گفت‌وگوی ميرزا آقاخان کرمانی و بهاءالله در عکا

69

20 دیماه سالروز وفات میرزا محمد تقی خان فراهانی ملقب به امیرکبیر (1185- 1230 ش = 1221- 1268 ق) است. او مدت 40 ماه در زمان ناصرالدین شاه، از 1264ق تا 1268 ق. صدراعظم ایران بود. در زمان او ایران شاهد گرفتاری‌های فراوان مالی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و … بود و امیر با کفایت و درایتی که داشت، توانست در مدت کوتاه صدارت خود بسیاری از مشکل‌ها را حل کند. پرداختن به خدمات مختلف این سیاست‌مدار، از تأسیس دارالفنون، مبارزه با رشوه‌خواری درباریان و حکام محلی، ایجاد نظم مالی در دولت، نظم در تمرکز قدرت سیاسی، انتشار روزنامه “وقایع اتفاقیه” و … مجال مفصلی می‌طلبد که عهده‌ی این مقاله نیست و علاقمندان می‌توانند در کتاب‌ها و مقالات مختلف دیگر این موضوع را مطالعه کنند.

یکی از آن مشکل‌ها، سه جنگی بود که پیروان باب شیرازی در بابل و زنجان و نی‌ریز از روزهای اول صدارت او (در فاصله 1265 تا 1267 ق.) راه انداخته بودند که باعث بروز نا امنی و خسارات زیادی به مملکت شد. امیر که تحریکات باب را عامل آن اتفاقات بسیار ناگوار در آن شرایط می‌دانست، حکم اعدام او را صادر کرد. از درون بابیت، بهائیت توسط میرزا حسینعلی نوری درست شد و پس از بروز اختلاف بین او و برادرش میرزا یحیی (معروف به صبح ازل) برسر جانشینی باب و اتفاقات فراوان، دولت عثمانی بهائیان را به عکا تبعید کرد. ازلی‌ها، صبح ازل را جانشین باب می‌دانستند و با بهائیان به‌شدت مخالف بودند و برعکس، بهائیان چشم دیدن ازلیان را نداشتند.

میرزا آقاخان کرمانی از ازلیانی بود که بهائیان میخواستند او را بهائی کنند، اما نمی‌توانستند سؤالات او را پاسخ دهند، لذا پیشنهاد کردند به عکا نزد بهاءالله برود؛ بلکه هدایت شود! این مقاله به اختصار زندگی او و شرح ملاقات او را از زبان خودش بیان می‌کند.

******      ******      ******

میرزا عبدالحسین کرمانی معروف به میرزا آقا خان کرمانی (1270 ق – 1314 ق)  یکی از فعالان سرشناس بابی و ازلی دورۀ قاجار است که هم در حوزۀ تکاپوهای سیاسی و هم در حوزۀ فکری از اثرگذاران آن برهۀ مهم تاریخی ایران شناخته می‌شود. او در سال 1304 ق. به عکا رفت و ملاقات‌هایی با میرزا حسین‌علی بهاءالله داشت.

کرمانی، با شرکت در مجالس ملا محمدجعفر کرمانی بابی (پدر شیخ احمد روحی) به بابیان پیوست. (فاضل مازندرانی،تاریخ ظهورالحق، ج 6، ص 924) و سپس، همراه با شیخ احمد روحی، در کرمان، تبلیغ آیین باب و نیز مبارزه با بهائیان را اما در لباس مسلمانی پی‌گرفت.

میرزا آقاخان کرمانی به اصفهان رفت و مدتی بعد، شیخ احمد روحی نیز به او پیوست و با هم به تهران رفتند. توقف میرزا آقاخان در تهران مدتی به طول انجامید. وی در تهران، بیشتر با شیخ محمدمهدی شریف کاشانی ــ که از بابیان برجسته بود ــ ارتباط داشت.( مهدی ملک زاده، تاریخ انقلاب مشروطیت، ج1، ص 188) شریف کاشانی نوشته که میرزا آقاخان و شیخ احمد حرکت خود را در مسیر «نصرت امر» می‌گفتند و مورد تأیید میرزا هادی دولت‌آبادی ــ که آن زمان، از بزرگان درجۀ اول بابیان بود ــ نیز قرار داشتند. میرزا شیخ‌علی یزدی (منشی سفارت بریتانیا در تهران) نیز از بابیانی! بود  که در زمان اقامت میرزا آقاخان در تهران با او ارتباط داشت.

منزل پایانی آن دو تکاپوگر بابی شهر رشت بود و آنان ایران را از راه رشت ترک کردند و سرانجام در اواخر سال ۱۳۰۳ ق. به اسلامبول رسیدند.  ایشان، مدتی پس از ورود به اسلامبول، برای دیدار با میرزا یحیی صبح ازل، به قبرس رفتند و دوماه در آنجا ماندند و با دوتن از دختران او ازدواج کردند.

او پس از آن وصلت، به تبلیغ ازلی‌ها اقدام کرد. او برای یافتن پاسخ سؤالات خود، در سال ۱۳۰۴ ق. به عکا رفت و با بهاءالله و عباس افندی و بسیاری از بزرگان بهائی که آنجا بودند ملاقات کرد.

عباس افندی در برخی گفتارهای خود مسافرت میرزا آقاخان کرمانی به عکا را یاد کرده و از نگارش یک رساله از سوی او در این باره سخن گفته: « آقاخان کرمانی … از حزب یحیی بود و به ارض مقدسه وارد شد و اظهار اشتیاق تشرف به ساحت اقدس نموده، جمال مبارک فرمودند: «مقصود او چیز دیگر است ولی ضرر ندارد، بیاید!» تا آن که به ساحت اقدس مشرف شد و چون مراجعت کرد، رساله‌ای منتشر نمود مضمون این که: «من محض فحص به ارض مقدسه رفتم و ملاقات نمودم و چنین و چنان دیدم و شنیدم و مسائل خویش را جواب نیافتم؛ بعد، به قبرص رفتم، آنچه سؤال نموده، جواب شافی کافی شنیدم» و مفتریاتی چند نسبت به جمال مبارک داد و طبع نمود و منتشر کرد.»( اسدالله فاضل مازندرانی، اسرارالآثار، ج 3، ص 52)

تحلیل مکتوب میرزا آقاخان کرمانی

در آن رساله، او علت رفتنش به عکا را بیان می‌کند و تعابیر تندی در مورد بهائیان از بهاءالله گرفته تا اطرافیانش به‌کار برده‌است. میرزا آقاخان کرمانی تصمیم بر مسافرت به عکا را به زمان اقامت خود در مصر و شام بازگردانده و سبب آن را کثرت دعوت بهائیان آنجا (اصحاب ظلام و حزب بلعام) برای رفتن به عکا جهت یافتن حقیقت گفته و نوشته که سرانجام، رسیدن دعوت‌نامه از سوی عباس افندی (ع خناس)، او را به آن مسافرت واداشت. به روایت میرزا آقاخان کرمانی، نخستین کسی که به استقبال او آمد، عباس افندی  بود. او که در عکا با بزرگان بهائیان چون ملا زین‌العابدین نجف‌آبادی (زین‌المقربین)، سید مهدی دهجی و میرزا حسین مشکین‌قلم (خطاط بهاءالله) آمد و شد داشت، ایشان را به بی‌بهرگی از فهم درست دین منسوب کرده و نوشته بهائیان عکا نسبت به مذهب تشیع و مؤلفه‌هایش، بسیار دشمنی دارند.

روایت میرزا آقاخان کرمانی گویای آن است که او پس از دوازده روز، به دیدار با بهاءالله بار یافت. توصیف او از بهاءالله نیز بسیار سخت است: صنم اعظم، طلسم اکبر، طاغوت اظلم، جثۀ فیل، بلعم باعور، دجال ابوالشرور و ….

بخش بعدی این روایت چنان می‌نمایاند که بهاءالله با دوستی و محبت زیاد با میرزا آقاخان کرمانی رفتار کرده بود.

از جمله خاطراتی که بهاءالله برای او بازگفت، دستور صبح ازل به کشتن میرزا اسدالله دیّان و ازدواج وی با همسر دوم باب (فاطمه‌خانم اصفهانی) است. البته تحقیقات تاریخی نشان داده که قتل دیّان با دستور بهاءالله انجام شد.( تاریخ بی‌غرض، ص 636)‌ اما در مورد همسر دوم باب ــ که بعدها از مخالفان بزرگ بهاءالله و پیروان صبح ازل شد ـ باید دانست که صبح ازل برای یک ماه با او ازدواج کرد، اما چون ناراحتی شدید همسران خود را دید، به‌اجبار از او جدا شد و او را به سید محمد اصفهانی ــ که بعدها به دستور بهاءالله کشته شد ــ بخشید و این در حالی بود که بهاءالله پیوسته آرزوی ازدواج با او را داشت.(kurdestani’s Notes، ص 25)

در صورت پذیرش درستی روایت میرزا آقاخان کرمانی، بهاءالله ظهور مخفی خود و برگزیدگی‌اش به مقام “من‌یظهره‌الله”ی را به بغداد بازگردانده اما باید دانست که در جاهای دیگر، زمان ابتدایی آن را زندان تهران به‌سال ۱۲۶۸ ق. (سجن اکبر) گفته است. (لوح ابن‌الذئب، ص 16) باید دانست که او، در سال‌های اقامت در بغداد، خود را “من‌یظهره‌الله” می‌دانست و اطرافیان خود را به تبلیغ محتاطانۀ دعوتش برمی‌انگیخت، اما هرگاه با شک و تردید بزرگان بابیان روبه‌رو می‌شد، بر جایگاه الاهی صبح ازل در مقام جانشینی باب و اطاعت مطلقش نسبت به او دست می‌گذاشت!

بهاءالله در گفت‌وگو با میرزا آقاخان کرمانی، از دخالت در کشتن ازلیان عکا (سید محمد اصفهانی و دو دوستش) دوری جسته، اما سخنان خود او گویای آن است که آن قتل با دستور او انجام شده بود.( مقداد نبوی، تنبیه‌النائمین، پیوست4) روایت یکی از همسران صبح ازل نیز که در صحنۀ قتل حضور داشت، چنان می‌نمایاند که عباس افندی کشتن سید محمد اصفهانی را آغاز کرد و با کمک برخی دیگر از بهائیان به انجامش رساند.(تاریخ بی‌غرض، ص 51)

دشمنی شدید بهاءالله با مذهب تشیع و به‌ویژه سفرای چهارگانۀ غیبت صغرای امام دوازدهم شیعیان و تمجیدش از جعفر بن علی (که در میان شیعیان به “کذاب” مشهور است) نیز از جمله نکاتی است که میرزا آقاخان کرمانی آورده است. چنان که در جایی دیگر نشان داده شده، باب و بابیان و صبح ازل و ازلیان به ولادت و امامت امام دوازدهم باور داشتند اما مقام مهدویت و قائمیت را برای باب می‌دانستند و این بهاءالله بود که با بدعت در آموزه‌های باب، اصل وجود او را منکر شد و آن سفرا را جاعلان ولادت و امامت و مهدویت او گفت و به لعن‌شان پرداخت.(تنبیه‌النائمین، پیوست3)

متن مکتوب میرزا آقاخان کرمانی

رساله‌ی میرزا آقاخان طولانی است، در اینجا برای آشنایی خوانندگان فرهیخته، بخش‌هایی از آن تقدیم می‌شود:

« اوقات توقف در مصر و شام، تصادفات بسیار با اصحاب ظلام (بهائیان) شد، لا ینقطع دعوت این عبد را به خود اصرار و ابرام داشتند و چون مطالبۀ بینه و حجت می‌نمود(م)، می‌گفتند: «ارض مقصود و مدینۀ مشهود نزدیک است، وارد شو و هرچه خواهی مشاهده نما!» چند روز قبل از حرکت به شام (عکا)، دعوت‌نامه از ع خناس (عباس افندی) ملاحظه شد؛ لیطمئن قلبی، به سوی آن قریۀ ظالمه (رفتم). استشکافات خودم را از روی عین یقین حق‌بین، بی کم و کاست، با کمال دقت و فحص، بر این صحیفه می‌نگارم…. پس از آن، اهل مدینه (عکا) را یک یک دیدم و سخنان ایشان را شنیدم. بنا بر مصلحت، در جواب همه گوش بودم و خاموش.

عجب این که از بس به من اصرار کردند: «چرا چیزی نمی‌پرسی و حل مشکلات خود را نمی‌خواهی؟»، شبی، در محفلی که همۀ اولی‌الالباب آن‌ها جمع بودند، پرسیدم:

دعوت انبیا و رسل و انزال کتب سماوی و ایمان به مظاهر الهی موقوف بر این است که انسان اولاً یقین بکند بر این که ارواح و نفوس خلایق بعد از تجرد از خراب‌آباد بدن عنصری در نشئۀ دیگر باقی می‌مانند، آیا چه دلیل بر عدم فناء آن‌ها دارید که شخص را اقناع نماید، زیرا که به حسب ظاهر، چنین می‌نماید روح از بدن پدید آمده، لا جرم به فناء او فانی خواهد شد.

همۀ آن علما و عرفای الهی از جواب به این سؤال کوچک به یک‌بار فرو ماندند و گفتند: «دلیل ما فرمایش جمال مبارک است و بس.»

بعد از آن که ده- ‌دوازده روز متمادیاً محشور به مراوده با نفوس وسواس بودم و مقالات متنوعه شنودم، به مرقد سلیمان و به محفل نیرانم دعوت کردند. چون بر آن بساط (بهاءالله) وارد شدم و به دیدۀ دقت در آن صنم اعظم و طلسم اکبر و طاغوت اظلم نگریستم، … عجب این که «بهاء الأبهی» را به خطوط متعدده بر قطعات و الواح لطیفه نوشته و او را «اسم اعظم» می‌نامیدند.

و ظلام (بهاءالله) از راه رفاقت تمام پیش آمده، با انس و الفت بسیار مرا تلقی نمود. نخست، شرح حالات خود را از طهران و بغداد و سلیمانیه و اسلامبول و  ادرنه و عکا حکایت کرد. پس از آن، گفت:

وقتی که از طهران مرا به بغداد تحت‌الحفظ می‌بردند، به اخوی (صبح ازل) گفتم: «شما نیائید، زیرا که به زعم ایشان مقصر منم و شما را کسی متعرض نیست.» او بی من طاقت نیاورده، از راه تاکر با تبدیل قیافه آمد خود را در بغداد به من ملحق ساخت و در بغداد هم او همه‌وقت در خانه راحت بود و سپر بلا و هدف تیر اعدا من بودم و اگر من در بغداد پای ثبات نمی‌فشرده و به آن طریق استقامت نمی‌کردم و مثل قطرات باران الواح و توقیعات به ایران نمی‌بارانیدم، بلا شک امروز اسم دین بیان هم از میان رفته بود، ولی در بغداد، بعضی از بابی‌ها اطراف اخوی را گرفته بودند القاء فساد و بغضا می‌کردند؛ به این واسطه، من خود را از میان کار کنار کشیده، به سلیمانیه در میان اکراد مخفیاً فرار کردم، بدون خبر احدی دو سال در آنجا بودم و “هفت وادی” را در آنجا نوشتم. عاقبت، جمعی به طلب من برآمدند، سلسله‌سالار آن‌ها عبد حاضر بود، یعنی خادم الله. خیلی در بیابان‌ها و کوه‌ها گشتند تا مرا جستند، به بغداد بازآوردند.

وقتی که بغداد آمدم، دیدم میانۀ اخوی و میرزا اسدالله نزاع افتاده، اخوی حکم به کشتن او داده، باری، او را مظلوم کشتند و زن حضرت نقطه را هم عروس کردند.

باز به اخوی گفتم: «آمدن شما لازم نیست. کسی را با شما کاری نیست. من می‌روم ببینم چه می‌گویند.» اخوی باز همراه من آمده، خود را در پناه من کشانید. در اسلامبول هم به هیچ‌کس اعتنا نکردم و با کمال متانت در خانه نشستم. آنگاه، ما را به ادرنه بردند. در ادرنه، جمعی از مفسدین میانه را به هم زدند و اخوی از ساده‌لوحی قول آن‌ها را قبول می‌کرد. من دیدم به‌کلی دین بیان از میان برداشته و منهدم خواهد شد. به خداوند مناجات کرده، یک‌دفعه ظهور موعود ظاهر شد و نور من یظهر باهر گشت و آن کلمه را که همۀ نفوس از او فرار می‌کردند حتی نقبا و نجبا، گفتم و آن کلمه این است: «هو در قمیص أنا ظاهر است و هو المکنون بأنا المشهود ناطق.»

اگرچه مدتی بود در بغداد و اسلامبول و اوایل ادرنه، ظهور من یظهر مانند شمس من تحت الغمام گاه پیدا و گاه پنهان بود، ولی در ادرنه یک‌دفعه کالشمس فی رابعة النهار بی‌ پرده و نقاب ظاهر و هویدا گشت و آیات از او لامع شد. اخوی به‌جای این که شکر نماید و تصدیق کند، اعراض نمود …

آنگاه، شکوه و شکایت زیاد از حضرت ازل نمود و گفت:

اخوی دایماً قرین راحت و آسایش بوده و من سپر اعدا و هدف تیر بلاها بودم. حال، اسم او را مظلوم گذارده‌اند و حال این که مظلوم منم. بلی؛ اخوی، خود لین‌العریکۀ بی‌حرارت بود، به قسمی که ما بین زوجات خود را نمی‌توانست نظم بدهد و زنش را در ادرنه برای معاش به سرای فرستاد عرض حال بدهد و حال این که من هرچه داشتم، همه را به آن‌ها تسلیم کردم و در آن مدت، اگر من نبودم، ساعتی خود را نمی‌توانست اداره کند و من او را در زیر جبۀ خود چندین سال است حفظ کرده و می‌کنم و هنوز هم در حفظ من است، زیرا که چندین دفعه، بی‌ خبر من، اشخاص بسیار از عکا به قبرس رفته‌اند او را تلف نمایند، به‌محض این که خبر شدم، فوراً تلگراف کردم آن‌ها را از این کار بازداشتم، چنان‌که ناصرالدین‌شاه را نیز سی‌وپنج سال است در زیر جبۀ خود نگاه داشته‌ام، و الا، چندین بار تا کنون او را تلف کرده بودند!

خلاصه، از کلمات او، عرف همان معنی «خلقتنی من نار و خلقته من طین» و «أ لم نربّک فینا ولیداً» متضرع بود…

در مجلس دیگر گفت آیا به انصاف شما درست می‌آید که گروهی مثل حزب شیعه در عالم پیدا بشوند و بنای لعن و طعن و فساد و قتل و کذب و افترا را بگذارند؟ کاری بکنید که دیگر شیعۀ تازه در عالم پیدا نشود؛ همان شیعه‌های اول کفایت می‌کنند. آیا فرقه‌ای بدتر و نجس‌تر و خبیث‌تر از حزب شیعه در عالم به هم می‌رسد؟ لا والله! این‌همه سال‌ها بالای منابر «عجل الله فرجه» گفتند و بعد از آن، نفس ظهور موعود را انکار کردند و کردند آنچه کردند و شیعه‌های تازه ظهور من یظهر را ـ که بیان مبشر او است ـ انکار کردند، ولی اهل سنت، امروز، مهدی دروغی که در سودان خروج نموده، به او گرویده‌اند و حول و حوش او جمع گشته‌اند!

بالجمله، مذمت بسیار از طایفۀ شیعه نمود و لعن و طعن بی‌شمار بر ابواب اربعۀ حضرت حجت کرد و گفت: آن چهار باب کذاب سبب احداث حزب شیعه و ساختن دروغ‌های جابلصا و جابلقا و جزیرۀ خضرا و سبب احتجاب ناس شدند.

بعد از آن، جعفر کذاب را بسیار ستود و قدری از جعفر صادق مذمت نمود، گفت: «او سبب خرابی دین اسلام شد» و گفت:

بعضی از حرف‌های سری را نمی‌توان زد؛ مثلاً، اگر ابتدائاً حضرت نقطه به مردم می‌گفت: دست از ولایت علی بردارید و به عمر توسل بجوئید، کسی زیر بار نمی‌رفت و حال این که حق مسئله همین است.

آنگاه، تعظیم و تمجید و تبجیل بسیار از شیخین کرد و گفت:

آن‌ها دین محمد را رواج دادند و برپا داشتند و علی سبب خرابی و اختلاف در دین شد؛ چگونه روا هست کسی به آن‌ها لعنت بفرستد و بر علی صلوات، چنان که حزب شیعه می‌کنند؟!

خلاصه، اصحابش هم خیلی تمجید از عُمَر می‌کنند و صریحاً با امیرالمؤمنین علی عداوت می‌ورزند بلکه میزان آن‌ها برای شناختن غیر همین است؛ اگر او را محب عُمَر و مبغض علی دیدند، آن‌وقت از او مطمئن می‌شوند و اگر به عکس ببینند، او را هنوز بر اعتقاد باطل می‌دانند و بعبارۀ أخری، اگر کسی هزار اظهار ارادت به خود آن‌ها بکند، قبول نمی‌کنند و او را مؤمن ممتحن نمی‌دانند مگر این که تولای به عُمَر و تبرّای از علی نماید و اگر کسی ذکر فضیلتی از علی و اولادش نزد آن‌ها نماید، روی در هم می‌کشند و اگر بد بگوید، فوراً مبسوط (خوشحال) می‌شوند؛ عن‌قریب است که معاویه و یزید و آل ‌سفیان را هم تمجید کنند و بر امام حسین لعنت بفرستند!

با حضرت نقطه (باب) هم باطناً حس کردم عداوت دارند و خوش ندارند کسی فضایل آن حضرت را بیان کند، ولی از شدت لاعلاجی نمی‌توانند اظهار کنند و مجبور به تمجید جزئی می‌باشند، ولی دو دفعه از دهان ظلام (بهاءالله) شنیدم که گفت:

نسبت داده‌اند که من از آیات نقطه سرقت نموده‌ام و حال این که لعمر الله، اگر خود نقطۀ بیان حیات داشت، قلم می‌گرفت و آنچه آیات از لسان عظمت نازل می‌شد، می‌نوشت!

باری؛ چند دفعه با من ملاقات کرده، انواع چاپلوسی و چرب‌زبانی نموده،

باری؛ روز آخر، به من گفت:

اگر بهتر از بنده دین بیان را آن‌ها می‌توانند رواج بدهند، من امر را به آن‌ها تفویض می‌کنم، و الا، می‌دانید که رواج دین خدا بسته به بقاء این هیکل است. سعی کنید اختلاف از میان برداشته شود و آنان که زوجات خود را نمی‌توانند نظم بدهند، چگونه دین بیان را می‌توانند نظم داد؟!

 

 

 

نظرات بسته شده است.