نظام مشروعيت در بهائيت

Sardabir
فعّال
پست: 458
تاریخ عضویت: یک شنبه 18 تیر 1385, 11:31 am

نظام مشروعيت در بهائيت

پستتوسط Sardabir » چهار شنبه 3 آبان 1391, 12:21 am

پژوهشگر گرامی "هدی" در صمیمانه نوشته اند:

"سلام بر سردبیر محترم سایت بهائی پژوهی و خوانندگان و همراهان عزیز
از آن جا که تحقیق مختصری در مورد نظام مشروعیت در میان ادیان الهی و مقایسه آن با نظام مشروعیت در آئین بهائی انجام داده ام و دوست داشتم تا خوانندگان بهائی پژوهی را نیز در جریان این پژوهش قرار دهم، خواهش می کنم تاپیکی با عنوان «نظام مشروعیت در بهائیت» بگشایید.
از همه‌ی پژوهشگران و همراهان سایت بهائی پژوهی نیز برای شرکت در این بحث دعوت به عمل می‌آورم."

ایشان را به طرح موضوع جدید و جالبى که پیشنهاد نمودند و دوستان را به همراهی فرا می خوانم.

hoda
فعّال
پست: 162
تاریخ عضویت: یک شنبه 20 اردیبهشت 1388, 9:42 am

پستتوسط hoda » سه شنبه 9 آبان 1391, 2:51 am

دوستان عزیز سلام،
هفته‌ی گذشته در قالب ذو کامنت، مطالبی را خدمت شما عزیزان تقدیم کردم که متأسفانه، ظاهرا به علت اشکالات فنی از سایت محو شده است. چون خوشبختانه بک آپ آن دو کامنت را داشتم، بار دیگر تقدیم می‌کنم.
بسم الله الرحمان الرحیم
در آغاز این پژوهش، دست نیاز به درگاه بی نیاز بلند می‌کنم و از ساحت پاکش استمداد می‌جویم تا به دور از تعصب و جانبداری، مطالب این تاپیک را به روشی علمی پیش ببرم و سعی می‌کنم در این مسیر، به جز بر مبنای عقل سلیم که شاخصی برای تشخیص حق از باطل و سره از نا سره است، و مطالب مستند چیزی نگویم و ننویسم و نبافم!
هم چنین لازم است از سردبیر عزیز و گران قدرمان برای گشودن این تاپیک تشکر کنم. از سایر پژوهشگران مسلمان و غیر مسلمان نیز که می‌توانند در پیشبرد این بحث کمک و یاری کنند نیز درخواست مشارکت و همکاری دارم.
هر چند که شاید مرسوم نباشد در آغاز هر بحث انگیزه‌ی پژوهشگر از آن بیان شود، اما دوست دارم در نخستین کامنت این تاپیک، به بیان خاطره‌ای بپردازم که عزم من را برای نوشتن این مطالب جزم تر کرد و به عنوان محرکی برای پیشبرد بحث، من را به جلو هدایت نمود.
چند روزی از نیمه‌ی شعبان امسال گذشته بود که از طریق یکی از دوستان، با خانواده‌ای در یکی از شهرهای غربی کشور آشنا شدم. خانواده‌ای مذهبی، خونگرم و با فرهنگ که البته دچار مشکلی شده بودند. فرزند این خانواده که جوانی هم سن و سال خود من بود (حدود سی ساله) مورد تبلیغ بهائیت قرار گرفته بود و بهائی شده بود.
این حادثه برای خانواده بسیار تلخ و ناگوار بود و قرار شد که من در جلسه‌ای با حضور پسر این خانواده، اطلاعاتی در مورد بهائیت و حقایق آن در اختیار او قرار دهم تا با چشمانی بازتر در مورد تغییر دین خود تصمیم بگیرد.
بعد از گفت و گوهای اولیه بالأخره این جلسه برقرار شد و در یک بعد از ظهر تعطیل، بنده به به شهر مرود نظر رسیدم و به همراه فرزند این خانواده آقا مجید، به یکی از پارک های شهر رفتیم و مشغول گفت و گو شدیم.
مجید چند سال پیش به علت ورشکستگی از ایران به قبرس رفته بود و در آن کشور تقاضای پناهندگی کرده بود. خدای من شاهد است که قصد تخریب مجید یا امثال او را در این نوشته ها ندارم و باز خدا را شاهد می‌گیرم که تمام این خاطره راست است و هیچ تخیل یا دروغی در آن نمی‌نویسم.
مجید سه سال در قبرس مانده بود. او سه طلبکار عمده داشت. پدر و مادرش مرتبا از او می‌خواستند که به ایران بیاید. چرا که طاقت دوری او را نداشتند. اما مجید بسیار می‌هراسید که پس از ورود به ایران، به خاطر چک برگشت خورده اش به زندان بیفتد. سر انجام پدرش که یک کارگر بازنشسته بود قبول کرده بود که بدهی مجید به یکی از طلبکارانش را بپردازد.
پدر روزها کار می‌کرد (با این که بازنشسته شده بود و پیرمردی بود) و با دریافت وام از بانک، ابتدا بدهی مجید به یکی از طلبکاران را داده بود و بعد به کمک حقوق بازنشستگی و دسترنج کار روزانه، بدهی اش به بانک را با بهره بالا پرداخت می‌کرد.
خواهران مجید هم دست به کار شده بودند و کار می‌کردند تا بدهی مجید به نفر دوم را تسویه کنند. سه سال به این منوال گذشته بود و بدهی مجید با دو نفر تسویه شده بود. طلبکار سوم که دیده بود خانواده در تلاش برای پرداخت است، از شکایت صرف نظر کرده بود و آن را تقسیط کرده بود.
مجید وقتی خیالش از زندان نرفتن آسوده شد، به ایران آمد. ولی او درقبرس با بهائیت آشنا شده بود و تبلیغ شده بود. او در کلاس های تبلیغی بهائیان در قبرس شرکت کرده بود و به عنوان یک بهائی به ایران وارد شد و بلافاصله با معرفی محفل ملی قبرس، به تشکیلات بهائی شهر خود در ایران معرفی شده بود.
خانواده‌ای که سه سال تمام کار کرده بود تا فرزند خود را در آغوش بگیرد و در این راه فداکاری ها کرده بود و حالا منتظر فرزندش بود، به ناگاه دید که آقا مجید دست از اسلام شسته و بهائی شده است. او به این مسأله اکتفا نکرده بود و از وقتی که به ایران آمده بود، از خانواده اش می‌خواست که آن ها هم بهائی شوند و در کلاس روحی شرکت کنند. البته او از وقتی بهائی شده بود، کمی اخلاق مدارتر شده بود و سعی می‌کرد تندی های گذشته را نداشته باشد. این را همه درباره اش می‌گفتند. مجید البته سخت مشغول کار شده بود تا بدهی های خود را به طور کامل پرداخت کند.
با مجید وارد بحث و گفت و گو شدیم. سه سال تبلیغ بهائیت کار خودش را کرده بود و او کاملاً یک بهائی به نظر می‌رسید. با او در مورد مسائل زیادی صحبت کردم. شاید سه چهار ساعت صحبت کردیم. کتاب های بهائی را که به همراه داشتم نشانش دادم. در مورد توبه نامه باب صحبت کردیم. به جهت خلاصه کردن خاطره از بیان گفت و گوها صرف نظر می‌کنم. در مورد قیامت بحث بسیار کردیم. در مورد امام مهدی علیه السلام و منجی و بحث محمد بن الحسن در کتاب های بهائی صحبت هایی رد و بدل شد.
او گاهی برخی جواب های رایج بهائیان به این سوالات را می‌دانست و بیان می‌کرد. گاهی می‌گفت این مسأله را نمی‌دانم. باید بپرسم. من او را فردی خوش طینت و خوش قلب یافتم که واقعاً به دنبال حقیقت بود. اما روش کشف حقیقت را نمی‌دانست و در این مسیر به خطا رفته بود.
آخرین صحبت من با مجید که خیلی هم به درازا کشید، پاسخ به این سؤال مجید بود. مجید از من پرسید:
«چگونه می‌توان فهمید که یک نفر که ادعا می‌کند رابطه‌ای با عالم بالا دارد، راستگو است یا دروغگو؟ افراد زیادی چنین ادعایی کرده اند. از کجا می شود فهمید چه کسی راست می گوید و چه کسی دروغگو است؟ از کجا می توان پی برد که مدعی واقعاً از سوی خداوند آمده است یا به دنبال مطامع خویش است؟»
من به او گفتم: شما از کجا می فهمید؟
مجید گفت: «از پایداری دعوتش، از باقی ماندن دینش. اگر ادعای او باطل بود، خدا رسوایش می کرد و آیینش نمی‌ماند. از جانبازی پیروانش نیز می‌توان به حقانیتش پی برد. اگر آن ها واقعا بر حق نبودند چه لزومی داشت جان خود را بر سر راه این موضوع بگذارند و دست از جان شیرین بشویند؟ بعد شروع کرد به بیان تعداد کشته شدگان بهائی در راه عقیده و تأکید داشت که کشته شدن اینان در راه دین بهائی و هم چنین باقی ماندن مرام و مسلک بهائی، دلیل حقانیت آن است.»
آنان که با تعالیم بهائی آشنایی دارند می‌دانند که این مسأله در بهائیت به «دلیل تقریر» مشهور است. هر چند که این مسأله و نکته دارای پاسخ های متعدد نقضی است -که برخی از آن ها را به مجید گفتم- اما برای حل اساسی موضوع به معجزه به عنوان یکی از بهترین راه های شناخت یک مرد آسمانی یا حجت الهی اشاره کردم و معجزات مختلف پیامبران را برای او یاد آوری کردم. پاسخ مجید برایم حیرت انگیز بود. او هر معجزه‌ای که نام می بردم، می گفت که این ها خرافات است و باید به باطن آن ها توجه کرد. مثلا اگر می گوییم عیسی علیه السلام مرده زنده می کرد، یعنی با دعوت انسان ها به آیین خود، دل های مرده ی آنان را زنده می کرد. اگر می‌گوییم کور و کر شفا می داد، یعنی چشم و گوش آنان را به حقایق روشن می کرد....
از مجید پرسیدم: «به چه دلیل این تفسیر را می‌کنید؟ این تفسیر مغایر تمام کتاب های آسمانی قبل است!»
گفت: «این تفسیر حضرت بهاءالله است. ما باید به تفسیر ظهور جدید توجه کنیم. آن موقع برای فهم مردم آن دوره قرآن چنین گفته است. اما امروز که ما می فهمیم این معجزات قابل انجام نیست و خرافه است. حضرت بهاءالله هم که توضیح داده اند معنی این معجزات چیست. باید به این تفسیر توجه کنیم.»
به مجید گفتم: «شما اول ثابت کن ایشان پیغمبر است، بعد این تفسیر ها را از قول ایشان بگو. وانگهی بهاءالله در کدام کتابش چنین مطالبی گفته است؟ من آثار او را مطالعه مرده ام. چنین چیزی در آن نیست.»
گفت: «نمی دانم در کدام کتاب گفته است. اما من از بهائیان شنیده ام.»
گفتم من را با ایشان روبرو کن تا در این باره بحث و گفت و گو کنیم. او پذیرفت و قرار شد که چند هفته بعد، در خدمت ایشان جلسه‌ای با مبلغان بهائی داشته باشیم تا در مورد دلیل تقریر و بحث معجزه صحبت کنیم.
اما متأسفانه پیگیری های متعدد من جواب نداد و آقا مجید از ملاقات بعدی طفره رفت و نه من را نزد مبلغ بهائی برد و نه خود حاضر شد که بحث را ادامه دهد. تصور من این است که دستور تشکیلات، قطع گفت و گو بود و او بدون اجازه آن ها با من وارد بحث شده بود و حالا که گزارش این گفت و گو را آن جا مطرح کرده بود، دستور قطع بحث و گفت و گو آمده بود.
بعد از این ملاقات و برخورد، تصمیم گرفتم در حد بصاعت خود، در مورد دلیل تقریر و اصولاً ساختار و نظام مشروعیت در دیانت بهائی و مقایسه‌ی آن با سایر ادیان به ویژه دین اسلام پژوهش کنم و پاسخ سؤالات بسیاری از این دست را بیابم:
چرا خداوند انسان هایی را برای هدایت بشر می‌فرستد؟
راه و روش تشخیص مدعیان پیامبری یا امامت یا هر مقام قدسی دیگر چیست؟
آیا معجزه کردن لازمه‌ی پیامبری یا امامت است؟
ویژگی حجت های الهی چیست و چگونه می‌توان این ویژگی‌ها را در مدعیان این مقام قدسی جست و جو کرد؟
آیا تناقض داشتن در گفتار یا تناقض در گفتار و رفتار، دلیل بر بطلان ادعای مدعی است؟
آیا لازم است همواره مردی الهی برای هدایت انسان ها بر روی زمین وجود داشته باشد؟ نظر مسلمانان و بهائیان در مورد این بحث چیست؟
ویژگی های دعوت حجت های الهی چیست؟ پیام اساسی آن ها چیست و از انسان ها چه می خواهند؟
آیا بهائیان امروز تحت زعامت و رهبری یک حجت الهی قرار دارند؟
ساختار رهبری و مشروعیت در اسلام چگونه است؟ آیا چنین ساختاری در بهائیت نیز وجود دارد؟
آیا پایداری یک آیین یا استقامت پیروان و مدعی پیامبری، دلیل بر حقانیت آن ها است؟ و....
هر چند حالا که این سطور را می‌نگارم، از برقراری ارتباط مجدد با آقا مجید مأیوس شده ام، اما دوست دارم پاسخ به این سؤالات و سؤالات مشابهی از این دست را از طریق بهائی پژوهی به مجید و مجیدهایی که به دنبال حقیقت هستند و آن را در نظام و ساختار بهائیت جست و جو می کنند، تقدیم کنم.
باشد که مورد توجه قرار گیرد...

hoda
فعّال
پست: 162
تاریخ عضویت: یک شنبه 20 اردیبهشت 1388, 9:42 am

پستتوسط hoda » سه شنبه 9 آبان 1391, 2:56 am

پیش از آن که نظام مشروعیت و رهبری در بهائیت مورد بررسی قرار گیرد، لازم است این مسأله در ادیان آسمانی قبل به ویژه در آیین ارجمند اسلام، مورد دقت و تحقیق قرار گیرد. هدف از طرح این بحث، کشف این مسأله است که آیا بهائیت، نظامی مدون و قابل قبول برای اداره‌ی پیروان خود ارائه کرده است یا نه؟ این که چرا بهائیان سرشناس بسیاری در هر دوره‌ی گذار و انتقال رهبری در این گروه، از آن جدا شده‌اند و بر علیه رهبران جدید موضع گیری کرده‌اند، ریشه در پاسخ به این سؤال دارد.
در واقع در این نوشتار به دنبال آن هستیم تا بدانیم آیا آن چنان که بهائیان تبلیغ می‌کنند، این موضوع به ضعف ایمان ناقضان مربوط است یا واقعاً باید علت این اتفاق را در جایی دیگر، یعنی در پی ریزی نظام مشروعیت و رهبری در این گروه، جستجو کرد؟ برای رسیدن به پاسخ سؤالات فوق، بهتر است سخن را از بررسی نظام مشروعیت در ادیان الهی آغاز کنیم.
نظام مشروعیت در ادیان الهی:
شیعیان معتقدند که خداوند متعال، از آغاز خلقت، همواره راهی برای هدایت انسان‌ها قرار داده است. او با ارسال پیامبران و قرار دادن حجج الهی در میان مردم، همواره راه سعادت و نیکبختی را به انسان‌ها نشان داده است. این مسأله با دلایل عقلی و نقلی فراوان قابل اثبات است. شاید یکی از مهم‌ترین دلایل عقلی این مسأله، قبح عقاب بلا بیان است. یعنی خداوندی که قرار است تمام انسان‌ها را در روز قیامت گرد هم آورد و اعمال ایشان را در ترازوی عدالت خویش بسنجد و نیکوکاران و بدکاران را پاداش و جزا دهد، باید پیش از آن، راه را از چاه مشخص کند و به گونه‌ای به آدمیان بفهماند که رضایت او در چه اعمالی است و کدامین اعمال برای آدمی ناشایست است.
در غیر این صورت انسان‌های بدکار می‌توانند در روز قیامت به درگاه الهی احتجاج کنند که اگر راه هدایت به آنان نموده می‌شد، از آن پیروی می‌کردند. لذا عدالت الهی و حتمی بودن قیامت اقتضا می‌کند که کشف راه حقیقت و هدایت، همواره برای انسان‌ها میسر باشد و طبعاً کارنامه‌ی اعمال هر کس، بر اساس میزان برخورداری او از این امکان، بررسی خواهد شد.
دلایل نقلی بر ارسال دائمی پیامبران و حجج الهی برای انسان نیز متعدد است. حفظ دین خدا از تحریف به نقصان و زیاده(1)، وجود فردی که واسطه‌ی فیض میان خداوند و مخلوقات باشد و خداوند به وجود او، آرامش و امنیت را در زمین برقرار سازد (2) و هم چنین حضور عبادت کننده‌ای واقعی در میان بندگان که عبادت خداوند را به کمال انجام دهد (3)، از مهم‌ترین دلایل نقلی در این زمینه است. شاید بتوان بیشتر موارد فوق را در دعای شریف ندبه جستجو کرد. آن جا که زمزمه می‌کنیم:
«[خدایا!] برای هر کدام از پیامبران [اولوالعزم] شریعت و کتاب عطا کردی و طریقه و قانونی نهادی. برای آنان اوصیائی برگزیدی که یکی پس از دیگری در زمانی مشخص، نگهبان آیینت باشند و علت این اتخاب آن بود که آنان دین تو را اقامه کنند و بر بندگان تو حجت را تمام نمایند؛ و برای آن که حق از مکان خود جا به جا نشود و باطل بر اهل حق چیره نگردد و کسانی نگویند: خدایا اگر به سوی ما رسولانی بیم دهنده فرستاده بودی و برای ما پرچم هدایت قرار داده بودی، پیش از آن که خوار و رسوا شویم، از آیات تو پیروی می‌کردیم.» (4)



1) کمال الدین، جلد 1، صفحه‌ی 203: عن أبي عبد الله ع قال إن الله تبارك و تعالى لم يدع الأرض إلا و فيها عالم يعلم الزيادة و النقصان فإذا زاد المؤمنون شيئا ردهم و إذا نقصوا شيئا أكمله لهم و لو لا ذلك لالتبست على المؤمنين أمورهم

2) کمال الدین، جلد 1 صفحه‌ی 205: نحن الذين بنا ينزل الله عز و جل الرحمة و بنا يسقون الغيث و نحن الذين بنا يصرف عنكم العذاب فمن عرفنا و أبصرنا و عرف حقنا و أخذ بأمرنا فهو منا و إلينا

3) اصول کافی، جلد 1 صفحه‌ی 144: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّ اللَّهَ خَلَقَنَا فَأَحْسَنَ خَلْقَنَا وَ صَوَّرَنَا فَأَحْسَنَ صُوَرَنَا وَ جَعَلَنَا عَيْنَهُ فِي عِبَادِهِ وَ لِسَانَهُ النَّاطِقَ فِي خَلْقِهِ وَ يَدَهُ الْمَبْسُوطَةَ عَلَى عِبَادِهِ بِالرَّأْفَةِ وَ الرَّحْمَةِ وَ وَجْهَهُ الَّذِي يُؤْتَى مِنْهُ وَ بَابَهُ الَّذِي يَدُلُّ عَلَيْهِ وَ خُزَّانَهُ فِي سَمَائِهِ وَ أَرْضِهِ بِنَا أَثْمَرَتِ الْأَشْجَارُ وَ أَيْنَعَتِ الثِّمَارُ وَ جَرَتِ الْأَنْهَارُ وَ بِنَا يَنْزِلُ غَيْثُ السَّمَاءِ وَ يَنْبُتُ عُشْبُ الْأَرْضِ وَ بِعِبَادَتِنَا عُبِدَ اللَّهُ وَ لَوْ لَا نَحْنُ مَا عُبِدَ اللَّهُ

4) بحار الانوار، جلد 99 صفحه‌ی 104: وَ كُلٌّ شَرَعْتَ لَهُ شَرِيعَةً وَ نَهَجْتَ لَهُ مِنْهَاجاً وَ تَخَيَّرْتَ لَهُ أَوْصِيَاءَ مُسْتَحْفِظاً بَعْدَ مُسْتَحْفِظٍ مِنْ مُدَّةٍ إِلَى مُدَّةٍ إِقَامَةً لِدِينِكَ وَ حُجَّةً عَلَى عِبَادِكَ وَ لِئَلَّا يَزُولَ الْحَقُّ عَنْ مَقَرِّهِ وَ يَغْلِبَ الْبَاطِلُ عَلَى أَهْلِهِ وَ لِئَلَّا يَقُولَ أَحَدٌ لَوْ لا أَرْسَلْتَ إِلَيْنا رَسُولًا مُنْذِراً وَ أَقَمْتَ لَنَا عَلَماً هَادِياً فَنَتَّبِعَ آياتِكَ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَّ وَ نَخْزى

hoda
فعّال
پست: 162
تاریخ عضویت: یک شنبه 20 اردیبهشت 1388, 9:42 am

پستتوسط hoda » سه شنبه 9 آبان 1391, 3:06 am

ویژگی حجج الهی:
حجت‌های الهی برای انجام مأموریت‌های مذکور، یعنی ارائه‌ی راه حق و مورد رضایت پروردگار به مردم، حفظ دین از زیاده و نقصان، واسطه بودن برای انتقال فیض از خالق به مخلوق و عبادت واقعی و صحیح خداوند و... باید واجد ویژگی‌های مهمی‌ باشند. ویژگی‌هایی که در صورت پذیرش لزوم وجود حجت خدا در هر زمان و وظایف وی، ناگزیر از پذیرش آن خواهیم بود. این ویژگی‌ها عبارت‌اند از:
علم وهبی الهی:
حجت خدا همواره باید بتواند به سؤالات انسان‌ها پاسخ دهد و اصولاً برای حفظ اساس دین لازم است که آن را به تعلیم الهی، کاملا بشناسد. در واقع حجتی که از مفاد دین آگاهی نداشته باشد و یا نتواند مردم را به وقت کم و یا زیاد کردن مطلبی در دین از اشتباهشان آگاه کند، توان حفظ دین و نشان دادن راه هدایت به بندگان خدا را نخواهد داشت.
خداوند متعال در قرآن کریم خطاب به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می‌فرماید:
«خداوند بر تو کتاب و حکمت را فرو فرستاد و به تو آن چه را نمی‌دانستی، آموخت و البته فضل خدا بر تو بزرگ است.»
لازم به ذکر است که این علم، علمی الهی است و به ویژه در مورد برخی پیامبران، باید گفت که امیت، از شرایط نبوت است. چرا که در صورت تعلیم دیدن پیامبر در مکاتب بشری، همواره این شائبه وجود دارد که پیامبر، تعالیمی بشری را به عنوان دستورات الهی به خورد مردم خواهد داد. خداوند متعال در قرآن می‌فرماید:
«ای پیامبر، تو هرگز پیش از پیامبری، کتابی نخوانده بودی و هرگز با دست خود چیزی ننوشته بودی که اگر چنین کرده بودی، مخالفان شک و شبهه ایجاد می‌کردند.»
یکی از راه‌های شناخت حجت الهی توسط پیروان ادیان قبلی، همواره امتحان مدعی پیامبری یا وصایت، با مسائل علمی است. چرا که پیروان ادیان گذشته، تنها در صورتی در برابر ادعای جدید، خاضع و مطیع می‌شوند که برتری علمی و معنوی آیین جدید را به نسبت آیین معتقَد خود دریابند. چرا که در غیر این صورت عقلاً نباید به تبعیت از آیین جدید در آیند. چرا که در آیین خود، مطالبی والاتر و برتر سراغ دارند.
این مسأله آن قدر در بین حجت‌های الهی و پیروان آیین قبلی اتفاق افتاده است که می‌توان نمونه‌های متعدد تاریخی برای آن گواه آورد. مثلادر زمان حیات رسول اکرم –صلی الله علیه و آله- برخی از اهل کتاب و یهود و نصاری که برای تحقیق در مورد اسلام به پایتخت اسلام، یعنی شهر مدینه وارد می‌شدند، در مورد اسرار و مکنونات تورات و انجیل از پیامبر پرسش می‌کردند. حتی گاهی دانشمندان یهود و نصاری، شرط ایمان آوردن خود را پاسخگویی صحیح رسول خدا به پرسش‌های خود قرار می‌دادند. به جا است که در این جا، به یک نمونه از این موارد اشاره کنیم:

از ابن عبّاس نقل است كه:
چهل نفر از مردان يهودي از مدينه خارج شده و گفتند: بياييد نزد اين كاهن دروغگو رويم تا او را در روبرو توبيخ نموده و تكذيب كنيم، چرا كه او ادّعا مى‏كند أفضل‏ رسولان الهى است، و چگونه چنين سخنى صادق است كه تمام انبياء همچون آدم و نوح- و تمامشان را نام بردند- به مناسبتى از او برتر و بهترند؟!
پس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به عبد اللَّه بن سلّام فرمود: تورات ميان من و شما [حاكم باشد]. يهود نيز پذيرفت. يكى از آنان گفت: حضرت آدم از تو بهتر و برتر است، زيرا خداوند با دست قدرت خود او را آفريد و از روح خود در كالبد او دميد و فرشتگان را به سجده او واداشت.
پيامبر فرمود: آدم نبى، پدر من است، ولى آن چه به من داده شده افضل و برتر است از آن چه به آن حضرت داده شده.
یهودیان گفتند: آن‌ها چيست؟
فرمود: منادى در هر روز پنج بار ندا مى‏كند كه: «شهادت مى‏دهم معبودى جز اللَّه نيست و محمّد فرستاده او است» و نمى‏گويد:
«آدم رسول خدا است». و لواى حمد در روز قيامت به دست من است نه آدم.
گفتند: راست گفتى اى محمّد، اين مطلب در تورات آمده.
فرمود: اين يك مورد.
گفتند: موسى از تو برتر است.
فرمود: از چه لحاظ و براى چه؟
گفتند: زيرا خداوند چهار هزار كلمه [بى‏واسطه‏] با او سخن گفته، در حالى كه اين گونه با تو مكالمه نفرموده.
فرمود: من بهتر از آن عطا شده‏ام.
گفتند: آن چيست؟
پاسخ داد: اين آيه‏اى كه خداوند در باره من نازل فرمود: «پاك و منزّه است آن خدايى كه بنده خود- محمّد- را شبى از مسجد الحرام به مسجد الأقصى كه پيرامون آن را بركت داده‏ايم برد.»
و من روى بال جبرئيل قرار گرفته تا به انتهاى آسمان هفتم رسيدم و از آن جا گذشته تا به «سدرة المنتهى» وارد شدم كه در آن جا «جنّة المأوى» است و تا آمدم از ساق عرش آويزان شوم اين ندا از آنجا در آمد كه: «منم خداى يكتا كه جز من خدايى نيست، منم ايمنى بخش بندگان، نگاهبان بر همه چيز، تواناى بى‏همتا، بر همه چيره، درخور كبريا و بزرگى، دلنواز و مهربان». و خداوند را با چشم دل نه با چشم سر مشاهده كردم، پس آيا اين مقام بالاتر از مكالمه حضرت موسى نيست؟
گفتند: اى محمّد راست گفتى، اين قسمت نيز در تورات نوشته شده است.
رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: اين هم مورد دوم.
گفتند: نوح عليه السّلام از تو برتر است.
فرمود: به چه علّت و براى چه؟
گفتند: زيرا او سوار بر كشتى شد و بر كوه جودى نشست.
فرمود: به من بهتر از آن عطا شده.
گفتند: آن چيست؟
فرمود: به راستى كه خداوند با عزّت و جلال مرا نهرى در آسمان عطا فرموده كه از عرش جارى است و در اطراف و سواحل آن هزاران قصر است كه آجرهايش يكى در ميان از طلا و نقره بوده، گياهان آن رود از زعفران و سنگريزه‏هايش از درّ و ياقوت، و خاك زمينش از مشك سفيد است.
پس اين عطاى الهى براى من و امّتم بهتر است. و اين مطلب اشاره به آيه كريمه: إِنَّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ دارد. گفتند: راست گفتى اى محمّد، اين مطلب نيز در تورات نوشته شده، و اين بهتر و برتر از آن است.
رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: اين هم مورد سوم.
باز گفتند: ابراهيم از تو بهتر و برتر بود.
فرمود: براى چه و به چه علّت؟
گفتند: زيرا خداوند او را خليل خود اختيار كرده بود. فرمود: اگر ابراهيم نبىّ، خليل خداوند بود من نيز حبيب خدايم، و نامم محمّد است.
گفتند: چرا به اين اسم ناميده شدى؟
فرمود: خداوند مرا به اين اسم ناميده، و نام مرا از اسم مبارك خود مشتقّ فرموده، او «محمود» و من «محمّد»؛ و امّت من- در هر حالى- «حامد» مى‏باشند.
گفتند: راست گفتى اى محمّد، اين نيز در تورات مكتوب است. آرى فضيلت تو بالاتر است.
رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: اين هم مورد چهارم.
گفتند: عيسى از تو برتر بود.
فرمود: براى چه؟
گفتند: روزى حضرت عيسى در عقبه بيت المقدس بود كه شياطين به قصد آزار به سوى او آمدند، خداوند نيز جبرئيل را مأمور ساخت كه با بال راست خود شياطين را براند و به آتش اندازد، پس با بالهاى خود به صورتشان زد و آنها را به آتش انداخت.
فرمود: به من بهتر و برتر از آن فضيلت عطا شده است.
گفتند: آن چيست؟ فرمود:
در راه بازگشت از جنگ بدر، من بسيار گرسنه بودم، هنگام ورود به مدينه با زنى يهودى روبرو شدم كه بر سرش كاسه بزرگى حاوى بره بريان شده، و در كيسه‏اش مقدارى شكر بود. آن زن گفت: خدا را شكر كه سلامتيت ارزانى داشت، و نصر و ظفر بر دشمنان عطايت فرمود. من براى خدا نذر كرده بودم كه اگر شما از اين جنگ با سلامتى و غنيمت باز گرديد اين بره را ذبح كرده و بريانش كنم و به شما پيشكش نمايم.
پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: من نيز از مركب خود پياده شده و خواستم دست به غذا ببرم كه ناگاه آن بره بريان شده به اذن و فرمان خداوند به روى پا ايستاد و گفت: اى محمّد! از من چيزى مخور كه من مسموم شده‏ام.
يهوديان گفتند: راست گفتى، اين فضيلت بهتر و برتر از آن است.
پيامبر گرامى اسلام فرمود: اين هم مورد پنجم.
گفتند: فقط يك مورد مانده، و سپس از خدمتتان مرخص خواهيم شد.
فرمود: بگوييد.
گفتند: سليمان از تو بهتر و برتر بود.
فرمود: در چه فضيلت؟
گفتند: زيرا خداوند با عزّت و جلال تمام شياطين و انس و جنّ و پرندگان و بادها و حيوانات وحشى را گوش به فرمان و مسخّر او ساخته بود.
رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: خداوند نيز براق را مسخّر من ساخت و آن عطا از همه دنيا بهتر و بالاتر است. آن مركبى از مراكب بهشت است كه چهره‏اش همچون صورت آدمى، و سم‏هايش چون سم اسبان، و دمش مانند دم گاو، از حمار بزرگتر و از قاطر كوچكتر است. زين آن از ياقوت سرخ و ركابش از درّ سفيد و آن را هفتاد هزار لگام از طلا است. دو بال دارد كه با درّ و ياقوت و زبرجد تزيين شده است و بر پيشانيش اين جمله نوشته شده:
«لا إله إلّا اللَّه وحده لا شريك له، محمّد رسول اللَّه»
يهوديان گفتند: اى محمّد راست گفتى و آن در تورات نوشته شده است. اين فضيلت از آن برتر است. اى محمّد همگى ما شهادت به يگانگى خدا و رسالت تو مى‏دهيم.» (1)


صرف نظر از محتوای زیبای این روایت، نوع سؤال و جواب یهودیان با پیامبر و روش محاجه‌ی آن حضرت با آنان، در خور تأمل و توجه است. هر بار که آنان به گمان خود مطلبی می‌گویند که آن حضرت توان پاسخگویی به آن را ندارد، با پاسخی مواجه می‌شوند که در درون خود صحت آن را می‌یابند. جالب این جا است که نوع مطالبی که پیامبر به آن اشاره می‌کند، همان‌هایی است که یهودیان از قبل با آن آشنا بودند و در تورات ملاحظه کرده بودند. یهودیان با دیدن چنین اعجاز علمی بود که اطمینان به رسالت آن حضرت یافتند و در جرگه‌ی مسلمانان در آمدند.
از این نمونه گفت‌وگو‌ها بین پیامبر و یهودیان و مسیحیان بسیار رخ داده است. البته در تمام این گفت‌و‌گوها طرف مقابل به پیامبر ایمان نیاورده است. در برخی موارد به جهت عناد و گردن‌کشی، بر آیین خود باقی مانده است. اما مهم آن است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، در تمام این موارد، به گونه‌ای صحیح و علمی و از راه منطق و استدلال -که برای آنان نیز قابل فهم بوده است- به سؤالات آنان پاسخ می‌گفتند و آنان نیز، به علم و دانش الهی آن حضرت معترف می‌شدند.
حتی پس از شهادت آن حضرت، هنگامی که اهل کتاب برای تحقیق در مورد آیین نو ظهور اسلام به مدینه می‌آمدند، جانشینان آن حضرت را با سؤالات علمی خود امتحان می‌کردند و چون آنان از پاسخگویی در می‌ماندند، بر آن یهودیان و نصرانیان، مسلم می‌شد که حضرت محمد –صلی الله علیه و آله- از سوی پروردگار مبعوث نشده است. چرا که اگر او حجت خدا بود، باید خودش و جانشینانش از عهده‌ی پاسخگویی به سؤالات آنان بر می‌آمدند. در چنین مواردی بود که امیر مؤمنان، امام علی بن ابی‌طالب –علیهما‌السلام- به دنبال آنان می‌فرستاد و سؤالات آنان را پاسخ می‌گفت و بدین وسیله از کیان اسلام دفاع می‌کرد. ماجراهای متعددی از این قبیل نیز در تاریخ و در لابلای کتاب‌های حدیثی شیعه و سنی ثبت است که مؤید علم الهی جانشینان واقعی پیامبر است.

1) احتجاج 1: 98 تا 103

hoda
فعّال
پست: 162
تاریخ عضویت: یک شنبه 20 اردیبهشت 1388, 9:42 am

پستتوسط hoda » سه شنبه 9 آبان 1391, 3:15 am

عصمت از گناه:

آن کس که می‌خواهد مردم را در طریق هدایت رهبری و راهنمایی کند، باید خود به تعالیم الهی پایبند باشد و در بیان دستورات حضرت حق خطا نکند. چرا که بروز رفتار منافی تعالیم الهی از سوی او می‌تواند دستاویزی برای منکران باشد و بدکاران به پیشگاه الهی احتجاج کنند که تعالیم الهی قابل انجام نبوده و حتی حجت خدا از انجام آن ناتوان بوده است.
به جز این دلیل عقلی، از دیدگاه نقل نیز دلایل متقنی بر این مسأله وجود دارد. به عنوان مثال، در داستان به مقام امامت رسیدن حضرت ابراهیم پس از گذراندن مراحل دشوار، آن حضرت از پیشگاه خداوند درخواست کرد تا این مقام برای فرزندان او نیز باشد. اما خداوند خطاب به او فرمود: «عهد من هرگز به ستمکاران نمی‌رسد.» (1)
در ادبیات قرآن و دین مبین اسلام، کوچکترین گناه، مصداق ظلم است. یا ظلم در حق خداوند و یا ظلم در حق بندگان خدا. لذا حجت الهی نمی‌تواند در کارنامه‌ی خود چنین لکه‌ای داشته باشد و از نظر شیعیان، حجج الهی همواره از خطا و گناه، پاک و معصومند.
امام صادق علیه‌السلام فرمودند: «انبیاء و اوصیای ایشان گناهی در نامه اعمال خود ندارند. چرا که آنان معصوم و مطهر هستند.» (2)
امام رضا علیه السلام نیز در نامه‌ای به مأمون نوشتند: «خداوند هرگز به اطاعت از کسی که می‌داند مردم را گمراه می‌کند، فرمان نمی‌دهد و کسی را که می‌داند به او کفر می‌ورزد و از عبادتش سرباز می‌زند و از شیطان اطاعت می‌کند، به مقام رسالت برنمی‌گزیند.» (3)
امیرمؤمنان حضرت علی علیه‌السلام فرمودند: «اطاعت تنها مخصوص خدا و پیامبر و اولوالامر است. چرا که آنان معصومند و هرگز به معصیت خداوند امر نمی‌کنند.» (4)
البته باید دانست که مقام عصمت، از آن جا که بسیار با امور جاری در قلب انسان‌ها سر و کار دارد، برای همگان قابل تشخیص نیست و تنها خداوند متعال است که می‌تواند این مقام را برای کسی تأیید کند. اما شناخت کسانی که دچار گناهان عیانی مانند دروغگویی و... می‌شوند، برای دیگران ساده است. لذا در نظام اعتقادی شیعه، کسی که ادعا کند حجت خدا است، اما دچار فسق ظاهر باشد، خود به خود ادعایش مورد قبل واقع نخواهد شد.


قدرت الهی و معجزه و بینه:

کسی که ادعا می‌کند از جانب خداوند مأموریتی برای هدایت مردم دارد، باید قدرتی الهی داشته باشد. این موضوع بدان علت است که مردم دریابند که صاحب ادعا، واجد توانایی‌هایی ما فوق توانایی بشر است و لابد این توانایی از طرف خداوند به او داده شده است و این نشانه‌ای از ارتباط مدعی با حضرت حق می‌باشد.
این قدرت، از جنس توانایی‌های مرتاضان نیست. چرا که مرتاضان، بر اثر ممارست و تمرین و تحمل ریاضت‌های دشوار، به برخی قدرت‌های نفسانی دست پیدا می‌کنند. بدان جهت که هر انسانی با گذراندن آن مراحل ریاضت، می‌تواند همان اعمال را انجام دهد، به کارهای خارق العاده‌ی مرتاضان معجزه یا بینه اطلاق نمی‌شود. بینه یا معجزه یا آیه و نشانه، کاری است که به جز حجت الهی، هیچ کس قادر به انجام آن نیست و راهی برای اکتساب آن وجود ندارد. بلکه یک عطای الهی به حجج خداوند است که مردم با دیدن آن‌ در می‌یابند که صاحب این قدرت، از طرف خداوند مبعوث شده و کار او، ما فوق دسترس بشر است.
گزارش‌های متعددی از معجزات انبیای الهی و اوصیای ایشان در دست است که شکی باقی نمی‌گذارد که حجت الهی، در صورت لزوم اثبات ادعای خویشتن، باید بتواند اعمالی برتر از مردم عادی نشان دهد. معجزاتی هم‌چون سالم ماندن نوح و مؤمنان به او در طوفان سهمگین الهی، تبدیل شدن عصای حضرت موسی به اژدها، شکافته شدن رود نیل به فرمان موسی برای عبور بنی اسرائیل، زنده کردن مردگان توسط عیسی و دو نیم کردن ماه توسط حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و هم چنین آوردن قرآن برای هدایت بشر، نمونه‌هایی از این دست هستند. بروز قدرت الهی در میان اوصیای الهی نیز گزارش شده است و دانشمندان شیعی، موارد متعددی از این گونه گزارش‌ها را در کتاب‌های خود نقل کرده‌اند.
نکته‌ی مهم در این معجزات آن است که معمولاً هر معجزه، با حال و هوای مردم هر قوم، متناسب بوده است. به نحوی که عده‌ی زیادی از مردم که در آن زمینه سررشته‌ای داشته اند، به اعجاز آن پی می‌بردند. مثلاً در میان بنی اسرائیل، جادوگری و سحر، رواج شدیدی داشت و ساحران زیادی در بین آنان زندگی می‌کردند. در مقابل معجزه‌ی حضرت موسی به گونه‌ای بود که تمام ساحران اذعان داشتند که تبدیل شدن عصا به اژدها و خوردن سحر آنان، از جنس ساحری و جادوگری نیست، بلکه کاری خارق العاده است و لذا بلافاصله بعد از دیدن این معجزه، همانان که با سلاح سحر به جنگ موسی آمده بودند، نخستین کسانی شدند که سر بر سجده نهادند و به پروردگار موسی و هارون ایمان آوردند و در این راه، جان خود را فدا کردند. (5)
در زمان بعثت حضرت عیسی علیه السلام نیز علم طب در میان قوم آن حضرت رواج بی‌سابقه‌ای یافته بود و پزشکان بر معالجه‌ی بسیاری از بیماری‌ها توانا شده بودند. لذا جنس معجزه‌ی حضرت عیسی به گونه‌ای بود که برترین طبیبان با دیدن آن، اطمینان می‌یافت که عیسی علیه السلام، کاری خدایی می‌کند. عیسی مرده را زنده می‌کرد و کور و کر مادر زاد را شفا می‌داد. کاری که طبیبان از انجام آن عاجز بوده‌اند و هنوز نیز عاجزند.
در زمان بعثت رسول خدا نیز، شعر و ادب در میان اعراب، رواج زیادی داشت و ادیبان زیادی در میان مردم بودند. لذا یکی از جنبه‌های اعجاز قرآن که به راحتی برای مردم شبهه جزیره‌ی عربستان قابل درک بود، فصاحت و بلاغت آیات قرآن و شیوایی کلام الهی در بیان آیات قرآن بود. ادبای عرب و شاعران جاهلی، به سادگی در می‌یافتند که قرآن نمی‌تواند کلام انسانی باشد، چرا که با تمام توانایی ادبی، از بیان مشابه آن به کلی عاجز بودند. هر چند که اعجاز قرآن تنها در این مورد خلاصه نمی‌شد و اعجاز اصلی آن، بروز چنین تعالیم نابی در چنان سرزمینی با سابقه‌ی جهالت و نادانی بود.


1) سوره‌ی بقره آیه‌ی 124: وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتي‏ قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمينَ
2) خصال، جلد 2 صفحه‌ی 608: عَنِ الصَّادِقِ ع الْأَنْبِيَاءُ وَ أَوْصِيَاؤُهُمْ لَا ذُنُوبَ لَهُمْ لِأَنَّهُمْ مَعْصُومُونَ مُطَهَّرُونَ
3) خصال، جلد 2 صفحه‌ی 608: فِيمَا كَتَبَ الرِّضَا ع لِلْمَأْمُونِ لَا يَفْرِضُ اللَّهُ تَعَالَى طَاعَةَ مَنْ يَعْلَمُ أَنَّهُ يُضِلُّهُمْ وَ يُغْوِيهِمْ وَ لَا يَخْتَارُ لِرِسَالَتِهِ وَ لَا يَصْطَفِي مِنْ عِبَادِهِ مَنْ يَعْلَمُ أَنَّهُ يَكْفُرُ بِهِ وَ بِعِبَادَتِهِ وَ يَعْبُدُ الشَّيْطَانَ دُونَهُ
4) إِنَّمَا الطَّاعَةُ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِوُلَاةِ الْأَمْرِ وَ إِنَّمَا أُمِرَ بِطَاعَةِ أُولِي الْأَمْرِ لِأَنَّهُمْ مَعْصُومُونَ مُطَهَّرُونَ لَا يَأْمُرُونَ بِمَعْصِيَتِهِ
5) سوره‌ی اعراف، آیات 113 تا 122 و سوره‌ی طه آیات 58 تا 73

hoda
فعّال
پست: 162
تاریخ عضویت: یک شنبه 20 اردیبهشت 1388, 9:42 am

پستتوسط hoda » سه شنبه 9 آبان 1391, 9:06 pm

منصوص بودن از جانب حجت قبلی:

یکی دیگر از ویژگی‌های حجج الهی، انتصاب از سوی حجت قبلی است. چنین انتصابی اگر صورت پذیرد، حجت جدید، نیازی به اقامه‌ی دلیل دیگری بر اثبات حقانیت دعوی خویش ندارد. در نظام اعتقادی شیعه، همواره از آغاز تا به انجام، چنین انتصابی به چشم می‌خورد. یعنی پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله، به صراحت و روشنی امیرمؤمنان علیهما السلام را به عنوان وصی و امام پس از خود و حجت خدا بر روی زمین به مردم معرفی کرد و حتی از اصحاب خود بر پایمردی به این وصیت، در غدیر خم بیعت گرفت. آن حضرت امامان پس از علی بن ابی‌طالب را نیز به مردم معرفی فرمود.
پس از ایشان نیز حضرت علی، امام بعد از خود یعنی حضرت مجتبی علیهماالسلام را به عنوان جانشین خود به مردم معرفی کرد و این روند ادامه یافت تا امام حسن عسکری علیه‌السلام که آخرین امام یعنی فرزند خود حضرت مهدی علیه‌السلام را به جانشینی خود معرفی کرد. کتاب‌های متعددی برای جمع آوری این نصوص در قرون قبلی توسط علمای شیعه به رشته‌ی تحریر در آمده است که مهم‌ترین آن ها، کتاب کفایة الاثر، تألیف ابن خزاز قمی است.
در این میان باید دانست که تعیین جانشین یک حجت الهی یا یک پیامبر یا یک امام، به انتخاب خود او نیست. بلکه انتخاب جانشین هر حجت الهی بر عهده‌ی پروردگار است و خداوند است که امامی را برای هدایت مردم تعیین می‌کند. کما این که در ماجرای امامت حضرت ابراهیم -آن چنان که گذشت- خداوند متعال با تعبیر «انی جاعلک للناس اماماً» بر جعل الهی در تعیین امام تأکید می‌فرماید.
در مورد امامان دوازده گانه‌ی آیین اسلام نیز، خداوند متعال آنان را از پیش انتخاب فرموده است و پیامبر خود را از نام و مشخصات آنان آگاه فرموده است. آن حضرت نیز اولین ایشان یعنی امام علی بن ابی‌طالب -سلام الله علیهما- را به مردم معرفی عمومی فرموده و در برخی روایات، نام دیگر امامان را برای برخی از اصحاب خود فاش و آنان را معرفی کرده است. اما با جانشین خود (یعنی حضرت علی علیه السلام) عهد کرده که مطابق با آن چه که پروردگار متعال انتخاب فرموده وصیت کند و اوصیای پس از خود را نیز به آن انتخاب ملزم سازد. روایات متعددی نیز در این زمینه از اهل بیت علیهم‌السلام نقل شده که برای نمونه به یک مورد اشاره می‌شود:
امام صادق علیه السلام می‌فرمودند: آیا گمان کرده‌اید که این امر به ما واگذار شده تا آن را در هر جا که خواستیم، آن را قرار دهیم [هر که را خواستیم به عنوان جانشین خود تعیین کنیم]؟ به خدا سوگند که چنین نیست! بلکه این عهدی از جانب رسول خدا است که هر امام، امام بعدی را تعیین کند تا سرانجام، امر امامت به صاحب آن برسد. (1)
بحث تعیین جانشین و منصوص بودن یک امام توسط امام قبلی آن چنان در میان شیعیان مطرح بوده است که از دیدگاه شیعه، امکان نداشته است که حتی در بدترین شرایط خفقان و فشار سیاسی، امامی جانشین پس از خود را به مردم معرفی نکند و آنان را حیران و بی سرپرست، پس از خود رها نماید. البته شکل این معرفی و وسعت آن، با توجه به اوضاع و احوال اجتماعی هر دوران متفاوت بوده است و اقتضائات هر دوره در چگونگی این معرفی نقش خود را ایفا کرده اند. اما روایات بسیاری بر لزوم انجام چنین کاری توسط امام دلالت دارند. گویی که از وظایف هر امام، تعیین سرپرست امت پس از خود و وصیت به امام الهی دیگری است که مردم را از حیرت ضلالت رهایی بخشد و به نورانیت هدایت رهنمون سازد. برای نمونه به این روایت توجه کنید:
امام صادق علیه السلام فرمودند: همانا هر امام، امام پس از خود را می‌شناسد و بر او وصیت می‌کند. (2)
به اعتقاد شیعه این معرفی و وصیت تا زمان امام یازدهم، حضرت امام حسن عسکری علیه السلام ادامه دار بوده است و آن حضرت نیز مطابق با دستور خداوند و عهد پیامبر، فرزند خود حضرت مهدی علیه السلام را به عنوان وصی و جانشین خود معرفی فرموده است. حضرت مهدی علیه السلام آخرین امام از ائمه‌ی دوازده گانه‌ی اسلام، امروز زنده و متولی اصلی دین خدا بر روی زمین است و صیانت از دین خدا را بر عهده دارد و به وظایف الهی خویش عمل می‌کند. غیبت مانع از انجام وظایف آن بزرگوار نیست و انسان‌ها می‌توانند با تمسک و توسل قلبی به آن حضرت، راه نجات و مسیر هدایت را از او طلب کنند.


1) کمال الدین، جلد 1 صفحه‌ی 222: 11- حَدَّثَنَا أَبِي وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا قَالا حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ وَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ جَمِيعاً عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْخَطَّابِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُكَيْرٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ الْأَشْعَثِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ‏ أَ تَرَوْنَ الْأَمْرَ إِلَيْنَا نَضَعُهُ حَيْثُ نَشَاءُ كَلَّا وَ اللَّهِ إِنَّهُ لَعَهْدٌ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص إِلَى رَجُلٍ فَرَجُلٍ حَتَّى‏ يَنْتَهِيَ‏ إِلَى‏ صَاحِبِهِ‏.

2) بصائرالدرجات، جلد 1 صفحه‌ی 474: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْقَاسِمِ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنِ÷ الْمُعَلَّى بْنِ أَبِي عُثْمَانَ عَنِ الْمُعَلَّى بْنِ خُنَيْسٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَ‏ الْإِمَامَ‏ يَعْرِفُ‏ الْإِمَامَ‏ الَّذِي‏ مِنْ‏ بَعْدِهِ‏ فَيُوصِي‏ إِلَيْهِ‏.

hoda
فعّال
پست: 162
تاریخ عضویت: یک شنبه 20 اردیبهشت 1388, 9:42 am

پستتوسط hoda » پنج شنبه 11 آبان 1391, 8:10 pm

سخن گفتن به زبان قوم

از مهم‌ترین ویژگی‌های تمامی حجت‌های الهی آن است که به زبان قومی که در آن مبعوث شده‌اند سخن می‌گویند. مثلاً موسی علیه‌السلام که در میان بنی‌اسرائیل مبعوث شده بود، به زبان عبری سخن می‌گفت. همین‌طور پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، هر چند که آئینی جهانی داشت و برای هدایت تمامی انسان‌ها مبعوث شده بود، اما از آن جا که در میان اعراب زندگی می‌کرد، به زبان عربی سخن می‌گفت و کتاب قرآن نیز به همین زبان نازل شده است. علت این مسأله نیز کاملاً روشن است. چرا که نزدیک‌ترین افراد به یک پیامبر یا یک حجت الهی، اهل قبیله و شهر و قوم او هستند و مهم‌ترین راه انتقال مفهوم در میان بشر، نطق و تکلم و پس از آن نوشتن و نگارش است. لذا برای آن که یک پیامبر یا یک حجت الهی بتواند با اهل شهر و دیار خود به یک مفاهمه‎‌ی صحیح و منطقی دست یابد، لازم است که با زبانی که آنان آن زبان را می‌شناسند و می‌فهمند، با آنان گفت و گو کند.
خداوند متعال در قرآن شریف می‌فرماید:
«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ بِلِسانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ فَيُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ الْعَزيزُ الْحَكيم‏» (1)
ترجمه: هيچ پيامبرى را جز به زبان مردمش نفرستاديم، تا بتواند پيام خدا را برايشان بيان كند. پس خدا هر كه را بخواهد گمراه مى‏كند و هر كه را بخواهد هدايت مى‏كند و اوست پيروزمند و حكيم.
مطلب مهم دیگری که باید در این‌جا به آن اشاره کرد آن است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در زمره‌ی فصیح ترین افراد قوم خود بودند و به تبع ایشان، امامان شیعه علیهم السلام نیز از چنین ویژگی ممتازی بهره مند بودند. قرآن کریم نیز به شیوه‌ای زیبا و شیوا نازل شده است. به گونه‌ای که پس از نزول این کتاب شریف، ضرب المثل فصاحت و بلاغت بوده، درستی یا نادرستی سایر عبارات زبان عربی را پس از نزول قرآن با قرآن می‌سنجند. البته این بدان معنی نیست که زبان عربی پیش از نزول قرآن زبانی بی‌قاعده بوده است. بلکه بدان مفهوم است که قرآن، ضمن رعایت تمام نکات موجود در آن زبان، به شیوه‌ای بدیع و نو، از همان کلمات رایج و همان اسلوب جمله بندی و قواعد نگارشی بهره برده و متنی پدید آمده که هیچ کس پس از آن نتوانسته است به زیبایی و فصاحت آن، متنی بنگارد.
صرف نظر از وجود جلوه‌های عمیق فصاحت و بلاغت در قرآن -که جنبه‌ای از جنبه‌های اعجاز آن نیز به شمار می‌رود- سخنان جانشینان پیامبر نیز در اوج فصاحت و بلاغت است. نهج البلاغه که انتخابی از سخنان امیرمؤمنان علیه السلام توسط شریف رضی است، یکی از نمونه‌های این سخن‌شناسی و زیباگویی در عین انتقال مفاهیم بلند است که سخن شناسان و اهالی ادبیات را در طول تاریخ، به حیرت و تعجب وا داشته است.
سایر امامان علیهم السلام نیز به این مطلب اهتمام داشته اند و زیبا و شیوا سخن می‌گفته‌اند و یا مطلبی می‌نگاشته‌اند. اهمیت این موضوع تا بدان‌جا بوده است که از شرایط نقل حدیث به مضمون، رعایت قوام جملات و صحیح بودن عبارات است. استاد مجید معارف در کتاب پژوهش‌های حدیثی در دوران معاصر در باره‌ی شرایط جواز نقل به معنا در روایات شیعه‌ می‌نویسد:
«مطابق بعضی از روایات، امام صادق علیه السلام در درجه‌ی اول تأکید کردند که حدیث باید همان گونه که شنیده می‌شود، مفاد آن به مخاطبان بعدی انتقال یابد. این یعنی همان نقل به الفاظ و ترجیح آن بر نقل به معنا. بنابراین ائمه علیهم السلام شاگردان خود را تربیت کرده بودند که حدیث را فی المجلس بنویسند و حتی الامکان با کاغذ و قلم در مجالس درسی حاضر شوند...
[از آن جا که] همه‌ی اصحاب امام باقر و امام صادق موفق نمی‌شدند حدیث را در مجلس ثبت کنند و ممکن بود از مجلس خارج شوند و سپس به ثبت حدیث بپردازند، مقداری نقل به معنا پیش می‌آمد. لذا امام صادق علیه السلام نقل به معنا را مشروط کردند به این که باید در شرایط ضروری اتفاق بیفتد...
در همین راستا، امام صادق علیه السلام، بعد دیگری را هم در مسأله‌ی نقل به معنا در نظر داشتند، یعنی اگر قرار است حدیث دچار نقل به معنا شود، باید در ساختمانی از عبارات بیان شود که آن عبارات، غیر فصیح و غیر بلیغ نباشد. از این رو به جمال درّاج فرمودند:
« أَعْرِبُوا حَدِيثَنَا فَإِنَّا قَوْمٌ فُصَحَاءُ» (2)
ترجمه: روایات ما را درست اظهار کنید؛ زیراما جماعتی فصیح و بلیغ هستیم.
در این حدیث شریف، اعراب حدیث یعنی اظهار حدیث با عبارات گویا، شیوا و فصیح، به طوری که عدم فصاحت به امام علیه السلام منتسب نشود.» (3)


1)سوره‌ی ابراهیم آیه‌ی 4
2)کافی، جلد 1 صفحه‌ی 52
3)پژوهش‌های حدیثی در دوران معاصر، صفحه‌ی 104 و 105

hoda
فعّال
پست: 162
تاریخ عضویت: یک شنبه 20 اردیبهشت 1388, 9:42 am

پستتوسط hoda » شنبه 13 آبان 1391, 2:53 am

میزان مشروعیت پیامبران و اوصیاء ایشان از دیدگاه شیعه

شیعیان معتقدند، به دلیل ویژگی‌های منحصر به فرد حجج الهی، اطاعت و تبعیت از آنان در زندگی لازم و واجب است. چرا که ایشان با ملکوت در ارتباطند و راه سعادت و کامیابی را می‌شناسند و در ارائه‌ی آن، هرگز دچار خطا نمی‌شوند. لذا عقلاً لازم است که از چنین افراد برگزیده‌ای تبعیت شود.
این مسأله در مورد رسول اکرم و جانشینان پاک ایشان علیهم‌السلام نیز جاری است. آنان برگزیدگان خلقت و معدن وحی هستند. سخن ایشان، فرمان خدا محسوب می‌شود و اگر ثابت شود که سخنی در شرایط طبیعی از ایشان صادر شده است، تبعیت از آن، لازم و ضروری است.


نظام مشروعیت و رهبری در دوران غیبت:
دوران غیبت از لحاظ تاریخی به دو دوران مجزا تقسیم بندی می‌شود: دوران غیبت صغری و دوران غیبت کبری.
دوران غیبت صغری دورانی است که بعد از شهادت امام حسن عسکری علیه‌السلام در سال 260 هجری آغاز می‌شود و تا سال 329 ادامه می‌یابد. در این دوران، نایبانی خاص از طرف امام دوازدهم، حضرت مهدی علیه‌السلام در میان شیعیان زندگی می‌کنند که تنها آنان از محل زندگی امام دوازدهم مطلع هستند و با آن حضرت، ارتباط منظم و ویژه دارند. آنان سؤالات مردم را به محضر آن حضرت می‌برند و پاسخ می‌آورند. هم چنین وجوهات شرعی مردم را به دست ایشان می‌رسانند. در این دوران، هر چند که ارتباط مستقیم میان مردم و امام میسر نیست، اما هم چنان امکان دریافت پاسخ از امام از طریق واسطه ای به نام نایب خاص، امکان پذیر است. لذا امکان تبعیت از حجت الهی به طور مستقیم هم چنان موجود بوده است.
دوران غیبت کبری که پس از فوت نایب چهارم حضرت مهدی آغاز می‌شود، دورانی است که هیچ کس امکان ارتباط مستمر با آن حضرت را ندارد و مردم موظف اند برای دانستن احکام شرعی خود، به راویان احادیث اهل بیت علیهم السلام مراجعه کنند. راویانی که علاوه بر آگاهی داشتن از علوم اهل بیت علیهم السلام، باید به آن عامل نیز باشند و صفاتی چون زهد و پرهیزکاری و عدم پیروی از هوای نفس را در خود پرورده باشند.
آنان وظیفه دارند که در آیات قرآن و احادیث رسیده از معصومان تأمل کنند و راه صحیح عبودیت را از میان این منابع کشف کنند و به اطلاع مردم برسانند تا مردم با پیروی از دستورات اهل بیت علیهم السلام، در مسیر هدایت راه بپیمایند. بنابراین در دوران غیبت حضرت مهدی علیه‌السلام نیز، هنگامی که صدور روایتی با شرایط عادی از معصوم علیه السلام اثبات شد و با مبانی فقه الحدیث مورد بررسی قرار گرفت و مراد جدی و اصلی معصوم از بیان آن توسط دانشمندان حدیث شناسی و فقیهان واجد شرایط کشف شد، تبعیت از آن مراد، بر همگان لازم و واجب است.



نظام رهبری در شیخیه

شیعیان شیخی که مریدان شیخ احمد احسائی و سید کاظم رشتی و اخلاف آنان محسوب می‌شوند، در بحث مشروعیت رهبران، تفاوت ظریفی با سایر شیعیان دارند. آنان معتقد به پیامبری حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله هستند و جانشینان آن حضرت تا امام دوازدهم را به عنوان حجج الهی می‌شناسند و تبعیت از آنان را ضروری می‌دانند. اما شیخیان، در دوران غیبت کبری، معتقد به وجود واسطه‌ای میان امام و مردم هستند که معرفت یافتن به مقام آن واسطه و شناخت او را از لوازم دین می‌دانند و به آن رکن رابع ایمان می‌گویند.
شیخیان معتقدند که در زمان غیبت کبری، همواره فردی وجود دارد که به جهت تهذیب نفس و کسب علوم اهل بیت علیهم السلام به مقامی می‌رسد که به عنوان قریه‌ی ظاهره، واسطه میان امام و مردم می‌شود. شیخیان برای چنین فردی، طریقیت قائل نیستند و کسب معرفت او را دارای موضوعیت می‌دانند. در چنین شرایطی، آنان معتقد به پیروی بی‌چون و چرا از این واسطه هستند. چرا که او را مورد تأیید از جانب امام عصر می‌دانند و تصور می‌کنند که آن حضرت، در ارتباطی مستقیم و تنگاتنگ با این واسطه است و راه هدایت را از طریق این واسطه به مردم می‌نمایاند.

hoda
فعّال
پست: 162
تاریخ عضویت: یک شنبه 20 اردیبهشت 1388, 9:42 am

پستتوسط hoda » دو شنبه 15 آبان 1391, 6:39 am

نظام رهبری در دیانت بهائی:

برای شناخت دقیق نظام رهبری و مشروعیت در بهائیت، سردرگمی‌های وجود دارد. وجود جملات بعضاً متعارض در کلام رهبران بهائی در بیان مقام و منزلت خویش یا سایر رهبران و میزان لزوم اطاعت از آنان، از مباحث شگفت انگیز در این حوزه است. به جرأت می‌توان گفت که هیچ نظام اعتقادی در مشروعیت رهبران بهائی را نمی‌توان تدوین کرد، مگر آن که جمله‌ای در تعارض با آن نظام، در کلام همین رهبران مشاهده شود. در این بخش اجازه دهید تا آن چه را که امروز به عنوان نظر رسمی جامعه‌ی بهائی مطرح می‌شود، با هم مرور کنیم و سپس به نقد و بررسی آن بپردازیم.
بهائیان می‌گویند:
1) میرزا علی‌محمد شیرازی موسوم به سید باب (1235-1266)، امام دوازدهم دین اسلام و آخرین جانشین پیامبر اسلام است. او در سال 1260 قمری، نخستین بار این ادعا را مطرح کرده است.
2) با ظهور او دوران اسلام به پایان رسیده و دین اسلام منسوخ شده است. او علاوه بر شأن وصایت، خود دارای شأن نبوت است و کتاب جدیدی برای هدایت انسان‌ها به نام «بیان» آورده است.
3) او به ظهور فردی پس از خود به نام «من یظهره الله» بشارت داده است. باب تاریخ ظهور او را بین 1511 تا 2001 سال پس از مرگ خود تعیین کرده است.
4) امیرکبیر باب را در سال 1266 اعدام کرده است.
5) «من یظهره الله» که از مریدان باب بوده، فردی به نام میرزا حسین‌علی نوری (1233-1309) است که سه سال پس از مرگ باب و در زندان، با حقایق عالم هستی آشنا و پیامبر شده است. (1269 قمری) وی یازده سال پس از رسیدن به این مقام، در بین مریدان خود، این مقام را ابراز داشته است. (1280قمری)
6) بهائیان او را به نام بهاءالله می‌شناسند. بهاءالله با تدوین کتابی به نام «اقدس»، دین تازه‌ای برای انسان‌ها آورده است که بهائیان ملزم به تبعیت از دستورات آن هستند.
7) بعد از بهاءالله، فرزند بزرگتر او به نام عباس افندی (1260-1340)، ملقب به عبدالبهاء جانشین وی شده است. او نیز دارای کتاب‌هایی در تکمیل و تبیین عقاید پدر بوده است.
8) عبدالبهاء بهائیان را در کتابی به نام الواح وصایا، پس از مرگ خود به تبعیت از شوقی افندی مأمور کرده است. بهائیان شوقی افندی را با القابی مانند «ولی امرالله» و «ولی امر» می‌شناسند.
9) شوقی افندی در دوران رهبری خود بر بهائیت، به تکمیل نظام تاریخ نگاری و اعتقادی بهائیان پرداخته و تلاش زیادی برای به رسمیت رسیدن بهائیت در کشورهای مختلف دنیا داشته است.
10) شوقی افندی در نقشه‎‌ها و برنامه ریزی‌های مدون، مقدمات تشکیل نهادی به نام بیت‌العدل را فراهم کرده است. بیت‌العدل نهادی است که تشکیل آن توسط عبدالبهاء در کتاب الواح وصایا پیش بینی شده است.
11) شوقی افندی به هنگام مرگ، فرزندی نداشته و کسی را نیز به عنوان جانشینی خود تعیین نکرده است. اما شورای بیت‌العدل، چند سال پس از مرگ وی تشکیل شده است. رهبری بهائیان در فاصله‌ی مرگ شوقی تا تشکیل بیت‌العدل، بر عهده‌ی گروهی به نام ایادیان امرالله بوده است.
12) امروزه و با تشکیل شورای بیت‌العدل، این شورا نهادی مقدس محسوب می‌شود که به هنگام تشکیل جلسه، ملهم به الهامات روح القدس و معصوم از هر گونه خطا و اشتباه است.
13) این نهاد مسؤولیت دارد تا با تفسیر قوانین موجود در کتاب‌های چهار رهبر پیش گفته و تشریع قانون به هنگام نیاز، راه هدایت را به بهائیان بنمایاند و بهائیان نیز موظف اند، بدون چون و چرا، به تصمیم‌های این شورا گردن نهند و از فرمان‌های آن اطاعت کنند.
14) بهائیان برای رهبران خود ویژگی‌هایی همچون عصمت و الهام گیری از فیض روح القدس را قائل هستند و آنان را از هر اشتباهی پاک و منزه می‌دانند.
15) بهائیان ویژگی قدرت الهی و صدور معجزه را از ویژگی‌های حجج الهی نمی‌دانند و به معجزه‌ای برای رهبران خود قائل نیستند. در عوض آنان، راه شناخت یک پیامبر را دلیل تقریر می‌دانند.


hoda
فعّال
پست: 162
تاریخ عضویت: یک شنبه 20 اردیبهشت 1388, 9:42 am

پستتوسط hoda » پنج شنبه 18 آبان 1391, 10:00 am

بررسی این ادعاها:

از آن جا که بخش قابل توجهی از موارد فوق، صبغه‌ی تاریخی و برخی دیگر، ریشه‌ی کلامی و اعتقادی دارند، برای بررسی این ادعاها لازم است سری به اسناد تاریخی و برخی کتاب‌ها که در جهت دفاع از بهائیت به رشته‌ی تحریر در آمده است بزنیم و در کتاب‌های نوشته شده توسط افراد مقدس در این دیانت جستجویی کنیم تا به حقایق ارزشمندی در این زمینه دست یابیم.
تلاش می‌کنیم که در این بررسی، تنها به منابع مورد قبول بهائیان نظر کنیم و از استناد به ردیه‌هایی که بر علیه بهائیت نوشته شده است، علی رغم آن که مطالب خوبی در آن‌ها مندرج است، پرهیز کنیم تا خوانندگان بهائی با ما همراه شوند.



آیا باب می‌تواند حجتی الهی و امام دوازدهم شیعه باشد؟


آیا باب می‌توانسته است امام دوازدهم شیعه و موعود اسلام باشد؟ این سؤالی است که پیش از این و در کتاب‌های دیگر بهائی پژوهی، به تفصیل در مورد پاسخ آن بحث و گفت و گو شده است. مسلماً ویژگی‌های باب با قائم موعودی که قرار بوده است، جهان را از عدل و داد پر کند و ظلم و تباهی را برطرف سازد، هم‌خوانی ندارد. هم چنین در مورد مأموریت امام دوازدهم بین شیعیان و پیروان باب، اختلاف نظر اساسی وجود دارد. شیعیان معتقدند که امام دوازدهم، احیاگر فرهنگ ناب اسلامی و مجدد کتاب قرآن و سنت نبوی است. اما پیروان باب، او را منسوخ کننده‌ی دین اسلام می‌دانند.
به هر روی آن چه مسلم است، هیچ شیعه‌ای نمی‌تواند باب را به عنوان امام دوازدهم خود بپذیرد. چرا که باب اولاً دارای ویژگی‌های حجج الهی که در صفحات قبل، از منظر خوانندگان عزیز گذشت، نیست. ثانیاً شیعه امام دوازدهم را موعودی می‌داند که با امتیازات خاص، پس ازقیام شکوهمند خود، جهان را از عدل و داد آکنده می‌سازد، پس از آن که از ظلم و جور پر شده باشد. این مهم نیز توسط باب به وقوع نپیوسته است.
آن گونه که گفته شد، شیعه برای بروز صفت نبوت یا امامت در فردی، به دنبال چهار ویژگی در اوست که اگر این ویژگی‌ها محقق شود، مقام حجت الهی بودن برای مدعی اثبات می‌گردد. البته آن چنان که گفته شد، درک ویژگی عصمت برای افرادی که ادعای یک مدعی را رصد می‌کنند، کار ساده ای نیست و تشخیص و تأیید چنین مقامی تنها بر عهده‌ی حضرت حق است. اما تشخیص عدم عصمت از بررسی افعال جاری مدعی، کاری قابل انجام برای سایرین است. از این منظر شاید خوب باشد، ویژگی‌های چهارگانه را در مورد باب و ادعاهایش بررسی کنیم و فارغ از این که او نتوانسته است به مأموریت اصلی مهدی موعود عمل کند، به این مسأله بپردازیم که از منظر شیعیان، آیا شخصی با ویژگی‌ها و رفتارهای صادر شده از او می‌تواند حجت خدا بر روی زمین باشد؟


باب و مقام علم وهبی الهی


باب هرگز مزین به ویژگی علم الهی نیست و این موضوع از لا به لای کتاب‌های او به روشنی پیدا است. علم او نیز وهبی و الهی نیست و او درس خوانده‌ی مکتب شیخیه است. وجود برخی تعالیم پوچ و بیهوده در میان گفتارهای او، هر محقق منصفی را وادار می‌کند که از خود بپرسد، آیا خداوند واقعاً تعالیم بهتری در دست نداشت تا توسط باب برای هدایت انسان‌ها فرو بفرستد؟ یا آن که باب احکام و دستوراتی را از خود صادر کرده و این دستورات ربطی به حضرت حق -جل و علی ذکره- ندارد. به نمونه‌هایی از دستورات او توجه کنید:
• از گاو سواری نگیرید و روی او چیزی حمل نکنید. شیر خر را ننوشید. سوار بر حیوانی نشوید مگر آن که بر آن لگام زنید. تخم مرغ را قبل از پختن بر چیزی نکوبید که محتوایش ضایع می‌شود. (1)
• مؤمنین باید نسبت به طلسمات اعتماد و اعتقاد کاملی داشته باشند و برای بروز این اعتماد هر مردی باید حرزی به شکل ستاره یا هیکل که در اشعه‌ی آن سطوری از اسماء الهی ترسیم یافته، دائماً همراه خود داشته باشد و مؤمنات باید حرز دیگری با خود داشته باشند که به شکل دایره و حاوی نام‌های دیگر خدا باشد... (2)
• البته شما باید مایملک کسانی که از دخول در بیان امتناع می‌ورزند، از آن‌ها بگیرید و در صورتی که ایمان بیاورند به آن‌ها مسترد نمایید و این دستور باید در همه جا اجرا شود مگر در ممالکی که شما قدرت انجام چنین کاری را نداشته باشید. (3)
• تحصیل علومی مانند اصول و منطق بر همگان حرام است (4) و تمام کتاب‌ها را باید سوزاند، مگر آن که کتاب نوشته شده توسط باب باشند و یا به اثبات دین او بپردازند. (5)


1)بیان عربی صفحه 49
2)مذهب در آسیای میانه، صفحه 285
3)مذهب در آسیای میانه، صفحه 287
4)بیان فارسی صفحه 130
5)بیان فارسی صفحه 198

pajohesh
فعّال
پست: 265
تاریخ عضویت: دو شنبه 7 آبان 1386, 10:02 am

پستتوسط pajohesh » شنبه 20 آبان 1391, 4:41 am

از هداى عزيز به خاطر اين بحث عميق و مفيد سپاسگزارم. من به سهم خود بهره برده و مي برم و منتظر ادامه بحث تا انتهاي آن هستم. سرگذشت مجيد ها بسيار عبرت انگيز است. به انگيزه ديني به ورطه اى وارد مي شوند كه هيچ تخصصى در آن ندارند و لاجرم عمرى را در اشتباه مي غلطند و وقتي هم به مناظره خوانده مي شوند يا خود طفره مي روند يا تشكيلات آنها را از مناظره و مباحثه با متخصصان نهي مي كند. چه بسيار خانواده هاي مسلمان كه در معرض سرنوشتى همچون سرنوشت مجيد هستند و خواهند بود.

بازهم از هدي بخاطر گشودن اين بحث ممنونم. اميدوارم بعد از اتمام بحث ايشان بنده نيز نكاتي را در همين زمينه تقديم نمايم .

hoda
فعّال
پست: 162
تاریخ عضویت: یک شنبه 20 اردیبهشت 1388, 9:42 am

پستتوسط hoda » یک شنبه 21 آبان 1391, 8:57 am

از تشویق ها و حمایت های جناب پژوهش که همواره مورد دلگرمی پژوهشگران این سایت است، تشکر می کنم. امیدوارم که به زودی شاهد مطالب پر بار ایشان نیز در همین موضوع باشیم.

hoda
فعّال
پست: 162
تاریخ عضویت: یک شنبه 20 اردیبهشت 1388, 9:42 am

پستتوسط hoda » یک شنبه 21 آبان 1391, 4:38 pm

جلسه توبه و نادانی‌های باب


چنان که اشاره شد، از مهم‌ترین ویژگی‌های علمی حجت الهی آن است که علم او بر علم سایر انسان‌های در عصر او و یا لااقل به نسبت آنان که باید از حجت تبعیت کنند، برتری دارد. یعنی در زمینه‌های مختلف و به ویژه زمینه‌های مرتبط با عالم ملکوت و معلومات دینی و امور مربوط به هدایت انسان‌ها، حجت الهی باید از قوم خود برتر باشد. چرا که در غیر این صورت لازم است افرادی که از حجت داناتر و عالم‌ترند از او پیروی کنند و تبعیت عالم از جاهل بی معنی خواهد بود.
هنگامی که صفحات زندگی باب را در کتاب تاریخ ورق می‌زنیم، با مواردی مواجه می‌‍‌‌‌شویم که او از پاسخگویی به پرسش‌های عالمان هم عصر خود عاجز مانده است و در جواب دادن به سؤالاتی که پرسندگان بدان علم داشته‌اند، درمانده بوده است. به عنوان مثال، اجازه دهید به مجلس محاکمه‌ی باب در حضور ناصرالدین میرزا سری بزنیم و از کتاب کشف الغطاء، نوشته‌ی ابوالفضل گلپایگانی و خواهر زاده‌اش مهدی گلپایگانی،چند جمله‌ای را مرور کنیم.

ناصرالدین میرزا ولیعهد محمد شاه قاجار -که البته بعد از پدر به مقام پادشاهی رسید- در گزارش جلسه‌ی محاکمه‌ی باب برای پدرش محمد شاه می‌نویسد:


« بعد از آن حاجی ملا محمود پرسید که در حدیث وارد است که مأمون از جناب [امام] رضا علیه‌السلام سؤال نمود که دلیل بر خلافت جد شما چیست؟ حضرت فرمود: آیه‌ی انفسنا. مأمون گفت: لو لا نسائنا؟ حضرت فرمود: لو لا ابنائنا. این سؤال و جواب را تطبیق بکن و مقصود را بیان نما. ساعتی تأمل نموده جوابی نگفت. (1) بعد از آن مسائلی چند از فقه و سایر علوم پرسیدند. جواب گفتن نتوانست. حتی از مسائل بدیهیه فقه از قبیل شک و سهو سؤال نمودند. ندانست و سر به زیر افکند.» (2)

مقایسه‌ی این حالات جناب باب با نمونه‌ای که از رسول خدا در برخورد با یهودیان مدینه ذکر شد، نشان می‌دهد که باب اگر واقعاً حجت الهی بود و از سوی پروردگار، مأموریتی داشت، می‌بایست به گونه‌ای به سؤالات علمای هم عصر خود پاسخ می‌داد که آنان اطمینان قلبی از علم الهی او حاصل کنند. نه آن که بر جهل و نادانی او صحه بگذارند و چنین گزارشی در مورد آن مجلس نقل کنند که حتی بزرگان بهائی نظیر گلپایگانی نیز، آن را قبول داشته باشند و در کتاب خود نقل کنند.


باب و تأثیر از آرای شیخیه

از سوی دیگر، باب بسیاری از تعالیم خود را با مطالعه‌ی آثار دیگران، به ویژه شیخ احمد احسایی و سید کاظم رشتی تدوین کرده و هرگز صاحب علمی الهی نبوده است. علم او مانند سایر انسان‌ها علمی اکتسابی بوده و باب، دوران مکتب و مدرَس را گذرانده بوده است. هر چند که امیت لازمه‌ی حجت خدا بودن نیست و اکتساب علم در مورد بعضی از حجج الهی نیز اتفاق می‌افتد، اما بررسی امی بودن یا درس خوانده بودن باب در مدرس شیخیان از دو جهت حائز اهمیت است:

اول آن که پس از اثبات چنین مطلبی و با اندکی مطالعه‌ی آثار باب و مقایسه‌ی آن با تعالیم شیخ احمد و سید کاظم، مشخص می‌شود که نه تنها باب صاحب حرف جدیدی نبوده است، بلکه او آرای شیخ و سید را نیز به طور کامل درک نکرده بوده و با اوهام و خیالات خویش در آمیخته است. بدینسان ملقمه‌ای از تعالیم شیخیه و تخیلات خود را به عنوان تعالیم جدید به خورد مریدان داده است.

دوم آن که باب و برخی مریدان و پیروان وی، به شدت بر درس ناخوانده بودن باب تأکید می‌کنند. آنان اصرار دارند که وانمود کنند، باب پیش از ادعا هرگز تحت تعلیم کسی نبوده و تعالیم او از جانب خداوند بر وی نازل شده است. باب خود در این زمینه می‌گوید: «در اعجمیین نشو و نما نموده و در این آثار حقّه نزد احدی تعلیم نگرفته بل امّی صرف بوده در مثل این آثار.» (3) هم چنین عباس افندی در این باره می‌گوید:

« نورانیّت مظاهر مقدسه بذاتهم است، نمی‌شود از دیگری اقتباس نمایند، دیگران باید از آنها اکتساب علوم و اقتباس انوار نمایند نه آنها از دیگران، جمیع مظاهر الهیّه چنین بوده‌اند، حضرت ابراهیم و حضرت موسی و حضرت عیسی و حضرت محمّد و حضرت باب و حضرت بهاءالله در هیچ مدرسه‌ای داخل نشوند...» (4)

از سوی دیگر، مدارکی که از درس خواندگی باب به روال معمول افراد جامعه نشان دارد، بسیار است. در این جا فقط به دو نمونه اشاره می‌شود. هر دو نمونه گزارش مورخان و رهبران بهائی از زندگی باب است:

• نمونه‌ی نخست، مربوط به دوران تحصیل باب در کودکی و در شهر شیراز است. شوقی افندی در کتاب تلخیص تاریخ نبیل می‌نویسد: «حضرت باب بعد از فوت پدر در دامن مهر خال[=دایی] بزرگوار خود جناب حاجی ميرزا سيّد علی پرورش يافتند. جناب خال يکی از شهدای امر است. خال حضرت باب، ايشان را برای درس خواندن نزد شيخ عابد بردند. هر چند حضرت باب به درس خواندن ميل نداشتند ولی برای آن که به ميل خال بزرگوار رفتار کنند، به مکتب شيخ عابد تشريف بردند. شيخ عابد مرد پرهيزکار محترمی بود و از شاگردان شيخ احمد و سيّد کاظم رشتی به شمار مي‌رفت.» (5)

• نمونه‌ی دوم مربوط به دوران تحصیل باب در کربلا و در محضر درس سید کاظم رشتی است. فاضل مازندرانی در کتاب تاریخ ظهور الحق به نقل از شهمیرزادی چنین می‌نویسد: «ملا زين العابدين شهميرزادي ... از تلامذه سيد رشتي بود و بعد از وفات سيد به وطن برگشت. اهالي از هر قبيل پرسش ... و او جواب مي‌گفت: بلي، اين بزرگوار اسم شريفش ميرزا علي محمد شيرازي. چند سالي پيش از وفات سيد به كربلا آمده، شش ماه ماندند و گاهي در درس سيد حاضر مي شدند، سن شريفش از بيست بيشتر نبود و درس هم تا سيوطي و حاشيه بيشتر نخوانده بودند.» (6)

نکته‌ی بسیار مهم در هر دو مدرک ارائه شده، آن است که باب از کودکی تا چند ماهی پیش از ادعای بابیت و سپس قائمیت، تحت تأثیر شیخیان بوده است. باب از اوان کودکی تحت تعلیمات شیخ عابد در مکتب قهوه اولیاء در شیراز بوده است. در عنفوان جوانی نیز به ملاقات رهبر شیخیه یعنی سید کاظم رشتی رفته است و از محضر او بهره برده است. لذا عجیب نیست که ردّپای الهیات شیخی در آثار باب، این قدر پر رنگ باشد. باب البته خود نیز در موارد متعددی به شاگردی نزد سید کاظم رشتی اعتراف کرده است. به یک نمونه از این موارد نیز توجه کنید:

• باب در توقیعی به مطالعه‌ی خود در آثار یکی از معلمانش اشاره می‌کند و می‌نویسد: «و ما رأیت من آیات معلمی...» فاضل مازندرانی در کتاب اسرار الآثار در ذیل این عبارت می‌نویسد: « مراد از معلم حاجي سيد كاظم رشتي مي باشد.» (7)


1) ترجمه‌ی تقسیر المیزان جلد 3 صفحه‌ی 363: در سؤالهاى مأمون از حضرت رضا ع آمده كه مأمون از آن جناب پرسيد: چه دليلى هست بر خلافت جدت على بن ابى طالب علیه السلام؟ فرمود: آيه «انفسنا» [اشاره به آیه‌ی 61 سوره‌ی آل عمران مشهور به آیه‌ی مباهله: فَمَنْ حَاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبين‏]
مأمون گفت: بلى اگر نبود «نسائنا»، فرمود: بله اگر نبود: «ابنائنا»
مؤلف قدس سره: اينكه امام در پاسخ او فرمود: «انفسنا» منظورش اين بود كه خداى تعالى در اين كلمه نفس على علیه‌السلام را مانند نفس پيامبرش دانسته، و اما اشكالى كه مامون كرد و گفت: «بلى اگر نبود نسائنا»، منظورش اين بوده كه كلمه «نسائنا» در آيه دليل بر اين است كه منظور از «انفس» مردان است، چون در مقابل كلمه «نساء» كلمه «رجال» قرار مى‏گيرد و لذا كلمه «انفس» بايد به معناى رجال باشد (و معناى آيه تا اينجا اين است كه بيائيد تا مردان و زنان خود را بخوانيم)، پس ديگر كلمه «انفسنا» دليل بر فضيلت نمى‏شود و اينكه امام در پاسخ از اشكالش فرمود: بلى اگر نبود «ابنائنا» منظورش اين بوده كه وجود كلمه «ابنائنا» در آيه بر خلاف مقصد تو دلالت مى‏كند، براى اينكه اگر مراد از كلمه «انفس» مردان بود، شامل حسن و حسين علیهما‌السلام و همه پسران هم مى‏شد، ديگر حاجتى نبود كه كلمه «ابنائنا» را بياورد، پس آوردن اين كلمه دليل بر اين است كه منظور از كلمه «انفس» هم رجال نيست [و اشاره دارد که علی علیه‌السلام، نفس پیامبر است و نفس پیامبر برای جانشینی او بر دیگران اولی است.]

2) کشف الغطاء عن حیل الاعداء، صفحه‌ی 203
3) صحیفه عدلیه صفحه‌ی 9
4) خطابات مبارکه صفحه 7
5)تلخیص تاریخ نبیل، نسخه دیجیتال، صفحه 59 (صفحه 63 و 64 طبع قدیم)
6) تاریخ ظهور الحق، بخش سوم، صفحه 200 پاورقی
7) اسرار الآثار، جلد 1 صفحه 35

hoda
فعّال
پست: 162
تاریخ عضویت: یک شنبه 20 اردیبهشت 1388, 9:42 am

پستتوسط hoda » سه شنبه 23 آبان 1391, 10:56 am

مقایسه‌ی علوم باب با قرآن کریم:

از سوی دیگر، اصرار بهائیان و خود باب بر امی بودن، تقلیدی مضحک از دلیل حقانیت رسول اکرم صلی الله علیه و آله است. قرآن مجید معجزه‌ی جاویدان رسول خدا است که در مواضع گوناگون مخاطبان را به مبارزه‌ی علمی فرا خوانده و به اصطلاح، تحدی کرده است. قرآن گاهی شکاکان در الهی بودن خود را دعوت می‌کند که ده سوره مانند قرآن از جانب خود بیاورند و حتی گاهی از ایشان می‌خواهد، تنها یک سوره مانند قرآن بیاورند. (1)
کتاب قرآن علاوه بر اعجاز بزرگ در فصاحت و بلاغت، دارای اعجاز در هدایتگری و منطق و برهان است. بیان چنین کلمات والایی از سوی یک انسان، این شائبه را در میان اطرافیان ایجاد می‌کند که شاید گوینده و یا نویسنده‌ی آن، در جایی تعلیم دیده و از دیگران رو نویسی می‌کند. یا آن که علم و دانش دیگران را با تفکرات خود تلفیق کرده و چنین کلماتی بر زبان می‌راند.
خداوند متعال، در قرآن کریم و در پاسخ به این شائبه، به امی بودن و درس ناخوانده بودن پیامبر استدلال و به درستی اثبات می‌کند که بیان چنین تعالیم والایی، تنها از طریق نزول وحی برای پیامبر امکان پذیر است. لذا امیت پیامبر، شاهدی بر اعجاز قرآن است. خداوند در قرآن می‌فرماید: «ای پیامبر، تو هرگز پیش از این کتابی نخوانده بودی و هرگز با دست خود چیزی ننوشته بودی که اگرچنین بود، حتماً مخالفانت در صدد ایجاد شک و شبهه بر می‌آمدند.» (2) یا در جای دیگر با اشاره به این اتهام، ضمن رد کردن قوی آن می‌فرماید: « مى‏دانيم كه مى‏گويند: اين قرآن را بشرى به او مى‏آموزد. زبان كسى كه به او نسبت مى‏كنند عجمى است، حال آنكه اين زبان عربى روشنى است» (3)
خلاصه‌ی کلام آن که هر چند بهائیان و سایر پیروان باب، اصرار دارند بگویند که او نیز مانند پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، امی و درس ناخوانده بوده است، اما این ادعا از دو جهت عمده قابل نقد است:
اولاً آن که در تعالیم باب، آن قدر موارد غیر علمی و گاهی متضاد با علوم قطعی بشری و الهی وجود دارد که نمی‌توان اسم معجزه روی آن گذاشت. چرا که بسیاری دیگر از انسانها -که دعوی پیامبری یا حجت الهی بودن هم نداشته اند- تعالیمی بهتر از باب و البته در قالبهایی بهتر از او ارائه کرده اند. لذا آن چه باب گفته چیزی نیست که بتوان ادعا کرد، دیگران از بیانش عاجزند. چنان که برخی جملات او پیش تر بیان شد.
ثانیاً هم باب و هم پیروان او، بارها در مواضع دیگر به درس خواندن وی در مکتب شیراز و نزد سید کاظم رشتی اشاره کرده اند که چنین اشاراتی، اصل امی بودن را منتفی می‌کند.


1) سوره‌ی بقره آیه‌ی 23 و 24: وَ إِنْ كُنْتُمْ في‏ رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى‏ عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتي‏ وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرين‏.
سوره‌ی هود آیه‌ی 13: أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقين‏.
2) سوره‌ی عنکبوت، آیه‌ی 48: وَ ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمينِكَ إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُون‏.
3) سوره‌ی نحل، آیه‌ی 103: وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبينٌ.

hoda
فعّال
پست: 162
تاریخ عضویت: یک شنبه 20 اردیبهشت 1388, 9:42 am

پستتوسط hoda » پنج شنبه 25 آبان 1391, 7:33 am

باب و مقام عصمت

همان گونه که پیش‌تر از نظر پژوهشگران محترم گذشت، از مهم‌ترین ویژگی‌هایی که هر حجت الهی باید واجد آن باشد، مقام عصمت است. تشخیص مقام عصمت، کار انسانهای عادی نیست. چرا که بسیاری از اعمال، قلبی است و تنها خداوند، از آن آگاه است. اما تشخیص اشتباه و یا خطا و گناه، کار ساده‌ای است. موارد متعددی در زندگی باب به چشم می‌خورد که به وضوح نشان دهنده‌ی اشتباهات فاحشی از سوی اوست. او گاهی مریدان را فریب داده و گاهی برای همراه کردن دیگران با خود، به دروغ و نیرنگ متوسل شده است. مهم ترین نمونه از این دست در میان سخنان و تعالیم او، ادعاهای گوناگون وی در بیان مقامات خود است که بعضاً با یکدیگر در تضاد کامل است و نشان می‌دهد که هر یک مربوط به زمانی و برای فریفتن گروهی بوده است.
گاهی او ادعا داشته که نایب حضرت حجت بن الحسن علیه‌السلام و رکن رابع ایمان و واسطه‌ی فیض میان آن حضرت و مردم است. گاهی ادعا کرده که خود قائم موعود است. بدیهی است که باب، اگر واقعاً قائم موعود بوده، زمانی که مدعی نیابت از سوی حضرت محمد بن الحسن بوده، یا دروغ می‌گفته و یا به دنبال فریفتن مریدان بوده است.
ادعاهای باب به این مقدار متوقف نشده و سایر ادعاهای او، دلیل دیگری بر عدم عصمتش می‌باشد. او گاهی ادعای پیامبری و دریافت وحی داشته و گاهی پا را فراتر نهاده و ادعای خدایی کرده است. (1) ادعایی که مدعی آن قطعاً مشرک است و به بیان قرآن مجید، شرک ورزیدن به خداوند، ظلمی بزرگ و گناهی نا بخشودنی است. (2)
این تناقض‌گویی‌ها از سوی دیگر به جهت آن است که باب، واقعاً پیامی از سوی خداوند نداشته و به قول قرآن کریم، هر آن‌چه که از سوی خداوند نباشد، در آن تناقض خواهد بود. قرآن می‌فرماید: «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافاً كَثيراً» (3)
ترجمه: آیا در قرآن تدبر نمی‌کنید. اگر این قرآن از سوی کسی به جز پروردگار نازل شده بود، در آن اختلاف و تناقض بسیار مشاهده می‌کردید.
آری، تناقض مخصوص سخنان بشری و هماهنگی درونی و ساختاری، از آن تعالیم الهی است و قطعاً باب به دلیل ساختگی بودن ادعاهایش، دچار چنین تناقض‌هایی شده است.


1) برای اطلاع از مدارک ادعاهای باب، مراجعه کنید به کتاب پیدایش و مهدی ستیزان نخستین و پنجمین کتاب از مجموعه‌ی منشورات بهائی پژوهی که فایل آن از طریق صفحه نخست سایت قابل دستیابی است.
2) سوره‌ی نساء، آیه‌ی 48: إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدِ افْتَرى‏ إِثْماً عَظيماً
3) سوره‌ی نساء آیه‌ی 82

hoda
فعّال
پست: 162
تاریخ عضویت: یک شنبه 20 اردیبهشت 1388, 9:42 am

پستتوسط hoda » شنبه 27 آبان 1391, 11:32 am

باب و وجود نص از حجت های پیشین بر اثبات حجیت

وجود نص بر امامت فرزند امام حسن عسکری علیه‌السلام در بین شیعیان، آن چنان مسلم و قطعی است و آن قدر مدارک معتبر و متقنی برای آن فراهم است، که هر کس که ساده ترین اطلاعاتی از کتاب‌های حدیثی قدیمی شیعه داشته باشد، به آن اذعان می‌کند.
در مورد نص ذکر این نکته خالی از فایده نیست که به رویدادی نص اطلاق می‌شود که به صراحت یا تلویح، امامت/وصایت/نبوت فردی از سوی حجت قبلی به مردم ابلاغ شود، به گونه‌ای که نتوان آن ابلاغ را بر فرد یا افراد دیگری منطبق دانست. به جرأت می‌توان گفت که به این مضمون و معنی، هیچ نصی بر سید باب به عنوان امام دوازدهم شیعه وجود ندارد و بر عکس روایات متعددی از پیامبر اکرم و ائمه‌ی هدی علیهم السلام نقل شده که همگی بر امامت بلافصل فرزند امام حسن عسکری علیهماالسلام بعد از ایشان دلالت دارد. از باب نمونه، به یک روایت در این زمینه اشاره می‌کنیم:

• احمد بن اسحاق قمی گوید: به خدمت امام حسن عسکری علیه السلام شرفیاب شدم در حالی که قصد داشتم در مورد حجت خدا پس از ایشان بر روی زمین، از ایشان سؤال کنم. قبل از آن که سؤالم را مطرح کنم، ایشان بدون مقدمه فرمودند:
«ای احمد بن اسحاق، خداوند -تبارک و تعالی- هیچ گاه از زمان خلقت آدم علیه السلام تا زمان قیامت و وقوع ساعت، از حجت بر آفریدگانش خالی نمی‌گذارد تا به واسطه‌ی آن حجت، بلا را از اهل زمین دور کند و باران را به خاطر او نازل نماید.
احمد بن اسحاق گوید: من از آن حضرت پرسیدم: ای پسر رسول خدا، پس از شما امام و جانشین شما کیست؟ آن حضرت به سرعت از جا برخاست و به داخل خانه رفت و پس از مدت کوتاهی از داخل خانه بیرون آمد، در حالی که کودکی سه ساله را که صورتش همچون قرص ماه می‌درخشید بر دوش داشت. سپس به من فرمود:
ای احمد بن اسحاق! اگر نزد خداوند و حجت‌های گرامی نبودی، هرگز این فرزندم را به تو نشان نمی‌دادم. نام او نام رسول خدا و کنیه‌اش همانند آن حضرت است. او کسی است که زمین را از عدل و داد پر می‌کند، پس از آن که از ظلم و جور، پر شده باشد...» (1)


همانند روایت فوق، بیش از 146 حدیث دیگر نقل شده که همگی نشان‌ دهنده‌ی امامت فرزند امام حسن عسکری علیه السلام پس از ایشان است. (2) روایاتی که هر یک، نصی بر امامت بلافصل حضرت حجت بن الحسن پس از پدر بزرگوار خویش است و به علاوه، هر یک نشان دهنده‌ی آن است که باب، نمی‌تواند بعد از امام حسن عسکری، امامت و زعامت شیعه را بر عهده داشته باشد.
روایات مربوط به تعیین حضرت مهدی علیه‌السلام به عنوان امام و جانشین امام یازدهم، به موارد فوق محدود نمی‌شود. شیخ صدوق در کتاب شریف کمال الدین، از یکایک معصومان، از حضرت خاتم الانبیاء تا حضرت امام حسن عسکری علیهم السلام، روایاتی در این زمینه نقل کرده است.


1) کمال الدین، جلد 2 صفحه‌ی 384
2) علاقمندان به مطالعه‌ی این دسته از روایات مراجعه کنند به کتاب شریف منتخب الاثر، فصل دوم، باب بیستم

hoda
فعّال
پست: 162
تاریخ عضویت: یک شنبه 20 اردیبهشت 1388, 9:42 am

پستتوسط hoda » دو شنبه 29 آبان 1391, 7:43 am

باب و قدرت الهی و اعجاز

آن گونه که گفته شد، یکی از مهم‌ترین نشانه‌های حجت الهی، قدرتی الهی و فوق بشری است که این قدرت، نمایانگر ارتباط او با پروردگار است. باب نیز برای اثبات ادعای خود، به تقلید از پیامبر اکرم –صلی الله علیه و آله- آیات خودساخته‌اش را به عنوان معجزه معرفی کرده است. در داستان محاکمه‌ی باب در مجلس ناصرالدین میرزا، هنگامی که علمای شیخی از باب پرسیدند که از آیات و معجزات و بینات چه داری؟ باب آیات خود را به عنوان معجزه و نشانه‌ی حقانیت خویش معرفی کرد. اجازه دهید باز هم به سراغ کشف الغطاء گلپایگانی رویم و این ماجرا را به نقل از ایشان و ناصرالدین میرزا، با هم مرور کنیم.
پرسیدند که از معجزات و کرامات چه داری؟ گفت: «اعجاز من این است که از برای عصای خود آیه نازل می‌کنم.» سپس شروع کردن به خواندن این فقره: «بِسمِ الله الرّحمانِ الرّحیم، سُبحانَ اللهِ القُدُّوسِ السّبّوح الذّی خَلَقَ السَّمواتَ وَ الاَرضَ کَما خَلَقَ هذِهِ العَصا آیَةً مِن آیاتِهِ» اعراب کلمات را به قاعده‌ی نحو غلط خواند. تاء سموات را بفتح خواند. گفتند مکسور بخوان. آن گاه الارض را مکسور خواند. امیر اصلان خان عرض کرد: اگر این قبیل فقرات از جمله آیات باشد من هم توانم تلفیق کرد و عرض کرد: «الحَمدُ للّهِ الَّذی خَلَقَ العَصا کَما خَلَقَ الصَّباحِ وَ المَساءِ.» باب بسیار خجل شد. (1)


در این گفت و گوی کوتاه سه نکته‌ی بسیار مهم قابل تأمل است.
اول آن که باب مدعی است برای اثبات مقام خود، معجزه آورده است. البته جنس معجزه‌ی او با جنس توانایی‌های بشر در عصر او متفاوت است. او هم چون سایر انبیای الهی، معجزه‌ای متناسب با توانمدنی‌های بشر در آن عصر نیاورده است. توانایی بشر در عصر او، از جنس توانایی‌های صنعتی است. باب در دوران انقلاب صنعتی ادعای مأموریت از جانب خدا کرده است و شاید اگر قرار بود پیامبری در آن عصر ظهور کند، می‌بایست معجزه‌ای از آن جنس برای اثبات پیامبری خود ارائه می‌داد.
دوم آن که معجزه‌ی او از جنس آیات و نوشته‌های اوست. اما در جمله‌ای که او ادعا می‌کند خداوند بر او نازل کرده، اشکالات قواعد عربی ملاحظه می‌شود و حتی او تذکر حضار به اشکال نحوی را نمی‌فهمد و به اصطلاح، برای درست کردن ابرو، چشم را هم کور می‌کند.
سومین مسأله آن است که حاضران در جلسه، بلافاصله مشابه آن چه که او به عنوان معجزه از آن یاد کرده بود، ارائه می‌کنند. مشابهی که البته خود گریبانگیر قواعد نحوی نیست و از این جهت، جمله‌ای درست تر از آن چیزی است که باب به عنوان معجزه مطرح کرده است.
لذا به هیچ روی نمی‌توان چنین نوشته‌ها یا بیانات مشوشی را از جناب باب به عنوان دلیل حقانیت ادعا پذیرفت. چرا که هم دیگران قادر به انجام آن حتی به شکلی بهتر بوده‌اند و هم در معجزه، امکان وجود خطا و اشتباه نیست.


معجزه ای که فراموش شد:

حمزه میرزا یکی از شاهزادگان قاجار و والی تبریز در اوایل حکومت ناصرالدین شاه بود که برای تحقیق و تفحص در امر باب، باری او را به مجلس خود دعوت کرد. در آن ایام، باب ادعای قائمیت و حتی نبوت داشت و خود را صاحب معجزه‌ی الهی می‌دانست. خوب است این داستان را در لابلای صفحات تاریخ و از کتاب الکواکب الدریه، نوشته‌ی عبدالحسین آیتی جست‌وجو کنیم:
«حمزه میرزا بی‌خبر از کلمات آن حضرت نبود. پس شبی را میل به ملاقات ایشان نموده، بزمی بیاراست و چراغ‌های متعدد حاضر ساخته، مجلس خود را چراغان کرد و به احضار آن حضرت فرمان داد. شبانه و محرمانه آن حضرت را از محبس به مجلس امیرزاده‌ی آزاده وارد کردند و میرزا محمدعلی و میرزا حسین کاتب هم در حضور بودند (2).... بعد از تقدیم احترامات فائقه و تکریمات لائقه با کمال ملایمت سؤال کرد که آقا این چه اوضاع است که بر پا کرده اید؟ فرمودند: این همان اوضاع است که در ظهور جدم رسول الله و قبل از آن در ظهور عیسی بن مریم و هم‌چنین در هر ظهوری تا بدیع اول در عرصه‎‌ی شهود، مشهود گشته. من کاری نکرده‌ام و گناهی مرتکب نشده‌ام جز این که به تکلیف خود عمل نموده، هر چه را از جانب حق مأمور بوده‌ام مستور نداشته و در موقع، اجرا گذاشته ام....
بالجمله شاهزاده برهان طلبید و مانند مجلس ولی‌عهد، ایشان مستدل به وحی و الهام شد... حمزه میرزا چون شنیده بود که ایشان من دون فکر و تأمل در هر موضوع، کلماتی به فارسی و عربی، مرتجلا (3) می‌سرایند.... برای این که بتواند یقین کند که آیا کلمات ایشان را فطریه و الهامیه توان شناخت یا نه، به این تدبیر پرداخت که آقا برای اطمینان قلب بنده خوب است خطبه‌ای در وضع این مجلس و چراغ‌های ایوان، انشاء و آیاتی القا گردد تا مبرهن آید که به صرف فطرت و بی تکسب و تصنع ظاهر گشته....
بالجمله ایشان من دون تأمل و تفکر به سرودن آیات مشغول و منشی تند نویس که معین شده بود به نگارش آن مشغول. هر گاه از نوشتن عقب می‌ماند اندکی تأمل می‌فرمودند و عبارات را مکرر می‌نمودند و تمام آن آیات در وضع آن مجلس و سراج و زجاج و مصباح و مشکات و الوان و طاق و ایوان.....
امتحان دیگر به نظر [حمزه میرزا] رسید که خوب است خواهش شود دوباره بخوانند تا ببینم چه حالتی پیدا می‌کنند. پس استدعا شد که آقا دوباره بخوانید. این دفعه رو را به آقا سید حسین، کاتب خویش نموده و فرمودند بنویس و او شروع کرد به نوشتن. چون تمام شد و مقابله کردیم، معنی و مقصود را یکی دیدیم اما در الفاظ و عبارات در دو آیه‌ی آن اختلاف دیده شد و تغییر لفظ داده شده بود....گفتم آقا عین آن را استدعا کردم و اینک در عبارات، تفاوتی ملحوظ است. فرمود: این دفعه این طور نازل شد و وجهه‌ی مبارکش تغییر کرده، سر را به زیر افکند و دیگر با ما تکلم نفرمود...» (4)

مطالعه‌ی این ماجرا انسان را غرق حیرت و تعجب می‌کند. چگونه ممکن است آیات الهی که معجزه و بینه‌ی حجتی الهی است، چنین تغییر کند؟ آیا جز این است که گوینده، عبارات خود ساخته را فراموش کرده و در امتحان شاهزاده‌ی قاجاری مردود شده است؟ آیا برای جویندگان حقیقت قابل پذیرش است که آیات الهی دچار تغییر و تحول شود و به فاصله‌ی زمانی اندکی روش و لغات نزول آن از آسمان دچار تغییر و تحول شود؟ آیا این بازی با وحی و نبوت نیست؟



1) کشف الغطا، صفحه‌ی 202 و 203
2) از مریدان و هم‌بندان باب در آن ایام. در واقع سه زندانی با هم به مجلس حمزه میرزا وارد شدند.
3) کلامی که بدون تفکر و تأمل بیان شود.
4) الکواکب الدریه جلد 1، صفحات 235 تا 237

hoda
فعّال
پست: 162
تاریخ عضویت: یک شنبه 20 اردیبهشت 1388, 9:42 am

پستتوسط hoda » چهار شنبه 1 آذر 1391, 11:43 am

باب و تکلم به زبان قوم

آن چنان که پیشتر بیان شد، هر حجت الهی دستورات خداوند را به زبان قومی که در آن مبعوث شده است، به مردم و اطرافیان خود ابلاغ می‌کند. مثال‌های متعددی از زبان انبیای الهی در ادوار گذشته در این بحث در بخش‌های قبلی این نوشتار از منظر خوانندگان محترم گذشت.
باب اما با آن که در میان فارسی زبانان زندگی می‌کرد و شیرازی بود و در شهر شیراز ادعای خود را آغاز کرد، نوشته‌های خود را کاملاً به زبان فارسی ارائه نمی‌کرد. او که تنها مدت شش ماه در کربلا زندگی کرده بود و زبان عربی را نیز به خوبی نمی‌شناخت، شروع به تألیف کتاب‌هایی به زبان عربی کرد. کتاب‌هایی که از منظر استادان زبان شناسی و دانشمندان صرف و نحو، دارای اشکالات فراوان ساختاری در دستور زبان و بعضاً استفاده از کلمات نادرست بود.

نخستین کتاب او که «تفسیر سوره‌ی یوسف» یا «قیوم الاسماء» نام داشت، کاملاً به زبان عربی نوشته شده است. این کتاب همان کتابی است که افرادی نظیر ملاحسین بشرویی و دیگر حروف حی یعنی مؤمنان اولیه‌ی به باب، با مطالعه‌ی آن به وی ایمان آوردند.
باب به نوشتن این تفسیر به زبان عربی نیز اکتفا نکرد و کتاب‌های دیگری نیز به زبان عربی نگاشت. از جمله‌ی این کتاب‌ها می‌توان به کتاب «تفسیر سوره‌ی کوثر»، «تفسیر سوره‌ی توحید»، «تفسیر سوره‌ی والعصر»، بخش آغازین کتاب «دلایل سبعه» و «بیان عربی» اشاره کرد.
باب علاوه بر آن که در صرف و نحو دچار اشکال اساسی بود و قواعد زبان عربی را در تألیفات خود رعایت نمی‌کرد، هر جا که معادل کلمه‌ای فارسی یا لاتین در زبان عربی را نمی‌دانست، از همان واژه‌ی فارسی یا لاتین در نوشته‌ی خود استفاده می‌کرد. به دو نمونه‌ی ذیل توجه کنید:

• باب در کتاب بیان عربی و در تشریح لزوم آموختن خط خوب به فرزندان می‌نویسد:
... و لتعلمن خط الشکسته فان ذلک ما یحبه الله و جعله باب نفسه للخطوط لعلکم تکتبون (1)
به کودکان خود خط شکسته را بیاموزانید. چرا که این مسأله را خداوند دوست دارد و این خط را باب نفس خود در میان خطوط قرار داده است شاید که شما با آن خط بنگارید!


نگارش چنین مطلبی در کتابی که مدعی نسخ قرآن و وحی بودن از جانب پروردگار است، طنز تلخی است که آدمی را به تعجب نیز وا می‌دارد. خط شکسته واژه‌ای فارسی است و هر دانش آموز دبیرستانی نیز می‌داند که به صرف قرار گرفتن الف و لام در ابتدای یک واژه‌ی فارسی، نمی‌توان آن را یک واژه‌ی عربی دانست و در یک متن عربی از آن بهره برد.
• باب در همین کتاب یعنی کتاب بیان عربی، در لزوم نگهداری از آثار خود و خریداری کتاب‌هایش می‌نویسد:
«ثم العاشر اذا استطعتم کل آثار النقطه تملکون و لو کان چاپا، فان الرزق، ینزل علی من یملکه، مثل الغیث» (2)
یعنی تا آن جا که می‌توانید تمام آثار من را مالک شوید هر چند که آن اثر چاپ شده باشد. چرا که رزق بر کسی که مالک آثار باب باشد، مانند باران نازل می‌شود!


استفاده از واژه‌ی چاپ در یک متن عربی، نشان دهنده‌ی جهل نویسنده از معادل عربی آن است. چرا که اعراب اصولاً از دو حرف «چ» و «پ» در گفتار و نوشتار خود استفاده نمی‌کنند و کلمه‌ی چاپ، کلمه‌ای فرانسوی است. توضیح آن که کلماتی این چنین یا با حروفی جایگزین شده و وارد زبان عربی می‌شوند، یا آن که اصولاً معادلی برای آن‌ها ساخته شده و در محاورات و نوشته‌ها مورد استفاده قرار می‌گیرد.
نتیجه آن که باب، بر خلاف تمامی حجت های پیشین، نه تنها به زبان قوم خود با مردم خود تکلم نکرده است، بلکه زبان جایگزین را نیزبه درستی نمی دانسته و در بهره بردن از آن دچار اشتباهات فاحش است. آیا به راستی می‌توان چنین شخصیتی را که از اصول اولیه‌ی نگارش و تکلم بی بهره است، به عنوان یک پیامبر الهی پذیرفت؟



1) بیان عربی، صفحه‌ی 26
2) بیان عربی صفحه‌ی 42

hoda
فعّال
پست: 162
تاریخ عضویت: یک شنبه 20 اردیبهشت 1388, 9:42 am

پستتوسط hoda » دو شنبه 6 آذر 1391, 1:55 pm

باب و اعتراف به امامت فرزند امام حسن عسکری

پیش‌تر گفته شد که باب، تأثیر زیادی از آرای شیخیه گرفته بود. نخستین معلم او در مکتب‌خانه شیخی بود و سال‌های بعد نیز، چند ماهی را در محضر سید کاظم رشتی گذرانده بود. از این جهت باب کاملاً با اعتقادات شیخیه و ادبیات آنان آشنا بود. نخستین ادعای باب در شب پنجم جمادی الاولی سال 1260 و در حضور ملاحسین بشرویی، ادعای نیابت از حضرت حجت علیه‌السلام و واجدیت مقام رکن رابع ایمان بود. لذا از ابتدا لقب باب را برای خود انتخاب کرد. این انتخاب نام در ادبیات شیخی و در مدعای نخستین باب، بدان معنا بود که او همان دروازه‌ای است که باید به واسطه‌ی او به مقام امام زمان علیه السلام معرفت یافت. عباس افندی بر همین مطلب در کتاب مقاله‌ی شخصی سیاح صحه گذاشته است. او می‌نویسد:

«آغاز گفتار نمود و مقام بابیّت اظهار و از کلمه‌ بابیّت مراد او چنان بود که من واسطه فیوضات از شخص بزرگواری هستم که هنوز در پس پرده عزّتست و دارنده کمالات بیحصر و حدّ، باراده او متحرّکم و بحبل ولایش متمسّک» (1)

نخستین ادعای باب در کتاب تفسیر سوره‌ی یوسف -که نخستین کتاب او نیز هست- و بخش نخستین آن را در نخستین شب ادعا، به ملا حسین بشرویی عرضه کرده، به روشنی مشخص است. باب در اولین جملات سورة‌الملک -که اولین سوره‌ی این کتاب است- می‌نویسد:

اللّهُ قَد قَدَّرَ اَن یَخرُجَ ذلِکَ الکِتابِ فی تَفسیرِ اَحسَنَ القَصَصِ مِن عِندِ مُحَمَّدِ بنِ الحَسَنِ بنِ ... علیِّ بنِ ابیطالِبٍ عَلَی عَبدِهِ لِیَکُونُ حُجَّۀَ اللهِ مِن عِندِ الذِّکرِ عَلَی العالَمینَ بَلیغاً. (2)


«ترجمه: خداوند مقدّر فرمود كه اين كتاب را در تفسير احسن القصص از نزد محمّد بن الحسن بن عليّ بن محمّد بن عليّ بن موسي بن جعفر بن محمّد بن عليّ بن الحسين بن عليّ بن ابي طالب بر بنده‌اش خارج سازد تا از نزد ذكر برهان او بر اهل عالم باشد.»

باب در دیگر قسمت‌های دیگر این کتاب نیز به صراحت از امام دوازدهم شیعیان حضرت حجت بن الحسن، به عناوین و القاب مختلف نام برده و حتی در راه آن حضرت تمنای شهادت کرده است. به این عبارت او از همین کتاب توجه کنید:

«یا بَقیّۀَ اللهِ قَد فَدَیتُ بِکُلّی لَکَ وَ رَضیتُ السَّبَّ فی سَبیلِکَ وَ ما تَمَنَّیتُ اِلَّا القَتلَ فی مَحَبَّتِکَ» (3)
ترجمه: ای بقیت الله، من آرزو دارم که در راه تو فدا شوم و در راه تو دشنام بشنوم و هیچ تمنایی جز قتل در راه تو ندارم.


حتی مبلغان بهائی نیز معترف اند که در ادبیات شیعی و شیخی آن دوران، منظور از بقیت الله، همان امام دوازدهم یعنی حضرت مهدی علیه السلام بوده است و مردم از این سخن باب، این طور می‌فهمیده‌اند که او برای جانفشانی در راه حضرت مهدی علیه السلام خود را مهیا کرده است. فاضل مازندرانی در کتاب اسرارالآثار در این زمینه می‌نویسد:

«در تأویلات روحانیه، شیعیان مراد از بقیة الله را مرکز امانت الهیه و ولایت گرفتند و حدیثی در وصف ائمه منقول است: «انتم بقیة الله فی عباده» و لذا بقیة الله از القاب امام دوازدهم اثنا عشریه قرار گرفت و در آثار اولیه‌ی نقطة البیان آمده، تکرر ذکر یافت. قوله:
«اننی انا عبد من بقیة الله» الخ
و در صحیفه‌ی بین الحرمین است قوله:
«ان اسمعوا حکم بقیة الله» الخ
و در صحیفه‌ی مخزونه است قوله:
« و لقد اخرجها بقیة الله، صاحب الزمان علیه السلام الی بابه الذکر» الخ» (4)


باب تا چهارمین سال دعوت خود همین رویه را ادامه داده و در هر کتابی که به رشته‌ی تحریر در آورده، خود را باب امام دوازدهم نامیده و در ادبیات شیخی، به عنوان مدعی مقام شیعه‌ی کامل و خالص و پیرو مذهب تشیع شناخته می‌شده است. از جمله‌ی این کتاب‌ها می‌توان به کتاب‌های «تفسیر سوره‌ی کوثر»، «تفسیر سوره‌ی بقره»، «تفسیر سوره‌ی والعصر» و «صحیفه‌ی عدلیه» اشاره کرد.
از چهارمین سال ادعای باب به بعد و پس از واقعه‌ی بدشت -که مریدان او را قائم موعود و صاحب شریعتی جدید معرفی کردند - ادعای قائمیت کرده است. لذا در کتاب‌هایی که پس از این تاریخ به رشته‌ی تحریر در آورده، اثر چندانی از ادعای قبلی دیده نمی‌شود. از جمله‌ی این کتاب‌ها می‌توان به کتاب‌هایی چون «بیان فارسی»، «بیان عربی»، «لوح هیکل الدین» و «دلایل سبعه» اشاره کرد. خوش‌بختانه امروزه هر دو دسته از این کتاب‌ها موجود و قابل مطالعه و دعاوی مطرح در آن‌ها که هر دو از قلم یک نویسنده صادر شده، قابل مقایسه است.
عموم پیروان باب در بدو امر، شیخیانی بودند که به بابیت او از حضرت حجت ایمان آورده بودند و در راه آماده سازی زمینه‌های ظهور امام مهدی علیه‌السلام تلاش می‌کردند و از باب تبعیت می‌نمودند. لذا بسیاری از شیخیانی که بعداً ادعای قائمیت او را شنیدند، بلافاصله از پیروی او دست برداشتند و از کرده‌ی خود پشیمان شدند. (5)
این روند در سال‌های بعد نیز ادامه داشت. یعنی بسیاری از بهائیان که نمی‌دانستند باب ادعای خود را در طول زمان تغییر داده و از بابیت قائم به قائمیت و رسالت ارتقا داده است، پس از شنیدن این موارد، به اعتراض برخاسته‌اند. یکی از این معترضان، آقای سرهنگ یدالله ثابت راسخ، نویسنده‌ی کتاب فراز و فرود است. ایشان با نقل موارد متعددی از تفسیر سوره‌ی کوثر و سایر کتاب‌های باب که کاملاَ نشان می‌دهد که باب، حداقل در مقطعی از دوران ادعای خود، به حضرت حجت سلام الله علیه، اعتقادی راسخ داشته است، باور بهائیان به قائمیت و نبوت او را به چالش کشیده و سؤالات متعددی را در مورد مقام واقعی باب و علت این تضاد فکری داخلی مطرح کرده است. بدیهی است که اعتراف باب به امامت و قائیمت حضرت مهدی علیه‌السلام، صرف نظر از تمام دلایل پیش گفته مبنی بر عدم امکان حجت الهی بودن باب، نمایشگر نوعی تذبذب در ادعاهای او و در نهایت اثبات کننده‌ی شیادی و دروغ‌گویی اوست.


1)مقاله شخصی سیاح، صفحه 3 و 4
2)این بخش از تفسیر سوره‌ی یوسف، علاوه بر انتشار توسط ازلیان، در کتاب رحیق مختوم صفحه 22 نوشته‌ی مبلغ متعصب بهائی، اشراق خاوری نیز درج شده است.
3)این مطلب نیز در کتاب مقاله شخصی سیاح، نوشته عباس افندی نیز به چشم می‌خورد.
4)اسرار الآثار جلد 2 صفحه‌ی 68 و 69
5)به عنوان مثال ملا عبدالخالق یزدی که از نزدیکان باب بود و پسرش در راه ادعای باب کشته شده بود، به هنگام شنیدن ادعای قائمیت باب، از وی رویگردان شد و تعداد زیادی از شیخیان نیز به واسطه‌ی اعراض او، از باب برگشتند. شرح مفصل تر ماجرای او را نیز در کتاب مهدی ستیزان مطالعه کنید.

hoda
فعّال
پست: 162
تاریخ عضویت: یک شنبه 20 اردیبهشت 1388, 9:42 am

پستتوسط hoda » سه شنبه 21 آذر 1391, 10:05 am

نخستین انشعاب، اختلافات میرزا یحیی و بهاءالله:
پس از مرگ باب، اختلاف و حیرت عجیبی میان بابیان به وجود آمد. گروهی که او را مهدی موعود و مصلح جهانی می‌دانستند، ناگهان با این واقعیت مواجه شدند که باب هرگز نتوانست وعده‌های انبیای پیشین در اصلاح جامعه را به سرانجام برساند. او در انجام وظیفه‌ی مهم مهدی، یعنی برقراری عدل و داد و تشکیل حکومت اسلامی جهانی به سرپرستی امام عادل ناکام ماند و نتوانست صلح و امنیت را در جامعه برقرار کند. این موضوع سبب شد که بزرگان بابیه به فکر جمع کردن بابیان حول محور جانشین باب باشند.
در این میان بابیان به چند گروه اصلی تقسیم شدند. گروهی به تبعیت از حجت زنجانی در شهر زنجان سر به شورش گذاشتند و نبرد زنجان را سامان دادند. بیشتر این افراد به همراه رهبر خود در این جنگ کشته شدند. گروهی دیگر سرسپرده‌ی ملا علی ترشیزی ملقب به «عظیم» شدند. برخی از محققان هم چون استاد محیط طباطبائی معتقدند که به جهت نزدیکی ترشیزی به باب و تبعیت بسیاری از بابیان از وی پس از مرگ باب، عملاً رهبری بابیه بعد از مرگ باب بر عهده‌ی ترشیزی بود.(1) اینان نیز با اجرای نقشه‌ی ترور نافرجام ناصرالدین شاه، دستگیر و محاکمه و عموماً به اعدام محکوم شدند. به نظر می‌رسد که میرزا حسین‌علی نوری نیز در بدو امر در میان این گروه بود. چرا که وی نیز با همین افراد دستگیر شد و البته با وساطت سفیر روسیه در ایران از مرگ نجات یافت. عزیه خانم خواهر میرزا حسین‌علی نیز در سال‌های بعد در کتاب تنبیه النائمین از طراحی ترور به دست میرزا حسین‌علی خبر داد. (2)
با مرگ افرادی نظیر حجت زنجانی و ملا علی ترشیزی (عظیم) راه برای ریاست میرزاحسین‌علی و برادرش هموار شد. در این میان بهائیان معتقدند که میرزا حسین‌علی با همدستی کاتب باب، وصیتی به نفع برادر خود میرزا یحیی تنظیم کرد که او را رهبر بابیان بعد از باب جلوه دهد. هدف او نیز آن بود که اذهان را متوجه برادرش میرزا یحیی صبح ازل کند تا بتواند با آزادی کامل، به سازماندهی طرفداران خود بپردازد و در فرصت مناسب دعوی خویش را اعلان کند. (3) اما ازلیان یعنی پیروان میرزا یحیی صبح ازل معتقدند که باب واقعاً پیروان را بعد از مرگ خود به پیروی از صبح ازل موظف کرده بود و میرزا حسین‌علی و بهائیان، با ادعای جدید خود، در صدد انحراف در آیین باب در آمدند و بدون دلیل و حجت، از وصیت باب تخطی کردند.
نظام مشروعیت و تبعیت در میان بابیان پس از مرگ باب بسیار مورد اختلاف است. هوادارانی که توانستند خود را از جنگ‌های سه گانه‌ی داخلی با حکومت نجات دهند، بعد از برقراری آرامش، به اقسام متعددی تقسیم شدند. گروهی معتقد به تبعیت از تعالیم باب در کتاب بیان شدند و ادعا کردند که پس از مرگ باب، دیگر فردی مرتبط با عالم بالا و حضرت حق بر روی زمین وجود ندارد و همگان موظف به تبعیت از تعالیم کتاب بیان هستند. اینان را «بیانی» نامیدند. گروهی دیگر معتقد شدند که میرزا یحیی جانشین باب است و باید به دستورات او و جانشینانش گردن نهند. اینان را ازلی خواندند. گروهی دیگر بهائی شدند و معتقد به آن که میرزا حسین‌علی پیامبری جدید و موعود کتاب بیان یعنی «من یظهره الله» است.
جالب این جا است که تمامی این گروه‌ها، سایرین را بر باطل می‌دانند و رهبران این گروه‌ها، زشت‌ترین القاب و رکیک ترین‌ الفاظ و قبیح‌ترین اعمال را به دیگران نسبت داده‌اند. فی المثل بهاءالله برادرش ازل را متهم به سوء استفاده‌ی جنسی از همسر باب می‌کند و در کتاب بدیع می‌نویسد: «علت و سبب اعظم كدورت جمال ابهى از ميرزا يحيى و الله الذى لا اله الاّ هو اين بوده كه در حرم نقطه اولى روح ما سواه فداه تصرف نمود با اينكه در كلّ كتب سماوى حرام است و بى شرمى او بمقامى رسيده كه مخصوص زوجات خود را در مكتوبات خود حرام نموده مع ذلك دست تعدى و خيانت بحرم مظهر مليك علام گشوده فافّ له و لوفائه و كاش بنفس خود قناعت مينمود بلكه او را بعد از ارتكاب خود وقف مشركين نمود و جميع اهل بيان شنيده و ميدانند سيئات او را بايد از معاشرين او سؤال نمود» (3)
بهاء هم چنین الفاظ بسیار زشتی در مورد ازل به کار می‌برد و در باره‌ی او می‌نویسد: «انت تعلم ما اراد ابن‌الزنا فى دمى متعمداً» (4)
در مقابل ازل و ازلیان نیز پرده از جنایت‌های میرزا حسین‌علی برداشتند و تسویه حساب‌های داخلی بین بابیان و کشته شدن تعداد زیادی از هواداران خود را به او منتسب کردند. عزیه خانم، خواهر میرزا حسین‌علی و میرزا یحیی که ازلی بود، در این باره در نامه‌ی مشهور خود به عبدالبهاء می‌نویسد: «جمع‌آوري جمعي از قلاش و اوباش‌هاي ولايت ايران و جسته گريخته‌هاي آن سامان را كه در هيچ زمان به هيچ مذهبي داخل نشده و به هيچ پيغمبري ايمان نياورده، جز آدم‌كشي كاري نيافته و به غير از مال مردم بردن به شغلي نشتافته، با آن ادعاي حسيني كردن، اشرار شمر‌كردار را به دور خود جمع نمودند. از هر نفسي كه غير از رضاي خاطر ايشان نَفَسي بر آمد قطع كردند و از هر سري كه جز تولاي ايشان صدايي برآمد كوبيدند و از هر حلقي كه غير از خضوع به ايشان حرفي بيرون آمد بريدند و در هر دلي كه در او سواي محبت ايشان بود شكافتند. اصحاب طبقه‌ی اول كه اسامي‌شان مذكور شد، از خوف آن جلادان خون‌خوار به عزم زيارت اعتاب شريفه به جانب كربلا و نجف و برخي به اطراف ديگر هزيمت نمودند. سيد اسماعيل اصفهاني را سر بريدند و حاجي ميرزا احمد كاشي را شكم دريدند. آقا ابوالقاسم كاشي را كشته در دجله‌ انداختند، سيداحمد را به پيشدو كارش را ساختند. ميزا رضا، خالوي حاجي سيد محمد را مغز سرش را به سنگ پراكندند و ميرزا علي را پهلويش را دريده، به شاهراه عدمش راندند و غير از اين اشخاص جمعي ديگر را در شب تار كشته، اجساد آن‌ها را به دجله ‌انداختند و بعضي را روز روشن در ميان بازار حراج با خنجر و قمه پاره پاره كرده. چنان‌كه بعضي از مؤمنين و معتقدين را اين حركات فاسخ اعتماد گرديد، به واسطه‌ی اين افعال زشت و خلاف‌كاري‌ها از دين بيان عدول كرده و اين بيت را انشا نموده، در محافل می‌خواندند و می‌خنديدند:
اگر حسين‌علي مظهر حسينِ علي است هزار رحمت حق بـر روان پاك يزيـد
و می‌گفتند كه ما هر چه شنيده بوديم، حسين مظلوم بوده است نه ظالم.»
(5)

این اختلافات و کشتارها و نا امنی‌ها سبب شد تا دولت عثمانی دو برادر را به دو شهر مختلف تبعید کند و بین آن دو فاصله اندازد تا اندکی از این ایجاد نا امنی جلوگیری کند. بهاء به عکا در فلسطین و ازل به قبرس تبعید شدند و هر دو تا پایان عمر در همان جا ماندند.
با عنایت به بروز این اختلافات شدید، باید گفت که بابیان پس از مرگ باب، نظام واحدی در مشروعیت رهبران خود ندارند و به اصناف مختلفی تقسیم می‌شوند. در این میان به جهت تمرکز سایت بهائی پژوهی بر روی بحث بهائیت، به بررسی ادعای بهائیان در مورد نظام مشروعیت و رهبری می‌پردازیم.


1) ماهنامه‌ی گوهر شماره 63، خرداد 1357صفحات 178 الی 183و شماره‌ی 64 تیرماه 1357، صفحات 271 تا 277 مقاله‌ی عظیم پس از باب و پیش از ازل
2) رساله‌ی تنبیه النائمین، صفحه‌ی 6
3) مقاله‌ی شخصی سیاح، صفحه‌ی 67 و 68
4) بدیع، صفحه‌ی 378
5) بدیع، صفحه 300
6) تنبیه النائمین صفحه‌ی 15 تا 17


بازگشت به “نگاه به ادیان”

چه کسی حاضر است؟

کاربران حاضر در این انجمن: کاربر جدیدی وجود ندارد. و 1 مهمان