بهائیت و سیاست (1)

کاربران عزیز (لاحق،جزیره و طهورا) مطالبی را در موضوع” بهائیت و سیاست” نگاشته اند که در دو قسمت از نظرتان می گذرد:

قسمت اول:

ترور شاه و امدادهای دولت روس

سیاست بهائیت در عصر مشروطیت

تروریسم سیاسی

عبدالبها و دولت ها

ترور شاه و امدادهای دولت روس

 

پس از برکناری امیرکبیرو آغاز صدارت میرزاآقاخان نوری، بهاءالله که به عراق تبعید گشته بود (به دستور امیرکبیر) ، به ایران بازگشت و به محض ورود او، ناصرالدین شاه مورد ترور واقع شد و این تکرار همان وقایع آشوب گری بابیان بود که مانند قتل شهید ثالث (پرونده اول) بر آن شدند از خون ریزی و آشوب گری برای پیش بری مقاصد خویش استفاده کنند! اما این بار ترور به سرانجام نرسید و شاه جان سالم به در برد و فرمان داد تا بابیان مجرم را دستگیر و اعدام کنند، که در میان نام آنان، میرزا حسین علی نوری (بهاء) هم به چشم می خورد، و او تنها کسی بود که از میان زندانیان جان سالم به در برد! 

ارتباط او با دولت روس از اینجا آشکار گردید که پرونده ما را به پاسخ خود نزدیک می کند. 

پس از سوء قصد، بهاء به سفارت روس نزد میرزا مجید، شوهر همشیره خود رفت و شاه چون این خبر شنید، مامورانی به سفارت فرستاد تا او را نزد شاه بیاورند. 

آنچه بیان شد و می خوانید ، برگرفته از قرن بدیع جلد اول ص 318 و 319 و جلد دوم و تلخیص تاریخ نبیل ص 647 و 648 می باشد : ” سفیر روس از تسلیم حضرت بهاء الله به نمایندگان شاه امتناع ورزید و از هیکل مبارک استدعا نمود که به خانه صدر اعظم تشریف ببرند؛ ضمنا از شخص وزیر به طور صریح و رسمی خواستار گردید ودیعه پربهایی را که دولت روس به وی می سپارد ، در حفظ و حراست آن بکوشد.” 

و در ادامه اینگونه می خوانیم : ” و کاغذی به صدر اعظم نوشت که باید حضرت بهاء الله را از طرف من پذیرایی کنی و در حفظ این امانت بسیار کوشش نمایی و اگر آسیبی به بهاءالله برسد و حادثه ای رخ دهد، شخص تو مسئول سفارت روس خواهی بود.” 

اما این سفارشات جلوی شاه را نگرفت و او را به زندان فرستاد. سفیر روس تلاش می کرد تا این امانت را آزاد کند، و در نهایت با پا فشاری بسیار، ایشان را از زندان رها ساخت. ولی دوباره محکوم به تبعید به عراق شد و بهاء الله دیگر بار خاک ایران را ترک گفت و با همراهی سواران ایرانی و روسی، به سمت عراق رفت. 

اشراقات ص 103، از بیان خود ایشان چنین می نویسد : ” این مظلوم از ارض طاء به امر حضرت سلطان به عراق عرب توجه نمود و از سفارت ایران و روس هر دو ملتزم رکاب بودند.” 

– که منظور از ارض طاء ، طهران یا تهران می باشد. 

آنچه این پرونده را به سرانجام می رساند و مه و غبارهای تردید را کاملا کنار می زند، گزارش زیر از قرن بدیع است که در جلد دوم ص 86 و 87 اینگونه نگاشته : 

” و در سنین بعد در لوحی که به افتخار امپراطور روس نیکلاویچ الکساندر دوم نازل شده، آن وجود مبارک عمل سفیر را تقدیر و بیانی بدین منظور می فرمایند : قوله جل جلاله : قد نصرنی احد سفرائک اذا کنت فی سجن الطاء تحت السلاسل و الاغلال . بذلک کتب الله لک مقاما لم یحط به علم احد الا هو” 

یعنی : آن هنگامی که در زندان تهران تحت غل و زنجیر بودم یکی از سفیران شما مرا یاری کرد، بدین سبب خداوند برای شما مقامی برگزید که عظمت آن را جز او نمی داند! 

و در ادامه آن در قرن بدیع اینگونه می بینیم : 

” ایامی که این مظلوم در سجن، اسیر سلاسل و اغلال بود، سفیر دولت بهیه ایده الله تبارک و تعالی ! نهایت اهتمام در استخلاص این عبد مبذول داشته تا بالاخره در اثر پافشاری و مساعی موفور حضرت سفیر، استخلاص حاصل گردید. اعلی حضرت امپراتور دولت بهیه روس ایده الله تبارک و تعالی حفظ و حمایت خویش را فی سبیل الله مبذول داشت.” 

و این حمایت فی سبیل الله ، فقط شامل ایشان گردید و دیگر بابیان محروم ماندند! 

و اینگونه بود که جنایت ترور شاه، با حمایت دولت روس به لوحی مبارک بدل گشت که احبا تنها از آن یاد می کنند. 

در کتاب تلخیص تاریخ نبیل، این گونه گزارش شده که جناب بهاء الله، پس از قضیّه ی ترور نافرجام ناصرالدّین شاه، خواستند نزد ناصر الدّین شاه در نیاوران بروند.(طبق آن چه درکتاب تلخیص تاریخ نبیل آمده است، جناب بهاء الله، هنگام قضیّه ی سوء قصد به ناصر الدّین شاه، در لواسان بودند.) سپس در کتاب ذکر شده که ایشان در بین راه لواسان و نیاوران، به زرگنده (محلّ سفارت روسیه) رفتند. 

در این جا سؤالی به ذهن متبادر می شود. اگر به نقشه ی تهران مراجعه کنید، به خوبی در خواهید یافت که نمی توان گفت زرگنده، میان راه لواسان و نیاوران است؛ بلکه به تعبیری می توان گفت نیاوران بین راه زرگنده و لواسان است. لذا این مطلبِ بسیار حائز اهمّیّت، رخ می نماید که نمی توان گفت جناب بهاء الله به طور اتّفاقی به زرگنده رفتند. بلکه باید اذعان کرد که ایشان از عزیمت به زرگنده، قصد قبلی داشته اند. 

حال جای این سؤال مهم باقی می ماند که قصد ایشان از عزیمت به زرگنده چه بود؟ 

در نظر اوّل، در کتاب تاریخ نبیل، این طور به نظر می رسد که ایشان برای دیدار میرزا مجید – که شوهر خواهر ایشان و منشی سفارت روس بود- به زرگنده رفتند؛ ولی با کمی دقّت، اگر ما وقع را این گونه ببینیم، سؤال دیگری سر بر می آورد. 

اگر این داستان را از زبان شوقی افندی در کتاب قرن بدیع، دنبال کنید، ملاحظه می فرمایید که ذکر شده که شاه از شنیدن این خبر، بسیار متعجّب شد. منظور از خبر در این جا، آن طور که از متن کتاب قرن بدیع بر می آید، خبر ورود جناب بهاء الله به سفارت روس است. حال این سؤال مطرح است که آیاشنیدن این خبر که جناب بهاء الله به دیدار شوهر خواهر خود رفته اند،جای تعجّب برای شاه دارد؟ لذا نمی توان مدّعی شد قصد اصلی عزیمت جناب بهاء الله به زرگنده،دیدار شوهر خواهر بوده است. 

مطلب دیگر که فرضیّه ی عزیمت به زرگنده به قصد دیدار شوهر خواهر را تضعیف می کند، این است که در کتاب قرن بدیع ذکر شده که مأمورین شاه، رفتند تا جناب بهاء الله را از سفارت روس تحویل بگیرند، نه از میرزا مجید، شوهر خواهرشان. ضمناً همان طور که جناب جزیره، در نگاشته ی خود، نقل کردند، تصریح شده که «سفیر روس»، از تسلیم جناب بهاء الله به مأمورین شاه امتناع ورزید، نه میرزا مجید. لذا آنچه در یک نگاه دقیق، به نظر می رسد، آن است که جناب بهاء الله قصدشان از رفتن به زرگنده، دیدار شوهر خواهرشان نبوده است. بلکه اگر دلیل عزیمت ایشان را رفتن به سفارت روسیه در نظر بگیریم، با بقیّه ی اظهارات این منابع، هم خوانی دارد. 

پس به طور خلاصه، جناب بهاء الله، پس ار ترور نافرجام ناصر الدّین شاه، با قصد قبلی، به زرگنده عزیمت کردند؛ و قصد ایشان از عزیمت به زرگنده، رفتن به سفارت روسیه بود، نه منویّات دیگری مانند دیدار شوهر خواهرشان. 

مطلب دیگری که باید مورد کنکاش قرار گیرد، این است که هدف جناب بهاء الله از رفتن به سفارت روسیه چه بوده است. 

در این باره، شخص من، به نظری قطعی نرسیدم، و شاید نتوان حکمی یقینی صادر کرد. البتّه با توجّه به برخی از گفتگو های ردّ و بدل شده در طیّ آن ماجرا بین بهاء الله و اولیای دولت روسیه، آن طور که از طریق جناب نبیل زرندی و جناب شوقی به ما رسیده است، می توان ردّ پای فرضیّاتی را که می توان آن ها را قریب به واقع دانست دریافت؛ اگر توفیقی بود، در این باره، در آینده شواهدی را ارائه خواهم کرد. 

امّا آن چه در این مجال، برای پی گیری سیر بحث، درباره ی هدف جناب بهاء الله از رفتن به سفارت روسیه، لازم به نظر می رسد، این است که با توجّه به تعجّب شاه، و فرستادن مأمور برای دستگیری جناب بهاء الله، باید گفت آن هدفی که ایشان برای تحقّق آن به سفارت روسیه رفتند(و من در این مجال، درباره ی آن اظهار نظری نکردم )، به ضرر مملکت ایران بوده است. 

ضمناً با توجّه به تلاش های سفارت روسیه درباره ی جناب بهاء الله، که بخشی از آن را جناب جزیره آوردند، می دانیم که هدف مورد نظر ایشان، که نشان داده شد به ضرر مملکت ایران بوده، به نفع دولت روسیه هم بوده است. 

البتّه در خلال بررسی این مطالب، این نکته باید مدّ نظر واقع شود، که همه ی این اتّفاقات، در بستر دشمنی ایران و روسیه، و پس از جنگ هایی با روسیه است که نتایج تلخی برای مملکت ایران در پی داشته است. و کلّ این جریانات در حالی واقع می شود که دولت روسیه، قصد دارد تا مملکت ایران را به تصرّف خود در آورد. 

پس به طور خلاصه، هدف جناب بهاء الله در رفتنشان به سفارت روسیه، به ضرر مملکت ایران، و به نفع دولت روسیه (که در آن ایّام، قصد تصرّف مملکت ایران را داشته است) بوده است.

درباره ی هدف جناب بهاء الله از مراجعت به سفارت روسیه چه می توان گفت؟ در حدّ بضاعت مزجات خودم، سعی می کنم این مطلب را تا حدّی روشن کنم. 

همان طور که عرض کردم، درباره ی این هدف، به طور مشخّص نمی توان اظهار نظر قطعی کرد. امّا نکاتی را در این باره باید متذکّر شد: 

آن چه مسلّم است، حمایت دولت روسیه، از جناب بهاء الله در این جریان، کاملاً مشهود و غیر قابل کتمان است. مواردی که این نکته را آشکار می سازد، به شرح زیر است: 

سفیر روس، از تحویل جناب بهاء الله به مأموران حکومتی امتناع ورزید؛ 

هنگام دستگیری جناب بهاء الله، سفیر روس از وزیر خواستار حفظ ودیعه ی پر بهای سفارت روس (جناب بهاء الله) شد؛ 

سفیر روس از جناب بهاء الله درخواست رفتن به خانه ی صدر اعظم را به جای تسیلم در برابر مأموران حکومتی کرد؛ 

قنسول روس که از دور و نزدیک مراقب احوال بود و از گرفتاری حضرت بهاء الله خبر داشت، پیغامی شدید به صدر اعظم فرستاد و از او خواست که با حضور نماینده قنسول روس و حکومت ایران، تحقیقات کامل درباره حضرت بهاء الله به عمل آید؛ 

هنگام صدور حکم تبعید جناب بهاء الله به عراق، قنسول روس از ایشان درخواست کرد به روسیه بروند تا از ایشان در آن جا پذیرایی شود؛ 

در حین سفر ایشان از طهران به عراق، علاوه بر مأمورین حکومت ایران، مأمورینی از سفارت روسیه هم همراه ایشان باشد؛ 

از این چند مورد مذکور، به وضوح و روشنی می توان، و باید حمایت هویدای سفارت روسیه از حناب بهاء الله را اذعان کرد. 

با اندک توجّهی در اوضاع حاکم بر ایران، و روابط ایران و روسیه در آن زمان -که اندکی راجع به آن در نگاشته ی قبلی بنده توضیح عرض شد- از طرفی، و این گونه حمایت ارباب دولت روسیه از جناب بهاء الله از طرف دیگر، می توان جناب بهاء الله را (آن قدر این نکته ای که الآن می خواهم راجع به آن می خواهم تذکّر دهم، برای من مهم می نماید، که به خاطر آن حاضر شدم، ساختار نگارشی نوشته ام را مخدوش کنم و معترضه ای به این فربهی باز کنم، و آن تذکّر این است که از عبارتی که در شأن جناب بهاء الله به کار خواهم برد، پیشاپیش از تمامی دوستان بهایی عذر خواهی می کنم، ولی برای این که شأن تحقیق، حفظ شود، و احترامات، برای ما حجاب تشخیص صواب از ناصواب نشود، ناچارم این تعبیر را به کار ببرم؛ و امیدوارم دوستان بهایی من، این نقیصه را که نتوانستم در بیان دیگری مقصودم را عرضه کنم، بر من ببخشایند. لطفاً به قبل از بین الهلالین باز گردید و این بار بین الهلالین را نخوانید.) «مهره ی ارزشمند دولت روسیه-برای حفظ منافع این کشور- در ایران» دانست. 

حال با در نظر داشتن این توضیحات، و در نظر داشتن شرایط جناب بهاء الله در آن برهه -که متّهم بودند، و خود را در یک قدمی اعدام می دیدند-، می توان عزیمت جناب بهاء الله به سفارت روسیه را اقدامی در جهت رهایی از این مخمصه دانست. 

ضمناً درخواست سفیر روس از جناب بهاء الله برای عزیمت به روسیه، می تواند برای ما متضمّن این نکته باشد، که شاید مراجعت ایشان به سفارت، درخواستی برای رهایی از این داستان به واسطه ی عزیمت، یا به تعبیری، پناهندگی به روسیه باشد. 

احتمالات دیگری نیز طرح می شود که برای این که کلام بیش از این مفصّل نشود، پیگیری آن ها را به دوستان گرامی وا می گذارم. 

پس به طور خلاصه، حمایت انکار ناشدنی دولت روسیه از جناب بهاء الله، در شرایط سیاسی آن برهه، ما را بدین سو رهنمون می کند که جناب بهاء الله را مهره ی ارزشمند روسیه در ایران، و هدف رفتن ایشان به سفارت روسیه را نیز، رهایی از چنگ اعدام -به علّت اتّهام ترور ناصرالدّین شاه- به مدد این سفارت، و دولت متبوعش بدانیم. 

ممکن است کسی بگوید همه ی سخنان گفته شده، ناشی از یک خطا است. آن هم این که این اقدامات، توسّط شخص سفیر روسیه و به دلیل شخصی، انجام شده و ربطی به امپراطوری روسیه ندارد. این مطلب بدین گونه تشریح می شود که سفیر روسیه، همه ی این پی گیری ها و اقدامات را به علّت علاقه ی دخترش به جناب بهاء الله انجام داده است؛ نه به علّت دستور امپراطوری روسیه. لذا نمی توان این اقدامات را به دولت روسیه مربوط دانست؛ بلکه صرفاً یک رابطه ی شخصی بوده است. 

این سخن، با توجّه به مطالبی که تا حال ذکر شد، شاید به نظر برسد که تبیینی منطقی است؛ امّا با کمی دقّت نظر، در کتاب قرن بدیع، نکته ای به چشم می خورد که این احتمال را به صراحت ابطال می کند؛ بدین صورت که تمام اقدامات صورت پذیرفته در این جریان را به امپراطور روس نسبت می دهد؛ نه سفیر روسیه، نه شخص دیگر. این مطلب، که جناب شوقی در کتاب خود آورده اند، نقل قولی از جناب بهاء الله است، که ما را به این استنتاج رهنمون می شود. این نقل قول همانی است که استاد بنده، جناب جزیره، در نگاشته ی خود، آن را ذکر کرده اند: 

«و در سنین بعد در لوحی که به افتخار امپراطور روس نیکلاویچ الکساندر دوم از قلم اعلی نازل شده، آن وجود اقدس عمل سفیر را تقدیر و بیاناتی بدین مضمون می فرماید: قوله جلّ جلاله: «قَد نَصَرَنی أحَدُ سُفَرائِکَ إذ کُنتُ فی سِجنِ الطّاءِ تَحتَ السَّلاسِلِ وَ الأغلالِ بِذلِکَ کَتَبَ اللهُ لَکَ مَقاماً لَم یحِط بِهِ عِلمُ أحَدٍ إلّا هُو . . .» و نیز در مقام دیگر می فرماید: «ایامی که این مظلوم در سجن اسیر سلاسل و اغلال بود سفیر دولت بهیه أیده الله تبارک و تعالی نهایت اهتمام در استخلاص این عبد مبذول داشت و مکرّر اجازه خروج از سجن صادر گردید ولی پاره ای از علمای مدینه در اجرای این منظور ممانعت نمودند تا بالاخره در اثر پا فشاری و مساعی موفور حضرت سفیر استخلاص حاصل گردید. اعلیحضرت امپراطور دولت بهیه روس أیده الله تبارک و تعالی حفظ و رعایت خویش را فی سبیل الله مبذول داشت.» 

ترجمه ی متن عربی به صورت زیر است: 

هر آینه یکی از سفیران تو مرا –هنگامی که در زندان تهران در غل و زنجیر بودم- یاری و همراهی کرد و به این خاطر خداوند برای تو مقامی معین فرمود که جز خودش هیچ کس رفعت آن را نمی داند. 

در این سطور، به وضوح دیده می شود که تشکّر جناب بهاء الله به خاطر آزادی از زندان، از امپراطور روسیه بوده است، نه از سفیر روسیه. لذا نمی توان این اقدام سفارت روسیه را به شخص سفیر روسیه (و به دلائل شخصی) نسبت داد. بلکه باید آن را کلّاً تلاش دولت روسیه دانست. چون در غیر این صورت، تشکّر جناب بهاء الله از امپراطور روسیه، بی معنا و لغو خواهد شد. 

لذا می توان دریافت که اقدامات سفیر روسیه، درباره ی جناب بهاء الله، به دستور امپراطوری روسیه بوده، نه به انگیزه های دیگری مانند کسب رضایت دخترش. 

حتّی این مطلب را خود جناب بهاء الله هم می دانسته اند. به همین دلیل است که ایشان دعای خود را معطوف به امپراطور روسیه ابراز کرده اند، نه سفیر روسیه، یا دخترش. 

پس به طور خلاصه، دعای جناب بهاء الله برای امپراطور روسیه، (نه سفیر روسیه، نه شخصی دیگر) حاکی از این مطلب است که در جریان آزادیشان از زندان، دولت روسیه از طریق سفیر، مداخله کرده است؛ نه این که سفیر به دلائل شخصی مانند درخواست دخترش، اقدام به آزادیشان کرده باشد. و این مطلب را شخص جناب بهاءالله هم می دانسته اند.

جالب تر اینکه در پی این جریان ها، دو پیشنهاد دیگر به جمال مبارک (حضرت بهاءالله) از سوی دو قدرت دیگر، انگلستان و فرانسه، به ایشان ارائه شد که به ظاهر نپذیرفتند، و همچنان در پناه این دولت پهناور(روس) ماندند. 

برگه های تاریخ دیدنی تر و خواندنی تر می شود آنگاه که می بینیم پس از این همه تاییدات و نازل کردن لوح، جناب عبدالبهاء، همه آنها و حتی تاکیدات خودشان در حق دولت روس را فراموش کرده و بر خلاف روش پدر، پشت به روسیه فروپاشیده شده می کند و در پناه دولت انگلستان می رود! همان که پدر از پذیرش پیشنهاد حمایتش خودداری کرد! 

تا از ذهن بیدار هر جستجو گر منصفی ، هر گونه تردید در عدم وابسته بودن این آیین به قدرتهای بزرگ را محو کند. 

بهائیت و سیاست انان در عصر مشروطیت : 

از زمان شیخ احمد احسایی تا انقلاب مشروطیت، یعنی حدود 90 سال، شاهد بروز و ظهور فرقه های متعددی بودیم که نامدارترین آنها عبارتند از شیخیگری، بابیگری، ازلیگری و بهائیگری. در سالهایی که زمزمه قانون و مشروطه برزبانها جاری شد، این فرقه ها انشعابات متعددی را پشت سرگذاشته و تنها شیخیگری و بهائیگری، آن هم به سبب حمایت کانونهای استعماری، محلی از اعراب داشتند و برسرپا مانده بودند. 

بسیاری از پژوهشگران و نویسندگان تاریخ که با نگرشی اسلامی به انقلاب مشروطیت نگاه می کنند، بابیگری و بهائیگری را یکی از عمده ترین عوامل انحراف آن می دانند. در این دوران شاه در رأس دولت و روحانیت راهبر و پیشاهنگ ملت بودند. در این ایام، دولت به خاطر مدیریت نادرست و سوءاستفاده دولتمردان در اوج فساد و از لحاظ مالی بسیار ضعیف بود. مطالبات آزادیخواهانه مردم رو به تزاید داشت و روی هم رفته دو خط فکری خاص این خواست و نهضت را تغذیه می کردند. یکی علما و روحانیون که اصلاحات اجتماعی – مذهبی را خواستار بودند و تشویق می کردند و دیگری روشنفکران و تحصیلکردگان فرنگ رفته و به طورکلی غرب زده که الگوهای دموکراسی اروپایی را برای ایران می خواستند. 

اما تفکر غالب، تفکر اسلامی بود. مورخان و کارشناسان غربی همچون خانم پروفسور آن لمبتون جاسوس انگلیسی در ایران براین اعتقادند که در آن ایام مردم، ایران را «کشور اسلام» و شاه را هم «پادشاه اسلام» می خواندند. و پیش از انقلاب مشروطیت یک حرکت آزادیخواهانه و نوگرایانه توسط میرزاملکم خان ناظم الدوله و سیدجمال الدین اسدآبادی در ایران شروع شده بود و این جنبش که علیه فساد و استبداد داخلی و نفوذ خارجی بود به جنبشی ملی و اسلامی تبدیل شد. 

البته دور از انتظار نیست که خانم «آن لمبتون» که پیوند و ارتباطاتش با آژانسهای جاسوسی انگلستان اثبات شده است، می کوشد تا حرکت میرزا ملکم خان نظام الدوله که از سوی «گراند لژ اسکاتلند»، یعنی سرزمین مرجع فراماسونری جهان، هدایت می شود و اهدافی جز برنامه های استعماری ندارد، را حرکتی آزادیخواهانه قلمداد نماید. 

پس از ترور ناصرالدین شاه و آغاز سلطنت مظفرالدین شاه خواست و مطالبات مردم شدت بیشتری به خود گرفت. به استناد مدارک تاریخی، مردم از آغاز حرکت بیدارگرانه که منجر به مشروطیت شد، خواستار «عدالتخانه» بودند. یعنی به وجه اسلامی ماجرا بیشتر اهمیت می دادند و می خواستند تا این عدالتخانه ها بر مبنای معیارهای اسلامی اداره شود. 

اگر به جریان مبارزه و طرح مطالبات مردم در آن ایام به دقت نگاه کنیم، می بینیم که عبارت مشروطیت درست بعد از بست نشینی در سفارت انگلیس برلب های مردم نشست و مبلّغان و کوشندگان این راه هم همانگونه که گفته شد، روشنفکران و تحصیلکردگان غرب رفته یا روشنفکران سکولار یا بابی مسلک بودند. 

یکی از مهم ترین فعالان در این عرصه میرزاملکم خان ارمنی – پدر فراماسونری ایران است و از دیگر افرادی که در این زمینه تلاش و فعالیت بسیار داشتند و با مقالات و نوشته های خود سعی در تبلیغ مشروطیت و دموکراسی از نوع غربی آن می کردند، باید از افرادی چون میرزاآقاخان کرمانی و شیخ احمد روحی نام ببریم که به اتهام دخالت درترور نافرجام «ناصرالدین شاه» به دستور محمدعلی میرزای ولیعهد در تبریز کشته شدند. نکته جالب و در خور توجه پیرامون میرزاآقاخان کرمانی و شیخ احمد روحی این است که هردو پیرو فرقه ضاله «باب» و داماد میرزا یحیی صبح ازل – سرکرده فرقه «بابی های ازلی» و برادر بهاءالله – بودند. براین گروه باید نام میرزا یحیی دولت آبادی را هم افزود. او هم از گروه بابیان مشروطه خواه و فعالان نهضت مشروطه خواهی در ایران بود. میرزا یحیی دولت آبادی در خانواده ای بابی به دنیا آمد و پدرش مأمور و نماینده امور حسبیه میرزا یحیی صبح ازل در ایران بود و هرساله وجوهات به اصطلاح شرعیه «بابی ها» راجمع آوری می کرد و برای «میرزا یحیی صبح ازل» به قبرس می فرستاد. 

آنچه به عنوان نتیجه این بحث عاید می گردد این است که در حقیقت انقلاب مشروطیت را روحانیون مسلمان به ثمر رساندند اما این انقلاب در نیمه راه توسط عده ای از روشنفکران سکولار بابی و بهایی از مسیراصلی خود خارج شد و سرانجام آن به دیکتاتوری رضاخان رسید. 

به طورکلی در انقلاب مشروطیت تغییرساختار دولت و تبدیل دیکتاتوری به شکلی از حکومت عادلانه هدف مردم بود. تا آن زمان نظریه مدونی در مورد حکومت اسلامی وجود نداشت ولی روش دموکراسی غربی طرحی آماده و آزمایش شده در کشورهای اروپایی بود. به همین سبب با فشار روشنفکران غرب زده بویژه پیروان بابیگری و بهاییگری، مشروطه جایگزین تفکر عدالتخواهانه اسلامی شد.

 

تروریسم سیاسی ؛ مشخصه بهائیان 

تروریسم سیاسی در تاریخ معاصر ایران از اواسط دهه 840 م/1260 ق، با بابیگری آغاز شد و چنان با بابیگری پیوند خورد که در دوران متأخر قاجار نام «بابی» و «تروریست» مترادف بود. بابی ها ترور امیرکبیر را طراحی کردند و در شوال 1268 ق، به ترور نافرجام ناصرالدین شاه دست زدند. از آن پس این شیوه در ایران تداوم یافت و بویژه در دوران انقلاب مشروطه و پس از آن اوج گرفت. بهائیان در عتبات نیز بیکار نبودند و سیداسدالله مازندرانی در عتبات به جرم سوءقصد به آیت الله خراسانی گرفتار شد 

فعالیت های تروریستی دوران مشروطه و پس از آن با نام سردار محیی، احسان اله خان دوستدار، اسداله خان ابوالفتح زاده، ابراهیم خان منشی زاده و محمدنظرخان مشکات الممالک در پیوند است. 

فعالیت های مخفی اسداله خان ابوالفتح زاده (سرتیپ فرج قزاق) و ابراهیم خان منشی زاده (سرتیپ فرج قزاق) و محمدنظر خان مشکات الممالک از سال 1323 ق. و با عضویت در انجمن مخفی معروف به «بین الطلوعین» آغاز شد که جلسات آن در خانه ابراهیم حکیمی (حکیم الملک)، نخست وزیر بعدی دوران پهلوی، برگزار می شد و بسیاری از اعضای آن بابی ازلی و چند تن نیز بهائی بودند. 

عضویت در این انجمن و فعالیت های بعدی ابوالفتح زاده و منشی زاده و مشکات الممالک (بهائی) و ازلیهای عضو انجمن فوق را باید بخشی از عملکرد شبکه توطئه گر وابسته به اردشیر ریپورتر ارزیابی کرد. اعضای این انجمن، اعم از ازلی و بهائی، پس از تأسیس سازمان ماسونی لژ بیداری ایران (1325 ق. / 1907 م) در پیرامون آن مجتمع شدند و مشکات الممالک صندوق دار لژ بیداری ایران بود. 

از ذیقعده 1323 ق. این فعالیت با عضویت اسداله خان ابوالفتح زاده و برادرش سیف اله خان و ابراهیم خان منشی زاده در «انجمن مخفی دوم» تداوم یافت. در این انجمن سیدمحمدصادق طباطبایی (پسر آیت الله سیدمحمد طباطبایی)، ناظم الاسلام کرمانی (نویسنده کتاب «تاری بیداری ایرانیان» و آقا سیدقریش (از اعضای بیت سیدمحمد طباطبایی) و شیخ مهدی (پسر آیت الله شیخ فضل الله نوری) عضویت داشتند. در همین زمان گرایش های تروریستی برخی اعضای این انجمن کاملاً مشهود بود. برای مثال، در یکی از جلسات انجمن مسئله قتل آیت الله سید عبدالله بهبهانی مطرح شد که با مخالفت سیدمحمد صادق طباطبایی مواجه گردید. اندکی بعد، ارباب جمشید جمشیدیان (دوست صمیمی و محرم اردشیر ریپورتر) به عضویت این انجمن درآمد. 

گروه تروریستی فوق، سرانجام، شکل نهایی خود را یافت و به عملیات آشوبگرانه و تفرقه افکنانه ای چون ترور نافرجام شی فضل الله نوری (16 ذیحجه 1326 ق. ) دست زد. 

عامل این ترور کریم دواتگر بود که به همراه افراد دیگری از جمله میرزا محمد نجات خراسانی – عضو فرقه بهائی و مرتبط با سفارت انگلیس که مشهور به فساد بود – دستگیر شد. «نجات» نیز عضو کمیته «بین الطلوعین» بود. به گفته سیدحسن تقی زاده، «اسمارت»، نماینده سفارت انگلیس، در جلسات بازجویی از محمد نجات شرکت می کرد و مواظب بود که «نتوانند به میرزا محمد زور بگویند». طبق گزارش سر جرج بارکلی به سر ادوارد گری، وزیر خارجه انگلیس، در جریان این بازجویی کریم دواتگر تلویحاً حسینقلی خان نواب، برادر عباسقلی خان کارمند سفارت انگلیس، را به ترور مربوط کرد. حسینقلی خان نواب نیز از نزدیکان و محارم اردشیر ریپورتر، رئیس شبکه اطلاعاتی حکومت هند بریتانیا در ایران، بود. 

پس از آن ابوالفتح زاده و برادرانش و سایر اعضای گروه تروریستی و آشوبگر فوق، از جمله کریم دواتگر، در روستای قلهک، که در آن زمان در ملکیت سفارت انگلیس بود و دولت ایران بر آن نظارت نداشت، مستقر شدند. در اول جمادی الثانی 1327 ق. ابوالفتح زاده و منشی زاده، همراه با زین العابدین خان مستعان الملک، گروه تروریستی جدیدی تشکیل دادند موسوم به کمیته جهانگیر. ابوالفتح زاده و مستعان الملک و میرزا محمدنجات از جمله اعضای «محکمه انقلابی» بودند که حکم اعدام مجاهد نستوه شهید شیخ فضل الله نوری را صادر کردند. دادستان این محکمه شیخ ابراهیم زنجانی بود که تحت تأثیر میرزا مهدی خان غفاری کاشی (وزیر همایون)، عضو فرقه بهائی، قرار داشت. 

در رجب 1328 ق. حادثه قتل سید عبدالله بهبهانی رخ داد که عاملان آن وابسته به شبکه تروریستی ابوالفتح زاده و منشی زاده بودند. یکی از ضاربان بهبهانی فردی به نام حسین لله بود که بعدها با ابوالفتح زاده و منشی زاده و مشکات الممالک در کمیته مجازات همکاری کرد. پس از این واقعه، ابوالفتح زاده به اروپا گریخت، مدتی بعد به ایران بازگشت و به عنوان متصدی گردآوری مالیات منطقه ساوجبلاغ و شهریار منصوب و اندکی بعد معزول شد که ابوالحسن علوی این عزل را نتیجه تبلیغات بهائیگری ابوالفتح زاده می داند. 

در ذیقعده 1334، ابوالفتح زاده و منشی زاده و مشکات الممالک عملیات خود را در قالب گروه جدیدی به نام کمیته مجازات آغاز کردند و به چند فقره قتل، همراه با انتشار اعلامیه هایی دست زدند که بازتاب اجتماعی و سیاسی فراوان داشت. 

«کمیته مجازات» پایگاه بهائیان 

یکی از مهم ترین پدیده های دوران انقلاب مشروطیت ترورهای مرموز و به هم پیوسته ای است که با محوریت «کمیته مجازات» صورت می گرفت. تا چندی قبل عده ای اعتقاد داشتند که این تروریست ها در شمار افراد انقلابی سرخورده ازعدم تحقق آرمان های مشروطه بودند که از روی ناچاری و یأس فکری – ایدئولوژیک به سمت آشوبگری و آنارشیسم و ترور کشیده شده اند. اگر به رویدادهای تاریخی با دقت نگاه کنیم، متوجه می شویم این تحلیل که در سریال «هزاردستان» – ساخته علی حاتمی – نیز به مخاطب القأ شده درست نیست و اقدامات تروریستی این گروه از همان ابتدای مشروطه خواهی آغاز شد. مانند ترور نافرجام شیخ فضل الله نوری توسط یکی از سرکردگان کمیته مجازات به نام کریم دواتگروپس از آن ترور افرادی چون سیدعبدالله بهبهانی. به عبارت بهتر باید گفت برنامه آشوبگری و ترور این گروه زمانی آغاز شدکه هنوز مشروطه خواهی بهار خود را سپری می کرد و مردم و انقلابیون در اوج خوش بینی به مشروطیت بودند و هنوز مقوله ای به نام سرخوردگی مطرح نبود. این افراد به هیچ وجه و با هیچ معیاری از نیروهای انقلابی یا سرخوردگان مشروطه نبودند. اما عامداً و آگاهانه در اعلامیه های «کمیته مجازات» تلاش می شد تا انگیزه آنها دینی وانقلابی وانمود گردد.

 

عبدالبها و دولت ها 

یکی از مسائلی که در تاریخ زندگی جناب عبدالبهاء، سؤال برانگیز است، تطوّر ایشان، در روی کرد نسبت به دول مختلف است. بدین گونه که ملاحظه می شود ایشان، پس از مدّتی که عنایت قابل توجّهی نسبت به دولت روسیه داشته اند، از این دولت روی گردان شده به بریتانیای کبیر، روی آوردند. در همین حال، ایشان، آن گونه که از متونِ در دسترس بر می آید، عنایتی هم به دولت عثمانی داشته اند. [در این باره، به امید خدای متعال، در آینده بیشتر سخن خواهیم گفت.] 

امّا سؤالی که در این مجال، می خواهیم بدان بپردازیم، بررسی علّت این تطوّر و تحوّل، از سوی دولت روسیه ی تزاری، به انگلستان، می باشد. 

در توضیح این مطلب، باید به این نکته اشاره کنیم که این تغییر، مقارن و هم زمان با تضعیف، و پس از آن، فروپاشی روسیه ی تزاری، و تشکیل اتّحاد جماهیر شوروی بوده است. به نظر می رسد علّت این تغییر را باید در این تقارن کاوید. 

به نظر بنده در تحلیل این هم گرایی، می توان این طور استنباط کرد، که با توجّه به مطالبی که در نگاشته های قبلی اشاره کردم، دولت روسیه، ارتباط صمیمانه ای با جناب بهاء الله داشت؛ و استمداد جناب بهاء الله، و امداد دولت روسیه، که در تواریخ مذکور است، نشان از این دارد که دولت روسیه، سهم به سزایی در صیانت امر بهایی و رهبران آن داشت. و علی القاعده، این ارتباط، پس از ایشان، با جناب عبدالبهاء ادامه پیدا کرده بود. امّا با سرنگونی روسیه ی تزاری، و روی کار آمدن کمونیسم در روسیه، موقعیّت جناب عبدالبهاء نیز در روسیه به مخاطره افتاد. لذا جناب عبدالبهاء، برای ادامه ی حیات بهائیت و بهائیان، کشور روسیه را، که اعتبار خویش را در آن تمام شده می دیدند، وانهادند، و در پی مصاحبی جدید شدند. و به نظر می رسد انتخاب ایشان بسیار هوشمندانه بود؛ چرا که در آن زمان؛ دولت بریتانیا، اگر نگوییم قطب واحد، باید بگوییم یکی از اقطاب اقتدار در دنیا بود که مستعمرات زیادی داشت؛ لذا می توانست به نیکی، جناب عبدالبهاء را در حفظ، و حتّی گسترش بهائیت، یاری دهد. و این شاید همان هدفی بود، که جناب عبدالبهاء را به انتخاب دولت انگلیس برای مصاحبت، واداشت. 

پس به طور خلاصه، اعراض جناب عبدالبهاء از دولت روسیه، و اقبال ایشان به دولت بریتانیا، که همزمان با فروپاشی روسیه ی تزاری بود، ما را به این نکته رهنمون می کند که جناب عبدالبهاء، هنگامی که منافع خویش در دولت روسیه را در خطر دید، برای این که سرپناه مقتدری داشته باشد، به دولت انگلستان روی آورد. 

فروپاشی روسیه تزاری، نقطه عطفی برای دولت بریتانیا در مورد ایران به شمار می آمد و این قدرت و امپراتوری برای دوام خود نیاز به پشتوانه ای فکری و نه تنها رزمی و خشونت آمیز داشت. از این رو، آنگاه که دیوار پناهگاه آیین بدیع پس از نابود شدن نگاه بان این دیوار (روسیه) آهنگ فرریختن نواخت، و از جهتی چون این پناهگاه ، بستری آماده جهت نگه داشتن قدرت تازه به دست آمده می نمود (پس از آنکه برای روس امتحان خود را پس داده بود)، امپراتوری انگلستان برای آنکه این بستر را پهن نگاه دارد به حمایت آن پناهگاه روی آورد. 

آنچه این آیین برای دولت حامی به ارمغان می آورد، چنین است که می خوانیم: 

جناب ابوالفضل گلپایگانی، معروف به ابوالفضائل، به شهادت مصابیح هدایت، جلد دوم صفحه 282 که توسط لجنه نشر آثار امری به چاپ رسده ، از طرف جناب عبدالبهاء به بهائیان این چنین دستور می دهد: 

” باید این طائفه مظلومانه ابدا این حمایت و عدالت دولت بهیه روس را از نظر محو ننمایند و پیوسته تایید و تسدید حضرت امپراتور اعظم و جنرال اکرم را از خداوند جل جلاله مسئلت نمایند.” 

و چه می شود آنگاه که این عقیده و باور شمار زیادی از مردم سرزمینی شود، و چه بستری برای آن نگاه بانان این باور فراهم می آورد! 

و این بود که توجه انگلستان را لحظه ای از این آیین دور نکرد به طوری که حتی در تشییع جنازه جناب عبدالبهاء، نمایندگان دولت انگلیس مانند هربرت ساموئل حضور یافتند (قرن بدیع، جلد سوم، ص 327). 

شاهد حمایت انگلیس از جناب عبدالبهاء را می توان آن هنگام که جمال پاشا، فرمانده کل قوای عثمانی، قصد اعدام وی را نمود به شهادت قرن بدیع، در جلد سوم ص 297 دید: 

” چون این گزارش – حکم اعدام سرکار آقا – به لرد بالفور وزیر اور خارجه وقت رسید، در همان یوم وصول، دستور تلگرافی به جنرال اَلِنبی، سالار سپاه انگلیز در فلسطین صادر و تاکید اکید نمود که به جمیع قوا در حفظ و صیانت حضرت عبدالبهاء و عائله و دوستان آن حضرت بکوشد.” 

و اینگونه قدرت های بزرگ بستر سلطنت به سرزمین های تحت امپراتوری خود را تداوم می بخشند و اعتقادات و باورهای مردم و اعتقادات راستینی که از سرچشمه زلال الهی برای انسانها به دست آخرین رسول و فرستاده اش پیش کش شده را به بازی می گیرند، رسولی که برای رساندن مردم به حقیقت آفرینش و سرانجام نیک حیات لحظه ای از پا ننشست و آنی زیر بار سرکشان زمانش نرفت. اینگونه با جدا کردن دست انسانها از راهبرشان، آنان را به سویی می برند که جز هلاکت مردمان دست آوردی دگر ندارد و نویدی جز تداوم امپراطوری اینان را در فرجام کار نمی دهد. 

و آنگاه که کودکی دست پدر را رها کند و در خراب آباد های شهر های غارت گر نشین به تنهایی مسیر زندگی بپیماید، مقصدی جز خرابه های دزدان و راهزنان گرسنه را نمی تواند انتظار کشد. 

آنچه هر گونه تردید را از پیش چشم پویندگان آیین نجات برمی دارد، دعایی است که جناب عبدالبهاء در حق دولت انگلستان می کند، مانند آنچه پیش تر در حمایت از روس بیان داشته (که مستجاب نشده بود!) ، و دیگر، بیانات ایشان در سفر به امریکا به دولتمردان این سرزمین است که در ارسال بعدی به آن خواهم پرداخت. 

آنچه این حقیر در سرتاسر تاریخ آیین بدیع به نظاره نشسته است، الهی نبودن این آیین را کاملا هویدا و نمایان می سازد، و از آنجا که حقیقت آفرینش انسانها، محبت و دوستی و همدلی بین ما را لحظه به لحظه خواهان است و ما را بدان سو سوق می دهد، دوستانه از احبا خواستارم تا از روی احساسات و عاشقانه به تعالیم آیین بهایی نگاه نکنند، تا آنچه یافتی است را صریح و آشکار بیابند، چه که هر گاه عاشق و شیفته و شیدای چیزی شویم، بنا به فرموده امیر کلام امیرالمومنین صلوات الله علیه ،نه چشمی بینا برای صحیح دیدن خواهیم داشت و نه گوشی شنوا برای شنیدن، و این حقیقتی است که انعکاس ان در ادبیات جهان بسیار به چشم می خورد، 

که به گفته شکسپیر در تراژدی رومیو و ژولیت، عشق نابیناست و از این رو سازگار با شب است، 

و به گفته شاعر پارسی زبان : 

اگر در دیده مجنون نشینی 

به غیر از خوبی لیلی نبینی 

استراتژی پناهندگی رهبران بهایی و سوق دادن مردم به حمایت و دعا برای امپراطوران غارتگر، زاویه ای دیگر برای تفکر و نگاه غیر عاشقانه باز می کند تا از این دریچه نیز افق های حقیقت را به وضوح تمام به نظاره بنشینیم. 

ejt