چکیده
احسان یارشاطر (۱۲۹۹ – ۱۳۹۷) نویسنده، محقق، پژوهشگر، ایرانشناس و مترجم، در یک خانوادۀ متعصب بهائی، در کاشان، به دنیا آمد. او لیسانس خود را در رشتۀ ادبیات از دانشگاه تهران و دکترای خود را از انگلستان اخذ نمود. سپس به تدریس در دانشگاه تهران و فعالیتهای فرهنگی مختلف مشغول شد. یارشاطر دوران جوانی را با رویکرد بهائی گذرانید، اما بعداً با مسلمان خواندن خود و تبری از بهائیت، بنای مخالفت با تشکیلات بهائی را گذاشت. در مباحث مربوط به احسان یارشاطر در جامعه بهائی نیز اشاره شده است که سرانجام تشکیلات بهائی او و همسرش را طرد اداری و روحانی کرد. بااینحال، تشکیلات بهائیان امریکا، در اواخر عمر یارشاطر، از او دعوت کرد تا در کنفرانس سالانۀ بهائیان در امریکا، با عنوان «انجمن دوستداران فرهنگ ایران» شرکت کند و به این ترتیب او را بهعنوان بهائی معرفی کرد. او در امریکا دار فانی را وداع گفت و در نیویورک و در کنار همسرش ، با مراسم بهائی به خاک سپرده شد.
زندگینامه
دکتر احسان یارشاطر استاد، نویسنده، محقق، پژوهشگر، مترجم، ایرانشناس و زبانشناس، در ۱۲ فروردین ماه ۱۲۹۹ در یک خانوادۀ بهائی کاشانی، در همدان زاده شد. پدرش هاشم یارشاطر و مادرش روحانیه میثاقیه بود که هر دو از بهائیان یهودیتبار و متعصب کاشانی و مورد عنایت عبدالبهاء رهبر بهائیت بودند. احسان در جوانی برخلاف پدر و مادرش، نهتنها تعصبی نسبت به بهائیت نداشت، بلکه از معرفی خود بهعنوان بهائی نیز احتراز داشت. به همین دلیل همواره گفتار و رفتار او مورد رصد و اعتراض و انتقاد تشکیلات بهائی قرار داشت، تا جایی که به دلیل ناسازگاری با آموزههای بهائی، او و همسرش از جامعۀ بهائی طرد و اخراج گردیدند.
احسان بخشی از تحصیلات ابتدایی را در مدرسۀ بهائی تأیید در همدان گذراند و سپس با مهاجرت خانوادهاش به تهران، به مدرسۀ تربیت، که یک مدرسه بهائی بود، سپرده شد.احسان در زمان تحصیل در کلاس هفتم، پدر و مادرش را از دست داد. سرپرستی احسان برای مدت دو سال به دائی او عبدالمیثاق میثاقیه، از یهودی بهائیان تهران، سپرده شد.عبدالمیثاق و همسرش وظیفۀ سرپرستی احسان را بهخوبی انجام ندادند و نهتنها نتوانستند فقدان پدر و مادر را برای او جبران کنند، بلکه رفتار آنها با احسان چنان بد و تبعیضآمیز بود که او دچار افسردگی گردید و چند بار اقدام به خودکشی کرد، اما دیگران مطلع شده و مانع شدند. نهایتاً احسان در پانزدهسالگی از خانۀ میثاقیه فرار کرد و به خانۀ برادرش اسماعیل رفت. درحالیکه هیچگونه پشتوانۀ مالی نداشت.
یارشاطر با پیگیری فراوان توانست دورۀ دبیرستان را در دانشسرای مقدماتی به پایان برده و در امتحانات رشتۀ ادبیات فارسی دانشگاه تهران رتبۀ نخست را کسب و برای تحصیل در آن رشته بورسیه شد. او در ۱۳۲۱ لیسانس ادبیات خود را اخذ کرد و در سال ۱۳۲۶ شمسی از پایاننامه دکترای خود دفاع کرد و در همان سال استادیار دانشکدۀ الهیات دانشگاه تهران شد. یارشاطر در همان سال با بورس تحصیلی یکسالۀ شورای فرهنگی بریتانیا در رشته تعلیم و تربیت، عازم انگلستان شد.
یارشاطر پس از بازگشت به ایران و تدریس در دانشگاه تهران، به فعالیتهای فرهنگی اجتماعی پرداخت. او مؤسسه انتشاراتی بنگاه ترجمه و نشر کتاب را در ۱۳۳۳ تأسیس کرد که هیأت مدیرۀ آن، احسان یارشاطر، سیدحسن تقی زاده و ادوارد ژوزف بودند. بنگاه ترجمه و نشر کتاب تاثیر منفی زیادی در گسترش فرهنگ غربی از طریق ترجمه ادبیات غربی به فارسی داشت . همچنین از سال ۱۳۵۴ تألیف «دانشنامه ایران و اسلام» با بودجۀ تصویبی سازمان برنامه و بودجه به این بنگاه انتشاراتی سپرده شد.
سفر به امریکا و راهاندازی مؤسسۀ تدوین دانشنامه ایرانیکا
در بهار ۱۳۳۷ شورای مرکزی دانشگاه تهران پذیرفت که یارشاطر برای تدریس زبان فارسی و فرهنگ و ادبیات ایران برای مدت یک سال به دانشگاه کلمبیا در امریکا برود. یارشاطر مدت دو سال بهعنوان استاد مدعو در آن دانشگاه به تدریس مشغول بود و در سال ۱۳۴۰ به ایران بازگشت و تدریس در دانشگاه تهران را ادامه داد. هنوز چند ماه از بازگشت یارشاطر به ایران نگذشته بود که دانشگاه کلمبیا از او برای حضور دائم در این دانشگاه و پذیرفتن کرسی مستقلی برای تدریس زبان و ادبیات فارسی دعوت کرد. او به امریکا بازگشت و به تدریس تاریخ ایران و ادبیات فارسی مشغول شد.
پس از حدود سه سال حضور در دانشگاه کلمبیا، یارشاطر به فکر تدوین یک دانشنامۀ تخصصی مرتبط با ایران با نام دانشنامۀ ایرانیکا افتاد و برای این منظور به دنبال منابع مالی جدیدی میگشت تا بتواند شخصاً نسبت به انتشار آن اقدام نماید. او برای تأمین هزینهها آثار تاریخی و عتیقهجات خود را در یک حراجی در لندن به مبلغ ۳ میلیون دلار به فروش رسانید و مبلغ دریافتی را برای ادامه کار ایرانیکا اختصاص داد. علاوهبرآن یارشاطر «بنیاد میراث فارسی» را با سرمایه ۱۲ میلیون دلار، پشتوانۀ مالی ایرانیکا قرار داد. دانشنامه ایرانیکا یکی از کارهای برجستۀ یارشاطر است که تقریباً تمام عمر خود را صرف آن نمود. در این دانشنامه بیش از ۱۶۰۰ محقق و ۴۰ ویراستار از سراسر دنیا در زمینههای مختلف علمی، سیاسی، اجتماعی، تاریخی و هنری و … مطالبی ارائه کردهاند.
احسان یارشاطر در جامعه بهائی
احسان یارشاطر در یک خانوادۀ یهودی ــ بهائی به دنیا آمد و با هدایت پدر و مادر و بستگان متعصب بهائی رشد کرد. برخلاف ادعای دروغ بهائیت که خود را طرفدار آموزۀ ترک تعصبات و تحری حقیقت معرفی نموده و میگوید فرد به صرف تولد در خانواده بهائی، نمیتواند بهائی محسوب گردد و باید بعد از رسیدن به سن بلوغ و پس از بررسی و تحقیق، دین خود را انتخاب نماید؛ ولی احسان، همچون سایر کودکان بهائی از طفولیت در سیستم تربیت شدید بهائی قرارگرفت. او را به مدرسه بهائی “تأیید” در همدان فرستادند که مدت چهار سال در آنجا تحصیل نمود و از ابتدا او را با آموزههای بهائی آشنا کردند. بعد از آن چون پدر یارشاطر برای تغییر شغل و تبلیغ بهائیت به کرمانشاه رفت، برای اینکه احسان را از آموزههای اسلامی دور نگه دارند، او را برای دو سال به مدرسه یهودی آلیانس فرستادند. بعد هم عبدالمیثاق میثاقیه، دائی احسان، او را به مدرسۀ بهائی “تربیت” در تهران، که کاملاً با فرهنگ و تربیت بهائی اداره میشد، فرستاد.
تشکیلات بهائی برای حفظ کودکان بهائی از فرهنگهای دیگر، هر هفته جمعهها کودکان و نوجوانان بهائی را به جلسه درس اخلاق دعوت مینمودند. در این جلسات که معمولاً با ۱۰ تا ۱۵ دختر و پسر بهائی تشکیل میگردید، یک مبلّغ بهائی وظیفۀ اداره کلاس را عهدهدار بود و کتابهای درس اخلاق را تدریس میکرد تا نسبت به تقویت بنیۀ بهائی و حفظ آنها از خطرات و شبهات موجود در جامعه اقدام نماید. احسان یار شاطر در جامعه بهائی نیز به کلاسهای درس اخلاق میرفت و اذعان داشت که آن کلاسها در شکلگیری شخصیت بهائیاش مؤثر بوده است.
تشکیلات بهائی با راهاندازی مدارس بهائی در دنیا و تشکیل کلاسهای مختلف برای کودکان و نوجوانان و انجام برنامههای تبلیغی فشرده و مختلف، اجازه هرگونه تحقیق و بررسی و مطالعه و تفکر را از آنها گرفته و مانع از این میشوند که افراد بهائی با افکار مختلف در جامعه آشنا شده و غیر از تفکر و دیدگاه بهائی به چیز دیگری بیندیشند. این موضوع در دوران کودکی احسان یار شاطر بهوضوح قابلمشاهده است. به نقل از او میگویند:
یارشاطر برخلاف پدر و مادرش که از بهائیان فعال و مشتعل بودند، علاقهای به بهائیت نداشت و با شناختی که از آن داشت، در بزرگسالی تمایلی به قبول آن از خود نشان نداد و از اینکه خود را به دیگران بهائی معرفی کند اجتناب داشت. او تا سن بیستسالگی به دلیل وابستگی و ارتباطات خانوادگی در قفس فکری بهائیت اسیر بود، ولی پس از ورود به دانشسرای عالی و حضور در نشستهای علمی، اجتماعی، سیاسی، دینی و هنری و ارتباط با شخصیتهای فرهیخته و برجستهای چون محمدتقی بهار، علیاصغر حکمت، سیدکاظم عصار، عباس آشتیانی، محمدحسین فاضل تونی، استاد محیط طباطبائی، سعید نفیسی، فروزانفر و دیگران، راه احسان یارشاطر و جامعه بهائی را از هم جدا کرد و به فرامین تشکیلات بهائی بیاعتنا شد و درخواست حذف نام نمود. تشکیلات بهائی نیز رابطۀ خوبی با یارشاطر نداشت و به انحاء مختلف و از طریق خویشاوندان و دوستان بهائیاش به او فشار میآورد که به دامان بهائیت بازگردد و اطاعت از تشکیلات بهائی را سرلوحه خود قرار دهد، ولی او زیر بار این موضوع نرفت. همسرش را به دلیل مسافرتِ بدون اجازه به امریکا از بهائیت طرد و اخراج نمودند. خود احسان را نیز به دلیل دخالت در سیاست و کتمان عقیده، توبیخ و طرد اداری کردند. جالب اینکه یارشاطر با وجود اذیت و آزاری که میدید، هرگز به بهائیت و تشکیلات بهائی حمله نکرد و بهجای اینکه بگوید من در قفس تنگ بهائیت نمیگنجم، با احترام گفت که من شایستگی انتساب به بهائیت را نداشته و قادر به قبول و اجرای دستورات تشکیلات بهائی نیستم!
مسافرت بدون اجازۀ تشکیلات بهائی به امریکا!
بعد از روی کار آمدن شوقیافندی، رهبر سوم بهائیت، مخالفتهای فراوان افرادی که او را بهعنوان جانشین عبدالبهاء قبول نداشتند، شروع شد. تعدادی از این مخالفان که ایرانی و بسیار سرشناس بودند در امریکا زندگی میکردند. این مخالفان با بهائیان ایرانی تازهوارد به امریکا تماس گرفته و با ارائه اسنادی نظر آنان نسبت به شوقیافندی را تغییر داده و آنها را در جرگۀ مخالفان قرار میدادند. شوقیافندی برای حفظ بهائیان از شبهات، سفر به امریکا را ممنوع و متخلفان را تهدید به طرد و اخراج از بهائیت کرد.
از رهگذر این پیام که برای مدتی طولانی معتبر بود، افراد بهائی فراوانی که برای تحصیل، تجارت،گردش، معالجه، دیدار دوستان و خویشاوندان و … مجبور به مسافرت بودند، به جرم عدم اطاعت از ولی امر بهائی، از جامعۀ بهائی طرد شدند و بر اساس مقتضیات مجازاتِ طرد، از هرگونه گفتوگو، تماس و دیدار با همسر، فرزندان، پدر و مادر، شریک و همکار و سایر بهائیان ممنوع شدند. ازآنجاکه قطع ارتباطات عاطفی، خانوادگی و کاری، بهسادگی و در کوتاهمدت ممکن نبود، افراد زیادی به جرم ارتباط و برقراری تماس علنی و یا حتی مخفیانه با بستگان فرد طردشده، از بهائیت اخراج شدند و سلام و کلام با آنها نیز ممنوع و مستوجب طرد اعلام شد.
همسر احسان یارشاطر به نام لطیفه الویه ازجمله بهائیانی بود که با وجود دستور شوقیافندی به امریکا مسافرت کرد و مشمول طرد روحانی و اخراج از بهائیت گردید. احسان یارشاطر ــ که خود طرد اداری شده بود ــ علیالقاعده باید از همسر مطرود خود جدا شده و هرگونه سلام و کلام و مراوده با او را قطع مینمود؛ ولی یارشاطر با توجه به علاقۀ شدیدی که به همسرش داشت، به دستور محفل اعتنایی نکرد و تا آخر عمر با همسرش زندگی کرد.
انکار عقیدۀ بهائی و عدم تأیید اعتقاد احسان یارشاطر در جامعه بهائی
احسان یارشاطر در سال ۱۳۲۷ خورشیدی بهمنظور معالجه، از طرف انجمن فرهنگی ایران و بریتانیا به انگلستان مسافرت کرد. او هنگام استخدام در دوائر مربوط به وزارت معارف، در پرسشنامۀ استخدامی دین خود را “اسلام” اعلام کرده بود. تشکیلات بهائی که متوجه این موضوع شد، احسان را به این علت طرد اداری نمود. آنها یارشاطر را تهدید کردند که اگر جبران مافات نکند و مسلمان بودن خود را رسماً تکذیب ننماید، طرد اداری او به اطلاع عموم بهائیان خواهد رسید. به همین منظور محفل ملی بهائیان ایران طی نامهای از محفل ملی بهائیان بریتانیا درخواست کرد تا ضمن دعوت یارشاطر به محفل ملی انگلستان، از او بخواهند با ارسال نامهای کتبی به وزارت معارف، صریحاً به بهائی بودن خود اقرار نموده و تقاضا نماید پرسشنامۀ استخدامی او را اصلاح کنند و بهجای اسلام، کلمۀ بهائی جایگزین آن گردد! و یک نسخه از نامۀ ارسالی خود را نیز به محفل انگلستان تسلیم نماید! البته آن محفل نیز نامه را برای محفل ملی ایران ارسال کند تا طرد اداری او رفع شود!!
ارتباط احسان یارشاطر در جامعه بهائی با منتقدان و مخالفان بهائیت
در سال ۱۳۳۵ خورشیدی/ ۱۹۵۶ میلادی، “انجمن فلسفه و علوم انسانی” وابسته به یونسکو، از یارشاطر دعوت به همکاری کرد. قرار شد ایشان جلساتی را با سایر اعضای انجمن یادشده ترتیب داده و دبیری جلسه را نیز به عهده داشته باشد. جلسات هماهنگی انجام شد و افراد زیر، به همراه یارشاطر در جلسه حاضر شدند:
آقایان: جلال همایی، بدیعالزمان فروزانفر، محمد میرفخرائی، واعظزاده خراسانی، سیدحسن تقیزاده (رئیس)، سعید نفیسی، فضلالله صبحی مهتدی، پروفسور صدیقی و احسان یارشاطر (دبیر). مصوبات جلسه با امضای یارشاطر ارسال میگردید. اکثر اعضای کمیسیون مسلمان بوده و طبعاً با بهائیت رابطه خوبی نداشتند. موضوع جلسات نیز ارتباطی با بهائیت نداشت. ازجمله اعضای حاضر در این جلسات، فضلالله صبحی مهتدی بود که سخت با بهائیت مخالف بود و از بهائیت ضربه خورده بود. او در زمان عبدالبهاء، رهبر دوم بهائیت، سمت منشی مخصوص او را داشت و بسیار موردعلاقۀ عبدالبهاء بود ولی با مرگ عبدالبهاء و استقرار شوقیافندی بهجای او، صبحی که از قبل شوقی را میشناخت و او را شایسته رهبری جامعه بهائی نمیدانست، به مخالفت با شوقی برخاست. شوقی او را دشمن بهائیت اعلام و از جامعۀ بهائی اخراج و طرد روحانی کرد و سلام و کلام و هرگونه تماس و مراوده با او را برای بهائیان ممنوع اعلام نمود. جاسوسان بهائی (گروه و لجنۀ صیانت) که از جلسه مشترک یارشاطر و صبحی مطلع شدند موضوع را به محفل اعلام و برای یارشاطر پروندهسازی کردند!
یارشاطر بهواسطۀ دوستان مشترک خود به محفل ملی بهائیان اطلاع داد که انجمن علوم انسانی ازجمله مجامع علمی است که در تمام ممالک متمدن جهان شعبه دارد و افراد حاضر در جلسات آن بدون مشورت و هماهنگی با من انتخاب شدهاند. همچنین توضیح داد که در جلسات کوچکترین گفتوگو و تماسی با صبحی نداشته و ندارد و از سلام و کلام با او خودداری کرده است. مضافاً اینکه انتخاب صبحی بهعنوان عضو جلسه در زمانی صورت گرفته که یارشاطر در اروپا بوده و نقشی در انتخاب یا عدم انتخاب او نداشته است، ولی این توضیحات مورد قبول محفل واقع نگردید و محفل مقرر داشت که به نحو مقتضی و بهوسیله افراد مناسب، عواقب وخیم معاشرت با مطرودان روحانی به ایشان تذکر داده شود و با او اتمام حجت گردد و به نحوی از انحا، او را از ادامۀ شرکت در جلسات انجمن فلسفه و علوم انسانی منصرف نمایند.
ارتباط نزدیک یارشاطر با سیدحسن تقیزاده
عبدالبهاء در سفرهای خود به اروپا و امریکا، با سیدحسن تقیزاده (از رهبران آزادیخواه جنبش مشروطه ایران و از رجال سیاسی و شخصیتهای فرهنگی معاصر) در پاریس ملاقات کرده بود. عبدالبهاء از تقیزاده در منزل خود در پاریس بهخوبی پذیرایی به عمل آورد و وقت زیادی را برای گفتوگو با او صرف کرد، ولی درمجموع از دیدار تقیزاده چندان خشنود نبود. او در لوحی سیدحسن تقیزاده را عامل ازلیها و طرفدار میرزا یحیی صبح ازل، که دشمن بهائیت است، معرفی نمود!!!؟؟؟
تقیزاده در ادامۀ شرح ملاقات خود مینویسد: « بعد از دو ملاقات انجامشده با عبدالبهاء، هرچند در سال ۱۹۱۲ و اوایل سال ۱۹۱۳ من و عبدالبهاء هر دو در لندن بودیم، ولی دیگر ملاقاتی صورت نگرفت. بعد شنیدم که عبدالبهاء از سابقۀ دوستی من با پروفسور ادوارد بروان مطلع شده و از من نیز بهخاطر این دوستی و ارتباط ملول گشته است» با این بیان، دشمنی بهائیت با سیدحسن تقیزاده کاملاً مشهود است.
احسان یارشاطر که از این سابقه خبر نداشت، خود را وامدار تقیزاده دانسته و در موارد مختلف از او بهعنوان انسانی بزرگ، درستکار، اندیشمند، وطنپرست، آزادیخواه، محققِ کمنظیر، کسی که به دنبال تأمین منافع ایران بود، تاریخ زندۀ ایران و القابی مشابه یاد کرده است. او موفقیتهای خود را مدیون تقیزاده میداند و از او بهعنوان دوست و سرور یاد میکند: «کسی که اصرار داشت در مأموریتها در کنار من باشد.» علاوه بر توصیفات بالا، یارشاطر طی مقالهای در روزنامه ایران ما جمعه ۲۴/۲/۱۳۳۳ صفحه اول مطلبی در تجلیل از تقیزاده نوشته و از او بهخوبی تمجید و تحسین مینماید. تعریفهای یارشاطر از سیدحسن تقیزاده برای او دردسرساز شد زیرا او از دشمن بهائیت و کسی که عبدالبهاء رهبر بهائیان با او سرجنگ داشت، طرفداری و تجلیل نموده بود! یارشاطر در برابر اعتراضات محفل بهائیان، در دفاع از خود، با مماشات گفت:
“من بهکلی از سوابق تقیزاده در رابطه با امر بهائی بیاطلاع بودم و هیچگاه تصور نمیکردم که او با امر دشمنی داشته باشد. چون او از نظر اداری کمکهایی را به من کرده بود خود را مدیون او میدانستم و برای ادای دین، مقالۀ موردبحث را در روزنامه “ایران ما” چاپ و منتشرکردم. رابطه من با تقیزاده رابطۀ علمی است و تاکنون مشاهده نکردهام که نسبت به امر (بهائیت) اظهارنظری کرده باشد.”
بههرصورت از سوی محفل تذکرات لازم داده شد و بیان عبدالبهاء راجع به تقیزاده به ایشان ابلاغ گردید و دشمنی او با امر به ایشان یادآوری شد! ولی طبق اظهار محفل، با وجود تذکر به یارشاطر و تفهیم اتهام به او، طبق اطلاع، یارشاطر مجدداً در مأموریت بعدی خود با تقیزاده همسفر شده است!
مسافرت بدون اجازه به اسرائیل
یکی از اقدامات ارتکابی ممنوعه و بهشدت خلاف یارشاطر، سفر او به اسرائیل در اردیبهشت سال ۱۳۵۷ بود. رژیم صهیونیستی برای ترمیم چهرۀ خود در بین روشنفکران و نخبگان ایرانی، از تعدادی از نویسندگان و دانشجویان دعوت کرده بود که به اسرائیل بروند. احسان یارشاطر نیز از سوی دانشگاه کلمبیا برای عضویت در “کمیته بیتالمقدس” که هر سه سال یک بار در اسرائیل تشکیل و در موضوع مسائل فرهنگی، اجتماعی اورشلیم بحث میشد، معرفی گردید. انجام سفر بدون اجازه به اسرائیل چیزی نبود که از دید محفل ملی بهائیان، که همواره به دنبال تعقیب و مراقبت یارشاطر بود، پنهان بماند. طبق مقررات بهائی، یارشاطر برای انجام این سفر باید از محفل ملی بهائیان امریکا و بیتالعدل اجازه میگرفت، زیرا مسافرت به اسرائیل بدون اجازه از محفل بهائیان، حتی برای انجام زیارت بهائی هم ممنوع اعلام شده بود! یارشاطر بهجای اخذ اجازه از بیتالعدل و محفل بهائیان، از محمدرضا پهلوی اجازه گرفت و با تأیید او در کمیته مربوطه شرکت کرد!
در تاریخ ۲۸/۱۲/۱۳۵۸ زمانی که یارشاطر در امریکا بود، طی نامهای از محفل بهائیان ایران درخواست نمود تا نامش از فهرست بهائیان حذف شود و به این ترتیب از بهائی بودن انصراف داد. او برای اینکه مطمئن شود استعفایش از بهائیت به محفل بهائیان ایران رسیده است، متن استعفای خود را برای دو تن از سران بهائیت ایران، سرلشکر علائی و علیمحمد ورقا نیز ارسال و خواهش کرد آنها این استعفاء را به محفل ملی بهائیان تحویل نمایند تا بلکه تشکیلات بهائی دست از سر او برداشته و کاری به او نداشته باشند!
ارسال این نامه که عملاً اعلام تبری و جدایی احسان یارشاطر و جامعه بهائی از هم محسوب میگردید، تیر خلاصی بود که او شلیک کرد. زیرا با این استعفاء او دیگر بهائی محسوب نمیشد که ملزم به اجرای فرامین و دستورات تشکیلات بهائی گردد و یا نگران اعلام طرد روحانی خود در آینده باشد، ولی ظاهراً متن استعفای یارشاطر به دست محفل ایران نرسیده و آقایان سرلشکر علائی و علیمحمد ورقا نیز که قراربود کپی استعفاء را تحویل محفل دهند، در انجام این کار تعلل کرده بودند، لذا محفل همچنان به احسان یارشاطر در جامعه بهائی بهعنوان یک بهائی متمرد نگاه میکرد که باید در صدد اصلاح اعمال خود باشد!
فشارها بر احسان یارشاطر در جامعه بهائی
برای محفل ملی بهائیان ایران و محفل ملی انگلستان و محفل ملی امریکا، اعمال و رفتار یارشاطر غیرقابلقبول تشخیص داده شد. او رسماً گفته بود: “من نمیتوانم خود را متعهد و ملتزم به انجام و اجرای احکام آیین بهائی نمایم.” او عملاً خلاف دستورات تشکیلات بهائی عمل کرد و اعتنایی به تشکیلات و سردمداران آن نداشت.
شاید سادهترین کار برای محفل ملی بهائیان ایران این بود که او را رسماً از بهائیت اخراج نموده و طرد روحانی احسان یارشاطر در جامعه بهائی از طریق مجله اخبار امری به عموم بهائیان اعلام نمایند. همان کاری که بدون مسامحه دربارۀ صدها بهائی معمولی دیگر انجام دادهاند و به بهانههای واهی، سلام و کلام با آنها را برای بهائیان ممنوع کرده و زندگی را برای آنان تاریک و غیرقابلتحمل نمودند ولی یارشاطر کسی نبود که او را تهدید به طرد علنی نمایند، چراکه در این صورت این تشکیلات بهائی بود که زیر سؤال میرفت. طرد و اخراج یک شخصیت شناختهشده و موردعلاقۀ اندیشمندان فراوانی در ایران، بریتانیا، امریکا و … کار سادهای نبود. یارشاطر دارای تألیفات فراوان، شهرت جهانی و علاقهمندان متعدد بود و طرد او تبعاتی را میتوانست برای تشکیلات بهائی به همراه داشته باشد. لذا محفل تصمیم گرفت با استفاده از دوستان صمیمی و اقوام درجه یک، به او فشار آورده و ضمن رصد و دریافت گزارشهای موثق از عملکرد یارشاطر و اعلام آخرین وضعیت و دیدگاههای او، توصیه نماید که از ادامه مخالفت با بهائیت منصرف گردد!
آقایان دکتر شاپور راسخ و همسرش مهری راسخ، نورالدین ممتازی، دکتر علی راسخ، سرلشکر علائی، دکتر هوشیار، علیمحمد ورقا، نورانیه یارشاطر خواهر احسان و شوهرش روحالله متوجه و افراد دیگری که برخی از آنها از اعضای مهم تشکیلات مراقبت و صیانت بهائی بودند، مأمور تماس با یارشاطر شدند. افراد یادشده که با روحیه یارشاطر آشنا بودند و موقعیت علمی و اجتماعی او را میدانستند، علاقهای نداشتند گزارشهایی به محفل بدهند که موجب عصبانیت محفل شده و احیاناً باعث اعلام طرد روحانی او گردد، لذا سعی کردند از یارشاطر به نیکی یاد کرده و اعلام نمایند که یارشاطر مخالفتی با تشکیلات بهائی ندارد و باید به او فرصت جبران خطاهایش داده شود. شاپور راسخ و همسرش از محفل ملی ایران تقاضا کردند تا یک فرصت دیگر به احسان داده شود و فعلاً یک دوره تکمیلی برای او در نظر گرفته شود!
دکتر هوشیار با بیان اینکه یارشاطر مریض است و برای گذراندن دوره نقاهت مزاجی عازم انگلستان است، پیشنهاد کرد که او را به حال خود گذاشته و متعرض او نشوند تا انشاءالله تدریجاً رفع مریضی گردد و بعد از مراجعت او از خارج اقدامات مجدانه به عمل آید! ممتازی نیز در دفاع از احسان یارشاطر در جامعه بهائی گفت: “ایشان معتقد به تشکیلات بهائی هستند و هرچند که با صبحی مطرود همجلسه بودهاند ولی هرگز با او سلام و کلام نداشته است!” ممتازی از قول یارشاطر اعلام کرد که اگر محفل اعلام کند با ادامۀ کار من در انجمن فلسفه و علوم انسانی مخالف است، من از آنجا استعفاء خواهم داد!
آقایان علائی و ورقا نیز که قرار بود کپی نامۀ استعفاء و تبری ایشان را به محفل ارسال نمایند، از ترس اینکه ارسال نامه مشکلاتی را برای یارشاطر ایجاد نماید، از ارسال بهموقع آن به محفل خودداری کرده و نامه را با تأخیر طولانی به محفل ملی ارسال نمودند! دفاع افراد از یارشاطر و توصیههای آنها در محفل مؤثر نیفتاد و آنها کماکان بر اظهار ندامت یارشاطر و جبران مافات تأکید داشتند تا اینکه در تاریخ ۱۶/۴/ ۱۳۶۸ کپی استعفای یارشاطر با یک تأخیر حدوداً دهساله به محفل رسید! با رسیدن این استعفا تا حدودی فشارها از یارشاطر برداشته شد، زیرا او دیگر بهائی نبود که مجبور به اطاعت از فرامین محفل باشد.
تغییر تاکتیک محفل ملی بهائیان در برابر یارشاطر
در تاریخ سوم تا ششم سپتامبر سال ۲۰۱۵ میلادی، محفل ملی بهائیان امریکا طبق روال ۲۴ سال گذشته، کنفرانس انجمن دوستداران فرهنگ ایرانی را در شیکاگو برگزار کرد. در کنفرانس آن سال که به مناسبت سیامین سالگرد صدور پیام صلح بیتالعدل به سران کشورها و همچنین به مناسبت بیستوپنجمین سالگرد تأسیس انجمن دوستداران فرهنگ ایرانی برگزار شده بود، علاوه بر تعداد زیادی از بهائیان ایرانی ساکن امریکا، از شخصیتهای مشهور بهائی و غیربهائی نیز دعوت به عمل آمده بود. ازجمله افراد دعوتشده به این کنفرانس، که با کهولت سن به جلسه آمد، احسان یارشاطر بود. حضور یارشاطر مطرود اداری و روحانی در این کنفرانس، خلاف نصوص بهائی و عملی غیرمنتظره بود، بهطوری که بعداً مورد اعتراض بعضی بهائیان ایرانی مقیم امریکا نیز قرار گرفت.
میتوان حدس زد باتوجه به اینکه فشارها و تهدیدات تشکیلات به نتیجه نرسیده بود و یارشاطر نیز از بهائیت تبری نموده بود، مدیران ایرانی انجمن دوستداران فرهنگ ایران با مشورت با محفل ملی امریکا و بیتالعدل، ادامۀ برخورد تند با احسان یارشاطر در جامعه بهائی را به مصلحت ندانسته و با توجه به کهولت سن و جایگاه علمی و وجهۀ مثبت او در جهان، سعی کردند تا پروندۀ طرد او را مختومه نموده و بهجای اینکه او را فردی غیربهائی و مخالف تعالیم و تشکیلات بهائی معرفی نمایند؛ پا روی نصوص قطعی و محکم آیین بهائی گذاشته و او را بهعنوان یک بهائی خالص و پیرو تشکیلات معرفی کرده و نظر او را به جامعۀ بهائی جلب نمایند! با این تاکتیک و با استفاده از دوستی یارشاطر با خانوادۀ شاپور راسخ، که در آن سال سخنران اصلی کنفرانس یادشده نیز بود، او را به کنفرانس دعوت کرده و در جمع حدود ۲۵۰۰ بهائی، از یارشاطر بهنوعی رونمایی کردند. البته به علت دوری یارشاطر از تشکیلات و حضور مداوم او در خارج از کشور و عدم حضور او در جلسات بهائی و عدم اعلام طرد رسمی او در نشریات بهائی، بسیاری از بهائیان متوجه سوابق امر نشدند، لذا این تحریف تاریخی در جهت مقاصد تشکیلات بهائی بهخوبی صورت پذیرفت! البته این نحوۀ عمل در بهائیت سابقه طولانی دارد.[1]
سو استفاده و حقه بازی تشکیلات بهائیت از مرگ یار شاطر
احسان یارشاطر در ۱۰ شهریور۱۳۹۷ شمسی در سن ۹۸ سالگی در فرزنو کالیفرنیا، درگذشت. محفل ملی آمریکا بلافاصله با دعوت از بهائیان امریکا و دوستان و پژوهشگران ایرانی و امریکایی و اجرای برنامههای نمایشی (بدون حضور هیچ عضو خانواده احسان ) مثل خواندن نماز میت و قرائت مناجات بهائی به زبانهای فارسی و انگلیسی و دعوت از افراد خوشنامی چون عباس امانت برای قرائت نامۀ محفل ملی امریکا به مناسبت درگذشت آن مرحوم، سعی نمود تا یارشاطر و همسرش را از بهائیان مؤمن و همراه با تشکیلات معرفی نماید. در قسمتی از پیام محفل ملی میخوانیم:
“آثار دکتر یارشاطر نشانگر عشق و علاقه شدید ایشان نسبت به گذشتۀ ایران و ایمان نسبت به آیندۀ آن بود، که هر دوی این عشق و امید منبعث از ایمان ایشان به تعالیم بهائی و ملهم از وعدههای عبدالبهاء درمورد سرنوشت شگرف آن سرزمین است … برای تعالی ابدی روح ایشان که به روح جاودانه همسر فقیدشان، لطیفه، پیوسته است، در زیر گنبد مشرق الاذکار بهائی دعا خواهیم کرد.”
عباس امانت، داستانهای زیبایی از زندگی ایشان را برای حاضران نقل کرد، ازجمله داستان عشق عمیق دکتر یارشاطر به مادرش که در سنین نوجوانی ایشان را از دست داد! جالب اینکه پیام تسلیت آقای دکتر شاپور راسخ، دوست قدیمی یارشاطر، که ازجمله افرادی بود که سعی کرده بود یارشاطر را اصلاح کند و به بهائیت برگرداند، نیز قرائت گردید!
تشکیلات بهائی امریکا با ترفند خاص و با دعوت از یارشاطر به جشن سالانه انجمن دوستداران فرهنگ ایران و ادعای بهائی بودن او، اولاً توانست بدون هیچ هزینهای تمام اعتبار و وجهه یارشاطر را به نفع بهائیت مصادره نماید. ثانیاً با ادعای بهائی بودن او در تلاش است تا امتیاز مالی و معنوی ایرانیکا را که حاصل عمر یارشاطر بود، برای خود تصاحب نماید! از احسان یارشاطر فرزندی باقی نماند و او وصیت کرده بود تا همۀ اموالش به بنیاد ایرانیکا واگذار گردد.
جمع بندی
احسان یارشاطر استاد، پژوهشگر، نویسنده و مترجم، ایرانشناس و زبانشناس در حالی دنیای فانی را وداع گفت که با دو اتهام مهم روبهرو بود. اتهام اول ارتباط با رژیم پهلوی و روابط نزدیک با شخصیتهای سیاسی و فرهنگی آن و اتهام دوم انتساب احسان یارشاطر و جامعه بهائی و به تبع آن اتهام بهائی بودن. یارشاطر بعد از حدود ۷۰ سال کار فرهنگی و تلاش برای معرفی ایران، در سن ۹۸ سالگی چشم از جهان فرو بست وبه علت نداشتن فرزند و در غیاب دیگر منسوبین اش در قبرستانی در امریکا به سنت بهائیان به خاک سپرده شد؛ درحالیکه مسلمان بود و از بهائیت و تشکیلات بهائی دل خوشی نداشت و خود و همسرش طرد و اخراجشدۀ از سوی محفل ملی بهائیان ایران بودند! یارشاطر با برخی از سران رژیم پهلوی دوست و مرتبط بود، ولی به نظر میرسد اهل خیانت به کشور نبود. آیا ممکن است درمورد او اشتباه کرده باشیم؟ آیا ممکن است با عملکرد عجولانه دودستی او را در آغوش بهائیان انداخته باشیم؟ آیا قضاوت ما درباره یارشاطر درست بوده است؟ و آیا سندی روشن از خیانت او به کشور وجود دارد؟ در هر حال وی یک مسلمان معتقد نبود ویک دانشمند لائیک محسوب می شد.
سؤالات متداول در مورد احسان یارشاطر و جامعه بهائی
1-چرا شوقی افندی نمیخواست بهاییان ایرانی به غرب سفر کنند؟ و علت تکفیر احسان یارشاطر چه بود؟
به نظر میرسد انگیزهٔ شوقی افندی در منع بهاییان ایرانی از سفر به غرب، بیش از آنکه ناشی از ملاحظات تبلیغی باشد، ریشه در نگرانیهای شخصی و سیاسی او داشت. او درگیر نزاع آشکار با احمد سهراب و گروه کاروان انجمن تاریخ نو بود و بیم داشت که حضور بهاییان ایرانی در غرب، زمینهٔ تقابلهای تازه و تضعیف موقعیتش را فراهم کند. افزون بر این، تفاوت چشمگیر تصویر فرهنگی بهاییت در ایران و غرب، احتمالاً او را بر آن داشت تا مانع از اختلاط این دو جامعه شود؛ زیرا تحصیلکردگان و سخنوران ایرانی میتوانستند همانند سهراب، اقتدار او را به چالش بکشند. به همین دلیل ممنوعیت همراه با تهدید تکفیر را در مورد احسان یارشاطر در جامعه بهائی اعمال کرد، که نشانهای از رویکرد سختگیرانه و خودکامگی افراطی او بود.
2-چرا شوقی افندی ترجمه کتاب اقدس را محدود کرد و این دستور چه پیامدهایی داشت؟
آنچه در تاریخ رهبران و تشکیلات بهاییت به چشم میخورد، چیزی است که میتوان آن را «کنترل اطلاعات» نامید. جمعیت بسیاری از بهاییان سنتی و سرسخت در ایران زندگی میکردند و رهبران بهائی تلاش داشتند آنان را از ارتباط با جهان بیرون بازدارند؛ زیرا بیم آن میرفت که اگر با کسانی روبهرو شوند که شخصاً عبدالبهاء یا بهاءالله را دیده بودند و از حواشی پیرامون آنان آگاه بودند، شاید از این بهائیت رویگردان شوند.
در همین راستا، شوقی افندی فرمانی رسمی صادر کرد که هنوز هم معتبر است و ترجمهٔ آثار عربی بهاءالله به زبان فارسی را ممنوع میسازد. به این ترتیب، حتی کتاب اقدس به زبان مادری ایرانیان در دسترس نیست. این دستور بخشی از مجموعهای از قوانین ترجمهٔ بهایی است که چارچوبی سختگیرانه برای انتقال متون مقدس تعیین میکند:
– آثار عربی به فارسی ترجمه نمیشوند.
– آثار فارسی به عربی ترجمه نمیشوند.
– آثار فارسی و عربی تنها به زبانهای شرقی مانند ترکی و اردو ترجمه میشوند.
– آثار فارسی و عربی میتوانند به انگلیسی ترجمه شوند.
– ترجمهٔ آثار فارسی و عربی به زبانهای اروپایی غیرانگلیسی ممنوع است.
– آثار انگلیسی میتوانند به زبانهای اروپایی غیرانگلیسی ترجمه شوند.
این سیاست یادآور تجربهٔ کلیسای کاتولیک روم است که قرنها ترجمهٔ کتاب مقدس را تنها به لاتین محدود میکرد و هر تلاشی برای ترجمه به زبانهای مردمی با آزار و سرکوب مواجه میشد؛ وضعیتی که سرانجام با اصلاحات پروتستانی پایان یافت.
منابع
– زندیان، ماندانا؛ احسان یارشاطر در گفتگو با ماندانا زندیان؛ شرکت کتاب، ۱۳۹۵٫
– جواهری، میکائیل؛ بهائیت، پادجنبش تجدید حیات ملت ایران؛ موسسۀ مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ۱۳۹۸
– شهسواری، ثریا؛ اسناد فعالیت بهائیان در دوره محمدرضا پهلوی؛ مرکز اسناد انقلاب اسلامی ایران، ۱۳۸۷٫
– فصلنامه فرهنگی اجتماعی بهائی شناسی
[1] . برای مثال، پس از مرگ شوقیافندی رهبر جامعه بهائی، ایادیان امر بهائی برای اینکه ارث شوقی را تقسیم نموده و به جیب خود سرازیر نمایند، انحصار وراثت را در ایران طبق احکام اسلامی انجام دادند. لازمۀ انجام این عمل آن بود که متوفی را مسلمان معرفی نمایند! به همین منظور شوقیافندی را در اظهارنامه فوت بهعنوان مسلمان معرفی کردند و روحیه مکسول همسرکانادایی شوقی، نیز با کمال تعجب به مسلمان بودن شوقیافندی شهادت داد.
نظرات بسته شده است.