دارم ناراحت باشم از اینکه در خانواده ای به دنیا اومدم که درک نمی­شم.
پریچهر بغلم کرد و گفت: «عزیزم این عصبانیت برات خوب نیست و الان وقتیه که باید به سلامتی خودت فکر کنی وگرنه تمام تمریناتی که تا حالا داشتیم هدر می­ره. تو الان فقط باید حواست به خود خودت باشه و مزاحمت های بیرونی رو حذف کنی. تمرین کن به خودت احترام بذاری. تا وقتی اینجا هستی گوشیت رو قطع کن. فروغ هم شروع کرد به قصه گفتن…
از مادرش و دلیل انتخاب اسم فروغ برای اون. بدون اغراق صدبار این قضیه رو تعریف کرده بود و هربار با هزار آب و تاب دوباره تکرارش می­کرد. می­دونین بچه ها عشق مادرم به فروغ فرخزاد باعث شد این اسم رو برای من انتخاب کنه. مامانم همیشه عاشق زن های جسور بود. همون هایی که صف شکن هستن و روی مردها رو کم می­کنن. طاهره رو خیلی دوست داشت. راسی مهشید برات از طاهره گفتم؟ حوصله جواب دادن نداشتم. یه­هو یاد طاهره خانم همسایه­مون افتادم که از 14 سالگی می­خواست  شوهرم بده. فروغ  بدون اینکه منتظر جواب من بمونه ادامه داد: «طاهره قره العین، بزرگ زنی آزاد که جلوی حرف خانواده­ش و مردها ایستاد! باورت می­شه با اینکه از خانواده روحانی بوده روبنده­ش رو توی اون زمان قاجار جلوی مردها باز می­کنه؟!»

دوباره تلفن زنگ خورد و ملیحه با نگرانی گفت: «آبجی حریف مامان نشدیم و بارش رو بست.» دوباره من از کوره در رفتم و شروع کردم به داد و بیداد و قسم که دیگه اسم منو نخواهید شنید! انگار ناخودآگاه اون حرفا روم اثر گذاشته بودن و روح طاهره در من حلول کرده بود!
بر خلاف میل باطنیم و با وجود نگرانیم تصمیم گرفتم اون چند روز گوشیم رو قطع کنم و به قول پریچهر ریلکس کنم. قرار شد فقط از سفر لذت ببرم. حال عجیبی داشتم. خودم نمی­دونستم چیه؟ خشمه یا بغضه؟ فریاده؟ شایدم دلتنگیه؟! ترسه یا یه حس عذاب وجدانه؟ حتی دقیق نمی­دونستم از دست کی عصبانی هستم؟ خودم؟ مادرم؟ شبنم؟ یا فروغ؟ چشمام رو بستم، یاد رابطه قبلیم با مامان افتادم. دلم برای اون روزها تنگ شد. یادش بخیر…

8)
فردای اون روز فروغ و فری جون در تدارک مهمونی به مناسبت اومدن فرخ بودن. برای من چند جور لباس آوردن و گفتن یکیش رو انتخاب کن. فری جون گفت: «عزیزم تو جوون هستی، دوست دارم برای این مهمونی حسابی شیک باشی و بدرخشی. یه فردا شب رو مانتو نپوش و بجای اون لباس پوشیده و بلند تنت کن. می­دونم تغییرات ناگهانی اذیتت می­کنه… می­گم مَسی یه آرایش لایتت بکنه که دوست بفهمه و دشمن نه!
تو فکر بودم که چیکار کنم که یهو فروغ از فرصت استفاده کرد و گفت: «کاش کمی هم از موهای هایلایت شده­ت رو بذاری بیرون، خیلی خوشگل می­شی؛ یک شب که هزار شب نمی­شه. خواسته فروغ رو رد کردم ولی برای مهمونی لباس بلند سورمه ای رنگی رو انتخاب کردم با آرایشی سبک.
اون شب وقتی وارد مهمونی شدم به به و چه چه هایی بود که نثارم کردن… فری جون و فروغ من رو به برادرشون معرفی کردن. فرخ دستش رو جلو آورد و گفت: «خوشوقتم.» من دستپاچه و با صورت قرمز شده ناخودآگاه دستم رو عقب کشیدم و معذرت خواهی کردم. فرخ جا خورد ولی به روی خودش نیاورد؛ او‌نم معذرت خواهی کرد که متوجه نبوده نباید دستش رو جلوی یه لیدی، اونم محجبه دراز کنه! نگران شدم که نکنه از این حرکت و رفتار من بدش اومده و چون جلوی دوستاش ضایع شده بخواد با ندادن دارو حالم رو بگیره.

سروش و سپهر دوستای فرخ، از تهران همراهش اومده بودن. سروش خیلی برام آشنا بود. مطمئن بودم قبلا یه جایی دیدمش. هرچی به ذهنم فشار آوردم یادم نمیومد کجا ولی یقین داشتم دیدمش! از وقتی اونا رسیده بودن رفتارهای نمایشی شبنم صد برابر شده بود. انگار گدایی توجه مردها رو می­کرد! لباس پوشیدن و حرکاتش سبک بود. دست مردها رو با افتخار و گرمی فشرد. لباس و آرایش عجیبی رو برای مهمونی انتخاب کرده بود! شاید فکر می­کرد با جلب توجه فرخ چند روز دیگه ممکنه توی انگلیس کنار ملکه عکس بندازه یا توی هالیوود رِد کارپِت منتظرشه!

وقتی فری جون و فروغ و همه دوستان به من گفتند خیلی خوشگل شدی شبنم از حسادت خون خونش رو می­خورد. با وجود تعریفا به شدت معذب بودم! درست مثل همون روز کاشت ناخن که  تصور می­کردم همه نگاها خیره به منه!
مهمونی به دیر وقت کشید و از یه جایی احساس کردم بهتره به بهانه قدم زدن جلوی دریا از اون فضا جدا بشم. هنگام قدم زدن یادم افتاد سروش رو کجا دیدم. همون شب کذایی توی داروخونه وقتی دکتر با من تند شد بهش می­گفت: «شاهین آروم باش و الکی خون خودت رو‌کثیف نکن!»
هزار جور فکر اومد سراغم. یعنی فری جون از قبل اینا رو می­شناخته؟ نکنه اون شب جنگ زرگری بوده و… بعد به خودم گفتم که خسته ای توهم زدی، بهتره برگردی بخوابی.
فردای مهمونی صبح زود دلشوره بدی گرفتم. خودم نمی­فهمیدم چرا ولی انگار توی دلم رخت می­شستن.
از اتاق که اومدم بیرون همه خواب بودن. آهسته و پاورچین از طبقه بالا اومدم پایین، متوجه شدم فروغ و فری جون و فرخ بیدارن و مشغول گفتگو. خواستم برم سلام کنم که از پشت در اسم خودم رو از زبون فروغ که صداش بلندتر از بقیه بود شنیدم. داشت به فرخ می­گفت که مهشید بد قلق و کنجکاوه و به خانواده وابسته تره، به سر بهاءالله پوست منو کنده! مثل شبنم نیست که راحت تو دست ما سُر خورد! حتی در مورد شعری که می­دیم دستش سؤال می­کنه، الانش رو نیگا نکن، یه کم وا داده. چون با خانواده­ش به­هم زده… پدر ما رو درآورده این دختر! فرخ گفت: «برای همینه می­گم مثل یه بطری باید اول خالیشون کنین تا آموزش­پذیر بشن. توی بطری پر چیزی نمی­شه ریخت! اول باید از خانواده و وابستگی و اعتقاد خالی خالی بشن. بعد ظرفیت و پذیرششون که رفت بالا… کار راحت می­شه. خلاصه اینکه یه دستشون کنین؛ وحدت عالم انسانی یعنی همین. خواستم از جلوی در برم کنار، می­دونستم فال گوش وایسادن جالب نیست ولی نتونستم خودم رو راضی کنم که حرف هاشون رو نشنوم.
فرخ گفت: «به هرحال تشکیلات از من خواسته روند تبلیغ سریعتر باشه. خصوصا روی جوون ها. به خصوص مذهبی هاشون! وقتی می­گیم فقط یک بهائی مرده تبلیغ نمی­کنه برای اینه که واسه رسیدن به اهداف دراز مدت تشکیلات، فرصتی برای کم‌کاری نیست! باید مردم خصوصا جوون ها رو تا می­تونیم هم­سو کنیم. فقط اینو بدونین که تشکیلات برای  چند سال آینده برنامه های متعددی رو در نظر گرفته که بخشیش فعالیت های فرهنگی و اقتصادیه و بخشیش هم روش های بازدارنده و تهدیدیه! یه­هو فروغ گفت: «یعنی توسل به خشونت؟!»
پاک‌ گیج شده بودم که فری جون گفت: «بالاخره دارو چی می­شه؟»
فرخ ادامه داد در مورد دارو هم مگه از این پلاسیبوها (دارونماها) بهش ندادین؟ گفتم هروقت تموم شد به سروش بگین براتون بیاره.
فری گفت: «چرا دادم ولی بچه های الان زرنگن، خیلی راحت نمی­شه سرشون رو شیره مالید. زود همه چی رو سرچ می­کنن؛ همینو به پیرزنه دادم بیچاره چقدر دعام کرد و گفت خوب خوب شده بعد با صدای بلند خندید و گفت اثر تلقین رو می­بینی. باورم نمی­شد این حرف ها رو فری جون داره می­زنه، زن دوست داشتنی و مادر دوم من!!
یعنی این مدت دواهایی که به مامان می­دادم داروی قلابی بوده؟!!

9)
یعنی فری جون دلش اومده با من این­جوری رفتار کنه؟ فرخ گفت: «برگردیم سر حرف اصلی…
با سروش و شاهین و بچه های داروخونه هماهنگ کردیم برای کنترل ورود ماسک و الکل و چیزهایی که به زودی مایحتاج مردم می­شه!
ما الان توی انبار اینا رو داریم. فروغ  موذیانه گفت: «دارید یا احتکار کردین؟» فرخ گفت: «تو فکر کن احتکار، بازار سیاه، هرچی تو دوست داری. همشون به طرز چندش آوری خندیدن… فرخ گفت: «خلاصه هرچی خواستین بچه ها در اختیارتون قرار می­دن، هرچی که برای این ویروس جدید لازمه. فقط این هنر شماست که چه­جوری سر بزنگاه از اینا استفاده تبلیغی کنین. پس ماسک و الکل و دستکش با ما، تبلیغ و تزریق نگرانی و کار فرهنگی با شما.»

حس انزجار از این­همه خباثت بهم سرگیجه و تهوع داد. حس می­کردم تب دارم و هر آن ممکنه بیهوش شم. دعا دعا می­کردم توی اون لحظه با هیچ کدومشون خصوصا فرخنده مواجه نشم وگرنه ممکن بود هر رفتاری ازم سر بزنه. حیف از وقتی که با این  افراد بی مقدار سپری کردم. حیف…
این افراد بی بها مثل عروسک های به بند کشیده خیمه شب بازی بودن که بندهاشون از جای دیگه ای کنترل می­شد و اینا فقط دست و پا می­زدن.

نفسم­و توی سینه حبس کردم و به زحمت پله ها رو بالا رفتم. با اینکه اصلا حال خوبی نداشتم باید سریع چمدونم رو می‌بستم، حتی تحمل یه دقیقه اضافه موندن توی اون فضا رو نداشتم. باید با خونه تماس می­گرفتم. دلم برای مامان یه ذره شده بود. می­خواستم براش همه چیز رو تعریف کنم. باید بهش می­گفتم شما این گرگ های تو لباس میش رو بهتر از من شناخته بودین. دوست داشتم نزدیکش باشم و بهش بگم غلط کردم و رو دست و پاش بیوفتم. به محضی که تلفن رو روشن کردم، صدای ممتد بوق، پیام ها و تعداد زیاد تماس های از دست رفته نگرانم کرد. اومدم به خونه زنگ بزنم، ترسیدم مامان دیشب خوابش نبرده باشه و از تماس اون ساعت من اذیت بشه. توی همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد. شماره ناشناس اون موقع صبح برای چی بود؟ دلم آشوب بود. آهسته گفتم الو که اونور خط صدای زنی با گریه های زیاد بدنم رو به رعشه انداخت. گفت: «مهشید خانوم خودتی؟» بمیرم برای دلت تسلیت می­گم عزیزم… همه جا سیاه شد. گوشی از دستم افتاد و از حال رفتم.
وقتی رسیدم تهران مادرم توی شهرستان دفن شده بود و من حتی فرصت دیدن صورتش رو برای آخرین بار پیدا نکرده بودم. مثل مرده متحرکی بودم که با آمپول ها و قرص های آرام­بخش زنده­ست. حتی نتونستم برم شهرمون و مزار مادرم رو ببینم. چند هفته بعد مریم خانم همون دوست مامان که کیش باهام‌ تماس گرفته بود، دوباره زنگ زد و گفت که مامان امانتی­ای رو پیشش گذاشته و گفته باید اونو به دست من برسونه. با اینکه حالم هنوز مساعد نبود تصمیم گرفتم بدون اینکه به کسی بگم برم شهرمون.

 

10)

سحر رسیدم به زادگاهم؛ جایی که در اون به دنیا اومده، نفس کشیده و رشد کرده بودم. همه کوچه پس کوچه هاش پر از خاطره بود برام. خاطرات تلخ و شیرینی که با پدر و مادر و خانواده­م ساخته بودیم. جایی که یه روز عاشقانه دوستش داشتم و الان برای من تبدیل شده بود به شهر ارواح. انگار بعد از پدر و مادرم یه­هو همه چیز از حرکت افتاده بود.

با مریم خانم قرار گذاشتیم که ساعت ده صبح همو ببینیم. با وجودی­که هوا سرد بود مجبور بودیم داخل حیاط خونه­ش بشینیم؛ می­گفتن ویروس جدید که حالا می­دونستیم اسمش کروناست خیلی بی رحم و خطرناکه و نباید در فضای سر بسته باشیم.

به محض دیدن مریم خانم بغضم ترکید. دوست داشتم محکم بغلش کنم و یه دل سیر زار بزنم. ناسلامتی اون دوست بچگی مامان بود و گنجینه خاطرات مادرمون؛ یه جورایی برای ما بوی خود مامان رو می­داد. حیف که این ویروس لعنتی همین حق رو هم ازم گرفت و حتی اجازه سوگواری درست و حسابی بهم نداد. صدای پیس پیس الکل بدجوری اعصابم رو بهم می­ریخت. همه چی نم­دار بود. همه جا بوی ضد عفونی کننده می­داد. فکر می­کردم توی بیمارستان نشستم. شاید من خیلی حسّاس و بی طاقت شده بودم. دلم می­خواست دست مریم خانم رو بگیرم و بگم تو رو هر کی دوست داری بس کن؛ خودش بنده خدا مرتب عذرخواهی می­کرد وقتی می­دید من با بوی الکل به سرفه میوفتم ولی انگار دست خودش نبود؛ وسواس افتاده بود به جونش که الان اگه الکل رو روی وسایل خالی نکنه این ویروس می­بلعتمون!

 

11)

از مامان گفت… دختر عزیز کرده حاجی رحمتی؛ از روزهای خوش کودکی و تحصیلشون و از سختی هایی که مادر بعد از ازدواج با پدرم تحمل کرد. از مریضی و مرگ محمد و صبوری مادرم گفت. رعنا دختر عجیبی بود. هیچ وقت از هیچ چی گله نداشت. وقتی برادرتون محمد با نقص شدید سیستم ایمنی به­دنیا اومد، درس و دانشگاه رو رها کرد و همه فکر و ذکرش شد پسرش. بخاطر محافظت از اون انقدر شوینده های قوی و ضدعفونی کننده استفاده کرد تا پدر ریه­ش دراومد. آخر سر هم عمر محمد به دنیا نبود و بخاطر اینکه دارو به موقع بهش نرسید فوت کرد.

بعد از پدرت هم کم اذیت نشد، با اون سینه خرابش تا دیروقت کلاس تدریس خصوصی می­گرفت که بتونه از پس هزینه های زندگی بربیاد و دست جلوی کسی دراز نکنه. پس چرا مامان هیچ چی نمی­گفت؟! منِ ساده دل فکر می­کردم وقتی نیست با دوستاش می­ره خرید و مهمونی و هزینه زندگی ما و دانشگاه من با ارث پدر تأمین می­شه!

مریم خانوم به بخار داغی که از فنجون چایی بلند می­شد زل زد. ماسک رو تو صورتش جابجا کرد و جوری که انگار با خودش حرف می­زنه ادامه داد اون خیر ندیده­ها هم که از هیچ جور اذیتی فرو گذار نکردن. من با تعجب گفتم: «کیا رو می­گین؟: گفت: «عموت شهریار و اون دوست دختر از خدا بی­خبرش که همه اموال بابات، مهران رو بالا کشیدن.» البته که می­گن دنیا دار مکافاته، خود شهریار هم از اون ارث خیر ندید و معلوم نبود چه­جوری زنه و خواهرش تونستن ارث شهریار رو بالا بکشن و پسر فروغ خواهر دختره بشه همه کاره داروخونه.

پاک‌گیج شده بودم. یعنی چی؟ مگه من عمویی داشتم؟! چرا مریم خانوم این­جوری حرف می­زد؟ انقدر مبهم!

از تعجب داشتم شاخ درمی‌آوردم ولی سعی کردم به روی خودم نیارم. گفتم: «شما چقدر خونواده بابام رو می­شناسین؟» گفت: «خیلی. ما سال­ها باهم همسایه بودیم و وقتی پدربزرگ مادربزرگت زنده بودن با خانواده ما رفت و آمد داشتن. ما هم بچگی با شهریار و مهران هم­بازی بودیم. گفتم می­شه برام ازشون بگین. گفت: «پس به شرطی که ناهار پیشم بمونی.» تشکر و عذرخواهی کردم. چون می­خواستم زودتر برم سر خاک مادرم. از دلتنگی هر لحظه ممکن بود جون بدم ولی باید می­دونستم چرا عمویی که تا حالا ازش بی خبر بودم ارث بابام رو خورده و بین اونا چی گذشته؟!

مریم خانوم گفت: «شهریار پسر بدی نبود. فقط ساده و دهن بین بود. همین کار دستش داد. وقتی توی دانشکده داروسازی با اون پسره بهائی دوست شد، اونا تونستن جذبش کنن. بعدم از دخترخاله­ش رو با شهریار آشنا کرد و این­جوری پاش به محافلشون باز شد. آخر سر هم به­خاطر همون دخترخاله دین و عقیدش رو کنار گذاشت و بهائی شد. دختره هزارتا کلک توی آستینش داشت و خواهرش از خودش بدتر. دختر بی کله بد نامی که معلوم نبود پسرش… استغفرالله… آدم هیچ­چی نگه بهتره. بعد هم که شهریار بابات رو تبلیغ کرد. مهران بیچاره سنش اون موقع کم بود و از دار دنیا همین یه برادر براش مونده بود، خیلی تحت تأثیر شهریار بود و ازش حرف شنوی داشت. خودش به مادرت گفته بود من اون موقع اصلا حالیم نبود چی به چیه و فرق دوغ و دوشاب رو نمی­دونستم! وقتی مهران شاگردی آقا جونت رو می­کنه و تحت تاثیر آقا جونت و دوستش آقای حسینی، که وارد به مسائل دینی بوده مسلمون می­شه شهریار و رفقاش بدجوری قاطی می‌کنن و از آقا جونت کینه به دل می­گیرن. هرچی سعی می‌کنن مهران رو برگردونن نتیجه ای نداشته و اونا به بهانه طرد و اخراج سازمانی از بهائیت، ارث مهران رو بالا می­کشن. بیچاره بابات دست خالی با مادرت ازدواج کرد و الحق آقا جونت خدا بیامرز در حقش پدری کرد و چیزی براش کم نذاشت. یه­هو خشکم زد. انقدر با چیزهای جدیدی مواجه شده بودم که یه لحظه زمان و مکان رو از دست دادم. فکر می­کردم تو خوابم یا همه اینا فیلمه. مریم خانم نمی­تونست از پشت ماسک حالت های منو متوجه بشه.

 

پاورقی:

1-یوگینی یعنی مربی زن یوگا

نظرات بسته شده است.