وقتی بهایی بودیم...

Sardabir
فعّال
پست: 458
تاریخ عضویت: یک شنبه 18 تیر 1385, 11:31 am

وقتی بهایی بودیم...

پستتوسط Sardabir » چهار شنبه 1 فروردین 1386, 4:07 pm

از عناوینی که در انتظار نوبت گشودن ،بسیار منتظر بوده است این عنوان است ...
نگاهی که مستند باشد به سالیانی حضور در عرصه آن اعتقاد ،نگاهی قابل بررسی و تامل بر انگیز است.بوده اند و هستند کسانی که به هر انگیزه ای ،ترک بهائیت کرده اند و انگ عدم استقامت را از سوی همکیشان به جان خریده اند و بعضا از سوی همانان با عجیب ترین شیوه "طرد"شده اند و رنج چنین تنبیهی را تحمل کرده اند.
بایسته است پاس این صبر و فداکاری شان ،سخنانشان را شنیدن و اندیشیدن و تامل کردن .
گونه سخن هر کدامشان ممکن است با دیگری متفاوت باشد اما باید در نکته هایی که کی گویند دقیق شد که چرا بوده اند و چرا حالا نیستند.پژوهش های بالینی بعضا بهترین پژوهش هاست.
پژوهشگرانی که در این عرصه کار کرده اند را به حضور دعوت می کنم.

safa
پست: 68
تاریخ عضویت: پنج شنبه 2 فروردین 1386, 6:40 pm

پستتوسط safa » پنج شنبه 2 فروردین 1386, 8:47 pm

با سلام خدمت دوستان گرامی
همانطور که در "صمیمانه" عرض کردم بسیار خرسندم که خداوند مرا به این سایت راهنمائی نمود.اگرچه ظاهرش تصادفی بود ولی من آن را تصادفی تلقی نکردم و هدایت الهی شمردم.داستان زندگی من و هدایتم به مسیر الهی بسیار شنیدنی است که امیدوارم روزی بتوانم آن را بنویسم و در اختیار دیگران قرار دهم...
در همین مدت کوتاهی که به این سایت هدایت شدم مطالب را به دقت خواندم و در بسیاری از نکات بدیعی که در قالب مقالات و مناظرات آمده بود اندیشیدم.
به لحاظ حجم انبوه تحقیقات ارائه شده بی تردید تنها سایت فارسی است که در این عرصه وارد شده است و امید است همینگونه باقی بماند...
ترجیح دادم در این سرفصل و موضوع مطالبی را عرض نمایم .امید وارم دوستان بهایی حمل بر عناد یا تاثیر پذیری از ردیه ها ننمایندو پیشاپیش _قبل از خواندن و اندیشیدن در آن _کنار ننهند که زیبنده روح آزادگی و پژوهشگری و تحری حقیقت نیست...
فرض کنند ساعتی را که به خواندن این مطالب اختصاص می دهند دارند به سخنان یکی از همکیشان و دوستان خود که دارای سوالاتی شده است و به آنها احتیاج دارد تا او را از سر گردانی رهایی بخشد گوش فرا می دهند.آیا حاضر می شوند او را رها کنند و در را به روی او ببندند.این خلاف مروت است و هیچ بهایی آزاده ای تن به آن نخواهد داد...
دلستان دوستان این سامان
داستان ها کنند از خاصان
باز آید زکوه این پژواک :
نشود قطع مهر دلداران...

safa
پست: 68
تاریخ عضویت: پنج شنبه 2 فروردین 1386, 6:40 pm

پستتوسط safa » شنبه 4 فروردین 1386, 9:55 am

به نام خدا و با سلام در صبحی دل انگیز از آغازین روز های بهاری...
گفتم صبح ،به یاد صبحی افتادم که در میان مقالات سایت،مقاله ای از او سخن رفته است.
صبحی که بود؟

اولین قصه گوی صبح جمعه رادیو


"نام فضل الله مهتدی مشهور به "صبحی" از پیشکسوتان ادبیات کودکان و نوجوانان ایران و گرد

آورنده قصه های فولکلوریک ، نامی آشنا برای همه ادب دوستان ایران است.بچه های چند

نسل قبل با صدای گرم او و قصه هایش در رادیو بخوبی آشنا هستند. او نزدیک به بیست و دو

سال در رادیو علیرغم فشاربعضی از مسئولان رژیم حاکم ( از سال تأسیس رادیو از چهارم اردی

بهشت 1319 تا هنگام مرگ در هفدهم آبان 1341) به اجرای برنامه مشغول بود

و برنامه اش مقبول همه مردم ایران به شمار می رفت . از این پژوهشگر ، یازده

اثر چاپ شده در زمینه ادبیات و دو اثر در زمینه اتو بیوگرافی و بهایی پژوهی به جا مانده است و

چند اثر چاپ نشده."

او در یک خانواده بهایی چشم به جهان گشودو در همین فرهنگ بالیدن گرفت و به جوانی پر شور

در تبلیغ بهائیت تبدیل شد که به قول خودش می خواست همگان را بهایی ببیند.مراحل ترقی را

تا بدانجا طی کرد که به مقام کتابت و همنشینی با عبدالبها در خلوت و جلوت و در سفر و حضر

نائل شد .مقامی که آرزوی هر بهایی بود و به خاطر همین مقام مورد تکریم و احترام شدید

بهائیان قرار داشت.الواحی در مدح او به قلم عبدالبها صادر گردید که بر اعتبار و مکانت او افزود..
.

عوامل باز گشت از بهائیت

سوال اصلی این است:

براستی چه شد که او به همه این اعتبار و متزلت و مقام ، پشت کرد و دست از آئین بهایی

کشیدو خود را به شدید ترین رنج ها در افکند و آواره کوی و خیابان کرد و رنج طعن و دشنام وآزار

و اذیت و گرسنگی و بی خانمانی را به جان خرید؟

آیا عقلش معیوب گشته بودکه چنین مقامی را که منتهای آرزوی هر بهایی بود و برای هر

خانواده بهایی و حتی اعقاب آنها موجب افتخار و بالیدن بود رها کرده و در اوح مصائب

بنشیند؟

کالبد شکافی و انگیزه یابی این دگر گونی را باید از زبان خود او پیگیری نمود...

رشته سخن را به دست خود او می دهیم:

"...به مرور و بر اثر مطالعه و تفکر بیشتر و نیز مشاهده نوع زندگی بعضی از

بهائیان و دیدن تناقض بین احکام و دستورها و اعمال مردم، تردیدها و بعد ها نیز

دلتنگی ها یی به سراغم آمد به طوری که گاه این حالت ها را با بعضی هم

مسلکان که حالاتی شبیه خودم داشتند در میان می نهادم.

اما این اندیشه ها در ما لغزشی پدید نمی اورد چه از روز نخست بزرگان دین پیوسته به

گوش پیروان خود می خواندند که آزمایش خدایی بزرگ است و دستی دستی

چیزهایی پیش می آورد تا هر کس سزاوار این دستگاه نباشد بیرون برود ( ! ) و

همۀ اینها برای آزمایش بندگان است . از اینرو پیروان کیش بهائی هر چیزی را که

با خرد و رأیشان درست در نمی آمد می گفتند برای آزمایش ماست(! ) ... روزها

گذشت، ماهها سپری شد و سالها به سر آمد و هر دم دلتنگی من بیشتر

می شد...
"

در اشارات صبحی دقیق می شویم:

1- مطالعه و تفکر بیشتر

2- مشاهده نوع زندگی بعضی از بهائیان

3- دیدن تناقض بین احکام و دستورها و اعمال مردم


تردیدها و دلتنگی هایی برای او پدید آورده بوداما او خود را بر اساس تلقینات قبلی مبلغان و

مربیان در معرض امتحان دیده آن تردید ها را در درون خود سرکوب می نمود...(ادامه دارد)

Yaaqub
پست: 14
تاریخ عضویت: یک شنبه 12 شهریور 1385, 8:09 pm

پستتوسط Yaaqub » دو شنبه 13 فروردین 1386, 9:38 am

بسیاری از بزرگان بهائی در طول سالیان اخیر از بهائیت بریده و به آغوش اسلام بازگشته اند که بیان سر گذشت آنان روشنگر راه فریب خوردگان و نا آگاهان خواهد بود .
افرادی چون حسن نیکو و عبد الحسین آیتی و صبحی و ....از این مقوله است .
کتاب" نامه ای از سن پائولو " داستان جذابی از تبری بهائیان از این مکتب بشری است .
علاوه بر آن بسیاری از شخصیتهای کشور های غربی که فریب شعارهای ظاهر فریب بهائیت را خورده بودند در سالیان اخیر بر گشته اند و حرفهای خود را در صحنه اینتر نت به معرض قضاوت دیگران قرار داده اند .

safa
پست: 68
تاریخ عضویت: پنج شنبه 2 فروردین 1386, 6:40 pm

پستتوسط safa » دو شنبه 13 فروردین 1386, 8:29 pm

با سلام و عرض پوزش به خاطر تاخیر ی که بواسطه تعطیلات سال نو پیش آمد،بحث را ادامه می دهیم:

حسب و نسب و نشو و نمای صبحی


گفتیم که صبحی در خانواده ای بهایی به دنیا آمد و تحت تربیت بهایی قرار گرفت.خانواده او از

طریق مادر نیز انتسابی با یکی از همسران بهاءاله داشتند و از این بابت نیز مورد احترام ویژه

بودند. صبحی خود این موضوع را این چنین گزارش می کند:

" نیای من یکی از دانشمندان مسلمان بود و نامش حاج ملا علی اکبر ، در شهر

کاشان در برزن پنجه شاه می زیست. زنش که از بابیان بود از او چهار پسر و دو

دختر داشت هر چند کیش خود را در خانۀ شوهر آشکار نمی کرد... آن زن

فرزندان خود را به کیش بابی و سپس بهایی در آورد و پس از گذشت نیای من ،

به نام رهسپاری مکه ، با داماد و یکی از فرزندان خود، نخست به "مکه" و آنگاه

به "عکا" رفت. این را هم بدانید که یکی از زن های بهاء ( میرزا حسینعلی رهبر

بهائیان) که گوهر خانم نام داشت و در میان بهائیان به " حرم کاشی" نامبردار

بود برادر زادۀ مادربزرگ من بود، و از این رو، بهاء از زبان زن کاشی خود او را (

یعنی مادر بزرگ مرا) عمه خانم و پس از رفتن به مکه، حاجی عمه خانم می

خواند..."

" پدر من که نامش محمد حسین بود و عبدالبهاء او را " میرزا حسین" و "ابن

عمه" می خواند از همه خواهران و برادران خود کوچکتر بود و در تهران زن

گرفت... زنش بهائی بود ولی آشکار نمی کرد و در نهانی دختران و پسران خود

را به کیش بهائی درآورد و همه دختران را به شوهر بهائی داد..."

" در شش سالگی نزد پدرم، "ایقان" می خواندم و آن دفتری است که به گفته

بهائیان ، بهاء در پاسخ پرسش های دایی سید باب نوشته... ( بعدها) مرا به

آموزشگاه " تربیت" که بهائیان آن را راه انداخته بودند و خویشاوندان ما نیز همه

آنجا می رفتند، بردند..."


صبحی در ردای مبلغین

اما تربیت صبحی چنانکه خود ترسیم نموده در فضای خاص و محدود و یکسو نگر و نزد معلمان

بهایی شکل گرفت که نتیجتا از او مبلغی ساخت که جز بهائیت را حق نمی دید و با ترفند های

تبلیغی که آموخته بود می توانست جوانان غیر بهایی را بسوی کیش خود متمایل سازد:


"...چند سالی گذشت . من در آن آموزشگاه ، دانش ها می خواندم و در بیرون

آموزشگاه در نزد بزرگان بهائی، رازهایی از کیش و آیین تازه فرا می گرفتم و خود

را آماده می کردم که به جان مردم بیافتم و آنها را به این کیش بخوانم. استادان

من در این رشته، میرزا نعیم سدهی اصفهانی، فاضل شیرازی ، میرزا عزیز

الله خان مصباح و شیخ کاظم سمندر قزوینی بودند . در میان شاگردان ایشان من

سر پر شوری داشتم و بسیاری از سخنان بهاء و عبدالبهاء را از بر کرده در انجمن

ها می خواندم و سخن پردازی می کردم. در آموزشگاه نیز، همشاگردی های

خود را به کیش بهائی راهنمائی می کردم و در این راه چند بار چوب خوردم..."



ترفند های تبلیغی


"رفته رفته دانشم در این روش چنان شد که با هر مسلمانی که روبرو شدم و

گفتگو می کردم در مانده می شد و ناتوانی می نمود و چنان گمان می

کردم و می کردیم که از روز پیدایش گیتی تا کنون کیشی و آیینی چون این آیین

پدید نشده و هر پانصد هزار سال یک بار چنین کیشی پدیدار می شود که همه

دستورها و فرمان ها یش با ترازوی خرد برابری می کند و برای آسایش مردم

گیتی بهتر از این ، راه و روشی نیست "(!)

و چنان در رگ و ریشۀ ما این اندیشه ها جا گرفته بود که نمی خواستیم جز این چیزی

بدانیم و هیچ آوندی را نمی پذیرفتیم و در این کار تردستی هایی داشتیم :

چنانکه با هر گروه و تیره ای چنان سخن می گفتیم که با پذیرفتۀ او جور در بیاید و چون با

آن ها که ما رو به رو می شدیم نه از آیین مسلمانی آگاه بودند نه از نیرنگ های ما که

برای پیشرفت این کیش آنها را روا می دانستیم . سخنان ما در آنها می گرفت و می

توانستیم گروهی را به این کیش در آوریم."

دقت در بعضی اشارات صبحی پرده از اسرار تبلیغی آن روزگار مبلغان بهایی بر می دارد:

معرفی بهائیت به هر کسی مطابق افکار و روحیات او به نوعی که با فرهنگ او جور در بیاید و

راحت آن را بپذیرد:

"با هر گروه و تیره ای چنان سخن می گفتیم که با پذیرفتۀ او جور در بیاید"...

یعنی نفوذ در نظام فکری هر کسی از راه مقبولاتش با ترفند هایی خاص وبه تعبیر خود

صبحی "نیرنگ هایی که برای پیشرفت این کیش روا می دانستیم " ... آن هم برای کسانی که

از آئین مسلمانی به درستی آگاه نبودند و اطلاعات چندانی از متون و آموزه ها نداشتند و لذا آن

ترفند ها در آنها موثر می افتاد و به این ترتیب به آن کیش متمایل می شدند ...(ادامه دارد)

jooya
فعّال
پست: 251
تاریخ عضویت: سه شنبه 31 مرداد 1385, 11:27 am

پستتوسط jooya » چهار شنبه 15 فروردین 1386, 6:21 am

ضمن عرض سلام به جناب صفا، جسارتا و از باب شوخی عرض می کنم:
مادری به فرزندش گفت: قربان چشمان بادامی ات بروم. کودک یاد بادام افتاد و گفت: مامان من بادام می خواهم!
دوست عزیز با عرض پوزش فراوان، به نظر می رسد شما با یاد کردن از صبحی دل انگیز در یک روز بهاری، به یاد صبحی مهتدی افتاده اید و در باب مسلمان شدن او سخن گفته اید. حقیر بنا به فرمایش خودتان منتظر شنیدن داستان مسلمان شدن خود شما بودم.
با عرض پوزش مجدد خدمت جناب سردبیر و هم چنان جناب صفا عرض می کنم که روش هایی این چنینی را بنده در این سایت که یک سایت علمی و پژوهشی است، نمی پسندم. این روش ممکن است به حق، بهانه به دست بهائیان و متحریان حقیفت بدهد و آنان را از پی گیری مباحث سایت، منصرف کند.
در ضمن لحن گفتار شما با کسی که پیشتر بهایی بوده، سازگاری چندانی ندارد.

safa
پست: 68
تاریخ عضویت: پنج شنبه 2 فروردین 1386, 6:40 pm

پستتوسط safa » پنج شنبه 16 فروردین 1386, 7:38 pm

خدمت استادبزرگوار جویا _که وامدار افاضات علمی ایشان که در این سایت آمده و تازگی با آنها آشنا شده ام ،هستم_سلام عرض نموده از این که ایشان را آزرده باشم عذر خواهم.
استاد عزیز اگر عنایت فرموده باشید عرض کردم"...امیدوارم روزی بتوانم آن را بنویسم و در اختیار دیگران قرار دهم..." و نه گفتم هم اکنون می نویسم.اگر این عبارت بنده برای جنابعالی این تصور را پیش آورده که من قول داده ام هم ا کنون از خود بنویسم از کوتاهی عبارتم پوزش می طلبم. ضمنا اگر دوباره به اولین ارسال بنده توجه فرموده باشید عرض نمودم"ترجیح دادم در این سرفصل و موضوع مطالبی را عرض نمایم "ومنظورم مشارکت دربحث این تاپیک بوددر باره کسانی که از بهائیت روی گردانیده اند که یکی از انها صبحی بوده که سایت مقاله ای در باره ایشان داشت که من آن را به دقت خواندم و علاقمند شدم تحلیلی در باره آن بنویسم که تا کنون دوقسمت آن را ارسال نمودم و شماهیچ اشاره ای به تحلیل من نداشتید که ایا خطایی در انها بوده یا نه و اگر بوده راهنمایی بفرمائید تا استفاده نمایم.با این ترتیب فکر می کنم رفع سوءتفاهم شده باشد.اما در فضای مثبت اندیشی اگر کسی از واژه صبح از صبحی یاد کند آن هم در فصل بهار و شکوفایی طبیعت و آن هم در مقدمه و نه در متن تحلیل زندگی صبحی،گمان ندارم مرتکب "ذنب لایغفر"ی در حوزه پژوهش شده باشد که جنابعالی از تعریضات احتمالی دیگران بیم به خود راه داده باشید...در مورد لحن گفتارم هم عرض کنم ادبیات من همچون ادبیات صبحی است ایا شما فرقی بین ادبیات بنده و صبحی احساس می کنید که بعید می دانم تعارضی مشاهده کنیدزیرا لحن ساده و صمیمی صبحی هیچ ربطی به ادبیات مغلق اصحاب بیان و بدیع نداردمگر اینکه جنابعالی در مسلمان شدن صبحی هم تردید بفرمائید!(از باب شوخی عرض کردم)
به هر حال محتاج راهنمایی های بزرگانی چون شما هستم و شعری را که طبع خامم سروده ودر پایان اولین ارسال نهاده خطاب به دوستانی چون شما تکرار می کنم:

دلستان دوستان این سامان
داستان ها کنند از خاصان
باز آید زکوه این پژواک :
نشود قطع مهر دلداران...

safa
پست: 68
تاریخ عضویت: پنج شنبه 2 فروردین 1386, 6:40 pm

پستتوسط safa » سه شنبه 4 اردیبهشت 1386, 5:37 pm

تجربیات سفر

پدر صبحی وقتی دلتنگی و تردید و سرد شدن پسرش را در بهائیت مشاهده کرد تصمیم گرفت

او را به سفر بفرستد تا بلکه هم حال و هوای او عوض شود وهم تردیدهای او بر اثر دیدن

همکیشان در شهرهای دیگر بر طرف شده دوباره به آن شور و حال قبلی باز گردد. اما در این

سفرها صبحی چیز هایی از وضعیت بهائیان و مبلغین مشاهده کرد که نه تنها تردیدهایش را ذوب

نکرد بلکه بر دلتنگی هایش افزود...:


"...به ناچار پدرم مرا با یکی از دوستان زردشتی که برزو نام داشت و در قزوین خانه گرفته بود بدان

شهر روانه کرد. چهل روز من در میان بهائیان قزوین به سر بردم و چیزها دیدم که به گفتن در نمی

آید...

...چون به عشق آباد رسیدیم در گوشه مشرق الاذکار ، نمازخانه بهائیان ، که ساختمانی با شکوه

و زیبا و باغی و گلستانی دلگشا داشت خانه گرفتیم و دوستان به دیدن ما آمدند... در این شهر و

دیگر شهر های مسلمان نشین همه بهائیان آزاد بودند و فرمانفرمایی روس تزاری دست آنها را در

هر کار باز گذاشته بود چنانکه به نام مشرق الاذکار نماز خانه ساخته بودند و از روز نخست که از

گوشه و کنار کشور ایران مردم در آن شهر گرد آمدند، زهر چشمی از مسلمانان گرفتند.

در عشق آباد بسیار به من بد گذشت . زیرا گذشته از اینکه به نام ترک و فارس ، بهائیان هر روز به

سر و مغز یکدیگر می کوفتند. [ بهائیان آنجا ] دچار خوی های بد بودند و میان مبلغ ها هم هر روز

جنگ و زد و خوردی بود...

در شهر مرو بار دیگر سید اسد الله [ از مبلغان مشهور بهائی] را دیدم و هر روز و هر شب درباره

تاریخ کیش بهائی سخن ها می آموختم ولی درمی یافتم که او بسیار چیزها می داند که از گفتن

آنها دریغ می کند و چنین می پندارد که اگر من از آنها آگهی یابم در کیش بهائی سست می

شوم..."

تجربه ای که در این سفرها نصیب صبحی گردید،تجربه مغتنمی بود:

"در تمام این سفرها کار ما تبلیغ برای بهائیت بود اما البته کمتر نتیجه ای به دست آوردیم. آنچه در

این میان دریافتم آن بود که در آن سرزمین فراخ چون بهائیان آزادی داشتند و کیش و آیین خود را

نهان نمی کردند و رفتارشان ستودۀ دیگران نبود با آنکه فرمانروایان روس کمک شایانی به آنها می

کردند و دست آنها را در هر کار باز گذاشته بودند و سخنگویان زبر دست به آنجا آمد و شد داشتند،

با این همه نه تنها کسی بهائی نشد بلکه بسیاری هم از بهائیگری برگشتند و چند تن هم دو دل

ماندند."



رفتار بهایی زادگان

صبحی تحلیل جالبی دارد از یک ترفند تبلیغی بهائیان آن روزگار در توجیه رفتار های ناپسند برخی

همکیشانشان در جهت محکوم نمودن مسلمین:


"در ایران در آن روزگار هر گاه کسی به بهائیان خرده گیری می کرد که چرا شما گرفتار خوی های نا

پسند و کارهای زشت هستید پاسخ می شنید که ما این ها را از زمان مسلمانی ، که دین پدران

ما بود، ارمغان آورده ایم و بی گمان فرزندان ما چنین نخواهند شد. [ آنان] مردمی راست گفتار و

درست کردار ، از دروغ و ناسزا بیزار ، نیکخواه همه مردمان، اندوه خور بیچارگان، پرورش دهندۀ جان

وتن آدمیان خواهند شد و به زودی خواهید دید که روی زمین فردوس برین می شود.ولی در

عشق آباد این سخن بیهوده در آمد.زیرا ما کسانی را دیدیم زه و زاد سوم بهائی بودند ولی در

ناپاکی و تباهی مانند نداشتند.در تاشکند نیز وضع بدتر از آن بود. بهائیان آن مرزو بوم همه آنهایی

بودند که از ایران بدانجا آمده بودند و از مردم شهرها کسی بدین آیین در نیامده بود جز در سمرقند

که یک نفر افغانی را به ما بهائی شناساندند.

در تاشکند هم چند زن روس هر جایی دیدیم که شوهر ایرانی داشتند. در تاشکند بیشتر بهائیان

آنهایی بودند که کردار و رفتارشان پسندیده بهائیان عشق آباد نبود و آنها را رانده بودند و شماره

شان از بهائیان بخارا و سمرقند بیشتر بود. ببینید آنها دیگر چه بودند که بهائیان عشق آباد آنها را از

خود رانده بودند!

گزارش جنگ و ستیز بهائیان عشق آباد را در "کتاب صبحی" نوشته ام و اکنون دوباره گوئی نمی

کنم..."



منشی مخصوص عبدالبها

صبحی تصمیم می گیرد به دیدار عبدالبها برود تا از نزدیک بتواند تحقیقش را کامل کند و بر تردید

ها فائق آید.این آرزوی او اینچنین برآورده می شود:


"در آن روزها از عبدالبهاء بار خواستیم. دستور داد که ازراه مصر و فلسطین به حیفا بیایید.

نخستین کاروانی که از تهران آهنگ آن سوی نمود کاروان ما بود.

با آنکه تحصیل جواز عبور و تذکره راه به سهولت ممکن نبود به محبت و همت آقاینعیمی، گذشته

از جواز، توصیه نیز از سفارت انگلیس دریافت شد...سر انجام انتظار به سر رسید و ما به مقصد

رسیدیم و وارد خانه عبدالبهاء شدیم...

بهائیان که به دیدار عبدالبهاء به حیفا می رفتند نه روز یا نوزده روز بیشتر دستور ماندن در آنجا را

نداشتند و این روزهای اندک برای بررسی بن و پایۀ پاره ای چیز ها دربارۀ این کیش و بزرگان آن

افتادگی بس نبود.به ویژه که سه چهار روز را در عکا و روضۀ مبارکه برای دیدن خانه و آرامگاه بهاء

می گذراندند و یکی دو روز هم به دنبال کارهای خود می رفتند و چون آرمان هم، جز دیدن

عبدالبهاء و( آرامگاه و بوسیدن آستانۀ [بهاء] چیز دیگر نبود ، به همین اندازه دلخوش بودند و به

راستی هم جز این سزاوار نبود. زیرا بسیار ماندن و آشنا شدن با خوی و روش عبدالبهاء و)

نزدیکانش ، پیروان ساده دل را از آن پاکی و دلباختگی که داشتند برکنار می نمود و آنها را سست

پیمان می کرد و به همین روی بود که بهائیان حیفا و عکا، دلبستگی بهائیان دور افتادۀ او را

نداشتند و گروشی چندان نشان نمی دادند و او را راز دان نهانخانۀ دل خود نمی دانستند.

من شب و روز در این اندیشه بودم که چگونه می توانم چند ماهی در اینجا بمانم و چنانکه دلم می

خواهد از نزدیک ، بررسی در کارها کنم و بر آنچه نمی دانم آگاه شوم.

آنگاه به طور اتفاقی ، از طرف عبدالبهاء نامه ای برای دیگری نوشتم . عبدالبهاء وقتی نامه را

خواند خط من مورد پسندش افتاد.پیشتر نیز که در یکی دو نشست، صوت مرا شنیده و پسندیده

بود. در نتیجه از من خواست که در حیفا بمانم و منشی مخصوص او شوم..."

safa
پست: 68
تاریخ عضویت: پنج شنبه 2 فروردین 1386, 6:40 pm

پستتوسط safa » شنبه 8 اردیبهشت 1386, 8:14 am

مشاهده از نزدیک

صبحی از راز مهمی پرده برمی دارد: مشاهده خوی و روش عبدالبها و نزدیکانش از نزدیک،

پیروان ساده دل را از آن پاکی و دلباختگی که داشتند برکنار می نمودو آنها را سست پیمان

(عبارتی که تشکیلات برای افراد متزلزل در بهائیت به کار می برد) می کرد به همین خاطر

بود که به شهادت او بهائیان حیفا و عکا که از نزدیک با عبدالبهاو نزدیکانش در تماس

بودند،دلبستگی بهائیان دور افتاده را نداشتندو گروشی چندان نشان نمی دادند و او را

راز دان نهانخانه دل خود نمی دانستند.حتی امروز هم بهائیانی را که با برنامه ریزی قبلی

برای زیارت به اسرائیل می برندبیش از نه روز در آنجا نگه نمی دارند و اجازه تماس به

آنها نمی دهندتا با اعضای بیت العدل و تشکیلات بهایی در آنجا از نزدیک روبرو نشوند و

پرس و جو ننمایند تا بر اساس همین سخن صبحی ،سست پیمان نشوند!

او تاکید می کند که :

"بهائیان که به دیدار عبدالبهاء به حیفا می رفتند نه روز یا نوزده روز بیشتر دستور ماندن

در آنجا را نداشتند و این روزهای اندک برای بررسی بن و پایۀ پاره ای چیز ها دربارۀ این

کیش و بزرگان آن افتادگی بس نبود..."


آری مشاهده از نزدیک در فرصت کافی برای بررسی بن و پایه مطالب یک کیش و بزرگان

آن می تواند راهگشا باشد.چیزی که فرصت آن را در اسرائیل به زائران بهایی نداده و

نمی دهند...


فرصت استثنایی

صبحی که مترصد یافتن فرصتی برای مشاهده از نزدیک بود این فرصت استثنایی

نصیبش شد و جزو نزدیکترین افراد به عبدالبها شد بطوریکه در خانه و کوچه همراه و

همدم و همراز او گردید:

"...جز روزهای آدینه و جشن ها و ماتم ها، هر روز از بامداد تا نیمروز، نامه های روز

پیش را پاکنویس می کردم و در پاکت می گذاشتم و به نزدش می بردم.عبدالبهاء از

نویسندگی من بارها خشنودی نمود و در نامه های خود این نکته را گاه به گاه می

گفت... چون کارها همه سپرده به من شد و نامه ها و سپردگانی ها به نزد من می

آمد، مرا نخست از مسافرخانه ، به خانۀ یکی از خویشاوندان خود عنایت اله اصفهانی

، پسر خواهر زنش و پس از چندی به سرای منور خانم، دختر کوچک خود که آن روزها

به مصر رفته بود، جای داد و من تا روزی که در حیفا بودم در آن خانه ماندم...

عبدالبهاء رفته رفته با من خو گرفت و خشنود بود که بودن من مایۀ شادمانی اوست این

را به زبان آورد و به خط خود بر کاغذها نوشت و یکی از آن ها نامه ای است که به پدرم

نوشت و او را از این راز آگهی داد...

خلاصه کنم از آن پس در واقع تمام اوقات من با عبدالبهاء یا به هر حال در خدمت او می

گذشت . همین اندازه بدانید : از آن روزی که به حیفا رفتم و پس از چندی همدم و همراز

عبدالبهاء شدم تا روزی که ازآنجا بیرون آمدم گام به گام با او بودم. به دور و بر فلسطین

و شهر طبریا ( کانون یهود در آن روز) رفتیم و بر روی دریاچۀ " جلیل" کشتیرانی کردیم ...

در طبریا با عبدالبهاء مکرر به عکا و بهجی رفتم و اوقات خوشی گذراندم و همه اطوار

مختلفۀ او را در زندگانی دیدم.

safa
پست: 68
تاریخ عضویت: پنج شنبه 2 فروردین 1386, 6:40 pm

پستتوسط safa » شنبه 15 اردیبهشت 1386, 8:58 am

پوشاندن عقیده


بهائیان مدعی هستند که تقیه و پوشاندن عقیده نشان از تزلزل و سست پیمانی دارد و در

بهائیت جایز نیست وحرام می باشد اما گزارش صبحی از رفتار بها و عبدالبها در عکا ،خلاف این

مطلب رانشان می دهد و ثابت می کندکه رهبران بهایی و به تبع آنها سایرین از بهائیان ،عقیده

خودرا در عکا می پوشانده اند و خود را مسلمان سنی آن هم از نوع حنفی نشان می داده و

در نمازهای جمعه مسلمانان شرکت می کرده خود را در عداد مسلمانان جا می زده اند:


"در آنجا دریافتم که از روزی که بهاء و کسانش را به عکا کوچاندند، [ به ظاهر]

روش و آیین مسلمانی را مانند نماز و روزه نگه می دارند و خود را به مردم،

مسلمان می شناسانند و پیرو روش حنفی می نمایند و هر آدینه عبدالبهاء به

مسجد می رود و پشت سر پیشوای مسلمانان، مانند دیگران نماز می خواند. "


مشاهده فساد

صبحی که برای پژوهش به نزدیکترین پایگاه بهایی آمده بود هنوز کاملا از بهائیت نبریده

بود و چیزی که او را مکدر و اندوهگین می ساخت مشاهده فساد ی بود که در نزدیکان و

خویشاوندان رهبری بهائی مشاهده می کرد...اما به خاطر همان تعلیمات قبلی در مورد

آزمون ها ،سعی می کرد بر شک خود غلبه یابد و همه آنها را برای خود توجیه کند:


"در مدت اقامتم در جوار عبدالبهاء ، به واقعیاتی تلخ از فساد زندگی بهائیان،

ازجمله نزدیک ترین خویشاوندان و اعضای خانوادۀ عبدالبهاء پی بردم و یا بی

واسطه ، اینها را مشاهده کردم اما همه را برای خود توجیه می کردم... "


تجلیل دوباره از صبحی


اما عبدالبها به فراست مطلب را دریافته و متوجه شک و تردید صبحی شده تصمیم می

گیرد تا دیر نشده و صبحی از بهائیت بر نگشته او را از عکا دور کند و به بهانه تبلیغ به نقطه

ای دیگر بفرستد و به نوعی با تجلیل او را بنوازد که همه شک ها در او ذوب شود و

خلاصه نمک گیر شود و در رودر بایستی قرار گیرد و به خاطر حفظ این تجلیل ها و

موقعیت استثنائی که پیدا نموده دست از بهائیت نکشد... لذا او را فرا می خواند و به

بهانه تبلیغ در نقاط دیگر لوح بسیار مهمی به افتخار او صادر می کند و با الفاظ سرشار از تجلیل

بسیار، اهمیت او را نشان می دهد و خطاب به او می نویسد:

" هوالأبهی، جناب صبحی ، چون روز روشن باش و مانند چمن از رشحات

سحاب عنایت پر طراوت گرد.! در کمال شوق و شعف سفر نما و در نهایت

سرور و طرب بر دریا مرور نما و پیام آسمانی برسان و زبان به تبلیغ بگشا و به

نطق بلیغ بیان حجت و برهان کن ...و علیک البهاء الأبهی .عبدالبهاء: عباس. "


بازگشت به ایران و مرگ عبدالبها

"با این فرمان که مانندش را به کمتر کسی داده بود از حیفا سوار کشتی شده به

بیروت رفتیم. آنگاه پس از طی همان مسیری که از آن طریق به حیفا آمده بودیم

به ایران بازگشتیم. از آمدنم به تهران چیزی نگذشته بود که خبر فوت عبدالبهاء را

شنیدم..."


سر در گمی در جانشینی عبدالبها

به گزارش صبحی سر در گمی بزرگی در مورد جانشینی عبدالبها رخ داد.از یکسو خود

عبدالبها کسی را شایسته رهبری پس از خود تشخیص نمی داد و می خواست بیت

العدل را مامور این کار کند و از سوی دیگر طبق نصوص می بایست بعد از او محمد علی

برادرش (غصن اکبر ) جانشین او و رهبر بهائیت شود:

"اغلب بهائیان از این امر بسیار متأثر بودند و می گفتند دیگر چه کسی

مانند عبدالبهاء پیدا خواهد شد که تا این حد بر امور مسلط باشد و بتواند امر

بهائی را پیش ببرد؟ ضمن آنکه (( هیچ یک از بهائیان گمان نمی کردند که

عبدالبهاء پس از خود کسی را جانشین نماید . زیرا که او ، چند سال پیش از

مرگش، در روزهایی که عبدالحمید ، پادشاه عثمانی ، دربارۀ او بدگمان شده بود

و می خواست او را از عکا به خیزان براند، به بهائیان نوشت که پس از من کسی

را نرسد که پیروان را به خود بخواند و پایگاهی بخواهد هر چند (( ولایت ))

سرپرستی باشد. و به هیچ رو نمی تواند کسی نامی بر خود بنهد.

کارها به دست بیت العدل ، که بهاء از آن آگهی داده است خواهد افتاد و آن

چنین است که بهائیان از میان خود نه تن را به دستوری که داده است ، بر می

گزینند، تا بست و گشاد کارها را به دست گیرند و آنها هر جه بگویند راست و

درست و از سوی خداست.))

این در حالی بود که خود بهاء دو سال پیش از مرگش خواستنامه ای به نام "

کتاب عهدی" نوشت و به دست عبدالبهاء سپرد که هیچکس جز آن و او از آن

آگاه نبود. در آنجا گفت پس از من " غصن اعظم" ( عبدالبهاء) و پس از او " غصن

اکبر" ( محمد علی افندی) جانشین من است. از این رو به فرمان بهاء ، پس از

عبدالبهاء ، کارها باید به دست میرزا محمد علی سپرده شود.

اما ناگهان تلگرافی از حیفا رسید که در آن ، جانشینی" شوقی" – یکی از نوه

های دختری عبدالبهاء – به جای عبدالبهاء در آن اعلام شده بود..."

safa
پست: 68
تاریخ عضویت: پنج شنبه 2 فروردین 1386, 6:40 pm

پستتوسط safa » شنبه 22 اردیبهشت 1386, 9:18 am

چرا شوقی ؟!

تحلیل صبحی در مورد علت روی کار آمدن شوقی، پرده از روی مطالب زیادی در مورد جنگ پنهان

قدرت در داخل خانواده عبدالبها بر می دارد.عبدالبها فاقد پسر بود.وقتی نوه دختریش شوقی

از مهد علیا به دنیا آمد به جانشینی او رضایت داد اما وقتی شوقی بزرگ شد و فساد اخلاق او

بر عبدالبها آشکار گردید از این تصمیم پشیمان شدو راهکار دیگری را انتخاب نمود و در وصیت

نامه جدیدش ،موضوع جانشینی شوقی را حذف نمود لیکن نفوذ و فشار مهد علیا در مورد

جانشینی پسرش شوقی کارساز شد و توانست همه مخالفان و مدعیان خانگی را کنار بزند و

شوقی را با تمام نفص ها و نا توانی ها بر سر کار آورد:

"...متن تلگراف حاکی از آن بود که عبدالبهاء ، خود شوقی را به جانشینی

خویش انتخاب کرده است. حال آنکه واقعیت قضیه این بود که اول بار که عبدالبهاء شوقی را به

عنوان جانشین خود اعلام کرده بود به سالیان درازی پیش بر می گشت و زمانی بود که شوقی

تنها حدود سه سال داشت!

اما بعد از آنکه عبدالبهاء از شوقی قطع امید کرد وصیتنامه جدیدی نوشت که در آن، این مورد

حذف شده بود. با این همه ، با توطئه مهد علیا ، شوقی را به عنوان جانشین عبدالبهاء بر بهائیان

تحمیل کردند..."


شخصیت شوقی

اسراری که صبحی بر اثر تماس نزدیک با عبدالبها و خانواده اش در عکا داشت بسیار حساس بود

و کمتر بهایی دیگری را بر آن اسرار دسترسی بود. با فساد اخلاقی که صبحی از شوقی سراغ

داشت و از نزدیک شاهد آن بود اصلا احتمال جانشینی او را نمی داد لذا با شنیدن خبر

جانشینی شوقی کاملا شوکه شده به قول خودش پتکی سنگین بر همه باورهایش فرود آمد:

"...به هر حال، رسیدن این خبر ، حیرت اغلب بهائیان غیر عامی را برانگیخت. از

جملۀ این افراد من بودم که این خبر چون پتکی بر مغزم کوبیده شد. زیرا هر که نمی دانست، من

شوقی را خوب می شناختم و می دانستم که او چگونه آدمی است .

در میان نواده های عبدالبهاء ، در روزهای نخست [ورود به حیفا] ، من با شوقی آشنا شدم . و

او دارای سرشت و نهاد ویژه ای بود که نمی توانم درست برای شما بگویم . خوی مردی کم

داشت و پیوسته می خواست با مردان و جوانان نیرومند دوستی و آمیزش کند!

شبی با او دکتر ضیاء بغدادی ( فرزند یکی از بهائیان نامور، که در آمریکا کارش پزشکی بود و برای

دیدار عبدالبهاء به حیفا آمده بود) در عکا گردهم بودیم و شوخیهایی که معمولا جوانان می کنند

می کردیم. در میان گفتگو ، من برای کاری از اطاق بیرون رفتم وبازگشتم. در بازگشت دیدم که

دکتر ضیاء کار ناشایستی کرده... من برآشفتم و گفتم: دکتر! این چه کاری است که می کنی؟!

شوقی رو به من کرد و گفت: اگر تو هم مردی داری، به من نشان بده!!

مانند این سخنان و کارها ، چند بار از او شنیدم و دیدم و دریافتم که [شوقی] باید کمبودی داشته

باشد..."


آیا صبحی با این شناختی که از شوقی داشت می توانست بپذیرد چنین انسان فاسد و پر از

کمبودی رهبر دینی باشد که او پیرو آن است؟!!

safa
پست: 68
تاریخ عضویت: پنج شنبه 2 فروردین 1386, 6:40 pm

پستتوسط safa » جمعه 28 اردیبهشت 1386, 7:18 pm

تردیدها مقدمه آگاهی

با جانشینی شوقی تردید ها در وجود صبحی نسبت به امر بهایی ، نهادینه می شود .دیگر

به آداب بهایی مقید نیست و با آنکه دارای موقعیت بسیار ویژه ای در میان بهائیان است اما

آزادگی او نمی گذارد که حقیقت بخاطر مقام ،ذبح شود...

"بگذریم. ... به هر حال شوقی جانشین عبدالبهاء و رهبر بهائیان شد.بعد از این ، شوقی از

لندن با یکی از خانمهای انگلیسی که نامش لیدی بلام فیلد و دارای پایگاهی [در میان بهائیان

بود] به حیفا آمد.

این زن، پاینام (( ستاره خانم)) در میان بهائیان داشت، و اولین نامه را که شوقی به بهائیان

نوشت دستینۀ (امضای)او نیز در پایین آن بود و در آن روز با شوقی همدستی می کرد و

دربارۀ او سخنها گفته اند که ما از آن می گذریم.))

با همۀ اینها ، من رابطۀ خود را با حیفا قطع نکردم و(( پس از بازگشت شوقی به حیفا، من

یکی دو نامه به او نوشتم و پاسخ گرفتم .ورقۀ علیا هم نامۀ بلندی برایم نوشت.

باری، چون ماندنم در تهران دشوار بود آهنگ آذربایجان کردم.))

در این سفر از شهرهای قزوین، همدان، تبریز، خلخال و بعضی روستاها و بخش های این

نواحی عبور کردم و در هر جا به تناسب، مدتی می ماندم. در تمام طول سفر، از محبت و

استقبال بهائیان برخوردار بودم. زیرا همچنان از نظر آنان ، از بلند مرتبگان این آیین بودم. چون

در گذشته ای دور نه چندان دور (( منشی آثار و محرم اسرار عبدالبهاء و در نظر اهل بهاء ، در

صف اول مقربین درگاه کبریا، کاتب وحی و واسطۀ فیض فیما بین ((حق )) و خلق بودم.))

حوادثی که رخ داده بود و فرصتی که در این سفر برای من پیش آمد باعث شد که عمیق تر به

جریان امور فکر کنم . در نتیجه (( در سال 1305 شمسی که از آذربایجان به تهران برگشتم ،

به واسطۀ انقلابات و تغییراتی که از دیرباز در عقاید و افکار روحانی برایم دست داده بود و

گاهی سخنانی از من سر می زد که با ذوق عوام اهل بهاء سازش نمی نمود)) .


طرد و پی آمدهای آن

نظام اطلاعاتی و تشکیلات جاسوسی سرانجام گزارش تغییرات روحی این کاتب مقرب

عبدالبها را به شوقی می دهد و شوقی که حالا رهبر بهائیت شده است بهترین فرصت را

بدست می آورد تا او را که از اسرار بسیاری مطلع است طرد نموده خطرش را از سر راه

رهبری بر دارد:

"عده ای شروع به نامه نگاری برای شوقی و دادن گزارشهای مغرضانه دربارۀ کارها و سخنان

من کردند.البته، در واقع، من از قزوین که به تهران آمدم (( حالم دگرگون بود. آن جوش و

خروش سابق و شوق و شور پیشین را نداشتم. قدری معتدل شده بودم. لوح احمد را نمی

خواندم و گرد نماز نمی گردیدم و در محافل احبا، جز به حکم اجبار نمی رفتم و مگر به ضرورت

سخن نمی گفتم.))

حال چند سالی از درگذشت عبدالبهاء گذشته و شوقی لگام کارها را به دست گرفته بود. ((

تا آنکه نوروز 1307 در رسید. این هنگام ، شخصی از طرف محفل روحانی (مجمع بهائیان)

ورقه ای ترتیب داده ، در چاپخانه ای که برای طبع این قبیل اوراق و سایر مسائل سری بهائی

، نهانی در محلی مرتب نموده اند به عنوان ((متحد المال)) ، چاپ ، و به فوریت در میان بهائیان

پخش کرد)) (( و در آن مرا بی دین خواند و با بی شرمی و بی آزرمی دروغها به من بست و

گفت : گذشته از اینکه از آلودگی به هر رسوایی و بدنامی پروا ندارد با دشمنان کیش بهائی

مانند آواره و نیکو رفت و آمد دارد . از اینرو او را به خود راه ندهید و برانید و هر جا دیدید رو

برگردانید.هنوز این برگ به دست همه نرسیده بود که پدر بیمار مرا شبی به زور به محفل

روحانی خواستند و بردند و گفتند باید او را از خانۀ خود بیرون کنی.))

(( در این هیاهو و گفتگو بودیم که نوروز در رسید.)) (( پس از چند روز دوتن به خانۀ ما آمدند و

پدرم را ترساندند و به او گفتند باید فرزندت صبحی را که در خانه پنهان است بیرون کنی وگرنه

گرفتار خشم و خروش شوقی و پیروان او خواهی شد و زندگی بر تو تنگ خواهد گشت.))

بیچاره پدر، نه می توانست که دل از من بکند و مرا از خود براند و نه یارای آن را داشت که

پگوش به سخن آنها ندهد. نمی دانست چه کند.

روزی سر سفره نشسته بودیم. گفت: فضل الله ( مرا همیشه به این نام می خواند ) یا باید

هر چه من می گویم بی چون و چرا گوش کنی یا از نزد من بروی.من بی درنگ برخاستم و

بیرون آمدم.

نمی دانید به او چه گذشت ! از سویی اندوهگین شد و با چشم اشکبار به من نگاه کرد و از

سوی دیگر گفت: [( در اصل ، جا افتادگی دارد)] از دست اینها آسوده شوم.... ولی ...

از خانه بیرون آمدم.کجا بروم؟، به که پناه برم؟، نمی دانم!

که مرا راه خواهد داد و به دیدۀ دوستی خواهد نگریست ؟ هیچکس. مسلمانان مرا بهائی بد

کیش و بی دین می خوانند و بهائیان مرا پیمان شکن و شایستۀ کشتن می دانند. جز این دو

دسته کسی مرا نمی شناسد)).

در خیابانها به راه افتادم تا هوا تاریک شد .راه بردار به جایی نبودم. آنروزها ماه روزه بود و هوا

هم سرد. چندین شب ، چون آسایشگاهی نداشتم، تا بامداد در کوی ها و برزن ها می

گشتم....خوب به یادم هست که یک شب، هم گرسنه و ناتوان بودم و هم خواب بر من چیره

شده بود و در رنج بودم [که] در کوچۀ سبزی کار تخت زمرد دیدم در خانه ای باز شد و زنی

سفره[ای] را در توی جوی میان کوچه تکان داد. شادمان شدم . گفتم: این نشانۀ آن است که

شب به پایان می رسد و نزدیک است که توپ را در کنند و من از رنج چرت زدن آسوده شوم، و

دیگر آنکه نزدیک می روم تا خرده نانی به دست بیاورم. نزدیک رفتم. دیدم جز پنج پوست تخم

مرغ و نیمی از پیاز گندیده چیزی در جوی نیست.به کناری آمدم ، که توپ در رفت. گفتم: باز

جای سپاسگذاری است که شب به پایان رسید و خواب از سر من می پرد.

دو ماه روزگار من بدین گونه گذشت،...

... اگر بخواهم مو به مو برای شما بگویم این گروهی که برای فریب مردمان و ساده دلان

نیرنگها می زنند و سخنهای ساختگی می گویند چگونه با من رفتار کردند ، سرگردان خواهید

شد و شاید باور نکنید. نمی خواهم گزارش خود را چنانکه در (( کتاب صبحی)) در این باره

نوشته ام دراز و گسترده بنویسم، ولی نمی توانم هم [طوری از سر آن] بگذرم، که شما

ندانید این گروه با من چه کردند:

نه جایی داشتم که در آن آسایش کنم نه نانی که شکم گرسنه را سیر کنم نه جامه ای که از

سرما و گرما خود را نگاه ذارم و نه کنجی که اینها را نبینم و زخم زبانشان را نشنوم. با همۀ

اینها، نیرویی در من بود که شکست نخوردم و خود را نفله نکردم...."

safa
پست: 68
تاریخ عضویت: پنج شنبه 2 فروردین 1386, 6:40 pm

پستتوسط safa » پنج شنبه 3 خرداد 1386, 10:09 pm

تشرف به آستان صبح

رنج ها و تلاطم های درون صبحی (از بطلان راهی که عمری رفته بود) کم بود که رنج

جفا های عظیم بهائیان (یا به قول او هبائیان ) نیز بر آن افزوده شد. طرد و پی آمدهای

آن از سوی مدعیان وحدت عالم انسانی(!) شامل زخم زبان ها،بد گوئی ها،شماتت

ها،فتنه گری ها برای تحمیل فقر و بیکاری و بی آبروئی بر او مثل آوار هر روز بر سر

او فرود می آمداما او خود را دلداری می دادو دست تضرع به آستان ربوبی درافکندو

پاسخی شیرین دریافت کرد:

"... سرانجام گفتم: ما به گمان خود، نخواستیم دروغگو و دورو باشیم ؛ به زبان

چیزی بگوییم که در دل جز آن باشد. خواستیم جوانان بیچاره که شیفتۀ سخنان

پوچ می شوند و به نام دوستی ، صد گونه دشمنی به بار می آورند و نادانی را

دانش می دانند ، از راستی گریزانند و به دنبال مردی که او را ندیده و نسنجیده

اند افتاده [اند] ، گمراه نشوند و در چاه نیفتند . خدایا [،حال] در این گیر و دار و

رنج و سختی ، دوست و نگهدار من کیست؟ چگونه می توانم با این گرفتاریها که

دارم، مردم را به روشنی دانش و بینش بخوانم و از تاریکی نادانی و کانایی

برهانم؟ از تو پاسخ می خواهم!

چون اندیشۀ من و گفتگویم با خدا به اینجا رسید ، به سر پیچ کوچه رسیدم .

مردی [که] آنجا نشسته و به بانگ بلند قرآن می خواند ، این آیه را به گوشم

رساند: الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور. ( خداست دوست

کسانی که به او گرویدند .از تاریکی آنها را بیرون می آورد و به روشنی می

رساند.)

نمی دانید چه شادی ای از این پاسخ خدا به من دست داد! در میان کوچه

برجستم و پای کوبیدم و دست افشاندم و گفتم :سپاس تو را ، که آرام دل و

آسایش جان به من دادی! دیگر اندوهی ندارم.چه ، می دانم پشت و پناه من در

زندگی تویی...از اینگونه برخوردها بسیار برای من پیش آمد ؛ که اکنون جای گفتنش

نیست..."و بدینگونه صبحی به آغوش اسلام در آمده ، آماده پذیرش رنج هایی از این

سخت تر می شود...

جفاهای اصحاب وحدت عالم انسانی!

"...سخن به درازا کشید می خواستم در این باره بیشتر سخن پردازی کنم و

ستمها و رنجها و آزارها [یی را] که از گروه هبائیان دیدم برایتان بنویسم تا اینها را

خوب بشناسید و بدانید اینها که در آشکار دم از مهر و دوستی مردم و یگانگی

جهانیان می زنند و به زبان می خواهند دشمنی و بد خواهی و کینه توزی را از

میان بردارند ، در نهان از هر دشمنی برای مردمان سرسخت ترند و در دل آرزویی

ندارند جز کینه توزی و پدید آوردن خشم و آشوب میان کسان. نه تنها پدر مهربان

مرا وادار کردند تا فرزندی را که از او جز بندگی و راستی و درستی چیزی ندیده

بود از خود براند و از خانه بیرون کند، بلکه گام فراتر نهادند و در کمین نشستند

که اگر بتوانند مرا از میان بردارند. در این کار [نیز]آزمایشها دارند:بسیاری[بودند]

که پس از گروش به این دین و فداکاریها در این راه، چون دریافتند که راه نادرست

رفته[ اند] و ازنیمه راه برگشتند، به دست ستم اینها نابود شدند.))

((از این گونه کارها بسیار کرده اند...

اگر بخواهم گزارش بسیاری از مردم را که به دست آنها نابود شدند بگویم، به

دفتری جداگانه نیاز می افتد ...با این همه [هبائیان] خامش ننشستند و پی در پی به

این در و آن در نوشتند که صبحی راندۀ هر در است و کسی به او نمی نگرد... از سوی

دیگر، چند تن را گماشتند تا ببینند با من چه کسی دمساز است و رفت و آمد دارد تا او

را باز دارند ، و اگر از پیروان شوقی است از خود برانند. بیچاره بهائیها همه نگران بودند

که مبادا در گفتگو و آمیزش با من، گیر بیفتند. هر گاه در کوچه و بازار با یکی از این گروه

برخورد می کردم ، دشنام و ناسزا می شنیدم و از روی خشم به من نگاه می کردند و

روی خود را بر می گرداندند.چند بارهم در خیابان چنان به من تنه زدند که به زمین

افتادم.در همان روزگار من چند روزی بیمار شدم . پدرم آگهی یافت . آرام نداشت و از

ترس هم نمی توانست به سراغ من بیاید واز من بپرسد. به ناچار ساعت نه و

ده شب، با هشیاری و پس و پیش نگریستن به در خانۀ ستوده می آمد و با

چشم تر از او می پرسید که صبحی چگونه است ؟ بهبودی سافته یا هنوز

ناخوش است ؟...

( فرزندان من؛این گروهند که می خواهند مردم جهان را با هم یکی کنند و

دشمنی و بیگانگی را از میان بردارند!!!)

نمدانید من وقتی که از ستوده این را شنیدم چگونه بیحال شدم! باز می گویم

نمی خواهم مو به مو از ستم و آزاری که از این گروه به من رسید برایتان بگویم؛

زیرا دلتنگ می شوید و بر اینها نفرین می کنید و دشمنی آنها را در دل می

گیرید .

باری؛ خداوند مرا در برابر نابکاری و بد اندیشی آنها نگاهداری کرد تا امروز بتوانم

فرزندان خود را به راستی و درستی بخوانم و بر و بهرۀ آزمایش خود را بگویم، که

فریب نا کسان را نخورند...

هر جا که من دنبال کاری می رفتم تا نانی به دست آرم و بخورم، می رفتند و

می گفتند : این آدم شایسته نیست. مردی نادرست و رسواست.

... هر جا از من بدگویی می کردند و چنان دوز و کلک چیده بودند که در گوشۀ

گمنامی بخزم و اگرآسیبی به من رسانند کسی در نیابد.[اما]هر چه در این راه

بیشتر کوشیدند به جایی نرسیدند و از بخشش خدای بزرگ ، تیرشان به سنگ

خورد، و[سرانجام چنین شد که] مرد گمنامی زبانزد همه گشت..."

جاودانگی در پناه حقیقت

آری ،صبحی با یک عزم الهی علیرغم همه سختی ها حقیقت را در آغوش می گیرد و

همه عواقب چنین تصمیم بزرگی را با شجاعت پذیرا می شود... پس از چندی به رادیو

سراسری می رود و با هنرمندی و داستان پردازی ،هدایت جوانان وطن را مشتاقانه

به عهده می گیرد و تا جان در بدن داشت با این عشق یعنی عشق به هدایت و

بالندگی جوانان لحظه های زندگی را به جاودانگی معنویت الهی در پرتو آئین محمدی

پیوند می زند تا آنکه پس از سالیانی متمادی خدمت به وطن و تلاش در راه اعتلای

جوانان و خدمات فرهنگی و علمی وهنری روج بزرگش بسوی خالق مهربان پر کشید..

.ودر ساعت چهار و ده دقیقۀ صبح روز پنجشنبه هفدهم آبان1341در

بیمارستان در گذشت و آخرین سخن او قبل از خاموشی این بود: خدا همۀ شما

را به سلامت دارد.))

در مجموع صبحی نزدیک به بیست و دو سال در رادیو به قصه گویی مشغول بود.

اما پس از مرگ او نیز ( به گفتۀ یکی از مسئولان آرشیو نوار رادیو) حدود ده سال

نوارهای قصۀ او، مجدداً از رادیو پخش می شد...

خدایش رحمت کنادکه با آگاهی و جسارت وصف نشدنی یک الگوی حقیقت جویی را فرا راه همه حق دوستان بویژه جوانان بهایی نهاد تا به شعارها و ظواهر دل نبندندو با پژوهش بطلان تاریکی را فریاد کنند...

Sardabir
فعّال
پست: 458
تاریخ عضویت: یک شنبه 18 تیر 1385, 11:31 am

پستتوسط Sardabir » جمعه 11 خرداد 1386, 10:13 pm

این مقاله در دو بخش ،تنظیم و به قسمت مقالات افزوده شد.از صفا برای این مقاله متشکریم.منتظر ادامه این بحث در مورد افراد دیگر توسط او هستیم.

Sardabir
فعّال
پست: 458
تاریخ عضویت: یک شنبه 18 تیر 1385, 11:31 am

پستتوسط Sardabir » جمعه 11 خرداد 1386, 10:15 pm

این مقاله در دو بخش ،تنظیم و به قسمت مقالات افزوده شد.از صفا برای این مقاله متشکریم.منتظر ادامه این بحث در مورد افراد دیگر توسط او هستیم.

safa
پست: 68
تاریخ عضویت: پنج شنبه 2 فروردین 1386, 6:40 pm

پستتوسط safa » سه شنبه 15 خرداد 1386, 2:46 pm

جناب سردبیر
بنده هم از شما متشکرم که این مقاله را قابل دانستید و در سلک مقالات سایت قرار دادید.فرمایش شما را هم اطاعت کرده و این موضوع را دنبال خواهم نمود انشاءالله.

safa
پست: 68
تاریخ عضویت: پنج شنبه 2 فروردین 1386, 6:40 pm

پستتوسط safa » پنج شنبه 31 خرداد 1386, 11:39 am

با عرض سلام و ادب به کاربران عزیز

از غیبت پانزده روزه بدلیل اشتغالات معمول عذر می خواهم.
مطابق قولی که به سردبیر دادم زندگی یکی دیگر از مبلغان مشهور بهایی را به محضر دوستان تقدیم می کنم.باشد که موثر افتد.

شرایط و زمینه

من در سال 1300 در یک خانواده کشاورز متولد شدم.آن موقع ،دوران تاخت و تاز همه جانبه فئودال ها در کشور بود و بیشتر پراکندگی در زندگی من از دست آنها بود...
ما کشاورز بودیم و اربابان زمین خوار،هرچه درمدت سال زحمت می کشیدیم به یغما میبردند و ما دست خالی به خانه بر می گشتیم.عده ای هم به نام دین با سخنان پوچ کار آنها را توجیه می کردند و مردم را از دین دور می نمودند..از بس به ما ستم می کردند ما مجبور بودیم در غار زندگی کنیم.
در چهار فرسخی شرقی بروجرد دهی بود به نام فخرآباد که غارهایی در زیر زمین داشت و مردم از فرط فقر در آنها زندگی می کردند(آن ده شاید الان خراب شده باشد) .
خود من درآنجا ودر این شرایط بدنیا آمدم و طعم فقر را چشیدم.پدرم در آخرعمر بخاطر فقرو فلاکت هلاک شد.نامش ملاحسینقلی بود ولی از ملائی خود استفاده نمی کرد.دسترنج همه را فئودال ها و زمینخواران به غارت می بردند...اگر زارعین سرکشی می کردند چندتا امنیه می فرستادندوهمه را وسط زمستان از ده بیرون می کردند و آنها در بیابان سرگردان می شدند...
در این شرایط سخت مردم دنبال یک راه نجاتی می گشتند.دنبال یک منجی می گشتند که آنها را از دست سلاطین قاجار و ملایان درباری و اربابان زمینخوار نجات دهد...

safa
پست: 68
تاریخ عضویت: پنج شنبه 2 فروردین 1386, 6:40 pm

پستتوسط safa » شنبه 16 تیر 1386, 12:51 pm

من در سن چهار سالگی پایم شکست و از بی دکتری و بی درمانی فلج شد.مادرم از غصه من از دنیا رفت.برادرم هم توسط نامادری در تنور سوخت و همه این رنج ها ی روحی و جسمی تحولی در روح من پدید آورد.ازسوی دیگرعشایر هم مردم را غارت می کردند و بلایا از شش جهت به ما رو آورده بود...مرابه مکتبی در ده مجاور فرستادند و آنجاخواندن و نوشتن و قرآن آموختم.در آن زمان تازه آیه الله بروجردی هم از نجف برگشته بودند و من مدتی از محضر ایشان کسب فیض کردم.
وقتی به ده بر گشتم دیدم همه زراعت ازبین رفته و ملای آنجا میرزا هدایت الله که ملای ده دوازده روستای اطراف بودهم فوت کرده است.مردم وقتی مرا دیدند گفتند چون تو درس خوانده ای و از ما هستی بیا و ملای ما باش.من یک روضه خوان ساده و بی سر وصدا برای آنهابودم و آنها هم در اوج فقر بودند.و حتی سر خرمن هم که می خواستند چیزی به من بدهند ،چیزی برایشان باقی نمی ماند که بدهند و ما همیشه در ذلت و فقر زندگی می کردیم و خان ها و فئودال ها مشغول دوشیدن مردم بودند.من چون خودم کشاورز بودم به یاری کشاورزان می پرداختم لذا اربابان به دشمنی من برخاستند و عده ای را برانگیختند که این مخالف دولت و دین است چون طرفداری از کشاورزان می کند.آن موقع تازه سروصدای کمونیست بلند شده بود و مراهم طرفدار آنها معرفی کردند در حالیکه اصلا از کمونیست و توده بی خبر بودم.شب خانه مارا سنگ باران کردند و مجبور شدیم با زن و بچه فرار کرده به بروجرد برویم و آنجا در گرسنگی و بیچارگی بسر بریم.
در این دشواری ها تنها چشم امید ما به مولابود...

amir
پست: 3
تاریخ عضویت: سه شنبه 4 دی 1386, 12:12 am
محل اقامت: تهران

پستتوسط amir » سه شنبه 4 دی 1386, 12:59 am

دوست عزیز چرا ادامه ندادی؟

safa
پست: 68
تاریخ عضویت: پنج شنبه 2 فروردین 1386, 6:40 pm

پستتوسط safa » دو شنبه 15 بهمن 1386, 6:47 pm

با عرض پوزش بدلیل تاخیر در ادامه زندگی نامه مبلغ بهائی ،ادامه آن را از زبان خود او بخوانید:


در این دشواری ها تنها چشم امید ما به مولابود، هیچ وقت مولا را فراموش نکردم، هرگز صاحب الزمان را، ولی امر را، ولی عصر را فراموش نکردم. و هرگز نمازم قضا نشده، اگر هم قضا شده قضایش را به جا آوردم، من در نماز و روزه و دین و ایمان ثابت و محکم بودم، و چند تا ردّیه هم از بهاییت، مثل کشف الحیل و کتابهای دیگر که در ردّ این ها نوشته بودند، خوانده بودم. بطلان این فرقه بر من ظاهر بود. می دانستم که این ها یک فرقه ی ضالّه ی مضلّه ی بی سر و پایی هستند. ولی چه کنم که فقر و فاقه و این آخوندها مثل سیّد عباس علوی و ملا عبد الحمید اشراق خاوری و اسد الله فاضل مازندرانی و صدر الصدور اصفهانی که این ها به او این لقب را دادند، این ها همه از فقر به بهایی گری روی آوردند. هیچ کدام از روی ایمان نبوده، همه از بیچارگی و درماندگی و فقر گول این ها را خوردند و اکثر آن علمای اوّلیّه ی بهایی گری هم که شیخی و از پیروان شیخ احمد احسائی و سیّد کاظم رشتی بودند.
بالاخره من یک شب گرسنه و بیچاره در خانه نشسته بودم. این ها در کمین بودند. عدّه ای به بروجرد مهاجرت کرده بودند. محمود مطلق یهودی زاده که خودش را بهایی قلمداد می کرد و نام دیگری هم داشت، مثلاً الیاس بود. پدرش نام پسرانش را "محمود" و "احمد" و "ابوالقاسم" و "محمد" گذاشته بود، برای فریب مردم. یک شب نصف شب یکی در زد. رفتم و در را باز کردم و دیدم یک نفر نقابدار یک پاکت گذاشت دست من و فرار کرد. هر چه گفتم تو کیستی، جواب نداد. آمدم تو و آن را باز کردم و دیدم در آن تقریباً 700 تومان به پول آن وقت پول گذاشته اند و نوشته اند:"ما چون دیدیم که مسلمین در حقّ تو ستم کردند، اذیّتت کردند و غارتت کردند، سنگ بارانت کردند، آمدیم و به تو کمک و یاری دادیم. ما دست غیبی هستیم." و ننوشته بود که ما که هستیم.
این رفت و من گفتم این ها عجب مردمان خوبی هستند؟ این ها کیند که من نمی شناسمشان؟ این ها فرشتگان آسمانی هستند. ملکوت سماوات هستند.
این گذشت تا بعد از یک ماه باز آمد در زد و پولی داد و رفت. من نمی دانستم که این محمود مطلق یهودی زاده است. مرتبه ی سوم دلش می خواست که من بشناسمش. من دست بردم و نقابش را پایین کشیدم. دیدم محمود است و من او را می شناسم، چون در آن جا کار می کرد. این ها هر جا می روند یک کاری پیشه می کنند. من گفتم آقا محمود شما هستی؟ گفت: بله من بودم. ما بهایی هستیم و به داد درماندگان می رسیم. کار ندارم که تو قبول کنی امر ما را یا نکنی، ولی سزاوار بود که ما به تو برسیم. بالاخره این ها در بین مردم شایع کردند که من از آن ها هستم، در حالی که من ذرّه ای به بهایی گری اعتقاد نداشتم. من پیرو علی و پیرو مولا بودم. بالاخره سر و صدا را بلند کردند. بعد یک روز به من گفت که تو از بروجرد فرار کن، اینجا می کشنت. گفتم:"کی می خواهد مرا بکشد؟" گفت:"آقا نورالدین" که یک سید پلید نابه کار لوتی بود که الان هم مریض است، و به مرض دیوانگی مبتلا شده، آن را برانگیخته اند و به او پول دادند که مرا اذیت کند. عمامه ی مرا او برداشت و مرا مجبور به فرار کرد. من زن و بچه را گذاشتم در بروجرد و به من یک آدرس دادند و گفتند برو کنار آن بیمارستان هزار تخت خوابی و احمد مطلق برادر محمود آنجاست. این ها از آن جا نوشته بودند یا تلگراف کرده بودند که هم چنین کسی می آید و آدم ساده ای است ولی عمامه بر سرش دارد. و به من هم گفتند عمامه ات را بگذار. من آمدم و همین جور از روی فقر و فاقه با لباسی پاره و یک جفت گیوه آمدم تهران و رفتم در خانه ی احمد مطلق و دیدم که انگار آن ها منتظر بودند و یک مرتبه در باز شد و به اندازه ی ده تا زن و دختر زیبا مرا بغل کردند و می بوسیدند پای مرا و می گفتند ابراهیم خلیل آمده، موسای کلیم آمده، جبرئیل روح الامین آمده. من می گفتم الهی این ها چیند؟ هیچ کس در آنجا به من اعتنا نمی کرد ، حتی پیرزن ها از من گریزان بودند. این دخترهای زیبا همه با مینی ژوپ، مرا بغل می کنند و می بوسند، حقیقت که خوشم می آمد، ولی من هرگز و هیچ وقت اهل فسق و فجور نبودم. آخوند های دیگر که می آمدند، کاری می کردند که شیطان شرمش می آمد. زن ها و دخترهای این ها را ... ولی الحمدلله رب العالمین هیچ کار خلافی از من سر نزد.
ما را بردند و شستشو کردند و حمام بردند و با مشک و گلاب شستند و الله ابهی می کردند و این تکبیرشان بود. به من خیلی احترام گذاشتند. پای مرا می بوسیدند و می گفتند دست بوسی در مسلک ما حرام است و پای ما را می بوسیدند.

بعد یک هفته دو دست لباس عالی برای من درست کردند. یک دست لباس آخوندی و یک دست کت و شلوار. یک دفعه بزرگان بهایی جمع شدند مثل احمد یزدانی، عباس علوی، عبدالحمید اشراق خاوری، و دیگر بزرگان، عبدالکریم ایادی که دکتر شاه بود، پای مرا می بوسیدند. عبدالکریم ایادی ملعون که به خدا هم اعتقاد نداشت، گفت پایش را بشورید و هر کدام استکانی از آب پای من خوردند و می گفتند این تبرک است و در راه عقل زحمت کشیدند. قرعه انداختند که من مهمان که باشم. من چهل روز مهمان آن ها بودم. بعد آمدند برای من کلاس تشکیل دادند و دختران و زنان کلاس می گذاشتند، من جوان بودم ولی من هیچ نظری به دختران و زنان آنها نداشتم. همین جور بی ناموس ها با مینی ژوپ جلوی من می نشستند و فلانشان را نشان می دادند. چه بگویم از بی ناموسی این ها.
ای کسانی که سخنان مرا می شنوید. از این طایفه فرار کنید مثل گوسفند از گرگ. این ها دروغ گو هستند، شیاد هستند، نابکارند. و دین حق همان دین اسلام و راه علی بن ابی طالب است.
یک مدّتی کلاس ایقان برای من تشکیل دادند. بعد از مدّتی گفتند که معمم شو و ما تو را ببریم در شهر ها بگردانیم و به من می گفتند نائب آقای بروجردی و جانشین آیة الله بروجردی، با وجود این که من یک روضه خوان ساده بودم...


بازگشت به “عملکردها”

چه کسی حاضر است؟

کاربران حاضر در این انجمن: کاربر جدیدی وجود ندارد. و 1 مهمان