چکیده
روستای سیسان، در استان آذربایجان شرقی واقع شده است. این روستا پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، بزرگترین روستای بهائینشین شمال غرب کشور بود. در این نوشتار به مناسبت 27 آذر (= 18 دسامبر روز جهانی عاری از خشونت و افراطیگری) نمونه هایی از خشونتهای بهائیان این روستا علیه مسلمانان نشان دادهشدهاست. همچنین دست داشتن بهائیان در حمله به طلاب مدرسۀ فیضیه و درگیریهایی با مسلمانان به دلایل مختلف، ارائه شده است.
پیش از پرداختن به مقاله لازم است یادآوری شود که تاریخ بابیت و بهائیت (با آنهمه ادعای طرفداری از صلح و دوستی با همه) از ابتدا تا به امروز، پر از خشونت و درگیری بین خودشان و با مسلمانان است. نمونههایی از این دست در ادامه تقدیم خوانندگان فرهیخته میشود:
- دعوت به جنگ علیه مخالفان را باب در کتاب تفسیر سوره یوسف آغاز کرد.در آنجا با عبارت “اقتلوا المشرکین”) 100، سوره الجهاد ، ص349) بابیان را به جنگ علیه مخالفانش (شیعیانی که او را قبول نکردند) تحریک میکند. او از زندان ماکو یا چهریق هم، پیروان خود را دائماً به جنگ و پیکار با مخالفینش تحریک میکرد. شدّت عمل باب در تشویق بابیان به قتل و خشونت تا آن حدّ است که اشراق خاوری در کتاب گنجینه حدود و احکام، پس از آنکه به برخی نصوص باب اشاره میکند، میگوید: «حکم جهاد با کفّار و تأکید در شدّت رفتار با آنان در کتاب قیّوم الأسماء (تفسیر سوره یوسف) کراراً و مراراً از قلم أعلی نازل و کمتر سورهای است که در این کتاب مبارک شامل این حکم نباشد.» ) گنجینه حدود و احکام، ص272) و نیز در باب پنجم از واحد پنجم کتاب بیان دستور داده اموال غیر بابیان را بگیرند. او حتی خشونت علمی را هم ایجاد کرد! در باب دهم از واحد چهارم همان کتاب، به نابودی همهی کتابهای غیر بابی دستورداد. عبدالبهاء هم آن دوران را دوران سوزاندن کتب، نابودکردن اماکن و گردن زدن و کشتن هر که غیر بابی بود، میداند.(مکاتیب، ج 2، ص 266)
- دستورات جنگی باب، منجر به سه شورش بابیان (قلعه طبرسی بابل، زنجان و نیریز فارس) شد که ضرر و زیانهای فراوانی برای کشور داست که در جای خود بررسی شدهاست.
- بهاءالله هم در مسابقهی خشونتپروری از باب عقب نیفتاد. در خاطرات حبيب، ج1 ص266 به نقل از عبدالبهاء چنين آمده است: «وقتي که جمال مبارك از سليمانيه تشريف آوردند يك روز توي كوچه تشريف ميبردند با مرحوم آقا ميرزا محمدقلي، يك شخص كباب فروش آهسته گفت: باز بابيها آفتابي شدند!! جمال مبارك به ميرزا محمدقلي فرمودند: بزن توي دهنش! ميرزا محمد قلي ريش او را گرفته توي سرش ميزد!»
- او درخت خشونت با دگراندیشان را بین پیروانش پروراند آنجا که در لوح احمد گفت : ” با دشمنانم مانند شعله آتش باش” یا در صفحه ۷۹ کتاب گنج شایگان میخوانیم: «بگو هرکس در قلبش دشمنی این غلام (بهاءالله) را داشته باشد قطعاً شیطان در بستر و رختخواب مادرش رفته است!» و این تحریکات سبب شد مخالفان بهاء در بغداد و عکا توسط پیروان او به شکلهای مختلف سربهنیست شدند.(گزارش عزیه خانم خواهر بهاءالله را در ادامه خواهیم دید. فاضل مازندرانی هم در تاریخ ظهور الحق، ج5، ص 163 تا 167 کشته شدن ازلیهای مخالف بهاءالله در عکا را آوردهاست.)
- از دیگر مصادیق خشونت در بهائیت اینکه بهاءالله به یکی از علمای اسلام (شیخ محمد تقی نجفی) لقب “ابن الذئب” (گرگزاده) داد و بهائیان یکی دیگر از علمای مسلمان به نام شیخ محمد برغانی مشهور به شهید ثالث را (تنها بهجرم مخالفت با بهائیت) کشتند.
- عزیه خانم خواهر بهاءالله در مورد خشونت های برادرش در دوران تبعید به عراق میگوید:
«رابعا (کار او این بود) جمع آوری جمعی از قلاش و اوباشهای ولایات ایران که به هیچ پیغمبری ایمان نیاورده، جز آدمکشی کاری نیافته و بغیر از مال مردم بردن بشغلی نشتافته، با آن ادعای حسینی کردن، اشرار شمر کردار را بدور خود جمع نمودند از نفسی که غیر از رضای خاطر از ایشان نَـفَسی بر آمد، قطع کردند، از هر سری که جز تولای ایشان صدایی بر آمد کوبیدند و از هر حلقی که غیر از خضوع به ایشان حرفی بیرون آمد، بریدند و از هر دلی که در او سوای محبت ایشان بود، شکافتند . . . » (تنبیهالنائمین، ص 11)
او چنین ادامه میدهد: « جلادان خونخوار سید اسماعیل اصفهانی را سر بریدند و حاجی میرزا احمد کاشی را شکم دریدند. آقا ابوالقاسم کاشی را کشته در دجله انداختند. سید احمد را به پیشدو کارش را ساختند. میرزا رضا خالوی سید محمد را مغز سرش را به سنگ پراکندند و میرزا علی را پهلویش را دریده به شاهراه عدمش راندند و غیر از این اشخاص، جمعی دیگر را در شب تار کشته اجساد آنها را به دجله انداختند و بعضی را در روز روشن در میان بازار حراج با خنجر و قمه پاره پاره کردند.( تنبیهالنائمین، ص 12)
- عبد البهاء سخنان عمه اش را در مورد اعمال خشونتآمیز قتل و غارت بابیان در عراق به سر کردگی پدرش را انکار نمی کند و با این عبارت از آن یاد می نماید:
- «(بهاءالله) زلزله در ارکان عراق انداخت و اهل نفاق (منظورش بابیان طرفدار ازل ومخالف بهاءالله ) را همیشه خائف و هراسان داشت. سطو تش چنان درعروق و اعصاب نفوذ نموده بود که نفسی در کربلا و نجف در نیمه شب جرات مذمت نمی نمود و جسارت بر شناعت نمی کرد تا آنکه کل طوائف و ملل متفق شدند و پای دول در میان آمد از عراق به مدینه کبیره (اسلامبول) هجرت شد.» ( مکاتیب، ج2،ص 177)
- سریال خشونت در عکا با مرگ بهاءالله ادامه پیدا کرد. بین عباس و محمدعلی اختلاف شد. محمد علي توسط عباس با القابي نظير، «پشه و سوسك و كرم خاكي و خفاش و جغد و كلاغ و روباه و گرگ» مفتخر شد. (مكاتيب، ج1 ص442 و 443 و مكاتيب ج2 ص234.)
- خشونت نسبت به معترضین و کسانی که از فرمان آنها سرپیچی کند را تشکیلات بهائی با یک تنبیه قرون وسطایی به نام “طرد” اعمال میکند. بدین معنا که ارتباط با او را توسط فرزند، همسر، پدر، مادر، برادر و خواهر و … ممنوع می کنند.
اینک با توجه به این حقایق، در ادامه خشونتهای تشکیلات بهائیت و بهائیان روستای سیسان در سالهای قبل نسبت به مسلمانان آنجا را با هم مطالعه میکنیم. امید که دروغهای دروغگویان که شعار “عاشروا مع الادیان بالروح و الریحان” -بهاءالله- ( با متدینین به ادیان مختلف با محبت رفتار کنید) را تنها در لفظ سردادند، برای همگان آشکار شود.
پیشگفتار
روستای سیسان ( واقع در دهستان مهرانرود جنوبی بخش مرکزی شهرستان بستانآباد استان آذربایجان شرقی) پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، بزرگترین روستای بهائینشین شمال غرب کشور به شمار میرفت و تشکیلات بهائیت روی آن سرمایهگذاری کردهبود.
پس از دستیابی نویسنده به تعداد قابلتوجهی از اسناد درونی فرقۀ ضاله مربوط به روستای سیسان[1] و نیز چندصد برگ اسناد تاریخی سیسان از زمان فتحعلیشاه قاجار تا اواخر دورۀ پهلوی، ضرورت تحقیقات میدانی و گفتوگو با اندک معمرین مسلمان و بهائی در قید حیات سیسانی مقیم تبریز ضروری نمود. مسلمانان سیسانی با اشتیاق اطلاعات تاریخی خود را در اختیار نگارنده گذاشتند ولی چند تن از بهائیان سیسانی که توسط مسلمانان همروستایی خود برای گفتوگو فقط دربارۀ “تاریخ سیسان” دعوت شده و دعوت را ابتدا پذیرفته بودند، پس از چند روز انتظار، حاضر به گفتوگو نشدند.
سِیسان، بزرگترین روستای بهائینشین شمال غرب کشور پیش از انقلاب
روستای سیسان کوهستانی تپهای و خوش آب و هوا است و در دامنه کوه بهصورت شیبدار واقع شده است. رودخانه بُیوُکچای (رودخانه بزرگ) که از دامنههای کوه سهند سرچشمه میگیرد، در نزدیک این روستا قرار دارد.
گویا زمانی که باب را به چهریق میبردند، از بستانآباد رد شده و چند نفراز اهالی این روستا در مسیر، باب را دیده و به او ایمان آوردند! به تدریج بر اساس تبلیغات این افراد و رفتوآمد مبلّغان بهائی، تعداد بهائیان روستا افزایش یافت و تشکیلات پا گرفت. در سال 1318 شمسی مرکز بهائی (حظیرهالقدس) در آنجا ساخته شد.
پشتیبانی تشکیلات بهائیت از بهائیان سیسان
تشکیلات بهائی سیسان در حوزۀ محفل روحانی بهائیان تبریز قرار داشت و از سوی آن تشکیلات، پشتیبانی میشد. با توجه به اسناد درونگروهی از محفل مذکور، بعضی محورهای رسیدگی و پشتیبانی از بهائیان سیسان عبارت بودند از:
۱- حضور مستمر مبلّغان بهائی و اعضای محفل تبریز در سیسان و تشکیل کلاسهای تبلیغی. از بدو پیدایش بهائیت، ۵۶ نفر از مبلّغان و ایادیان امر بهائی در سیسان ساکن شدند یا مدتی در آنجا اقامت کردند. حتی تعدادی از مبلّغان بهائی آمریکایی نیز به سیسان میآمدند.
2- اجرای برنامههای مختلف تبلیغی مثل برگزاری اردوهای سیاحتی و تبلیغی مختلط از پسران و دختران بهائی در روستای خوش آبوهوای سیسان که با ساز و آواز و فسق و فجور همراه بود.
3- نمایش فیلمهای تبلیغی بهائی که در کشورهای دیگر بهویژه امریکا تولید میشدند.
4- هماهنگی محفل تبریز با مقامات ژاندارمری استان برای حفاظت از بهائیان سیسان، بهویژه در روزهای عاشورا و نیمۀ شعبان، که جمعیت زیادی از شیعیان از اطراف و شهرها برای عزاداری یا برپایی جشن به سیسان میرفتند.
ارسال کمکهای نقدی به اسرائیل
بهائیان سیسان در مواقع متعددی کمکهای نقدی جمعآوری کردند و برای تقویت بیتالعدل و نیز اقتصاد و ارتش اسرائیل به آن کشور فرستادهاند. طبق گزارش محرمانه ساواک در سال ۱۳۴۸:
« چند نفر از افراد فرقه بهائی… ازجمله روحالله مشتاق اهل قریۀ سیسان به اسرائیل تردد داشته و کمکهای [مالی] که از طرف فرقۀ مذکور به کشور اسرائیل [جمعآوری] میگردد، توسط آنان انجام میگیرد [به اسرائیل منتقل میشود].» یکی از بهائیان مسلمان شده، بهعنوان شاهدی از درون جامعۀ بهائیان سیسان، میگوید: « من شاهد بودم که بهائیان سیسان در زمان جنگ اعراب و اسرائیل پول جمع میکردند و به اسرائیل میفرستادند. نمیگفتند به حیفا و مراکز بهائی میفرستیم، بلکه آشکارا میگفتند پولها را برای تقویت یهودیها به اسرائیل میفرستیم. من با این کار مخالفت میکردم و همین امر باعث شد چندبار با عموهای بهائیام دعوا کنم.»
روشهای تبلیغات خشونتآمیز و فریبکارانه
برهان قاطعِ! اعضای محفل بهائیان سیسان در تبلیغاتشان استفاده از سلاح و زور بازو بود. حجتالاسلام علی ولایتی مسئول تبلیغات اسلامی در سیسان پس از پیروزی انقلاب اسلامی میگوید:
« از دوران کودکی به یاد دارم که افرادی از سران بهائی سیسان که به سلاح برنو مسلح بودند، سوار بر اسب به روستای ما (جوقان بزرگ) میآمدند و اهالی را بهزور جمع کرده و ضمن تبلیغات بهائی، با تهدید میخواستند که مردم روستای ما بهائی شوند. یکی از این سران بهائی ذکرالله فانی نام داشت و مسلح و سوار بر اسب برای تبلیغات به روستای ما میآمد.»
آقای شهروز قرهباغی از معمرین سیسان هم این خاطرۀ بسیار تلخ را از دوران کودکی و ضربوشتم توسط بهائیان به یاد میآورد:
« در سال ۱۳۳۷ کودکی ۹ ساله بودم و با دو دوست همسنم که یکی بهائی بود در یکی از باغات سیسان مشغول بازی بودیم. صابر مشفقی و دانش محبتی از جوانان بهائی ما را گیر انداختند و ما بچههای کوچک مسلمان را تا حدّ مرگ بهشدت زیر ضربات مشت و لگد گرفتند و با عصبانیت فریاد میزدند باید همین الان بهائی شوید! دوست بهائی ما را هم میزدند که چرا با مسلمانان همبازی شده است.»
خشونت بهائی علیه مسلمانشدگان سیسانی
تشکیلات بهائی سیسان در برابر مسلمان شدن بهائیان روستا واکنش شدید و سختی نشان میداد. مثلاً بزرگان بهائی خانواده، عضو مسلمانشده را برای بازگشت به بهائیت تا حدّ مرگ زیر کتک میگرفتند! آقای عطاءالله رضوانی چنین کتکی را تجربه کرده است. وی از یادآوری این خاطره سخت ناراحت و منقلب شده و گفت:
« چون پدربزرگم با گرفتن دختری از بهائیان، بهائی شده بود، پدرم برای اینکه از آزار و اذیت بهائیها در امان بماند، درظاهر بهائی باقی ماند. پس از انقلاب که اجبار بهائیان پایان یافت، پدرم نیز مسلمان شد. مادرم مسلمان بود و مسلمان باقی ماند. من از وقتی به سن تکلیف رسیدم، به جلسات تبلیغی بهائیان در حظیرةالقدس روستا میرفتم و آقای نجفیان رئیس محفل بهائیان روستا برای ما تدریس میکرد و اصول اعتقادی بهائیت را میآموخت. در سال ۱۳۴۷ که جوانی 18-19 ساله بودم، روزی سرِ درس از نجفیان پرسیدم چرا ما بهائیان به حضرت بهاءالله، خدا میگوییم؟ پاسخ داد: «چون تمام صفات خدا در او هست و هرکاری که خدا میکند، حضرت بهاءالله هم میتواند انجام دهد!»
من درنتیجۀ صحبتهای مادرم که از خانوادهای روحانی بود، با مقداری از معارف اسلام آشنا بودم و صحبتهای نجفیان مرا به خود آورد و فهمیدم که بهائیت دین درست و حسابی نیست و اصولاً دین نیست…. درنتیجه مسلمان شدم و در جمع دوستان و خانواده اعلام کردم که مسلمان شدهام. خبر مسلمان شدنم را نجفیان به برار بزرگم نورالله رضوانی که اسکورت تیمسار بیدآبادی [فرماندار نظامی تبریز در سال۱۳۵۷ و جلاد انقلابیون مسلمان تبریزی] بود، داد و از او خواست مرا بهشدت کتک بزند تا به بهائیت بازگردم. او آمد و مرا در اطاقی انداخت، در را هم بست و هیچکس را به اطاق راه نداد. سپس با مشت و لگد و چوب مرا به باد کتک شدیدی گرفت تا از مسلمانی به بهائیت بازگردم. میتوانم بگویم تا حدّ مرگ مرا زد! من بازگشت به بهائیت را نپذیرفتم و عاقبت توانستم از راه پشت بام فرار کنم. دو ماه در خانۀ خالهام پنهان شدم. بیشترِ شبهای ماه اول از دردِ شدید و کوفتگی سر و بدنم نمیتوانستم بخوابم.
در این مدت نجفیان چند نفر از جوانان شَرور بهائی را مأمور کرده بود تا مرا هرجا بیابند، بکشند!
ظلم بهائیها به رضوانی مسلمانشده پایان نیافت و چند سال بعد، زنِ برادرش که بهائی بود، دختر معصوم و خردسال او را با زهر مسموم ساخت! وی میگوید:
« روزی برادرم نورالله گفت زنش توران خانم به کینۀ مسلمان شدن من و تبلیغاتم علیه بهائیت، چنان سمّی به دخترم داده که ۲۰ سال دیگر هم اثرش نخواهد رفت! … دخترم در ۱۱ سالگی بهشدت مریض شد. دکتر و دارو هم نتوانست او را معالجه کند. پوست و استخوان شده بود. همراه همسرم او را به مشهد پابوس امام رضا علیه السلام بردیم… ضمن زیارت، برای شفای دخترم با گریه و ناله دخیل امام شدیم… پس از مدتی از حرم خارج شدیم. به بازار امام رضا علیهالسلام رفتیم. دخترم که اصلاً نمیتوانست راه برود و همیشه او را در بغل میبردیم، شروع به راه رفتن کرد و تمام بازار را از ابتدا تا انتها پیمود. شفای دخترم را از امام گرفتیم. وقت ناهار غذای مفصلی هم خورد. » این است معنای رحم و شفقت در بهائیت حتی نسبت به اعضای خانواده و دخترکان معصوم و بیگناه شیعی!
بهائیان در ارتکاب چنین وحشیگریهایی به دستور سران خود عمل میکنند. غیر از مواردی که اشاره شد، دو نمونهی دیگر از باب و بهاءالله:
باب مینویسد:
« گرفتن اموال کسانی که به این فرقه ایمان ندارند، واجب است… بر هر پادشاهی که در این فرقه به سلطنت میرسد واجب است یک نفر غیرمؤمن (غیربابی) را بر روی زمین زنده نگذارد و همچنین این حکم برای همه پیروان واجب است.»[2]
حسینعلی نوری (بهاء الله) نیز دربارۀ شیعیان میگوید: «همه شیعیان مشرک هستند.»[3]
بهائیان به شرط داشتن قدرت، به دستورات وحشیانۀ سرانشان عمل میکنند.
واقعۀ مدرسۀ فیضیه و نقش بهائیان
از سوی محفل روحانی ملی بهائیان، جمعی از بهائیها، ازجمله تعدادی از بهائیان سیسانی در حمله به فیضیه مشارکت داشتند. یکی از معمرین سیسان دراینباره میگوید:
« در سال ۱۳۴۲ که مأموران رژیم پهلوی به مدرسۀ فیضیۀ قم حمله کردند، چند نفر از بهائیان سیسان نیز در حمله مشارکت داشتند. آقای میرزا مهدی سلطانی و میرزا زینالعابدین میرزایی که در سال ۱۳۴۲ در قم طلبه بودند، شاهد حضور عدهای از بهائیان سیسانی در میان مأموران رژیم پهلوی بودند که در زدن طلاب و روحانیون و تخریب فیضیه شرکت داشتند. آن دو جریان را به دوستان و اقوامشان در سیسان گفتند. حاج میرزا زینالعابدین افزود: «من پنهان شدم تا بهائیان سیسانی مرا نبینند و اگر میدیدند به یقین برای مخفی ماندن نقش بهائیان مرا میکشتند.»
غیر از مسلمانان سیسان، اهالی برخی دیگر از روستاهای بستانآباد نیز خبر مشارکت تعدادی از بهائیان سیسانی در تهاجم به فیضیه را دریافته بودند. حجتالاسلام علی ولایتی متولد و بزرگشدۀ روستای جوقانِ بزرگ که نزدیک روستای سیسان واقع است، میگوید:
« پدربزرگم مدتی در تهران مقیم بود و کار میکرد. در سال ۱۳۴۲ که مأموران حکومت پهلوی در قم به مدرسه فیضیه حمله کردند و آن فاجعه معروف را به وجود آوردند، پدربزرگم و سایر بزرگان روستای ما آشکارا در صحبتهایشان میگفتند: جمعی از بهائیان، که در میانشان از بهائیان سیسان هم بودند، همراه مأموران به فیضیه حمله کرده و روحانیون و طلاب را زدهاند و تعدادی را کشتهاند.»
نتیجهگیری
روستای سیسان، پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، بزرگترین روستای بهائینشین شمال غرب کشور بود. در این نوشتار، برخی از خشونتهایی که بهائیان علیه مسلمانان انجام دادهاند، بیان شد تا معلوم گردد ادعاهای سران بهائیت و حیفانشینان در مورد طرفداری از صلح و وفاق با همه، دروغی بیش نیست.
منابع
۱- آرشیو اسناد راکد دادگستری آذربایجان شرقی.
۲- آرشیو مرکز اسناد انقلاب اسلامی.
۳- آرشیو موسسۀ مطالعات تاریخ معاصر ایران.
4- مصاحبه با اهالی سیسان.
[1] . از آرشیو اسناد راکد دادگستری آذربایجان شرقی.
[2] . بیان فارسی، نسخه الکترونیکی کتابخانه بهائی، ص 157 و 262.
[3] . مائده آسمانی، ج 4، ص 140.
نظرات بسته شده است.