سیاست

پژوهشگر

سیاست

پستتوسط پژوهشگر » دو شنبه 16 مرداد 1385, 4:49 pm

بهائیت علیرغم حضور در همه سازمان های بین المللی ودخالت در همه شئون

سیاست کشورها وبهره برداری از همه اهرم های سیاست امروزی برای پیشبرد

اهداف خود واستفاده از همه رسانه ها ومحمل های قدرت همچون رادیو وتلویزیون

و NGO و وبسایت وخبرگزاری ودانشگاه وفعالیت های پنهان وآشکار تشکیلاتی و...

ادعا می کند طبق تعالیمش نباید در سیاست دخالت کند وهرگز دخالت نخواهد کرد!

این موضوع را به بحث بگذاریم...

افراشته
پست: 15
تاریخ عضویت: یک شنبه 22 مرداد 1385, 9:12 pm

پستتوسط افراشته » یک شنبه 22 مرداد 1385, 9:24 pm

رمز پایداری بهائیت همین عدم دخالت در سیاست بوده است .بهائیان همواره مطیع

حکومت بوده و هستند.تعریف سیاست امری است مشکل و هر کس برای آن تعریفی

مطابق جهان بینی خود دارد .چون بهائیت خود را یک تشکیلات مستقل میداند وارد احزاب

سیاسی و سیاست بازی نمی شود و بهائیان مناصب حکومتی و سیاسی را مجاز به

ورود نیستند.

yas
فعّال
پست: 216
تاریخ عضویت: دو شنبه 23 مرداد 1385, 10:34 am

سیاست ستیزی!

پستتوسط yas » دو شنبه 23 مرداد 1385, 11:41 am

آیا چون تعریف سیاست دشوار است بهائیت در سیاست دخالت نمی کند؟

اینکه بهائیت یک تشکیلات مستقل است به معنای حزب نیست؟

اینکه تشکیلات بهائیت افرادرابه خودی (احباء)وغیر خودی (مطرودین)تقسیم می کندوبرای

هر کدام تشریفات خاصی قائل می شود نشان از تحزب ولا جرم طرفیت سیاسی نمی کند؟

آیا بهائیان در زمان شاه هیچ پست سیاسی نداشتند؟!

رابطه بهائیت با رژیم اسرائیل چیست که روسای جمهور اسرائیل چند بار از تشکیلات

بهائی بازدید کرده وبه کمکهای او مستظهر شده اند؟!

بوش رئیس جمهور آمریکا و سخنگوی او چه نسبتی با بهائیت دارند که چندین بار از آنان

حمایت و نظام ایران را محکوم کرده اند؟!

فرستادن پول (19%سود سالیانه)هر بهائی به اسرائیل که دشمن ایران و مسلمین جهان

است طرفیت سیاسی ومخالفت با حکومت ایران نیست؟

در سایت های بهائی دولت فعلی را ستمگر وانتخابات را قلابی گفته اند این مصداق عدم

دخالت در سیاست است؟

وهزاران سوال دیگر که بعدا عرض خواهم کرد...

jooya
فعّال
پست: 251
تاریخ عضویت: سه شنبه 31 مرداد 1385, 11:27 am

پستتوسط jooya » سه شنبه 31 مرداد 1385, 11:16 pm

رابطه ی بابیان و بهائیان نخست با روسیه ی تزاری و سپس با استعمار پیر یعنی انگلیس و پس از آن با اسرائیل و سپس با آمریکا، اظهر من الشمس است. ولی توجه داشته باشید همه ی این مطالب از منظر یک فرد مؤمن به بهائیت کاملاً قابل توجیه و پذیرفتنی است. یعنی مثلا اگر به آن ها بگویید که جناب عبدالبهاء مفتخر است که از دولت فخیمه ی انگلیس لقب sir که از عالی ترین القابی است که دولت انگلیس به خدمت گزارانش عطا می کند، به راحتی خواهند گفت: حضرت عبدالبهاء در فلسطین منشأ آثار و خدماتی بوده است که مستحق این مقام گشته است. باید به اصل مطلب پرداخت. اصل مطلب آن است که آیا بهائیت یک دین آسمانی و الاهی است ؟ هر چیز دیگری باشد اهمیتی ندارد. در این روزگار و در روزگاران گذشته ده ها و صدها مرام و مکتب آمده و پس از مدتی از میان رفته است. مهم آن است که آیا این آئین الاهی است یا بشری؟ این را دریابید!

Bahai
پست: 40
تاریخ عضویت: یک شنبه 29 مرداد 1385, 7:33 am
تماس:

پستتوسط Bahai » چهار شنبه 1 شهریور 1385, 12:29 pm

لقب سیر یک لقب سیاسی نیست. آلکس فرگوسن مربی تیم منچشتر هم لقب سیر دارد. این لقب نشانه احترام و بزرگی است نه برچسب سیاسی.

Bahai
پست: 40
تاریخ عضویت: یک شنبه 29 مرداد 1385, 7:33 am
تماس:

پستتوسط Bahai » چهار شنبه 1 شهریور 1385, 12:33 pm

اتهام رابطه بهائان با اسرائیل اتهامی بی اساس و تکراری است. پدید آمدن کشور اسرائیل بعد از تاسیس دیانت بهائی است. زمانی که حضرت بهالله به آنجا تبعید شدند آنجا جزو مستعمرات امپراطوری عثمانی بود و هنوز کشور اسرائیل پدید نیامده بود.

و عدم وجود مدرک رابطه دیانت بهائی با بیگانگان اظهر از شمس است.

jooya
فعّال
پست: 251
تاریخ عضویت: سه شنبه 31 مرداد 1385, 11:27 am

پستتوسط jooya » چهار شنبه 1 شهریور 1385, 12:52 pm

دوست عزیز اولا: بد نیست کمی در باره ی روابط سیاسی باب و بهاء با دول استعماری روس و انگلیس و فرانسه، مطالعه فرمایید. البته از منظر شما که بهائی معتقدی هستید تمامی این مدارک و منابع همگی قابل توجیه اند. زیرا: اگر در دیده ی مجنون نشینی * به غیر از خوبی لیلی نبینی. به هر صورت یک پرسش بی پاسخ مانده است: نفرموده اید دولت استعماری انگلیس که در آن ایام در مقام تجزیه ی امپراطور عثمانی بود، به چه مناسبت به جناب عبدالبهاء لقب سر را داده است؟ ثانیا: چنان که عرض کرده ام تا زمانی که شما به حقانیت دیانت بهایی معتقد باشید، همه ی این موارد را الاهی و خدایی می شمارید و حتی ممکن است در صدد توجیه هم برنیایید و آن ها را از الطاف خداوند بشمارید. از این رو من بیشتر در پی آن ام که در اصل ادعای جناب باب و بهاء سخن بگوییم و این گونه مباحث را که البته بسیار ضروری است به زمان دیگر و با افرادی دیگر که مثل شما شیفته ی امر مبارک نیستند. به گفت و گو بنشینیم. اگر هم مایل باشید مدارک رابطه ی بهائیت را با بیگانگان به شرط آن که با دیده ی انصاف به آن ها بنگرید، حضورتان تقدیم خواهم کرد. فعلا اگر صلاح می دانید همان مبحثی را که در جای دیگر این سایت فرموده اید، دنبال کنیم: بررسی ادعاهای حضرات باب و بهاء بر اساس بیانات خودشان.

yas
فعّال
پست: 216
تاریخ عضویت: دو شنبه 23 مرداد 1385, 10:34 am

لقب سر وارتباط با اسرائیل

پستتوسط yas » چهار شنبه 1 شهریور 1385, 2:17 pm

لقب سر اگر یک لقب سیاسی نیست لابد یک لقب ورزشی وفرهنگی است که دولت

استعماری انگلیس آن را به دانشگاهیان و ورزشکاران می داده ولابد عباس افندی ورزشکار

ودانشگاهی بوده است؟!

این لقب شوالیه است که به کسانی داده می شود که خدمت بزرگی به انگلیس کرده باشند

وگرنه همه فرهنگیان ومربیان انگلیسی به افتخار آن نائل می شدند.یک خارجی فعال در

مستعمره انگلیس چه خدمتی به استعمارگر پیر کرده که به افتخار لقب سر نائل آمده است؟!

انگلیسی که همه مشرق زمین را به مستعمرگی گرفته است از پسر یک تبعیدی ایران

خوشش آمده وبه او لقب سر داده است؟! به خصوص که این آقا انبار های آذوقه خود را به

رایگان در اختیار استعمارگر پیر قرار داده است!

اما در باره اسرائیل :

نقش انگلیس در ایجاد اسرائیل را که لابد منکر نیستید.همان انگلیس که از ابتدا دیانت بهائی را

مورد مرحمت خود قرار داده است. این دو حمایت استعمارگر از بهائیت واسرائیل معنادار نیست؟!

بهائیت اگر با اسرائیل تجاوز گر و خونریز وفاقد وجاهت جهانی دوست نیست شما بهائی عزیز

تنها یک اطلاعیه ساده از مرکزیت بهائیت نشان دهید که در محکومیت تجاوز گری ونسل کشی

وخونخوارگی اسرائیل در طول این چند دهه صادر کرده با شد؟!

اگر می گوئید صدور اطلاعیه کار سیاسی است و بهائیت کار سیاسی نمی کند پس چرا محافل

بهائی وبیت العدل پس از استقرار جمهوری اسلامی در ایران ده ها اطلاعیه وبیانیه علیه ایران

صادر کرده وبا ده ها ngoبه مقابله با مردم ایران و حکومتی که انتخاب کرده اند می پردازد؟!

باز هم سخن خواهیم گفت .مطلب بسیار است...

jooya
فعّال
پست: 251
تاریخ عضویت: سه شنبه 31 مرداد 1385, 11:27 am

پستتوسط jooya » پنج شنبه 2 شهریور 1385, 5:16 pm

با عرض سلام خدمت عزیزان این سایت پژوهی و سلام ویژه به یاس عزیز لازم می دانم مجددا به جناب یاس عرض کنم که خوشبختانه قدرت استدلال و برهان آن قدر قوی و روشنگر است که نیازی به تندروی در بیان نیست. چون ممکن است به این ترتیب مطالب حق هم تحت الشعاع احساسات و جوسازی قرار گیرد و حقانیت آن پوشیده بماند و بهانه به دست افراد بدهد. از این رو تقاضا می کنم در بیان مطالب خود نهایت ادب و انصاف را به کار بگیرید که افرادی مانند این دوست بهایی در این گونه مباحث شرکت کنند. البته ناگفته نماند که این بهایی عزیز هم کم پیدا شده است. لابد گرفتاری های معمول اجازه شرکت فعال به ایشان نمی دهد. به هر صورت ما منتظر پاسخ این بهایی محترم به پرسش هایی که در قسمت های مختلف از ایشان شده است، هستیم. فراموش نکنیم تحری حقیقت از تعالیم مهم بهائیان است. تا ببینیم چند بهایی آزاد اندیش در این مباحث علمی و به دور از تعصبات که هادم بنیان انسانی است، شرکت می کنند. به هر صورت من سخت در انتظار به سر می برم.

spring
پست: 53
تاریخ عضویت: دو شنبه 30 مرداد 1385, 8:21 am
محل اقامت: www.saghar.org
تماس:

پستتوسط spring » چهار شنبه 8 شهریور 1385, 8:49 am

جناب Yas
در ابتدا خواهشی از شما و همچنین از تمامی اعضای این گروه دارم. لطفا منطقی، مودبانه، بدون حب و بغض و برای یافتن حقیقت مطالب را بنویسیم نه با کینه و دلخوری و غرض و مسخ حقیقت.

سوال نموده بودید که: "اینکه تشکیلات بهائیت افرادرابه خودی (احباء)وغیر خودی (مطرودین)تقسیم می کندوبرای هر کدام تشریفات خاصی قائل می شود نشان از تحزب ولا جرم طرفیت سیاسی نمی کند؟ "
1) می شود بفرمائید این تقسیم بندی در کجا ثبت است؟ در کدام یک از آثار بهائی؟ در کدام یک از تشکیلات بهائی؟

فرمودید: "فرستادن پول (19%سود سالیانه)هر بهائی به اسرائیل که دشمن ایران و مسلمین جهان است طرفیت سیاسی ومخالفت با حکومت ایران نیست؟ "
2)مطلب فوق غلط در غلط است. شما مفهمو "حقوق الله" را نمی دانید. خواهشمندم اول به تحقیق در این مورد بپردازید و بعد اعتراض کنید.
"فرستادن پول به اسرائیل" را فرمودید. می شود بفرمائید این پول به کجای اسرائیل می رود؟ دولت اسرائیل؟! شارون؟! اگر شما پولی را برای یکی از بستگان خود در آمریکا بفرستید دخالت در سیاست است؟! کمک به دولت آمریکا است؟!

فرمودید:"در سایت های بهائی دولت فعلی را ستمگر وانتخابات را قلابی گفته اند این مصداق عدم دخالت در سیاست است؟ "
3)آیا راه ندادن بهائیان به دانشگاهها عدل است؟! قطع حقوق بهائیان بازنشسته عدل است؟! اخراج دانش آموزان بهائی از مدارس به علت دینشان عدل است؟! ریختن بر خانه ی بهائیان و تاراج اموالشان با حکم وزارت اطلاعات به خاطر بهائی بودن عدل است؟! اعدام بهائیان عدل است؟! ربودن بهائیان عدل است؟! ..
اگر عدل است بگو. تا بدانیم که عادل را چه تعریف کنیم. اگر شما اینها را عادل می دانید پس همان بهتر که "دولت فعلی" ستمگر باشد که از همه ی این اعمال ننگ، مبرا باشد.
4) می شود بگویی کجا بیت العدل انتخابات ایران را قلابی دانسته است؟
هر وقت بدین 4 سوال پاسخ گفتی به باقی سوالاتت پاسخ می گویم.


جناب Jooya
فرمودید: "رابطه ی بابیان و بهائیان نخست با روسیه ی تزاری و سپس با استعمار پیر یعنی انگلیس و پس از آن با اسرائیل و سپس با آمریکا، اظهر من الشمس است."
مدارک خود را ارائه دهید. اول مدارک با روسیه را. منتظر اسناد شما هستم. خوشحال می شوم به فرمایش خود که"اگر هم مایل باشید مدارک رابطه ی بهائیت را با بیگانگان به شرط آن که با دیده ی انصاف به آن ها بنگرید، حضورتان تقدیم خواهم کرد." عمل نمائید.

Spring

yas
فعّال
پست: 216
تاریخ عضویت: دو شنبه 23 مرداد 1385, 10:34 am

پستتوسط yas » چهار شنبه 8 شهریور 1385, 1:25 pm

جناب spring

1_به متون خود در باره "طرد"مراجعه کنید و بفرمائید مطرودین خودی هستند یا غیر خودی؟

مگر شما با واژه طرد افراد را به دو دسته خودی وغیر خودی تقسیم نمی کنید؟

مگر در مورد مطرودین(حتی اگر پدر یا فرزند یا همسر باشند)نمی گوئید:

" حتی سلام وکلام جائز نه "

2_پس قبول کردید پول به اسرائیل می فرستید اسمش را می گزارید حقوق الله!

3_از بهائیت یک بیانیه رو نکردید که علیه اسرائیل خونخوار صادر شده باشد.

4_به سایت های فارسی خودتان بیشتر دقیق شوید تا "قلابی "را ببینید. به موقع

مجموعه این موضع گیریها را خواهم آورد.اما کار ما یک کار فرهنگی است فعلا شما

آنقدر آزادید که چند شبانه روز است جناب jooya را جان به لب کرده اید و پاسخش

را نمی دهید که بالاخره بهاءاله چه کاره است.البته با دلیل!!

jooya
فعّال
پست: 251
تاریخ عضویت: سه شنبه 31 مرداد 1385, 11:27 am

پستتوسط jooya » چهار شنبه 8 شهریور 1385, 8:50 pm

من اندرز جناب اسپرینگ را به جان می خرم و می کوشم تا در هر بخش بحث مربوط به آن بخش را پی ‏گیری کنم. به نظرم می رسد ایشان شجاع تر و منطقی تر از دوست‏‎ bahai ‎است. البته ناگفته نماند ایشان ‏هم تا به حال خوب مقاومت کرده است و هنوز پاسخ مرا نداده است و در نهایت در بخش مربوط به نظر ‏صریح بهائیت در باره ی ادیان درخواست کرده است تا بحث پایان پذیرد. بسیار خوب درخواست ایشان را ‏هم پذیرفتیم. اما بنا به خواسته ی شما اسپرینگ گرامی بحث رابطه ی بابیت و بهائیت را با سیاست در این ‏بخش دنبال می کنیم و همان طور که جناب عالی هم فرموده اید حب و بغض و کینه و ... را هم کنار می ‏گذاریم. پیش از آغاز این بحث لازم می دانم سخنی بسیار راه گشا و زیبا از حضرت علی علیه السلام نقل ‏کنم که توجه به ان شاید ما را در پیمودن راه درست تحقیق و تتبع راهنما باشد. از آن جا که به نظر می ‏رسد عزیزان با زبان عربی آشنایی کامل و کافی ندارند، حقیر ترجمه ی فارسی فرمایش آن حضرت را ‏تقدیم می کنم: کسی که عاشق و شیفته ی چیزی می شود، چشمش کور و دلش بیمار می گردد. چنین کسی ‏می بیند اما با دیده ای نابینا و می شنود اما با گوشی ناشنوا! مراقب باشیم عشق به مکتب و تشکیلات ما را ‏کور و کر نکند. به هر روی بپردازیم به رابطه ی بهائیت با سیاست و استعمار و از این قبیل. البته دوست ‏بهایی ما و نیز جناب اسپرینگ و هر کس دیگری که به راستی بخواهد تحری حقیقت کند، می داند که ‏بسیاری از مسائل حقائق تاریخی و سیاسی از کنار هم قرار دادن یک سری حوادث و بررسی و تتبع آن ‏حوادث به دست می آید. بررسی تاریخ جناب باب و حوادث آن روزگار را حقیر مبتنی بر متون بهایی ‏عرض می کنم و قضاوت را به عهده ی عقل و انصاف می گذارم: نخست از حضرت باب شروع می کنیم: ‏
می دانید که جناب باب در سال 1261 هجری قمری در شیراز نخست ادعای بابیت حضرت بقیة الله را ‏کرد. به این ترتیب که به یکی از مریدانش دستور داد تا در اذانی که می گوید این عبارت را بیفزاید: اشهد ‏ان علیا قبل نبیل باب بقیة الله . یعنی شهادت می دهم که علی قبل نبیل( نبیل به حروف ابجد برابر با محمد ‏است و علی قبل نبیل یعنی علی محمد که نام جناب باب است. البته بازی با حروف و ابجد یکی از روش ‏ها و شیوه های بابیان و بهائیان است که خودش داستان جالب و مفصلی دارد که شاید اگر خدا بخواهد در ‏فرصتی دیگر به آن بپردازیم) به دنبال این ماجرا ملا صادق( همان کس که در اذان آن سخن را افزوده بود) ‏دستگیر می شود و او تقصیر را به گردن باب می اندازد. پس از این اقرار، جناب باب از بوشهر به شیراز ‏احضار و در مسجد وکیل محاکمه و بازخواست می شود. داستان مسجد وکیل خود داستان شیرینی است که ‏بماند. خلاصه جناب باب پس از ماجرای مسجد وکیل، چون تحت نظر و احیاناً تعقیب بود، در پی فرصتی ‏که بر اثر بروز یک بیماری همه گیر و کشنده( به احتمال قوی آن بیماری وبا بوده است.) پیش می آید، به ‏یاری مریدانش از شیراز می گریزد و به اصفهان می رود.‏
اقامت باب در اصفهان، داستاني پيچيده دارد که هر پژوهشگري را در برابر مشتي مسائل بي جواب قرار مي دهد. برای آن که این بحث طولانی نشود، ادامه ی مطلب را در همین بخش در آینده پی می گیریم.‏

spring
پست: 53
تاریخ عضویت: دو شنبه 30 مرداد 1385, 8:21 am
محل اقامت: www.saghar.org
تماس:

پستتوسط spring » پنج شنبه 9 شهریور 1385, 6:56 am

جناب Yas
حقیقتا ناراحت شدم وقتی دیدم نوشته ات بی منطوق است و به کلمات بی تفاوتی.
همان طور که به شما قول داده بودم اگر به 4 سوال من پاسخ می دادید بنده باقی سوالاتت را جواب می دادم. تا عدد 4 در سمت راست نوشتجاتت نگارش کرده بودی ولی مطالبت تنها شباهت ظاهری آن نیز در حد چند کلمه با سوال بنده داشت. به همان گونه ی شماره بندی جوابت را می دهم.
1) مطلبت در مورد "طرد" به کل اشتباه می باشد.
از شما مرجع خواشته بودم. بی ربط نگاشتی:"به متون خود در باره "طرد"مراجعه کنید و بفرمائید مطرودین خودی هستند یا غیر خودی؟ " اگر می دانستم مطلب ژرف شما در کدام یک از آثار بهائی می باشد از شما مرجع نمی طلبیدم. دوباره لطفا به سوال یک پاسخ دهید. ولی این بار پاسخ مرتبط.
2) مچ گیری بچه گانه می نمائید. منطقی پاسخ دهید.
3) "از بهائیت یک بیانیه رو نکردید که علیه اسرائیل خونخوار صادر شده باشد. "
اگر منظورت از بهائیت، بیت العدل است، کجا قرار بود که بنده بیانیه ی آن جمع را بر علیه آن خونخوار را ارائه دهم؟
4)"به سایت های فارسی خودتان بیشتر دقیق شوید تا "قلابی "را ببینید. به موقع مجموعه این موضع گیریها را خواهم آورد"
منتظر آن بیان بیت العدل در مورد قلابی بودن انتخابات ایران هستم.

در کل هدفت خیر است، میدانم. با ذکر "کار ما یک کار فرهنگی است " از شما و تطبیق آن با جوابهایت، لبخند را بر لبان ما نشاندی و مفهوم کار فرهنگی ات را ژرفتر از جوابهایت احساس کردیم.

جناب Jooya
در ابتدا از نقل بیان زیبای حضرت علی (ع) تشکر می کنم. اگر آن را مستند سازید خوشحال می شوم که بنده نیز بتوانم آن را در گفتگوهای خود بکار ببرم.

در مورد "می دانید که جناب باب در سال 1261 هجری قمری در شیراز نخست ادعای بابیت حضرت بقیة الله را ‏کرد. به این ترتیب که به یکی از مریدانش دستور داد تا در اذانی که می گوید این عبارت را بیفزاید: اشهد ‏ان علیا قبل نبیل باب بقیة الله . یعنی شهادت می دهم که علی قبل نبیل( نبیل به حروف ابجد برابر با محمد ‏است و علی قبل نبیل یعنی علی محمد که نام جناب باب است."
حضرت باب در سال 1260 اظهار امر فرمودند. نخست نیز در همان احسن القصص ادعای پیامبری نمود (در اصطلاح بهائی: مظهر ظهور-که انشاءالله به تفصیل در مورد این مهم، در قسمت "توحید" در آینده، بعد از بحث ادعای حضرت باب و بهاءالله سخن خواهیم راند).
بحثتان تا اینجا، بیشتر مرتبط به ادعای ایشان بود تا "اثبات سیاسی بودن" ایشان. و آئینشان.
همچنان منتظر اسناد در مورد نقش روسیه می باشم.
Spring

jooya
فعّال
پست: 251
تاریخ عضویت: سه شنبه 31 مرداد 1385, 11:27 am

پستتوسط jooya » پنج شنبه 9 شهریور 1385, 8:11 am

جناب اسپرینگ ضمن سلام مجدد به عرض عالی می رسانم: اولا فرمایش حضرت علی علیه السلام در بخشی از خطبه ی 108 یا 109 ( بنا بر اختلاف نسخه ها ی نهج البلاغه) آمده است. ثانیا: مطالبی که بنده در باره ی نقطه ی اولی عرض می کنم تماما مستند به آثار خود ایشان و نیز آثار بهایی است. در دنباله ی مبحث مورد نظر مانند گذشته مدارک را ارائه خواهم داد. ثالثا: چنان که عرض کردم: اثبات مسأله ی ارتباط جناب باب و حضرت بهاء الله و عبدالبهاء و نیز شوقی افندی با بیگانگان مبتنی بر بررسی های تاریخی است که تا آن پیش زمینه ها گفته نشود، مطلب آشکار نمی شود. بالاخره شما باید قبلا بدانید که منوچهر خان گرجی حاکم اصفهان چه کسی بوده است، تا ارتباطش با جناب باب روشن و توجیه شود و قس علی هذا. هم چنان منتظر ادامه ی بحث تاریخی بنده در این باب باشید و فرمایش حضرت علی علیه السلام را هم مجددا بخوانید. اجازه دهید در این رابطه نکته ی دیگری را هم خدمتتان عرض کنم: می گویند در آخر الزمان کسی به نام دجال ظهور می کند که بر الاغی سوار می شود و پیروانش در پی الاغ دجال حرکت می کنند و گلاب به رویتان پشکل الاغ دجال را برمی دارند و می بویند و می گویند: پشکل الاغ پیشوای ما بوی مشک می دهد! مراقب باشیم، روزگار دجال زیاد دارد.

jooya
فعّال
پست: 251
تاریخ عضویت: سه شنبه 31 مرداد 1385, 11:27 am

پستتوسط jooya » پنج شنبه 9 شهریور 1385, 9:34 am

با اجازه ی شما نخست پاسخ فرمایشتان را در باب ادعای جناب باب عرض می کنم و در پی، داستان ‏ارتباط ایشان را با روسیه ی تزاری عرض می کنم.‏
می دانم و می دانید که جناب باب در شب پنجم جمادی الأولی سال 1260 در نزد ملا حسین بشرویه ای ‏ادعای خود را آشکار کرد و بهائیان آن شب را به عنوان عید مبعث جشن می گیرند. آن ادعا که دقیقا ‏ادعای بابیت امام زمان علیه السلام بوده است، در نزد ملا حسین بشرویه ای انجام یافته است ولی ادعای ‏عمومی و به همان ترتیبی که بنده عرض کردم، در سال 1261 بوده است. به عبارت دیگر ادعای خصوصی ‏و پنهانی در آن شب و ادعای آشکار در شیراز و به وسیله ی ملا صادق و با افزودن جمله ی أشهد أن علیاً ‏قبل نبیل باب بقیة الله انجام گرفته است. اما دنباله ی داستان: ‏
آن گونه که در تواریخ بهائي آمده است، چون ميرزا علي محمد در نيمه ی دوم سال 1262 هجری ‏قمری، ترسان و گريزان( این تعبیری است که خود باب در نامه اش به ميرزا آقاسي کرده است: به ‏نقل از ص 104 الکواکب الدریة ج یکم ) عازم اصفهان گرديد، بين راه نامه‏ اي به حاکم آن سامان ‏نوشت تا برايش منزلي مهيا کنند. در آن اوقات منوچهرخان معتمدالدوله حکومت اصفهان را داشت و او از ‏مردم گرجستان روس و از عناصر متنفذ دربار قاجار به شمار مي آمد. همین جا این پرسش پیش می ‏آید که باب را با حاکم اصفهان که او را بیشتر خواهیم شناخت، چه رابطه ای بوده که به او نامه نوشته ‏است؟ برای مورخین تحلیل گر، البته این گونه سئوالات جا دارد.‏
منوچهرخان با ديدن نامه ی باب، به سلطان العلما، امام جمعه‏ ی شهر، فرمان داد تا منزلش را براي ‏سکونت و پذيرايي باب آماده کند و برادرش را تا بيرون دروازه به پيشباز بفرستد. ( ص 190 تلخيص ‏تاريخ نبيل ). سبب اين احترام و تکريمِ بيش از اندازه، معلوم نيست. آيا روابطي دوستانه از قبل داشته اند؟ يا اين که سفارشي از مقامي رفيع درباره ی باب به حاکم رسيده بود؟ به نظر شوقي ‏افندي در ص 110 جلد يکم قرن بديع (اصل اين کتاب به زبان انگليسي و به نام ‏God Passes By‏ مي‏ باشد که توسط نصرالله مودت به فارسي ترجمه شده و با تصويب محفل ملي ايران توسط لجنه ی مربوطه در چهار جلد منتشر گرديد که تاکنون جلد دوم آن سه بار و ديگر مجلدات فقط يک ‏بار به طبع رسيده است. این کتاب هم اینک نزد حقیر موجود است ) معتمد، شخصي نامسلمان و ارمني‏ نسب بوده و سوابقي هم با سيد باب نداشته است. پس به ناچار بايستي به راه دوم انديشيد که ‏گرچه از دريچه ی فکر بهائيان راهي بن بست مي نمايد، ولي هر محقق منصفي که به تاريخ سياسي آن ‏ايام ايران آشنا باشد، درمي يابد که منوچهرخان بنا بر وحدت آب و خاک و عقيده و آداب، نسبت ‏به کشور روسيه ی تزاري تعلق خاطر داشته است و هیچ دلیلی در دست نیست که ‏نشان دهد آن شخص نامسلمان و ارمنی نسب، مثلا بابی شده باشد. چون بابیان آن زمان بنا بر اعتقاد بابیت ‏امام زمان به علی محمد گرویده بودند و منوچهر خان ابدا اعتقادی به این امور نداشته است. اگر نخواهیم ‏بگوییم که چون جناب باب مورد توجه امپراطوری روسیه تزاری بوده( بنا بر مدارکی که بعد از این خواهد ‏آمد) بنا به توصیه ی دولت بهیه ی روس( لقبی که بزرگان بهایی به روسیه داده اند) مورد این همه لطف و ‏عنایت منوچهر خان قرار گرفته است، حداقل آن است که فعلا از خود بپرسیم: این همه اعزاز و اکرام او از ‏چه باب بوده است؟ به هر حال گويند سيد باب به خانه ی امام جمعه وارد شد و شبي به خواست او ‏تفسيري بر سوره ی والعصر(داعيه ی او در اين تفسير هم بابيت امام زمان است.) نگاشت که مورد پسند ‏ميزبان قرار گرفت و چون اين خبر به معتمد رسيد، مشتاق ديدار او شده، به ديدنش آمد. در مجلس، تني ‏چند از علما بودند و منوچهرخان از ايشان تمنا کرد تا برايش نبوت حضرت رسول را اثبات نمايند و چون ‏آنان از پاسخ فرو ماندند! ميرزاعلي محمد رساله اي در اين باره به نام نبوت خاصه نگاشت که ‏معتمدالدله پس از نگارش آن، تحت تأثير واقع شده به ديانت اسلام گرويد ( قرن بديع، ص 110، جلد يک ‏‏) و به صداي بلند اعتراف نمود که تا آن زمان به دين اسلام ايمان قلبي نداشته است ( ص 193 تلخيص ‏تاريخ ). ‏
اگر اين افسانه راست باشد، دو رويي و نيرنگ و نفاق جناب والي برملا مي‏ شود. زيرا در آن دوران ‏هرگز نامسلماني به فرمانروايي ولايات گمارده نمي شد. پس يا دولت ايران را گول مي زده و کارگزار ‏بيگانگان بوده، يا سيد باب را به بازي گرفته و براي بزرگ نمايي او چنين رفتار ناهنجاري داشته است.‏
به دنبال اين پيش آمد، منوچهرخان حمايت خود را از باب آشکارتر ساخت و بابيان آزادانه به تبليغ و ‏ترويج عقايد خويش پرداختند، تا اين که امر بر مردم اصفهان گران آمد و نوميد از عنايت فرماندار، ‏شکايت به شاه بردند و محمد شاه دستور داد تا ميرزاعلي محمد به تهران گسيل شود. معتمد براي ‏اغفال و اسکات مردم، سيد باب را با گروهي سوار به سوي پايتخت روانه کرد و در خفا ترتيبي داد تا وي ‏را شبانه و به نحوي زيرکانه به عمارت سرپوشيده ی او برگردانند ( ص 200 مطالع الأنوار فارسي ).‏
به علت طولانی شدن مطلب و جلوگیری از ملال خوننده ی عزیز دنباله ی بحث را در آینده پی می گیرم از اسپرنیگ عزیز و نیز دیگر عزیزان خواننده خواهش می کنم در مطالب با دیده ی عبرت و خرد بنگرند.

spring
پست: 53
تاریخ عضویت: دو شنبه 30 مرداد 1385, 8:21 am
محل اقامت: www.saghar.org
تماس:

پستتوسط spring » پنج شنبه 9 شهریور 1385, 10:11 pm

جناب Jooya
1) اظهار امر حضرت باب در سال 1260 به ملا حسین به عنوان قائم بوده است و نه به عنوان "بابیت امام زمان علیه السلام ".
تاریخ نبیل که از آن نقل می فرمائید بهترین شاهد می باشد. داستان شب پنج جمادی الاول به تفصیل نقل می شود که دوستانی نیز که کتاب در دسترس ندارد در جریان آن ادعا قرار بگیرند:
مرحوم ميرزا احمد قزوينی شهيد داستان تشرّف ملّا حسين را هنگام ورود بشيراز بحضور مبارک از خود او شنيده و خلاصهء آن واقعهء تاريخی از اين قرار است ملّا حسين ميفرمود جوانيکه در خارج شهر شيراز بخدمتش رسيدم با نهايت محبّت نسبت بمن رفتار کرد و مرا بمنزلش دعوت فرمود تا رنج سفر از من دور شود و از خستگی دمی بياسايم من از او درخواست کردم که از قبول دعوت معذورم دارد زيرا همراهان من در شهر بانتظار مراجعت من هستند فرمودند آنها را بخدا بسپار خداوند آنها را محافظت ميفرمايد.
بعد مرا امر کرد تا در خدمتش روان شوم. من هم بقدری از حسن رفتار و شيرينی گفتارش متأثّر شده بودم که نتوانستم دعوتش را اجابت نکنم. از احساسات شديد و عواطف عاليه و آواز دلربا و متانت و وقارش در حيرت بودم. پس از طی طريق بدرب منزل رسيديم بنای منزل در نهايت ظرافت بود جوان در را کوبيد غلامی حبشی در را بگشود جوان اوّل وارد منزل شده و بمن فرمود " اُدخُلوها بسلامٍ آمنين " ( قرآن ١٥ : ٤٦ ) عظمت و جلال و قدرت و طرز مهمان نوازيش تا اعماق قلب من اثر کرد. آيهء قرآنی را که تلاوت فرمود برای وصول بمقصود قلبی خود بفال نيک گرفتم زيرا اين آيه را وقتی فرمود که ميخواستم وارد منزل شوم. اين اوّلين منزلی بود که من در آن شهر وارد ميشدم هوای اين شهر از اوّل ورود سرور و نشاطی عجيب در من ايجاد کرده بود که هر چه بخواهم وصف کنم نميتوانم. با خود گفتم آيا ممکن است در اين شهر بمقصود برسم آيا ممکن است اين پيش آمد بحصول مقصود من کمک کند و بدورهء انتظار من خاتمه بخشد؟ خلاصه وارد منزل شدم صاحب خانه از جلو و من از دنبال وارد اطاق شديم بمحض ورود باطاق سرور و نشاط من مضاعف گشت هر چه بگويم کم گفته‌ام. نشستيم جوان فرمود آفتابه و لگن آوردند برای اينکه دست و پای خود را از گرد سفر بشويم. من اجازه خواستم که در اطاق ديگربشستن دست و پا اقدام کنم ولی آن بزرگوار در همان اطاق با دست مبارک خود آب ريختند و من دست و پايم را شستم بعد ظرفی از شربت برای من آوردند آنگاه فرمودند سماور و چای حاضر نمايند و چای بمن مرحمت کردند. پس از آن اجازه خواستم مرخّص شوم و عرض کردم مغرب نزديک است همراهان منتظر من هستند، بآنها گفته‌ام هنگام مغرب در مسجد ايلخانی نزد شما خواهم آمد. فرمودند ناچار وقتی که بآنها وعده دادی کلمهء انشاء اللّه را بر زبان راندی از قرار معلوم مشيّت خدا برفتن تو قرار نگرفته بنا بر اين از خلف وعده بيمناک مباش. متانت و وقار آن بزرگوار طوری بود که چيزی نتوانستم بگويم برخاستم وضوء گرفتم بنماز مشغول شدم ايشان نيز پهلوی من بنماز ايستادند در بين نماز باين پيش آمد خود فکر مينمودم و قلباً مناجات ميکردم و ميگفتم خدايا تا کنون در جستجوی حضرت موعود کوتاهی نکرده‌ام و لکن هنوز بمقصود نرسيده‌ام و حضرت موعود را نيافته‌ام تو ظهور او را وعده فرموده‌ای و تخلّف در وعدهء تو نيست.
اين جريان که ذکر شد شب پنجم جمادی الاوّل سال ١٢٦٠ هجری بود. نيم ساعت از شب گذشته بود که آن جوان بزرگوار با من بمکالمه پرداخت و از من سؤال فرمود بعد از جناب سيّد کاظم رشتی مرجع مُطاع شما کيست. عرض کردم مرحوم سيّد در اواخر حال سفارش ميفرمودند که بعد از وفاتشان هر يک از شاگردان بايد ترک وطن گويد و در اطراف بجستجوی موعود محبوب پردازد اينستکه من برای انجام امر استاد بزرگوارم بايران مسافرت کردم و هنوز هم که هست بجستجوی موعود مشغولم. سؤال فرمودند آيا استاد بزرگوار شما برای حضرت موعود اوصافی مخصوص و امتيازاتی بخصوص معيّن فرموده‌اند يا نه. عرض کردم آری ميفرمود حضرت موعود از خاندان نبوّت و رسالت است از اولاد حضرت فاطمهء زهرا عليها سلام اللّه است سنّ مبارکش وقتی که ظاهر ميشود کمتر از ٢٠ و متجاوز از ٣٠ سال نيست دارای علم الهی است قامتش متوسّط است از شرب دخان برکنار و از عيوب و نواقص جسمانی منزّه و مبرّا است. ميزبان محترم لمحه‌ای سکوت فرمود سپس با لحن بسيار متينی فرمودند نگاه کن اين علامات را که گفتی در من می‌بينی؟ بعد يکا يک علامات را ذکر فرمودند و با شخص خود تطبيق نمودند. سراپای مرا حيرت و دهشت فرو گرفت و با کمال ادب عرض کردم حضرت موعود نفس مقدّسهء قدسيّه‌ايست که رتبه‌اش از همه بالاتر است دارای قدرت فوق العادّه و قوّت فائقهء عظيمه است علامات مخصوصه بسيار دارد از جمله علم آن بزرگوار بی‌نهايت است. سيّد مرحوم دربارهء علم موعود اغلب ميفرمود علم من نسبت بعلم آن حضرت مانند قطره نسبت بدرياست که از طرف خدا بحضرتش عنايت شده آنچه من ميدانم در مقابل معارف عاليه و علم محيط او مانند ذرّه‌ای از خاک است بين اين دو مقام فرق بسيار موجود است. هنوز گفتار خود را تمام نکرده بودم که بی‌اختيار ترس و شرمساری مرا فرو گرفت بطوريکه آثارش در من آشکار شد از گفته پشيمان شدم و خودم را سرزنش کردم و همّت گماشتم که طرز بيان را تغيير دهم و از حدّت و شدّت لحن القول بکاهم قلباً با خدا عهد کردم که اگر آن بزرگوار مجدداً اين موضوع را مورد بحث قرار دهد با کمال خضوع عرض کنم اگر حضرت موعود شما هستيد دعوت خود را تأسيس فرمائيد تا مرا از قيد انتظار تشرّف بحضور موعود خلاصی بخشيد و از ثقل اين بار گران رهائی دهيد خيلی ممنون ميشوم اگر بانتظار من خاتمه بدهيد و مرا خلاصی بخشيد.
وقتيکه ميخواستم براه طلب قدم گذارم و بجستجوی موعود بپردازم دو مسئله را پيش خود علامت صدق ادّعای مدّعی قائميّت قرار دادم يکی رساله‌ای بود که شامل مسائل مشکله و اقوال متشابهه و تعاليم باطنيّهء حضرت شيخ و سيّد مرحوم بود. تصميم داشتم هر کس آن رموز و اسرار را بگشايد و آن مشکلات را حلّ فرمايد باطاعتش قيام نمايم و زمام امور خود را بدو سپارم. دوّم آنکه سورهء مبارکهء يوسف را بطرزی بديع که نظير
آنرا در مؤلّفات و کتب نتوان يافت تفسير فرمايد. انجام اين مهمّ دليل صدق ادّعای آن مدّعی است. سابقاً از سيّد مرحوم درخواست کردم که تفسيری بر سورهء يوسف بنويسند بمن فرمودند اينکار از عهدهء من خارج است حضرت موعود که بعد از من ظاهر ميشود رتبه و مقامش بمراتب از من بزرگتر است چون آن بزرگوار ظاهر شود بصرافت طبع و بصرف ارادهء مطلقه خويش بدون آنکه کسی از آن حضرت درخواست کند تفسيری بسورهء يوسف مرقوم خواهد فرمود و اين بزرگترين دليل بر عظمت مقام و جلالت شأن و صدق ادّعای آن حضرت خواهد بود. من سرگرم اين افکار بودم ميزبان بزرگوار من فرمود درست دقّت کنيد تمام صفات در من موجود است چه مانع دارد که من شخص موعودی باشم که سيّد مرحوم فرموده چه اشکالی در اين مسئله تصوّر ميکنيد. پس از استماع اين بيان مبارک چاره‌ای جز تقديم رسالهء معهوده نديدم آنرا بحضور مبارک گذاشتم و عرض کردم خواهش دارم بصفحات اين رساله نظر لطفی افکنده و از ضعف و تقصير من صرف نظر فرمائيد. آن بزرگوار مسؤل مرا قبول فرموده کتابرا برداشته بعضی صفحات آنرا ملاحظه فرمودند آنگاه کتابرا بسته بمن متوجّه شدند و در ظرف چند دقيقه حلّ مشکلات و کشف رموز آنرا بيان فرمودند. بعلاوه بسياری از حقايق و اسرار را تبين و تشريح فرمودند که تا آنوقت در هيچ حديثی از ائمّهء اطهار و در هيچ کتابی از تأليفات شيخ و سيّد نديده بودم. بيان مبارک بقدری مؤثّر و بهجت افزا بود و با قدرت مخصوصه ادا ميشد که وصفش از عهدهء من خارج است. بعد فرمودند اگر مهمان من نبودی کارت بسيار سخت بود و لکن رحمت الهی شامل تو گرديد خدا بايد بندگان خود را امتحان کند بندگانرا روا نيست که با موازين مجعولهء خود خدا را آزمايش کنند. اگر من مشکلات ترا شرح و بسط نميدادم آيا دليل بر نقص علم من بود کلّا و حاشا حقيقتی که در قلب من تابنده و مشرق است هيچگاه بعجز و ناتوانی متّصف نشود. امروز جميع طوايف و ملل مشرق و مغرب عالم بايد بدرگاه سامی من توجّه کنند و فضل الهی را بوسيلهء من دريافت نمايند هر کس در اين عمل شکّ و شبهه نمايد بخسران مبين مبتلا گردد. تمام مردم مگر نميگويند که نتيجهء خلقت فوز بعرفان حقّ است و موفّقيّت در پرستش خدا. بنا بر اين بر همه واجب است که قيام نمايند و کوشش کنند و مانند تو بجستجو پردازند و ثبات و استقامت بخرج دهند تا حضرت موعود را بشناسند. بعد فرمودند اينک وقت نزول تفسير سورهء يوسف است پس قلم را برداشته و با سرعت خارج از تصوّر سورة الملک را که اوّلين سورهء آن تفسير مبارک است نازل فرمودند. حلاوت صوت مبارک که در حين نزول آيات ترنّم ميفرمودند بر قوّت تأثير کلمات مبارکه‌اش ميافزود تا خاتمهء سوره ابداً توقّف نفرمودند من همانطور نشسته بودم گوش ميدادم صوت جان افزا و قوّت بيان مبارکش مرا اسير کرده بود بالاخره
برخاستم و با حيرت و ترديديکه بمن دست داده بود عرض کردم اجازه بفرمائيد مرخّص شوم با تبسّم لطيفی فرمودند بنشينيد اگر حالا از اينجا بيرون برويد هر که شما را به‌بيند خواهد گفت که اين جوان ديوانه شده است. آنوقت دو ساعت و يازده دقيقه از شب گذشته بود. شب شصت و پنجم نوروز مطابق با شب ششم خرداد از سال نهنگ و پنجم جمادی هزار و دويست و شصت هجری بود. بعد فرمودند بعد از اين در آينده اين شب و اين ساعت از بزرگترين اعياد محسوب خواهد شد. خدا را شکر کن که بآرزوی خود رسيدی و از رحيق مختوم آشاميدی خوشا بحال اشخاصيکه باين موهبت فائز شوند
(ص 41 ال 49)

2)فرمودید:"ولی ادعای ‏عمومی و به همان ترتیبی که بنده عرض کردم، در سال 1261 بوده است. به عبارت دیگر ادعای خصوصی ‏و پنهانی در آن شب و ادعای آشکار در شیراز و به وسیله ی ملا صادق و با افزودن جمله ی أشهد أن علیاً ‏قبل نبیل باب بقیة الله انجام گرفته است."
مگر اعلان علنی ادعای حضرت باب در مکه قبل از این اتفاق نبود؟ قسمتی نیز که در مورد ملا صادق فرمودید به عینه نقل می شود:
:"دوّمين شخصی که قدّوس [از اولین مومنین به حضرت باب بود] در شيراز ملاقات کرد اسم اللّه الاصدق، ملّا صادق خراسانی بود، قدّوس رسالهء " خصائل سبعه " را بمقدّس داد و گفت
امر مبارک اين است که اوامر مسطورهء در اين رساله را بموقع اجراء گذاری. از جمله اوامر مبارکه در آن رساله اين بود که بر اهل ايمان واجب است در اذان نماز جمعه " اشهد انّ عليّا قبل نبيلٍ ( محمّد ) باب بقيّة اللّه " را اضافه کنند ملّا صادق در آن ايّام منبر وعظ و نصيحت داشت چون بر اين امر مبارک اطّلاع يافت بی‌ترديد باجرای آن اقدام کرد و در مسجد نو که امام جماعت بود اذان نماز را با فقره مزبوره انجام داد مردم جميعاً مندهش و سراسيمه شدند، قيل و قال بلند شد علمائی که در صف اوّل جماعت بودند و بتقوی و ورع معروف و مشهور، بفرياد و فغان آمدند و با آه و ناله ميگفتند وای وای ما زنده باشيم و به‌بينيم که اين مرد در مقابل چشم ما
رايت کفر را برافراشته بگيريد اين کافر را که دشمن دين و خداست ، در دين الهی بدعت ميگذارد بگيريد اين مرد را که باينگونه اساس اسلام را خراب ميکند، بابيّت مقام کمی نيست که هر کسی بتواند ادّعا کند. باری فرياد و فغان علما بلند شد تمام شهر موّاج و مضطرب گشت امور پريشان شد امنيّت و آسايش مسلوب گرديد حسينخان ايروانی حاکم فارس، آجودان باشی که در آن ايّام بصاحب اختيار معروف بود از حصول اين هيجان ناگهانی متعجّب شده سبب پرسيد گفتند سيّد باب اخيراً از حجّ کعبه و زيارت مدينه مراجعت کرده و ببوشهر وارد شده و يکی از شاگردان خود را بشيراز فرستاده تا احکام او را منتشر سازد اين شخص مدّعيست که سيّد باب مؤسّس شرع جديدی است که بوحی الهی باو نازل شده اينک ملّا
صادق خراسانی پيروی اين امر جديد را اختيار کرده و بدون هيچ ترس و بيمی مردم را آشکارا بشريعت باب دعوت مينمايد و پيروی او را از واجبات اوّليّه ميشمارد. "

اگر دقت فرمائید هم بیان بازگشت حضرت باب از مکه می باشد که در آنجا امر خود را به شریف مکه اعلان نمودند و هم ذکر شرع جدید گشته است که در پست قبل نیز این ذکر شده بود که از همان ابتدا (در تفسیر سوره ی مبارکه ی یوسف -اگر خوانده باشید- )حضرت باب اعلان شریعت جدید نمودند و خود را پیامبری جدید نامیده ند.
ذکدر موارد فوق به جهت اشتباهات در متون فوق شما می باشد.
باقی برای بعد.

Spring

jooya
فعّال
پست: 251
تاریخ عضویت: سه شنبه 31 مرداد 1385, 11:27 am

پستتوسط jooya » جمعه 10 شهریور 1385, 1:51 am

از کم توجهی و شاید کم لطفی جناب اسپرینگ در شگفت ام! دوست عزیز یا لطف فرموده تاپیک دیگر را هم مطالعه فرمایید و یا از بیان مطالبی که پیشتر در باره اش سخن گفته ایم و پاسخی در خور دریافت نکرده ایم، خودداری فرمایید. چون حضرت عالی داستان ادعای جناب باب را در شب پنجم جمادی الاولی سال 1260 به تفصیل نقل کرده اید، حقیر مجبورم به این بحث بپردازم به شرط آن که اعتراض نفرمایید که چرا در بخش مربوطه نیاورده ام، آورده ام ولی مجبورم تکرار کنم چون حضرت عالی کم توجهی و چه بسا کم لطفی فرموده و مطالعه نکرده اید. عزیزم بهتر است سر بی صاحب نتراشیم. بهترین راه در اثبات این که جناب باب در آن شب چه ادعایی فرموده است، مراجعه به همان تفسیر سوره ی یوسف است. داستان را بار دیگر تکرار می کنم:اشراق خاوري در صفحات 21 تا 24 رحيق مختوم، تمامي آن بخش را که سورة الملک نام دارد، آورده و من بخشی از آن‏ ‏ را از ص ‏‏22 شاهد مي‏گيرم : ‏‏« اللهُ قَد قَدَّرَ أن يَخرُجَ ذلِکَ الکِتابَ في تَفسيرِ أحسَنِ القَصَصِ مِن عِندِ مُحَمَّدِ بنِ الحَسَنِ بنِ عَليِّ بنِ مُحَمَّدِ بنِ عَليِّ بنِ مُوسَي بنِ جَعفَرِ ‏بنِ مُحَمَّد بنِ عَليِّ بنِ الحُسَينِ بنِ عَليِّ بنِ أبي طالِبٍ عَلي عَبدِهِ لِيَکُونَ حُجَّةَ اللهِ مِن عِندِ الذِّکرِ عَلَي العالَمينَ بَليغاً »‏ به درستي که خدا مقدّر کرده است که اين کتاب را در تفسير نيکوترين داستان ها ( سوره ی يوسف ) از نزد محمد فرزند حسن ‏فرزند علي ... فرزند علي بن ابي طالب بر بنده اش خارج سازد تا از نزد ذکر ‏ حجت رساننده‏ ي خدا بر اهل عالم باشد.‏ منظور از ذکر یعنی جناب باب.
جناب آقای اسپرینگ داستان دجال و خرش را به خاطر بیاورید و دنباله ی داستان را بخوانید:
فاضل مازندراني هم در اسرار الآثار ذيل کلمه ي باب ( جلد دوم ) پس از اين که اعتقاد شيخيه به لزوم وجود رابطي ميان امام ‏غائب و مردم را يادآوری می کند، در ص 11 راجع به ميرزا علي‏ محمد مي نويسد :‏ ‏« و در اولين کتاب آيات خود، يعني شرح سوره‏ ی يوسف، ندا به عنوان بابيت مرتفع نمود. قوله: ... اعلَمُوا يا أهلَ الأرضِ أنَّ اللهَ‏ قَد جَعَلَ مَعَ البابِ ( خود آن حضرت ) بابَينِ مِن قَبل ( شيخ و سيد ) لِيُعَلِّمَکُم أمرَهُ ... ‏
و قوله: وَ لَقَد أخرَجَهَا الحُجَّةُ بَقِيَّةُ اللهِ صاحِبُ الزمان عليه السلام إلي بابِهِ الذِّکرِ »‏
بدانيد اي اهل زمين، که بی گمان خدا قبل از اين باب ( ميرزا علي محمد )، دو باب ديگر ( شيخ احسايي و سيد رشتي ) معين ‏فرموده بود، براي اين‏ که امرش را به شما بياموزد ... و هر آينه اين نوشته را حضرت بقية الله صاحب عصر و حجت خدا به سوي بابش ‏ذکر، خارج ساخته است.‏
ملاحظه فرموديد که ميرزا علي محمد در آغاز کار، خود را بنده و باب و ذکر امام غائب مي دانست و مقامش را پيوست و دنباله ي ‏مقامات شيخ و سيد قلم داد مي کرد و مدعي بود که مکتوباتش از او نيست، بلکه از جانب حضرت امام محمدبن الحسن به او رسيده و ‏همين اظهار نزديکي کامل و ارتباط وافر با وجود مقدس امام عصر کافي بود تا ملاحسين و امثال او را سرسپرده و مريد گرداند. ‏
گفتار عباس افندي در صفحات 3 و 4 کتاب « مقاله ي شخصي سياح »‏ ‏ نيز مؤيد همين نظر است: ‏
‏« آغاز گفتار نمود و مقام بابيت اظهار و از کلمه ي بابيت مراد او چنان بود که من واسطه ي فيوضات از شخص بزرگواري هستم که هنوز در پس پرده‏ ي عزّت است و دارنده ي کمالات بي حصر و حد، به اراده ي او متحرکم و به حبل ولايش متمسک. ‏ و در نخستین کتابي که در تفسير سوره‏ ي يوسف مرقوم نموده، در جميع مواضع، خطاب‏ هايي به آن شخص غائب- که از او ‏مستفيد و مستفيض بوده - نموده و استمداد در تمهيد مبادي خويش جسته و تمناي فداي جان در سبيل محبتش نموده و از جمله اين ‏عبارت است: يا بَقيَّةَ اللهِ قَد فَدَيتُ بِکُلّي لَکَ وَ رَضيتُ السَّبَّ في سَبيلِکَ وَ ما تَمَنَّيتُ إلا القَتلَ في مَحَبَّتِکَ ... »‏
ترجمه ي عبارات عربي اخير اين است: اي بقية الله ‏ سراپا فداي تو شوم و به ناسزا شنوي در راه تو خشنودم و در راه محبت تو
جز کشته شدن آرزويي ندارم ... ‏
‏از همين سه مورد، آراء و عقايد باب در سال اول به خوبي برمي آيد و ارادت و بندگي اش نسبت به آستان حضرت حجت منتظر ‏روحي فداه آشکار مي گردد.‏
شما بهائیان مطلب خنده داری را بیان می فرمایید که منظور باب از این عبارات بشارت به ظهور حضرت بهاء الله بوده است. چنان که پیش از این هم عرض کرده و هنوز پاسخی منطقی نشنیده ام اولا نام بردن شخص امام زمان به عنوان محمد بن الحسن و نیز نام بردن لقب آن حضرت به عنوان بقیة الله خط بطلان بر ادعای شما می کشد. ثانیا تا به حال با و جود درخواست های مکرر بنده هنوز هیچ دلیلی بر اثبات ادعای مذکور ( من یظهره الله بودن جناب بهاء) ارائه نشده است. ثالثا جناب اسپرینگ در تاپیکی دیگر مطالبی را از حضرت بهاءالله آورده اند مبنی بر توجیهات عجیب و غریب و به قول خودشان عرفانی که در آن جا از قول جناب بهاء الله آورده اند که در حدیث است که امام زمان در جابلقاست و من از ایشان خواسته ام تا سند این فرمایش بهاء الله را ارائه دهند تا پس از آن به بررسی آن افاضات اقدام کنم. خلاصه گفتن این که حضرت باب منظورش از این تصریحات کسی به جز حضرت محمد بن الحسن العسکری بقیة الله الاعظم امام زمان روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء است نیاز به دلیلی بس برتر و بالاتر از این مطالب سست بنیانی است که در جای دیگر به نقل از نامه ی دوست بهائیشان فرموده اند.

spring
پست: 53
تاریخ عضویت: دو شنبه 30 مرداد 1385, 8:21 am
محل اقامت: www.saghar.org
تماس:

پستتوسط spring » جمعه 10 شهریور 1385, 7:50 am

جناب Jooya
اول:!
دوم: بیاناتی ذکر نمودید در مورد ادعای حضرت باب، به بررسی آنان می پردازیم:
"اللهُ قَد قَدَّرَ أن يَخرُجَ ذلِکَ الکِتابَ في تَفسيرِ أحسَنِ القَصَصِ مِن عِندِ مُحَمَّدِ بنِ الحَسَنِ بنِ عَليِّ بنِ مُحَمَّدِ بنِ عَليِّ بنِ مُوسَي بنِ جَعفَرِ ‏بنِ مُحَمَّد بنِ عَليِّ بنِ الحُسَينِ بنِ عَليِّ بنِ أبي طالِبٍ عَلي عَبدِهِ لِيَکُونَ حُجَّةَ اللهِ مِن عِندِ الذِّکرِ عَلَي العالَمينَ بَليغاً "
بیان می داریند که این کتاب (تفسیر سوره ی یوسف) از امامان که آن را به ودیعه نهاده بودند حال بر نزد ذکر خدا آمده است که حجتی برای خلقش باشد.
از پیش معنای کلمه ی ذکر را گفتیم. در اینجا انضمام می کنیم که ذکر همان Logos می باشد. اگر به همین اکتفا کنی، کفایتت می کند. در مورد نام حسن بن عسگری آن را در تاپیکی دیگر جواب دادیم که دیگر نیازی به نقل آن نیست.

"... اعلَمُوا يا أهلَ الأرضِ أنَّ اللهَ‏ قَد جَعَلَ مَعَ البابِ بابَينِ مِن قَبل لِيُعَلِّمَکُم أمرَهُ ... ‏
وَ لَقَد أخرَجَهَا الحُجَّةُ بَقِيَّةُ اللهِ صاحِبُ الزمان عليه السلام إلي بابِهِ الذِّکرِ "
در نوشتاری دیگر گفته شد که مراد از حجه الله، من یظهرالله می باشد. دلیل آثار همان حضرت باب است. فقط همین را بدانید که نوشتجات هر کس را از دید آن فرد باید بررسی کرد.
حضرت باب به زبان و فهم و درک قوم خود سخن می گفتند در عین حال به کلمات روحی و معنی بدیع بخشیده بودند.

" آغاز گفتار نمود و مقام بابيت اظهار و از کلمه ي بابيت مراد او چنان بود که من واسطه ي فيوضات از شخص بزرگواري هستم که هنوز در پس پرده‏ ي عزّت است و دارنده ي کمالات بي حصر و حد، به اراده ي او متحرکم و به حبل ولايش متمسک. ‏ و در نخستین کتابي که در تفسير سوره‏ ي يوسف مرقوم نموده، در جميع مواضع، خطاب‏ هايي به آن شخص غائب- که از او ‏مستفيد و مستفيض بوده - نموده و استمداد در تمهيد مبادي خويش جسته و تمناي فداي جان در سبيل محبتش نموده و از جمله اين ‏عبارت است: يا بَقيَّةَ اللهِ قَد فَدَيتُ بِکُلّي لَکَ وَ رَضيتُ السَّبَّ في سَبيلِکَ وَ ما تَمَنَّيتُ إلا القَتلَ في مَحَبَّتِکَ ... "
فکر می کنید مراد از شخصی بزرگوار کیست؟ در تمام آثار حضرت باب، بشارت به ظهور فردی داده شده است که خود حضرت باب آرزوی شهادت در سبیلش را داشتند. تمامی احکام و تعالیم موجود در بیان به خاطر او (من یظهر الله) نازل شده است. حتی نام باب نیز اشاره ای بدین مطلب دارد. تمامی اشارات حضرت باب در تمامی آثارشان به منیظهرالله می باشد. ایشان بنا بر درک قوم خود در ابتدا ایشان را با نام های حجه الله و امام زمان و ... نیز نام می بردند که در آثار بعدی ایشان مشخص می شود مراد از ذکر حجه الله و ... تنها من یظهرالله، موعود بیان می باشد که به فرموده ی حضرت باب در سال نه از ظهور ایشان ظهور می کند.
بررسی آثار حضرت باب با بررسی تمامی آثار ایشان میسر است نه استناد فقط به یکی از بیانات ایشان. همان طور که در تواریخ مذکور است ایشان در شب پنج جمادی الاول خود را به عنوان قائم موعود به ملاحسین معرفی کردند. فکر نمی کنم دیگر نیازی به نقل قول از تاریخ نبیل باشد و در تمامی دوران رسالتشان همواره به شخص دیگری بشارت می دادندکه حتی آرزوی شهادت را در راه او می نمودند. قبلا نیز ذکر شد که در احسن القصص فعل "نزل" را برای کتاب بکار برده اند که تنها برای کتب آسمانی استفاده می شود. کلمه ی ذکر نیز حجتی دیگر بر ادعای مظهر ظهور بودن ایشان می باشد. دیگر تکرار نمی کنم.

Spring

jooya
فعّال
پست: 251
تاریخ عضویت: سه شنبه 31 مرداد 1385, 11:27 am

پستتوسط jooya » جمعه 10 شهریور 1385, 10:57 am

جناب اسپرینگ کم کم شما هم دارید به همان روشی که جناب ‏bahai‏ ( که مدتی است از ‏فیوضات ایشان محروم ایم) دچار می شوید. یعنی استقامت! البته این خود روشی است شاید ‏کارساز بیفتد. اما به هر حال عده ای دیگر هم هستند( چه مسلمان و چه بهایی و چه پیرو هر ‏آئین دیگر) که این مطالب را ملاحظه می فرمایند. من داوری را به آنان می سپارم و باز هم به ‏حضرت عالی عرض می کنم:‏
جناب باب که از روسیه تزاری یا از اروپا که تشریف نیاورده بودند. ایشان در جامعه ی ایران ‏و در میان شیعیان ادعا کرده اند و طبعا با فرهنگ آنان سخن گفته اند. اگر قصدشان از آن ‏سخنان( محمد بن الحسن، صاحب الزمان، بقیة الله) چیز دیگری بوده است، پس مردم فریبی ‏کرده اند. چون امثال ملاحسن بشرویه به عنوان باب امام زمان به او گرویده اند نه باب بهاء ‏الله. از حضرت عالی در شگفت ام که چه راحت بیانات نقطه ی اولی را توجیه غیر وجیه می ‏فرمایید. عزیزم داستان دجال و خرش را مجبورم جسارتا بار دیگر یاد آوری کنم. ‏
نکته ی دیگر آن که فرموده اید: بررسی دیگر آثار باب را هم باید انجام داد. طبعا چنین کاری ‏هم باید بشود ولی ما فعلا داریم سیر تاریخی ادعای ایشان را بررسی می کنیم. سخن در این ‏بود که ادعای نخست ایشان چه بوده است. بنده با ارائه ی مدارکی که ملاحظه فرمودید عرض ‏کردم ایشان خود را باب بقیة الله معرفی کرده است. بقیة الله هم در فرهنگ شیعه معلوم است ‏که کیست. اما شما مدعی هستید ایشان با فرهنگ خودشان حرف زده اند. بسیار خوب، گیرم ‏که چنین باشد. فرهنگ ایشان را چه کسی باید تبیین کند؟ حضرت بهاء الله؟ به چه دلیل؟ ‏
نکته ی آخر آن که : عزیزم اگر بخواهید این گونه استدلال بفرمایید، سنگ روی سنگ بند ‏نمی شود. چه طور؟ مثلا من عرض می کنم: این جناب اسپرینگ ( خیلی معذرت می خواهم، ‏به راستی معذرت می خواهم چاره ای ندارم چون باید مثال بزنم و مثالی دیگر به یادم نمی ‏آید، به هیچ روی هم قصد توهین ندارم) بسیار آدم نادان و بی منطقی است و مانند همان ‏پیروان خر دجال است که پشکل را می بویند و می گویند بوی مشک ختن می دهد! آن گاه ‏چون با اعتراض شما موجه شوم بگویم: نه آقا جان بد فهمیده ای من یک فرهنگی خاص ‏خودم را دارم. منظورم از اسپرینگ علف هرز است( چون یکی از معانی این لغت همین است) ‏منظورم هم از آدم، درخت است( چون درخت هم جان دارد و نفس می کشد) و بی منطق هم ‏بدون لخت و عور و بدون شاخ وبرگ( چون سخن بی منطق عاری از حقیقت است) خر هم ‏یعنی بزرگ ( مثل خرگوش و خر چنگ که گوش و چنگشان بزرگ است) و ... به راستی ‏شما به این سخنان من نمی خندید؟ واقعا عرایض و توجیهات بنده بسیار خنده دار است. اما ‏چه کنم وقتی حضرت عالی سخنان حضرت باب را آن گونه توجیه می فرمایید من هم ‏مجبورم لاطائلات و مزخرفاتی از این قبیل بگویم. باز هم معذرت می خواهم.‏
در ضمن پس از روشن شدن تکلیف این بحث دیگر ادعاهای حضرت باب را هم بررسی خواهم کرد. ولی من تکرار می کنم: هنوز مقام من یظهره اللهی حضرت بهاء الله را هم ثابت نکرده اید!

spring
پست: 53
تاریخ عضویت: دو شنبه 30 مرداد 1385, 8:21 am
محل اقامت: www.saghar.org
تماس:

پستتوسط spring » یک شنبه 12 شهریور 1385, 12:39 pm

جناب Jooya
گفتم که تهمت زدن آسان است و کار اصاغر.
فرمودید: اگر قصدشان از آن ‏سخنان( محمد بن الحسن، صاحب الزمان، بقیة الله) چیز دیگری بوده است، پس مردم فریبی ‏کرده اند."
شما به کار حضرت ابراهیم هم در مورد ابلاغ رسالتشان مردم فریبی می گوئید یا حکمت؟! یا بر حسب استعداد ناس سخن گفتن؟ یا تدریجی اعلان ادعا را نمودن؟
فرمودید:"فرهنگ ایشان را چه کسی باید تبیین کند؟ حضرت بهاء الله؟ به چه دلیل؟ "
آیا مطالب بنده را در مورد ذکر، کلمه و Logos خواندید؟ اگر متوجه نشدید بفرمائید تا باز هم بگویم.
نفهمیدم که در مورد معنای spring به راستی فرمودید که معنای علف هرز می دهد؟ اگر به راستی گفتید پیشنهاد تعویض فرهنگ لغتتان را می دهم که بنده در هیچ جا چنین معنایژرفی را از این واژه ندیده ایم. لطفا منبع خود را بفرمائید.
فکر می کنم که "تکلیف این بحث" هیچ وقت روشن نمی خواهد شود!
بحث را گر ادامه دهی، همین جواب های را بر تو خواهم نگاشت که به عقیده ی من مستدللند و به عقیده ی تو نه.
می توانی ادامه ی بحثت را ادامه دهی. هنوز منتظر اسناد سیاسی بودن باب می باشم.
Spring


بازگشت به “نگاه به سیاست”

چه کسی حاضر است؟

کاربران حاضر در این انجمن: کاربر جدیدی وجود ندارد. و 1 مهمان