آیا دینداری در بهائیت یک باور شخصی است یا نیاز به تایید دارد ؟

تصویر ghased
ghased

طبق نصوص بهائی ، بهائی شدن فقط به قلب نیست

پاسخ یکی از کاربران:

یک مداد، اگر مغز نداشته باشد، هیچ ارزشی ندارد و فقط چوب است. مغز دینداری، باور قلبی به خداوندِ خالق هستی است.

همیشه از اینکه باید به پدر و مادرم، مدیرم و اهالی محل و ... توضیح بدهم که چرا نماز نمی خوانم یا چرا حجابم اینگونه است، یا چرا رفتارم با پسرها  ... دلخور بودم و با خود می گفتم، دین و ایمان من به کسی ربطی ندارد؟!

این یک رابطه شخصی بین من و خداست.

یک روز که از دست ناظمم کلافه بودم، به دوستم شیدا گفتم: واقعاً از این آدمهایی که فکر می کنند تقسیم کننده ی بهشت و جهنم هستند و همه  باید طوری باشند که آنها دوست دارند، متنفرم.

شیدا گفت: راست می گویی واقعاً کار درستی نمی کنند، دین که برای اذیت کردن نیست، باید باعث محبت باشد. ما به این مسأله در بهائیت خیلی اهمیت می دهیم. کسی دیندار تر هست که خیرش به بقیه بیشتر برسد و همیشه در حال خدمت به خلق خدا و حضرت بهاء الله باشد. مثلا ما در بسیاری از خیریه ها فعالیت داریم و خلاصه هر جا خدمتی از ما بر بیاید حضور داریم. شیدا گفت: دوست داری یک دفعه تو هم با من  در این فعالیتها شرکت کنی؟

از آن روز به بعد خیلی جاها به همراه شیدا فعالیت می کردم و او مدام به من می گفت که با انجام این کارها خیلی به حضرت بهاء الله نزدیک شدیم، و خودم هم حال خوبی داشتم احساس می کردم دیگر بنده ی بد خدا نیستم و حالا خدا خیلی هم به وجود چنین بنده ای افتخار می کند. همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه یک روز به شیدا گفتم: اگر کسی بخواهد بهائی شود چه رسم و تشریفاتی را باید طی کند؟ شیدا که از شنیدن این حرف من خیلی خوشحال شده بود، گفت: هیچ، این فکر غلطی است که اکثریت دارند، یعنی همه آنچه از دین می بینند، یک سری مناسک و رسوم و عادات مخصوصی است که رؤسای ادیان با نیات شخصی خود بر دین افزوده اند. در حالیکه دین در واقع همان ایمان قلبی افراد است.ما در بهائیت بر این باوریم که ایمان امری است وجدانی که تعلق به دل و جان دارد. لذا نیازی به رسوم و تشریفات خاصی نیست تا کسی را بهائی بدانند.

همان شب شیدا فایل صوتی آقای هوشمند فتح اعظم یکی از مبلغین بهائیت را برایم فرستاد.دقیقاً همین صحبتها را می گفت که ما بر خلاف مسیحیت و زرتشت و یهود و اسلام که هر کدام تشریفات خاصی دارند، معتقدیم دین یک امر قلبی است و هر کس وجدانش از نسیم کلام الهی و تعالیم بهائی بیدار شد بهائی است. و هر کس محبت حضرت بهاءالله را در دل و جان احساس کند و واله و شیدا در میدان جذب و شوق جولان کند، بهائی است. خیلی به بهائیت علاقه مند شده بودم و دلم می خواست که بیشتر از آن بدانم و در مسیر تقرب به حضرت بهاء الله قدمهای بیشتری بردارم. با کمک شیدا جزوات و کتابهائی را خواندم و با بعضی از افراد بهائی جلسه و کلاس داشتم. چند وقتی به این منوال گذشت تا اینکه روزی، فاطمه یکی از دوستان قدیم خود را دیدم و به او گفتم که من بهائی شدم. فاطمه با شنیدن این حرف من، جا خورد. و گفت: تو مطمئنی کار درستی کردی؟راجع به بهائیت اطلاع کافی داری؟ گفتم: اول نداشتم اما الآن کتابهای متعددی از آنها خواندم که تقریباً به راهم مطمئن هستم. فاطمه من را پیش یکی از منتقدین بهائیت به نام آقای ناصرالدین برد و از من خواست که خوب به حرفهایش گوش بدهم و فکر کنم و بعد تصمیم بگیرم.

راستش از اینکه کسی به بهائیت انتقاد می کرد حس خوبی نداشتم و دوباره این احساس که مسلمانها فکر می کنند فقط خودشان خوبند و بقیه ...، درونم جان گرفته بود. تا اینکه آقای ناصر الدین از من پرسید راجع به تسجیل مطلبی می دانم؟ من پاسخ دادم: چیزی در این باره نشنیدم و نمی دانم. ایشان گفتند: تو چه طور ادعا می کنی بهائی شدی ولی از تسجیل خبر نداری؟ بهائیان، کسی را که تسجیل نشده باشد و رسما عضو جامعه  بهائی نمی دانند! بعد کتاب اصول نظم اداری بهائیان را باز کردند قسمت اول و فصل اول و مراحل تسجیل را برایم خواند. و من فقط در حالتی از بهت گوش می دادم . چرا که در بند الف شرایط تسجیل آمده بود: اظهار ایمان صریح به امر بهائی. در حالی که تا به حال به من گفته شده بود این یک مسئله ی قلبی است! در بند ب شخصی که می خواست بهائی شود، باید زیر مفاد آن را امضا می کرد. در حالیکه بهائیان به من گفته بودند هیچ تشریفاتی در کار نیست. آیا این که راجع به یک سری عقاید از انسان امضا می گیرند تشریفات نیست؟! در بند ج گفته شده بود که تصویب ثبت نام تقاضا کننده از طرف محفل روحانی. اینجا بود که سکوت خود را شکستم و گفتم یعنی ممکن است که کسی بخواهد بهائی شود اما درخواستش به تصویب محفل نرسد؟ آیا این محفل  است که باید تشخیص بدهد من می توانم بهائی باشم یا نه؟

آقای ناصرالدین که متوجه ناراحتی من شده بود، فصل2 همین کتاب را آورد و گفت: بله این مسئولیتی است که جناب شوقی به عهده ی اعضای محفل گذاشته است. بعد کتاب را به من دادند تا آن را بخوانم. نوشته بود : " باید اعضای محافل روحانی که حافظ و حارس جامعه اند، نفوس سلیمه مخلصه مؤمنه را از مدعیان محبت و انفس شریره مفسده مغرضه تمیز دهند." آقای ناصر الدین به من گفتند: یعنی در نهایت این اعضای محفل هستند که باید تشخیص بدهند چه کسی مؤمن است و چه کسی مؤمن نیست. خیلی حالم بد شد چون من همیشه از اینکه آدما فکر می کنند خدا هستند و راجع به بقیه قضاوت می کنند، عصبانی بودم و شاید به خاطر همین بود که جذب بهائیت شده بودم. چون به من گفته بودند که بهائیت آیینی است  که هیچ آداب و تشریفاتی ندارد!

حالا حس آن مداد بدون مغز را دارم که مثل چوب بی ارزش است؛چون فهمیدم، دینداریم به تصمیم اعضای محفل گره خورده است!

تمام حقوق این پورتال برای مؤسّسه بهائی‌پژوهی محفوظ است.

کپی‌رایت© بهائی‌پژوهی؛ ۱۳۹۷-۱۳۸۵.

Back To Top