بهای ضعیفه بودن!

20

پرسش

بهای ضعیفه بودن!

پاسخ نخست

یادش بخیر. خان­جونِ خدا بیامرزم، وقتی از سختی روزگار می‌نالیدیم، می‌گفت: «ننه، همینه دیگه. بختِ سیاه رو با یه دریا آبِ زلال هم نمی‌شه سفید کرد.» حکایت این روزهای منه. الان درست یه ماه و هیجده روزِ که زندگیم رو هواست؛ بی‌هیچ پناهی! با یه طفلِ شیرخوره که آویزونِ تنِ بی‌رمقمه و یه بچه بی‌نوا که توی شکمم مثل ماهیِ نیمه‌جون دائم این‌طرف و اون‌طرف وول می‌خوره و آروم و قرار نداره. انگار اونم حالِ زارِ منو فهمیده و پا به پام به خودش می‌پیچه.

 

آواره یه مسافرخونه تهِ شهر، با یه لقمه بخور و نمیرِ نونِ خالی و یه لیوان چایِ شیرین که یه ذره‌ش صدای قاروقور این شکمِ بی‌صاحابو خفه کنه و یه ذره دیگه‌ش شیر شه واسه این دخترکِ پدرمرده من. وسط یه مشت افیونیِ دودیِ سیاه‌سوخته که چشمای هیز و نگاه هرزه‌شون درسته قورتم می‌ده، امن‌ترین جا همین سوراخ‌موشِ یک‌وجبی و نموره. همینم از صدقه‌سرِ سینه‌ریزیه که قادرخان سرِ عقد گردنم انداخت. فروختمش و پیش‌پیش کرایه دو ماه این مردکِ پولکی—صاحابِ مسافرخونه—رو دادم. مابقی پولش فعلاً هست، یه چهارتا خنزل‌پنزل دیگه‌م دارم، ولی خب اینم چشم بذارم رو هم ته می‌کشه. اون‌وقت چه خاکی تو سرم کنم؟ آخه من با این وضعِ پا به ماه کجا برم کار کنم؟ روی برگشتن پیش ننه و داش‌جلال رو هم ندارم.

 

آخه چرا همچین شد؟ گفتم زنِ قادرخان می‌شم، نونم تو روغنه و دیگه دردام تموم می‌شه و از دستِ جلال و قلدریاش یه نفس راحت می‌کشم. خب خسته شده بودم؛ آقام بی‌نوا که عین یه تیکه گوشتِ بی‌هوش و بی‌حواس زمین‌گیر شده بود و داش‌جلال همه‌کاره ما شده بود. من و آبجی‌هامم باید گوش‌به‌فرمونش می‌دادیم و مثل اسبِ عصاری توی خونه ازمون کار می‌کشید و چپ‌وراست دستور می‌داد و وای به روزی که یه کم تنبلی می‌کردیم؛ پدرمون رو درمیاورد. هرچی هم به جونِ ننه نق می‌زدیم افاقه نمی‌کرد و می‌گفت:

«داداشتون مردِ ماست، خدا حفظش کنه. اگه اون نبود با این وضعِ آقاتون به کلفتی و گدایی میوفتادیم.»

 

وقتی قادرخان منو دید و گفت منو می‌خواد، دل تو دلم نبود. گفتم خدایا شکرت، بدبختیا تموم شد. می‌رم و یه نفس راحت می‌کشم. درسته که زن و دو تا پسرِ بزرگ و یه عروس داشت و باید کنار اونا زندگی می‌کردم، ولی عوضش پولدار بود و سری تو سرا داشت و کلی خدم‌وحشم و نوکر و کلفت براش کار می‌کردن. منم می‌تونستم خانومِ خودم باشم و دست به سیاه‌وسفید نزنم.

 

ای خدا، صد رحمت به اون روزا. جون می‌کندیم، قلدری می‌دیدیم و حرفِ زورِ آقاداداش بالا سرمون بود، ولی مثل الان این‌جوری بی‌پناه و بی‌کَس، دردِ پر کردن شیکمِ این طفلِ صغیر رو به دوش نمی‌کشیدم و نگرانِ بارِ شیشه توی راهم نبودم که کی و کجا و چه‌جوری بخوام بذارمش زمین. به خدا دادوفریاد و بدوبیراه گفتنای جلال بهتر از این بود که زیر سایه نگاه این تریاکی‌های نکبت باشم. دلم واسه غرغرها و دمپایی انداختنا و نیشگون‌های ننه تنگ شده. دلم برای آقام و چشم‌های خیره‌به‌سقفش لک زده!!

 

آخه من چه می‌دونستم عمرِ بخوروبخواب من این‌قدر کوتاهه و قادرخان زود سرشو می‌ذاره زمین و پسرِ بزرگه خیرندیده‌ش، سالار، می‌شه همه‌کاره. من چه می‌دونستم توی مرام و مسلک اینا، زن و دخترِ طرف هیچ ارثی نمی‌برن و هیچ‌کاره‌ن!! اینجا اختیاردارِ همه‌چی پسر بزرگه‌س! همه سهما مال پسرِ بزرگه‌! اون‌وقت من و دخترش نه ارثی، نه سهمی، نه مِلکی؛ یه گوشه شهر توی مسافرخونه فکستنی باید بشینیم و نونِ خالی سَق بزنیم…

 

خدایا چرا این غلط­و کردم و از هُولِ هلیم خودمو انداختم توی دیگ؟ سالارِ بی‌شرف، خدا لعنتت کنه. من به کی عارض بشم؟ نذاشت کفنِ باباش خشک شه بعد من و بچه‌هام­و آواره کنه. آره دیگه، مَرده؛ همه پشتشن. قانونشون پشتشه. حتی لب‌تر کنه مادرشو هم می‌تونه بذاره سرِ کوچه، ولی خاطر اونو می‌خواد، حرفشو می‌خونه. مادرش اگه یه قرون ارث‌ومیراث نبره، حداقل پسراش توی خونه نگهش می‌دارن. ولی من چی؟!

 

از روز اول هیچ‌کدومشون چشم دیدنِ منو نداشتن. زنش اصلاً دلش نمی‌خواست من اون‌جا باشم، ولی دل و رضایتش مهم نبود؛ قادرخان همه‌کاره بود. حالا بخت یارشون شده که عقده و دق‌ودلیشون­و سرم خالی کنن. حالا من به جهنم، بچه‌م اشرف که از خونِ خودشونه، از پدر یکی­ان اون­و چرا بیرون کردین؟!

 

آخه قادرخان، لامروت، بی‌معرفت، چرا اینا رو نگفتی به من؟ تو که می‌دونستی وقتی داداشم نذاشت من زنت بشم، فقط به‌خاطر تو از خونه فرار کردم و دیگه هیچ‌وقت روی برگشتن ندارم. چرا قبلش از مرام و مسلکتون نگفتین؟ من که نمی‌دونستم ضعیفه‌جماعت برای شما اندازه چارپای طویله هم ارج و قرب نداره!

 

وای قادر، کاش این دوتا پسر رو هیچ‌وقت پس ننداخته بودی که حال‌وروزِ من و این طفلِ معصوما این بشه. کاش پسرت مرده بود قبلِ خودت. نه! نه! البته که هیچ توفیری هم نمی‌کرد. بختِ سیاهِ من یه پرده هم روشن‌تر نمی‌شد.

اگه این دوتا ناکِس هم نبودن، اگه اصلاً قادر غیر از من و اشرف هم هیچ‌کس دیگه رو نداشت، بازم قسمتِ ما همین یه لقمه نون و سوراخ‌موشِ کرایه‌ای بود. چون اون موقع هم تمام هست ‌و نیستش مال بیت‌العدل و این تشکیلات کوفتی می‌شد و یه پولِ سیاه هم سهمِ من و بچه‌م نبود.

 

هر جور فکرش­و می‌کنم، خونه آقام بهشت بود. حتی اگه زبونم لال آقام از دنیا می‌رفت، داداش‌جلالم با تمام کج‌خلقی و اذیتاش اهلِ مالِ یتیم‌خوری نبود. اگرم اهلش بود، یه جا بود که برم عارض بشم و حقم­و ازش بگیرم. ولی الان چی؟ پیش کی برم گریه کنم و پشتم دربیاد؟

 

خان­جون خدا بیامرزتت، بختِ سیاه کدومه؟ هر کی هرچی کشید از حماقتِ خودش کشید. خودم کردم که لعنت بر خودم باد. بهائی که به خیالِ خامم برای خوشبختی دادم، گرفتارترم کرد!

 

 

نظرات بسته شده است.