خاتم پیامبران

jooya
فعّال
پست: 251
تاریخ عضویت: سه شنبه 31 مرداد 1385, 11:27 am

پستتوسط jooya » دو شنبه 19 فروردین 1387, 6:00 am

مدتی است که از قرار دادن بخش نخست بحث خاتمیت در سایت می گذرد و وقفه ی حاصله به خاطر تعطیلات، ممکن است سررشته ی بحث را از ذهن خوانندگان گرمی خارج کرده باشد. از این رو ضمن آن که پیشنهاد کرده ام برای بحث خاتمیت بخش جداگانه ای اختصاص یابد، بخش یکم و دوم را با هم قرار می دهم:

بخش نخست:
پیشینه.

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمْ
آنگاه که حضرت آدم و همسرش حضرت حوا «عليهماالسّلام » از بهشت رانده شدند و بر زمين هبوط کردند، خداوند به فرزندان آدم چنين بشارت داد:

( اگر از جانب من هدايتي به سوي شما آمد – که حتماً مي آيد – پس هر آن کس که از اين هدايت من پيروي کند، هیچ ترسی بر آنان نخواهد بود و هرگز اندوهگین نخواهند شد. )
طه : 123 . همين مضمون در دو جاي ديگر قرآن آمده است : اعراف: 35 و بقره: 38 ‏

از پس اين خبر، خداوند پيامبران خويش را برانگيخت. و اين در زماني بود که کژي و ناراستي در ميان فرزندان آدم فراگير گشته بود و آنان از راه درست فطرت به بيراهه ی شرک و بدعت لغزيده بودند.
اين رخداد تاريخي در بخشي از خطبة يکم نهج البلاغه به بيان حضرت اميرالمؤمنين « عليه السلام » چنين نقل شده است :

( خداوند از ميان فرزندان آدم، پيامبران را برگزيد. از ايشان پيمان گرفت که وحي – الهي – را بي هيچ کاستي و فزوني به مردم برسانند، و از آنان خواست که در ابلاغ رسالت امانت دار باشند. و اين در روزگاري بود که بيشتر مردم عهد و پيمان خدا را – که به گردن داشتند – ديگرگونه ساخته بودند و حق خداوندي را جاهل گشته، براي او شريک و همتا گزيده بودند و شياطين هم مردم را از شناخت خدا باز داشته، ايشان را فريفته و راه عبادت خدا را بر آنان بسته بودند. پس آنگاه خداوند رسولان خويش را در ميان بني آدم برانگيخت و پيامبراني را پياپي به سوي ايشان فرستاد. )
نهج البلاغه، نسخه ی صبحي صالح، ص 43

حضرات نوح، هود، صالح، ابراهيم، لوط و شعيب « عليهم السلام » از جمله پيامبراني هستند که داستان مبارزات و تلاشهاي ايشان در هدايت مردم گمراه، در قرآن کريم آمده است، و از ايشان و کوشش هاي پيگيرشان در راه اشاعه ی توحيد و بندگي خدا ياد شده است.
به عنوان مثال : حضرت نوح ( شعرا / 105 تا 108 ) – حضرت هود ( اعراف/ 65 ) – حضرت ابراهيم ( عنکبوت/16 ) – حضرت صالح ( شعراء/ 141 تا 144 ) – حضرت لوط ( شعراء/ 160 تا 163 ) – حضرت شعيب ( اعراف/ 85 ) .

تا اينکه خداوند حضرت موسي« عليه السلام » را در ميان بني اسرائيل برانگيخت و فرمود :

( ما، پس از آنکه امّتهاي پيشين – نخستين - را نابود کرديم، به موسي کتاب – تورات – را داديم که آگاهيها و راهيابي هاي روشني براي مردم و هدايت ورحمت براي ايشان بود، شايد که به خود آيند.)
قصص / 43 .

و پس از حضرت موسي« عليه السلام »، حضرت عيسي « عليه السلام » را به پيامبري برانگيخت و دربارة او فرمود :

( و در پي پيامبران بني اسرائيل، عيسي را برانگيختيم که تصديق کننده ی توراتي بود که پيش رو داشت. و به او انجيل را داديم که در آن نور و هدايت بود و تورات را هم تصديق مي کرد. و براي پرواپيشگان هدايت و پند بود. )
مائده / 46 .
پس از گذشت قرنها و سپري گشتن روزگاران دراز، خداوند پيامبر اکرم حضرت محمّد مصطفي « صلي الله عليه و آله » را در زماني به نبوت برانگيخت که تصويري کوچک از آن دوران را در سخني از حضرت علي « عليه السلام » مي آوريم :

( خداوند حضرت محمد « صلي الله عليه و آله » را زماني به پيامبري برانگيخت که روزگار درازی بود که پيامبري مبعوث نشده بود. امّتها در خوابي گران فرو رفته بودند. فتنه و آشوب همه جا فراگير گشته بود. رشته ی کارها از هم گسسته بود و آتشِ جنگ همه جا شعله مي کشيد.
دنيا از شدّت زشتي و تباهکاري تاريک و بي نور گشته و سرکشي همه جا رخ نموده بود. در روزگاري که برگهاي درخت زندگي دنيا به زردي گراييده بود و اميد ميوه اي از آن نمي رفت و آب حيات دنيا در زمين فرو رفته بود.
همانا نشانه های هدایت کهنه و فرسوده شده و پرچم های هلاکت آشکار و برپا بود. دنیا برای اهلش بسی تلخ و بد منظر بود و با چهره ای دژم با خواهندگانش روبرو می شد.)
نهج البلاغه، ص 121
در این تاریک خانه ی جهان بود که رسول اکرم پای به پهنه ی هستی نهاد و خداوند او را به پیامبری برانگیخت.

بخش دوم:
یکی از بزرگ ترین و مهم ترین ویژگی های حضرت محمد مصطفی آن بود که خداوند او را خاتم پیامبران خویش قرار داد. خاتمیت رسول اکرم اصل مسلمی است که مورد اتفاق همه ی فرقه های اسلامی است. توجه داشته باشید، اصالت و حتمیت خاتمیت چنان روشن و قطعی و مسلم است که مسلمانان در آن اتفاق نظر دارند نه از آن رو که چون مسلمانان به خاتمیت آن حضرت معتقدند، پس او خاتم انبیاء است. یعنی علت خاتمیت، عقیده ی مسلمانان به خاتمیت نیست. بلکه خاتمیت چون خود یک اصل مسلم است، مورد پذیرش تمامی مسلمانان است.
به سخنی دیگر: از آن جا که موضوع خاتمیت پیامبر اسلام مبتنی بر آیات قرآن و سخنان آن حضرت و نیز گفتار امامان و تأکید دانشمندان، آن چنان بدیهی و بیّن است که تمامی مسلمانان بی هیچ تردیدی، آن را پذیرفته اند، نه آن که چون تمامی مسلمانان خاتمیت را باور دارند، پس پیامبر اسلام خاتم پیامبران است. این مغلطه ی کودکانه ای است که برخی مبلغان بهائی به دروغ به مسلمانان نسبت می دهند و آن گاه بسی ناشیانه و شورانگیز، به مطلبی که خود بافته اند، پاسخ دندان شکن می دهند.
خاتمیت حضرت رسول اکرم از دو منظر و در دو محور قابل اثبات است:
الف: از منظر وجود نازنین آَن حضرت. به این معنا که خداوند در قرآن و نیز خود آن حضرت و ائمه علیهم السلام در روایات، او را خاتم پیامبران نامیده اند.
ب: از منظر قرآن. به این معنا که اوصافی از قرآن در خود قرآن و نیز در بیانات رسول اکرم و ائمه ی هدی آمده است که بیانگر جاودانه بودن این کتاب آسمانی است.
از این دو منظر و بر اساس این دو محور، مبحث خاتمیت پی می گیریم و آن را بیان می کنیم:
الف: پیامبر اسلام خاتم پیامبران است.
چنان که گفتیم این مبحث را مبتنی بر دو منبع مهم بررسی می کنیم:
1- قرآن
2- احادیث.
در بررسی نخستین منبع، روشن ترین آیه که به صراحت به خاتمیت رسول گرامی اسلام تأکید می فرماید، آیه ی چهلم سوره ی مبارکه ی احزاب است که چنین می فرماید:
ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليماً
محمد پدر هیچ یک از مردان شما نیست. ولی رسول خدا و خاتم پیامبران است. و البته خداوند به همه چیز بسی داناست.
از آن جا که در دلالت این آیه به خاتمیت حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله جای هیچ گونه تردید و انکاری نیست، از قضا منکران، به ویژه بهائیان، تلاش می کنند تا در دلالت این آیه به اصل خاتمیت به دست آویزهایی چنگ زنند. ما، پس از بررسی دقیق آیه، به بررسی آن دست آویزها نیز می پردازیم و داوری را به خوانندگان گرامی می سپاریم.
لازم است نخست شأن نزول این آیه را بیان کنیم:
زید بن حارثه، پسر خوانده ی پیامبر بود. در میان عرب، پسر خوانده حکم پدر را داشت. زینب بنت جحش دختر عمه ی پیامبر بود. رسول خدا زینب را به عقد زید در آورد. آن دو، کوتاه زمانی با هم زیستند و چون در زندگی مشترک میانشان تفاهم و همدلی حاصل نیامد، زید، زینب را طلاق داد. پیامبر با زینب ازدواج کرد. صدای اعتراض گروهی از منافقان برخاست که پیامبر با عروسش وصلت کرده است. این آیه نازل شد که بفرماید زید پسر واقعی پیامبر نیست و پسر خوانده حکم پسر ندارد. به این ترتیب این رسم عرب توسط خداوند باطل اعلام شد.
در این جمله، خداوند چند لطیفه و دقیقه ی دیگر را هم بیان فرمود:
او رسول خداست یعنی هر چند پدر معنوی امت است، هر چند همانند یک پدر، دل سوز مردم است و از همین رو هم اطاعت از او همانند اطاعت از یک پدر، واجب است؛ اما پدر واقعی آنان نیست که همسر پیشین پسر خوانده اش عروس او باشد و ازدواج با آن بانو، اشکال داشته باشد
و نیز با این سخن خداوند بیان می فرماید که او رسول خداست یعنی آن که یاوه بافی های افراد منافق یا نادان موجب نمی شود تا حکم خدا را بیان نکند. فرستاده ی خدا وظیفه اش آن است که حکم خدا را بیان کند.
و نکته ی دیگر آن که این حکم جاودانه است، چون محمد مصطفی خاتم پیامبران است.
دو نکته ی دیگر در این آیه ی شریفه جای بررسی دارد:
الف: معنای خاتم
بسیاری از لغات، در همه ی زبان ها، یک معنای اصلی دارند و یک یا چندین معنای ملازم که در اصل و ریشه به همان معنای اصلی بازمی گردند. از جمله همین لغت خاتم که معنای اصلی آن عبارت است:
الخاء و التاء و المیم: اصل واحد و هو بلوغ غایة الشئ. یقال: خَتَمتُ العملَ و ختم القارئ السورةَ.
سه حرف خ، ت، م، اصل واحد است. یعنی یک معنای اصلی بیش ندارد. و آن هم رسیدن به پایان چیزی است. گفته می شود: کار را به پایان بردم و نیز گفته می شود: قاری، [ خواندن ] سوره را به پایان برد.
اما از همین معنای اصلی یک معنای ملازم نیز جدا شده است:
فأمّا الخَتمُ و هو الطبع علی الشئ فذلک من الباب أیضاً؛ لأنَّ الطبعَ علی الشئ لا یکونُ إلا بعد بلوغ آخره فی الأحراز. و الخاتَم مشتقٌ منه؛ لإنَّ به یُختَمُ. و یُقالُ: الخاتِمُ و الخاتام و الخَیتام. قال:
أخذتِ خاتامی بغیر حق.
اما ختم که همان مُهر نهادن باشد نیز از همین باب است؛ زیرا مُهر نهادن بر چیزی فقط آن هنگامی انجام می گیرد که آن چیز در یک مجموعه ی محدود و محصور، به پایان خویش برسد. خاتَم [ به فتح تاء و به معنای انگشتر ] نیز از همین معنا جدا شده است؛ زیرا عمل مُهر نهادن به وسیله ی انگشتری انجام می شود. به انگشتری خاتِم [ به کسر تاء ] و خاتام و خیتام هم گفته می شود. چنان که در این شعر آمده است:
تو، به ناحق انگشتری مرا ستاندی.
آن گاه احمد بن فارس، این لغت شناس معروف قرن چهارم هجری، کاربرد این لغت را در باره ی پیامبر اکرم چنین بیان می کند:
و النبیُّ صلی الله علیه و [ آله و ] سلم خاتم الأنبیاء؛ لأنّه آخرهم.
و پیامبر که درود خداوند بر او [ و خاندانش ] باد، خاتم پیامبران است، زیرا آن عزیز، آخر آنان است.
و در پایان کاربردی دیگر از این لغت را در آیه ی قرآن شاهد مثال می آورد و می گوید:
و ختام کلّ مشروب، آخره، قال الله تعالی: « خِتامه مسک » أی إن آخر ما یجدونه منه عند شربهم إیاه، رائحة المسک. ( معجم مقاییس اللغة ذیل کلمه ی ختم)
و ختام هر نوشیدنی یعنی آخر آن. خداوند می فرماید: « ختام شراب بهشتی مشک است» یعنی آخرین طعمی که بهشتیان از نوشیدن شراب سر به مُهر بهشتی، هنگام نوشیدن آن، می یابند، بوی مشک است.
هر چند معنا کردن لغت، مسلمان و مسیحی نمی شناسد؛ ولی برای آن که هرگونه بهانه ای از تردیدکنندگان ستانده شود، به این سخنان که برگرفته از یک کتاب لغت معروفی است که یک مسیحی عرب لبنانی آن را تألیف کرده است، توجه فرمایید:
الخاتَم والخاتِم ج: خَواتِم و خُتُم : الخاتام، ما يُخْتَمُ بِه، عاقِبَتُ كُلِّ شَیء، نِقْرَةُ القَفا ، اَقَلُّ وَضْحِ القَوائِم.
( المنجد تألیف لوئیس معلوف یسوعی )
خاتَم و خاتِم [ به کسر و به فتح تاء ] كه جمع آن خَواتِم و خُتُم است ، معنايش اين است : مهر و انگشتری ، آن چه به او پايان داده می شود ، فرجام هر چيز، گودی پشت در پايان ستون فقرات، كوچكترين سپيدی در انتهای پای چهارپايان.
چنان که پیش از این هم آوردیم، عبارت « ما يُختَمُ به= آن چه که به آن پایان داده می شود » و « عاقِبَتُ كُلِّ شَیء= پایان هر چیز » معنای اصلی این لغت است که همین معنا و مضمون، در کتاب مشهور و مهم « معجم مقاییس اللغة » با عبارت « بلوغ غایة الشئ= رسیدن به پایان چیز » معنا شده است.
معنای انگشتری هم، چنان که باز پیش از این از قول « ابن فارس » آوردیم، برگرفته از همان معنای اصلی است. از آن رو به انگشتری خاتم می گویند که نوعاً و عموماً از انگشتری به عنوان رکابی برای مهرهایی که در پایان نامه ها و نوشتارها می نهادند، استفاده می شد. یعنی انگشتری معنای ملازم مُهر است و مُهر نیز همان معنای پایان بخشیدن را داراست. چنان که به جلد کتاب هم که در پایان می آید و نیز به تشتک نوشابه هم که در پایان پرشدن بطری بر آن می نهند، خاتم می گویند.

بابک
پست: 80
تاریخ عضویت: چهار شنبه 28 شهریور 1386, 4:00 pm

پستتوسط بابک » سه شنبه 20 فروردین 1387, 11:08 am

با سلام . خدمت همه کاربران گرامی.
فرارسیدن سال جدید را به همه شما تبریک عرض می کنم و امیدوارم که سالی خوب و پر نشاط داشته باشید.
امیدوارم در این سال همه انتظار ها به سر آید و هر کس در انتظار هر آرزویی است به آن برسد.
چند وقتی بود که توفیق حضور در سایت را نداشتم. با خود فکر می کردم که محمود باید سری به این سایت زده باشد.
اما دیدم نه ، محمود هم به دیار میلیاردر و میلیونر شتافت.
اما مریلا همچنان نم نمک تشریف می آورند.
بحث خاتمیت در این سایت مطرح شده است. استفاده کردم.
اما مدتی طول خواهد کشید که در جو بجث قرار بگیرم. ترجیح می دهم فعلا بحث را دنبال کنم و در زمان مقتضی اظهار نظر کنم.
مریلا خانم (شادی خانم) امیدوارم منطقی این بحث را دنبال کنید.
ممنون

jooya
فعّال
پست: 251
تاریخ عضویت: سه شنبه 31 مرداد 1385, 11:27 am

پستتوسط jooya » چهار شنبه 21 فروردین 1387, 5:29 am

دنباله ی بحث خاتمیت را از منظر اسلام، به محضر محترم خوانندگان گرامی سایت بهایی پژوهی تقدیم می کنم:
ب: معنای نبی:
در معنای نبی چنین می خوانیم:
الإتیان من مکان إلی مکان
آمدن از جایی به جایی دیگر.
و پس از ذکر شواهدی بر این معنا، می خوانیم:
و من هذا القیاس، النبأ: الخبر؛ لأنّه یأتی من مکان إلی مکان
بر همین قیاس، نبأ یعنی خبر. چون خبر نیز از جایی به جایی دیگر می رود.
بر این اساس دیگر معانی برگرفته از این لغت چنین اند:
و المنبئ: المخبر، و أنبأته و نبأته.
منبئ یعنی خبر دهنده. دو لغت اخیر هم یعنی: او را خبردار کردم.
به این ترتیب به نبیّ از آن رو نبیّ می گویند که از جانب خداوند خبر می دهد.
نکته ی مهم در کاربرد اصطلاح « خاتم النبیین » در آیه ی شریفه آن است که خداوند با به کار بردن این اصطلاح، خود به خود، آن حضرت را پایان بخش رسولانی که با وحی و خبر آسمانی به سوی مردم فرستاده می شوند، نیز قرار داده است. برای روشن تر شدن این دقیقه و لطیفه، اجازه دهید سخنی در تفاوت لغوی نبی و رسول بیاوریم.
چنان که گفتیم، نبی یعنی کسی که از جانب خداوند به او خبری می دهند. حال اگر چنین کسی مأمور شود تا آن خبر آسمانی را به اطلاع مردم برساند، در باره ی او اصطلاح رسول به کار می رود.
البته لغت رسول یک معنای عام هم دارد که شامل پیامبران و غیر پیامبران نیز می شود. حتی ممکن است کسی از جانب کس دیگری به جز خداوند برای ابلاغ فرمان یا خبری فرستاده شود که به او هم رسول می گویند. چنان که در داستان حضرت یوسف می خوانیم که:
وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُوني‏ بِهِ فَلَمَّا جاءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى‏ رَبِّكَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللاَّتي‏ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَليمٌ. ( یوسف: 50 )
پادشاه گفت: یوسف را به نزد من آورید. هنگامی که فرستاده ی پادشاه به نزد او آمد، یوسف به او گفت: هم اینک به سوی ارباب خویش برو و از او بپرس: حال زنانی که دستشان را بریدند، چگونه است؟ همانا پروردگار من به نیرنگ آنان بسی آگاه است.
چنان که مشاهده می فرمایید، در این آیه ی شریفه خداوند فرستاده ی پادشاه را رسول نامیده است.
خداوند در جایی دیگر، فرشتگانی را که برای نزول عذاب بر قوم لوط اعزام می فرماید نیز، رسول می نامد:
قالُوا يا لُوطُ إِنَّا رُسُلُ رَبِّك‏ هود: 81
فرشتگان گفتند: ای لوط ما فرستادگان پروردگارت هستیم.
در این دو آیه رسول به معنای عام آن به کار رفته است. اما رسول به معنای خاص به کسی می گویند که خداوند به او وحی می کند و سپس مأمور می شود تا آن وحی آسمانی را به دیگران ابلاغ کند. به این ترتیب یک رسول حتماً نبی هم هست ولی ممکن است یک نبی رسول نباشد. یعنی به کسی وحی شود ولی او مأمور ابلاغ نباشد. بنابراین با ختم نبوت، خود به خود ختم رسالت هم پدید می آید. چون رسولی که نبی نباشد، کارش عبث خواهد بود. یعنی فرستاده ی خداست، ولی خبری از آسمان ندارد!
هنگامی که خداوند خلعت خاتمیت را بر قامت محمد مصطفی راست فرمود، دیگر آمدن رسولانی که خبر از جانب خداوند بیاورند، معنا نخواهد داشت. به سخنی دیگر با پایان یافتن مقام نبوت، مقام رسالت نیز پایان پذیرفت به این معنا که دیگر خبری از آسمان نمی آید و کسی به نبوت برانگیخته نمی شود تا معنای رسول خدا هم تحقق یابد. با پایان یافتن نبوت، رسالت هم خود به خود پایان می یابد.
در بخش بعدی مبحث خاتمیت بر محوریت شخص رسول اکرم صلی الله علیه و آله را پی می گیریم.

jooya
فعّال
پست: 251
تاریخ عضویت: سه شنبه 31 مرداد 1385, 11:27 am

پستتوسط jooya » یک شنبه 25 فروردین 1387, 5:46 am

ضمن عرض سلام و ادب خدمت کاربران و خوانندگان گرامی سایت، از تمامی عزیزان، به ویژه دوستان بهایی تقاضا می کنم این بحث مهم و زیربنایی را پی بیگرند و حقیر را از نظرات ارزنده ی خویش بهره مند کنند. إن شاء الله دنباله ی بحث خاتم پیامبران را پی خواهم گرفت اما پیش از آن بی صبرانه منتظرم قدم به قدم که بحث را پیش می برم، از منظر خوانندگان در باره ی این بحث آگاهی یابم.

kasper
پست: 17
تاریخ عضویت: دو شنبه 28 خرداد 1386, 6:24 pm

پستتوسط kasper » پنج شنبه 29 فروردین 1387, 10:50 am

سلام خدمت دوستان گرامی

مدت مدیدی بود که توفیق حضور را پیدا نکرده بودم، وقتی آمدم با انبوه مطالب جدید دوستان مواجه شدم و خیلی استفاده کردم.

جناب جویا از زحمات شما ممنون هستم و واقعا مطالب شما پیرامون بحث علمی و کارشناسی در مورد خاتمیت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) بسیار مورد استفاده این حقیر قرار گرفت.
باعث بسی افتخار برای بنده می باشد که از مطالب مفید ، چکیده و اصولی شما استفاده نمایم.

به واقع مطالب بسیار روشن و واضح می باشد، و با نگاهی تاریخی و به دور از هر گونه جانبداری نگاشته شده است.
بنده حقیر بی صبرانه منتظر ادامه این بحث می باشم و از سردبیر محترم تقاصا دارم که در صورت صلاح دید این به واقع مقاله جامع و کامل را در قسمت مقالات برای عموم عزیزان قرار دهند.

و من الله توفیق

jooya
فعّال
پست: 251
تاریخ عضویت: سه شنبه 31 مرداد 1385, 11:27 am

پستتوسط jooya » جمعه 30 فروردین 1387, 5:56 pm

مبحث « خاتمیت بر محور پیامبر » را بر اساس قرآن، ختم کردیم و اینک به گفت و گو در باره ی
« خاتمیت بر محور پیامبر » بر اساس سخنان خود آن حضرت می پردازیم.

* یکی از روشن ترین بیانات پیامبر اکرم در این مهم، حدیثی است که دانشمندان و محدثان شیعه و سنی از آن حضرت نقل کرده اند که در ماجرای لشکر کشی برای جنگ تبوک خطاب به علی علیه السلام فرمود. در آن داستان آمده است که پیامبر اکرم برای پیش گیری از توطئه ی منافقان – که نقشه کشیده بودند در غیاب پیامبر مدینه را تصرف کنند- دستور داد تا علی علیه السلام در شهر بماند و در لشکر حضور نیابد. در پی این تصمیم منافقان که دیدند نقشه شان نقش بر آب شد، این بار شائع کردند که علی از دستور رسول خدا مبنی بر شرکت در جنگ، سرپیچی کرده است و پیامبر هم او را با زنان و زمین گیران و کودکان و پیرمردان، وانهاده است.
در پی این شائعه، علی عیله السلام لباس رزم پوشید و به محضر پیامبر شتافت و عرض کرد که منافقان چه می گویند و به این ترتیب آشکارا اعلام کرد که برای شرکت در جنگ آماده است. رسول خدا برای نشان دادن مقام و منزلت ویژه ی شیر خدا علی مرتضی علیه السلام، فرمود:
أَ مَا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي؟
آیا راضی و خشنود نیستی از این که منزلت تو نزد من همانند منزلت هارون نزد موسی باشد، جز آن که پس از من هیچ پیامبری نخواهد بود؟
این شریف و مهم را که به « حدیث منزلت » نامور گشته، توسط بسیاری از زنان و مردان از مسلمانان نخستین نقل شده است. از میان خاندان رسول خدا کسانی چون: حضرت علی، حضرت فاطمه، امام حسن، فاطمه دختر علی، فاطمه دختر جناب حمزه، دختر حارث بن عبدالمطلب، عقیل بن ابی طالب
از میان اصحاب پیامبر اکرم کسانی چون: ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه، زبیر، عبدالله بن عوف، انس بن مالک، عبد الله بن عمر بن الخطاب، ابوهریره، عبد الله بن عباس، جابربن عبدالله انصاری، ابوسعید خدری، عبدالله بن مسعود، عمار یاسر، زید بن ارقم و ده ها نفر دیگر.
حتی کسانی چون معاویه نیز این حدیث را که در اصل در بیان مقام و منزلت والای امام نخستین علی بن ابی طالب علیه السلام است، نقل کرده اند.
یکی از کسانی هم که این حدیث را نقل کرده است، سعد بن ابی وقاص است که هر چند با علی علیه السلام میانه ای نداشت، ولی در مقطعی بسیار حساس این حدیث را نقل می کند و معاویه را برای مدتی از دشنام دادن به حضرت علی به صورت رسمی و بر سر منابر حکومتی، باز می دارد.
داستان از آن قرار است که چون سعد سردار پیروز لشکر اسلام و فاتح سرزمین ایران بود، نزد مسلمانان معروف و محترم بود. معاویه پس از آن که به حکومت مطلق رسید، برای آن که بتواند ناسزاگویی به علی علیه السلام را رسمی کند و فراگیر سازد، از سعد بن ابی و قاص خواست تا بر فراز منبر رود و از علی علیه السلام بد بگوید؛ اما سعد از این درخواست و فرمان معاویه سرمی پیچد و می گوید: از پیامبر خدا در باره ی علی سه سخن شنیده ام که اگر هر یک از آن سه سخن در باره ی من می بود، از شتران سرخ موی برای من با ارزش تر بود.
نخست آن که از رسول خدا شنیدم که به علی فرمود:
آیا راضی نیستی از این که منزلت تو نزد من همانند منزلت هارون نزد موسی است، جز آن که پس از من هیچ پیامبر نخواهد آمد؟
دیگر آن که شنیدم که در جنگ خیبر، که لشکریان اسلام زمین گیر شده بودند، فرمود:
پرچم جنگ را به دست کسی خواهم سپرد که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند.
آن گاه در پی این سخن، پرچم جنگ را به علی سپرد و او هم پیروزمندانه از آن جنگ بازگشت.
سوم آن در داستان مباهله، رسول خدا علی و فاطمه و حسن و حسین را فرامی خواند و می فرماید: برالاها، اینان اهل بیت من اند.
حدیث منزلت را عامر و ابراهیم و مصعب و عائشه، فرزندان سعد وقاص از پدر خویش نقل کرده اند.
حدیث منزلت چنان که گفتیم، در اصل بیان گر مقام و منزلت والای علی علیه السلام در جانشینی پیامبر اکرم است، اما جالب آن است که این حدیث نماد و نشانه ی خاتمیت رسول گرامی اسلام نیز دانسته شده است. به این داستان توجه کنید:
زید بن رُمّانه می گوید: به من خبر رسید که مردی از قریش می گوید: به خدا سوگند نمی دانم، شاید پس از محمد پیامبر دیگری هم باشد.
من، ابراهیم پسر سعد بن ابی وقاص را ملاقات کردم و به او گفتم: ای ابا اسحاق ( کنیه ی ابراهیم ) آیا سخن رسول خدا در ماجرای جنگ تبوک به علی علیه السلام را، از پدرت شنیده ای؟
او خندید و چنان پنداشت که من دوستی علی را در دل دارم که چنین پرسشی می پرسم. به او گفتم: به خدا سوگند این سخن را از آن رو نمی پرسم تا منزلت علی معلوم گردد؛ ولی ماجرا چنان است که به من خبر رسیده که مردی از قوم تو ( قریش ) می گوید: من نمی دانم، شاید پس از محمد پیامبر دیگری هم باشد.
ابراهیم در پی شنیدن این سخن گفت: آری، من شهادت می دهم که از پدرم سعد بن ابی وقاص شنیدم که می گفت: روزی که رسول خدا علی را از شرکت در جنگ تبوک بازداشت و او را بازگردانید، شنیدم که به او فرمود: ای علی، آیا خشنود نیستی که منزلت تو نزد من همانند منزلت هارون نزد موسی باشد، جز آن که پس از من هیچ پیامبری نخواهد بود؟
به این ترتیب حدیث منزلت، هر چند در بیان منزلت حضرت علی علیه السلام بیان شده است، اما بیان گر این اصل مهم هم هست که پس از پیامبر اکرم، به هیچ روی، هیچ پیامبری نخواهد بود.

tahoora
پست: 22
تاریخ عضویت: جمعه 30 فروردین 1387, 9:09 pm

پستتوسط tahoora » شنبه 31 فروردین 1387, 3:38 pm

jooya نوشته شده:مبحث « خاتمیت بر محور پیامبر » را بر اساس قرآن، ختم کردیم و اینک به گفت و گو در باره ی
« خاتمیت بر محور پیامبر » بر اساس سخنان خود آن حضرت می پردازیم.

* یکی از روشن ترین بیانات پیامبر اکرم در این مهم، حدیثی است که دانشمندان و محدثان شیعه و سنی از آن حضرت نقل کرده اند که در ماجرای لشکر کشی برای جنگ تبوک خطاب به علی علیه السلام فرمود. در آن داستان آمده است که پیامبر اکرم برای پیش گیری از توطئه ی منافقان – که نقشه کشیده بودند در غیاب پیامبر مدینه را تصرف کنند- دستور داد تا علی علیه السلام در شهر بماند و در لشکر حضور نیابد. در پی این تصمیم منافقان که دیدند نقشه شان نقش بر آب شد، این بار شائع کردند که علی از دستور رسول خدا مبنی بر شرکت در جنگ، سرپیچی کرده است و پیامبر هم او را با زنان و زمین گیران و کودکان و پیرمردان، وانهاده است.
در پی این شائعه، علی عیله السلام لباس رزم پوشید و به محضر پیامبر شتافت و عرض کرد که منافقان چه می گویند و به این ترتیب آشکارا اعلام کرد که برای شرکت در جنگ آماده است. رسول خدا برای نشان دادن مقام و منزلت ویژه ی شیر خدا علی مرتضی علیه السلام، فرمود:
أَ مَا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي؟
آیا راضی و خشنود نیستی از این که منزلت تو نزد من همانند منزلت هارون نزد موسی باشد، جز آن که پس از من هیچ پیامبری نخواهد بود؟
این شریف و مهم را که به « حدیث منزلت » نامور گشته، توسط بسیاری از زنان و مردان از مسلمانان نخستین نقل شده است. از میان خاندان رسول خدا کسانی چون: حضرت علی، حضرت فاطمه، امام حسن، فاطمه دختر علی، فاطمه دختر جناب حمزه، دختر حارث بن عبدالمطلب، عقیل بن ابی طالب
از میان اصحاب پیامبر اکرم کسانی چون: ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه، زبیر، عبدالله بن عوف، انس بن مالک، عبد الله بن عمر بن الخطاب، ابوهریره، عبد الله بن عباس، جابربن عبدالله انصاری، ابوسعید خدری، عبدالله بن مسعود، عمار یاسر، زید بن ارقم و ده ها نفر دیگر.
حتی کسانی چون معاویه نیز این حدیث را که در اصل در بیان مقام و منزلت والای امام نخستین علی بن ابی طالب علیه السلام است، نقل کرده اند.
یکی از کسانی هم که این حدیث را نقل کرده است، سعد بن ابی وقاص است که هر چند با علی علیه السلام میانه ای نداشت، ولی در مقطعی بسیار حساس این حدیث را نقل می کند و معاویه را برای مدتی از دشنام دادن به حضرت علی به صورت رسمی و بر سر منابر حکومتی، باز می دارد.
داستان از آن قرار است که چون سعد سردار پیروز لشکر اسلام و فاتح سرزمین ایران بود، نزد مسلمانان معروف و محترم بود. معاویه پس از آن که به حکومت مطلق رسید، برای آن که بتواند ناسزاگویی به علی علیه السلام را رسمی کند و فراگیر سازد، از سعد بن ابی و قاص خواست تا بر فراز منبر رود و از علی علیه السلام بد بگوید؛ اما سعد از این درخواست و فرمان معاویه سرمی پیچد و می گوید: از پیامبر خدا در باره ی علی سه سخن شنیده ام که اگر هر یک از آن سه سخن در باره ی من می بود، از شتران سرخ موی برای من با ارزش تر بود.
نخست آن که از رسول خدا شنیدم که به علی فرمود:
آیا راضی نیستی از این که منزلت تو نزد من همانند منزلت هارون نزد موسی است، جز آن که پس از من هیچ پیامبر نخواهد آمد؟
دیگر آن که شنیدم که در جنگ خیبر، که لشکریان اسلام زمین گیر شده بودند، فرمود:
پرچم جنگ را به دست کسی خواهم سپرد که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند.
آن گاه در پی این سخن، پرچم جنگ را به علی سپرد و او هم پیروزمندانه از آن جنگ بازگشت.
سوم آن در داستان مباهله، رسول خدا علی و فاطمه و حسن و حسین را فرامی خواند و می فرماید: برالاها، اینان اهل بیت من اند.
حدیث منزلت را عامر و ابراهیم و مصعب و عائشه، فرزندان سعد وقاص از پدر خویش نقل کرده اند.
حدیث منزلت چنان که گفتیم، در اصل بیان گر مقام و منزلت والای علی علیه السلام در جانشینی پیامبر اکرم است، اما جالب آن است که این حدیث نماد و نشانه ی خاتمیت رسول گرامی اسلام نیز دانسته شده است. به این داستان توجه کنید:
زید بن رُمّانه می گوید: به من خبر رسید که مردی از قریش می گوید: به خدا سوگند نمی دانم، شاید پس از محمد پیامبر دیگری هم باشد.
من، ابراهیم پسر سعد بن ابی وقاص را ملاقات کردم و به او گفتم: ای ابا اسحاق ( کنیه ی ابراهیم ) آیا سخن رسول خدا در ماجرای جنگ تبوک به علی علیه السلام را، از پدرت شنیده ای؟
او خندید و چنان پنداشت که من دوستی علی را در دل دارم که چنین پرسشی می پرسم. به او گفتم: به خدا سوگند این سخن را از آن رو نمی پرسم تا منزلت علی معلوم گردد؛ ولی ماجرا چنان است که به من خبر رسیده که مردی از قوم تو ( قریش ) می گوید: من نمی دانم، شاید پس از محمد پیامبر دیگری هم باشد.
ابراهیم در پی شنیدن این سخن گفت: آری، من شهادت می دهم که از پدرم سعد بن ابی وقاص شنیدم که می گفت: روزی که رسول خدا علی را از شرکت در جنگ تبوک بازداشت و او را بازگردانید، شنیدم که به او فرمود: ای علی، آیا خشنود نیستی که منزلت تو نزد من همانند منزلت هارون نزد موسی باشد، جز آن که پس از من هیچ پیامبری نخواهد بود؟
به این ترتیب حدیث منزلت، هر چند در بیان منزلت حضرت علی علیه السلام بیان شده است، اما بیان گر این اصل مهم هم هست که پس از پیامبر اکرم، به هیچ روی، هیچ پیامبری نخواهد بود.
سلام به دوستان عزيز و با تشكر از مطالب مفيدتان .بعد از خواندن مطالبتون ياد يه شعر از يك دانشمند مسيحي افتادم و تصميم گرفتم كه انرا بفرستم .ميدونم كه ربط زيادي به موضوع اين صفحه نداره .ولي حيفم اومد كه نفرستم.پس اين شعر را بخوانيد و لذت ببريد:
ابياتي از سروده معروف شبلي از دانشمندان برجسته جهان مسيحيت كه در ستايش عظمت حضرت محمد(ص) و قران سروده است:

(( من اگر چه مسلمان نيستم اما ايا مي توانم به ايات محكم قران كفر بورزم؟.))
((يا به پندها و اندرزهايي كه در ان ايات امده است و همه بازدارنده نفس از هوي و هوس ،در لباس شكوهمندترين واژه ها مي باشند منكر شوم؟.))
(( يا به قوانيني كه اگر مردمان انها را درك مي كردند براي تحقق بخشيدن به عمران، همه ايين ها و سنتها را جز تعاليم اسلام كنار مي گذاشتند، مي توانم بي تفاوت باشم ؟.))
((محمد بهترين تدبير كننده و بهترين حكيم بود .او خداي فصاحت و گزيده ترين سخنان است؟.))
(( محمد يگانه مردخرورزي ، كشورداري و هوشمندي بود و قهرمان هم پيمان با پيروزي بر سپاه كفر است))
((محمد با بلاغت قران ،بر همه خردها و انديشه ها چيره گشت و سرهاي دشمنان ارزشهاي انساني را زير سايه شمشير گرفت.))
(( قهرمانان تاريخ بشر چه گذشتگان، چه انان كه اكنون حاضرند وچه ايندگان ،
در پايه اي فروتر و پايين تر از مرتبت او جاي دارند.))

jooya
فعّال
پست: 251
تاریخ عضویت: سه شنبه 31 مرداد 1385, 11:27 am

پستتوسط jooya » سه شنبه 3 اردیبهشت 1387, 5:16 am

دنباله ی مبحث مهم « خاتم پیامبران » را پی می گیریم و موضوع « خاتمیت بر محورپیامبر » را بر اساس بیانات خود آن عزیز دنبال می کنیم:
پیامبر اکرم در سخنانی دیگر به روشنی و صراحت بر خاتمیت خویش و جاودانگی دینش پای می فشارد. به این حدیث شریف که حضرت امام باقر علیه السلام نقل فرموده است، گوش جان بسپاریم:

عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ: لَمَّا حَضَرَتِ النَّبِيَّ صلی الله علیه و آله الْوَفَاةُ نَزَلَ جَبْرَئِيلُ علیه السلام

فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ هَلْ لَكَ فِي الرُّجُوعِ إِلَى الدُّنْيَا؟ فَقَالَ: لَا قَدْ بَلَّغْتُ رِسَالَاتِ رَبِّي. فَأَعَادَهَا عَلَيْهِ، فَقَالَ:

لَا بَلِ الرَّفِيقَ الْأَعْلَى. ثُمَّ قَالَ النَّبِيُّ صلی الله علیه و آله وَ الْمُسْلِمُونَ حَوْلَهُ مُجْتَمِعُونَ:

أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي وَ لَا سُنَّةَ بَعْدَ سُنَّتِي. فَمَنِ ادَّعَى بَعْدَ ذَلِكَ فَدَعْوَاهُ وَ بِدْعَتُهُ فِي النَّارِ.

فَاقْتُلُوهُ

وَ مَنِ اتَّبَعَهُ فَإِنَّهُ فِي النَّار.

فقیه4: 163
امام باقر علیه السلام فرمود: هنگامی که مرگ به سراغ پیامبر آمد، جناب جبرئیل نازل شد و به آن عزیز عرض کرد: ای رسول خدا آیا دوست داری به دنیا بازگردی و باز هم زندگی کنی؟ پیامبر فرمود: نه، نمی خواهم، چون رسالت پروردگارم را به انجام رسانده ام. جبرئیل دوباره همان را گفت که پیشتر گفته بود. پیامبر هم باز فرمود: نه، می خواهم به نزد خداوند که برترین رفیق آدمی است، بروم. پس از آن پیامبر خدا به مردمی که در اطراف بسترش جمع شده بودند فرمود: هان ای مردم! آگاه باشید که نه هیچ پیامبری و نه هیچ سنتی پس از من نخواهد بود. هر کس پس از این ادعایی کند، هم ادعایی که کرده و هم بدعتی که آورده، در آتش خواهد بود و چنین کسی را در جا بکشید و هر کس هم که از چنین کسی پیروی کند، بی تردید جایگاهش آتش دوزخ است.
پیامبر خدا در خطابه ی جاودانه ی غدیر، از جمله چنین فرمود:

أَيُّهَا النَّاسُ بِي وَ اللَّهِ بَشَّرَ الْأَوَّلُونَ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الْمُرْسَلِينَ وَ أَنَا خَاتَمُ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْمُرْسَلِينَ وَ الْحُجَّةُ

عَلَى جَمِيعِ الْمَخْلُوقِينَ مِنْ أَهْلِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِينَ.

هان ای مردم! به خدا سوگند خداوند به پیامبران و رسولان پیشین بشارت داد که من خواهم آمد در حالی که من خاتم پیامبران و رسولان و حجت خدا بر تمامی آفریدگان، از اهل آسمان ها و زمین ام.
سپس در پی این سخن، تکلیف کسانی را که در این اصل جاودانه کوچکترین تردید به خویش راه دهند، روشن فرموده است:

فَمَنْ شَكَّ فِي ذَلِكَ فَهُوَ كَافِرٌ كُفْرَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى وَ مَنْ شَكَّ فِي شَيْ‏ءٍ مِنْ قَوْلِي هَذَا فَقَدْ شَكَّ

فِي الْكُلِّ مِنْهُ وَ الشَّاكُّ فِي ذَلِكَ فَلَهُ النَّارُ

پس هر کس که در این مهم شک کند، همو کافر است، کافر دوران جاهلیت نخستین و هر کس در چیزی از این سخن من شک کند، به راستی که در تمامی سخنان من شک کرده است و چنین کسی در آتش خواهد بود.
و در پایان این بخش از سخنان خویش از هدیه ی بزرگ خاتمیت که خداوند به آن حضرت ارزانی فرموده است، چنین یاد می کند:

مَعَاشِرَ النَّاسِ حَبَانِيَ اللَّهُ بِهَذِهِ الْفَضِيلَةِ مَنّاً مِنْهُ عَلَيَّ وَ إِحْسَاناً مِنْهُ إِلَيَّ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْحَمْدُ

مِنِّي أَبَدَ الْآبِدِينَ وَ دَهْرَ الدَّاهِرِينَ عَلَى كُلِّ حَال‏

هان ای مردم! خداوند این فضیلت را به من عطا فرموده است. منتی است از خداوند که بر من نهاده است و احسانی است از او که بر من روا رفته است و البته معبودی به جز او نیست و من ( به این خاطر ) حمد و سپاس خدای را، تا جهان باقی است و زمان برقرار است، در همه حال، می گزارم.
به همین مقدار از بیانات حضرت رسول اکرم در بیان آن که خداوند پس از ایشان به هیچ روی هیچ پیامبری را مبعوث نمی فرماید، اکتفا می کنیم. در بخش بعدی، « خاتمیت بر محور پیامبر » را به بیان جانشین و شاگرد نخست رسول گرامی اسلام، حضرت علی علیه السلام، تقدیم می کنم.

jooya
فعّال
پست: 251
تاریخ عضویت: سه شنبه 31 مرداد 1385, 11:27 am

پستتوسط jooya » شنبه 7 اردیبهشت 1387, 4:19 am

علی علیه السلام، کسی است که از خردسالی نزد پیامبر بوده و در خانه ی آن حضرت بزرگ شده است و حتی هنگام نزول نخستین وحی در غار حرا، حضور داشته و افتخار بزرگ « نخستین مرد مسلمان » را از آنِ خویش ساخته است. او در سن ده سالگی به پیامبر ایمان آورده و در سن سیزده سالگی، در نخستین دعوت آشکار پیامبر، در جمع بزرگان بنی هاشم، رسماً به عنوان « جانشین پیامبر » معرفی شده است. بعدها هم در مناسبت های مختلف و مهم، رسول اکرم او را وصی و وزیر و خیلفه ی خویش نامیده است و آیات بسیاری هم در بیان شأن و منزلت والای آن حضرت و نیز تصریح به امامت و وصایت آن عزیز نازل شده است. اینک می خواهیم موضوع مهم « خاتمیت بر محور رسول اکرم » را به بیان چنین کسی بیاوریم.
نکته ی دیگر آن که: مرحوم سید رضی، یکی از دانشمندان نامور شیعه در هزار سال پیش، توفیق آن را یافته است تا گزیده و گلچینی از سخنرانی ها و بیانات کوتاه و نامه ها و گفتارهای کوتاه و حکیمانه ی حضرت علی علیه السلام را در مجموعه ی گرانقدری به نام « نهج البلاغه » گرد آورد. نهج البلاغه یعنی « راه روشن سخنوری » این کتاب که شهرت جهانی دارد، مقبول شیعه و سنی است. حتی افراد غیر مسلمان، از خواندن این کتاب لذت می برند. این کتاب به زبان های مختلفی ترجمه شده است و شاید در جهان اسلام و بلکه در جهان دانش و خرد، خریداران بسیاری دارد. با عرض پوزش از این مقدمه ی نسبتاً بلند، دو سخن سدید و گهر سان از این کتاب عزیز در بیان « خاتمیت بر محور رسول اکرم » تقدیم خوانندگان گرامی می کنم:
1- پیشوای پرهیزگاران و امیر مؤمنان، در بخشی از یک خطبه که در آن از عظمت خداوند و جاودانگی قرآن و خاتمیت رسول اکرم و موعظه ی مردم، سخن گفته است، می فرماید:
أرْسَلَهُ عَلَى حِينِ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ وَ تَنَازُعٍ مِنَ الْأَلْسُنِ. فَقَفَّى بِهِ الرُّسُلَ وَ خَتَمَ بِهِ الْوَحْيَ.
خداوند رسول گرامی اسلام را در روزگاری به پیامبر برانگیخت که دوران درازی بود پیامبری نیامده بود و نزاع و مشاجره بر زبان ها جاری بود. ( یعنی مردم با یک دیگر در عقاید و اندیشه ها اختلاف داشتند و این اختلاف ها در سخنان آنان جلوه کرده و آشکار شده بود. )
خداوند محمد مصطفی را در پی و پسِ همه ی پیامبران فرستاد و وحی را به وسیله ی او به پایان برد.
2- آن حضرت هنگام غسل دادن پیامبر و آماده کردن رسول اکرم برای سفر آخرت، به عنوان آخرین سخنان با عزیزترین کس خویش، چنین عرض می کند:
بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي لَقَدِ انْقَطَعَ بِمَوْتِكَ مَا لَمْ يَنْقَطِعْ بِمَوْتِ غَيْرِكَ مِنَ النُّبُوَّةِ وَ الْإِنْبَاءِ وَ أَخْبَارِ السَّمَاءِ
پدر و مادرم فدای تو باد! همانا با مرگ تو چیز قطع شد که با مرگ هیچ کس دیگر قطع نشده است و آن چیز همان پیامبری و خبر دادن و خبرهای آسمانی است.
به این ترتیب و با این بیان روشن، با مرگ پیامبر آوردن هر گونه خبر آسمانی به عنوان « وحی الاهی » برای همیشه نفی شده است.

در بخش دیگری از این نوشتار، به بیان « خاتمیت بر محور رسول اکرم » مبتنی بر سخنان دیگر امامان معصوم علیه السلام می پردازیم.

نوزدهساله
پست: 22
تاریخ عضویت: پنج شنبه 24 خرداد 1386, 10:22 am

پستتوسط نوزدهساله » شنبه 7 اردیبهشت 1387, 10:09 pm

در باب خاتم حقيقت
آن هنگام كه اين گفتار را مي خوانيد به عمق آن بيانديشيد و نه مانند كساني كه در سطح گفتار غرق هستند و ياراي فهم عمق را ندارند نه مانند استهزا كنندگان كه مي پندارند كه مي دانند حال آنكه ايشان جز جهل بر دوش چيزي حمل نمي كنند همانا ايشان را سطح هر امري گرفتار خويش نموده و از بيش و كم و راست و تباه خود ايشان ، ايشان خويش را مشوش نموده و حال آنكه سطح را بايد گذاشت و به آنچه آفريدگار فرمان مي راند بايد تمسك نمود از كلام آغاز تا آخرين هجا در كلام پاياني ، حقيقت واحد خواهد ماند نه آنكه در سطح كلام هم چون كف بر روي آب در جوشش و خروش نه آنچه گاه بنمايد و گاه محروم سازد گاه ظاهر شود و گاه از ديده ها غائب گردد كه آن حقيقت نيست نه از آغاز و نه در پايان اوست وهم حق و غير حق و ماسواي حق. بايد زنده بود تا بتوان حق را فهميد بايد زنده بود تا بتوان زندگي را فهميد فهم حق فهم لحظه هاي زندگيست.

در كل حين حقيقت حاضر است و در بعد حين حقيقت عيان تر نه از براي چشم ظاهر بلكه براي آنكه خواست كه خواسته شود توسط حق و آنكه پذيرفت كه در او جاري شود آنچه را كه براي اثبات و يا نفيش ، سال هاست كه مي گويند تا آن را اثبات نمايند به حق و يا اثبات نمايند به نفي حال آنكه حق سخن در سخن مستور است و نبوده قابل دست يافتن چه كه هر چند حق هميشه عيان است چه در قبل حين و حين نخست و بعد حين مطلع نگشتند جهلا كه حق در ظرف زمان نيست بلكه وحدت حق در ظرف امر است و در نزد خدا همانگونه كه هستي واحد بود در ظرف حق و متكثر شد در ظرف امكان ، حق دين هم در ظرف زمان متكثر شد نه در ظرف ساعت تقويم و نه در نزد حق . باطل چون حق مي نمايد خود را غائب مي نمايد كه باطل بايد غائب باشد چون حق حاضر است و آنكه را كه ياراي فهم حق حاضر نيست به باطل غائب تمسكي است نه از بيش و كم روزگار و يا فهم او كه انسانيت و فهمش سزاي احترام داشته بلكه از بود و نبود قدرت خود چه كه جاهل را ياراي فهم علم اميدي است و اميد به عالم شدن او در طي طريق زندگي عين حق است ولاكن كاتم حق را ياراي فهم حق نيست چه او مي داند چه را مي پوشاند حق را فهميده است ، حجاب بر ديده اش نيافتاده بلكه خود حجاب است بر حق اوست مانع اعظم از براي خود بايد خود را بشكند تا دوباره متولد شود نه از روح خود بلكه از روح انسان نه از جسم خود بلكه از جسم حقيقت نه براي فهم حق بلكه براي فهم خود تا خود را حقيقت يابد نه حجاب . بايد زنده بود تا بتوان زندگي را فهميد.

لسان از براي ذكر حق بوده و هست تا حق را ذكر نمايد تا به ياد او و براي او اوقات صرف نمايد تا نه براي راحت خود به خيال باطل مشغول گردد بلكه با نسيان خود از براي خلق او حجاب شود نه از حق بلكه از جهل نه از خود بلكه از خود ايشان چه از براي حق خود ايشان حجاب هستند و رهبر ايشان نفس ايشان گاه تجسدي يابد و گاه توهم شود گاه فرمان دهد و گاه فرمان پذيرد از نفس ديگري و در پي او روان شود تا به خيال نفسش راحت جويد حال آنكه راحت در نفس نبوده و نيست بلكه براي راحت خود بايد ديگري را راحت نمود و آرامش را در آسايش ديگري يافت خواه دوست و خواه دشمن. بايد زنده بود تا بتوان زندگي را فهميد.
بايد زنده بود تا بتوان زندگي را فهميد. زندگان آگاهند نه از زندگي بلكه از فهم مرگ و مي دانند كه نفس مرده در اين جهان همچون بهائم مي گردد و لكن زمين و آسمان از او بيزار است كه موهبت يافت زنده بماند و لكن خود سبب مرگ خود شد و لكن حق سنگ و آب را پايمال نمود نه از زمين بلكه از زندگي نه از جمادي بلكه از فهم و كمال روح انسان كه فهم انسان محترم است.

مي گويند زندگي چيست :

مگر زندگي نيست جز بيداري صبح و خواب شب و ذكر الله در مسير معيشت و نماز جماعت در مسجد و سياه پوشيدن به عزاي امامي مظلوم و هزاران سال تكرار آن ...

زندگي يعني لبخند كودك دست فروشي كه به او مي گويي خسته نباشي تا براي لحظه اي زنده شوي و اين لحظه همچون حقيقت يكتاست كه حقيقت يكتاست .

سردبیر: آقای دکتر لطفاً از زدن حرف های زشت خودداری کنید. این قسمت از متن شما بریده شد.

براي زندگي پاياني وجود ندارد ، براي لحظه هاي سرشار از حقيقت پايان وجود ندارد پايان در اعتقاد به پايان است مرگ تنها در اعتقاد به مرگ نهفته است آنان كه عمرهاست مرده اند آنان كه زندگيشان خلاصه نمي شود مگر در بيداري صبح و خواب شب و ذكر الله در مسير معيشت و نماز جماعت در مسجد و سياه پوشيدن به عزاي امامي مظلوم و هزاران سال تكرار آن ... ايشان هر لحظه است كه مرده اند ايشان هيچ لحظه اي را درك نكردند و حقيقت را درك نكردند و حق حقيقت را به جا نياوردند ايشان سراسر لحظات عمرشان را تا ابد خواهند مرد خداوند هر لحظه ايشان را زنده مي گرداند و ايشان خود ، خود خودشان را مي ميرانند تا سرانجام چيزي جز تكرار مرگ جز تكرار اوراد بي حاصل نصيبشان نشود ايشانند نشانه زبوني و نشانه وهم حق

زندگي برگ گل شقايقي است كه در كنار جويي مي رويد ، ما زنده ايم و مي خواهيم زندگي كنيم تا حقيقت را بفهميم حق زندگي را بايد به جاي آورد نه تكرار زندگي را
تا شقايق هست بايد زندگي كرد.
دكتر

habibollah
فعّال
پست: 531
تاریخ عضویت: دو شنبه 31 اردیبهشت 1386, 11:41 am

پستتوسط habibollah » یک شنبه 8 اردیبهشت 1387, 12:22 am

خدمت جناب آقای دکتر درود عرض می کنم.
خدمت نوزدهساله ی عزیز هم عرض ارادت می نمایم و برای هر دو نفر آرزوی نیکی دارم.
نوزدهساله جان، مدّتی است که به اینجا سری نمی زنید و یا چیزی نمی نویسید، فکر کردم که شاید جناب دکتر جمعه کمر همت به تربیت جنابعالی بسته اند، بهاییان که گویا نتوانستند تربیت درستی به شما بیاموزند؛ از دکتر خواسته بودم که قدری با شما صحبت کنند، فکر کردم که ایشان لطف کرده و حرف مرا پذیرفتند.
امشب که آمدم دیدم که نام شما در صفحه ی نخست می باشد، خوشحال شدم. زیرا امید داشتم که سیمای ادب را در نوشته ی شما ببینم، اما افسوس و صد افسوس که دیدم نامه ای از جناب دکتر گذاشته اید. ناراحتی آن زمانی بیشتر شد که دیدم جناب دکتر چیزهایی را نوشته اند که ابداً با اصول اخلاقی سازگاری ندارد. متأسفانه حرف های زشتی را نوشته بودند. این سخنان ایشان مرا به یاد آن شعر انداخت که می گوید:"خانه از پای بست ویران است." ای کاش بهاییان به جای آن که به فکر درست کردن جهان باشند، به فکر یاد دادن چیزهای ابتدایی اخلاقی به هم کیشان خویش می بودند تا کسانی همچون نوزدهساله پیدا نشوند که مایه ی آبروریزی آنها شوند. شاید هم که واقعاً بهایی نیستند!

بگذریم. در ابتدا جناب آقای دکتر خواننده را به فکر و اندیشه دعوت کرده اند. حقیقتاً بسیار نکته ی خوبی را اشاره فرموده اند. من هم شما را به زیاد فکر کردن دعوت می کنم. باید فکر کنیم تا راه درست و آیین بدون تناقض و حقیقی را پیدا کنیم.
سپس جناب دکتر اشاره به روشنی حقیقت می فرمایند. و این که حقیقت زایل شدنی نیست. من هم در این مورد با ایشان موافقم. به لطف خداوند متعال حق و حقیقت همچون آفتاب روشن و نمایان است. اما افسوس که عدّه ای به خاطر دنیا طلبی و حفظ منافع خویش چشم را بر حقیقت می بندند و حقیقت نما را به جای حقیقت قبول کرده و کمر همت به تبلیغ آن می بندند. با وجود این که انبوهی از تناقض های درونی بین گزاره ها و آموزه های مختلف آن، و تناقض های بیرونی یعنی تناقض با عقل، و همچنین تناقض های رفتاری یعنی تناقض های بین آن آموزه ها و گفته ها با رفتار و کردار گویندگان آنها وجود دارد، حاضر به رد آن نیستند. اما از آنجا که رگه هایی از حق را به سرقت در خویش جای داده اند، شنوندگان آنها، از آنجا که آگاه از تناقض ها نمی شوند، به سرعت نمی توانند که حقیقت نما را از حقیقت و به اصطلاح طلا را از مطلّا باز شناسند. خوب است که در اینجا توضیح بیشتری بدهم و منظور خود را روشن تر و به طور خاص بیان کنم. متأسفانه آیین بهایی بیش از 160 سال است که ساخته شده است. در این آیین تمام آنچه که ادیان دیگر از قبیل احکام و اخلاق و اعتقادات دارند، جای گزاری شده است. می توان بحثی را در این مورد انجام داد که هیچ سخن درستی در این آیین وجود ندارد که در دین اسلام که آخرین دین الهی و کامل ترین ادیان است، گفته نشده باشد. ولی فعلاً به این بخش متعرّض نشده ام و باید که در جای خودش بحث شود. اما از آنجا که این آیین از جانب خداوند متعال نیست، تعداد فراوانی تناقض دارد. به لطف حضرت حق در همین سایتی که با آن آشنا شده ام، توانسته ام که تعداد زیادی از آنها را بشناسم، مثل تناقض بیان خاتمیت پیامبر اسلام توسط جناب بهاالله و ادّعای پیامبری پیامبری ایشان، مثل تناقض ادّعای خدایی جناب بهاالله و جناب باب، مثل تناقض بین وحدت عالم انسانی با کردارها و گفتارهای جناب عبدالبها، مثل تناقض در وجود بیت العدل بدون ولیّ امر و .....
آری، با وجود این همه تناقض ها از آنجا که حرف های خوبی هم زده اند، نمی خواهند که به سوی حقیقت بنگرند و به آن بیاندیشند.
وقتی که می خواهند زندگی را معنی کنند، زندگی را تنها در کمک به دیگران که همراه لذّتی نفسی است و در بردن لذّت های شهوانی و جنسی می بینند. چشم هایشان را تنها به لذایذ شهوانی دوخته اند و می اندیشند که عشق انتهای راه است؛ و با این چشم بیمار که نمی خواهد چیز دیگری را ببیند چه کار باید کرد؟! هر آن چه که حقایق بوده است را نادیده می انگارند، و این را عمق زندگی می بینند!

واقعاً به نظر شما چه کار باید کرد؟ اگر بحث و صحبت و منطق در بین باشد، حاضر به گفتگو هستیم، اما کجاست کسی که حاضر به گفتگو باشد؟

جناب آقای دکتر می خواهند با نشان دادن خوبی کمک به دیگران، بگویند که زندگی تنها در این خلاصه می شود. در اسلام نیز به شدّت تأکید شده است که به دیگران باید کمک کرد و دست بینوایان را گرفت و به یاری یتیمان پرداخت، اما این تمام کمال نیست. تمام کمال آنجاست که به فرموده های خداوند متعال گوش فرا دهیم. کمال آنجاست که وقتی فهمیدیم که خداوند متعال کاری را دوست دارد، آن را انجام دهیم و اگر نمی خواهد که کاری را بکنیم، دست از آن کار بکشیم. کمال انسانیت آنجاست که دوستان خداوند متعال را دوست بداریم و دشمنان خداوند عزّ و جلّ را دشمن بداریم. کمال انسانیت آن است که وقتی فهمیدیم عزاداری برای امامی مظلوم مورد رضای حق تعالی است، حتی اگر هزاران سال بر ما بگذرد، باز هم این کار را انجام دهیم.

jooya
فعّال
پست: 251
تاریخ عضویت: سه شنبه 31 مرداد 1385, 11:27 am

پستتوسط jooya » یک شنبه 8 اردیبهشت 1387, 5:36 am

حضور محترم خوانندگان سلام عرض می کنم و از این که در آغاز نوشته ی روز قبل از عرض سلام و ادب و ارادت غافل شدم، پوزش می طلبم. به جناب حبیب الله هم سلام عرض می کنم و می پرسم:
1- آقای دکتر کیست که مورد خطاب و کمی هم عتاب حضرت عالی قرار گرفته است؟
2- موضوع این بخش خاتمیت است، لطفا تلاش بفرمایید بحث از مسیر اصلی خارج نشود.
حضور محترم جناب نوزده ساله هم سلام عرض می کنم و می پرسم: حقیر مطلب ارسالی شما را خواندم؛ اما ربط مطالبتان را با موضوع مورد بحث را ندانستم. از جناب عالی هم خواهش می کنم:
1- از موضوع بحث که « خاتمیت » است، خارج نشوید.
2- مطالب خود را روشن تر بیان بفرمایید تا حقیر و دیگر خوانندگان تکلیف خود را بدانیم. حقیر، راستش از بیانات حضرت عالی چیزی به جز نزاع شما با یک مخاطب موهوم و خیالی، که به عمق مطالب سرکار نمی اندیشد و سطحی نگر است و جز جهل و نادانی بر دوش خود حمل نمی کند و ... از این قبیل سخنان راست و ناراست، چیز دیگری نفهمیدم و ارتباطش را هم با عرایض خویش در این بخش که ذکر سخنی از مولای حق جویان در باب خاتمیت بود، ندانستم.

habibollah
فعّال
پست: 531
تاریخ عضویت: دو شنبه 31 اردیبهشت 1386, 11:41 am

پستتوسط habibollah » یک شنبه 8 اردیبهشت 1387, 8:07 am

جویای عزیز سلام علیکم
امیدوارم که حال شما خوب باشد و همواره موفق باشید.
1-جناب نوزدهساله که احتمالا حالا بیست ساله شده اند، یکی از کاربران سایت است که هر از چندگاهی سری به اینجا زده و چیزی می نویسند. گاهی از اوقات ایشان مطالب خود را از جانب کسی به نام "دکتر June" یا "دکتر جمعه" و یا "دکتر" می گذارند. گاهی هم خود دکتر با نام همین کاربر در سایت صحبت می کنند. در پایان این ارسال خویش در بالای این صفحه هم امضای دکتر به چشم می خورد.
2- واقعاً از شما عذر می خواهم که به خاطر ارسال نامه ی ایشان که هیچ ربطی به خاتمیت نداشت، من هم مجبور شدم که چیزی که مستقیماً به موضوع این تاپیک ندارد بنویسم.
جناب جویا، همان طور که می بینید، مطالب ایشان ربطی به موضوع تاپیک ندارد. مطالبی را که ایشان گذاشتند، کلاً ربطی به بهاییت هم نداشت و قسمتی از آن هم شامل مطالبی زشت و ضد اخلاقی بود که سردبیر محترم آن قسمت را حذف کردند.

باز هم از جنابعالی عذر می خواهم و امیدوارم بحث خود را ادامه دهید، زیرا که بحثی بسیار مفید می باشد. و همچنین از این که از بحث و سخنان شما منحرف شدم، عذر می خواهم.

نوزدهساله
پست: 22
تاریخ عضویت: پنج شنبه 24 خرداد 1386, 10:22 am

پستتوسط نوزدهساله » یک شنبه 8 اردیبهشت 1387, 9:13 pm

پيش از آغاز ادامه مطلب ، ذكر اين نكته لازم است كه سايت شما توسط سامانه اينترنت پرسرعت (ADSL) شركت خدمات اينترنتي پارس آنلاين Pars online به دليل وجود كلمه بهايي در آدرس دامينتان به اشتباه فيلتر شده اعلام مي شود و دسترسي به آن ميسر نيست با توجه به گستردگي خدمات اين شركت اينترنتي ، پيگيري كنيد تا رفع شود.

و در آغاز سخن بايد بگويم زشت است رفتار شما و يك پرسش دارم :مطالب مندرج توسط من غير اخلاقي نبود ، مبناي اخلاقيات چيست ؟ نمي خواهم پاسخي از شما كه هر چه باشد توجيهتان كذب است ، چه كه مطالب مرا كه اخلاقي بود غير اخلاقي خوانديد و دوم پرسش چرا كاربران شما درباره بخش حذف شده مطلب من نظر داده و آن را غير اخلاقي خواندند. آنان مطالب غير اخلاقي مرا از كجا خوانده اند مگر مطالبم حذف نشده بود؟
فرموديد :" نوزده ساله یکی از کاربران سایت است که هر از چند گاهي سری به اینجا زده و چیزی می نویسند." چگونه مي توان با اين وضعيت آزادي بيان در سايت شما توقع بيش از اين داشت همين هر چند گاه سر زدن را هم تا آنجا كه من نوزده ساله را مي شناسم بايد غنيمت شمرد .
فرموديد: "گاهی از اوقات ایشان مطالب خود را از جانب کسی به نام "دکتر June" یا "دکتر جمعه" و یا "دکتر" می گذارند." كه من معني را از وي همين الان پرسيم نه او و نه من معني اين جمله را نفهميديم.
هركدام از ما مطلبش را با نام خودش در سايت شما مي گذارد و ساير موارد ذكر شده درباره نوزده ساله و من نيز مانند همين ناشي از تلقي غلط مي باشد در مجموع براي طولاني نشدن مطلب اين امر را به شما توصيه مي نمايم :
" مبناي تحليل عيني نبايد وهميات و فرضيات باشد"



در باب خاتميت (بخش پاياني)
به لسان پارسي عاميانه عرض مي نمايم شايد بيشتر مقبول و مفهوم افتد:
مفهوم حقيقت در متن قبلي در قالب پست مدرن طرح شده بود ف كه متاسفانه 2% از آن هم درست فهميده نشد يا نخواسته د فهميده شود.
فرموديد :"جناب آقای دکتر می خواهند با نشان دادن خوبی کمک به دیگران، بگویند که زندگی تنها در این خلاصه می شود. "
وقتي اين جمله را خواندم از كج فهمي و تحريف مطالب خودم توسط شما لبخندي زدم برايتان متاسف نيستم چون شما هم بخشي از حقيقتيد اما بايد زنده بود تا بتوان فهميد و همان گونه كه مي انديشيدم شما نفهميديد معناي جملات مرا .
شما كه در معناي حقيقت با ما بهاييان اختلاف نظر داريد چگونه از خاتم حقيقت سخن مي گوييد ؟
شما بگوييد حقيقت چيست ؟
حضرت محمد چه چيزي را ختم كرده اند ؟

فرموديد: "وقتی که می خواهند زندگی را معنی کنند، زندگی را تنها در کمک به دیگران که همراه لذتی نفسی است و در بردن لذت های شهوانی و جنسی می بینند. چشم هایشان را تنها به لذایذ شهوانی دوخته اند و می اندیشند که عشق انتهای راه است؛ و با این چشم بیمار که نمی خواهد چیز دیگری را ببیند چه کار باید کرد؟! هر آن چه که حقایق بوده است را نادیده می انگارند، و این را عمق زندگی می بینند!"

اصلاً چنين چيزي را من نگفته بودم و اصلا در مورد مسايل جنسي من صحبت نكرده بودم ولي ياد يك چيزي افتادم يكي از دوستان مسلمان من مي گفت آغاز نقل قول :"حداقل 25 درصد اسلام درباره مسايل از كمر به پايين است تازه در حديث آمده كه با ازدواج نيمي از ايمانت كامل مي شود يعني 50 درصد و حداقل نيمي از ازدواج هم سكس است پس مي شود 25 درصد دين " در ضمن حقيقت همين لبخندي است كه بر لبانتان اكنون نقش بسته است .

اين مطالب جنسي و غير اخلاقي نبود كه حذف شد :

زندگي لحظه اي است كه در كنار درب منزل همكلاسي زنگ را فشار مي دهي تا برايت درب را باز كنند و آن هنگام كه درب باز نمي شود دوست براي باز كردن درب خانه خود مي آيد زندگي لحظه انتظار براي دوست است آن هنگام كه صداي پايش كه از حياط خانه مي گذرد تا به در رسد به گوش مي رسد بايد زنده بود تا بتوان زندگي را فهميد. زندگي لحظه اي است كه چراغ راهنمايي زرد مي گرد و تو منتظر قرمز شدن آني آن هنگام كه در كنار خيابان مي ايستي و ميانسالي به حكام حكومت اسلامي جملات ركيك مي گويد و تو مي گويي لسان از براي ذكر حق بوده و هست تا حق را ذكر نمايد و او لبخندي زده و مي گويد جواني و جاهل زندگي كلام ركيك اين مرد است زندگي رنج و عرق روي پيشاني اوست زندگي لحظه لبخند آن ميانسال است . بايد زنده بود تا بتوان زندگي را فهميد.

است زندگي آن لحظه اي است كه از روي يخ خيابان سر مي خوردي آن هنگام كه به افتادن مي انديشي زندگي لحظه انتظار افتادن است زندگي گرماي دستان يار است آن هنگام كه براي اولين بار دست او را مي گيري و گرماي دست او را حس مي كني اين گرماي زندگي است بايد زنده بود تا بتوان زندگي را فهميد. زندگي مبارزه نيست زندگي ايستادن و جا دادن به مسلمان خسته در متروي شلوغ است و آن هنگام كه به تو مي گويد مسلمان واقعي تويي و تو از اين تناقض لبخند مي زني زندگي اين لبخند ساده است زندگي و حقيقت اين تناقض ساده ات و ليكن تو آن هنگام كه اين گفتار را مي خواني به عمق آن بيانديش و نه مانند كساني كه در سطح گفتار غرق هستند و ياراي فهم عمق را ندارند زندگي يعني سادگي يعني خريد يك كتاب يعني يك آيه قران يعني اشك چشم كودكي كه عروسك مي خواهد و مادرش براي او عروسك را نمي خرد چه پول را براي امام زاده اي نذر كرده و آن هنگام كه كودك بزرگ مي شود و خود مادر مي شود مي فهمد كه مادر براي شفاي سرطان پدر مرحومش نذر كرده بود و او براي كودك همسايه عروسك مي خرد تا نه اشك از چشمان او جاري شود بلكه لبخند جاري شود بر گونه او و اين لبخند ساده بر لب كودك چهار ساله حقيقت است زندگي مجموع لحظه هاست . جريان سيالي است كه حق در بسياري از لحظات آن همچون لحظه هاي گذرا يك نمايش در جريان و عبور جاريست نمي توان آن را نفي نمود چه نفي آن نفي خود است و نبود آن نبود خود .

زندگي لحظه است كه گرماي ليوان چايي نيم خورده عاشقي را به ياد گرماي تن معشوقش مي اندازد زندگي به همين سادگي و زيبايي است.( اگر اين خط را جنسي پنداشته آيد واقعا دچار انحراف شديد جنسي هستيد)
زندگي مبارزه براي حق نيست ، استقامت در راه است و حقيقت در كتاب مفسر دين و عالم بر جهل نيست حجاب درون كتاب است و حقيقت در هيچ ظرفي از زمان و مكان نيست چه رسد به كتاب اوست در هيچ كجا جز در زندگي و كامل ترين نوع زندگي ، زندگي مظهر امر است كه عين حق است براي او .

اگر اين حوادث حقيقت نيستند پس حقيقت چيست ؟
اگر حضرت محمد خاتم پيامبران است پس چرا اين وقايع روي مي دهند ؟ مگر حقيقت ختم نشده است ؟

اگر در لحظه وصال يار حقيقتي نيست پس در اين لحظه چه هست ؟
مساله را بيشتر مي شكافم تا شايد آن را بفهمي:
ظهور اسلام هم بخشي از حقيقت توست و لا كن اين امر هم ارز با آن لحظه اي است كه از روي يخ خيابان سر مي خوري و به زمين مي خوري آري به همين سادگي سپس دختري كه كنارت رد مي شود به تو لبخند زده و از تو مي پرسد : " شازده پسر كمكي مي خاي در خدمتتيم ها " سپس دستش را به سوي تو دراز مي نمايد و تو مي گويي : " خواهرم در دين ما دست دادن با نا محرم گناه است !!!!!!!!" و او مي گويد :" برو بابا سيرابي با اين دينت " و گاه حقيقت به همين چرت و پرتيست به خداوند سوگند مي خورم اين عين حقيقت است سعي نما آن را دريابي .
حقيقت لحظه پاره شده بليط اتوبوس به دست راننده اتوبوس است ، حقيقت همين صداي پاره شدن بليط است.

پيامبر حقيقت را تجديد مي كند و به لحظه ها معنا مي بخشد ، معنايي كه تا ابد تداوم مي يابد لحظه ها حقيقتند و از بين نمي روند بلكه حقيقت در آنها سيال است چون بوي عطر دختري عابر كه لحظه اي به مشام مي رسد و بعد از بين مي رود لحظه عبور تمام مي شود ولي حقيقت تمام نمي شود چون معناي حقيقت به جاي آوردن حق حقيقت است هرچند كه اگر اين متن را نفهمي آن را نيز نخواهي فهميد اين متن را بارها و بارها بخوان تا حقيقت را بفهمي.

مي خواستم بخش دوم مطلبم را برايتان بفرستم كه چرا تناقض بخشي از حقيقت است مانند :
جا دادن به مسلمان خسته در متروي شلوغ آن هنگام كه به تو مي گويد مسلمان واقعي تويي و تو از اين تناقض لبخند مي زني اين امر برايم پيش آمد اگر اين تناقض حقيقت نيست پس چيست ؟ وهم است يا حقيقت ؟ قدري به ارزش هاي پست مدرن احترام بگذاريد . همه مانند شما فكر نمي كنند و حقيقت در تكثر نيز وجود دارد است .
باز مي پرسم حضرت محمد چه چيزي را پايان داده است ؟
پيامبر شما از پايان مي گويد و مظهر امر ما از آغاز مي گويد.
هر دو حقند همان گونه كه من و تو بر حقيم همانند صداي پاره شدن بليط اتوبوس كه آن هم بخشي از حق است .
حق يارمان!!

اگر اين مطلب را به صورت كامل و بدون حذف تنها 9 روز در سايتتان نگاه داريد قسمت دوم را برايتان ارسال مي دارم.

دكتر يكشنبه

farid
پست: 92
تاریخ عضویت: سه شنبه 17 مهر 1386, 1:29 am

پستتوسط farid » یک شنبه 8 اردیبهشت 1387, 10:08 pm

نوزدهساله نوشته شده:و در آغاز سخن بايد بگويم زشت است رفتار شما و يك پرسش دارم :مطالب مندرج توسط من غير اخلاقي نبود ، مبناي اخلاقيات چيست ؟ نمي خواهم پاسخي از شما كه هر چه باشد توجيهتان كذب است ، چه كه مطالب مرا كه اخلاقي بود غير اخلاقي خوانديد و دوم پرسش چرا كاربران شما درباره بخش حذف شده مطلب من نظر داده و آن را غير اخلاقي خواندند. آنان مطالب غير اخلاقي مرا از كجا خوانده اند مگر مطالبم حذف نشده بود؟

آقای نوزده ساله، اون حرفای شما رو منم قبل از این که سردبیر پاکشون کنه مطالعه کردم.
اگه واقعا هیچ زشتی در اون حرفا نمی بینید و همشون رو اخلاقی می دونید، خیلی خودتون رو در جستجوی مبنای اخلاقیات به زحمت نندازید. فهمیدن این چیزا محتاج داشتن مختصری عقل و شعوره که خدا باید در آدم به ودیعت بذاره، همین.

jooya
فعّال
پست: 251
تاریخ عضویت: سه شنبه 31 مرداد 1385, 11:27 am

پستتوسط jooya » دو شنبه 9 اردیبهشت 1387, 6:27 am

ای تک سوار میدان معرفت، چه نیکو در جولانگاه دانش یکه تازی می کنی!
ای هزار دستان هجای حقیقت، چه زیبا سرود صفا می سرایی!
و ای پیر فرزانه ی نوزده ساله، چه شورانگیز حقیقت زندگی را، همانند آدمی زاده ای نود ساله به تصویر کشیده ای!
من، دوستدار شما جویا، بر خلاف نظر دوستان دیگر، نوشته ی اخیر شما را بسی زیبا و پر احساس یافتم. البته راستش از نوشته ی پیشین شما شمای روشنی درنیافتم، چون به ادبیات فرانوین یا به قول شما پست مدرن، تسلط کافی ندارم. در این نوشته ی شما هم چیزی خلاف اخلاق نیافتم. اما دوست گرامی در نوشته های پیشین شما روشن تر و در این نوشته هم به اجمال و اشاره، یک چیز کاملا رخ می نماید: گدازه های کینه، شراره های دشمنی. و این خلاف آن چیزی است که بهائیان به تبع پیشوایانشان از آن دم می زنند. دوست عزیز « لسان از برای ذکر خیر است آن را به گفتار زشت میالایید»
به هر روی با چشم پوشی از این حواشی، نکات زیبایی که شما در بیان حقیقت زندگی گفته اید، جای آن دارد که در جای خود، در آن ها ژرف اندیشی شود. حقیر، ضمن درخواست از سردبیر محترم در عدم حذف نوشته ی شما، می کوشم تا فرصتی را صرف اندیشیدن در عمق بیانات حضرت عالی کنم و به بررسی آن ها دست یازم.
در ضمن دوست گرامی، آن جا که فرموده اید:

« زندگي لحظه ای است كه گرماي ليوان چايي نيم خورده، عاشقي را به ياد گرماي تن معشوقش مي اندازد.»

کم لطفی کرده اید و بدسلیقگی به خرج داده اید. عاشق نشده اید تا بدانید ( نه، نه، تا بیابید ) که گرمای تن معشوق برای عاشق با هیچ گرمایی برابری نمی کند. اگر حوصله کردم، من هم از حقائق زندگی برایتان خواهم نوشت.

jooya
فعّال
پست: 251
تاریخ عضویت: سه شنبه 31 مرداد 1385, 11:27 am

پستتوسط jooya » دو شنبه 9 اردیبهشت 1387, 7:56 am

با عرض سلام مجدد به خوانندگان گرامی سایت بهایی پژوهی. در این بخش به بررسی خاتمیت بر محور رسول گرامی اسلام به بیان امامان معصوم علیهم السلام می پردازیم. پیش از پرداختن به این مبحث مهم، یادآور می شویم که بیانات جناب نوزده ساله را که از خاتمیت، پایان یافتن حقائق عالم را پنداشته اند، در مبحث « خاتمیت بر محور قرآن » بررسی خواهیم کرد و سخنان ایشان را به نقد و نظر خواهیم نشست.
• نخستین روایت را از صادق آل محمد حضرت امام جعفر علیه السلام می آوریم. شخصی به نام ایوب پسر حرّ نقل می کند که:
سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام يَقُولُ: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ ذِكْرُهُ خَتَمَ بِنَبِيِّكُمُ النَّبِيِّينَ فَلَا نَبِيَّ بَعْدَهُ أَبَداً. کافی1: 169.
از امام صادق علیه السلام شنیدم که می فرمود: همانا خداوند که یادش عزیز است، به وسیله ی پیامبر شما سلسله ی پیامبران را به پایان برد؛ از همین رو به هیچ روی پس از او پیامبری نخواهد آمد
• روایت بعدی را به نقل از حضرت ثامن الحجج امام علی بن موسی الرضا علیه السلام می آوریم:
فضل بن شاذان، از دانشمندان نامی شیعه، نقل می کند که مأمون، خلیفه ی عباسی، از امام هشتم، حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام درخواست کرد تا عقیده ی خالص اسلام را به صورت ایجاز و اختصار، برایش بنویسد. یعنی از بیان امور حاشیه ای در عقیده ی اسلامی بپرهیزد و آن چه را که از مبانی اصلی و اساسی عقیده ی اسلامی است، بیان فرماید. آن حضرت هم در بیان خواسته ی مأمون، چنین نوشت:
أَنَّ مَحْضَ الْإِسْلَامِ شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ إِلَهاً وَاحِداً أَحَداً صَمَداً قَيُّوماً سَمِيعاً بَصِيراً قَدِيراً قَدِيماً بَاقِياً
عَالِماً لَا يَجْهَلُ قَادِراً لَا يَعْجِزُ غَنِيّاً لَا يَحْتَاجُ عَدْلًا لَا يَجُورُ وَ أَنَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ لَا شِبْهَ لَهُ وَ لَا ضِدَّ لَهُ
وَ لَا كُفْوَ لَهُ وَ أَنَّهُ الْمَقْصُودُ بِالْعِبَادَةِ وَ الدُّعَاءِ وَ الرَّغْبَةِ وَ الرَّهْبَةِ
وَ أَنَّ مُحَمَّداً ص عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَمِينُهُ وَ صَفِيُّهُ وَ صَفْوَتُهُ مِنْ خَلْقِهِ وَ سَيِّدُ الْمُرْسَلِينَ وَ خَاتَمُ النَّبِيِّينَ وَ أَفْضَلُ الْعَالَمِينَ لَا
نَبِيَّ بَعْدَهُ وَ لَا تَبْدِيلَ لِمِلَّتِهِ وَ لَا تَغْيِيرَ لِشَرِيعَتِهِ. عیون اخبار الرضا علیه السلام2: 121؛ بحارالانوار10: 352 و 65: 261.
محض اسلام، شهادت دادن به این است که:
معبودی به جز « الله » نیست. یگانه است و شریک و همتایی ندارد، یکتا و یکی و بی نیاز و برپادارنده و شنوا و بینا و بسی تواناست. از آغاز آفرینش و پیش از آفرینش بوده و جاودانه، خواهد بود. دانایی است که نادانی در او راه ندارد، توانایی است که ناتوان نمی شود، بی نیازی است که هرگز نیازمند نمی شود، دادگری است که هیچ گاه ستم نمی کند، و نیز شهادت می دهم که خداوند آفریننده ی همه ی چیزهاست و هیچ چیزی همانند او نیست. شبیه و مانند و ضدّ و همسر ندارد. آن کس که در هنگام بندگی و دعا و رغبت و ترس، قصد می شود، فقط هموست.
در پی بیان توحید و یکتاپرستی و لوازم آن، که اصل و اساس اسلام است، امام رضا علیه السلام اصل مهم دیگر را بیان می فرماید:
و شهادت می دهم که محمد صلی الله علیه و آله، بنده و فرستاده و امین و برگزیده و پاک شده ی از آفریده های خداوند و سید فرستادگان و خاتم پیامبران و برترین عالمیان است. هیچ پیامبری پس از او نخواهد بود و هیچ دگرگونی در ملت و دین او پدید نمی آید و هیچ تغییری در شریعتش حاصل نمی شود.
• و سومین روایت را از جناب عبدالعظیم حسنی – همان بزرگواری که مقبره اش در شهر ری است- نقل می کنیم:
عبدالعظیم حسنی نقل می کند که من به حضور سید و آقایم حضرت علی بن محمد، امام هادی علیه السلام رسیدم. آن حضرت وقتی مرا دید فرمود: خوش آمدی ای ابا القاسم! تو به راستی دوستدار مایی. من به ایشان عرض کردم: ای پسر پیامبر خدا من می خواهم دینم را بر شما عرضه کنم. اگر آن چه را که می گویم موجب خشنودی و رضایت شماست، بر آن عقیده پایدار می مانم تا خدای خویش را ملاقات کنم( یعنی تا هنگام مرگ بر آن عقیده می مانم.)
امام علیه السلام فرمود: عقیده ات را بیان کن. من پس از شهادت به یگانگی و بی همتایی خداوند یکتا، گفتم:
وَ إِنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ خَاتَمُ النَّبِيِّينَ فَلَا نَبِيَّ بَعْدَهُ إِلَى‏ يَوْمِ الْقِيَامَةِ
و نیز معتقدم که همانا محمد بنده و فرستاده ی خداوند و خاتم پیامبران است. پس به هیچ روی پس از او تا روز قیامت پیامبری نخواهد آمد.
این بیانات آن چنان روشن و گویاست که نیاز به هیچ توضیح و تفسیری ندارد.
در بخش بعدی خاتمیت بر محور رسول اکرم را به بیان دانشمندان اسلام می آوریم.

habibollah
فعّال
پست: 531
تاریخ عضویت: دو شنبه 31 اردیبهشت 1386, 11:41 am

پستتوسط habibollah » سه شنبه 10 اردیبهشت 1387, 9:02 pm

سلام به دوستان عزیز
خیلی متشکرم آقا فرید و آقا جویا

آقای دکتر از شما هم تشکر می کنم که دوباره قسمتی از چیزهای محذوف ارسال قبلی خود را در اینجا گذاشتید، و آن قسمتی را که خیلی زشت بود نگذاشتید.

آقا فرید، این نشان می دهد که جناب دکتر هم دارای عقل و شعور می باشند.

Jazireh
فعّال
پست: 131
تاریخ عضویت: یک شنبه 21 بهمن 1386, 12:55 pm

پستتوسط Jazireh » جمعه 13 اردیبهشت 1387, 12:28 am

سلام خدمت دوستان این صفحه، خصوصا جناب جویا و حبیب الله عزیز،
و سلامی ویژه به دوست نوزده ساله ، دکتر ادیب که اولین بار است با ایشان هم کلام شده ام و این همه ذوق و سلیقه ادبی و ژرفای تفکر شما را ستایش می کنم.
گفتگو در ساحل فرانوین یا پست مدرنیسم با نسیم های عاشقانه از سوی بزرگانی چون ژاکو دریدا، میشل فوکالت و ژاکو لاکان که تعابیر متفاوت متن های نویسندگان را در "بازی زبان" نشانده اند و عدم درک معنای ثابت از یک نگاشته را در تفاوت های فرهنگی محیطی خواننده یافته اند و معانی قدرت و استدلال را که امروزه انسان ها طبیعی می پندارند را ریشه دار در تاریخ دیده اند، این حق را به هر خواننده ای که نگاشته های متفکرانه شما را مطالعه می کند می دهد که معانی ی جز آنچه شما در ادبیات فرامدرن خود با یاری کلمات از درون ذهن جستجوگر و حق پوی خویش به صفحات سایت نگاشته اید، دریابد.
طبق آنچه لاکان بیان می دارد، بخش غیرآگاهانه ذهن با قوانین و ساختارهایی کار می کند که هماهنگ و سازگار با یک زبان اند، و این زیبایی نورافشانی کلمات از پس ابر های سفید فرهنگ های ریشه دار مردمان سرزمین های گوناگون است که هنگام قدم زدن در ساحل فرانوین و لمس نسیم تفکرات نو، تجربه ای غیر قابل وصف می آفریند و خاطراتی را در دفتر متفکران آن به جا می گذارد که در نوع خود منحصر به فردند.

از این رو، آنچه از ادیب فرزانه، جناب دکتر، خواستارم این است که ایده های خویش در موضوع "خاتم پیامبران" و نه "ختم حقیقت" را آنگونه که بستر ذهن حق جویتان در قالب فرامدرن به رشته تحریر می آورد را با در نظر گرفتن ویژگی جالب چند برداشتی این ادبیات آن گونه بیان کنند که حقیر و دیگر دوستان پژوهنده این سایت با درک غیر آنچه در تصویر ذهن شماست خاطر محترم تان آزرده نشده و راه گفتگو و حق جویی هموارتر گردد.
افتخار است اگر موضوعات غیر مرتبط با این تاپیک را در تالار "صمیمانه" پی بگیریم.

از جناب جویا که محققانه این تاپیک را پیش می برند و موضوع خاتمیت پیامبر اسلام (ص) را در قالبی نو (البته نه مانند فرامدرن) با توضیحات روشن کننده که از چند برداشتی جلوگیری می کند کمال تشکر را دارم.
آنچه زیبنده جملات محققانه شما در این دفتر گشاده (سایت) خواهد شد - به نظر این حقیر- استفاده موردی از رنگ و صورت های مختلف قلم (مانند Bold) است که پی گیری کلمات را با چشم هایی که مجبورند کلمات ریز این صفحه را دنبال کنند سهل و دل نشین تر می کند.
بی صبرانه منتظر مقاله های دیگر شما خصوصا خاتمیت با محوریت قرآن هستم.

نوزدهساله
پست: 22
تاریخ عضویت: پنج شنبه 24 خرداد 1386, 10:22 am

پستتوسط نوزدهساله » جمعه 13 اردیبهشت 1387, 7:47 pm

و اما پيش از دستور

نوزده ساله عزيز براي زيارت چاه جمكران به آنجا رفته بود و نامه بلند بالايي را براي امام زمان شما در چاه انداخته بود و مي خواست متن آن را براي شما و عموم خوانندگان و معتقدان به او در اين تارنما قرار دهد بر حذر داشتيم او را كه هرچند حق بود نامه اش اما چه حاصل كه شما توان انعكاسش را نداريد و آن را فحاشي خواهيد خواند 19 ساله هرچند افكار پراكنده اي دارد اما ذهن منسجمش آينده اي درخشان را براي او نويد مي دهد . پس بر او درود مي فرستم و به جاي درج آن در اين جا و اجابت خواسته اش از امام زمان شما (امامي كه به نظر حقير و ميليارد ها نفر ديگر از اهالي كره زمين و ميليون ها ميليون از ساير هموطنان عزيز ما و از آنجا كه با طبقه روحانيت هم رفت و آمد و مناسباتي چند دارم به زعم صد ها نفر از اين عزيزان روحاني هم او موجودي جعلي و ساختگي است ، علي الخصوص داستان جمكران كه هم اكنون در ايران بر اساس آخرين نظرسنجي ها و برآورد هاي آماري وزارت اطلاعات كمتر از 42 درصد از مردم به صحت داستان آن اعتقاد دارند ) پاسخ نامه اش را در اسرع وقت مي خواهم (به پيشنهاد من 6 ماه 19ساله به امام زمان مهلت داد تا به صورت كتبي پاسخ پرسش هاي كتبي 19ساله را ارايه نمايد تا وجود خود را ثابت نمايد و حجت را بر همه معتقدان به او تمام نمايد)

و اما نطق پيش از خطبه (دور دنيا در 313 كلمه !)

بر حبيب ، جويا ، فريد و جزيره و سردبير بزرگ درود .
در 200 كلمه بيان مي دارم (19 كلمه تا اينجا)

فرمودي" حرفهات همشون " رو اخلاقی می دونی؟ بلي 100% آن را ، حذف يك قسمت از آن در دفعه دوم درج ملاحظه حال شما و كم طاقتيان بود (51 كلمه تا اينجا )
فرمودي :" گدازه های کینه، شراره های دشمنی دارم" تكذيب مي نمايم من دوستدار مسلمانانم . شايد روزي اگر فرصت شد متني درباره تفاوت اسلام ستيزي و مسلمان ستيزي و نيز مخالف با ديانت يهودي و بهايي و بودايي و يهودي ستيزي ، بهايي ستيزي ، بودايي ستيزي بنويسم (106 كلمه تا اينجا )

فرمودي :"گرمای تن معشوق برای عاشق با هیچ گرمایی برابری نمی کند " اولن شما چرا زبان به گفتار زشت آلوديد معشوق ديگر چيست در هيچ كتاب رساله اي تا به حال در باره عشق و معشوق كلمه اي نيامده شما تا به حال به اين امر توجه نموده بوديد در اسلام روابط زن و مرد تنها براي ارضاي جسماني و شهوات است و عشق بين زن و مرد در اسلام بسيار كم رنگ است ؟ در ضمن يادآور بودن گرما به معناي برابر بودن آن نيست (198 كلمه تا اينجا )

فرمودي : " آقای دکتر کیست که مورد خطاب و کمی هم عتاب حضرت عالی قرار گرفته است؟ " من هيچ كس نيستم جز خودم شما كه هستيد ؟ 5 دقيقه روبروي آينه برو و سعي نما به خود پاسخ دهي . اگر همسر ، نامزدي ، دوست دختري و ... داري از او پرس تو كه هستي خود را تحليل كن تا نسبتت را با ديگران بيابي چه كه نسبت تو با ديگران در واقع عين حقيقت توست (282 كلمه تا اينجا )

و نكته جالب پاياني حبيب فرمود :"خیلی متشكرم آقا فرید و آقا جویا" كشف شد كه فريد و جويا مذكر هستند!!!!! (313 كلمه تا اينجا )

خاتميت بخش پس از پايان

هنگامي كه ما به حقيقت مي پردازيم در واقع در حال واكاوي ژرف ترين تناقض هاي موجود در ذهن خود هستيم با ديدن تناقض است كه ما به وجود حقيقت پي مي بريم البته از ديدگاه سنتي بسياري ، وجود تناقض را نشانه وجود حقيقتي فارغ از تناقض مي دانند البته اينان يك پيش فرض دارند و آن اين است كه تناقض نقص هست . آنگونه كه وجود نقص ما را به بي نقص رهنمون مي سازد وجود تناقض هم ما را به حقيقت رهنمون مي سازد ولي نظر ما اين نيست .
با ديدن تناقض است كه ما به وجود حقيقت پي مي بريم چه كه حقيقت آن چيزي است كه موجود است نه از جنس موجودات و نه از جنس عالم حق بلكه از جنس عالم امر و موجود در عالم امر داراي تناقض است البته نه به ذات بلكه به صفات ، چون ظرف زمان و مكان در بازخواني و تجلي حقيقت در عالم خلق سبب بروز تناقضات مي شود همانگونه كه بليت اتوبوس در لحظه پاره شدنش با ارزش اعتباري خود در تناقض است حال آنكه ارزشش در نابودي و عدم به وسيله راننده اتوبوس خواهد بود . بيشتر توضيح مي دهم تا بيشتر روشن گردد از عالم حق كه هيچ نمي دانيم از عالم امر هم در اين حد كه عرض شد مي دانيم و نه بيشتر و در عالم خلق از تناقضات مطلعيم هنگام و گاهي كه پيامبر مي آيد و امر جديد را آغاز مي نمايد اين گاه و زمان در واقع نقطه اوج تناقض دروني حقيقت ديني است كه در پيش از آن در جامعه اش معتقدان فراوان داشته آنان كه تناقضات بيشمار را نشانه ناحق بودن دين خود نمي دانسته اند در واقع دين هم همانند هر امر ديگري تاريخ مصرف دارد. راست و نيك و خوب هميشه محترم است اما مصداق آن را دين مي گويد و اين مصداق ها در طول زمان متفاوت است
گاه بايد جنگيد و گاه بايد استقامت نمود هر دو نشانه شجاعت است هر دو خير است .
دين بت پرستي دچار تناقضاتي شده بود كه سبب اعتراض بخش هايي از جامعه عرب گرديد بود ، دين اسلام ظهور كرد تا آن تناقضات را كم نمايد نه به اين خاطر كه در دين بت پرستان حقيقتي نبود بلكه مصداق هاي تعاريف اجتماعي آن دين توسط ديگر كارا نبود . اين داستان تاريخ است هيچگاه تناقضات اسلام نشانه بي حقيقتي آن نخواهد بود برعكس تناقض نشانه حقانيت دين و تجديد پذيري آن خواهد بود و الا تنها نظام هاي فاشيسمي ادعاي كمال مطلق را دارند خداوند و مظهر امر فاشيست نيستند و شما سعي نماييد اين امر بفهميد.

فرموديد :"شخصی به نام ایوب پسر حر نقل می کند که: سمعت ابا عبد الله علیه السلام يَقُولُ: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ ذِكْرُهُ خَتَمَ بِنَبِيِّكُمُ النَّبِيِّينَ فَلَا نَبِيَّ بَعْدَهُ أَبَداً. کافی1 (كتاب حديثي شيعي) "

فرمودي : "این بیانات آن چنان روشن و گویاست که نیاز به هیچ توضیح و تفسیری ندارد"
حال دو پرسش طرح مي شود :

آيا ائمه دروغ گفته اند؟
آيا ائمه اين حرفها نزده اند؟
و اما اگر ائمه اين حرفها را زده باشند و راست گفته باشند چه ؟

در پاسخ پرسش 1:
نمي دانم ؛ دروغ امري نسبي است مطلبي در زماني مي تواند راست باشد و در زمان ديگري دروغ باشد مانند داستان معراج جسماني حضرت محمد كه امامان بر آن صحه گذارند و در آن زمان راست بوده است و حالا ديگر فاقد اعتبار است. در مجموع حد فهم گوينده و مخاطب معيار صحت و دروغ كلام است و تلقي آنان از اين امر ميزان است براي اهل فهم.

در پاسخ پرسش 2:
نمي دانم ؛ تفاوتي ندارد كه گفته باشند يا نه

در پاسخ پرسش 3:
اين را در پاسخ بخش اول بيان داشتم به هر حال بنده كتاب اصول كافي را به رسميت نمي شناسم ، ایوب پسر حر را هم به رسميت نمي شناسم ، امامان را هم به رسميت نمي شناسم و نيز پيامبران پيشين و خلاصه معيار حجيت براي ما همانگونه كه خود بارها فرموديد عقل است (البته عقل سليم) هر جاي قران و ساير احاديث اگر مطابق عقل باشند قابل قبول است و الا ما آنها را به رسميت نخواهيم شناخت. اگر زن فاحشه اي نظري بدهد مطابق عقل سليم آن را خواهيم پذيرفت و گر امامي نظري مخالف عقل سليم داده باشد آن را وقعي نخواهيم گذاشت. معيار ما دو چيز است عقل و ديانت بهايي؛

چه چيز آنقدر روشن و گوياست كه ما توان فهم آن را نداريم ؟ حضرت محمد چه چيز را ختم كرده است ؟ كدام حقيقت ختم شده است ؟

آيا ديگر بليط اتوبوسي پاره نمي شود ؟ آيا آن زن كه يادكردم از او ، ديگر از همخوابگي با مرد همسايه لذت نمي برد ؟ آيا من ديگر از بوي عطر دختر عابري كه از كنارم مي گذرد لذت نمي برم؟ آيا ديگر هيچ عاشق با گرماي ليوان چاي نيم خورده به ياد تن معشوقش نمي افتد؟

من از تناقضات ديانت بهايي لذت مي برم و آن را نشانه حقانيت مي دانم چه كه حقيقت شعاع ساطع از تصادم افكار است و اين نشانه عقل گرايي و حق خواهي ديانت بهايي است ما از فردا و از آينده و آغاز مي گوييم و شما از پايان و ختم و خاتم.
ايده جديدي كه در اينجا متبادر مي شود و اما در حد عنوان تيتر آن قناعت مي نمايم اين است كه :
پيدايش آيين بهايي آغاز دور اديان مدرن و اسلام پايان دين سنتي در جهان است
ما افتخار مي كنيم كه از فردا و از آينده و آغاز مي گوييم چون ما مدرن هستيم نه واپس گرا و سنت زده نه دستپاچه از تناقضات نه كساني كه در سال 2007 استدلالشان خاتميت دينشان بر پايه نقليات آقاي شاذان كه از شاگردان امامي است كه شيعيان او را جانشين فردي مي دانند كه در امتداد 8 دور جانشيني به جانشيني حضرت محمد مي رسد استدلالي بر پايه خبري دست 10 هم !!

حالا ما يك پرسش داريم شما تناقضات اسلام را چه مي كنيد ؟ از آن لذت مي بريد و يا آن را نفي مي كنيد ؟

هنگامي كه ما به حقيقت مي پردازيم در واقع در حال واكاوي ژرف ترين تناقض هاي موجود در ذهن خود هستيم با ديدن تناقض است كه ما به وجود حقيقت پي مي بريم مثلاً هنگامي كه به دين اسلام فحش مي دهيم در واقع حقيقت دين اسلام نيست كه دستخوش آسيب از فحاشي ماست بلكه اين ماييم كه با فحاشي هاي خود به دين اسلام نسبت يك بي ادب را با حقيقت اسلام پيدا مي نماييم حقيقت ما بي ادب و حقيقت اسلام هم يك واقعيت موجود خواهد بود . هنگامي كه
ژرف ترين تناقض هاي موجود در ذهن خود را به امري بر مي تابانيم خود را با او نسبت مي دهيم حقيقت ماست كه با همه چيز نسبت پيدا مي كند .
دين امريست خارج از ما كه ما با اعتقاد به آن نسبت پيدا مي كنيم . مثلاً با اعتقاد به تئوري وحدت عالم انساني فارغ از امكان رخ داد آن در 100 سال آينده (حداكثر زماني كه ما وجود خواهيم داشت) ما نسبت خود را با وضعيت جهان بيان مي داريم به همين سادگي . فرض نماييد دست دختري كه دوستش داريد در دست گرفته آيد شما با اين عمل نسبت خود و محبتتان به او را را با او متمايز مي نماييد اين امر تمايز ايجابي نسبت بين اشيا و حقايق آنها امري پايان ناپذير است .

ديروز از پسر كوچك دستفروشي كه در كنار درب مترو ايستاده بود و كبريت مي فروخت پرسيدم حقيقت چيست ؟
در آغاز گفت نمي داند و طفره رفت ولي وقتي از او كبريتي خريدم و اندكي با او هم صحبت شدم و بار ديگر كه از او پرسيدم حقيقت چيست گفت : حقيقت پول است جالب اينجاست چند هفته قبل پس از كلي ژانگولر بازي از خانم تن فروشي هم همين پرسش را پرسيده بودم او هم گفت : حقيقت پول است حالا در حال فكرم نمي دانم آقاي فرید، عقل و شعور شما ها بيشتر است يا آن خانم تن فروش مي دانيد جالب كجاست بر اساس آشنايي كه با سبك فكر امثال شما دارم مي دانم كه شما همين الان قضاوت كرديد كه چون تن فروشي امري بد است و خلاف شرع و مزخرفاتي مانند اين ، پس آن خانم هم آدمي بدي است و حرفش كه حجت نمي شود ولي زهي خيال باطل كه من استدلال آن زن تن فروش را در نياز به پول و حقانيت رفتارش بسيار پسنديدم بايد براي پر كشيدن ديگران آسمان بود نه آنكه هر كه گفت حقيقت را ، او را فاسد و فاحشه و تن فروش بخوانيم انسان اگر كبريت بفروشد و تن خود را در معرض نامحرم ! قرار دهد شرافت دارد به اينكه در صدد ماست مالي تناقضات دينش برايد آن هنگام كه تناقض را نقص مي داند.

براي مثال مقايسه كنيد :

ما به حجاب اعتقاد نداريم ؛
ما به چند همسري اعتقاد نداريم ؛
ما به چند شوهري اعتقاد نداريم ؛
ما به خودفروشي اعتقاد نداريم ؛
ما به صيغه اعتقاد نداريم ؛
ما به صيغه موقت اعتقاد نداريم ؛
ما به محرم و نامحرم اعتقاد نداريم ؛
ما به كتك زدن زنمان ، نامزدمان ، دوست دخترمان ، خواهرمان و دخترمان اعتقاد نداريم ؛

و شما عزيزان مذهبي به درستي و صحت اين ها بر اساس قران و حديث و كلام امام معصوم اعتقاد داريد آن هم بي تناقض :

شما به حجاب اعتقاد داريد ؛ چون پليستان نبود آن را جرم مي داند و بد حجابي و بي حجاب را فساد و تبهكاري مي پندارد.
شما به چند همسري اعتقاد داريد ؛ چون همان كافي كه به او استناد مي دهيد ، همان شاذان ، همان امام رضا ،همان 8 اسلاف او ، همان پيامبر بزرگ اسلام حضرت محمد همگي چند همسر داشته اند .
شما به چند شوهري اعتقاد داريد ؛ چون آن زن با مرد همسايه همخوابه مي شود.
شما به خودفروشي اعتقاد داريد ؛ چون جامعه اسلامي سراسر مملو از خود فروشان است
شما به صيغه اعتقاد داريد ؛
شما به صيغه موقت اعتقاد داريد ؛
شما به محرم و نامحرم اعتقاد داريد ؛
شما به كتك زدن زنتان ،نامزدتان ، دوست دخترتان ، خواهرتان و دخترتان اعتقاد داريد ؛

منظور از اعتقاد داريد يعني درستي آن را تاييد مي كنيد نه لزوما آن را اجرا مي نماييد .بگذريم تناقض ذهن شما را آزار مي دهد ما كه از تناقض لذت مي بريم و به تناقض افتخار مي كنيم چه بسيار تناقضات ديانت بهايي كه در طول زمان و در ساليان آينده مشخص شود ما بيشتر به دينمان افتخار خواهيم كرد مي دانيد چرا ؟ چون ما معتقد به لزوم تجديد اديان به دليل خارج شدن دين در طول زمان از انطباق با حقيقت هستيم . ما به تناقضات دينمان افتخار مي كنيم

بياييد فراي تعصباتي كه شما به ما داريد شما به ما بهاييان ماست و ميوه بفروشيد و ما از شما ماست و ميوه بخريم ما و شما با هم زندگي كنيم به سينما و تاتر برويم براي تحصيل به دانشگاه رفته و با هم سوار تاكسي و اتوبوس شويم ما به دختران مسلمان و پسران مسلمان به دختران بهايي متلك بگويند بياييد گرماي ليوان چاي نمي خورده ما را به ياد گرماي تن معشوقه ي مان بياندازد آن هنگام كه منت معشوق را مي كشيم تا لبان او را ببوسيم و به وصالش برسيم و جالب اينجاست كه خود او هم راضي به بوسيده شدن لبانش توسط ماست اما حقيقت در نفي خواسته ما و تن دادن به آن توسط او اثبات عدم نفي خواسته ماست و در اينجاست نوع جديدي از حقيقت ايجاد مي شود كه از آن به عنوان حقيقت صلب - ايجابي ياد مي كنم . حقيقت يعني گرماي لبان معشوق و يا به قول آن زن تن فروش لحظه ي حقيقت در لحظه ي رخوت بد از هر همخوابگي است حالا گفته شاذان در 1000 سال پيش را قبول كنيم يا حرف اين زن تن فروش و حق گو را ؟

فرموديد:" وقتی که می خواهند زندگی را معنی کنند، زندگی را تنها در کمک به دیگران که همراه لذتی نفسی است و در بردن لذّت های شهوانی و جنسی می بینند. چشم هایشان را تنها به لذایذ شهوانی دوخته اند و می اندیشند که عشق انتهای راه است؛ و با این چشم بیمار که نمی خواهد چیز دیگری را ببیند چه کار باید کرد؟! هر آن چه که حقایق بوده است را نادیده می انگارند، و این را عمق زندگی می بینند!"

عمق زندگي در كجاست ؟ در اعتقاد به عدم لزوم تجديد اديان ؟ و يا در سنگسار آن زن تن فروش ؟ ما هيچكس را به جرم داشتن دوست پسر مورد تجاوز قرار نداده ايم اتفاقي كه بار ها در مراجع امنيتي هم اكنون ايران افتاده و مي افتد.
زن و مرد تنها دو قالب و قاب هستند از براي عكسي كه واحد است و آن عكس انسانيت است از قالب جسماني و سطحي جسم دست برداريد جسم را به جسم واگذاريد و روح را به روح .
از سطح دست بر داريد ، از شرع دست برداريد ، از مذهب برپايه خرافه دست بر داريد ، از مذهب برپايه سنت دست بر داريد ، از ادعاي فهم بيشتر دست بر داريد ، از در آوردن اداي معصومين دست بر داريد عمق زندگي را در زندگي بايد فهميد .بايد زنده بود و زندگي كرد و عمق آن را فهميد .عمق زندگي در كتاب هاي رساله نيست كه با ديدن كلمه "هي " در آن حالي به حالي شويد ، عمق زندگي در اعماق ذهنيت ما درك مي شود جايي كه ژرف ترين تناقض هاي موجود در ذهن ما وجود دارد و اينها همه عين حقيقت در عالم خلق هستند ، آري بي تناقضي براي حقيقت وهم صرف است .


بازگشت به “نگاه به ادیان”

چه کسی حاضر است؟

کاربران حاضر در این انجمن: کاربر جدیدی وجود ندارد. و 1 مهمان