چنانکه پیش تر کاربر سپهر خواستار جستاری با این نام بودند بر آن شدیم تا این جستار را آغاز کنیم
از دیگر کاربران این تارنما نیز خواستارم در این جستار به ما به پیوندند و در فرجام رساندن این جستار ما را یاری کنند
معنای بیان كل الالوه من رشح امری تالهت (از سایتهای بهائی)
شخص معترض برای اینكه اثبات كند شارع بهایی ادعای الوهیت داشته است یكی از ابیات قصیده عز ورقائیه را كه از آثار منظوم و دوره خفی است نقل نموده است كه یك بیت آن چنین است كل الالوه من رشح امری تالهت یعنی جمیع خدایان به رشحی از امر من به الهیت رسیدند.
جواب ـ در جواب اعتراض بدوا ضروری است نظر معترض را به یك بحث لغوی معطوف داشته متذكر شوم كه در قواعد عرب اسم بر دو نوع عام و خاص " معرفه و نكره " تقسیم میشود اسم (اله ) از نظر قواعد عربی اسم عام و نكره بوده و به معنای محبوب و معبود میباشد و در زبان عرب بر هر شیی كه جنبه تقدس داشته و مورد احترام عامه مردم باشد اطلاق میگردد. چنانچه در لغت نامه المنجد گوید (اَلاِلـه ) « المعبود مطلقا » یعنی اله به معنای معبود مطلق است به همین سبب (اِله ) اسم جمع داشته و جمع آن ( الالوه ) و (الهه) میباشد همچنین این كلمه فعل داشته و فعل آن (تَاَلَهُ) است و تاله به معنای الهیت را به خود بستن و الهیت را كسب كردن است. ولی هر وقت بر سر اسم "اله " كه عام ونكره است الف لام در آید ( الله ) میشود و آن اسم خاص و معرفه بوده و تنها بر ذات الهی اطلاق میگردد واضح است الله ( اله ) نیز میباشد اما ( اله ) نمیتواند الله باشد در المنجد گوید (الله ) اسم الذات الواجب الوجود. اكنون با این بحث لغوی متذكر میدارد كه انبیاء و پیامبران ادعای ( الهیت ) داشته و خود را محبوب و معبود مردم معرفی نموده اند . لكن مدعی مقام الوهیت ذاتی نگشته اند.
اكنون با این توضیح خوب متوجه میشویم كه در ابیات این قصیده كلمه الالوه اسم جمع بوده و به معنای خدایان است و مراد از آن خدایان ، مظاهر مقدسه اند كه به رشحی از امر حضرت باری تعالی به مقام الهیت میرسند و محبوب و معبود مردم میگردند . همچنین كلمه ( تاله ) فعل بوده و به معنای كسب كردن الهیت است چنانچه در المنجد گوید ( تاله ) صار الها . یعنی تاله به معنای اله گشتن و الهیت را به دست آوردن است از كلمه ( تالهت ) كه در این بیت بكار رفته است خوب متوجه میشویم كه مراد از ( الوه )مظاهر مقدسی هستند مانند حضرت مسیح و پیغمبر اسلام و حضرت بهاالله كه به امر الهی الهیت را كسب نموده اند بنابر این ، این مقام ، مقام اكتسابی و موهوبی میباشد.
مسئله ثالثی كه معترض باید بدان توجه نماید این است كه قصیده مزبور 127 بیت بوده و شارع بهایی در آغاز قصیده خود را به وحی الهی نسبت داده میفرماید « اَجًذَبتَنًی بوارق انوار طلعته » یعنی جذب كرد مرا برقهای انوار طلعت الهی یعنی گوینده و قائل و متكلم این كلمه، شخص بهاالله نیست بلكه روح قدسی الهی میباشد و در حقیقت ذات حق است كه میگوید ( كل الالوه من رشح امری تالهت) یعنی تمام خدایان كه مراد مظاهر مقدسه میباشند به امر من به مقام الهیت رسیدند یعنی حضرت موسی و مسیح و حضرت محمد رسول الله به اراده من و امر من مقام شامخ مظهریت و الهیت را كسب و معبود و محبوب جهانیان گشتند . اكنون با این توضیح ساده ملاحظه میشود كه در ابیات قصیده به هیچ وجه ادعای الوهیتی وجود نداشته و معترض صرفا به علت عدم آشنایی با اصطلاحات عرفانی بهایی گرفتار چنین توهمی گردیده است.
laahegh
ارسال شده: شنبه، ۲۸ آذر ۱۳۸۸
عضو شده: چهارشنبه، ۰۸ اسفند ۱۳۸۶
ارسالها: 27
با عرض سلام خدمت همه ی نگارندگان و خوانندگانی که از این پایگاه بهره ور اند.
کثرت مشاغل، مانع از این است که حقیر –به رغم شغفی که به پیگیری مطالب این پایگاه دارم- به صورت مستمرّ جویای مطالب آن باشم؛ امّا خوشحالم که خداوند متعالی این توفیق را به من می دهد تا گاه گاهی از مطالب دوستان بهایی و مسلمان بهره بجویم و با ایشان به گفتگو بنشینم. این بار با دیدن این ارسال که جناب سپهر زحمت آن را متحمّل شده بودند، شائق شدم تا در حدّ توان اندک خود، نکاتی هر چند وجیز در این باره بنگارم.
به نظر می رسد دقّت به چند نکته در باب این نوشته مهم می نماید:
1- در باب بحث لغوی:
با مراجعه به کتب لغت عرب، به نظر می رسد آن چه نویسنده ی محترم در باب واژه ی «اله» فرموده اند، نیاز به کمی اصلاح دارد.
- در بالای ستون اوّل صفحه ی 69 چاپ تک مجلّدی کتاب «معجم مقاییس اللغة» –که از کتب متقدّم و معتبر لغوی نزد اعراب است و برای یافتن اصل معنای واژه ها مورد استفاده قرار می گیرد- در باب ماده ی این واژه (أله) این گونه آمده است:
«(أله) الهمزة واللام والهاء أصل واحد، وهو التعبُّد. فالإله الله تعالى، وسمّيَ بذلك لأنّه معبود.»
یعنی: همزه و لام و هاء؛ اصل واحدی است و آن اصل واحد، «تعبّد» است. پس «الاله» خداوند تعالی است؛ و این گونه نامیده شده است، چرا که معبود است.
- هم چنین در صفحه ی 467 جلد 13 کتاب مشهور لسان العرب –که از مشهور ترین کتب لغت نزد عرب است- این گونه نوشته شده است:
«الإِلَهُ: الله عز و جل، و كل ما اتخذ من دونه معبوداً إلَهٌ عند متخذه، و الجمع آلِهَةٌ. و الآلِهَةُ: الأَصنام، سموا بذلك لاعتقادهم أَن العبادة تَحُقُّ لها»
یعنی: الاله: خداوند عزّ و جلّ. و هر چه غیر از خدا معبود گرفته شود، نزد پرستنده اش «اله» است. و جمع آن، آلهه است. و «الآلهه»: بت ها؛ از این جهت به این نام نامیده شدند که پرستندگان آن ها معتقد بودند که عبادت شایسته ی آن هاست.
- و در صفحه ی 339 جلد 6 کتاب مجمع البحرین این گونه آمده است:
«الإله: المعبود، و هو الله تعالى ثم استعاره المشركون لما عبدوا من دونه. و إله على فعال بمعنى مفعول لأنه مألوه أي معبود ككتاب بمعنى مكتوب.»
یعنی: الاله: معبود؛ و او خداوند تعالی است؛ سپس مشرکان آن را برای آن چه غیر او می پرستیدند استعاره کردند. و اله بر وزن فعال به معنای مفعول است؛ چرا که او مألوه یعنی معبود است؛ مانند کتاب به معنای مکتوب.
این معنا در منابع دیگری نیز قابل پیگیری است؛ امّا به جهت امتناع از اطناب، از ذکر آن ها خودداری می کنم.
به نظر می رسد در لسان عربی، به «آن چه پرستیده می شود» «اله» گفته می شود. باید توجّه داشت که «پرستش و عبادت» بار معنایی دارد و لذا اين برداشت نويسنده ي محترم كه فرموده اند:
نقل:
اسم (اله ) از نظر قواعد عربی اسم عام و نكره بوده و به معنای محبوب و معبود میباشد و در زبان عرب بر هر شیی كه جنبه تقدس داشته و مورد احترام عامه مردم باشد اطلاق میگردد
به نظر مي رسد كه با كاربرد واژه مطابقت نداشته باشد.
بايد دقّت داشت که معنای «محبوب» که نویسنده ی محترم ذکر کرده اند، در کتاب های لغت عرب ذکر نشده است، و چه بسا عدم دقّت به این نکته باعث عدم فهم دقیق از معنای واژه ی «اله» شده باشد. مخفي نماند كه اگر چه «اله» ممكن است محبوب نيز باشد؛ امّا جهتي كه به او اله اطلاق شده است، جهت مورد پرستش واقع شدن اوست، نه محبوب بودنش.
نکته ی قابل ذكر دیگر در باب لغت این است که تا جایی که حقیر با سواد اندک خود در منابع لغت عرب جستجو کردم، جمع اله، «آلهه» است، و واژه ی «الوه» به عنوان جمع کلمه ی «اله» در جایی ذکر نشده است. گويا اين واژه به عنوان جمع اله، به اشتباه به وسيله ي حضرت بهاء الله به كار رفته است. لذا جا داشت نویسنده ی محترم برای این ادّعای خود منبعی موثّق ارائه می دادند، که امثال من – که افراد متبحّري نيستد- بتوانند سخن را دقیق تر بسنجند.
با عرض پوزش از اطاله ی کلام، نکات دیگری نیز در این باب در نظر حقیر دارم، که اگر توفیق رفیق شد، خدمت اساتید خود ارائه می دهم.
pajohesh
ارسال شده: سه شنبه، ۰۸ دی ۱۳۸۸
عضو شده: دوشنبه، ۰۷ آبان ۱۳۸۶
ارسالها: 91
دوست عزیز لاحق
از مطالب شما استفاده کردم.از این که یک مطلب از مطالب سایت های بهائی در مورد خدائی جناب بها
را به ارزیابی و نقد نشستی به سهم خود خوشحالم.لابد می دانید که قبلا هم در همین موضوع الوهیت
مطالبی در سایت آمده است برای نمونه قسمتی از این مطالب را می آورم:
1- در این که منظور از خدا بودن جناب بها ،همان مقام "الله " بودن است نه چیز دیگر:
"...هممون می دونیم که حضرت باب در صفحه 5 لوح هیکل الدین فرمودن "ان علی قبل نبیل ذات الله و کینونیته".
یعنی چی؟ یعنی بابا، اصلا این جوری نیست که خداها چند تا باشن، یکیشون الله باشه که خدای قادر اصل کاریه،
و یکیشون هم من باشم که خدای عالم خلقم، و ما دو تا هم با هم دیگه فرق داشته باشیم. بلکه فقط یه خدا وجود
داره به نام الله، و از قضا منم که می گم خدام یعنی همون الله هستم، و بلکه ذاتشم، کینونیتشم و خود خود خودشم،
و هیچ افتراقی هم بین ما وجود نداره.
همین حرفو البته به صورت خیلی شفاف تر حضرت بهاالله در صفحه 13 و 14 کتاب مبین عنوان فرمودن:
"قُل لا یُرى فى هَیکلی اِلّا هَیکلُ اللّهِ وَ لا فى جَمالی اِلّا جَمالُه وَ لا فى کَینُونَتى اِلّا کَینُونَته وَ لا فى ذاتى اِلّا
ذاته و لا فى حَرَکتى اِلّا حَرَکَتُه وَ لا فى سُکُونى اِلّا سُکُونُه و لا فى قَلَمى اِلّا قَلَمُه .... قُل لَم یَکُن فى نَفسى
اِلّا الحَقُّ وَ لا یُرى فى ذاتى اِلّا اللّهُ"
"بگو در هیکل من بجز هیکل خدا و در جمال من بجز جمال او و در کینونیت من بجز کینونیت او و در ذات من بجز ذات
او و در حرکت من بجز حرکت او و در سکون من بجز سکون او و در قلم من بجز قلم او دیده نمی شود ....بگو در نفس
من بجز حق وجود نداشته و در ذات من غیر از الله چیزی دیده نمی شود" ...
2-در اینکه جناب بها این قبیل ادعاها را به پیروی از صوفیان بیان کرده و دنباله رو آنهاست که آنها هم به بیراهه رفته اند:
اقتباس بهاءاله از صوفیان
بهائیان وقتی در توجیه ادّعای خدائی و خدا آفرینی بهاءاله در تنگنا قرار میگیرند، مثل خود میرزا به مطالب کهنه صوفیان
متوسل میشوند و مقلّد وار سخنان آنها را در قالب الفاظ در آورده و ناشیانه به اسم مظهریت ارائه میکنند و برای
نا آگاهان از فرهنگ صوفیان حرفهای نو جلوه میدهند .آنها در این سناریو این چنین مقدمه چینی میکنند:
1. مقام حضرت بهاء الله در چنان رتبهای است که کسی نمیتواند به آن پی ببرد.
2. ما چون نمیتوانیم خدا را بشناسیم: «بنابراین حضرت بهاءالله کسی هستند که در عالم امر و خلق به جای خدا هستند.»
3. بنابر نص کتاب اقدس:" ان اول ما کتب الله علی( العباد را شما جا انداختهاید) عرفان
مشرق وحیه و مطلع امره الذی کان مقام نفسه فی عالم امر و الخلق... " یعنی نخستین چیزی که خداوند برای بندگان واجب فرموده است، شناختن مشرق وحی و مطلع امر است که مقام خود خدا در عالم امر و خلق است.
4. حضرت بهاء الله در عالم امر و خلق خداست ولی در عالم حق خدا نیست.
به نظر میرسد گاهی از اوقات تلخیص و نقل مطالب خودش در رد مطلب کافی است.
آنها از یک سو میگویند مقام حضرت بهاء الله در چنان رتبتی است که شناخت ایشان ممکن نیست و از این معرفت استغفار میکنند و میگویند:
در مورد مقام حضرت بهاءالله استغفار لازم است زیرا خلق به عالم امر پی نبرد زیرا رتبهی او بالاتر است و ما پایین تر همان طور که امر نمیتواند به عالم حق و ذات لا یدرک پی برد.
یکی از اصول بهایی این است که هیچ رتبهای نمیتواند رتبه مافوق خود را ادراک کند. (مکاتیب جلد 3 و هم چنین در کتاب مفاوضات) نبات به اداراک حیوان نمیرسد ، حیوان به ادراک انسان و به همین ترتیب انسان هم نمیتواند به ادراک مظهر امر الهی برسد و مظهر امر نیز نمیتواند به ادراک خدا برسد. حضرت محمّد نیز میگویند "ما عرفناک حقّ معرفتک" تو را آن طور که حقّ شناختن توست نشناختیم (کتاب اربعین از شیخ بهایی) در نتیجه ما هم نمیتوانیم مظاهر امر الهی را بشناسیم و هر چه بگوییم خطا کرده و گناهکاریم...
راستی شگفت انگیز نیست؟ آنها از یک سو از اقدس نقل میکنند که نخستین چیزی که بر بندگان واجب است شناخت بهاء الله است و از سویی دیگر از این که بهاء الله را بشناسند استغفار میکنند!!! دیده بگشایید ای خردمندان!
نکتهی مهم تر را که جداگانه و به تفصیل بحث خواهیم کرد آن است که این حرفها هیچ تازگی ندارد و در آن دورانی که جناب بهاء الله در کوههای سلیمانیه با نام مستعار درویش محمّد به سر برده است، از دراویش و صوفیه آموخته و به عنوان یک مطلب بدع و بکر به خورد احبا داده است. لازم است سخنان عرفا و صوفیه را در این مقوله نقل کنیم: سخن عارفان به اجمال و اختصار آن است که: خداوند در جلوههای گوناگون متجلی میشود و هر لحظه به شکلی در میآید. گزیدهی برخی از اشعار مولوی را در این باب میآورم:
هر لحظه به شکلی بت عیار در آمد، دل برد و نهان شد
هر دم به لباس دگر آن یار برآمد، گه پیر و جوان شد . . .
گه نوح شد و کرد جهانی به دعا غرق، خود رفت به کشتی
گه گشت خلیل و زدل نار برآمد، آتش گل از آن شد
یوسف شد و از مصر فرستاد قمیصی، روشن کن عالم
از دیدهی یعقوب چو انوار برآمد، تا دیده عیان شد
حقّا که همو بود که میکرد شبانی، اندر ید بیضا
گه چوب شد و بر صفت مار بر آمد، زان بحر کفان شد
صالح شد و دعوت همه زان کرد به خلقان، از بهر صلاحی
ناقه شده و از دل کهسار برآمد، فی الحال عیان شد
خلاصه، اشعار را ادامه میدهد و میگوید که ایّوب و یونس و موسی و عیسی و محمّد و آدم همه همو( خود خدا) بودند. تا آن که میگوید:
حقّا که هم او بود که میگفت أنا الحق، در صوت الهی
منصور نبود آن که بر آن دار برآمد، نادان به گمان شد
بررسی درست و غلط بودن این حرفها سخن دیگری است، امّا مهم آن است که جناب بهاء الله به پیروی از دراویش و صوفیه و عرفا، بیاناتی در هم آمیخته و در پی آن ادّعای من یظهره اللهی کرده است. این مقامات را پیش از ایشان امثال منصور حلاج و بایزید بسطامی و محیی الدین عربی و لاهیجی نیز داشته اند. آنان اصولا تعینات را در عالم کثرت میبینند و در عالم وحدت همه چیز را یکی میشمارند. از همین روست که میگویند:
چون که بی رنگی اسیر رنگ شد
موسی ای با موسی ای در جنگ شد
یعنی موسی و فرعون در عالم وحدت یکی هستند و این عالم کثرت است که آنان با هم دعوا و ستیز دارند؛ و باز از همین روست که جناب بهاء الله هر زمان خود را در یک حالت مشاهده میکرده است. به برخی حالات درویشی ایشان توجّه کنید:
یک جا چنین میگوید :
( به راستی میگویم ولِوَجهِ الله میگویم ، این عبد و این مظلوم شرم دارد خود را به هستی و وجود نسبت دهد تا چه رسد به مقامات فوق آن.
و در جا و حالتی دیگر چنین میگوید:
(قُل یا هؤلاءِ فَأبشِروا فی تِلکَ الأیّامِ الَّتی فیها أَتَی اللهُ فی ظُلَلٍ مِنَ الرُوح )
بگو ای مردم پس شما را مژده باد در این ایامی که خدا درسایبانهائی ازروح آمده است .
درجائی برای بابیهای بغداد مینویسد:
(این نامه از نملهی فانیه به سوی احبای خدا ارسال میشود)
نملهی فانیه یعنی مورچهی مردی و بی مقدار و نابود شدنی!
ولی در جایی دیگرخود را فرستاده خدا میخواند:
(قَد بَعَثَنِیَ اللهُ و أرسَلَنی إلَیکُم بِآیاتٍ بیّناتٍ)
همانا خدا مرا برانگیخت و با نشانههای آشکار به سوی شما فرستاد.
درمقابل ناصرالدین شاه قاجارخود را این گونه توصیف میکند:
(یا مَلِکَ الأرضِ إسمَع نِداءَ هذا المَملُوک! إنّی عبدُ آمنتُ بِالله و آیاته)- آغازلوح سلطان-
ای پادشاه روی زمین ندای این بردهی زرخرید را بشنو. به درستی که من بندهای هستم که به خدا و آیاتش ایمان آوردم.
لکن درلوح سیّاح به میرزا علی مراغهای چنین فرمان میدهد:
(أن یاعَلی فَاشهد بِأنّی ظُهورُ اللهِ فی جَبَروتِ البَقاء و بُطُونُه فی غَیبِ العماء ... وکلٌ خُلِقُوا بِأمری)
ای علی پس شهادت بده که محقّقاً من ظهورخدا در جبروت هستی وبقاء هستم و حقیقت درونی او در غیب نادیدنی میباشم ... وهمه به فرمان من آفریده شدهاند.
و بالاخره وقتی بازار الوهیت و ربوبیت را آشفته میبیند، دعوی خداآفرینی میکند:
(اظهارربوبیت والوهیت بسیاری نموده. حضرت قدوس روحی له الفداء یک کتاب درتفسیر صمد نازل فرمودند ازعنوان کتاب تا نهایتش إنّی أنَا الله است وجناب طاهره إنّی اَنَا الله را در بدشت تا عنان آسمان بِأعلی النِداء بلند نمود و هم چنین بعضی احبا در بدشت و جمال مبارک درقصیده وَرقائیه میفرمایند: کُلُّ الاُلُوهِ مِن رَشحِ أمری تَأَلَّهت وکُلُّ الُربوبِ مِن طَفحِ حکمی تَرَبّت) یعنی همهی خداها ازقطرههای کوچک فرمان من به خدائی رسیدند و همهی پروردگارها از زیادی و ریزش حکم من به ربوبیت نائل آمدند.
به این ترتیب روشن میشود که اصولاً از منظر عرفان و تصوف، این مقامات به هیچ روی نشانهی پیامبری وآوردن دین جدید و دیگر مقاماتی که بهاء الله برای خودش قائل بوده، نیست. همهی بزرگان عرفان، از این حالات داشتهاند چنان که خواندید جناب قدوس و طاهره قرة العین هم از این حالات روحانی! داشتهاند. خلاصه آن که حضرت بهاء الله با این بیانات کهنه و قدیمی که از آموختههای ایشان در کوههای سلیمانیه و در دوران آموزشهای درویشی بوده است، چیز تازهای نیاوردهاند و بالاخره آن که اثبات این مقامات برای ایشان به جز ادّعای صرف، چگونه ممکن است؟!
laahegh
ارسال شده: شنبه، ۱۹ دی ۱۳۸۸
عضو شده: چهارشنبه، ۰۸ اسفند ۱۳۸۶
ارسالها: 27
با عرض سلام
با تشکّر از جناب پژوهش، با توجّه به این که بنا در این جا نقد مقاله بوده است، لذا به نظرم رسید مستقیماً مطالب خود مقاله را بررسی کنیم.
در فرستاده ی پیش توضیح داده شد که واژه ی «اله» به معنای «معبود» یعنی کسی که پرستش می شود است؛ لذا نمی توان معنای «محبوب» یا «هر چیزی که جنبه ی تقدّس دارد» را از آن استخراج کرد. این نکته نیز قابل ذکر است که همان لغت نامه ای که نگارنده ی محترم به آن نشانی داده اند نیز بر این معنا دلالت می کند. ایشان از المنجد معنای اله را این گونه ذکر کرده اند: «المعبود مطلقاً». همین گفته نیز معنای کسی که پرستش می شود را می رساند.
به توفیق خدای تعالی، مجاسرت کرده، به نگارش نکته ی دیگری در باب نگاشته ی مذکور مبادرت می کنم.
2-به هر تقدیر و فارغ از بحث لغوی –که در ارسال پیش سطوری پیرامونش نگاشتم-، از فرموده های نویسنده ی محترم این گونه استنباط می شود که ایشان واژه ی «اله» را قابل اطلاق بر پیامبران و فرستادگان خدای تعالی می دانند. جدا از بحث لغوی که این واژه به معنای معبود است و صرفاً قابل اطلاق بر خداوند متعال است، اگر به این فرموده قائل شویم، عقیده ای مخالف صریح يکی از مشهورترین جملاتی که به تواتر در متون اسلامی و بهایی به کار رفته است، و آغاز دعوت پیامبر اسلام -صلّی الله علیه و آله- نیز با این جمله بوده است، اتّخاذ کرده ایم. این جمله گواهی روشن بر این مدّعا (یعنی این که قول به افرادی که مصداق اله باشند و دارای مقام الهیّت، با دیانت اسلام و بهایی سازگار نیست) است، و آن جمله ای است که هر کسی آن را شنیده است:
«لا اله الّا الله»
در این جمله وجود جنس هر گونه معبودی که غیر از «الله» باشد، نفی شده است؛ بزرگوارانی که با قواعد عربی آشنا هستند واقف اند که لا در این جا جنس را نفی می کند؛ به عبارت دیگر وجود هر گونه اله دیگر در این جمله به تأکید مورد نفی خداوندگار قرار گرفته است.
از این گفته ها بر می آید که قول به مقام الهیّت برای هر کس غیر از الله از دیدگاه دیانت اسلام و بهایی جایز نیست.
لذا نمی توان این سخنان نگارنده ی محترم را پذیرفت که:
نقل:
انبیاء و پیامبران ادعای ( الهیت ) داشته
نقل:
در ابیات این قصیده كلمه الالوه اسم جمع بوده و به معنای خدایان است و مراد از آن خدایان ، مظاهر مقدسه اند كه به رشحی از امر حضرت باری تعالی به مقام الهیت میرسند
laahegh
ارسال شده: شنبه، ۱۹ دی ۱۳۸۸
عضو شده: چهارشنبه، ۰۸ اسفند ۱۳۸۶
ارسالها: 27
با سلام
در ادامه ی نکته ی ماضیه، ذکر این نکته نیز خالی از لطف نیست که:
از آن جا که ممکن نیست ادیان حقیقت متضادّ داشته باشند، و با توجّه به این که حضرت بهاء الله حقّانیّت اسلام را پذیرفته اند، نمی توان فرموده های نگارنده ی بزرگوار را به حضرت بهاء الله نسبت داد.
توضیح این که مسلّم است که حقیقت همه ی ادیان مشترک است؛ لذا نمی توان –به خصوص در عقیده ای در این سطح از اهمّیّت- قائل به تضادّ عقیده ی ادیان الهی شد. از این جهت است که اگر دیانت بهایی قصد در اثبات حقّانیّت خود دارد، نباید عقیده ای مخالف اسلام داشته باشد.
امّا این که عرض می کنم این عقیده مخالف قرآن است، به صراحت در قرآن آمده است.
خداوند متعال در روز قیامت خطاب به حضرت عیسی می فرماید(مائده/116):
یعنی: و آن گاه که خداوند به عیسی بن مریم می فرماید: «آیا تو به مردم گفتی من و مادرم را دو «اله» غیر از خدا بگیرید؟»
واضح است که در این جا منظور از این سؤال قدح همچنین عقیده ای است و کسی که با ادبیّات عرب آشنایی داشته باشد، این مقصود را در می یابد.
روشن تر از این، در ادامه حضرت عیسی پاسخ خداوند را می دهد و تصریح می کند که «اله» بودن حقّ ایشان نیست:
قالَ سُبْحانَكَ ما يَكُونُ لي أَنْ أَقُولَ ما لَيْسَ لي بِحَق.
یعنی: [حضرت عیسی] گفت: تو منزّهی! من حق ندارم آن چه را شایسته ی من نیست بگویم.
و از این آیه پیداست که حضرت عیسی [که یک نبی و رسول بوده اند] حقّ «اله» بودن را از خود نفی کرده اند.
[ضمناً باید توجّه داشت که این آیه چون گزارشی تاریخی است، در دلالت آن نیازی به اثبات اشتراک حقیقت ادیان نداریم و صرف پذیرش حقّانیّت اسلام (که نزد بهاییان مسلّم است) این جمله را به ثبوت می رساند.]
هم چنین خداوند متعال در آیه ی 79 سوره ی آل عمران می فرماید:
یعنی: «اگر به جز «الله» در زمین و آسمان «اله» هایی وجود می داشت، حتماً آسمان و زمین تباه می شدند؛ پس خداوند، مالک عرش، از آن چه وصف می کنند منزّه است.»
ملاحظه می شود که در قرآن مجید نه تنها اعتقاد به هر گونه «اله» دیگری به جز «الله» -فارغ از این که معنای اله چه باشد و مصادیق آن که باشند- مردود دانسته شده، بلکه بر ردّ آن استدلال نیز اقامه شده است.
همین معنا در آیه ی 19 از سوره ی انعام به صورت مصرّح ذکر شده است:
«أَ إِنَّكُمْ لَتَشْهَدُونَ أَنَّ مَعَ اللَّهِ آلِهَةً أُخْرى قُلْ لا أَشْهَدُ قُلْ إِنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ إِنَّني بَريءٌ مِمَّا تُشْرِكُون»
یعنی: «آیا شما شهادت می دهید که به همراه خداوند «اله» هایی دیگر وجود دارند؟ بگو: من شهادت نمی دهم. بگو: تنها او الهی واحد است و من از آن چه شما شریک خدا می گیرید برائت می جویم.»
این گونه تصریح درباره ی یگانه بودن «اله» در آیه ی 51 سوره ی نحل نیز دیده می شود:
در هفده آیه از آیات قرآن، واژه ی «آلهه» ذکر شده است که از همگی آن ها به گونه ای قدح اعتقاد به آلهه –به هر معنایی که گرفته شود- مستفاد می گردد؛ یا به صورت استدلال بر نفی وجود آلهه؛ یا به صورت ملامت معتقدین به آلهه. البتّه به جهت رعایت اختصار، رجوع به آن ها را به خوانندگان فاضل وا می گذاردم و از ذکر آن ها خودداری می کنم.
laahegh
ارسال شده: دوشنبه، ۱۲ بهمن ۱۳۸۸
عضو شده: چهارشنبه، ۰۸ اسفند ۱۳۸۶
ارسالها: 27
با عرض سلام خدمت بزرگواران
نکته ی مختصری در ادامه ی گفته های دیگر به نظرم آمد که ذکر آن را خالی از لطف ندیدم.
نگارنده ی گرامی در مسأله ی ثالثِ نوشته شان اشاره به این فرموده اند که این قصیده از زبان خداوند -عزّ ذکره- است؛ لذا نمی توان ادّعای مطرح شده را در بیت «کلّ الالوه...»، به حضرت بهاء الله نسبت داد.
به نظر می رسد بتوان این نکته را با توجّه صِرف به خود قصیده اتّخاذ کرد؛ امّا باید توجّه داشت که این اشتباه را –اگر اشتباه باشد- اوّلین بار حضرت عبدالبهاء مرتکب شده اند؛ چرا که در صفحات 254 و 255 جلد دوم کتاب «مکاتیب» ایشان، این گونه نوشته شده است:
«اظهار الوهيّت و ربوبيّت بسياری نموده حضرت قدّوس روحی له الفداء يك كتاب در تفسير صمد نازل فرمودند از عنوان كتاب تا نهايتش انّی انا اللّه است و جناب طاهره انی انا اللّه را در بدشت تا عنان آسمان باعلی النداء بلند نمود و همچنين بعضی احبّاء در بدشت و جمال مبارك در قصيده ورقائيه ميفرمايد
كلّ الالوه من رشح امری تالّهت
و كلّ الربوب من طفح حكمی تربّت»
از ظاهر این کلام به روشنی پیداست که حضرت عبدالبهاء ادّعای مطرح شده را در بیت «کلّ الالوه»، به حضرت بهاء الله نسبت می دهند، نه به خداوند یگانه.
چه بسا شخص معترض (به قول نویسنده ی محترم مقاله) به این قسمت از کتاب مکاتیب نیز عطف نظر کرده است و با توجّه به این قسمت، این ادّعا را ادّعای بهاء الله دانسته است؛ امّا اگر این استنباط ناصحیح باشد، ناچاریم که حضرت عبدالبهاء را نیز مرتکب این اشتباه بدانیم.
ضمناً باید توجّه داشت –با توجّه به آن چه درباره ی نفی آلهه در لسان ادیان سخن گفتیم- این گفته حتّی اگر از سوی خداوند باشد، با لسان ادیان الهی سازگار نیست. برای تبیین بیشتر این مطلب نگاشته ی قبلی حقیر را در این قسمت مطالعه کنید.
به طور خلاصه، این بنده ی هیچ ارزنده در این چند فرستاده ، به نکاتی چند اشاره کردم:
1- نویسنده ی محترم در ذکر معنای «اله» -با توجّه به واژه نامه های معتبر عربی- به خطا رفته اند.
2- فارغ از بحث لغوی، ادّعای طرح شده در بیت «کلّ الالوه» -از سوی هر که باشد و هر مصداقی داشته باشد- در لسان ادیان الهی پذیرفتنی نیست.
3- اگر گفته شود این قصیده از قول خداوند متعال است، ضمن این که نسبت این گفته به خداوند نیز معضل محتوایی آن را حل نمی کند، این قصیده را حضرت عبدالبهاء نیز به حضرت بهاء الله منسوب کرده اند. لذا این ایراد، پیش از این که به شخص معترض (به قول نگارنده ی محترم مقاله) وارد باشد، به حضرت عبدالبهاء وارد است.
معتذرم از اسائه ی ادب و اطاله ی کلام در محضر همه ی دوستان بهایی و مسلمان اهل علمی که در این پایگاه به نگاشتن مشغول اند.
با تشکّر
Sardabir
ارسال شده: پنجشنبه، ۱۳ خرداد ۱۳۸۹
فعّال
عضو شده: یكشنبه، ۱۸ تیر ۱۳۸۵
ارسالها: 269
از ادمین گرامی می خواهم این تاپیک را به پایان برد و آن را پس از ویرایش به بخش مقالات بیفزاید.