وقتی بهایی بودیم...

قفل شده
safa
پست: 68
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 2 فروردین 1386, 10:10 pm

پست توسط safa »

آری به من می گفتند نائب آقای بروجردی و جانشین آیة الله بروجردی، با وجود این که من یک روضه خوان ساده ای بودم در ده!
قبل از آن مرا از محفل ملّی خواستند. سرهنگ شاهقلی ملعون در رأس کار بود. ولی احمد مطلق با من آمد. گفت:"هر چه گفتند بگو بله ، همین جور است. نگی نه، انکار نکنی، که بد بخت می شوی."
این ها مرا بردند و سرهنگ شاهقلی دست در گردن من انداخت و گفت
: "چقدر زحمت کشیدی در این راه!
چقدر رنج کشیدی در این راه!"
گفتم:"جناب سرهنگ شاهقلی من زحمت و رنج کشیده ام، ولی نه در این راه. در این راه نبوده"
گفت:"تو مگر در آن دهی که بودی نرفتی در مسجد 25000 نفر در پای منبرت بودند، خواب دیدی شب که حضرت عبدالبها به خوابت آمد و گفت بیدار شو که وقت می گذرد با سر پا زد به متکای تو و تو رفتی مسجد و بنا کردی سخن گفتن، در آن مسجد 150 نفر ایمان آوردند؟!"
گفتم:"جناب سرهنگ شما شاید مرا به جای دیگری گرفتید یا دیگری را به جای من گرفتید. کی من همچین کاری کردم؟ آن ده شاید همه اش 100 نفر هم جمعیت نداشت. اصلاً مسجد هم نداشت. مسجد خرابه ای داشت که متروک شده بود. کی کسی پای منبر من بود؟ کی من چنین جرأتی داشتم که بروم آنجا؟
گفت:"چرا آن محمود زد با چماق پای تو را شکست."
گفتم:"جناب سرهنگ پای من در 4 سالگی شکسته، کی محمود را من می شناختم؟"
احمد زد به پهلوی من و گفت:"بدبخت بگو بله، اگر از اینجا رانده شوی کجا می روی؟"
گفتم بله جناب سرهنگ همه ی این ها صحیح است."
گفت:"دوملیون مال تو را به غارت برده است. هزار گوسفند داشتی به غارت بردند."
حالا من یک بز ریقو هم نداشتم. خواستم بگویم نه، احمد گفت بگو بله. گفتم:"بله بله به غارت بردند."
هرچه دروغ بود به ناف ما بستند. گفتند تو می خواستی بعد از آقای بروجردی مرجع شیعیان جهان شوی.
من یک روضه خوان بیچاره بودم که از روی کتاب جوهری و این ها روضه می خواندم. گفت نه این حرف ها چیه؟ تو درمحضر درست 200نفر طلبه درس می خواندند. حالا هم چین چیزی نبود، من محضر درسی نداشتم. هر چه من انکار می کردم آنها... همه را از ترس من اقرار کردم. چون شنیده بودم فاضل مازندرانی را سم داده بودند می خواسته برگرده. میرزا ابوالفضل گلپایگانی را در مصر سم دادند، آن هم پشیمان شده بود. میرزا نعیم اصفهانی را مسموم کردند که می خواسته برگرده. این ها ترورچی بودند. می کشتند هرکسی که نام و نشانی داشت و می خواست برگرده. من بارها از اشراق خاوری شنیدم که می گفت:"یا لیت امّی لم تلدنی" یعنی اظهار پشیمانی از تولد خودش می کرد. می گفت من همان را گویم که حضرت سجاد گفته یا لیت امّی لم تلدنی ای کاش مادر مرا نمی زاد و به این ورطه نمی افتادم. این سخنان را که گفت بعد از یک هفته هم مرد. این ها دیدند که اشراق خاوری داره کم کم آدم می شود و پشیمان می شود. بالاخره ما را بردند حرکت دادند به سمت مازندران و دهی در آنجاست به نام عرب خیل، 700 نفر از این فرقه ی ضالّه ی مضلّه در آنجا بودند. من از بردن نامشان خجالت می کشم، هی می گم فرقه ی ضالّه ی مضلّه یا اغنام. مرا بردند آنجا و جمع شدند بین من. عمامه ای به سرم بسته بودند که خرواری بود. عبا و قبا و بساطی که من هرگز در خواب ندیده بودم، در این مدّت ریش من بلند شده بود و قبضه ای شده بود. مرا سوار قاطر کردند و گفتند :"تو فقط گردنت را شرق نگه دار و یک کلمه سخن نگو، هیچی نگو. ما درباره ی تو سخن می گوییم." من پیش خودم گفتم عجب دجّالی از من درست کردند. می دانستم این ها همه اش باطل است ها، نه این که ...، ولی گرفتار بودم. آقا گرداندند و تمام آنجاهایی که از این فرقه ی ضالّه بود ما را معرّفی کردند که این نائب آقای بروجردی است. ما دیدیم در نامه باز شد از خارج. ایرانی هایی رفته بودند خارج، نامه ی خورشید درخشان، آفتاب تابان، دانشمند روی زمین، هی به من نامه می نوشتند. شاید این نامه باشد الان در پیش رفقا. ستاره ی درخشان، آفتاب آسمان حقیقت، تالی تلو عبدالبهاء، از این چیز ها در باره ی من بسیار نوشتند.
بالاخره مرا گردش دادند بین همه ی شهرها، از طوس گرفته تا زاهدان و تا چابهار و تا خوزستان، در تمام آنها مرابه عنوان عدل آیه الله بروجردی که بهائی شده معرّفی می کردند ...

قفل شده