فرجام مسیح (ع)

Sardabir
فعّال
پست: 458
تاریخ عضویت: یک شنبه 18 تیر 1385, 11:31 am

فرجام مسیح (ع)

پستتوسط Sardabir » شنبه 19 بهمن 1387, 8:04 pm

دوست پژوهشگر شهاب خواسته است تاپیکی گشوده شود به نام "فرجام مسیح علیه السلام" تا مطالبی را در موضوع تناقضات ارائه نمایند.
این مجال در اختیار ایشان و دوستانی که احتمالا پس از شهاب به بحث می پیوندند قرار گرفت.

shahab
پست: 97
تاریخ عضویت: جمعه 10 اسفند 1386, 1:20 pm

مقدمه

پستتوسط shahab » یک شنبه 20 بهمن 1387, 8:22 am

ضمن تشكر از سردبير گرامي.
جهت آغاز گفتگو،‌ ابتدا به صورت اجمالي سه مقدمه اي را كه در تاپيك "شيطان از نگاه عبدالبهاء" بر اساس آنها پايه سخن را استوار كرديم يادآوري ميكنم،‌چرا كه در اين گفتگو نيز اساس همان اساس است.

1- شارع اديان الاهي يكتاست.
2- اديان الاهي مصدق يكديگرند.
3- اديان الاهي با يكديگر تناقض ندارند.


برخي از ادله اين سه گزاره را پيشتر ارائه كرديم كه نيازي به نقل مجددشان نيست. اما بد نيست به عنوان شاهد صدق كلام، اين جملات را از جناب شوقي افندي يادآوري كنم كه :
"تعاليم اين ظهور به قدر رأس شعره‌ای از حقايق مودوعه در شرايع قبل انحراف نداشته و عظمت اين ظهور به قدر خردلی از نفوذ و روح ايمانی که آن اديان بوجود آورده‌اند نميکاهد"
دور بهايي ص 32


آنچه كه ما از خداي حكيم – كه آيين اسلام و بهايي او را معرفي ميكنند- ميشناسيم اين است كه اگر او به راستي هر دو دين را فروفرستاده است نبايد در كلمات خود تناقض نداشته باشد. گمان ميكنم هر انساني كه به خداي يكتاي حكيم معتقد است- فارغ از دينش- اين مفهوم را باور داشته باشد.

به حول و قوه ي الاهي در بخش آينده به طرح بحث خواهم پرداخت. اگر عزيزان در مقدمه هاي گفته شده نكته اي را لازم ميدانند مطرح شود ذكر بفرمايند...

shahab
پست: 97
تاریخ عضویت: جمعه 10 اسفند 1386, 1:20 pm

پاسخ: مقدمه

پستتوسط shahab » یک شنبه 20 بهمن 1387, 9:45 pm

بخش اول
فرجام مسيح، گزارش خداوند متعال:


خداوند متعال در گزارشي كه از فرجام حضرت مسيح عليه السلام مي دهد مي فرمايد:

فَبِما نَقْضِهِمْ ميثاقَهُمْ وَ كُفْرِهِمْ بِآياتِ اللَّهِ وَ قَتْلِهِمُ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَ قَوْلِهِمْ قُلُوبُنا غُلْفٌ بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَيْها بِكُفْرِهِمْ فَلا يُؤْمِنُونَ إِلاَّ قَليلاً * وَ بِكُفْرِهِمْ وَ قَوْلِهِمْ عَلى‏ مَرْيَمَ بُهْتاناً عَظيماً *

وَ قَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسيحَ عيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللَّهِ وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ وَ إِنَّ الَّذينَ اخْتَلَفُوا فيهِ لَفي‏ شَكٍّ مِنْهُ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلاَّ اتِّباعَ الظَّنِّ وَ ما قَتَلُوهُ يَقيناً * بَلْ رَفَعَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ وَ كانَ اللَّهُ عَزيزاً حَكيماً *

(سوره مباركه نساء آيات 155 تا 158)

پس به سزاى پيمان‏شكنى‏شان، و انكارشان نسبت به آيات خدا، و كشتار ناحقّ آنان از انبيا، و گفتارشان كه: «دلهاى ما در غلاف است» [لعنتشان كرديم‏] بلكه خدا به خاطر كفرشان بر دلهايشان مُهر زده و در نتيجه جز شمارى اندك از ايشان ايمان نمى‏آورند.* و نيز به سزاى كفرشان و آن تهمت بزرگى كه به مريم زدند * و گفته ايشان كه: «ما مسيح، عيسى بن مريم، پيامبر خدا را كشتيم»، و حال آنكه آنان او را نكشتند و مصلوبش نكردند، ليكن امر بر آنان مشتبه شد و كسانى كه در باره او اختلاف كردند، قطعاً در مورد آن دچار شكّ شده‏اند و هيچ علمى بدان ندارند، جز آنكه از گمان پيروى مى‏كنند، و يقيناً او را نكشتند * بلكه خدا او را به سوى خود بالا بُرد، و خدا توانا و حكيم است*



خداوند متعال در اين آيات مباركه - كه صحت انتساب كلام به او، مورد پذيرش بهاييان و مسلمانان است - به روشني از عدم به قتل رسيدن يا به صليب كشيده شدن حضرت مسيح (ع) ياد ميكند... اشاره ميكند كساني كه چنين پنداشته‌اند امر برايشان مشتبه شده است و جز از گمان پيروي نميكنند. خداي متعال در عين حال گفتار يهودياني را كه معتقد بودند مسيح را به صليب كشيده اند- در كنار كفر و پيمان‌شكني‌ و ساير مظالمشان-‌ مايه‌ي شقاوت آنان مي‌داند.
در انتهاي آيات نيز تاكيد ميكند كه قطعا حضرت مسيح كشته نشده اند و خدا او را عروج داده است.

اين گزارشي است كه همگان معتقديم خدايي حكيم از ادعاي به صليب كشيده شدن حضرت مسيح داده است...

shahab
پست: 97
تاریخ عضویت: جمعه 10 اسفند 1386, 1:20 pm

بخش 2

پستتوسط shahab » دو شنبه 21 بهمن 1387, 9:47 pm

بخش دوم-
فرجام مسيح عليه السلام در مصادر بهايي


بر خلاف آنچه خداوند در قرآن گزارش ميدهد،‌ به نظر ميرسد مصادر بهايي اعتقاد ديگري در اين زمينه دارند:

نقل اول:مكاتيب عبدالبهاء ج 1 ص 443

هو اللّه
ای احبّای الهی اين جهان ترابی و خاکدان فانی آشيان مرغ خاکی است و لانه خفّاش ظلمانی نه طير الهی، ملاحظه فرمائيد که طيور حدائق قدس و نسور حظائر انس در هيچ عهدی در اين گلخن فانی آرميدند و يا از شاخسار آمال گلی چيدند و يا دمی راحت و آسايش ديدند و يا آنکه مسرّت جان يافتند و فسحت وجدان جستند؟ هر صبحي را شام تاريک ديدند و هر شامي را وقت سرگردانی و بی سر و سامانی يافتند. گاهی غل و زنجير يوسفی اختيار نمودند و گاهی تلخی شمشير چون سيّدحصور به کمال سرور چشيدند، دمی آتش جانسوز نمرود را گلستان يافتند و گهی صليب و دار يهود را اوج آرزوی دل و جان ملاحظه نمودند ، وقتی نيش ستمکارانرا نوش يافتند و زمانی تير و تيغ يزيدان را مرهم زخم دل ناتوان.


نقل دوم:قرن بديع ص 378 (در ذكر واقعه از دنيا رفتن برادر بيست و دوسالهء حضرت عبدالبهاء مينويسد) :

در مناجاتی که از قلم اعلی در وصف آن غصن دوحهء بقا نازل، شهادت آن نفس مقدّس را بمثابهء قربانی فرزند حضرت خليل در سبيل ربّ جليل و جانبازی حضرت روح بر صليب و شهادت حضرت سيّد الشهداء در ارض طفّ که در ادوار سابقه و ظهورات ماضيه موجب تطهير و نجات احزاب و ملل مختلفه بوده، در اين عصر اعظم علّت حيات عالم و حصول وحدت اصليّه در انجمن بنی آدم شمرده اند.


از نظر شما خوانندگان عزيز مطلع نيستم ولي من هر چه اين نقل ها را ميخوانم تنها در فرضي ميتوانم براي اين جملات معنايي متصور شوم كه بپذيرم گويندگان اين جملات معتقد بوده اند حضرت مسيح به صليب كشيده شده اند. يعني به چيزي اعتقاد داشته اند كه خدا صريحا آن را رد كرده است.
ادامه دارد...

shahab
پست: 97
تاریخ عضویت: جمعه 10 اسفند 1386, 1:20 pm

پاسخ: بخش 2

پستتوسط shahab » سه شنبه 22 بهمن 1387, 10:08 pm

بهاييان بر خلاف گزارش خدا در قرآن معتقدند كه حضرت مسيح به صليب كشيده شده و مقتول شده است. گمان ميكنم كه نقل هاي زير هر حقيقت پژوهي را قانع خواهد كرد:

نقل سوم:

گلزار تعاليم بهايي ص ٤٩٤

١٤- " حيات و بقای اشخاص ناسوتی بالنّسبه به بقا و حيات ملکوتی ، حيات گفته نميشود .اگر اين حيات جسمانی اهميّتی داشت حضرت مسيح قبول صليب نمی نمود . اين حيات پنج روزه همه غم و غصّه است . هر روزی غم آمالی يا داغ عزيزی يا حادثه عجيبی است .اين چه حياتی است . حيات حيات ابديّه است ". ( به نقل از ص ١٠ ج ٢ بدائع الآثار)

نقل چهارم:

منتتخباتي از مكاتيب ج 1 ص 41

چون حضرة مسيح در بيست قرن پيش ظاهر شد با وجود آنکه يهود در نهايت انتظار ظهور آنحضرت بودند و هر روز دعا ميکردند که خدايا ظهور مسيح را تعجيل نما و گريه ميکردند لکن بعد از طلوع آن شمس حقيقت انکار کردند و بنهايت عداوت بر خواستند و عاقبت آن روح الهی و کلمة اللّه را بصليب زدند


نقل پنجم:


مفاوضات ص 32:

حضرت مسيح وقت شهادت و صعود سی و سه سال داشتند

ادامه دارد....

shahab
پست: 97
تاریخ عضویت: جمعه 10 اسفند 1386, 1:20 pm

پاسخ: بخش 2

پستتوسط shahab » چهار شنبه 23 بهمن 1387, 9:45 pm

نقل ششم:

خطابات عبدالبها ج 2 ص 37

ما بايد بجان و دل بکوشيم تا اين عداوت و بغضا محو شود و اين جدال و قتال بکلّی زائل گردد و نصيحت روح القدس اين است که بر قدم مسيح مشی و سلوک نمائيم انجيل را بخوانيم ببينيم که حضرت مسيح محبّت محض بود حتّی در بارهء قاتلين بالای صليب دعا فرمود که خدايا از اينها در گذر زيرا نميدانند نادانند اگر ميدانستند چنين نميکردند. ببينيد مظاهر الهيّه چه قدر مهربانند که بر صليب طلب مغفرت قاتلان می فرمايند.

نقل هفتم:

خطابات عبدالبها ج3 ص72
نطق مبارک در حيفا ٢٤ محرّم ١٣٣٢
وقتی که مسيح را بر صليب زدند دوازده نفر شاگرد داشت يکی او را سه دفعه انکار کرد و ديگری بجهت دراهم معدوده او را فروخت با وجود اين حالا ببينيد که چه اهمّيّتی پيدا کرده است. امّا جمال مبارک در وقت صعود اقلّاً يک کرور نفوس بودند که جان خود را فدای او ميکردند اين فکر ها که شما داريد در همان اوقات بود حتّی بدرجه ئی بحضرت مسيح اهمّيّت نميدادند که معلوم نيست کجا او را دفن کرده اند اينقدر بی اعتنائی بوده.


نقل هشتم


مائده آسماني ج6 ص 34

پس از صعود حضرت مسيح روحی لمظلوميّته الفداء مدينه اورشليم که محلّ شهادت و مدفن آنحضرت واقع مرکز روحانی حواريين و محلّ توجّه عموم مؤمنين و مقرّ اوّلين کنيسه مسيحيان در تحت رياست يکی از برادران آن حضرت گرديد


تعداد نقلهايي كه از اعتقاد مصلوب شدن و كشته شدن مسيح عليه السلام در مصادر بهايي حكايتگري ميكند بيش از موارد فوق است اما به ذكر همين موارد بسنده ميكنم چرا كه معتقدم براي اين كه در ذهن يك انسان حقيقت‌مدار سوال مطرح شود كافي است.
بياييد يك بار به معناي كلماتي كه به كار ميبريم بيانديشيم:

چگونه ميتوان پذيرفت خداي حكيمي كه خود خالق راستي و درستي است،‌ در گزارشهايي كه براي بندگان خود توسط فرستادگانش بيان كرده است به تناقض گويي بيافتد؟ يك بار به شدت اعتقاد به صليب كشيده شدن حضرت مسيح را رد كند و آن را ناشي از جهل بداند و پس از گذشت چندين قرن نظرش عوض شود تا براي مردمان از دعايي سخن گفته شود كه مسيح بر صليب براي قاتلانش زمزمه ميكرد!؟
آيا خدايي كه ما ميشناسيم چنين خدايي است؟

يا بايد بپذيريم يكي از اين دو گزارش از خدا نيست و يا با منتسب كردن هر دو گزارش به خداوند حكيم بايست قائل شد او نيز خود نميدانسته است كه بالاخره بر سر پيامبرش چه آمده است و در واقع، اين او بوده است كه امر برايش مشتبه شده است نه ديگران و البته كه خدا اين گونه نيست.

ادامه دارد....

shahab
پست: 97
تاریخ عضویت: جمعه 10 اسفند 1386, 1:20 pm

پاسخ: بخش 2

پستتوسط shahab » جمعه 25 بهمن 1387, 7:13 pm

بخش سوم-
فرجام مسيح؛
رفع تناقض اشراق خاوري...


تا كنون روشن شد كه اين دو گزارش كه يكي را خدا در قرآن ارائه كرده و ديگري را پيشوايان بهايي ارائه كرده اند با يكديگر متناقض است. اگر دوست عزيزي هرگونه ابهامي در اصل تناقض مطرح شده دارند بفرمايند تا گفتگو نماييم. سوال اساسي اين بود كه چگونه ميشود آيين بهايي ديني خدايي باشد كه از سوي خداي واحد حكيم آمده، ولي به جاي اين كه اسلام و قرآن را تصديق كند دقيقا خلاف آن سخن بگويد؟ مگر نه اين كه خود حضرات بهايي معتقدند:

« حق جل جلاله در هر ظهور، تصديق كتب خود را كه از قبل نازل شده نموده چنانچه رسول الله روح ما سواه فداه تصديق تورات و انجيل را فرموده اند و هم چنين در اين ظهور تصديق فرقان و مادونه از كتب مقدسه شده »مائده آسماني جلد 8 ص 151


در ميان بزرگان بهايي، جناب اشراق خاوري ظاهرا متوجه اين تناقض شده و او كه الحق و الانصاف يد طولايي در زمينه توجيه سازي براي تناقضات دارد در يكي از مكتوبات خود تلاش زيادي كرده كه اين تناقض را رفع كند. وي دلايلي ارائه ميكند كه در نهايت بر اساس آن نتيجه بگيرد كه حضرت مسيح به صليب كشيده شده اند...

از آن جايي كه گمان ميكنم حداكثر پاسخ بهاييان به تناقض مطرح شده همين مطالب جناب خاوري است و بيش از اين ديگر سخني نخواهند داشت، اين دلايل را نيز در قسمتهاي بعد طرح كرده و بررسي ميكنم...

shahab
پست: 97
تاریخ عضویت: جمعه 10 اسفند 1386, 1:20 pm

پاسخ: بخش 2

پستتوسط shahab » جمعه 25 بهمن 1387, 7:44 pm

جناب اشراق خاوري در كتاب رحيق مختوم در شرح جمله‌ي «‌ الروح اذ صعد الي الله »‌ دلايلي چند براي اثبات به صليب كشيده شدن حضرت مسيح عليه السلام ارائه ميكند كه با تحليل و بررسي آنها ميتوان به نكات جالبي دست پيدا كرد. ما سخنان او را در پنج بخش – به همان ترتيب بيان ايشان– مورد بررسي قرار خواهيم داد:

1- اختلاف در آراء مفسرين قرآن

جناب اشراق خاوري در ابتداي كلام خود نظريات پاره اي از مفسرين را پيرامون ماجراي به صليب كشيده شدن مسيح نقل ميكند. او به صورت مشخص به اقوال: طبري – بيضاوي – ثعلبي – فخر رازي – مسعودي- ابن وديع يعقوبي – ابن خلدون- صاحب رسائل اخوان الصفا و مرحوم فيض كاشاني اشاره ميكند و در انتها مينويسد:

«از آنچه ذكر شد معلوم ميشود كه عموم علماي اسلام به ظاهر معناي و ماقتلوه الخ قائل نبوده و چنانچه ديديم عقيده بعضي اثبات صلب مسيح است.» رحيق مختوم جلد 1 ص 199


در پاسخ ميگوييم:
اولا- نظريات مفسرين براي يك مسلمان به خودي خود دليل شرعي نيست. تا چه رسد به وقتي كه مفسري كه از آن ياد ميشود شيعه هم نباشد و عقايد خود را از امامان شيعه (كه به اعتراف پيشوايان بهاييان) راه هدايتند اخذ نكرده باشد. آيه‌ي قرآن صريح است و با ذكر آراء شارحين معنا را نميتوان دگرگون كرد.
ثانيا- وقتي به نقل قولهايي كه ايشان اشاره كرده اند دقت بيشتري كنيم متوجه ميزان صحت استنباطشان ميشويم:

در ميان تمام نقلهايشان، تنها نقل دو نفر اعتقاد به صليب كشيده شدن حضرت مسيح است: صاحب رسائل اخوان الصفا و مرحوم فيض كاشاني و سايريني كه آقاي خاوري از آنها ذكر كرده اند ( يعني : طبري – بيضاوي – ثعلبي – فخر رازي – مسعودي- ابن وديع يعقوبي – ابن خلدون ) خود در اصل ماجرا اختلاف نظري ندارند و قائل به عدم مصلوب شدن مسيح ع اند. اما درباره دو نقلي كه ايشان گفته اند مؤيد تصليب مسيح است :

اساسا مطالبي كه در بخش مورد نظر رسائل اخوان الصفا آمده است داراي منبع مشخصي نيست و بلكه از قرائن برمي آيد كه منبع نامعلوم آن اسلامي هم نباشد چرا كه از زبان حضرت مسيح عليه السلام چنين ياد كرده است:
« من به سوي پدر خود و پدر شما باز ميگردم»
روشن است كه اين اعتقاد نيز مشابه اعتقاد به تصليب مورد رد قرآن است و نميتواند منبعي اسلامي داشته باشد.

shahab
پست: 97
تاریخ عضویت: جمعه 10 اسفند 1386, 1:20 pm

پاسخ: بخش 2

پستتوسط shahab » جمعه 25 بهمن 1387, 9:41 pm

از اين نقل بي منبع كه بگذريم نقل قول ايشان از مرحوم فيض كاشاني تامل برانگيزتر از همه است.

اشراق خاوري مينويسد:
«مرحوم فيض كاشاني ميفرمايد كه ناسوت مسيح مصلوب شد و لاهوتش عروج نمود»

رحيق مختوم جلد 1 ص 199

اي جويندگان راستي بياييد و راستگويي را از جناب اشراق خاوري بيآموزيد...
وقتي به تفسير جناب فيض كاشاني ( تفسير صافي ) مراجعه ميكنيم مي بينيم مطلبي كه ايشان نوشته اند چنين است:

«وَ إِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ لَفِي شَكٍّ مِنْهُ» قيل لما وقعت تلك الواقعة اختلف الناس.
فقال بعض اليهود:
انه كان كاذباً فقتلناه حقاً و تردد آخرون
فقال بعضهم:
ان كان هذا عيسى عليه السلام فأين صاحبنا
و قال بعضهم:
الوجه وجه عيسى عليه السلام و البدن بدن صاحبنا
و قال من سمع منه ان اللَّه يرفعني إلى السماء:
رفع إلى السماء
و قال قوم:
صلب الناسوت و صعد اللاهوت


« ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلَّا اتِّباعَ الظَّنِّ» و لكنهم يتبعون الظن « وَ ما قَتَلُوهُ يَقِيناً»
تفسير الصافي، ج‏1، ص517

ترجمه عبارات فوق اين است:
آيه قرآن: « و ان الذين اختلفوا فيه لفي شك منه» گفته شده است كه وقتي آن واقعه اتفاق افتاد مردمان اختلاف نظر پيدا كردند:
بعضي از يهود گفتند:
او( مسيح) دروغگو بود و ما او را به راستي كشتيم. و ديگران ترديد كردند. برخي گفتند:
اگر اين عيسي است پس صاحب ما كجاست؟
برخي گفتند:
صورت صورت عيسي است و بدن بدن صاحب ما.
آن كس كه از او( مسيح ) شنيده بود كه خدا مرا به آسمان عروج ميدهد گفت:
به آسمان عروج كرده است.
و قومي گفتند كه :
صلب الناسوت و صعد اللاهوت

« و هيچ علمى بدان ندارند، جز آنكه از گمان پيروى مى‏كنند، » و يقيناً او را نكشتند.


روشن است كه اشراق خاوري يكي از نظراتي كه در مورد حضرت مسيح ع گفته شده است را به مرحوم فيض كاشاني نسبت داده است و البته جاي شكرش باقي است كه براي رسيدن به منظور خود قول ديگري از اين ميان را براي مرحوم فيض كاشاني انتخاب نكرده است!
( به دوستان عزيزي كه مايلند عقائد فيض كاشاني در اين زمينه را از زبان خود او – و نه منابع موثق ديگر!- بشنوند پيشنهاد ميكنم كه به تفسير صافي جلد1 ص 342 مراجعه بفرمايند)

هر بهايي منصفي بايد شرمنده باشد از اين كه بزرگ مبلغشان جناب اشراق خاوري چنين دروغي را پرداخته است. كدامين انسان آزاده اي ميتواند اين مساله را ببيند و از كنار آن به سادگي عبور كند؟ آيا نبايد با ديدن چنين بهتاني از آن بيزاري جست؟...

shahab
پست: 97
تاریخ عضویت: جمعه 10 اسفند 1386, 1:20 pm

پاسخ: بخش 2

پستتوسط shahab » یک شنبه 27 بهمن 1387, 5:19 pm

2- معنايي نوين

آقاي اشراق خاوري پس از مطالبي كه به دروغ به مرحوم فيض كاشاني نسبت ميدهد دست به ابداع زده و معنايي نوين براي آيه قرآن مطرح ميكند. در اين قسمت معناي او را مورد بررسي قرار ميدهيم و ميسنجيم كه اصولا معنايي كه ارائه ميكند قابل پذيرش هست يا خير.
او مينويسد:


« اگر چه در ظاهر يهود مسيح را مقتول و مصلوب كردند ولي چون نتيجه اي را كه در نظر داشتند حاصل نشد خداوند براي تنبيه آنها ميفرمايد: و ما قتلوه و ما صلبوه و لكن شبه لهم يعني در حقيقت يهود عيسي را نكشتند و بدار نزدند ولكن شبيه كرده شد بآنها يعني آنها خيال كردند كه قتل و صلب ظاهري سبب اطفاء نور خداوندي است و چون بر اثر صلب و قتل ظاهري نور الهي كه در مصباح عيسوي ميدرخشيد خاموش نشد و يهود به مقصود نرسيدند پس و ماقتلوه و ماصلبوه الخ. »


اين معناي آيات قرآن از نگاه اشراق خاوري است. او معتقد است كه چون قتل پيامبر خدا باعث خاموشي نور خداوند نميشود خدا به رغم انف يهود فرموده است كه در واقع مسيح به دار زده نشد و فقط براي آنها شبيه كرده شد (؟).

بسيار خب. اين برداشت ايشان از اين آيات است .

از شما خوانندگان عزيز ميخواهم كه بياييد و – فارغ از اين كه هيچ دليلي براي اين تفسير عجيب و غريب ارائه نشده است- يكبار آياتي كه مورد بحث ما هستند را با هم مرور كنيم و ببينيم كه آيا ايشان يك نكته مهم را فراموش نكرده اند....؟

فَبِما نَقْضِهِمْ ميثاقَهُمْ وَ كُفْرِهِمْ بِآياتِ اللَّهِ وَ قَتْلِهِمُ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَ قَوْلِهِمْ قُلُوبُنا غُلْفٌ بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَيْها بِكُفْرِهِمْ فَلا يُؤْمِنُونَ إِلاَّ قَليلاً * وَ بِكُفْرِهِمْ وَ قَوْلِهِمْ عَلى‏ مَرْيَمَ بُهْتاناً عَظيماً * وَ قَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسيحَ عيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللَّهِ وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ وَ إِنَّ الَّذينَ اخْتَلَفُوا فيهِ لَفي‏ شَكٍّ مِنْهُ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلاَّ اتِّباعَ الظَّنِّ وَ ما قَتَلُوهُ يَقيناً * بَلْ رَفَعَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ وَ كانَ اللَّهُ عَزيزاً حَكيماً *
(سوره مباركه نساء آيات 155 تا 158)

پس به سزاى پيمان‏شكنى‏شان، و انكارشان نسبت به آيات خدا، و كشتار ناحقّ آنان از انبيا، و گفتارشان كه: «دلهاى ما در غلاف است» [لعنتشان كرديم‏] بلكه خدا به خاطر كفرشان بر دلهايشان مُهر زده و در نتيجه جز شمارى اندك از ايشان ايمان نمى‏آورند.* و نيز به سزاى كفرشان و آن تهمت بزرگى كه به مريم زدند * و گفته ايشان كه: «ما مسيح، عيسى بن مريم، پيامبر خدا را كشتيم»، و حال آنكه آنان او را نكشتند و مصلوبش نكردند، ليكن امر بر آنان مشتبه شد و كسانى كه در باره او اختلاف كردند، قطعاً در مورد آن دچار شكّ شده‏اند و هيچ علمى بدان ندارند، جز آنكه از گمان پيروى مى‏كنند، و يقيناً او را نكشتند * بلكه خدا او را به سوى خود بالا بُرد، و خدا توانا و حكيم است*

shahab
پست: 97
تاریخ عضویت: جمعه 10 اسفند 1386, 1:20 pm

پاسخ: بخش 2

پستتوسط shahab » یک شنبه 27 بهمن 1387, 5:23 pm

خداوند متعال در اين آيات مباركه چند مطلب را در كنار يكديگر طرح كرده است و آنها را مايه‌ي شقاوت يهود دانسته است:

1-پيمان شكني
2-انكار آيات خدا
3-كشتار ناحق انبياء
4-گفتارشان مبني بر دلهاي ما در غلاف است.
5-كفرشان
6-تهمتي كه بر مريم مقدس زدند
7-گفتار ايشان كه ما مسيح را كشتيم و به صليب كشيديم... ( و سپس خدا توضيح داده است كه چنين نشد و آنها تنها پنداشته‌اند كه او را كشته و به صليب كشيده اند.)


آقاي اشراق خاوري ظاهرا يك نكته مهم را در اين آيات فراموش كرده اند. در اين بخش از قرآن خداوند متعال تنها از مسيح عليه السلام سخن نگفته است....
بايد از اين مبلغ بزرگ پرسيد كه مگر در ديدگاه شما يهوديان توانستند نور خداوندي را در مورد ساير پيامبران او خاموش كنند؟جواب روشن است... نور خدا هرگز خاموش نخواهد شد.

بنابراين در تز ايشان قتل هيچ كدام از انبياء‌ نبايد مايه خاموشي نور خداوند بشود و خدا براي تنبيه و تنبه يهود بايد بفرمايد كه هيچ كدام از انبيا كشته نشدند! اما خداوند تنها قتل مسيح ع را انكار كرده است و فرموده است كه اعتقاد به مصلوب شدن مسيح در كنار به قتل رسانيدن انبيا هر دو مايه شقاوت يهودند!

آقاي اشراق خاوري! متاسفانه اين تلاش شما نيز راه به جايي نميبرد...

shahab
پست: 97
تاریخ عضویت: جمعه 10 اسفند 1386, 1:20 pm

پاسخ: بخش 2

پستتوسط shahab » دو شنبه 28 بهمن 1387, 10:03 pm

3- استبعاد

يكي از جالب ترين گفته هاي اشراق خاوري در بخش مورد نظر جمله زير است:

«حقيقتا انسان متعجب ميشود. چرا؟ زيرا ميبيند يهود معترفند كه عيسي ناصري را كه دعوي مسيحيت مينمود بفتواي حنانيا رئيس كهنه[= كاهنان] گرفته بدار آويختند . مسيحيين كه معتقد بعيسي ميباشند نيز اقرار دارند كه يهوديان خداوند ما عيسي را گرفتند و مصلوب ساختند . قاتل به قتل خود معترف اصحاب مقتول نيز بجنايتي كه از قاتلين سرزده اقرار ميكنند. در اين ميان مسلمين براي اين كه معني آيات مقدسه قرآنيه را نفهميده اند در بين قاتل و اصحاب مقتول واسطه شده ميگويند اقرار يهود به قتل مسيح دروغ... اقرار مسيحيين به اين كه يهود مسيح را كشته اند نيز دروغ است. ما راست ميگوييم...»

بد نيست مبلغ شهير اندكي بيانديشند. مسلمانان اين كلام را از خود ابداع نكرده اند، اين صريح كلام خداست. از همه حقيقت جويان عزيز ميخواهم كه لحظه اي تامل كنند:

واقعا
خداي متعال اگر ميخواست بگويد:

* مسيح كشته نشد
* به دار آويخته نشد
* يهود و نصاري اشتباه كردند كه اين گونه پنداشتند
* و كساني كه در اين باره اختلاف كردند جاهلند...

ديگر چگونه بايد ميگفت كه آقاي اشراق خاوري بپذيرند و ديگران را متهم به نافهمي آيات قرآن نكنند؟!!!

shahab
پست: 97
تاریخ عضویت: جمعه 10 اسفند 1386, 1:20 pm

پاسخ: بخش 2

پستتوسط shahab » سه شنبه 29 بهمن 1387, 9:10 pm

تا كنون ديديم كه توجيهات و دلايلي كه ايشان ارائه ميكنند هيچ كدام راه به جايي نمي‌برد. اما جناب خاوري براي نيل به هدف خود به برخي آيات قرآن و پاره اي از احاديث نيز متمسك شده اند. در ادامه به بررسي استنادات او به آيات قرآن و پس از آن، به نقد استنادات روائي او مي‌پردازيم:

4 – استناد به برخي آيات قرآن

جناب خاوري به دو دسته از آيات استناد كرده است:

دسته اول آياتي است كه بر مرگ همگان دلالت ميكند و نتيجه گرفته اند كه مسيح ع را نبايد خالد در دنيا و مستثني از مرگ دانست...

«كل نفس ذائقه الموت» سوره آل عمران آيه 185

هيچ فردي خالد نيست...
«و ما جعلنا للبشر من قبلك الخلد» سوره انبياء آيه 34

و سر انجام اين كه حتي خود حضرت عيسي ع هم قائل است كه روزي خواهد مرد:
« والسلام علي يوم ولدت و يوم اموت و يوم ابعث حيا » سوره مريم آيه 33


گمان ميكنم پاسخي كه بايد داد واضح است:

اين گفتار آقاي خاوري دقيقاً‌ صحيح است. ما نيز به استناد همين آيات معتقديم كه بالاخره روزي مرگ، مسيح عليه السلام را در بر خواهد گرفت و آن حضرت نيز چون ديگران روزي خواهند مرد.
مشكل – همان طور كه خودشان نيز اشارتي كرده اند – در اين جاست كه اين آيات به هيچ عنوان به فرارسيدن مرگ مسيح و - آن هم نه مرگ عادي بلكه - قتل بر روي صليب دلالت نميكند. اگر به راستي در صدد رفع تناقض ياد شده هستند بايستي آيه‌ اي را نشان دهند كه نشان دهد مسيح كشته شده است...

shahab
پست: 97
تاریخ عضویت: جمعه 10 اسفند 1386, 1:20 pm

پاسخ: بخش 2

پستتوسط shahab » پنج شنبه 1 اسفند 1387, 10:00 pm

دسته دوم

اين دسته استنادات ايشان مربوط به دو آيه ديگر از قرآن است كه در آنها خداوند از لفظ "توفّي" براي مسيح عليه السلام استفاده ميكند:

ما قُلْتُ لَهُمْ إِلاَّ ما أَمَرْتَني‏ بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي وَ رَبَّكُمْ وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهيداً ما دُمْتُ فيهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّيْتَني‏ كُنْتَ أَنْتَ الرَّقيبَ عَلَيْهِمْ وَ أَنْتَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ شَهيدٌ


[حضرت مسيح در روز قيامت در پاسخ سوال خدا كه آيا تو به مردمان گفتي كه مرا و مادرم را خدا بپنداريد؟ مي گويد‏] .... جز آنچه مرا بدان فرمان دادى به آنان نگفتم .[گفته‏ام‏] كه: خدا، پروردگار من و پروردگار خود را عبادت كنيد، و تا وقتى در ميانشان بودم بر آنان گواه بودم پس چون مرا توفّي كردي، تو خود بر آنان نگهبان بودى، و تو بر هر چيز گواهى

(آيه 117 سوره مائده)


إِذْ قَالَ اللَّهُ يَاعِيسىَ إِنىّ‏ِ مُتَوَفِّيكَ وَ رَافِعُكَ إِلىَ‏َّ وَ مُطَهِّرُكَ مِنَ الَّذِينَ كَفَرُواْ وَ جَاعِلُ الَّذِينَ اتَّبَعُوكَ فَوْقَ الَّذِينَ كَفَرُواْ إِلىَ‏ يَوْمِ الْقِيَمَةِ ثُمَّ إِلىَ‏َّ مَرْجِعُكُمْ فَأَحْكُمُ بَيْنَكُمْ فِيمَا كُنتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ


هنگامى كه خدا گفت: «اى عيسى، من تو را توفّي ميكنم و به سوى خويش بالا مى‏برم، و تو را از [آلايش‏] كسانى كه كفر ورزيده‏اند پاك مى‏گردانم، و تا روز رستاخيز، كسانى را كه از تو پيروى كرده‏اند، فوق كسانى كه كافر شده‏اند قرار خواهم داد آن گاه فرجام شما به سوى من است، پس در آنچه بر سر آن اختلاف مى‏كرديد ميان شما داورى خواهم كرد.

(آيه 55 سوره آل عمران)


جناب اشراق خاوري "توفي" را به معناي ميراندن ترجمه كرده اند و سپس نتيجه گرفته اند كه :


« حال اگر چنانچه عوام مسلمين ميگويند آيه و ما قتلوه دلالتي بر عدم موت مسيح ميكند نميدانم درباره آيات مباركات مزبوره كه بافصح [= به فصيح ترين] بيان مثبت[اثبات كننده‌ي] موت مسيح است چه خواهند گفت؟ »

shahab
پست: 97
تاریخ عضویت: جمعه 10 اسفند 1386, 1:20 pm

پاسخ: بخش 2

پستتوسط shahab » پنج شنبه 1 اسفند 1387, 10:08 pm

درباره استدلال ايشان بايد گفت:

در رسم علمي مردمان حقيقت جوي جهان اين است كه وقتي معناي يك كلمه را نميدانند به كتاب لغت مراجعه ميكنند.
زبانشناسان عرب كلمه "توفّي" را اين گونه معنا كرده اند:

و تُوُفِّيَ فلان و تَوَفَّاه الله إذا قَبَضَ نَفْسَه، و في الصحاح: إذا قَبَضَ رُوحَه، و قال غيره: تَوَفِّي الميتِ اسْتِيفاء مُدَّتِه التي وُفِيتْ له و عَدَد أَيامِه و شُهوره و أَعْوامه في الدنيا.
و تَوَفَّيْتُ المالَ منه و اسْتوْفَيته إذا أَخذته كله.

(لسان‏العرب ج : 15 ص : 398 )

نتيجه اين كه در زبان عربي "توفي" به معني اخذ و قبض كامل و برگرفتن يا به تمام رسانيدن و كامل شدن است و اگر براي مرگ هم از اين لفظ استفاده شده است از آن جهت است كه خدا در زمان مرگ جان را اخذ ميكند يا اين كه مهلت فرد در دنيا به تمامي خويش ميرسد و تكميل ميشود؛ بنابراين هر جا كه اين لفظ وجود داشته باشد نميتوان آن را به معناي مرگ دانست.
به عبارت ساده تر مرگ، نوعي از توفي هست اما هر توفي نمي تواند مرگ باشد
و به عبارت ساده تر از آن : هر گروديي گرد است ولي هر گردي گردو نيست.

بد نيست براي مزيد اطمينان اضافه كنم كه در قرآن هم از همين لفظ براي غير مرگ استفاده شده است. جايي كه خداوند متعال به خواب اشاره ميكند...

وَ هُوَ الَّذي يَتَوَفَّاكُمْ بِاللَّيْلِ وَ يَعْلَمُ ما جَرَحْتُمْ بِالنَّهارِ آيه 60 سوره انعام
و اوست كسى كه شبانگاه، روح شما را برمى‏گيرد و آنچه را در روز به دست آورده‏ايد مى‏داند

از اين رو ، مترادف گرفتن توفي با مرگ از ناآشنايي مترجم نشان دارد (البته اگر نگوييم: از غرض ورزي او حكايتگري ميكند.)

از آنچه گفته شد ميتوان نتيجه گرفت معناي آيات مورد استناد بدين گونه است:
خداوند متعال ميفرمايد حضرت مسيح را از زمين برگرفته است و به سوي خود بالا برده است...

اما از اين مساله هم كه بگذريم باز سوال اساسي ما باقي است...

گيريم كه خداوند در اين آيات به مرگ مسيح هم اشاره كرده باشد، باز هم از اين آيات مقتول شدن يا مصلوب شدن مسيح كه موضوع گفتگوي ماست اثبات نميشود...!

shahab
پست: 97
تاریخ عضویت: جمعه 10 اسفند 1386, 1:20 pm

پاسخ: بخش 2

پستتوسط shahab » شنبه 3 اسفند 1387, 10:04 pm

5 - استناد به احاديث:

آقاي اشراق خاوري در آخرين مساعي خود با استناد به سه حديث برداشت كرده اند كه حضرت مسيح از دنيا رفته است. در اين قسمت به بررسي اين استنادات خواهيم پرداخت.

روايت اول:
ايشان از مجلد سوم كتاب طبقات ابن سعد روايت ميكنند كه امام مجتبي عليه السلام پس از به شهادت رسيدن اميرمؤمنان عليه السلام خطبه اي خواندند و در ضمن آن فرمودند:


« قد قبض الليلة رجل لم يسبقه الأولون و لا يدركه الآخرون قد كان رسول الله ص يبعثه البعث ( يعني آن حضرت را بغزوات ميفرستادند) فيكنفه جبرائيل عن يمينه و ميكال من شماله فلا نبتني (يعني برنميگشت) حتى يفتح الله له و و ما ترك إلا سبعماة درهم أراد أن يشتري بها خادما و لقد قبض في الليلة التي عرج فيها بروح عيسى ابن مريم ليله سبعين و عشرين من رمضان... ‏ »


آقاي خاوري از عبارت اين خطبه - كه بيان ميكند اميرمومنان در شبي كه روح مسيح عروج داده شد از دنيا رفته اند- مرگ مسيح عليه السلام را نتيجه گرفته اند.

در جواب ايشان بايد گفت:

اولاً لزوماً از عبارت "روح مسيح عروج داده شد" نميتوان برداشت كرد كه در اين شب مسيح عليه السلام مرده است. گمان مي‌كنم با قاعده‌ي « اثبات شيء‌نفي ما عدا نميكند » آشنا باشيد. اگر اثبات شد كه روح مسيح در اين شب عروج داده شده ، اين به معني نفي عروج بدن او نخواهد بود.

ثانيا منبع ابشان از كتب اهل سنت است كه اعتبار علمي آن طبعا مخدوش است. اما همين روايت در مصادر شيعي به شيوه اي ديگر نقل شده است كه كمي بحث را روشنتر ميكند. در عبارت مصادر شيعي ( كه طبعا از نظر اهل بها نيز بايستي موثقتر از اهل سنت باشد) آمده است كه اين همان شبي است كه « عرج بعيسي بن مريم» يعني شبي است كه مسيح عروج داده شد - نه اين كه روح مسيح عروج داده شد- :


أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ قَدْ قُبِضَ فِي هَذِهِ اللَّيْلَةِ رَجُلٌ مَا سَبَقَهُ الْأَوَّلُونَ وَ لَا يُدْرِكُهُ الْآخِرُونَ إِنَّهُ كَانَ لَصَاحِبَ رَايَةِ رَسُولِ اللَّهِ ص عَنْ يَمِينِهِ جَبْرَئِيلُ وَ عَنْ يَسَارِهِ مِيكَائِيلُ لَا يَنْثَنِي حَتَّى يَفْتَحَ اللَّهُ لَهُ وَ اللَّهِ مَا تَرَكَ بَيْضَاءَ وَ لَا حَمْرَاءَ إِلَّا سَبْعَمِائَةِ دِرْهَمٍ فَضَلَتْ عَنْ عَطَائِهِ أَرَادَ أَنْ يَشْتَرِيَ بِهَا خَادِماً لِأَهْلِهِ وَ اللَّهِ لَقَدْ قُبِضَ فِي اللَّيْلَةِ الَّتِي فِيهَا قُبِضَ وَصِيُّ مُوسَى يُوشَعُ بْنُ نُونٍ وَ اللَّيْلَةِ الَّتِي عُرِجَ فِيهَا بِعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ وَ اللَّيْلَةِ الَّتِي نُزِّلَ فِيهَا الْقُرْآنُ

(كتاب شريف كافي – جلد1 ص 457)


ثالثا نبايد فراموش كرد كه باز هم اين روايت هيچ گونه دلالتي بر به صليب كشيده شدن يا به قتل رسيدن مسيح عليه السلام كه صورت مساله ما بود ندارد!

shahab
پست: 97
تاریخ عضویت: جمعه 10 اسفند 1386, 1:20 pm

پاسخ: بخش 2

پستتوسط shahab » یک شنبه 4 اسفند 1387, 10:04 pm

روايت دومي كه ايشان به آن استناد كرده اند روايتي است كه در كتاب مواهب قسطلاني جلد اول ص 42 نقل شده است:


«پيامبر خدا فرمودند: إن جبرئيل كان يعارضني بالقرآن كل سنة مرة و إنه عارضني به العام مرتين‏ و اخبرني انه لم يكن نبي الا عاش نصف الذي قبله و اخبرني ان عيسي بن مريم عاش عشرين و ماه و لا اراني الا ذاهبا علي راس الستين...»
و از اين عبارت نتيجه گرفته اند كه مسلمانان بايد مرگ مسيح را بپذيرند.



اما پاسخ اين استناد:

در ابتدا لازم به تذكر است كه اين روايت نيز از مصادر شيعي - و حتي از منابع دست اول اهل سنت (مانند صحاح سته) - نقل نشده است و در عين حال در کتاب مزبور نيز (چاپ بیروت، دار الکتب العلمیه، 1996) نتوانستيم اين حدیث را بيابيم...


البته قسمت اول اين حدیث در بسیاری از منابع (با اختلافات جزئی) به ترتيب زير نقل شده است كه طبعا از بخش مورد استناد ايشان خالي است:

«إن جبرئيل كان يعارضني بالقرآن كل سنة و إنه يعارضني به العام مرتين و لا أراني إلا و قد حضر أجلي »

منابع شیعی: المناقب/ ج3 /ص362؛ كشف‏الغمة/ ج1/ ص453؛ روضةالواعظين/ ج1/ ص150؛ الأمالي‏للصدوق/ ص595 .
منابع اهل سنت: صحیح بخاری/ ج7/ ص142؛ سنن ابن ماجه/ ج1/ ص518؛ السنن الکبری للنسائی/ ج4/ ص252؛ المعجم الکبیر الطبرانی/ ج22 /ص417؛ البدایة والنهاية ابن¬کثير/ ج5/ ص242 .




گذشته از فقدان منبع معتبر، براي بخش مورد استناد ايشان نكات ديگري نيز مطرح است كه بعيد ميدانم حتي خود جناب اشراق خاوري متمايل به پذيرش آن باشند.ترجمه عبارت مورد نظر ايشان اينگونه است:

جبرئيل به من خبر داد كه هيچ كدام از انبياء نبوده است مگر اين كه به اندازه نصف ‍[طول عمر] نبي قبل از خود زيسته است و به من خبر داده است كه عيسي بن مريم 120 سال زندگي كرد و من خود را جز اين نمييابم كه در آستانه 60 سالگي [از دنيا]خواهم رفت...


نكته اول: همان طور كه اشاره شد بهاييان معتقدند كه حضرت مسيح عليه السلام در سن سي و سه سالگي به شهادت رسيده اند(مفاوضات ص 32 )، ولی عبارت فوق از عمر صد و بيست ساله‌ي آن جناب حكايتگري كرده است.
ثانياً مسلمانان و بهائیان متفق اند بر اینکه پیامبر اکرم، حضرت محمد صلی الله علیه و آله، 63 سال عمر کردند، در حالیکه در اين قسمت حدیث-بنا به نقل آقاي خاوري- سن ایشان دقیقا 60 سال ذکر شده (لا اراني الا ذاهبا علي راس الستين)؛
ثالثا در اين قسمت آمده است كه هر پيامبري به اندازه نصف پيامبر پيشين خود زيسته است؛ با اندكي دقت در تعداد پيامبران خدا – كه آنها را قريب به صد هزار نفر گفته اند – امكان صدور اين روايت اساساً زير سوال ميرود. چرا كه با صحيح پنداشتن اين مبنا، طول عمر پيامبران پيشين با تصاعدي هندسي به دست خواهد آمد كه در اين فرض، حضرت آدم ابوالبشر بايستي طول عمري نزديك به طول عمر كره زمين داشته باشند و احتمالا هنوز نيز دارفاني را وداع نكرده باشند و جالب تر اين كه اگر اين معيار قرار باشد در مورد جناب باب و بهاء نيز صدق كند، نتيجتا جناب بهاء الله در سن 15سالگي بايد دنيا را ترك كرده باشند تا پيامبر خدا باشند!

فكر ميكنم علمي تر آن است كه يك انسان محقق - مثل آقاي خاوري - براي اثبات سخن خود به منابعي كه هيچ كدام از طرفين گفتگو آن را معتبر نميشمارند متمسك نشود!

در ضمن نبايد فراموش كرد این مطلب که حضرت مسيح عليه السلام 120 سال زندگی کردند (عيسي بن مريم عاش عشرين و مأه) به مرگ آن جناب نميتواند دلالت كند چون میتواند منظور زندگی در روی زمین یا زندگی در بین مردم باشد. از همه اينها گذشته باز هم - مانند نقل هاي پيشين- اين عبارت نيز تناقض را حل نميكند چون دلالتي بر قتل یا به صليب کشیده شدن آن جناب ندارد!

shahab
پست: 97
تاریخ عضویت: جمعه 10 اسفند 1386, 1:20 pm

پاسخ: بخش 3

پستتوسط shahab » سه شنبه 6 اسفند 1387, 9:58 pm

روايت سوم ايشان اين نقل است:

در تفسير ابن كثير جلد دوم ص 246 آمده است:
« قال رسول الله ص : لو كان موسي و عيسي حيين لما وسعهما الا اتباعي»
و آقای خاوری از آن نظر اسلام مبنی بر مرگ حضرت مسیح را نتیجه گرفته اند.


اما در جواب استناد فوق باید گفت:

اولا اين روايت نيز در مصادر شيعه يافت نميشود و در تفسیر ابن کثیر هم برای آن سندی ذکر نشده است.

ثانيا نزدیکترین نقل مشابه آن در مدارك اهل سنت و شيعه این گونه آمده است:

لَوْ كَانَ مُوسَى حَيّاً مَا وَسِعَهُ إِلَّا اتِّبَاعِي‏
بحارالأنوار ج 2 ص99، کنز العمال ج 1 ص 200، مسند احمد حنبل ج 3 ص 338 و سایر تفاسیر اهل سنت همچون تفسیر رازی، قرطبی، الدر المنثور ...(خود ابن کثیر در جلد اول همان کتاب تفسیرش در صفحه 386 این حدیث را به این ترتیب نیز نقل کرده است.)

که همانطور که مشخص است اصولا نامی از حضرت مسیح در آن برده نشده تا بتواند مورد استناد باشد!

ثالثا در فرض قبول آن باز هم هيچ گونه دلالتي بر به صليب كشيده شدن يا به قتل رسيدن مسيح عليه السلام در آن وجود ندارد !

shahab
پست: 97
تاریخ عضویت: جمعه 10 اسفند 1386, 1:20 pm

پاسخ: بخش 3

پستتوسط shahab » پنج شنبه 8 اسفند 1387, 10:02 pm

بنابر آنچه گذشت نقل و نقد نوشته های آقای اشراق خاوری را به پایان میبریم. در این بخش هرچند کمی به درازا کشید، یکایک دلایل او را برای رفع تناقض مطرح کردیم و به تفصیل نشان دادیم که او یا بهتان زده است، یا آیات قرآن را غلط ترجمه کرده ، یا به نقلهای منابع بی اعتبار پناه برده که مورد قبول هیچ کدام از طرفین گفتگو نیست و البته در آنها نیز نتوانسته است دلالتی بر به قتل رسیدن یا به صلیب کشیده شدن حضرت مسیح علیه السلام بیابد.

در بخش چهارم این مبحث به مطلبی خواهیم پرداخت که فکر میکنم برای "یقین بیشتر" کافی باشد...



بخش چهارم- ايقان! ...

ماجرا وقتي جذابتر ميشود كه به نوشتاري از جناب بهاء الله برمي خوريم كه گزارش قرآن را تاييد ميكنند نه خطابات فرزندشان و مساعي جناب اشراق خاوري را...!

ايشان در كتاب ايقان درباره حضرت مسیح ع مينويسند:


...ديگر چه ذکر نمايم که بعد از اين قول بر آن حضرت چه وارد آمد و چگونه به او سلوک نمودند. بالاخره چنان در صدد ايذاء و قتل آن حضرت افتادند که به فلک چهارم فرار نمود.( ايقان ص 88)


كلمات ايشان واضح است. عيسي چون ديد كه ميخواهند او را به قتل برسانند به فلك چهارم فرار كرد. به کلمات ایشان دقت كنيد ميفرمايند مسيح عليه السلام از دست كساني كه ميخواستند او را به قتل برسانند گريخت و به آسمان عروج كرد.. يا به تعبير ديگرشان: خدا او را به آسمان برد*.

فرض كنيم كساني كه درصدد قتل مسيح بودند او را كشته بودند و روح او به آسمان صعود كرده بود،شما را به خدا آيا جمله جناب بهاء الله معنايي پيدا ميكرد كه: مسيح از دست كساني كه ميخواستند او را به قتل برسانند به آسمان فرار كرد؟


اگر پاسختان منفی است، خود قضاوت کنید... گزارش كدامين طرف را بايد پذيرفت. قرآن را که به صراحت از عدم به صليب كشيده شدن مسيح ياد ميكند يا گزارشي گروهي را كه خود متناقض حرف خويش ميگويند؟



پي‌نوشت
_______________________
* (... در عيسی بن مريم ملاحظه فرمائيد ... ضاقت عليه الأرض بوسعتها الی ان عرّجه اللّه الی السّمآء - آثار قلم اعلي ج 1 ص 58 )

shahab
پست: 97
تاریخ عضویت: جمعه 10 اسفند 1386, 1:20 pm

پاسخ: بخش آخر

پستتوسط shahab » پنج شنبه 15 اسفند 1387, 6:47 am

بخش آخر

همان طور که میدانید پایه دیانت بهایی بر دیانت بابی استقرار یافته است و بهاییان ظهور باب را ظهور قائم موعود میدانند. از طرف دیگر طبق بشارات در زمان ظهور مهدی موعود مسیح از آسمان نازل خواهد شد و در نماز خود به وی اقتدا خواهد کرد. بنابر این میتوان گفت نزول حضرت مسیح علیه السلام از آسمان به نوعی تبدیل به محکی برای سنجش صحت ادعای جناب باب و به تبع آن جناب بهاء الله میشود.

حال سوال این است آیا نزول و اقتدای حضرت مسیح در مورد جناب باب اتفاق افتاد؟ جواب واضح است که منفی است.

پس بهاییان بایستی برای این مساله تدبیری می اندیشند. تدبیری که پیشوایان امر اندیشیدند این بود که چون مسیح علیه السلام نیآمد تا شرایطشان را تایید کند، آنها نزول او را به گونه ای تعریف کنند که شرایطشان را تایید کند! و پر واضح است که در این میان اعتقاد به زنده بودن جناب مسیح ع و بر فراز صلیب نرفتن او، مانعی بزرگ به شمار میآید.
بنابراین علیرغم تصریح خدای حکیم در قرآن – و اعتراف پیشین فراوش شده ی خود – ، راجع به مرگ مسیح و تصلیبش داد سخن دادند، آنگاه بشارت نزول مسیح را – چون بسیاری دیگر از متون مقدس- توجیه کرده و جناب بهاءالله را آن مسیحی دانستند که در پی قائم میآید! (البته سوالی که بد نیست از حضرات پرسیده شود این است که با توجه به حرمت نماز جماعت در آیین بابی، مسیح آسمانی چگونه با قائم موعود نماز جماعت به پا داشته است؟!!)

در این نوشتار نشان دادیم که توجیهات آنان در این راستا کارآمد نیست و هیچ کدام به قتل یا تصلیب مسیح دلالت نمیکند. لذا بنا بر آنچه که در مقدمه بحث مطرح شد عدم رفع تناقض نشان میدهد بهاییت و اسلام نمیتوانند هر دو از شارعی واحد و حکیم سرچشمه گرفته باشند.


بازگشت به “نگاه به ادیان”

چه کسی حاضر است؟

کاربران حاضر در این انجمن: کاربر جدیدی وجود ندارد. و 1 مهمان