چه خبر؟!

Sardabir
فعّال
پست: 458
تاریخ عضویت: یک شنبه 18 تیر 1385, 11:31 am

چه خبر؟!

پستتوسط Sardabir » یک شنبه 27 شهریور 1390, 2:53 pm

ایرانی که به سایت های دیگر هم هماره مراجعه دارد پیشنهاد کرده است در خودمانی تاپیکی باز شود که او بعضی اخبار را جهت اطلاع دوستان بهائی پژوهی بیاورد.البته اخبار دامنه وسیعی دارد که نمی خواستیم حواس ما را از کار اصلی منصرف کند ولی با این چهارچوب که اخبار تحقیقی باشد و مرتبط با کار ما نه حوزه دیگر.ببینیم ایرانی چه می آورد و نیز دوستان دیگر!

irani
فعّال
پست: 339
تاریخ عضویت: جمعه 22 آذر 1387, 5:53 pm

پاسخ: چه خبر؟!

پستتوسط irani » یک شنبه 27 شهریور 1390, 2:54 pm

ضمن تشکر از سردبیر گرامی به نظرم رسید بعضی اخبار مرتبط با کار سایت (مقالات ،کتاب ها، تحقیقات ،پروژه ها و رویدادها )برای کسانی که فرصت وبگردی ندارند اطلاع رسانی شود. بنده به سهم خود بعضی اخباری که مناسب می دانم اطلاع رسانی می کنم.امیدوارم دیگران نیز به این اطلاع رسانی کمک نمایند.
برای نوبت اول مقالاتی از لطف الله لطفی،عبدالله شهبازی وحسن یوسفی اشکوری را با عناوین :" بهائیت از زبان « هرمان رومر » منتقد آلمانی "، "ایران و هولوکاست بهائیان" ، "ملاحظاتی پیرامون <<بهایی ستیزی و اسلام گرایی در ایران>>" به اطلاع بهائی پژوهان می رسانم:

irani
فعّال
پست: 339
تاریخ عضویت: جمعه 22 آذر 1387, 5:53 pm

پاسخ: چه خبر؟!

پستتوسط irani » یک شنبه 27 شهریور 1390, 2:59 pm

لطف الله لطفی:

:" بهائیت از زبان « هرمان رومر » منتقد آلمانی "


منبع:http://iranfarhang.blogfa.com/post-10.aspx

هرمان رومر (Hermann Roemer) متكلّم روحاني پروتستان، در هشتم جولاي 1880 در اشتوتگارت آلمان متولد شد. رومر بين سال هاي 1898 تا 1902 در دانشكده الهيات و فلسفه دانشگاه هاي توبينگن و هال به تحصيل پرداخت و از محضر اساتيد به نامي چون پروفسور هرينگ، هگلر، هول، كالر، رايشله، اشلاتر و زيبولد بهره برد. پس از پايان تحصيلات در كسوت استاد الهيات در شهر باسلر به فعاليت هاي دين پژوهي مشغول شد و در سمينارهاي دين شناسي پروتستان در اشتوتگارت به فعاليت پرداخت. در همان دوران به پيشنهاد دانشكده الهيات توبينگن، رياست سمينارهاي تخصصي و پژوهشي انجيلي را نيز بر عهده داشت.
هرمان رومر، خود در بيان اهداف تحقيقاتي خويش خاطر نشان مي‌كند كه "در سال 1907 شاهد تأسيس انجمن بهائيان اشتوتگارت بودم و همواره نياز به يك پژوهش عملي، جهت پاسخگوئي به تبليغات بهائيت در آلمان را احساس مي‌كردم." بدين منظور رومر كتاب خود تحت عنوان "بابيت و بهائيت، پژوهشي در تاريخ مذاهب اسلامي" را تأليف كرد. كتاب او "Die Babi- Behai, Eine studie zur religionsgeschichte des Islams" در واقع، رساله دكتراي او بود كه در سال 1911 به دانشكده عالي فلسفه دانشگاه توبينگن ارائه شد. اين كتاب اولين اثر او درباره بابيت و بهائيت نبود؛ وي در سال 1908 مقاله اي در نقد بهائيت (1) و در سال 1910 به دنبال تحقيقاتي در خصوص تاريخ تبليغات مذهبي در آلمان، مقاله اي تحت عنوان "تبليغات مذاهب آسيايي در مغرب زمين" را به رشته تحرير درآورد (2). در سال 1912 چاپ مشابهي از كتاب رومر تحت عنوان "بابيت و بهائيت، آخرين فرقه منشعب از اسلام Die Babi-Behai " The latest Mohammedan sect " منتشر شد.
آثار رومر، اولين آثار عمده در موضوع بابيه و بهائيت بود كه در آلمان منتشر مي شد؛ و علاوه بر مطالعات تاريخي، حاوي تحقيقات گسترده اي در نقد و بررسي تعاليم بابي و بهايي نيز بود. محور اصلي كتاب "بابيت و بهائيت، پژوهشي در تاريخ مذاهب اسلامي" بررسي اصول بنيادي تعاليم بابي و بهايي در شناخت خدا، مظهريت، مقام انسان و رستگاري بود. آثار او در نقد و بررسي فلسفي و كلامي تعاليم بابيت و بهائيت، بصورت قابل توجهي از سبك و انديشه هاي "ايگناز گولدزيهر" تأثير پذيرفته بود.
از جمله منابع تحقيقات كتاب رومر آثار گوبينو، براون، گويارد، نولدكه، هوآرت، اوئن هايم، گولدزيهر، نيكولا، نيكلسون، كبلر، كرمر، ريشتر، اولد نبرگ، زيبولد، اشراينر، زيلر و نيز آثار مؤلفان بهايي و گزارش مسيونرهاي مذهبي از ايران است. كتاب رومر، همچنين مورد استناد و استفاده محققان بسياري قرار گرفته است: از جمله پژوهشگراني كه از كتاب رومر در تحقيقات و تأليفات خود در سطح گسترده اي استفاده كردند عبارتند از: روزنكرانتس، فلاشه ، پل شورلن، ريچارد شافر، فيچيكيا.
نيكولا توفيق از محققان برجسته بهايي آلمان در كتاب " DER information als method " بيان مي كند كه اثر رومر، سند منحصر بفردي از دوران خود در اروپاي آلماني زبان مي باشد و بي ترديد واجد اهميت تاريخي است و از آن مي توان به عنوان مأخذ مستقيم مطالعات بابي و بهايي استفاده كرد.
كتاب هرمان رومر شامل چهار فصل و دو ضميمه است كه فصل اول آن، طولاني ترين بخش كتاب را تشكيل مي دهد. نويسنده در اين فصل به مباحثي پيرامون آغاز جنبش بابي تا مسئله جانشيني علي محمد باب مي پردازد. در اين فصل، رومر موضوعاتي چون پايه گذاري بابيت در شيخيه، توصيف مقام باب به عنوان شيعه كامل در آراء شيخيه، بررسي تاريخي تمايلات صوفي مآبانه در بابيه، رخنه تعاليم كاباليستي در بابيه، بررسي نگرش بابيه در مورد پيامبري، كاربرد تأويل در آثار بابيه و عنصر سياسي در آن نهضت را مطرح مي كند. فصل دوم كتاب، معطوف به بررسي نقش رهبري ميرزا حسينعلي نوري در تغيير شكل جامعه بابي به بهائي در دوره اقامت او در بغداد و اِدِرنه است. در اين بخش، نويسنده به بررسي مباحثي چون بررسي آثار او در بغداد، تأثيرپذيري اش از صوفيه، الواح و مكتوبات او و موقعيت داخلي و خارجي جامعه بابي مي پردازد.
فصل سوم كتاب نيز به نحوه شكل گيري بهائيت در عكّا و نقد برخي احكام بهائيت و موضوعاتي چون شكل گيري كتاب اقدس، حقوق جزاء در بهائيت، بررسي آثار حسينعلي نوري در عكا، شكل گيري و تحولات فرقه در ايران و ارتباطات بهائيان با ايران اختصاص دارد. نويسنده در فصل چهارم كتاب به رهبري عبدالبهاء تا سال 1908 مي پردازد و مباحث سياسي ـ تاريخي بهائيت را در ذيل عناويني چون عباس افندي، رهبر فرقه و نقش آن در توسعه بهائيت، عباس افندي و تعاليم فرقه اي، تبليغات بهائيت در اروپا و آمريكا، عملكرد عبدالبهاء در انقلاب مشروطيت ايران را مطرح مي كند.
نويسنده در ضميمه اول كتاب به بررسي قرابت معنايي ميان فرق و مذاهب مي پردازد و تأكيد اصلي را بر نزديكي ميان فرقه بكتاشي و بابيه و بهائيت قرار مي‌دهد. رومر اين قرابت معنايي را در مباحثي چون اشارات تمثيلي مذاهب، ظهور خداوند در مقاطع زماني و مسئله حلول جستجو مي‌كند. ضميمة دوم كتاب هم اختصاص به جريانات مشابه در جهان اسلام و هند دارد و دراين ارتباط نويسنده به بررسي خاستگاه و اهداف فرقه، ريشه صوفي گري، بررسي فرقه احمديه و مقايسه آن با بابيه و بهائيت مي‌پردازد.
نظري اجمالي بر محتواي كتاب:
رومر در اثر خود به گرايشات شبه عرفاني و صوفي مآبانه بهائيت اشاره مي كند و معتقد است كه بهائيت گياهي دريايي است كه در باتلاق جهان صوفي گري رشد و نمو كرده است. او معتقد است كه "بهائيان با تمايلات و گرايشات صوفي مآبانه از عبدالبهاء بُت ديگري ساخته اند كه در لباسي امروزي نمايان شده است." (3) به اعتقاد او بهائيت مسلكي درويش مآب است و تنها به لطف تقارن با جنبش هاي فرهنگي تجددگراي خاورميانه بوده است كه لباسي مدرن برتن كرده و مي كوشد تا پيوندهاي خود را با ساير حلقه هاي تصوف پنهان نمايد. رومر، گرايشات شبه عرفاني بهائيت را بسيار عميق و گسترده مي داند و معتقد است كه نگرش بهاء الله در لوح حكمت به فلاسفه، نگاهي سطحي است. به علاوه، تعبيري كه براي فلاسفه بكار برده است (تئوزوفيست يا عارف) نشان مي دهد كه او فلسفه را با عرفان يكي مي پنداشته و شناخت درستي از تفاوت آنها نداشته است.(4)
رومر، بابيه و بهائيت را گنوسي، ثنويت‌گرا و داراي ساختاري فرقه‌اي و خرد ستيز مي‌داند كه از علوم رمزي و تأويلي اسماعيلي، حروفي، كابالا و دراويش بكتاشي متأثر است. او معتقد است كه تعاليم بهائيت نسبت به شناخت خدا، مظهريت، مراتب صدور و فيض، همه از نوعي تلقي نوافلاطوني و گنوسي تأثير پذيرفته‌اند. (5)
رومر در بررسي سفر تبليغاتي عبدالبهاء به آمريكا، بهائيت در آمريكا را صوفي گري آخر الزماني ـ آپوكاليپتيك ـ معرفي مي‌كند كه حسينعلي نوري در نزد آنان مسيح باز گشته يا حتي خود خدا، جلوه مي‌كند. او معتقد است كه بهائيت در فرانسه، خاستگاه يهودي دارد بطوري كه دريفوس يهودي، نقش بسيار مهمي را در سفر عبدالبهاء به پاريس ايفاء كرد و تشكيلات جهاني "آليانس ـ اسرائيليت" به واسطه كمك هاي همه جانبه خود به يهوديان در شرق، تبديل به پلي براي نفوذ بهائيت به فرانسه شد. رومر به علاوه تأكيد داشت كه يهوديان ايراني در داخل ايران، براي به چالش كشيدن اسلام، فرقه بهائيت را متحد خود يافته و هم پيمان خويش تلقي مي‌كردند. (6)
از ديدگاه هرمان رومر، در جريان انقلاب مشروطيت ايران، بهائيت با شعار جهان وطني آرمان گرايانه و غيرواقعي خود به علائق ملي و منافع ايرانيان خيانت كرد. در اين ارتباط، رومر اشاره مي كند كه "عباس افندي، عملاً بر ضد نهضت مردم سالاري ايرانيان دسيسه كرد و با ديپلمات هاي روسي و انگليسي سازش و تفاهم داشت" به گونه اي كه به بهائيان شهرهاي تهران و تبريز، به شدت توصيه كرده بود كه از محمدعلي شاه جانبداري كنند و به علاوه آنها را از شركت در نهضت مشروطيت ايران نيز بازمي داشت. رومر همچنين تأكيد مي كند كه با پيروزي انقلاب مشروطه، نادرستي ادعاي عباس افندي كه براي محمدعلي شاه، حكومتي طولاني و خوشايند را پيشگويي كرده بود، بر همگان روشن شد. رومر با يادآوري فشارهاي وارده از سوي روسيه و انگلستان به ايران و اتحاد آن دو قدرت در تقسيم خاك آن به دو حوزه نفوذ در 1907 بيان مي‌دارد كه روابط عبدالبهاء در عكاء با ارتش هاي خارجي و كارگزاران آنها در ايران، چيزي جز يك خيانت بزرگ به كشور ايران نبوده است. (7)

پي نوشت ها:
1-DER Bahaismus , in Evangelisches Missions - Magazin ,new series , vol .52,pp.321-31.
2- Die propaganda fur asiatische religionen im Abendland: in Basler missionsstudien , issue 10,pp.45-55.
3- Der Behaismus , p.331.
4- فصل اول 10,20,22,31,38,48,49,57
فصل دوم 74,88,90,103
فصل سوم 112,114 -117,119,121,124,131,132,133
فصل چهارم 149f.,152,160f,174,176
5- فصل اول 9,13,21,22,24f.,31f,32f.,38,43,44,45,49,51
فصل دوم 71
فصل سوم 109,111,113,118,131,139,144
فصل چهارم 148,154,160,161ff.,164,166,167, 168,169,172,173,175,176,178,179,180
6- فصل چهارم 149,150
7- فصل چهارم 157 به بعد.

irani
فعّال
پست: 339
تاریخ عضویت: جمعه 22 آذر 1387, 5:53 pm

پاسخ: چه خبر؟!

پستتوسط irani » یک شنبه 27 شهریور 1390, 3:07 pm

عبدالله شهبازی:

"ایران و هولوکاست بهائیان"


منبع: www.shahbazi.org/pages/Bahaism_Holocaust.htm


آيا بهائيان فرقه‌اي از دگرانديشان ديني هستند که به دليل عقايد خود، که مغاير با عقايد غالب ديني مردم است، در طول موجوديت خويش از سوي جامعه ايراني و حکومت‌هاي وقت (قاجاريه، پهلوي و جمهوري اسلامي) بناحق مورد آزارهاي شديد قرار گرفته‌اند و ايرانيان بايد از اين بابت شرمسار باشند؟ اين روزها مسائلي اينگونه شنيده مي‌شود؛ مسائلي که، اگر خوش‌بين باشيم، بيانگر بيگانگي مطرح کنندگان آن با واقعيت‌هاي تاريخ معاصر است و اگر به گونه ديگر بينديشيم، بيانگر تشديد فعاليت کانون‌هايي که سال‌هاست مي‌کوشند «مسئله بهائيت» را بعنوان «کيس حقوق بشر» عليه ايران زنده نگه دارند. اين زمزمه‌ها فراتر رفته و مسئله بهائيت بگونه‌اي عنوان مي‌شود که گويي ايرانيان بايد بابت کردار نه تنها خود بلکه «پدران‌شان» در قبال بهائيان نيز «خسارت» پرداخت کنند. گويي ما با پديده‌اي بنام «هولوکاست بهائيان» مواجه بوده‌ايم و اينک بايد بابت اين «نسل‌کشي» از کردارمان «توبه» و خويشتن را مجازات کنيم.

1- بهائي‌گري تداوم بابي‌گري است که با دعاوي علي‌محمد شيرازي (1235-1266 ق./ 1819-1850 م.)، معروف به «باب»، و در ابتدا در تداوم عقايد شيخيان، آغاز شد. علي محمد شيرازي در شب جمعه 5 جمادي‌الاول 1260/ 23 مه 1844 دعوي بابيت کرد، که اين زمان بعنوان مبداء تاريخ بابيان موسوم به «تاريخ بديع» شمرده مي‌شود، و در 27 شعبان 1266/ 9 ژوئيه 1850 به قتل رسيد. او ابتدا خود را «باب امام زمان» (عج) خواند، سپس خود امام زمان و سرانجام مدعي نسخ اسلام و نزول ديني جديد شد. از اينرو، مسلمانان، حتي اهل تسنن، بهائيان را جزو فرق اسلامي بشمار نمي‌آورند و لذا در اوّلين پژوهش جامع آماري مسلمانان ايالات متحده آمريکا، که از سوي دانشگاه شاو (ايالت کاروليناي شمالي) انجام گرفت، بهائيان را، به سان قادياني‌ها و اعضاي «حزب ملّت اسلام» لوئيس فراخان، جزو مسلمانان نشمردند. (سي. ان. ان. 26 آوريل 2001)

2- درباره منشاء و خاستگاه بابي‌گري نظرات يکسان نيست. برخي، مانند سيد احمد کسروي و فريدون آدميت و احسان طبري و محمدرضا فشاهي، بابي‌گري را جنبشي اجتماعي عليه ستم دوران قاجاريه فرض کرده‌اند بي آن که در زمينه بابي‌گري اوّليه کاوشي جامع عرضه کنند. معهذا، همينان نيز گاه به پيوندهاي خارجي بابي‌گري اشاراتي کرده‌اند. نگارنده در تک نگاري «خاندان باب» (1389) نقش تعيين‌کننده تجارتخانه دايي‌هاي علي‌محمد شيرازي و شرکاي ايشان در ظهور بابي‌گري و پيوندهاي اين خاندان با کمپاني‌هاي جهان‌وطن فعال در تجارت جهاني ترياک نيمه اوّل سده نوزدهم، بويژه کمپاني ساسون مستقر در بمبئي، را نشان داده، [+] در رساله «جستارهايي از تاريخ بهائي‌گري در ايران» (1382) از نقش شبکه‌اي فعال و گسترده از يهوديان مخفي مستقر در ايران، بوِيژه در شهرهايي چون مشهد و شيراز و کاشان و همدان و اصفهان، در پيدايش و گسترش بابي‌گري و بهائي‌گري سخن گفته، [+] در رساله «سِر اردشير ريپورتر، سرويس اطلاعاتي بريتانيا و ايران» تلاش‌هاي اردشيرجي و ارباب جمشيد جمشيديان براي گروش زرتشتيان ايران به بهائي‌گري را بيان کرده، [+] و در کتاب «نظريه توطئه و فقر روش‌شناسي در تاريخنگاري ايران» از حمايت‌هاي گسترده «انجمن جهاني تئوسوفي» از بهائي‌گري و سفر تبليغاتي سال‌هاي 1911-1913 عبدالبهاء به اروپا و آمريکا سخن گفته است. [+]

3- بسياري از مورخين در اين ترديد ندارند که بابي‌گري با حمايت کانون‌هايي در درون حکومت قاجاريه امکان نشوونما يافت و اگر اين حمايت‌ها نبود باب هيچگاه شهرتي نمي‌يافت و مانند دعاوي مشابه در جهان اسلام به زودي فراموش مي‌شد. مورخين حاج ميرزا آقاسي ايرواني، صدراعظم محمد شاه قاجار، را مسبب اصلي گسترش بابي‌گري مي‌دانند. [*] هما ناطق، که خود به ازلي‌گري تعلقاتي دارد، مي‌نويسد:

«باب مريدان نخستين خود را نه در ميان "جهال" بلکه در "طبقات بالاي کشور" يافت... از ميان شاهزادگان هم ملک قاسم ميرزا، کامران ميرزا و فرهاد ميرزا معتمدالدوله روي خوش نمودند. حاج ميرزا آقاسي که جاي خود داشت.باب از او به ستايش ياد مي ‏کند و مي ‏نويسد "بديهي است حاجي به حقيقت آگاه است." و مي‏ دانيم که در بيان او واژه حقيقت همانا آگاهي به اسرار نهان است که شيخيه عنوان کردند و باب در ربط با معتمدالدوله هم به کار مي ‏برد.» (ايران در راهيابي فرهنگي، چاپ اوّل، لندن، 1988، ص 65)

و عبدالحسين آيتي، مبلغ پيشين و سرشناس بهائي و نويسنده کتاب مهم دو جلدي «الکواکب الدريه في مآثر البهائيه» (قاهره: مطبعة السعادة، 1342 ق./ 1923-1924 م.)، که هنوز از منابع معتبر بهائيان بشمار مي‌رود، پس از بازگشت به اسلام در خاطراتش اين مسئله را چنين بيان کرده است:

«در ابتداي پيدايش باب دو تن از دولتيان سوء سياستي بروز دادند که هر يک از جهتي خسارت کلي به اين ملت وارد کرد و قضيه باب را کاملاً به موقع اهميت گذاشتند: اوّل، حاجي ميرزا آقاسي به‌صورت مخالف؛ دوّم، منوچهر خان معتمدالدوله به‌صورت موافقت... شبهه[اي] نيست که اگر از طرف حاجي ميرزا آقاسي سختي و فشار و نفي بر باب و حبس وارد نشده بود و بالعکس از طرف معتمدالدوله (منوچهر خان خواجه) حاکم اصفهان پذيرايي و نگهداري به عمل نيامده بود و قضيه باب به خونسردي تلقي شده بود، تا اين درجه خسارت به مال و جان و حيثيات مدني و ملّي ايران وارد نمي‌شد.»

آيتي اين اقدامات را نتيجه سياست خارجي قدرت‌هاي بزرگ مي‌داند و مي‌نويسد:‌

«خلاصه اين که براي اين مسائل به عوامل خارجي معتقد شده، آن را نتيجه يک نوع سياست‌هايي شناخته‌ام که در دوره قاجاريه در ايران شايع شده بوده است.» (عبدالحسين آيتي، کشف الحيل، چاپ ششم، 1326، ج 2، صص 54-55)

4- شورش‌هاي بابيان اوّليه در نخستين سال سلطنت ناصرالدين شاه و صدارت ميرزا تقي خان اميرکبير، خوش‌نام‌ترين وزير تاريخ معاصر ايران، در کنار شورش‌هاي بزرگ و کوچک محلي که اندکي پيش يا پس از مرگ محمد شاه (6 شوال 1264/ 4 سپتامبر 1848) سراسر ايران را فراگرفت، و بزرگترين‌شان شورش محمدحسن خان سالار در خراسان بود، بخشي از سناريوي ايجاد آشوب در ايران با هدف متزلزل کردن حکومت مرکزي بود. اميرکبير با تدبير يا سرکوب قاطع اين شورش‌ها را مهار و خاموش کرد. فريدون آدميت، که در ميان محققين فوق در زمينه بابي‌گري صاحبنظرترين است، سرکوب قاطع شورش‌ بابيان را از افتخارات کارنامه امير مي‌داند. اين فتنه با درايت و قاطعيت اميرکبير فرونشانده شد و به تبع آن در 27 شعبان 1277 علي‌محمد باب نيز، به دستور امير، در ميدان ارگ تبريز تيرباران شد.

فريدون آدميت بر قساوت شورشيان بابي تأکيد مي‌کند و مي‌نويسد که «اسيران جنگي را دست و پا مي‌بريدند و به آتش مي‌سوختند.» (اميرکبير و ايران، چاپ جديد، خوارزمي، 1378، ص 448)

«کتاب بيان را سيد باب آورد، ولي رشته کار از دست خودش خارج گشت و به دست سه تن از پيروان او افتاد که سخت متعصب و ستيزه جو بودند: ملا حسين بشرويه‌اي که نخست شيخي بود و حالا "باب الباب" لقب داشت. ديگر، ملا محمدعلي بارفروشي معروف به "قدوس" و سومي ملا محمدعلي زنجاني ملقب به "حجت" بود. آن سه نفر علم طغيان را عليه حکومت برافراشتند تا دولت موجود را براندازند و با تأسيس سلطنت بابي در ايران مقدمه فتح کره ارض را فراهم آورند و آئين جديد را جايگزين همه اديان گذشته و همه نظام‌هاي سياسي جهان فرمايند، و بشريت را بر تخت سعادت سرمدي نشانند. حتي به موجب سند رسمي که خواهيم آورد، جناب "حجت" سلطان آينده مصر و برخي شهرهاي جهان را از ميان اصحاب خود برگزيده بود. آن ادعاها شيادي محض بود.» (اميرکبير و ايران، صص 444-445)

آدميت مي‌افزايد:

«حتي در صميميت بزرگان اوّليه بابيه هم ترديد است... ملا محمدعلي زنجاني، يعني جناب "حجت" که دعوي فتح کره زمين را داشت، و معتقد بود که تاجداران جهان بايد فرمان وي را به گردن نهند، و حتي حکومت مصر را به دست يکي از اولياي مقدس سپرده بود، چطور شد که به اصحابش وعده داد که امپراطور روس، که در زمره شاهان کافر بود، به ياري آنان خواهد آمد؟ و آن بيچارگان ابله هم باور فرموده بودند.» (اميرکبير و ايران، ص 450)

آيا ايرانيان به خاطر کردار اميرکبير، که او را کاردان‌ترين و مديرترين وزير دو سده اخير خود مي‌شناسند، بايد از اعقاب بابيان شورشي پوزش بخواهند، «پريشان موي و پياده پاي» به درگاه ايشان روند، بر امير نفرين کنند و نقش بابيان را در سلب امنيت از ايران و ايراني و دريدن و سوزانيدن اجساد «پدران‌مان» بستايند و غرامتي نيز بپردازند؟

5- پس از سرکوب فتنه باب با درايت و قاطعيت امير، بابيان به يک فرقه مخفي تروريستي بدل شدند و نام خود را بعنوان «بنيانگذاران تروريسم جديد» در تاريخ ايران ثبت کردند. نقشه ترور شاه و اميرکبير و امام جمعه از توطئه‌هايي بود که کشف شد و هفت ماه پس از شهادت اميرکبير در حمام باغ فين کاشان (17 ذبيع الاول 1268 ق.) و پس از ترور نافرجام ناصرالدين شاه توسط يک بابي بنام صادق تبريزي (28 شوال 1268 ق.) به دستگيري وسيع توطئه‌گران و قتل تعدادي از ايشان انجاميد. اين موج تروريستي در زمان آغاز اختلافات ايران و حکومت هند بريتانيا بر سر هرات آغاز شد. هرات آن زمان جزو ايران بود و حمايت استعمار بريتانيا از جدايي هرات به تهديد انگليس به اشغال جزيره خارک (محرم 1269 ق.)، تصرف هرات توسط قشون ايران، تهاجم نظامي بريتانيا به ايران و اشغال خارک و بوشهر و جنگ خونين محمره (خرمشهر) در سال 1273 ق./ 1857 م. انجاميد.

مورخين متفق‌القولند که سفارت روسيه نهايت حمايت را از تروريست‌هاي بابي کردند و نفر اوّل اين شبکه تروريستي، ميرزا حسينعلي نوري، را از زندان نجات داد. در زمان وقوع ترور، ميرزا حسينعلي نوري در لواسان نزد ميرزا آقاخان نوري صدراعظم، عامل سرشناس استعمار بريتانيا، ميهمان بود. او پس از چهار ماه زندان با فشار سفارتخانه‌هاي قدرت‌هاي بزرگ غربي و کمک ميرزا آقاخان نوري صدراعظم در صفر 1269 ق. آزاد و يک ماه بعد به بغداد تبعيد شد. اين ميرزا حسينعلي، که از اهالي روستاي تاکر نور بود، پس از ورود به بغداد قريب به دو سال نيز به شکلي مرموز، ظاهراً در سليمانيه کردستان و در ميان دراويش نقشبندي و با نام «درويش محمد ايراني»، زندگي ‌کرد. گويا علت اين سفر دو ساله و مرموز مغضوب شدن از سوي صبح ازل بوده است. ميرزا حسينعلي بعدها در ادرنه، برغم برادرش ميرزا يحيي صبح ازل، رهبر وقت بابيه، فرقه بهائي را بنيان نهاد.

آيا بايد خاک بر سر ريخت و «پريشان موي و پياده پاي» به درگاه بازماندگان ميرزا حسينعلي نوري رفت و به دليل چهار ماه حبس و رانده شدنش از ايران گريست، از جفايي که بر او شده عذر خواست و بابت اين «رفتار پدران‌مان» غرامت پرداخت؟

6- فعاليت‌هاي فرقه تروريستي بابي ادامه يافت. «رساله استنطاقيه» مشروح بازجويي‌هاي تروريست‌هاي بابي دستگيرشده در سال 1300 ق. است که زير نظر کامران ميرزا، وزير جنگ و حاکم تهران، استنطاق شدند. در اين رساله فقراتي وجود دارد که بر پيوند برخي دستگيرشدگان، مانند ميرزا ابوالفضل گلپايگاني، با مانکجي هاتريا، افسر ارتش حکومت هند بريتانيا و مسئول شبکه‌هاي اطلاعاتي حکومت هند بريتانيا که در کسوت «عمدةالتجار» در تهران مي‌زيست، دلالت دارد و نيز بر نقش خاندان قوام شيرازي در اين ماجرا. يکي از دستگيرشدگان ابراهيم خان شيرازي، پسر ميرزا ابوالحسن خان ايلچي (خواهرزاده و داماد ابراهيم خان کلانتر، نياي خاندان قوام شيرازي)، است که مانند گلپايگاني با مانکجي ارتباط داشت. فرد ديگر، ملا علي‌اکبر شهميرزادي، معروف به «حاجي آخوند»، است که بعدها به گوبينو و نيکلاي فرانسوي در تحقيقاتش درباره بابي‌گري کمک کرد و سپس يکي از «ايادي اربعه» عباس افندي (عبدالبهاء) شد و نوه‌اش سپهبد عبدالکريم ايادي پزشک مخصوص شاه و از متنفذترين مقامات دوران پهلوي دوّم بود. ميزان اقتدار و فساد مالي و اخلاقي سپهبد ايادي را ارتشبد حسين فردوست، دوست دوران کودکي و رئيس «دفتر ويژه اطلاعات» شاه، در خاطراتش بيان کرده است. فردوست مي‌نويسد:

«اگر پرونده‌هاي موجود ارتش و نيروهاي انتظامي و سازمان‌هاي دولتي بررسي شود موارد مستندي مشاهده مي‌گردد که به نظر افسانه مي‌رسد و بر اين اساس مي‌توان کتابي نوشت که: آيا ايادي بهائي بر ايران سلطنت مي‌کرد يا محمدرضا پهلوي؟! تمام ايرانيان ردة بالا، چه در ايران باشند و چه در خارج، خواهند پذيرفت که سلطان واقعي ايران ايادي بود؛ حقيقتي که پيش از انقلاب جرئت بيان آن را نداشتند.» (خاطرات ارتشبد سابق حسين فردوست، ويراسته عبدالله شهبازي، ص 202)

آيا بايد «پريشان موي و پياده پاي» به آمريکا سفر کرد، اعقاب ملا علي‌اکبر شهميرزادي را يافت، از فرزندان منيره خانم ايادي و شوهرش (ميرزا محمدتقي ابن ابهر) و سرتيپ عبدالرحيم ايادي و سپهبد عبدالکريم ايادي و ساير بازماندگان اين «خاندان جليل» پوزش خواست به خاطر ستمي که کامران ميرزا بر نياي‌شان روا داشته، و از بيت‌المال به ايشان غرامت پرداخت؟

7- دوران دعوي ميرزا حسينعلي نوري و ستيز او با برادرش، ميرزا يحيي صبح ازل، بر سر زعامت بابيان، که به پيدايش دو فرقه ازلي و بهائي انجاميد، دوراني خونين از تصفيه‌هاي «درون سازماني» است که جنايات فرقه رجوي در مقابل آن ناچيز جلوه مي‌کند. اين کشتارهاي درون فرقه‌اي پس از آن نيز ادامه داشته است. در اين زمينه مي‌توان «مثنوي هفتاد من» نوشت ليکن به شرح زير بسنده مي‌کنم:

پس از دوازده سال اقامت در بغداد، به علت اعتراض دولت ايران و علماي عتبات، دولت عثماني در سال 1280 ق. بابيان را به استانبول و سپس به ادرنه منتقل کرد. در دوران اقامت پنج ساله در ادرنه ميرزا حسينعلي نوري دعوي خود را آشکار کرد و ميان دو برادر جنگ درگرفت. اين امر سبب شد در 5 ربيع‌الثاني 1285 ق. دولت عثماني ميرزا يحيي را با 37 تن از پيروانش به شهر ماغوسا (فاماگوستا) در جزيره قبرس و ميرزا حسينعلي و 73 تن از اعوانش را به عکا تبعيد کند. آن زمان، قبرس و عکا در قلمرو عثماني بود.

در اين سال‌ها، ميرزا حسينعلي نوري از طريق تروريست‌هاي خود به کشتار پيروان برادرش، ميرزا يحيي صبح ازل، مشغول بود و نيز قتل کساني که از اسرار بابي‌گري اوّليه مطلع بودند همچون ميرزا اسدالله ديان باجناق باب. ميرزا اسدالله عبري دان بود و اين امر در ايران آن روز، نيمه اوّل سده نوزدهم ميلادي، قرينه‌اي است جدّي بر يهودي بودن او. ميرزا اسدالله کاتب «بيان»، کتاب مقدس بابيان، است و جزو «حروف حي» و آشنا با بسياري از اسرار «ظهور باب». ميرزا آقاخان کرماني، که خود بابي بود و داماد صبح ازل، مي‌نويسد: ميرزا حسينعلي چون ميرزا اسدالله ديان را «مخل خود يافت،‌ ميرزا محمد مازندراني پيشخدمت خود را فرستاده او را مقتول ساخت.» (ميرزا آقاخان کرماني، رساله هشت بهشت، صص 283، 302-303) ميرزا آقاخان کرماني شرحي مفصل از مقتولين عمليات تروريستي ميرزا حسينعلي نوري بيان کرده است. در بغداد آقا رجبعلي قهير و برادرش آقا علي‌محمد و حاجي ميرزا احمد کاتب و حاجي ميرزا محمدرضا و ميرزا بزرگ کرمانشاهي را به قتل رساندند و حتي کوشيدند از طريق غذاي مسموم صبح ‌ازل را بکشند و سپس از طريق دلاک صبح ازل قصد قتل او را داشتند. در ادرنه، قبل از حرکت به عکا، ميرزا نصرالله را با سم کشتند و «در عکا نيز چند نفر از اصحاب خود را فرستاد آن سه نفر را [حاجي سيد محمد و آقا جان بيگ و ميرزا رضاقلي تفرشي] در خانه نزديک قشله که منزل داشتند شهيد کردند و قاتلين اينان عبدالکريم شمر و حسين آب‌کش و محمد جواد قزويني.» در ايران نيز اصحاب حسينعلي بهاء موجي از وحشت و ترور آفريدند و به قتل متنفذين ازلي دست زدند:

«آقا عبدالاحد و آقا محمدعلي اصفهاني و حاجي آقا تبريزي و پسر حاجي فتاح، هر يک را به‌طوري جداگانه در صدد قتل برآمدند و بعضي فرار کردند. از آنجمله خياط‌باشي و حاجي ابراهيم خان را در خانه گندم‌فروشي کشتند و جسم آنان را با آهک در زير خاک گذارده، روي آن‌ها را با گچ سکو بستند... و همچنين حاجي جعفر را، که مبلغ هزار و دويست ليره از ميرزا [حسينعلي بهاء] طلبکار بود و به مطالبه پول خود در عکا قدري تندي نمود و دزدي‌هاي حضرات را حس کرده، ميرزا آقا جان کچل قزويني را تشويق کردند که آن پيرمرد را شبانه کشته، از طبقه فوقاني کاروانسرا به زير انداختند و گفتند خودش پرت شده... همچنين هر يک از اصحاب اقدمين، که از فضاحت و شناعت کارهاي ميرزا مطلع بودند و فريب او را نخوردند، فرستاد در هر نقطه شهيد نمودند. مثلا، جناب آقا سيد علي عرب را، که از حروف حي نخستين بود، در تبريز، ميرزا مصطفي نراقي و شيخ خراساني شهيد کردند. و ميرزا بزرگ کرمانشاهي را، که از اجله سادات بود، و جناب آقا رجبعلي قهير را، که او نيز از حروف و ادله بود، ناصر عرب در کربلا به درجه شهادت رسانيد و برادرش آقا علي‌محمد را در بغداد عبدالکريم شمر کشت. هر يک از اصحاب خودش را نيز که از فسق و فجور و باطن کار وي خبردار شدند در عکا يا نقطه ديگر تمام کردند. مانند حاجي آقا تبريزي. حتي آقا محمدعلي اصفهاني را، که در اسلامبول تجارت مي‌نمود و مدتي فريب او را خورده بود،... ميرزا ابوالقاسم دزد بختياري را مخصوص از عکا مأمور نمود که برود در اسلامبول آن جرثوم غفلت را... فصد نمايد...» (رساله هشت بهشت، صص 304-309)

ادوارد براون، ايران شناس نامدار و استاد کمبريج، به تفصيل در کتب مختلف خود به اقدامات تروريستي بهاء پرداخته است. بنوشته او، فردي به‌نام نصير بغدادي معروف به مشهدي عباس، ساکن بيروت، آدمکش حرفه‌اي و مزدور ميرزا حسينعلي بهاء و عباس افندي بود و به‌دستور ايشان چند نفر را کشت از جمله ملا رجبعلي قهير، از خويشان نزديک سببي علي‌محمد باب، را که از برخي اسرار پيدايش بابي‌گري مطلع بود. براون، همچنين، به فعاليت‌هاي تبليغي سه بابي ازلي در عکا اشاره مي‌کند و مي‌نويسد بهائيان عکا تصميم گرفتند ايشان را از ميان بردارند. آنان ابتدا خواستند اين مأموريت را به نصير بغدادي محول کنند ولي بعد منصرف شدند زيرا احضار نصير از بيروت ممکن بود راز قتل را آشکار کند. لذا، در 12 ذيقعده 1288 ق. هفت نفر از بهائيان به خانه افراد فوق در عکا ريختند و سيد محمد اصفهاني و آقا جان کج‌کلاه و ميرزا رضاقلي تفرشي را کشتند. حکومت عکا بهاء و پسرانش، عباس و محمدعلي افندي، و ميرزا محمدقلي، برادر بهاء، و تمامي بهائيان عکا، از جمله قاتلين، را دستگير کرد. بهاء و پسران و خويشانش شش روز زنداني بودند، سپس قاتلين شناخته شده و در دادگاه به حبس‌هاي طولاني (7 و 15 سال) محکوم شدند.

(Edward G Browne, Materials for the Study of Babi Religion, Cambridge, 1918, pp. 52-57, 220.)

به‌نوشته ميرزا آقاخان کرماني، پس از فوت ميرزا حسينعلي بهاء نيز اين رويه ادامه يافت. اولين قرباني ميرزا محمد نبيل زرندي بود که خيال داشت خود را جانشين بهاء بخواند. «پسران خدا [حسينعلي بهاء] خبردار شده، دو نفر را فرستاده،‌ آن لنگ بيچاره را خفه کرده، بردند به دريا انداختند.» (رساله هشت بهشت، ص 310)

از اين داستان‌ها فراوان است و حتي عزيه خانم، خواهر صبح ازل و ميرزا حسينعلي بهاء، نيز در نامه معروف به برادرزاده‌اش عباس افندي (عبدالبهاء) بر آن صحه گذارده. عزيه خانم مي‌نويسد:

«رابعاً، جمع آوردن بعضي از قلاش و اوباش‌هاي ولايات ايران را که در هيچ زمان به هيچ پيغمبري ايمان نياورده و جز آدمکشي کاري نيافته و غير از مال مردم بردن شغلي نشناخته. با آن ادعاي حسيني کردن... اين اشرار را به دور خود جمع نمودند که از هر نفسي نفسي برآمد قطع کردند و از هر حلقي حرفي بيرون آمد بريدند. از اصحاب طبقه اوّل که اسامي ايشان مذکور شد، از خوف آن خونخواران به عزم زيارت اعتاب شريفه به کربلا و نجف هزيمت نمودند. سيد اسماعيل اصفهاني را سر بريدند و حاجي ميرزا احمد کاشي را شکم دريدند. ابوالقاسم کاشي را کشته در شط انداختند. سيد احمد را به پيشدو [پيشتو، اسلحه کمري] کارش را ساختند. ميرزا رضا را به سنگ مغزش پراکندند. ميرزا علي را پهلويش دريدند و بعضي را روز روشن در ميان بازار حراج پاره پاره کردند. چنانکه بعضي اصحاب را اين حرکات ناسخ اعتقاد گرديد تا سيد عبادوز از دين بيان عدول نموده اين بيت را انشا نمود که: اگر حسينعلي مظهر حسين علي است/ هزار رحمت حق بر روان پاک يزيد.» (حواشي عبدالحسين نوائي بر: اعتضادالسلطنه، فتنه باب، چاپ جديد، نشر علم، 1377، صص 167-168)

و نيز عزيه خانم در نامه فوق به عباس افندي فاش مي‌کند که ميرزا حسينعلي نوري دخترش، سلطان خانم (خواهر عباس افندي)، را آرايش کرد و براي تمتع جنسي نزد ميرزا يحيي فرستاد و صبح ازل از پذيرش برادرزاده‌اش استنکاف کرد و گفت: «سلطان خانم فرزند من است، با اطفال من هيچ تفاوتي ندارد، البته او را برگردانيد زيرا که الي اکنون آن حکم جاري نشده است.» (حواشي عبدالحسين نوائي بر فتنه باب، صص 169-170)

اين بار بايد ازليان خاک به سر ريزان و «پريشان موي و پياده پاي» بابت مقتول شدن نياکان خود به دست بهائيان از ايشان پوزش خواهند و غرامت نيز بپردازند.

8- اقدامات تروريستي بهائيان در دوران مشروطه تداوم يافت. از تفصيل پرهيز مي‌کنم و مشهورترين نمونه را مثال مي‌زنم؛ اعزام دو تروريست طلبه به عتبات براي قتل آخوند ملا محمدکاظم خراساني، مرجع بزرگ تشيع و رهبر انقلاب مشروطيت. يکي از اين دو، شيخ اسدالله بارفروشي (بابلي) است که بعدها با نام «فاضل مازندراني» شهرت يافت و کتاب مفصل هشت جلدي «تاريخ ظهورالحق» را نگاشت. دستگاه امنيتي عثماني اين دو را دستگير کرد. بازجويي‌ها و اسناد اين ماجرا در آرشيوهاي ترکيه موجود است و يکي از محققين ايراني از آن تصويربرداري کرده. اميد که به همت ايشان تک نگاري مستندي در اين زمينه منتشر شود.

9- گفتني‌ها بسيار است. سال‌ها پيش به تفصيل از شبکه تروريستي بهائيان موسوم به «کميته مجازات» سخن گفته‎ام [+] و نيز از نقش جاسوسي و خرابکارانه شبکه مخفي بهائيان وابسته به سرويس اطلاعاتي بريتانيا در نهضت جنگل. و در اين بررسي بود که نام‌هاي کساني چون غلامحسين ابتهاج (برادر ابوالحسن ابتهاج)، ميرزا رضا خان افشار، عبدالحسين نعيمي (پدرزن سپهبد پرويز خسرواني)، سردار محيي (برادر ميرزا کريم خان رشتي)، رضا سرخوش و ديگران را بيان کردم. [+] اين مباحث را تکرار نمي‌کنم. علاقمندان مي‌توانند به مقاله فوق مراجعه کنند. اينجا فقط بار ديگر يادآوري مي‌کنم گزارش خواندني مأمور اطلاعاتي اعزامي حزب بلشويک روسيه به جنگل را در توصيف شخصيت احسان‌الله خان دوستدار:

«احسان‌الله خان...‌ داراي‌ شخصيت‌ ضعيف‌، خودخواه‌، داراي‌ نظرات‌ اغراق آميز و آدمي‌ شهرت‌پرست‌ است‌. او جزو فرقه‌ بابي‌ها (يکي‌ از فرقه‌هاي‌ ايران‌) است‌ و پدر زن‌ او ميرزا حسن‌ خان‌ يکي‌ از مقامات‌ مهم ‌اين‌ فرقه‌ است‌. از مشخصات‌ ويژه‌ او عدم‌ ابتکار و نداشتن‌ آگاهي‌ سياسي‌ است‌. احسان‌الله معتاد و الکلي ‌است‌ به‌ طوري‌ که‌ مصرف‌ ودکاي‌ او در روز پنج‌ بطري‌ و مصرف‌ ترياکش‌ تا دو مثقال‌ است‌ و اين‌ مقدارزيادي‌ است‌. او در اثر نفوذ گروه‌ سردار محيي‌ سريعاً ترقي‌ کرده‌ است‌... او مي‌خواست‌ کوچک‌ خان‌ را به مرام‌ باب‌ جلب کند ولي کوچک‌ خان ‌اعتراض‌ کرد که‌ حالا وقت‌ پرداختن‌ به‌ مذهب‌ نيست‌، لازم‌ است‌ براي‌ آزادي‌ وطن‌ از انگليسي‌ها و از ظلم‌شاه‌ کار کرد. اين‌ امر سبب شد که اين‌ بابي، که‌ به‌ تدريج‌ شبکه‌ دسايس‌ خود را تنيده‌ بود، با دارودسته‌ خود از اردوي‌ کوچک‌ خان‌ خارج‌ شود... [سردار محيي] اين‌ شخص‌ بي‌اراده‌ و بي‌فکر [احسان‌الله خان] را مطمئن‌ کرده‌ بود که‌ با برقراري‌ کمونيسم‌ در ايران بهائي‌گري درايران‌ موفق‌ خواهد شد و آن‌ را مذهب‌ رسمي‌ اعلام‌ خواهند کرد. اين‌ موضوع‌ براي‌ هر فرد بهائي اغوا کننده‌است‌. اين‌ وعده‌ احسان‌الله خان‌ را کاملاً اغوا کرد ‌که به‌ منظور انتقام‌ از تعقيب‌ ديرينه‌ بهائي‌ها توسط‌ مسلمانان‌ شعارها و اعلاميه‌هايي‌ انتشار دهد... اين‌ بابي‌ کهنه‌ مغز باور کرده‌ بود که‌کمونيسم‌ اجازه‌ خواهد داد بهائي‌گري در ايران‌ توسعه‌ يابد و مذهب‌ رسمي‌ کشور شود. اين‌ بود عللي‌ که‌ احسان‌الله خان‌ را از کوچک‌ خان‌ دور مي‌کرد و موجب‌ شد به‌ دشمنان‌ او بپيوندد.»

10- مردمي که در نهضت جنگل خون داديد و ستم‌ها بر شما رفت، کساني که قزاقان رضا خان به ناموس‌تان تجاوز کردند، بازماندگان مقتولين کميته مجازات! بيدار شويد. خاک به سر ريزان، سينه خيز و لابه کنان به سوي بازماندگان کميته مجازات و خرابکاران در نهضت جنگل و عوامل سرويس اطلاعاتي بريتانيا رويد، به درگاه آرامش دوستدار، برادرزاده احسان‌الله خان، به بازماندگان عمادالکتاب قزويني و ابوالفتح‌زاده و منشي‌زاده و مشکات‌الممالک (گردانندگان کميته مجازات)، به خاندان‌هاي ابتهاج و نعيمي و خسرواني و افشار و سرخوش و ديگران تضرع کنيد و غرامت بپردازيد، شايد اين «گناه» بر «پدران‌تان» بخشوده شود که با جنازه خود نردبان قدرت و ثروت اين خاندان‌ها شدند. اين هولوکاستي است واژگون که قرباني بايد به کسي غرامت دهد که او را به مذبح برده است.

اي بازماندگان شيخ زکريا دارابي، که بازوي استوار مجتهد لاري بود و به پاس جهادش در مشروطه از آخوند خراساني «نصيرالاسلام» لقب گرفت و در رجب 1331 ق. به دست بهائيان ني‌ريز در گرمابه به شهادت رسيد، اي وارثان سيد ابوالحسن کلانتر سيرجاني، اي اعقاب محمد فخار، که بهائيان يزد او را کشتند و جسدش را سوزانيدند، و قاتلان با اعمال نفوذ بهائيان در دستگاه قضايي تهران تبرئه شدند، [+] شما نيز لابه کنان، «پريشان موي و برهنه پاي» به سوي قاتلان عزيزان‌تان بشتابيد، شايد گناه مظلوميت شما را ببخشايند.

11- اينک زمان جنگ جهاني دوّم است و قحطي وحشتناک بر ايران حاکم؛ و باز نياکان خاندان‌هاي سرشناس بهائي را يا در کار قاچاق و ثروت اندوزي مي‌يابيم و يا در کار انتقال غيرقانوني ارز به خارج از ايران. دو سند ذکر مي‌کنم. اولي گزارش «بکلي محرمانه» 13 مه 1943 وزارت امور خارجه آمریکا در واشنگتن است به سفارت آمريکا در تهران درباره عمليات قاچاقيوسف متحده، (ساکن تهران، سراي رشتي) و پسرش ر. متحده (ساکن آمريکا، نيويورک، خيابان پنجم، شماره 225). مکاتبات پدر و پسر نشان مي‌دهد که آنان به قاچاق کالاهايي اشتغال دارند که متضمن نقض قوانين تجاري آمريکا و ايران است.

سند دوّم، گزارش ديگري است از سفارت آمريکا در تهران که نشان مي‌دهد ابوالحسن ابتهاج چهل ساله، رئيس کل بانک ملّي ايران، که با پيشينه برادر بزرگش در نهضت جنگل، بعنوان جاسوس سرويس اطلاعاتي بريتانيا آشنا هستيم، در بحبوحه بحران مالي زمان جنگ جهاني دوّم در سال 1944 مبلغ 35 ميليون ريال به خارج منتقل کرده است. در آن زمان دلار معادل 25 الي 30 ريال بود و طبق اين سند ابتهاج تنها در يک فقره بيش از يک ميليون دلار ارز به خارج از ايران انتقال داده است. آيا در اينجا نيز بايد «پريشان موي و پياده پاي» از خاندان‌هاي «محترم» متحده و ابتهاج پوزش خواست؟

[سند مربوط به عمليات قاچاق يوسف متحده و پسرش ر. متحده]







[اسناد مربوط به خروج ارز از ايران توسط ابوالحسن ابتهاج، رئيس بانک ملي]





12- آيت‌الله بروجردي، مرجع بزرگ تشيع، در دهه پاياني حيات ارجمندش از يکه‌تازي بي‌حد و حصر بهائيان و حمايت حکومت پهلوي از ايشان سخت آزرده بود. به اين دليل، او دو بار حکومت پهلوي را به خروج از ايران تهديد کرد و شاه را به هراس انداخت. خروج مرجع تام جهان تشيع از ايران عواقبي سنگين براي حکومت پهلوي در پي داشت. آيت‌الله بروجردي فردي سليم بود و قطعاً متهم کردن ايشان به افراطي‌گري و تعصب خشک نامقبول است. حبيب لاجوردي همين را از دکتر مهدي حائري يزدي، پسر آيت‌الله شيخ عبدالکريم حائري يزدي، که از نزديکان آيت‌الله بروجردي و خود در دوران متأخر زندگي از برجسته‌ترين فلاسفه معاصر بود، مي‌پرسد و اينگونه پاسخ مي‌شنود:

«در مسئله بهائي‎ها تا آنجايي که ايشان تشخيص مي‌داد، که بهائي‌ها يک گروه ناراحت‎کننده و اخلالگر در ايران هستند. مسئله صرف اختلاف مذهبي نبود. اينطوري هم که معروف بود تا يک اندازه‎اي هم درست بود که اين گروه يک نوع سروسري با منابع خارجي دارند و بيش‌تر مجري منافع خارجي هستند تا منافع ملّي. در اين‎طريق مرحوم آقاي بروجردي به هيچ وجه ترديدي از خودش نشان نمي‌داد که [از] آن‌چه گروه بهائي‌ها از دستش برمي‌آيد [جلوگيري کند] از اذيت‎ها و کارهاي موذيانه‎اي که بهائي‌ها دارند و درباره مسلمان‌ها دريغ نمي‌کنند. يعني به‌طور مخفيانه افراد خودشان را وارد مقامات اداري مي‌کنند و مقامات را اشغال مي‌کنند. بعد هم مسلمان‌ها را ناراحت مي‌کنند. مي‎زنند. از بين مي‌برند. از اين کارها خيلي زياد مي‌کردند. حالا بگذريد از اين که الان صورت حق به جانبي به خودشان مي‌گيرند. کاري ندارم به وضع فعلي. ولي آن زمان اين شکل بود. واقعاً هر کجا که دستشان مي‌رسيد، به هر وسيله بود، هر مقامي بود اشغال مي‌کردند و سعي مي‌کردند ديگران را از بين ببرند يا وارد مجمع خودشان بکنند و کارهايي که آن‌ها مي‌خواهند انجام بدهند... ولي ايشان [آيت‌الله بروجردي] از اين جريان و از اين ماجرا آگاه بود و به هر وسيله‎اي بود جلوگيري مي‌کرد.» (نيمروز، چاپ خارج از کشور، شماره 670، سال 13، جمعه 28 دي 1380)

13- از مظلوميت بهائيان پس از انقلاب فراوان گفته مي‌شود؛ و البته اغراق‌هاي عجيب نيز مي‌شود. منابع بهائي ادعا مي‌کنند پس از انقلاب اسلامي در ايران حدود 20 هزار نفر بهائي به قتل رسيدند. اين رقم چنان «شور» است که حتي دنيس مک‌ايون در «ايرانيکا» آن را «بسيار اغراق‌آميز» مي‌داند و مدعي است که از آغاز شروع انقلاب جمعاً 300 تا 400 بهائي در جريان‌هاي مختلف به قتل رسيدند. [+] نمي‌دانم رقم مک‌ايون درست است يا نه، ولي مي‌دانم بهائياني که پس از پيروزي انقلاب اسلامي اعدام يا از ايران خارج شدند، عموماً به مشهورترين و ثروتمندترين خاندان‌هاي بهائي تعلق داشتند و به دليل تصدي مناصب عالي دولتي يا دستيابي به ثروت‌هاي عظيم از طريق پيوند با حکومت پهلوي مورد تعقيب قرار گرفتند. افرادي مانند اميرعباس هويدا و حبيب ثابت و هژبر يزداني و عبدالکريم ايادي و هوشنگ انصاري و غلامرضا ازهاري و غيره، به‌عنوان شاخص‌ترين چهره‌هاي فرقه بهائي در ايران، تمامي بهائيان ايران نبودند و اعدام يا فرارشان از کشور به معني پايان حيات بهائيت در ايران نبود؛ و جرم ايشان نيز تعلق به بهائيت نبود.

و در زمان انقلاب بسيار بودند بهائيان روستاها يا محلات، مانند بهائيان سروستان فارس يا بهائيان محله سعدي شيراز، که يک شبه مسلمان شدند و با درج اطلاعيه در روزنامه‌ها تشرف خود را به اسلام اعلام کردند. و بودند کساني مانند سرگرد بلوچ قرايي، قاتل سرتيپ افشارطوس، رئيس شهرباني کل کشور در دولت دکتر مصدق، [+]که آنان نيز با درج اطلاعيه در روزنامه‌ها جدايي‌شان از بهائيت و مسلمان شدن شان را اعلام نمودند.

در مباحثي که در صفحه فيسبوکم مطرح است، دوستي با حيرت پرسيد چرا در کيفرخواست عليه هويدا هيچ اتهامي به دليل بهائي بودن او مطرح نيست؟ اين پرسش و پاسخ را تکرار مي‌کنم:

‏«حميدرضا علاقه بند: چرا آيت‌الله خلخالي در کيفرخواست هيچ اشاره‌اي به بهايي بودن هويدا نکرد؟ تنها موردي که به ‏بهايي بودن هويدا در دادگاه اوّل و دوّم اشاره شد سئوالي بود که آيت‌الله خلخالي در اواخر دادگاه دوّم از هويدا ‏در مورد مخارج تعمير يکي از اماکن مقدس مذهب بهائيت پرسيد که آيا در اين کار چه به طور مستقيم و چه از طريق تأمين ‏مخارج نقشي داشته است يا نه؟ در حقيقت اين تنها موردي بود که در طول دادگاه اوّل و دوّم به مذهب بهاييت اشاره شد.

شهبازي: جناب علاقه بند، براي اين که هويدا به دليل بهائي بودن اعدام نشد.‏ آن زمان، به دليل وجود امام و افرادي مثل مطهري و بهشتي، اين درايت وجود داشت که صرف ‏بهائي بودن به عنوان جرم در کيفرخواست عنوان نشود.‏ مثل امروز نبود که فلان بهائي ساده هفتاد ساله بيمار قلبي را مي‌گيرند و با دستبند و پابند در خيابان‌هاي ‏تنکابن مي‌گردانند تا همه فيلم و عکس بگيرند، و براي ايران کيس حقوق بشر درست مي‌کنند و بعد با وثيقه ده ميليون توماني آزادش مي‌کنند.‏ اين کارها از سر تعلق ديني نيست. اين‌ها برنامه است عليه جمهوري اسلامي و هيچ کس نمي‌فهمد و از اين حرکت‌هاي مشکوک جلوگيري نمي‌کند.» [+]

14- بارها و بارها حرکت‌هايي عجيب و غيرقابل توضيح عليه برخي بهائيان معمولي ديده‌ام و دريافته‌ام که کانوني مرموز مي‌خواهد با قرباني کردن اينان به سود خود بهره برد. در اينگونه موارد ساکت نبوده‌ام، از پخش شدن فهرست اسامي و آدرس برخي بهائيان در شيراز که بلافاصله محکومش کردم [+] تا همان ماجراي زشت گردانيدن وجيه‌الله ميرزا گلپور، پيرمرد هفتاد ساله بيمار قلبي بهائي، در تنکابن با دستبند و پابند و رها کردن او پس از برداشتن فيلم و عکس فراوان توسط مردم. [+] اينگونه اقدامات را مشکوک و از سوي کساني مي‌دانم که مي‌خواهند «مسئله بهائيت» را بعنوان «کيس حقوق بشر» در مجامع بين‌المللي عليه ايران زنده نگه دارند.

اين موارد مرا به ياد سخن عبدالبهاء (عباس افندي) مي‌اندازد که «در ضوضاء [آشوب] جهله وهمي نه، البته بايد گاه گاهي جزئي صدايي بلند شود که سبب انتباه خلق گردد.» اين را در بخشي از رساله خود درباره بهائي‌گري ذيل عنوان «ماهيت بلواهاي ضد بهائي» نوشته‌ام. آنجا دو نمونه مشهور از "بهائي‌کشي‌ها" را بررسي کردم؛ ماجراي "شهداي سبعه يزد" (1308 ق.) و بلواي ضد بهائي 1321 ق. در يزد و رشت. در مقدمه اين بررسي نوشتم:

«مورخين بهائي درباره شورش‌هاي ضدبهائي فراوان سخن مي‌گويند و مي‌کوشند تا چهره‌اي بسيار مظلوم از سرگذشت اين فرقه در ايران ترسيم کنند. از اين زاويه، تاريخنگاري بهائي شباهتي عجيب به تاريخنگاري يهودي دارد. گويا بهائيان گروهي بودند که به‌دليل دگرانديشي ديني قرباني تعصب و کين جاهلانه مسلمانان ايران مي‌شدند. بررسي نگارنده نشان مي‌دهد که اين ادعا در موارد عمده صحت ندارد و رهبري بهائيت و عناصر مشکوکي در ميان جبهه مخالف بهائيان به عمد و با اهداف معين تبليغي و سياسي به ايجاد مهم‌ترين و جنجالي‌ترين آشوب‌هاي خونين ضد بهائي، معروف به"بهائي‌کشي"، دست زده‌اند. از مهم‌ترين اين موارد قتل هفت بهائي در سال 1308 ق. در يزد و شورش ضدبهائي 1321 ق. در يزد و رشت و برخي ديگر از نقاط ايران است.» [+]

در مقابل، در مواردي نه چندان اندک، در کمال ناباوري به کساني مي‌رسم که در خاندان‌هاي بهائي ريشه دارند. نمي‌گويم بهائي‌اند زيرا رسماً خود را مسلمان مي‌خوانند و از نظر شرع و قانون اين اقرار کفايت مي‌کند. ولي نمي‌توانم بفهمم چرا اين بهائي‌زادگان، که تا انقلاب به خانواده‌هاي بهائي فقير يا در بهترين حالت ميانه حال روستايي يا شهري تعلق داشتند، در طول سه دهه اخير به متمولين برجسته ايران بدل شده‌اند، و گاه در مناصب حساس جاي گرفته‌اند و از نظر مالي و سياسي بگونه‌اي رشد کرده‌اند که گويي شبکه‌اي مقتدر حامي ايشان است و برخي چنان ثروتمندند که کارخانه‌هاي ده‌ها ميليارد توماني مصادره شده را مي‌خرند و درواقع باز پس مي‌گيرند. در مملکتي که گاه سوراخ گزينش چنان تنگ مي‌شود که مسلمان‌ترين مسلمانان از آن رد نمي‌شوند، چگونه اين بهائي‌زادگان در مناصب حساس جاي گرفته‌اند يا پيمان‌هاي بسيار کلان دولتي نصيب ايشان شده و مي‌شود؟ پيشينه فلان فرمانده نظامي پيشين در فلان استان را مي‌کاوي، به تبار و خاندان بهائي‌اش مي‌رسي و البته درج اعلام برائت از خانواده خود در پرونده گزينش وي، به معاون مالي‌اش مي‌رسي همين است، به معاون اطلاعاتي‌اش مي‌رسي همين است، پيشينه فلان ناظر ذينفوذ در سيماي جمهوري اسلامي را مي‌کاوي، که در دهه اخير نقش بزرگي در ترويج جن و جن‌بازي در سريال‌هاي تلويزيون داشت، به تبار بهائي‌اش مي‌رسي. شرکت‌هاي بزرگ ساختماني و پيمانکاران بزرگ بخش خصوصي را مي‌کاوي، نتيجه همين است.

حيران مانده‎ام و نمي‌دانم کدام را باور کنم؟ آن خراب کردن قبرستان بهائيان در فلان روستاي بهائي‌نشين شرق مازندران، و جنجالي که برمي‌انگيزد، يا فيلم گردانيدن آن پيرمرد هفتاد ساله بيمار قلبي بهائي با دستبند و پابند در خيابان‌هاي تنکابن را، با آن چهره مهربان که گويي عامدانه براي اين کار برگزيده شده، يا اين حضور «بهائي‌زادگان مسلمان» را در همه جا؛ بويژه در ميان کساني که يا مسبب تاراج‌ها و مفاسد مالي عظيم پس از انقلابند يا عامل پديده‌هاي شوم و جنجالي همچون «قتل‌هاي زنجيره‌اي»؟

حيرانم که چگونه بايد «پريشان موي و پياده پاي» از «گناهان» خود و «پدرانم» پوزش بخواهم؟ من که پدر و دو عمو و برخي بستگانم را در دو سرکوب خونين عشايري (1311 و 1343) از دست داده‎ام، و از کودکي دربدري و بي‌کسي خواهران و برادران خردسالم و غارت اموال خاندانم را ناظر بوده و با پيامدهاي سهمگين اين فاجعه بزرگ شد‌ه‌ام، و عاملين هر دو سرکوب را «نظاميان بهائي» يافته‌ام، آيا هنوز نيز گنهکارم و بابت به مسلخ رفتن پدرانم بايد «خسارت» بپردازم؟

عبدالله شهبازي

پنجشنبه، 9 تير 1390/ 30 ژوئن 2011

ساعت 9:30 بعد از ظهر

irani
فعّال
پست: 339
تاریخ عضویت: جمعه 22 آذر 1387, 5:53 pm

پاسخ: چه خبر؟!

پستتوسط irani » یک شنبه 27 شهریور 1390, 3:17 pm

حسن یوسفی اشکوری:

"ملاحظاتی پیرامون <<بهایی ستیزی و اسلام گرایی در ایران>>"


منبع:www.rahesabz.net/story/40855/

علمای غیرسیاسی روی مماشات شاه و دولت با بهایی ها بیشتر حساسیت و گله داشتند تا روحانیون مبارز



اشاره. اخیرا یک از دوستان پژوهشگر طی نامه ای از من خواست که مقاله «بهایی ستیزی و اسلام¬گرایی در ایران» اثر پژوهشگر ارجمند تاریخ معاصر جناب آقای دکتر محمد توکلی طرقی را بخوانم و اگر نظری و ملاحظاتی دارم ابراز کنم. متن زیر پاسخی به ایشان در باره این مقاله است. گرچه پاسخ به قصد اظهار نظر محدود و خصوصی تنظیم شد اما در پایان بیش از حد انتظار مبسوط درآمد از این رو اندیشیدم که انتشار عمومی آن خالی از فایده نباشد. مقاله جناب توکلی ابتدا در سال 1380 در ایران نامه منتشر شد و اخیرا در سایت «بنیاد مطالعات ایران» باز نشر یافته است.


با عرض سلام
مقاله را خواندم. اثر تحقیقی بسیار ارزشمندی است و اطلاعات مهمی دارد و از منابع مختلف و متنوع غالبا دست اول استفاده شده است. نویسنده جناب دکتر توکلی طرقی در هدف اصلی خود یعنی نشان دادن سابقه دگرستیزی و به ویژه بهایی ستیزی در ایران و در میان مسلمانان و روحانیون و برخی انگیزه¬ها و زمینه¬های فکری و سیاسی آن موفق بوده و از این رو باید به نویسنده آن دست مریزاد گفت. قطعا چنین پژوهش¬هایی می¬تواند به کاهش غیریت سازی¬های مخرب و دگرستیزی¬های نامعقول یاری رساند و به تفاهم و زیست صلح آمیز ایرانیان با همه از جمله با هموطنان بهایی کمک کند. در عین حال چند ملاحظه دارم که در مورد هر کدام به ترتیب طرح در مقاله به کوتاهی اشاره می¬کنم:

1 – مقاله با این جمله آغاز می¬شود که: «گفتمان سیاسی ایران در نیم سده گذشته کیش بهایی را آئینی بیگانه جلوه داده-اند». در پایان مقاله نیز به این گزاره تأکید شده و اشاره شده که این بیگانه شمردن پس از انتشار کتاب کینیازدالگورکی بوده است. واقعیت این است که بیگانه شمردن کیش باب و بها از همان آغاز بوده و اختصاص به نیم سده اخیر ندارد. می¬توان احتمال داد که با انتشار این رساله جعلی این اندیشه تقویت شده باشد اما عامل و معیار تعیین کننده در این مورد نبوده است. در واقع از همان آغاز دو عامل در بیگانه شمردن مدعیات باب و بها مؤثر بوده است. یکی این که سخنان و دعاوی باب و بها و جانشینان بنیادگذاران بدعت و موجب ارتداد و خروج از اسلام و مذهب شیعه شمرده شده و دوم این که این جنبش، که در آغاز فکری و اعتقادی بود و به زودی به ویژه در پیروان باب تبدیل شد به یک جنبش سیاسی و مقابله با حکومت و علما، در ارتباط با عوامل خارجی و مطامع بیگانگان دانسته شد. درست است که جنبش باب و بها از درون آموزه¬های سنتی و برخی عقاید شیعی درآمد اما بیگانه شمردن آن به وسیله علما به دلیل بیگانه شدن از مبانی اسلام و تشیع و در نهایت خروج از دین و شریعت بوده نه لزوما ورود آن آموزه از خارج از مرزهای جغرافیایی ایران. گرچه انتساب این ماجرا به دستهای خارجی هم در این مفهوم سازی بی تأثیر نبوده است.

2 - مرقوم فرموده اند: «این جنبش [جنبش اسلامگرای پس از شهریور 1320]، که در پی ساختن آینده اسلامی در ایران بود، در مقابله با آئین بهایی شکل گرفت». به نظر می¬رسد چنین نباشد. جنبش اسلامی اولا از ماهیت و سائقه های یکسانی برخوردار نبوده و نیست. تاریخ تحولات این جنبش¬ها در آن دوره نشان می¬دهد که زمینه¬های اجتماعی و سیاسی و فرهنگی مختلف و درهم تنیده¬ای در این تحرکات دینی – سیاسی نقش داشته اند و از این رو نمی¬توان آن را به یک و حتی دو عامل فروکاست. مثلا جنبش نواندیشی اسلامی «خداپرستان سوسیالیست» و یا «کانون اسلام» و افرادی چون مهندس بازرگان و آیت¬الله طالقانی و انجمن¬های اسلامی دانشگاهها و دیگران در این دوران یا به کلی نسبت به مسئله بهاییت بی¬اعتنا بودند و یا اهمیت چندانی به آن نمی¬دادند. به ویژه در اواخر دهه بیست و اوائل دهه سی، که جنبش ضد بهایی شکل گرفت، جریان نواندیشی دینی، که بخش مهمی از جنبش اسلامی آن دوره بود، کاملا با آن مخالف بوده و آن را انحراف از مسیر مبارزات ملی و ضد استعماری و ضد استبدادی می¬دانست. «کانون نشر حقایق اسلامی مشهد» نیز چنین بود. نقل چند جمله از محمد تقی شریعتی و از این و آن تمام حقیقت نیست و گاهی تحریف کننده حقیقت است. در مورد کانون نشر حقایق اسلامی مشهد افکار و خاطرات یکی از مؤسسان کانون یعنی آقای طاهر احمد زاده، که حی و حاضر است، به خوبی مبیین حقیقت است.

3 - «رویارویی مستقیم بین آن دو [دولت و علما] در سالهای 41-42 پیامد گسستی بود که پس از اشغال و تخریب حظیره-القدس آغار شد». شاید بتوان گفت این حادثه و خودداری شاه و دولت از سرکوب کامل بهاییان یکی از عوامل در رویارویی حکومت و علما در مقطع 41-42 مؤثر بوده است اما هرگز نمی¬توان این عامل را تنها عامل و حتی عامل اصلی رخداد مهم تقابل علما و شاه و سلطنت در مقطع آغاز دهه چهل دانست. نقل چند جمله و اشاره آیت¬الله خمینی و یا دیگران برای اثبات چنین دعوی بزرگی کفایت نمی¬کند. قطعا همواره علما و عموم مسلمانان و به ویژه جامعه شیعی ایران و عراق و هرجای دیگر روی پدیده نوظهور و گروه انشعابی بابی¬گری و بهایی¬گری حساسیت داشته اند اما نویسنده به گونه¬ای ماجرای بهایی¬گری و بهایی-ستیزی را عمده کرده اند که گویا تنها عامل و یا عمده¬ترین عامل تحولات دینی – سیاسی روحانیون و مسلمانان در هفتاد سال اخیر ماجرای بهایی¬ها بوده است. این تک عامل دیدن ماجرا و بزرگ¬ نمایی رویکری غیر تاریخی است.

4 - «در این بسیج همگانی روحانیت شیعه هم تشکیلات گسترده¬ای را پی انداخت و هم گفتمان سیاسی را برساخت که زمینه کسب اقتدار سیاسی در آستانه «انقلاب اسلامی» را فراهم آوردند». باز هم نویسنده به صورت نادرست و مبالغه آمیزی مدعی شده که ستیز با بهاییان موجب تشکیل سازمانهای گسترده روحانیت و نیز موجب برساختن گفتمانی شد که به کسب اقتدار سیاسی روحانیون در آستانه انقلاب اسلامی منتهی شد. در دهه بیست و تا حدودی دهه سی، به دلایل مختلف، حساسیت روی بهایی ها زیاد بود و اغلب تشکلات و انجمن¬های مذهبی تلاش می¬کردند در برابر تبلیغات واقعی یا توهمی بهاییان مقاومت کنند و با نفوذ خیالی و یا واقعی این جریان نیمه مخفی مبارزه کنند اما در دهه چهل و پنجاه اصلا چنین نبود و روحانیون مبارز از جمله آیت¬الله خمینی در این زمینه حساسیت قابل توجهی نشان نداده و از قضا برعکس انقلابیون از روحانی و غیر روحانی با انجمن ضد بهایی حجتیه مخالف بوده و آنها را به دلیل تخصیص وقت و امکانات انسانی جوانان و منابع مالی به این اقدام حاشیه-ای و کم اهمیت منحرف می¬دانستند. در دهه بیست و سی هم اغلب نهادهای مذهبی به طور کلی با جریانهای از نظر خودشان ضد اسلامی و ضد شیعی مختلف مبارزه می¬کردند که فقط یکی از آنها، البته از مهم¬ترین آنها، جریان بهایی بود. ایشان با نقل جملاتی از این و آن چنان وانمود کرده¬اند که گویا این نهادهای اسلامی هدفی و برنامه¬ای جز بهایی ستیزی نداشته اند و حداقل در ذهن خواننده چنین القاء می¬شود.

5 - «تأخیر ظهور مهدی زمانمندی آینده را در پی داشت و زمینه فکری طرح «ولایت فقیه» را فراهم آورد. بدین سان به جای انتظار برای آینده پیش بینی نشدنی، شیعیان به ساختن آینده¬ای اسلامی دعوت شدند». نویسنده محترم بار دیگر بدون دلیل موجهی و بدون ارائه هیچ سندی مدعی شده است که علما در پی مخالفت با ادعای مهدویت باب ظهور مهدی را به عقب انداختند و این امر زمینه¬های فکری ولایت فقیه را فراهم آورد. جای شگفتی است. بهتر است جناب توکلی کمی هم از تاریخ معاصر آن سوتر بروند و زمینه¬های نظری و عملی طرح ولایت فقیه را در گذشته¬های دورتر ببینند. ولایت فقیه حتی به معنای بدعت آمیز کنونی آن برآمده از دعوی نیابت عامه فقها از امام زمان در سده پنجم و ششم هجری است و پس آن در زمان صفویه رسما برخی از فقیهان نامدار شیعی (از جمله محقق کرکی) مدعی حق حاکمیت سیاسی از جانب امام برای خود غائب شدند. گرچه در عمل چنین نکردند. بنابراین این اندیشه هیچ ارتباطی با پدیده بابی¬گری و مانند آن ندارد. از قرنها پیش نوعی از ولایت فقیه در ایران و جوامع شیعی وجود داشت و شیعیان از همان آغاز پس از خروج از شوک غیبت به ساختن آینده¬ای اسلامی– شیعی اهتمام داشتند. مگر قرار بود که در مقطع ظهور باب و بها، ظهور مهدی اتفاق بیفتد که علما با انکار دعوی باب آن را تأخیر انداختند؟

6 - «این گرایش نیز [گرایش به عوامل بیرونی و سیاسی] که در دهه 1320 رواج یافت، آیین بهایی را ساخته قدرتهای استعماری برنمود». ایشان در این مقاله ممتع خود بارها به گونه¬ای سخن گفته است که نقش عوامل خارجی در برساختن آیین باب و بها و تحولات آن، تصریحا و تلویحا انکار شده و به هر حال ایشان حتی به احتمال عقلایی آن اشاره نکرده و این البته از احتیاط پژوهشگرانه به دور است. این که ما ایرانیان از دیرباز (حتی از روزگار باستان) غالبا در اشکال مختلف به نقش عوامل توطئه آمیز خارجی در رخدادهای داخلی و در سرگذشت و سرنوشت خود باور داشته و در مورد جنبش باب و بها نیز چنین بوده و هست، تردیدی نیست و از این منظر رویکرد انتقادی ایشان کاملا به جا و درست است اما در این مورد خاص باید توجه داشت که: اولا- اسناد تاریخی نشان می¬دهد که از همان آغاز این نظریه در میان علما و سیاستمداران ایران رواج داشت که جنبش باب و بها با سیاست¬های خارجی مرتبط بوده و از این رو این فکر در دوران پس از شهریور بیست ایجاد نشده است. هرچند که در آن زمان احتمالا رواج بیشتری یافته است. ثانیا– واقعیت این است که بررسی صحت و سقم این موضوع محتاج تحقیق و تفحص کافی و علمی و بیطرفانه جدی¬است و نمی¬دانم در این زمینه کارهایی درخور شده است یا نه و نیز نمی¬دانم آقای توکلی چنین تحقیقی کرده اند یا نه اما به هر تقدیر تا چنین تحقیقی انجام نشده باشد نمی¬توان به داوری نهایی رسید. طبعا ردیه¬های بی-بنیاد و یا کم مایه و مغرضانه علیه باب و بها (از آن گونه که در ایران فراوان است) نیز چندان قابل اعتنا نیستند و نمی¬توان به آنها اعتنا کرد. ثالثا – من خود تا این لحظه حمل بر صحت می¬کنم و اصل را بر عدم دخالت عوامل خارجی در این ماجرا می¬گذارم اما یک امر برایم مسلم است و آن این که در دویست سال اخیر اگر هم قدرتهای استعماری دین یا فرقه و یا ایدئولوژی تازه ای را در شرق و به طور خاص در مستعمرات کهن و نو به قصد تحقق یک سلسله اغراض خاص سیاسی ایجاد نکرده باشند، حداقل در رواج و گسترش و هدایت عوامل آنها در جهت خاص نقش آفرین بوده اند. نمونه¬های بارز آن جنبش وهابیان در عربستان و خاورمیانه و اخیرا جنبش طالبان در افغانستان که اولی در سده سیزدهم هجری، بدون این که شخص محمدبن عبدالوهّاب در آن نقش داشته باشد، ابتدا به دست سعود فرمانروای درعیه عربستان برساخته شد تا از آن حربه¬ای برای ایجاد یک جنبش ملی-گرایانه عربی در برابر خلافت عثمانی بسازد و آنگاه انگلیسی¬ها از آن برای تضعیف عثمانی¬ها سود بردند. طالبان و القاعده را هم آمریکایی¬ها برای مبارزه با کمونیست¬ها و شوروی ایجاد کردند هرچند که پس از انقضای تاریخ مصرف آنها برای اربابان سابق ایجاد مزاحمت کردند. نمونه¬ها فراوان است. از خود اسلام و یا فرق مختلف شیعی (از جمله جنبش اسماعیلیه جدید: آقاخانیه با پیشگامی آقاخان اول در زمان فتحعلی شاه) هم چنین استفاده¬هایی شده است. در مورد باب و بها و تحولات بعدی این جریانها نیز چنین رخدادی بسیار متحمل است. بهتر بود جناب توکلی حداقل به احتمال عقلایی آن اشاره می¬کرد تا رعایت احتیاط شده باشد و تحقیق ارزشمند ایشان به صورت یک تحقیق تبلیغاتی برای باب و بها و پیروانشان جلوه نکند. به ویژه همان اشارات مرحوم آدمیت قابل تأمل است که ظاهرا ایشان بدان اعمتاد نکرده است.

7 – در باره این مدعا که انجمن حجتیه حلبی از درون انجمن تبلیغات شهاب پور درآمده باشد، محل تردید است. بعید است چنین باشد. احتمالا اطلاعات من ناقص است. گرچه هیچ اهمیت محتوایی در مبحث کنونی ندارد.

8 – ادعا شده که سران انجمن حجتیه از چهره¬های با نفوذ جمهوری اسلامی بوده یا هستند. این سخنی است که شماری از جناح چپ خط امامی داخلی و منتقدان غالبا چپ گرای حاکمیت جمهوری اسلامی همواره تکرار می کنند اما به نظر می رسد مدعایی است بلادلیل و حداقل به صورت مبالغه آمیزی اظهار می¬شود. گرداننگدان غالبا مکلای انجمن در دهه چهل و پنجاه عموما شناخته شده بودند (هرچند غالبا با نام مستعار سخنرانی و فعالیت می کردند) اما از آغاز تا کنون از این افراد در مقامات جمهوری اسلامی چندان نشانی نیست و اگر هم در اوائل برخی از آنها و البته غالبا از جوانان و افراد میانی و پایین انجمن در برخی در مبارزه و یا بعدها در مشاغل انقلابی و اداری جمهوری اسلامی حضور یافتند پس از مدتی کوتاه یا خود کنار رفتند و یا کنارشان زدند. انجمن با هویت انجمن نه تنها نقشی در انقلاب نداشت بلکه به مقتضای امهات کلام شیعی در باب امامت و ولایت و غیبت و مهدویت و ظهور آشکارا با هر نوع فعالیت سیاسی و انقلابی به ویژه به قصد تأسیس نظام شرعی مخالف بود. نمونه مخالفت آن نادیده گرفتن تحریم جشن نیمه شعبان در سال 57 است که آیت¬الله خمینی و انقلابیون را سخت برآشفت.

9 – ایشان از یک گزارش دکتر بهشتی در روزگار جوانی با این مضمون که جمعی بودیم و برای تبلیغات دینی به روستاها می-رفتیم، تلویحا نتیجه گرفته که او و دوستانش برای تبلیغ علیه بهاییت می¬رفتند و حال آن که تبلیغ رفتن طلاب هیچ ربط ویژه¬ای با جریان بهاییت و مانند آن ندارد و در مورد ایشان نیز چنین است. هرچند که ممکن است درباره این جریان نیز سخنی گفته باشند.

10 - «آنها [طلاب] که اغلب با نوشته¬هایی همچون «یادداشت¬های دالگورکی» سیاسی شده بودند . . .». نمی¬دانم چه اصراری است که تمام حوادث ریز و درشت بی ربط ایران در دهه بیست و سی به هم ربط داده شود تا موضوع بهایی ستیزی و زمینه¬های آن موجه نشان داده و البته محکوم شود. اساسا از تحقیق جناب دکتر توکلی چنین استنباط می¬شود که گویا قرار است تحولات دو قرن اخیر و از جمله جنبش¬های اسلامی و روحانیت با محوریت جنبش باب و بها تحلیل و تفسیر شود. هر محققی می¬داند که بی¬گمان در این دو قرن ماجرای باب و بها و بهاییان یکی از رخدادهای مهم در حوزه دین و سیاست در ایران بوده اما فقط یکی از ماجراهای مهم بوده و نه بیشتر و این بزرگ نمایی از چهارچوب یک تحقیق بیطرفانه و غیر جانبدارانه خارج است. این درست همان اندازه نادرست است که بهایی ستیزان گذشته و حال تمام حوادث و مشکلات درونی جامعه ایران و یا نظام سیاسی و یا بحران¬های درونی اسلام و مسلمین را باز به بهاییان ربط می¬دهند و البته نتیجه معکوس می گیرند. به نظر می¬رسد که نویسنده محترم از آن سوی بام سقوط کرده است. چگونه ممکن است طلاب سیاسی دهه بیست تا پنجاه با خواندن جزوه بی اهمیت دالگورکی سیاسی شده باشند؟ اساسا این کتاب چه ارتباط ویژه¬ای با افکار و فعالیت¬های گسترده اجتماعی و سیاسی روحانیون معاصر ایران دارد؟ مثلا فعالیت¬های آیت¬الله کاشانی و روحانیون مدافع نهضت ملی و بعدها آیت¬الله خمینی و پیروان فراون او، که پانزده سال مبارزه را تداوم بخشیدند و در نهایت به یک انقلاب تمام عیار و تغییر رژیم منتهی شد، در ارتباط با بهاییت بود و مثلا با خواندن جزوه کم حجم دالگورکی این تحولات عظیم رخ داده است؟ من خود در دهه چهل این کتابچه را خواندم و اکنون نیز در کتابخانه¬ام دارم اما عرض می¬کنم نه از این کتاب تأثیر گرفتم نه اصلا حتی در آن زمان بهایی ستیز بودم و نه بی اعتقادی به بهاییت کمترین تأثیری در افکار و فعالیت سیاسی من داشته است. تقریبا هیچ روحانی مبارز پیش از انقلاب را نیز نمی شناسم که به خواندن جزوه دالگورکی و یا بالاتر در تعارض با بهایی¬ها و حتی کمونیست¬ها و جریان چپ، که در آن اوان حساسیت مذهبی و به ویژه روحانیون را بیشتر بر می¬انگیختند، مبارز و انقلابی شده باشد.

11 – رضا گلسرخی به عنوان آیت¬الله معرفی شده که هنوز زنده است و . . . احتمالا این اشاره به دلیل بی اطلاعی و به ویژه بی خبری نویسنده از حوزه و سلسله مراتب نسبی روحانیت است. رضا گلسرخی کاشانی حجه الاسلام بوده نه آیت¬الله و زمانی از نویسندگان مکتب اسلام بوده و سالیانی است که درگذشته است.

12 - «دوری گرفتن ناگهانی دولت و دربار از خواست علما برای «یکسره کردن کار بهایی¬ها» پیوند تاریخی دولت و روحانیت را گسست . . . بدین سان روحانیت که تا سال 1334 مدافع سلطنت بود به تدریج به مخالفت با آن برخاست. واقعه 15 خرداد 1342 ادامه روندی بود که با اشغال حظیره¬القدس آغاز شده بود». چنان که در گذشته نیز اشاره شد، باز هم نویسنده عزیز ما ماجرای بهایی ستیزی علما را چنان بزرگ و محوری کرده است که رخداد مهم جنبش سیاسی و سپس انقلابی روحانیت با رهبری آیت¬الله خمینی و 15 خرداد را با آن معیار تحلیل و تفسیر می¬کند و آن را عامل گسست روحانیت از دولت و سپس الغای سلطنت به دست روحانیون می¬داند. ادعای بس شگفتی است. فکر نمی¬کنم هیچ محقق تاریخ معاصر چنین تحلیلی از ماجرای 15 خرداد و خیزش روحانیت داشته باشد. می¬توان احتمال داد که ماجرای عدم همراهی شاه و دربار و دولت¬های او با روحانیت در سرکوبی کامل بهایی¬ها در گسست برخی از روحانیان از نظام سلطنت و دولت مؤثر بوده باشد اما هرگز و با هیچ معیار عقلی و نقلی نمی¬توان آن را علت تامه چنین تحول مهمی دانست. اگر چنین باشد می توان نتیجه گرفت که علمای ریز و درشتی که پس از 15 خرداد و به طور خاص پس از تبعید آیت¬الله خمینی به ترکیه با ایشان و مواضع رادیکال روحانیون ضد سلطنت همراهی نکرده و تا مقطع انقلاب نیز خواهان انقراض رژیم نبودند، لزوما مدافع سیاست رژیم در مماشات با بهاییان بوده¬اند؟ می¬دانیم که چنین نیست. من خود شاهد بوده¬ام که عموما روحانیون مبارز و غیر مبارز قم در دهه چهل و پنجاه از مماشات شاه و دولت با بهایی¬ها و نفوذ افراد این فرقه در دولت و ارتش و اقتصاد شکوه می¬کردند اما این بدان معنا نیست که این شکوه عامل ایجاد 15 خرداد و مخالفت علما و به ویژه علمای انقلابی با شاه و دربار و رژیم بوده است به همین دلیل از قضا علمای سنتی و غیر سیاسی روی مماشات شاه و دولت با بهایی ها بیشتر حساسیت و گله داشتند تا روحانیون مبارز و ضد سلطنت. به هرحال دعوی جناب توکلی در این مورد با واقعیت¬های موجود سازگار نیست و حداقل مستند و مدلل نیست.

irani
فعّال
پست: 339
تاریخ عضویت: جمعه 22 آذر 1387, 5:53 pm

پاسخ: چه خبر؟!

پستتوسط irani » یک شنبه 27 شهریور 1390, 3:20 pm

احمد عابدی

مهدویت و فرقه های انحرافی فرقه شیخیه

منبع:http://hawzah.net/FA/MagArt.html?MagazineID=0&MagazineNumberID=0&MagazineArticleID=15249


مقدمه
مکتب شیخیه (کشفیه - پایین سری) در اوایل قرن 13 ه .ق به وسیله احمد بن زین الدین معروف به «شیخ احمد احسایی » (1166- 1241 ق) پدید آمد. مکتبی که نه تنها خود دستخوش تحولات زیاد گردید; بلکه باعث به وجود آمدن تحولات بسیار دینی و اجتماعی و حتی نظامی در کشور ایران شد و بذر بابیت و بهائیت پاشیده گردید.

شیخ احمد احسایی، گرچه در حوزه های علوم دینی حضور داشت; اما کمتر به درس اساتید حاضر می شد و مدعی بود که در فراگیری علوم، شاگرد کسی نبوده و تنها آنچه را می داند از راه خواب به دست آورده است. شاگردان او نیز این ادعا را درباره استاد خود تصدیق می کردند. (1)

این نکته به رغم آن که حکایت از نوعی بلوغ و رشد فکری دارد، می تواند نشانگر نقطه ضعفی نیز باشد; زیرا برخی از علوم و معارف، چیزی نیستند که در قالب الفاظ و مفاهیم قرار گرفته و هر کسی بتواند بدون استاد آنها را به دست آورد. همان طور که در مورد فلسفه و عرفان همیشه تذکر داده اند که خواندن این درس ها، بدون استاد موجب زحمت برای خود و دیگران می گردد. پیروان شیخیه، چنان در حق شیخ احمد مبالغه کرده که ادعا نموده اند: «شیخ خدمت حضرت حجت (عج) رسیده است. (2)

این در حالی است که حتی برخی از بزرگان، به انحراف و بلکه تکفیر شیخ احمد، حکم داده اند.

بدن هور قلیایی
یکی از مهم ترین اندیشه های شیخ احمد احسایی «بدن هور قلیایی » است که این بدن در شهر «جابلقا و جابرسا» قرار دارد. او به گمان خود، با این نظریه سه مساله مهم دینی و عمیق فلسفی را تحلیل نموده است; یعنی، معراج جسمانی رسول خدا صلی الله علیه و آله، حیات امام زمان علیه السلام در طول بیش از ده قرن و معاد جسمانی را با این عقیده تفسیر کرده و هر سه را از یک باب می داند. او نه تنها زمین محشر را «هور قلیایی » می داند; (3) بلکه معتقد است که امام زمان علیه السلام نیز با بدنی غیر عنصری و تنها هور قلیایی و در شهر «جابلقا و جابرسا» زندگی می کند. برای روشن شدن بحث لازم است در ابتدا این واژگان نامانوس و ماخذ آنها را توضیح دهیم; سپس دیدگاه شیخیه را نقل کرده، آن گاه به نقد و بررسی آن بپردازیم.

واژه شناسی
عبدالکریم صفی پور می گوید: «جابلص (بفتح باء و لام یا به سکون لام) شهری است به مغرب و لیس و راءه انسی، و جابلق شهری است به مشرق برادر جابلص » . (4)

اما وی اشاره ای به هورقلیا ننموده است. در پاورقی برهان قاطع آمده است: «هورقلیا ظاهرا از کلمه عبری «هبل » به معنای هوای گرم، تنفس و بخار و «قرنئیم » به معنای درخشش و شعاع است، و کلمه مرکب به معنای تشعشع بخار است » . (5)

خلف تبریزی گوید: «جابلسا (بضم بای ابجد و سکون لام و سین بی نقطه بالف کشیده) نام شهری است در جانب مغرب. گویند هزار دروازه دارد و در هر دروازه هزار پاسبان نشسته اند. برخی به جای «لام » ، رای قرشت آورده گویند شهری است به طرف مغرب; لیکن در عالم مثال، چنان که گفته اند: «جابلقا و جابرسا و همامدینتان فی عالم المثل » و به اعتقاد محققان «منزل آخر سالک است در سعی وصول قید به اطلاق و مرکز به محیط » . (6)

و سپس گوید «جابلقا» منزل اول سالک باشد.

شیخ احمد احسایی معتقد است که «هورقلیایی » ، لغتی سریانی و از زبان صابئین گرفته شده است. (7)

به احتمال قوی، شیخ احمد سه واژه «هورقلیایی » ، «جابلقا» و «جابرسا» را از شیخ اشراق گرفته باشد (8) البته این کلمات در بعضی از روایات نیز به کار رفته است و شیخ احمد - که گرایش اخباری گری داشته و برخی از اصطلاحات فلسفی را مطالعه کرده بود - به تلفیق و ترکیب آنها پرداخت. او از اندیشه های باطنی مذهب اسماعیلیه نیز کمک گرفت و از مجموع آنها مذهب «کشفیه » را بنا نهاد. در مذهب اسماعیلیه و حتی اندیشه های مسیح نیز نوعی گرایش به «جسم لطیف » یا «جسم پاک » و... وجود دارد; مثلا «هانری کربن » معتقد است: «ارض ملکوت هورقلیا، ارض نورانی آیین مانوی در عالم ملموس اما ورای حس است و با عضوی که خاص چنین ادراکی باشد، شناخته می شود. و به نوعی از مسیحیت و اندیشه مسیحیان درباره جسم لطیف داشتن عیسی متاثر است » . (9)

ظاهرا اولین کسی که اصطلاح «عالم هورقلیایی » را در جهان اسلام مطرح کرد، سهروردی است.

وی در فلسفه اشراق (در بحث از «احوال سالکین ») پس از توضیح انوار قاهره و انوار معلقه، می گوید: «آنچه ذکر شد احکام اقلیم هشتم است که جابلق و جابرص و هورقلیای شگفت در آن قرار دارد» . (10)

در «مطارحات » آمده است: «جمیع سالکان از امم انبیای سابق نیز، از وجود این اصوات خبر داده و گفته اند که این اصوات در مقام جابرقا و جابرصا نیست; بلکه در مقام هورقلیا است که از بلاد افلاک عالم مثالی است » . (11)

در این عبارت بین دو شهر «جابلقا و جابرصا» ، با عالم «هورقلیا» تفاوت گذاشته شده و مقامی بالاتر از آن دو شهر شمرده شده است. «شهر زوری » نیز همین گونه ادعا کرده است. (12)

مقصود از آن که «هورقلیا» را اقلیم هشتم شمرده اند، این است که تمام عالم جسمانی، به هفت اقلیم تقسیم می شود و عالمی که مقدار داشته و خارج از این عالم باشد، اقلیم هشتم است. خود آن اقلیم نیز، به هفت اقلیم قابل تقسیم است; اما چون آگاهی و دانش ما از آن اقلیم اندک است، آن را تنها یک اقلیم قرار داده اند. (13)

قطب الدین شیرازی، تفاوت جابلقا و جابرسا را این گونه بیان می کند: «جابلقا و جابرصا نام دو شهر از شهرهای عالم «عناصر مثل » است و هورقلیا از جنس «افلاک مثل » است. پس هورقلیا بالاتر است » . پس از آن می گوید: «این نام ها را رسول خدا صلی الله علیه و آله بیان کرده است و هیچ کس حتی انبیا و اولیا علیهم السلام با بدن عنصری، نمی توانند وارد این عالم شوند» . (14)

عارف بزرگ محمد لاهیجی در شرح این بیت شبستری که:

بیا بنما که جابلقا کدام است جهان شهر جابلسا کدام است

گفته است: «در قصص و تواریخ مذکور است که جابلقا شهری است در غایت بزرگی در مشرق، و جابلسا نیز شهری است به غایت بزرگ و عظیم در مغرب - در مقابل جابلقا - و ارباب تاویل در این باب سخنان بسیار گفته اند. و آنچه بر خاطر این فقیر قرار گرفته، بی تقلید غیری به طریق اشاره دو چیز است: یکی آن که جابلقا عالم مثالی است که در جانب مشرق ارواح واقع است که برزخ است میان غیب و شهادت، و مشتمل است بر صور عالم. پس هر آینه شهری باشد در غایت بزرگی، و جابلسا عالم مثال و عالم برزخ است که ارواح بعد از مفارقت «نشاه دنیویه » در آن جا باشند و صور جمیع اعمال و اخلاق و افعال حسنه و سیئه که در نشاه دنیا کسب کرده اند - چنانچه در احادیث و آیات وارد است - در آن جا باشند. و این برزخ در جانب مغرب اجسام واقع است و هر آینه شهری است در غایت بزرگی و در مقابل جابلقا است. خلق شهر جابلقا الطف و اصفایند; زیرا که خلق شهر جابلسا به حسب اعمال و اخلاق ردیه - که در نشاه دنیویه کسب کرده اند - بیشتر آن است که مصور به صور مظلمه باشند. و اکثر خلایق را تصور آن است که این هر دو برزخ یکی است. فاما باید دانست که برزخی که بعد از مفارقت نشاه دنیا، ارواح در آن خواهند بود، غیر از برزخی است که میان ارواح مجرده و اجسام واقع است; زیرا که مراتب تنزلات وجود و معارج او «دوری » است; چون اتصال نقطه اخیر به نقطه اول، جز در حرکت دوری متصور نیست.

و آن برزخی که قبل از نشاه دنیوی است، از مراتب تنزلات او است و او را نسبت با نشاه دنیا اولیت است و آن برزخی که بعد از نشاه دنیویه است، از مراتب معارج است و او را نسبت با نشاه دنیوی آخریت است... و معنای دوم آن که شهر جابلقا مرتبه الهیه - که مجمع البحرین وجوب و امکان است - باشد که صور اعیان جمیع اشیاء از مراتب کلیه و جزویه و لطایف و کثایف و اعمال و افعال و حرکات و سکنات در او است و محیط است «بما کان و ما یکون » ، و در مشرق است; زیرا که در یلی مرتبه ذات است و فاصله بینهما نیست، و شموس و اقمار و نجوم اسما و صفات و اعیان از مشرق ذات طلوع نموده و تابان گشته اند و شهر جابلسا نشاه انسانی است که مجلای جمیع حقایق اسمای الهیه و حقایق کونیه است. هر چه از مشرق ذات طلوع کرده در مغرب تعین انسانی غروب نموده و در صورت او مخفی گشته است. (15)

با توجه به آنچه گذشت، روشن می شود که مراد از عالم «هورقلیایی » ، همان عالم مثال است و چون «عالم مثال » بر دو قسم اول و آخر است، گفته اند: این عالم دارای دو شهر جابلقا و جابرسا است. عالم مثال یا خیال منفصل یا برزخ بین عالم عقول و عالم ماده، چیزی است که عارفان و فیلسوفان اشراق به آن معتقداند و فلاسفه مشاء آن را نپذیرفته اند.

اشراقیان، عالم عقول مجرده را «انوار قاهره » گویند، و عالم مثال را «انوار مدبره » می نامند، و عالم اجسام و مادیات را «برزخ » ، «ظلمت » یا «میت » می نامند.

عالم مثال دارای دو مرحله است:

اول مثال در قوس نزول که بین غیب مطلق و شهادت مطلق قرار دارد. این عالم را برزخ قبل از دنیا می نامند و به وسیله قاعده امکان اشرف، اثبات می گردد. این مثال را «جابلقا» گویند.

دوم مثال در قوس صعود است که بین دنیا و آخرت قرار دارد و «کما بداکم تعودون » و پس از افول و غروب نفس ناطقه از این بدن ظلمانی، نفس وارد عالم برزخ شده و از آن جا به قیامت کبری می رود. این مثال را «جابرسا» گویند. (16)

در برزخ اول، صورت هایی که وجود دارند، با قلم اول تعیین شده و مصداق «السعید سعید فی بطن امه » می باشند. این صور تقدیرات و مقدراتی است که «قلم این جا برسید سر بشکست » . و در برزخ دوم صورت هایی که وجود دارند، صور اعمال و نتایج اخلاق و افعال انسانی است.

صورت هایی که در برزخ اول وجود دارند، از غیب به شهادت می رسند و صورت هایی که در برزخ دوم هستند، از شهادت به غیب و از دنیا به آخرت رفته و تنها در قیامت کبری ظهور و بروز می یابند.

مکاشفات عارفان نیز به برزخ اول تعلق می گیرد; نه به برزخ دوم. و لذا خواجه عبدالله می گوید: «مردم از روز آخر می ترسند و من از روز اول » .

اما احتمال آن که مراد از «جابلقا» عالم اعیان ثابته و محل صور مرتسمه در ذات و مجمع البحرین وجوب و امکان باشد و جابلسا به معنای حضرت کون جامع (انسان) باشد، بسیار بعید است و با احکامی که درباره این دو شهر گفته شده، سازگاری ندارد.

دیدگاه شیخیه درباره حیات حضرت مهدی (عج)
اکنون که مراد و مقصود از «عالم هورقلیا» روشن گردید، به نقل و بررسی دیدگاه شیخیه در مورد کیفیت حیات و بقای حضرت مهدی علیه السلام می پردازیم:

شیخ احمد احسایی، امام زمان علیه السلام را زنده و در عالم هورقلیا می داند. وی می گوید: «هورقلیا ملک آخر است که دارای دو شهر جابرسا - که در مغرب قرار دارد - و جابلقا - که در مشرق واقع است - می باشد. پس حضرت قائم علیه السلام در دنیا در عالم مثال نیست; اما تصرفش به گونه ای است که به صورت هیکل عنصری می باشد و با مثالش در مثال، و با جسدش در اجساد، و با جسمش در اجسام، و با نفس خود در نفوس، و با روحش در ارواح است » . (17)

امام زمان علیه السلام، هنگام غیبت در عالم هورقلیا است و هرگاه بخواهد به «اقالیم سبعه » تشریف بیاورد، صورتی از صورت های اهل این اقالیم را می پوشد و کسی او را نمی شناسد. جسم و زمان و مکان ایشان لطیف تر از عالم اجسام بوده و از عالم مثال است. (18)

او در جواب ملا محمد حسین اناری - که از لفظ هورقلیا سؤال کرده بود - گفت: «هورقلیا به معنای ملک دیگر است که حد وسط بین عالم دنیا و ملکوت بوده و در اقلیم هشتم قرار دارد. و دارای افلاک و کواکبی مخصوص به خود است که به آنها جابلقا و جابرصا می گویند» . (19)

سید کاظم رشتی، مهم ترین شاگرد شیخ احمد نیز گفته است: «جابلقا و جابرسا در سفر اول - که سفر از خلق به حق است - قرار دارد. این سفر (بلکه این شهر)، دارای محله های متعددی است که محله نوزدهم آن «حظیرة القدس » و محل پرندگان سبز و صور مثالیه است. جابلقا و جابرسا دو محله از این شهر می باشند که هر کدام از آنها دارای هفتاد هزار درب است و در کنار هر دری هفتاد هزار امت وجود دارد که به هفتاد هزار زبان با یکدیگر صحبت می کنند و هر زبانی با زبان دیگر هیچ مشابهتی ندارد» . (20)

شیخیه معتقدند ما باید بین جسم و جسد فرق بگذاریم; اما جسم بر چهار قسم است:

1. جسم عنصری معروف;

2. جسم فلکی افلاک;

3. جسم برزخی که ماده ندارد; اما طول و عرض و عمق دارد. این جسم، جسم مثالی و هورقلیایی است که حضرت مهدی علیه السلام به نظر آنان با این جسم زندگی می کند;

4. جسم مجرد مفارق.

در عبارت بالا اشکال واضحی وجود دارد و آن این که مجرد مفارق، جسم ندارد و جمع کردن بین «جسم مجرد مفارق » اجتماع نقیضین است، و این همان اندیشه نادرستی است که برخی از اخباریان و محدثان شیعه نیز تمام ماسوی الله را مادی می دانند. برای رهایی از این اشکال، «حاج محمد کریم خان کرمانی » ، به اصلاح عقیده خود دست زده و با حذف قسم چهارم گفته است;

«نزد ما جسم و جسد بر سه قسم است:

1. جسد اول که جسد دنیایی است و از عناصر مادون فلک قمر تشکیل شده است;

2. جسد دوم که مرکب از عناصر هورقلیایی است و در اقلیم هشتم قرار دارد و به صورت مستدیر در قبر باقی می ماند;

3. جسد سوم که مرکب از عناصر اخروی است و عناصر آن در غیب عناصر جسد دوم است;

4. جسم اول که روح بخاری است و مثل افلاک لطیف است;

5. جسم دوم که روح حیوانی است و از عالم افلاک و هورقلیایی است;

6. جسم سوم که روح حیوانی فلکی اخروی است » . (21)

و در جای دیگر گفته است:

«هرانسانی دارای دو جسد و دو جسم است: جسد اول از عناصر اربعه تشکیل شده و سایر موجودات مادی نیز آن را دارند. این عناصر مادی، مانند لباس برای انسان است که می توان آن را از تن در آورد. این جسد چون لذت، درد، طاعت و معصیت ندارد، پس از مرگ متلاشی شده و در قبر باقی می ماند.

جسد دوم در غیب اول و از عالم هورقلیایی است که به صورت «طینت مستدیره » در قبر باقی می ماند که جسد دوم است و از اعراض پاک می گردد و در قیامت روح به این جسد برمی گردد; نه به جسد اول. جسد اخروی فساد و خراب شدن ندارد، بر خلاف جسد دنیوی. مرگ مربوط به این بدن است نه آن بدن.

جسم اول صورت برزخی است که بر نمی گردد و مانند چرک لباس است که جسم اول، وقتی به این دنیا نزول پیدا می کند، متحد با این بدن می شود.

جسم دوم یا جسم اصلی حامل نفس است و در واقع جسم اول عرض بر جسم دوم است. و آنچه در قیامت می آید، جسد دوم و جسم دوم است » . (22)

نقد و بررسی
یکم. با توجه به آنچه گذشت، روشن می شود که شیخ احمد، اصطلاحاتی را از فلسفه اشراق گرفته و بدون آن که به عمق آنها پی ببرد، آنها را به عنوان مشخصه های اصلی آیین و مذهب خود قرار داده است. پیروان مکتب او نیز در توجیه این کلمات، به تناقض گویی مبتلا شده اند. این تهافت گویی در کلمات شیخ احمد و رمز و تاویل و باطن گرایی در آنان، باعث شد که فرزندان او به نام های محمد و علی - که از عالمان و فرهیختگان بودند - به انکار روش پدر و بلکه گاهی استغفار بر او و گاهی به تکفیر او مشغول شوند. (23)

دوم. تحلیل این بدن هورقلیایی و اعتقاد به حیات امام زمان علیه السلام با بدن هورقلیایی، در واقع به معنای انکار حیات مادی امام زمان علیه السلام روی این زمین است; زیرا اگر مراد آن است که حضرت مهدی علیه السلام در عالم مثال و برزخ - چه برزخ اول یا برزخ دوم - زندگی می کند. آن چنان که قبر را آنان از عالم هورقلیا می دانند - پس آن حضرت حیات با بدن عنصری ندارد و حیات او مثل حیات مردگان، در عالم برزخ است و این با احادیثی که می گویند: «لولا الحجة لساخت الارض باهلها» و یا حدیث «لو لم یبق من عمر الدنیا...» ، هیچ سازگاری ندارد. و بلکه دلیل عقلی می گوید باید غایت و هدف خداوند از آفرینش انسان زمینی همیشه روی زمین وجود داشته باشد. علاوه بر آن که اعتقاد به این گونه حیات برای امام زمان علیه السلام، مثل اعتقاد به حیات تمام مردگان در عالم برزخ است و این عقیده، با عقیده به نفی حیات مادی هیچ منافاتی ندارد.

سوم. وقتی شیخ احمد، عالم هورقلیا را حدوسط بین دنیا و ملکوت معرفی می کند، معلوم می شود که هنوز ایشان معنای عالم ملکوت را - که همان عالم مثال است - نفهمیده و یا بین ملکوت و جبروت خلط نموده است. و باید از آنان پرسید: آیا بین عالم مادی و عالم مثال نیز برزخی وجود دارد؟ !

چهارم. این سخن که حضرت مهدی علیه السلام با بدن هورقلیایی زندگی می کند، صرفا یک ادعای بدون دلیل است و هیچ دلیل عقلی یا نقلی بر آن اقامه نشده است.

پنجم. شیخ احمد وقتی به شرح زیارت جامعه کبیره پرداخته است، چون نتوانسته جمله «ارواحکم فی الارواح و اجسادکم فی الاجساد و...» را به درستی تحلیل کند، دچار این اشتباهات فاحش گردیده است.

ششم. شیخ احمد احسایی، چون به معنای لذت و الم - که هر دو نوعی از ادراک هستند - توجه نکرده است و تنها لذت و الم را مادی پنداشته، خواسته است برای آخرت نیز عذاب و نعمت مادی فرض کند; از این رو گرفتار بدن هورقلیایی شده تا بتواند مشکل آخرت را حل کند. در حالی که اولا لذت و الم عقلانی، فوق حسی است و ثانیا لذت و الم عقلانی اخروی را باید با دلیل عقلی و لذت، و الم حسی را با دلیل نقلی اثبات نمود; نه با این ادعاهای واهی و بی دلیل.

هفتم. شیخ احمد، بر اساس یک اصول نادرستی که در فلسفه پی ریزی کرد (مثل اصالت وجود و ماهیت)، و نفهمیدن برخی دیگر از اصول (مثل معنای تجرد، غیب مطلق، مضاف و شهادت مطلق و مضاف و کیفیت تکامل برزخی) یک بنیان فکری را پی ریزی کرده است و چون قابل دفاع نیست، پیروان او همیشه با این حربه که سخنان او رمز و کنایه است، و می خواهند خود را رهایی بخشند.

هشتم. در قرن سیزدهم، گزاف گویی و به کار بردن واژه های نامانوس و الفاظ مهمل، بسیار رایج بوده و حتی عوام مردم اینها را نشانه علم و دانش می پنداشتند و بعید نیست شیخ احمد و نیز سید کاظم رشتی، به جهت خوشایند جاهلان و عوام، به این واژه ها و کلمات روی آورده باشند.

نهم. نتیجه سخنان شیخ احمد، پیدایش مذاهب ضاله بابیت و بهائیت و سرانجام بی دینی به اسم آیین پاک به وسیله کسروی بود و این میدان عمل و نتایج اسفبار سخنان شیخیه، خود محک و ملاک خوبی بر ضعف و سستی این سخنان است.

پی نوشت ها:

1) دلیل المتحیرین، ص 22; فهرست، ج 1، ص 141; اعیان الشیعه، ج 2، ص 590.

2) روضات الجنات، ج 1، ص 91.

3) ارشاد العوام » ج 2، ص 151.

4) منتهی الارب » ج 1، ص 156.

5) برهان قاطع » ج 4، ص 2391.

6) برهان قاطع » ج 2، ص 551.

7) جوامع الکلم قسمت سیم، رساله 9، ص 1.

8) فرهنگ فرق اسلامی، ص 266.

9) تاریخ فلسفه اسلامی، ص 105.

10) مجموعه مصنفات شیخ اشراق، ج 2، ص 254; ترجمه حکمة الاشراق، دکتر سجادی، ص 383.

11) مجموعه مصنفات شیخ اشراق، ج 1، ص 494; انواریه، ص 222.

12) شرح حکمة الاشراق، ص 574.

13) انواریه، ص 244.

14) شرح حکمة الاشراق، ص 556 و ص 517; شبیه این کلام در «انواریه » ص 194 آمده است.

15) مفاتیح الاعجاز، ص 134.

16) برخی از شیخیه نیز گفته اند: زمین محشر زمین هورقلیایی است. ر.ک: ارشاد العوام، ج 2، ص 151.

17) جوامع الکلم » رساله دمشقیه، قسمت 2، ص 103.

18) جوامع الکلم » رساله رشتیه، قسمت 3، ص 100.

19) جوامع الکلم » رساله به ملا محمد حسین، رساله 9، ص 1; «شرح عرشیه » ، ج 2، ص 62.

20) شرح قصیده » ص 5.

21) مجموعة الرسائل » ج 6، ص 213.

22) مجمع الرسائل فارسی، ج 2، ص 189.

23) روضات الجنات، ج 1، ص 92; دائرة المعارف تشیع، ج 1، ص 502.

irani
فعّال
پست: 339
تاریخ عضویت: جمعه 22 آذر 1387, 5:53 pm

پاسخ: چه خبر؟!

پستتوسط irani » یک شنبه 27 شهریور 1390, 3:23 pm

احمد رهدار:

جریان های شبه مذهبی در ایران پس از صفویه


منبع: http://hawzah.net/FA/MagArt.html?Magazi ... leID=68059


از زمان حاکمیت صفویه که تفکر شیعه پس از قرن ها از حاشیه به هسته قدرت سیاسی راه یافته بود، چندین جریان شبه مذهبی از دل این تفکر سربرآورده و به نوعی مدعی حکومت و قدرت شدند. تأمل در این جریان ها به خوبی نشان می دهد که چگونه با یکدیگر در ارتباط بوده و یکی جای خود را به دیگری سپرده است. این جریان ها که با درجات متفاوتی از تفکر شیعه زاویه دارند به خوبی مورد استفاده استعمارگران و علیه منافع ملی و مذهبی کشور ما قرار گرفته اند. نخستین این جریان ها، جریان اخباری گری است. مذهب اخباری تقریباً در قرن ششم ق تأسیس یافته بود و به وسیله شیخ محمدامین استرآبادی (متوفی1033ق) توسعه یافت.(1) نکته مهم این است که اوج رونق این مکتب مصادف با دوره فترت میان صفوی و حکومت قاجار یعنی زمانی بود که علما از مداخله در امور دولت شیعه بر کنار شده بودند.

دغدغه مهم مکتب اخباری متوجه آن بود که وظیفه مجتهد را انکار و نقش علما را چه از لحاظ عقیدتی چه از جهت عملی محدود کند. اخبارییون اجتهاد در تشیع از زمان کلینی (متوفی 329) را بدعت شمرده و مجتهدان را متهم کرده بودند که مشارب عقلانی سنت از نوع حنفی را پذیرفته اند. در مشرب اخبارییون، نقل بر عقل کاملاً رجحان یافته و اعتماد زیادی که نسبت به سنت رسول و ائمه (ع) می شد، موجب شده بود تا علما تنها تبدیل به روایت گر حدیث شوند. آنها بر این باور بودند که نباید موءمنان را به مجتهدان و مقلدان تقسیم کرد، بلکه باید همه آنها را مقلد ائمه دانست.(2)

آیت الله وحید بهبهانی(3) با ترویج مکتب اصولی خود، مبارزه ای سنگین علیه اخبارییون شروع کرد. او جلسات مناظره ای با اخبارییون به پا داشت که نوعاً با خشونت همراه بود تا جایی که نهایتاً بهبهانی به کفر اخبارییون فتوا داد. کار این خشونت بدان جا کشید که شیخ جعفر نجفی یکی از تلامذ وی می نویسد که همیشه گروهی میرغضب بهبهانی را همراهی می کردند.(4) نیز، هر کس کتاب های اصول فقه را با خود حمل می کرد، ناچار بود از ترس حمله ناگهانی اخباریون آن کتاب ها را مخفی کند.(5) نتایج عقیدتی این مناظرات نیز منجر به نگارش کتاب مهم «کشف الغطاء عن مبهمات الشریعه العزاء» به خامه شیخ جعفر نجفی شد که در تمام دوره قاجار یکی از بزرگ ترین متون فقهی به شمار می رفت.(6)

در آستانه ورود به عصر قاجار، از دل جریان اخباری یا حداقل در تناسب و ارتباط با آن جریانی دیگر توسط شخصی به نام شیخ احمد احسایی به راه افتاد که بعدها نام فرقه یا مکتب شیخیه(7) به خود گرفت.(8) شیخ احمد احسایی در سال 1154 ق در احساء بحرین چشم به جهان گشود و در سال 1176 ق از بحرین به قصد سیاحت به عتبات عالیات رفت و در آنجا مدتی نزد سید محمدباقر بهبهانی و سیدمهدی بحرالعلوم به تحصیل پرداخت.(9) با بروز طاعون در آنجا به بحرین بازگشت و دوباره در سال 1212 ق به عراق رفت و در بصره رحل اقامت افکند.(10) در سال 1221 ق به قصد زیارت امام رضا به ایران آمد و چنان نزد علما و مردم یزد مورد احترام قرار گرفت که پس از زیارت در آنجا ماندگار شد. او حدود پانزده سال در ایران زندگی کرد. حسن شهرت او علما را از سایر شهرها به سوی او جلب کرد و سرانجام آوازه نیک نامی او به گوش فتحعلی شاه رسید. شاه در کمال تواضع و ارادت(11) طی نامه ای (12) رسمی او را به تهران دعوت و از این که نمی تواند شیخ را در یزد ملاقات کند عذرخواهی کرد. با این که احسایی در پاسخ سوءالات مذهبی متعدد فتحعلی شاه، رساله ای نوشت در آغاز دعوت او برای رفتن به تهران را نپذیرفت.(13) وقتی هم که به اصرار شاه به تهران آمد، از اقامت در پایتخت تن زد و گفت:

به عقیده من، شاه قاجار و حکام او تمام اوامر و احکام را به ستم جاری می نمایند و چون رعیت، مرا مسموع الطاعه دانسته در همه امور رجوع به من نموده و پناهنده خواهند گشت و حمایت مسلمانان و رفع حاجت ایشان نیز بر من واجب است، چون در محضر سلطان میانجیگری نمایم، خالی از دو صورت نیست: یا او مداخله مرا خواهد پذیرفت و بنابراین حکومتش ساقط خواهد شد یا با آن مخالفت خواهد نمود و من خوار و خفیف خواهم شد.(14)

احسایی در مسیر رفتن به بصره، با اصرار محمدعلی میرزا پسر ارشد فتحعلی شاه و حاکم کرمانشاه، دو سال در کرمانشاه اقامت کرد و سالیانه مبلغ هفتصد تومان حقوق گرفت.(15) احسایی در سال 1234 ق از حجاز و عراق به ایران بازگشت و دوباره تا زمان مرگ محمدعلی میرزا در کرمانشاه توقف و سپس به مشهد، قم و اصفهان رفت.(16)

احسایی کم کم عقایدی(17) پیدا کرد که موجبات مخالفت علما و در نهایت، تکفیر(18) وی از جانب برخی از آنان از جمله ملا محمدتقی برغانی(19)، (20) ملا آقا دربندی و ابراهیم بن سید محمدباقر(21) را برانگیخت.(22) نهایتاً او در سه منزلی مدینه در سال 1241 ق در حالی که قصد داشت تا همراه با خانواده خود در مکه ساکن شود، روی در نقاب خاک کشید.(23)

پس از شیخ احمد احسایی، شاگرد جنجالی وی، سید کاظم رشتی(24) راه و فکر وی را ادامه داد. در حقیقت او بود که رسماً فرقه شیخیه(25) را بنیان نهاد که یکی از مبانی آن، اعتقاد به رکن رابع بود و این اعتقاد کم کم زمینه ساز فرقه بابیه شد که مورد تکفیر عالمان دینی قرار گرفت.(26) توجه به این نکته مهم است که بدانیم، اکثر علمایی که به بابیه پیوستند، از شیخیه بودند و چون انتظار امام زمان یکی از مفاهیم و تعلیمات شیخیه است، بابی شدن شیخیه امر دور از انتظاری نبوده است. به ویژه این که شیخیه نیز شیعه کامل را به کسی اطلاق می کرد که میان امت و امام زمان واسطه باشد. از سوی دیگر؛ ظهور بابیه بر شیخیه بیش از سایر علما اثر گذاشت؛ زیرا تقیه ای که بابیه پس از کشته شدن باب داشتند را بر شیخیه نیز تحمیل کردند.(27)

در هنگام مرگ سید کاظم رشتی، علاوه بر باب، دو تن دیگر که از قضاء هر دوی آنها علیه باب بودند مدعی جانشینی وی بودند:(28) اول، ملا محمد ممقانی از پیروان میرزا شفیع تبریزی، که در تبریز به قتل باب فتوی داده بود و حاجی محمدکریم خان(29) که در کرمان به کشتن دو مبلغ بابی فتوی داده بود و به تقاضای ناصرالدین شاه رساله ای در ردّ دعاوی باب تألیف کرد.(30)

شروع فتنه باب در زمان محمدشاه است. قیام بابیه و خلف آن بهایی گری سریع و با خون ریزی بسیار و نیز با واکنش صریح و عمومی عالمان دینی همراه بوده است. بابی گری در تمام مراحل رشد عقیدتی خود ضرورتاً مخالف اسلام بوده و پذیرش آن مستلزم نفی و لغو خاتمیت اسلام می باشد. نخستین بار در سال 1259 ق سید علی محمد ابتدا در بوشهر و سپس در شیراز، خود را باب(31) امام زمان دانست(32) و هم چنان که کومت ارتورد گوبینیو(33) یکی از نخستین نویسندگان تاریخ بابی گری می نویسد، مقام مرجعیت شیعی را سخت مورد تردید و سوءال قرار داد. از این رو، عالمان شیراز با او به مناظره و محاجه پرداختند.(34) نتیجه این مناظرات دو مطلب بود: یکی ضعف سید علی محمد در علوم دینی و عربی(35) و دیگری توبه و استغفاری که انجام داد.(36)

علما و مردم، پس از استنطاق باب، او را کتک زده و عبدالحمید خان کلانتر نیز او را به مسجد وکیل برد تا انابه و استغفار خود را تجدید و علنی کند. علما و حسین خان نظام الدوله حاکم شیراز وضعیت را به تهران کتباً گزارش داده و از سید علی محمد باب شکایت کردند.(37) باب نیز از آنجا که امیدوار بود نظر محمدشاه و وزیرش را به خود جلب کند، برای آنها کتباً نامه نوشت. وی حتی هنگامی که در ماکو زندانی بود، رساله ای نوشت و آن را به حاجی میرزا آقاسی پیشکش کرد. باب از آقاسی اجازه خواست تا به تهران بیاید، قبل از این که آقاسی نظر خود را در این باره بدهد، شیخ عبدالحسین مجتهد دولت را با این عبارت که «اگر علما ناگزیر شوند که در برابر حکومت و باب از خود دفاع کنند، قدرت این کار را دارند»، تهدید کرد و دولت نیز چنین اجازه ای به او نداد اما ترتیبی داد که دیگر مناظرات علما و باب در شیراز ادامه نداشته باشد و تا اندازه ای هم باب آزادی داشته باشد.(38) در این مرحله، علما نیز با باب مسامحه کردند و از فتوای مرگ وی خودداری کردند. به عنوان مثال؛ امام جمعه شیراز فتوا داد که معتقد بود که اگر وی استغفار کند، آزاد کردن او از زندان مجاز است و یا علمای دیگر او را دیوانه خواندند و بنابراین او را نه مسوءول گفتارهایش دانستند و نه در خور مجازاتی که می خواستند درباره او اجرا کنند.(39) هرچند بعدها، از جانب علما چندین فتوای وجوب قتل وی صادر شد.(40)

مسامحه اولیه دولت و حتی علما با باب باعث شد تا طرفداران وی فعالیت ها و تبلیغات خود را بتوانند علناً انجام دهند. به عنوان مثال؛ ملاحسین بشرویه در سر راه خود از شیراز به خراسان، در اصفهان به منوچهرخان معتمدالدوله حاکم این شهر از ظهور باب خبر داد و او را تحریک کرد تا از باب دعوت کند که به اصفهان بیاید. منوچهرخان که ظاهراً به باب متمایل بوده، نیز چنین کرد(41) و برای این که مردم و علما را حساس نکند و هر نوع مخالفت احتمالی را خنثی سازد، او را در خانه امام جمعه سکونت داد، تا چهل روز بعد در یک مجلس علنی در مسجد شاه با علمای اصفهان مباحثه کند. این مناظرات چندین نتیجه را در پی داشته است: اولاً باب با این کار تلاش می کند تا اثر سوئی را که در شیراز بر ذهن علما گذاشته از بین ببرد یا این که دست کم برای به تعویق انداختن تصمیم نهایی آنها دستاویزی پیدا کند. ثانیاً شاید هم او این مناظره را فرصتی برای تبلیغ بیش تر آیین خود تلقی می کرده است. در هر حال، به رغم این که برخی از علما معتقد بودند که ادامه مناظره با باب، وجهی ندارد، چه، «مخالفت این شخص به شرع انور، اشهر از آفتاب است» و از همین رو، به اعدام وی فتوا دادند، مناظره باب و علما در اصفهان در مسجد شاه برگزار شد. در این مناظره، امام جمعه، آقا میر محمدمهدی و میرزا حسن نوری پسر ملاعلی نوری حضور داشتند. دو نفر اخیر از باب، سوءالاتی پرسیدند که وی از پاسخ آنها عاجز ماند.(42) به رغم این، باب هم چنان تحت حمایت منوچهرخان آزاد و با طرفدارانش در ارتباط بود و در این خصوص، اعتراض صریح و کتبی علما به آقاسی هم چندان تغییری به وجود نیاورد.(43)

پس از مرگ منوچهرخان، حاجی میرزا آقاسی دستور داد تا باب را به تهران آوردند. باب، در بین راه نامه ای به محمدشاه نوشت و از او تقاضای ملاقات کرد که با دخالت حاجی میرزا آقاسی این تقاضا رد شد(44) و حتی دستور داد تا وی را به زنجیر بسته و در ماکوی آذربایجان محبوس کنند. باب را پس از مدتی، که در تبریز(45) و ماکو ماند، به قلعه چهریق در حوالی مرز عثمانی فرستادند و در آنجا برای چندمین بار به وی آزادی نسبی داده شد. این آزادی مشکلات و حتی اغتشاشاتی را به وجود آورد که آقاسی ناگزیر از برپایی سومین دور مناظرات علما با باب در تبریز شد.

علمای تبریز مناظره با باب را در حضور ناصرالدین میرزا که آن زمان، ولیعهد و حاکم آذربایجان بود موافقت نمودند. سلیمان خان افشار، باب را از چهریق به تبریز آورد و یک روز بعد از ورود او ملا محمد ممقانی رییس علمای شیخی تبریز، حاجی ملا محمود نظام العلما،(46) میرزا علی اصغر شیخ الاسلام، میرزا احمد مجتهد امام جمعه، و حاجی مرتضی قلی مرندی با او مباحثه کردند.(47) در پایان این مناظره نیز، باب به ندبه و استغفار پرداخت، اما این بار نیز کتک خورده و به چهریق بازگردانده شد.(48) اما شورش هایی که طرفداران باب در زنجان به راه انداختند، امیرکبیر را بر آن داشت تا کار باب را یک سره کند،(49) از همین رو، به دستور وی، باب را از چهریق به تبریز آوردند و به فتوای علمای شیعه در روز 27 شعبان 1266 در تبریز، مقابل ارک حکومتی تیرباران کردند.(50) این در حالی بود که برخلاف آن چه براون مدعی می شود که تعداد علمایی که بابی گری را پذیرفتند، قریب چهارصد تن می باشند، باب هرگز نتوانسته بود از میان عالمان دینی کسی را بجز سید حسین ترشیزی که ظاهراً مجتهد بوده است و نیز برخی از روحانیون عادی را به خود جلب کند و حتی یکی از دلایل مهمی که علیه وی کارگر افتاد، مخالفت اکثریت عظیمی از علما با او بود.

هرچه زمان بیش تر می گذشت، طرفداران باب در جاهای مختلف کشور فرصت می یافتند تا دست به شورش هایی بزنند. به عنوان مثال؛ پس از آن که ملا حسین بشرویه از شیراز به تهران و سپس به خراسان رفت، تلاش کرد تا دعاوی باب را تبلیغ و به مردم بقبولاند. او در برخی از مناطق از جمله نیشابور تا حدّی نیز موفق شد. با رونق گرفتن کار او در مشهد، حمزه میرزا حشمت الدوله به دستور علما او را زندانی کرد.(51) وی از مشهد به قصد سبزوار گریخت و در آنجا شخصی به نام میرزا تقی جوینی را مسلح کرد. در همین ایام، محمدشاه از دنیا رفت و شورش های بابیه در جاهای مختلف اوج گرفت. ملا حسین به اتفاق ملا محمدعلی بارفروشی و قره العین به مازندران شتافتند و نخستین جنگ میان بابیه و دولت را در این ناحیه شکل دادند. ملا محمدعلی در رأس 300 مرد با شمشیرهای آخته در خیابان های شهر بارفروش (بابل کنونی) حرکت کرده علمای شهر را تهدید می نمود. سعیدالعلما بارفروشی مقاومت علیه بابیه را رهبری می کرد و از ناصرالدین شاه پیوسته تقاضا کمک می کرد.(52) سعیدالعلما در نهایت موفق شد تا قلعه شیخ طبرسی که پایگاه بابیه بود را فتح و برخی از بازماندگان قلعه را در بازار بارفروش به دست خود اعدام کند.(53)

در زنجان نیز قیامی دیگر رخ داده بود. رهبر این قیام، ملا محمدعلی زنجانی بود که پیش از گرویدن به باب، مذهب اخباری داشته(54) و ظاهراً در همان حال، هم با علما و هم با دولت پیوسته در مشاجره بوده است. هر وقت به دیدن حاکم زنجان می رفت، همیشه گروهی از مریدان مسلح او را همراهی می کردند.(55) مشاجرات او با علمای اصولی زنجان به قدری نیش دار بود که آنان به تهران نامه نوشتند و تقاضا کردند او را از زنجان اخراج کنند. بارها از شهر تبعید شد در یکی از همین تبعیدها که در اواخر حکومت محمدشاه صورت گرفت، در تهران با ملاحسین بشرویه ملاقات کرد. در اغتشاشی که پس از مرگ محمدشاه و سقوط حاجی میرزا آقاسی از اریکه قدرت پدید آمد به زنجان بازگشت و برای نخستین بار از بابی شدن خود سخن گفت و مریدان او نیز بر آن شدند که مذهب جدید را بپذیرند. نزاع رسمی میان گروه محمدعلی و دولت زمانی درگرفت که یکی از بابیان به جرم نپرداختن بدهی های مالیاتی اش توقیف شده بود و ملا محمدعلی می خواست او را به زور آزاد کند.(56)

سیدیحیی دارابی که از سوی محمدشاه در جلسه استنطاق باب در شیراز حضور داشت، از شیراز به یزد رفت و به تبلیغ بابی گری پرداخت. پدرش سیدجعفر در میان مردم وجهه عظیمی کسب کرده بود که پس از او این محبوبیت نصیب پسرش شد. وی پس از مدتی به جرم تبلیغ برای باب، به تبریز تبعید شد. وی زمانی از قلعه بیرون آمد که اختلافی میان اهالی و میرزا زین العابدین حاکم شهر درگرفته بود و مردم از سر لجاجت با حاکم، جانب وی را گرفتند و شورشی برپا کردند.(57)

بابی گری راه تاریخی خود را در ازلی گری و بهایی گری ادامه داد.(58) البته ازلی گری از لحاظ اهمیت پس از بهایی گری قرار دارد، در عین حال، هر سه این گروه ها، دشمنی با عالمان دینی را سرلوحه کارشان قرار داده بودند. از همین رو بود که میرزا جانی کاشانی موءلف کتاب «نقطه الکاف» انتظار داشت که در ظهور امام زمان هفتاد هزار ملا گردن زده شوند وی، عالمان دینی را حتی از لاشه سگ هم بی ارزش تر می دانست. بهایی ها حتی پیش از آن که قصد جان ناصرالدین شاه کنند، علیه جان امام جمعه تهران توطئه کرده بودند که موفق به اجرای آن نشدند. بهائیان در ابتدا طرح ائتلاف با دولت علیه عالمان دینی را ریختند طرحی که سید علی محمد باب در روءیای آن بود و موفق نشد عبدالبهاء نیز به همین امید به ناصرالدین شاه نامه نوشت. در نهایت بهائیان موفق شدند تا موقعیتی خاص میان دولت و علما به دست آوردند به گونه ای که می توانستند به آتش غضب هر طرفی که قصد طرف دیگر را داشت دامن بزنند.(59)



پی نوشت ها:
1. از دل این مکتب، حکیمان برجسته ای همچون ملا محسن فیض کاشانی و قاضی سعید قمی نیز درآمده اند.

2 . خوانساری، روضات الجنات، ص 36.

3. بهبهانی در سال 1117 (و بنا به روایت قصص العلماء در 1118) در اصفهان به دنیا آمد و در عنفوان جوانی به کربلا هجرت کرد و حسب خوابی که امام حسین (ع) را می بیند، تا آخر عمر (1208) در آنجا باقی می ماند.

4 . ر.ک: میرزا محمد تنکابنی، قصص العلماء، (قم: حضور، چ 1، 1380)، ص 148.

5 . روضات الجنات، ص 123.

6. حامد آلگار، دین و دولت در ایران (نقش علما در دوره قاجار)، (تهران: توس، چ 1، 1356)، صص 49 51.

7. هانری کربن درباره عنوان مکتب شیخیه می نویسد:

نام های «شیخی» و «مکتب شیخی» از سوی خود مکتب انتخاب نشده است؛ این نام ها را «دیگران» برای مشخص کردن مریدان شیخ احمد احسایی، به آنان داده اند. شیخ احمد احسایی هرگز سر آن نداشت تا مکتبی را بنیاد نهد. او سعی داشت تا با وفاداری کامل به تعلیمات حکمی امامان شیعی اثنی عشری خود را از «دیگران» ممتاز نماید. شیخ احمد احسایی این تعلیمات را با تأملات شخصی خود که حاصل عمر او بود، تعمیق بخشیده بود. ضامن صحت این تعلیمات در نظر او، تجربه درونی همراه با گفتگوهای شهودی با امامان بود که شیخ احمد آنان را تنها استادان خود می دانست. این اعتقاد کامل به امامت با کج فهمی پایداری مواجه شد که داستان آن چندان آموزنده نیست. جای آن دارد که بگوییم این اعتقاد به امامت، به اصلاحی در الهیات ناظر است که با جنبش های «اصلاحی» دنیای اسلام نسبتی ندارد.

هانری کربن، تاریخ فلسفه اسلامی، ترجمه سید جواد طباطبایی، (تهران: کویر، چ 3، 1380)، صص 495 496.

8. هانری کربن در خصوص ارتباط شیخیه و اخبارییون می نویسد: این موضع میانی [شیخیه ]بدون شک، بیش تر به موضع اخباری ها نزدیک است.

تاریخ فلسفه اسلامی، ص 499.

9. مرتضی مدرسی چهاردهی، شیخ احمد احسایی، (تهران: بی نا، 1344)، ص 5. هانری کربن درباره تلمذات شیخ احمد می نویسد:

شیخ احمد، شاگردی هیچ استادی نکرده است، گویی که او را استادی جز استاد غیبی که دیگر اهل معنا نیز خود را شاگرد او دانسته اند نداشته و این امر در مورد شیخ صریحاً به معنای شاگردی تدریجی در نزدیکی از چهارده معصوم است. با این همه، نام چند تن از استادانی را که شیخ احمد به استماع درس آنان پرداخت، می شناسیم.

تاریخ فلسفه اسلامی، صص 496 497.

10. عبدالله بن احمد الاحسایی، شرح حالات شیخ احمد الاحسایی، (بمبئی: بی نا، 1310 ق)، ص 25.

11. شاه در نامه اش به احسایی نوشته بود که اگر احسایی دعوت او را برای آمدن به تهران نپذیرد، او ناگزیر امور مملکت را رها کرده و شخصاً به یزد خواهد رفت. شاه برود. او همچنین بر روی پاکت شعر زیر را نوشت: محرمی خواهم که پیغامی برد / نزد جانان نام گمنامی برد.

عضدالدوله، تاریخ عضدی، ص 69.

12. برای اطلاع تفصیلی از متن نامه، ر.ک: شیخ احمد احسایی، ص31.

13 . قصص العلما، ص 31.

14 . شیخ احمد احسایی، صص 8 9.

15 . روضات الجنات، ص 25؛ قصص العلما، ص 28.

16 . شرح حالات شیخ احمد الاحسایی، صص 48 54.

17. به عنوان مثال؛ هانری کربن درباره معاد جسمانی از نظر شیخ احمد می نویسد:

شیخ احمد احسایی با بهره گیری از احادیث امامان معصوم، انسان شناسی ویژه مکتب خود را تدوین کرده است. این انسان شناسی او را به آن امری راهبر شده است که می توان با تمیز میان دو جسد: جسد کثیف و جسد لطیف و دو جسم: جسم فلکی و جسم مثالی آغازین «کیمیای کالبد روز رستاخیز» نامید. حالت کالبد روز رستاخیز که از جسد دوم و جسم دوم به وجود آمده، همسان با اعمال کیمیا توصیف شده و این جا پیوندی با تعلیمات مکتب باطنی غربی دارد.

تاریخ فلسفه اسلامی، ص 500.

18 . برخی از نویسندگان به غلط معتقدند:

شاید ارادت پایداری که از سوی شاه و خانواده اش نسبت به احسایی ابراز می شد، رشک برخی علما را برانگیخت و همین امر وسیله اکفار او شد. شایع بود که شاه صد هزار تومان در ازای بدهی های شیخ پرداخته و یک عبای مرواریددوزی و نیز دهکده ای در کرمانشاه به او داده است (با تغییر اندک).

محمد هاشمی کرمانی، «طایفه شیخیه»، مجله مردم شناسی، دوره 2، س 1337 ش، ص 252.

حامد آلگار درباره ارتباط حسنه شاهزادگان و حکام قاجاری با احسایی می نویسد:

شاهزادگان نیز از رفتار شاه تبعیت می کردند، بسیاری از حکام ایالات در زمان حکومت او با علما شخصاً رابطه برقرار کرده بودند، روابط حکام مزبور با علما یا از روی خلوص ارادت و دیانت بود یا برای نگه داشتن کرسی های حکومت شان. حکام یزد، کرمان، اصفهان، مشهد و کرمانشاه با احسایی به خوبی رفتار کردند. نخستین بار ابراهیم خان ظهیرالدوله توجه فتحعلی شاه را به شیخ احمد جلب کرد و بعدها پسرش حاجی محمدکریم خان قاجار به پیشوایی فرقه شیخیه رسید. محمدعلی میرزا حاکم کرمانشاه و پسر فتح علی شاه، یکی از ابواب بهشت را از احسایی خرید و وصیت کرد که سندش را لای کفن وی بگذارند. عبدالوهاب معتمدالدوله (که متخلص به نشاط بود) به احسایی نامه نوشت و شخصاً او را به تهران دعوت کرد.

تلخیص از: دین و دولت در ایران، صص 99 101.

19. هنگامی که وی در قزوین به کفر احسایی فتوی داد، علی تقی میرزا، حاکم شهر، برای آشتی آن دو تلاش های زیادی کرد که عقیم ماند.

قصص العلما، صص 31 32.

20. وی در نهایت در قزوین به دست میرزا صالح شیرازی در محراب مسجد کشته شد، هرچند در قصص العلماء تعداد قاتلان چندین نفر بودند: به ناگاه چند نفر از فرقه غادیه ضاله مضله بابیه داخل مسجد شدند، در اول، نیزه بر گردن مبارک آن جناب زدند، آن جناب هیچ معترض نشد، زخم دوم را زدند که آن جناب سر از سجده برداشته و فرموده چرا مرا می کشید؟ پیزه به دهان مبارکش زدند.

قصص العلما، ص 22.

21 . این در حالی بود که وی نزد دو تن از بزرگ ترین علمای شیعه در قرن سیزدهم (بهبهانی و بحرالعلوم) تلمذ کرده بود و نیز برخی از علمای بزرگ وقت از جمله حاجی ملا ابراهیم کلباسی و ملا علی نوری از او اجتهاد دریافت کرده بودند.

ر.ک: قصص العلما، صص 27 و 31؛ روضات الجنات، ص 26.

22. تلخیص از: دین و دولت در ایران، صص 94 99. هانری کربن معتقد است: «شیخ احمد که چهره معنوی برجسته ای بود و همه ویژگی های «مرد خدا» را در خود داشت و هرگز مورد نفی کسی واقع نشده است... شرق شناسانی که شاید جز نمونه کلیسای رومی را نمی شناسند، نوشته اند که شیخ احمد توسط مجتهدان طرد شد و این حرف درست نیست؛ هیچ یک از مجتهدان به توطئه شخصی و بی حاصل ملا برغانی در قزوین که سعی کرد مفهوم طرد را وارد دنیای اسلام کند، نپیوست».

تاریخ فلسفه اسلامی، صص 496 و 501 502.

23. تاریخ فلسفه اسلامی، ص 497.

24. سیدکاظم رشتی به سال 1259 ق در بغداد وفات کرد. از او آثار زیادی باقی مانده بود که برخی از آنها در جریان دو غارت خانه وی در کربلا (همراه با نسخه های خودنوشت آثار شیخ احمد) از میان رفت.

تاریخ فلسفه اسلامی، ص 497.

25. یکی از محققین تاریخ معاصر در خصوص منشأ و خاستگاه ظهور و بروز این فرق شبه دینی می نویسد:

استعمارگران انگلیسی و روسی در کنار همه تلاش هایی که برای تضعیف ایران و ایرانیان کردند، از آنجا که وحدت مذهبی مردم ایران را خطر بزرگی برای خود می دانستند، کوشیدند تا با ایجاد فرقه های مذهبی مختلف، وحدت اسلامی مردم را به تفرقه مبدل سازند. مسلک بابیت که ریشه در دوره ضعف بعد از ترکمن چای داشت و نیز بهائیت که در دوره ناصری شکل گرفت، در واقع، تلاشی در این راستا بود. این فرقه ها، به دلیل آن که از یک سو عمق ایمان و اعتقادات مردم در مذهب شیعه غیرقابل تشکیک بود و از سوی دیگر خود این مرام ها و فرقه ها نقاط ضعف و تناقضات زیادی داشتند، زیاد دوام و رسوخ نیافتند و به رغم آن که در سنوات و دهه هایی صحنه اجتماعی و سیاسی ایران را متشنج کردند، تداوم جدی نداشتند و نفرت عمومی را برانگیختند؛ هرچند که قدرت های خارجی از همان زمان تا اکنون همیشه از این فرقه ها در جهت مقاصد و مرام های خود، استفاده سیاسی و فرهنگی کرده اند؛ به قدرت رسیدن تنی چند از آنان در مناصب حساس حکومتی در دوران پهلوی، نشانه این امر است.

موسی نجفی و موسی فقیه حقانی، تاریخ تحولات سیاسی ایران، (موءسسه مطالعات تاریخ معاصر، چ 2، 1381)، صص 78 79.

26. به عنوان مثال؛ میرزا احمد مجتهد تبریزی در سال 1264 ق به کفر شاگردان شیخ احمد احسایی و تبعه او فتوی داد. در فتوای وی، ورود پیروان احسایی به حمام مسلمین حرام شمرده شده، همچنان که بر مس آنها توسط مسلمین، احکام مس کفار بار شده است.

ناسخ التواریخ، ج 3، ص 1037.

27 . تحمیل تقیه از زمانی آغاز شده بود که سید کاظم رشتی جانشین شیخ احمد احسایی و رهبر فقه شیخیه مجبور شده بود که بگوید «ظواهر این عبایر شیخ احمد کفر است».

قصص العلما، ص 31.

28 . بابی گری، صص 19 20.

29. هانری کربن درباره جانشینان شیخ احمد می نویسد:

با دومین جانشین شیخ احمد، مرکز مکتب [شیخیه ]به کرمان انتقال یافت و در همین شهر دارای حوزه های علمیه، مدرسه و چاپ خانه ای است. شیخ محمدکریم خان کرمانی (متولد کرمان در سال 1225 ق و درگذشته 1288 ق) از سوی پدر خود، ابراهیم خان، به خانواده سلطنتی تعلق داشت. او در کربلا شاگرد سید کاظم بود و آثار بسیاری به یادگار گذاشته (بالغ بر دویست و هفتاد و هشت عنوان) که همه قلمروهای علوم اسلامی و فلسفی حتی کیمیا، طب، موسیقی و مناظر و مرایا را شامل می شود. فرزند او شیخ محمدخان کرمانی (1263 1324 ق) جانشین پدر شد و آثار فراوانی از خود به جای گذاشت. میان پدر و فرزند، همکاری فکری و معنوی نزدیکی وجود داشت که میان محمدخان و برادر جوان او، شیخ زین العابدین خان کرمانی (1276 1360 ق) که جانشین او شد و آثار بسیاری از او باقی مانده است که بخش اعظم آن به چاپ نرسیده، تجدید شد. بالاخره، پنجمین جانشین، شیخ ابوالقاسم ابراهیمی مشهور به «سرکار آقا» (1314 1389 ق) است که او نیز آثار فراوانی نوشته و در آنها به طرح پرسش های حساسی پرداخت، اما مجموعه آثار مشایخ، به صورتی که در کرمان محفوظ است، بیش از هزار عنوان را شامل می شود و تاکنون نزدیک به نیمی از آنها به چاپ رسیده است.

تاریخ فلسفه اسلامی، صص 497 498.

30. دین و دولت در ایران، صص 211 212.

31. بابیه و اسماعیلیه از جهات متعددی شبیه هم هستند: اولاً هر دو از مذهب شیعه سرچشمه گرفته و بدعت آمیز بودند و هدف شان از میان بردن دین مورد قبول اکثریت (به ترتیب سنی و شیعه اثنی عشری) با اعمال زور بود و نشر عقاید این دو طایفه پنهانی بود. ثانیاً به لحاظ عقیدتی در اسماعیلیه عنوان باب به یکی از مراتب سبعه باطنی در سلسله مراتب روحانی داده شده بود. بابیه نیز به سهم خود کاربرد رمزی عدد هفت را با نظریه «ذات حروفه سبعه» که خداوند از رهگذر آنها در هفت روز کار آفرینش را به پایان برد، احیا کردند. ادوارد براون در کتاب «یک سال میان ایرانیان» معتقد است چون عقاید بابی بهایی رنگ شیعی را از دست داد، اقلیت های مذهبی به خصوص زرتشتیان را به خود جلب کردند. ثالثاً هر دو گروه، در فعالیت های شان عدم تعصب و آزادی مذهبی یا تلفیق ادیان و مذاهب را پیشه خود ساخته بودند.

32. برای اطلاع تفصیلی از سیر تاریخی که سید علی محمد را به بابیت کشاند، ر.ک: اعتمادالسلطنه، تاریخ منتظم ناصری، ج 3، به تصحیح محمداسماعیل رضوانی، (تهران: دنیای کتاب، چ 1، 1367)، صص 1669 1672.

33. Comte Arthur de Gobineau .

34. سید یحیی دارابی که بعداً قیام باب را در تبریز رهبری کرد نیز در این مناظرات حضور داشته است.

35. سکوت مآخذ بابیه درباره مجالس مکالمه باب با علما بیان گر این است که باب واقعاً در بحث با علما شکست خورده است.

36 . منتظم ناصری، ج 3، صص 1670 1671؛ روضه الصفای ناصری، ج 1، ص 311.

37. مهم ترین علت موضع گیری عالمان دینی در قبال باب، اعتقاد آنان به بدعت آوری باب و اطرافیان وی بود. به عنوان مثال؛ ملا علی اکبر اردستانی در مسجد آقا قاسم شیراز عبارت «اشهد ان علی محمد بقیه الله» [ا.جی.براون، تاریخ جدید میرزا علی محمد باب، (کمبریج: 1893)، ص 200 ]را به اذان افزود که باعث شد علما، حسین خان نظام الدوله حاکم شیراز را وادار کنند تا او را مجازات کند.

روضه الصفای ناصری، ج 1، ص 311؛ تاریخ منتظم ناصری، ج 3، صص 1671 1672. .

38. در زمان همین آزادی بود که ملا حسین بشرویه ای در رفت وآمدی که با باب داشت، آیین او را پذیرفت و بعدها قیام های خراسان و مازندران را راه انداخت.

39 . روضه الصفای ناصری، ج 1، ص 311.

40 . ر.ک: دین و دولت در ایران، صص 197 199.

41 . روضه الصفای ناصری، ج 1، ص 312.

42 . ناسخ التواریخ، ج 3، صص 1010 1011.

43 . برای اطلاع تفصیلی از متن نامه علما به آقاسی، ر.ک: احمد کسروی، بهایی گری، (تهران: بی رنا، بی تا)، ص 26؛ فریدون آدمیت، امیرکبیر و ایران، (تهران: 1334)، ص 199.

44. براون بر این باور است که آقاسی می ترسیده که پس از ملاقات محمدشاه و باب، اخلاص های معنوی محمدشاه از او منصرف و متوجه باب شود.

45. وی چهل روز در تبریز ماند و در تمام این مدت، علما از ملاقات با او خودداری کردند.

46 . وی معلم ناصرالدین شاه بود.

47 . برای اطلاع تفصیلی از مفاد این مناظره، ر.ک: روضه الصفای ناصری، ج 1، ص 423؛ قصص العلما، ص 46؛ فریدون آدمیت، امیرکبیر و ایران، (تهران: خوارزمی، چ 8، 1378)، ص 200؛ بهائی گری، صص 32 33.

48. ر.ک: دین و دولت در ایران، صص 201 203.

49 . روضه الصفای ناصری، ج 1، ص 456. همین اقدام امیرکبیر باعث شد که بابی ها به قتل وی همت گمارند.

50 . ر.ک: ناسخ التواریخ، ج 3، صص 1073 1075. یکی از علت های بی مهری بابی ها به امیرکبیر به ویژه در تاریخ نگاری آنها، همین اعدام بابیه توسط وی می باشد. به عنوان مثال؛ در این خصوص می توان به نویسنده کتاب «قبله عالم» که خود یک بهایی است، مراجعه کرد [ عباس امانت، قبله عالم، ترجمه حسن کامشاد، (تهران: کارنامه، چ 1، 1383) ].

51 . روضه الصفای ناصری، ج 1، ص 422.

52 . براون سعیدالعلما را یهودی تبار می داند که تازه به دین اسلام گرائیده بوده است اما در شرح حال مختصری که اعتمادالسلطنه در الم آثر و الآثار از وی به دست داده است، از یهودی تبار بودن او ذکری به میان نیاورده است.

53 . ر.ک: ناسخ التواریخ، ج 3، صص 1012 1036؛ روضه الصفای ناصری، ج 1، ص 446.

54. ظاهراًً او بیش از همه به جنبه های انقلابی بابیت دل باخته بود.

55 . روضه الصفای ناصری، ج 1، ص 448.

56. ر.ک: ناسخ التواریخ، ج 3، صص 1058 1069؛ تاریخ منتظم ناصری، ج 3، صص 1695 1696.

57. ر.ک: ناسخ التواریخ، ج 3، صص 1105 1110.

58. بعد از باب، فرقه وی به دو شاخه تقسیم شد: الف) پیروان یحیی صبح ازل (ازلیه)؛ ب) پیروان برادر وی، میرزا حسین علی بهاء (بهائیه). روس ها از ازلیه و انگلستان از بهائیه حمایت می کردند.

59. دین و دولت در ایران، صص 213 214.

irani
فعّال
پست: 339
تاریخ عضویت: جمعه 22 آذر 1387, 5:53 pm

پاسخ: چه خبر؟!

پستتوسط irani » دو شنبه 28 شهریور 1390, 11:35 am

عبدالله شهبازی:

یهودیان و گسترش بابی گری و بهایی گری


منبع:http://hawzah.net/FA/MagArt.html?MagazineID=0&MagazineNumberID=0&MagazineArticleID=78940

پدیده «یهودیان مخفی» (انوسی ها) و نقش ایشان در پیدایش و گسترش بابی گری و بهایی گری عامل مهمی در تحولات معاصر ایران است و باید به دور از هرگونه افراط و تفریط، مورد شناسایی مستند و علمی قرار گیرد. طبق بررسی نگارنده، گسترش سریع بابی گری و بهایی گری و به ویژه نفوذ منسجم و عمیق ایشان در ساختار حکومتی قاجار، از دوران مظفرالدین شاه، بدون شناخت این پیوند غیرقابل توضیح است.


در بررسی تاریخ پیدایش و گسترش بابی گری در ایران، نمونه های فراوانی از گروش یهودیان جدیدالاسلام به این فرقه مشاهده می شود که به رواج دهندگان اوّلیة بابی گری و عناصر مؤثر در رشد و گسترش آن بدل شدند. می دانیم که بابی گری را یک یهودی جدیدالاسلام ساکن رشت، به نام «میرزا ابراهیم جدید»، به سیاهکل وارد کرد.1 و نیز می دانیم اوّلین کسانی که در خراسان بابی شدند یهودیان جدیدالاسلام مشهد بودند.2 معروف ترین ایشان ملا عبدالخالق یزدی است که ابتدا در یزد اقامت داشت. او از علمای دین یهود بود و پس از مسلمان شدن در زمره اصحاب مقرب شیخ احمد احسایی جای گرفت و احسایی هفت سال در خانة وی سکونت داشت. ملا عبدالخالق یزدی سپس به مشهد مهاجرت کرد، در صحن حضرت رضا(ع) نماز جماعت و بساط منبر و وعظ برقرار نمود و به نوشته مهدی بامداد به یکی از «علمای طراز اوّل مشهد» بدل شد.3 گوبینو می نویسد:


«[ملا عبدالخالق یزدی] از شاگردان شیخ احمد احسایی بود... و از حیث مقام علمی و فضایل شهرت زیادی داشت و در انظار عامه احترام و اعتباری پیدا کرده بود».4


یهودیان مشهدی که تعداد ایشان در سال 1831 حدود دوهزار نفر گزارش شده، در سال 1839 م. اندکی پس از استقرار کمپانی ساسون در بوشهر و بمبئی، پنج سال پیش از آغاز دعوت علی محمد باب، به طور دسته جمعی مسلمان شدند بی آنکه هیچ فشاری بر ایشان باشد و کدخدای ایشان، به نام ملامشایخ، به ملامهدی و خاخام ایشان، به نام ملا بنیامین یزدی، به ملا امین تغییر نام داد. گروهی از جدید الاسلام های مشهد در سلک اهل تصوف بودند و به ترویج افکار میرزا ابوالقاسم سکوت شیرازی به عنوان مرشد خود می پرداختند.5 گروهی از آنان به بابی گری پیوستند و بعدها نقش فعالانه ای در گسترش بهایی گری بر عهده گرفتند.6


گروش این یهودیان به اسلام واقعی نبود و ایشان به طور پنهان یهودی بودند. «دایرةالمعارف یهود» پدیده جدیدالاسلام های مشهد را در ذیل مدخل «یهودیان مخفی» مطرح کرده نه در مدخل «مرتدین»7 و در جای دیگر تصریح می کند که آنان به عنوان «یهودیانی در لباس اسلام» به حیات خود ادامه دادند.8 والتر فیشل، محقق یهودی، می نویسد که این جدیدالاسلام ها همچنان مخفیانه به دین یهود پایبند بوده و هستند.9 فیشل این مطلب را در سال 1328 عنوان می کند. به عبارت دیگر، در طیّ دوران طولانی 110 ساله ای (1839ـ1949) که از مسلمان شدن این یهودیان می گذشت، اینان همچنان در خفا یهودی بودند.

irani
فعّال
پست: 339
تاریخ عضویت: جمعه 22 آذر 1387, 5:53 pm

پاسخ: چه خبر؟!

پستتوسط irani » دو شنبه 28 شهریور 1390, 11:35 am

از جمله این یهودیان مشهدی فردی به نام ملا ابراهیم ناتان را می شناسیم که رهبری یک شبکه فعال اطلاعاتی انگلیس را در منطقه بر عهده داشت و در سال 1844 (سال آغازین دعوی باب) به بمبئی مهاجرت کرد. توماس تیمبرگ می نویسد: ملا ابراهیم ناتان، به سان یهودیان بغدادی (ساسون ها و بستگان و کارگزاران ایشان) «دارای پیوندهای قوی» با جامعه یهودی خراسان بود و نیز دارای پیوندهای قوی با حکومت بریتانیا.10« دایرة المعارف یهود» تصریح می کند که ملا ابراهیم ناتان رهبری یهودیان بخارایی، افغانی و ایرانی مقیم بمبئی را بر عهده داشت و «نقش مهمی در جنگ اوّل انگلیس و افغان ایفا نمود».11 این مأخذ، در جای دیگر، از ملا ابراهیم ناتان به صراحت به عنوان «مأمور اطلاعاتی بریتانیا» یاد کرده است.12


صرف نظر از انوسی ها (یهودیان مخفی)، نقش یهودیان علنی در ترویج و گسترش کمی و کیفی بابی گری و بهائی گری نیز چشم گیر است. اسماعیل رائین در واپسین کتابش، که در اوایل پیروزی انقلاب اسلامی ایران منتشر شد، می نویسد: «بیشتر بهائیان ایران یهودیان و زردشتیان13 هستند و مسلمانانی که به این فرقه گرویده اند در اقلیت می باشند. اکنون سال هاست که کمتر شده مسلمانی به آنها پیوسته باشد...»14 سال ها پیش از رائین، در اوایل حکومت رضا شاه، آیتی نظر مشابهی ابراز داشت و به سلطه یهودیان بر جامعه بهائی ایران اشاره کرد: «این بشارتی است برای مسلمین که بساط بهائیت به طوری خالی از اهل علم و قلم شده که زمام خامه را به دست مثل حکیم رحیم و اسحاق یهودی و امثال او داده اند.»15 رائین می نویسد:


بهائیان از بدو پیدایش تا به امروزه همواره از جهودان ممالک استفاده کرده آنها را بهائی کرده اند. می دانیم که ذات یهودی با پول و ازدیاد سرمایه عجین شده است، یهودیان ممالک مسلمان، که عده کثیری از آنها دشمن مسلمانان هستند و همه جا در پی آزار رسانیدن و دشمنی با مسلمین می باشند، خیلی زودتر از مسلمان به بهائیت گرویده اندو از امتیازهای مالی بهره فراوان برده و می برند و مقداری نیز به مرکز بهائیت(عکا) می فرستند.16

حسن نیکو، مبلغ پیشین بهائی، نظری مشابه دارد و می نویسد:


طبقه دیگر[بهائیان]یهودی هستند که با چه بغض عناد به اسلام معروف اند... در چنین صورتی اگر کسی علمی بلند کند که با عث تفریق و تشتّت جمعیت اسلام شود و سبب تفریق مسلمین گردد، البته دشمن... دلشاد گردیده وی را استقبال می کند... [یهودیان] در دخول در مجامع و محافل بهائیان سه فایده مسلم برای خود تصور داشته: اول آنکه لااقل سیاهی لشگر دشمنی می شود که بر ضدّ اسلام قیام کرده و رایت تشتّت و تفریق را بلند نموده است؛ دوم آنکه از مسئله اجتناب و دوری که در مسلمین شیهخ نسبت به یهود بود مستخلص می شوند و با آنها معاشرت می کنند، بلکه وصلت می نمایند؛ سوم آنکه اگر غلبه و قدرت با بهائیان گردد عجالتاً خودی در حزب آنان وارد کرده باشند...17


فضل الله مهتدی معروف به صبحی، مبلغ پیشین بهائی، که سال ها منشی مخصوص عباس افندی بود، می نویسد:

«به نظر این بنده بیشتر از آنان برای فرار از یهودیت بهائی شده اند تا گذشته از اینکه اسم جهود از روی آنها برداشته شود، در فسق و فجور نیز فی الجمله آزادی داشته باشند. و من از این قبیل یهودیان نه در همدان بلکه در طهران نیز سراغ دارم و بر اعمال آنان واقفم».18


صبحی مهتدی اشاراتی به عملکرد یهودیان بهائی شده دارد. از جمله می نویسد:

از چند سال پیش من آگهی پیدا کردم که شوقی همه خویشاوندان و پدر و مادر و برادرها و خواهرها و دائی زاده ها و فرزندانشان را رانده و میان آنها تیرگی پدید شده و اکنون همه کارها در دست بیگانگان است و بزرگ و سر بهائیان آنجا هم یک بیگانه است و هیچ ایرانی دست اندکار نیست جز لطف الله حکیم که از جهودان بهائی است و کارش آوردن و گرداندن بهائیان است بر سر گور سروان این کشیش که در ایران به این کار«زیارتنامه خوانی» می گویند:...


خاندان حکیم از بیخ و بن یهودی هستند و آئین و روش این کیش را نگه می دارند؛ ولی هر دسته ای از آنها در کیشی فرورفته اند؛ دکتر ایوب مسلمان شد و در مسلمانی استواری نشان داد. به مسجد می رفت و فرزندانش را مسلمان نمود، چنان که اکنون هم هستند. میرزا شکرالله و یک دسته از بستگانش یهودی بود و هستند. میرزا جالینوس و میرزا یعقوب و فرزندان میرزا نورالله مسیحی و پروتستانت شدند و میرزا جالینوس پایگاه کشیشی گرفت و در کلیسا روزهای یکشنبه پند بده بود و از روی انجیل سخنرانی می کرد. دکتر ارسطو پدر دکتر منوچهر و غلامحسین و برادرش لطف الله، که نامش را بردیم، بهائی شدند. و همه اینها در هر کیشی که خودنمایی می کردند شور و جوش نشان می دادند؛ ولی در خانه همه با هم همدست و یگانه بودند تا آنجا که ارسطو دختر زیبای خود را به هیچ یک از خواستگاران بهائی نداد و به میرزا جالینوس[مسیحی شده] داد.19

irani
فعّال
پست: 339
تاریخ عضویت: جمعه 22 آذر 1387, 5:53 pm

پاسخ: چه خبر؟!

پستتوسط irani » دو شنبه 28 شهریور 1390, 11:36 am

خاندان حکیم از خاندان های متنفذ دوران قاجار و پهلوی و از نسل یک یهودی مهاجر به نام حکیم سلیمان اند که در زمان فتحعلی شاه قاجار به ایران کوچیده بود. اعقاب او به نام حکیم حق نظر و حکیم موشه (مشه) پزشک خصوصی ناصرالدین شاه قاجار شدند و شبکه گسترده خود را در ایران تنیدند.20


نمونه دیگر، گروش یهودیان به بابی گری و بهائی گری در کاشان است. از جمله یهودیان سرشناس کاشان که بهائی شدند و خاندان های ثروتمند و پرشماری بنیاد نهادند، باید به افراد زیر اشاره کرد: آقا یهودا نیای خاندان میثاقیه، ملاربیع که نام خاندان وی ذکر نشده، حکیم یعقوب نیای خاندان برجیس، میرزا عاشور (آشور) و برادران و خواهرش که خانواده های پرجمعیت ساجد و ماهر و وحدت و غیره از نسل ایشان است. حکیم فرج الله نیای خاندان توفیق، میرزا ریحان (روبین) نیای دو خاندان ریحانی (از نسل پسری) و روحانی (از نسل دختری) ملا سلیمان و میرزا موسی و میرزا اسحاق خان نیاکان خاندان های متحده و اخلاقی، میرزا یوسف خان نیای خاندان یوسفیان21 (به سبب سکونت اعضای این خاندان ها در همدان و کاشان، برخی از ایشان همدانی نیز به شمار می روند.)


در همدان نیز وضعی مشابه با کاشان دیده می شود. حسن نیکو می نویسد: «در همدان، که مرکز مهم بهائیان است، به استثنای سه چهار نفر همگی یهودی بهائی شده هستند «و همان کلیمی ها، که بهائی شده اند، زمام امور را به دست گرفته هر اقدامی که مخالف روح اسلامیت است می کنند و همیشه به آن سه چهار نفری که، به اصطلاح خودشان، بهائی فرقانی هستند طعن می زنند و آنان را در هیچ محفل رسمی عضویت نمی دهند».22


تعداد زیادی از خانواده های بهائی همدان از تبار حاجی لاله زار (العازار)، یهودی همدانی، هستند. او نیای دو هزار نفر یهودی، مسیحی و بهائی است. یکی از پسران او مسیو حائیم است که مسیحی شد. دیگری به نام دکتر موسی خان (حکیم موشه) نیز مسیحی شد. یکی از پسران دکتر موسی خان به نام حکیم هارون یهودی است. خانواده گوهری از نسل ابراهیم، یکی دیگر از پسران حاجی لاله زار است. خانوادة گرانفر، از نسل موشه پسر دیگر حاجی لاله زار، بهائی است. حاجی میرزا یوحنا پسر حافظ الصحه بهائی است. آقا یعقوب لاله زاری یهودی است. حاجی یهودا (حاجی شکرالله جاوید) بهائی است. حاجی میرزا اسحاق یهودی است. دکتر یوسف سراج بهائی است. حاجی میرزا طاهر، پدر دکتر نصرالله باهر، بهائی بود. حاجی سلیمان، پسر حاجی لاله زار، مسیحی بود. عزرا، پسر ارشد حاجی لاله زار، یهودی بود. او نیای خانواده های رسمی و کیمیابخش است. حکیم موشه پدر دکتر داوود یهودی بود. روبن پسر آقا عزرا نیز یهودی بود. او پدر نجات رابینسن است. حاجی العازار شوشتی یهودی بود. عطاءالله خان حافظی، پسر میرزا یوحنا، یهودی بود. نورالله احتشامی، پسر دکتر داوود مسیحی بود.23

irani
فعّال
پست: 339
تاریخ عضویت: جمعه 22 آذر 1387, 5:53 pm

پاسخ: چه خبر؟!

پستتوسط irani » دو شنبه 28 شهریور 1390, 11:36 am

وضعی مشابه با شیراز و مشهد و کاشان و همدان را در اراک24 و تربت25 و رشت26 و سایر نقاط ایران و حتی سیاهکل27 می توان دید.

در تهران نیز جمع قابل توجهی از یهودیان بهائی شده وجود داشت. بعدها در دورة پهلوی، گروهی از ثروتمندان خاندان های یهودی ـ بهائی سراسر ایران در تهران مجتمع شدند و شبکه ای متنفذ و مقتدر پدید آوردند که در قلب آن خاندان های آزاده، اتحادیه، اخوان صفا، ارجمند، برجیس، برومند، جاوید، حافظی، حقیقی، حکیم، شایان، صمیمی، عزیزی، عهدیه، فیروز، لاله زار، لاله زاری، مؤید، ماهر، مبین، متحده، متحدین، مجذوب، معنوی، ملکوتی، میثاقیان، میثاقیه، نصرت، وحدت، یوسف زاده برومند، یوسفیان و غیره جای داشتند. در اواسط دوران سلطنت رضا شاه (1312) افرادی چون میرزا اسحاق خان حقیقی، یوسف وحدت، عبدالله خان متحده، جلال ارجمند و اسحاق خان متحده (یهودیان بهائی شده) متنفذان سران جامعه بهائی تهران بودند.28


گروش یهودیان به بهائیت و تلاش برای تبدیل این فرقه به یک دین متنفذ جهانی به ایران محدود نیست و در سایر کشورها، به ویژه در اروپا و ایالات متحده آمریکا، نیز یهودیان و یهودیان مخفی (به ظاهر مسیحی) به این فرقه پیوستند. نامدار ترین ایشان هیپولت دریفوس است. دریفوس نقش مهمی در گسترش و تقویت بهائیت ایفا نمود. او در حوالی سال 1317 ق. بهائی شد و در سال 1318 ق. در 70 سالگی در پاریس در گذشت. دریفوس در سال 1318 ق. به عکا رفت و مدتی با عباس افندی بود.29 شناخت نام های به ظاهر مسیحی اروپاییان و آمریکاییان بهائی شده دشوار است ولی خانم پولاک را نیز می شناسیم که بهائی شد و آسیه نام گرفت.30 این خانم نیز، چنان که نام او نشان می دهد، به یکی از خاندان های زرسالار یهودی (خاندان پولاک) تعلق داشت.31


براساس چنین بستر و با اتکا بر چنین حمایت هایی است که بهائی گری در طول بیش از یک قرن فعالیت خود در ایالات متحده آمریکا32 به سازمانی بسیار متنفذ هم از نظر کمی و هم از نظر کیفی، در این کشور بدل شد. مرکز بهائیان جهان در آوریل 1985 تعداد اعضای این فرقه در کل قاره آمریکا را 857 هزار نفر اعلام کرده است.33 بخش مهمی از این گروه بهائیان ایرانی مهاجر در سال های پس از انقلاب اسلامی هستند و بخشی بهائیان ایرانی که در طول یکصد سال اخیر به تدریج به ایالات متحده و سایر کشورهای قاره آمریکا مهاجرت کردند. صرف نظر از جمعیت کثیر بهائیان آمریکا، به نفوذ این فرقه در نهادهای دانشگاهی و پژوهشی ایالات متحده آمریکا، که به حاکمیت ایشان بر حوزه مطالعات ایرانی در ایالات متحده آمریکا انجامیده است، نیز باید توجه کرد.




پی نوشت ها:
1. تاریخ ظهور الحق، ج 8، ق 2، ص 894.

2. حبیب لوی، تاریخ یهود ایران، تهران، ج 3، ص 634.

3. میرزا جانی کاشانی، صص 101 و 203، مهدی بامداد. شرح حال رجال ایران، ج 1، ص 382.

4. بنگرید به: تاریخ ظهور الحق، ج 8، ق 1، صص 251ـ252.

5. Thomas A.Timberg[ed]. Jews in India, India, Vikas publishing House, 1986. pp. 205.229.

6. بنگرید به: تاریخ ظهورالحق،ج8، ق1، صص 251-252.

7. Judaica, vol. 5, p. 1146

در یهودیت مرتد به یهودی اطلاق می شود که واقعاً از یهودیت روی گردانیده است. احکام مجازات اسپینوزا. یهودی مخفی به یهودی اطلاق می شود که برای انجام مأموریت دینی ـ سیاسی یا از سر اجبار و تقیه به دین دیگر گرویده است مانند مارانوهای اسپانیا و پرتغال و دونمه های عثمانی و آنوسی های ایران. برای مثال، ناتان غزه ای اعلام مسلمانی از سوی شابتای زوی، بنیادگذار فرقه دونمه، را انجام دادن یک مأموریت جدید عنوان می کند که با هدف برافروختن اخگر مقدس در میان کفار [مسلمانان] او می نویسد. شابتای در حال انجام دادن واپسین و دشوارترین بخش مأموریت خود است و آن تسخیر خلیفه [حکومت عثمانی] از درون است. او برای انجام دادن این مأموریت مانند یک جاسوس عمل می کند که به درون سپاه دشمن اعزام شده بنابراین، مسلمان شدن شابتای به معنی ارتداد نیست بلکه بغرنج ترین چهره مأموریت مسیحایی اوست. (بنگرید به: زرسالاران، ج 2، صص 344ـ345) در دایرة المعارف یهود یک مقاله مستقل به یهودیان مخفی اختصاص دارد و مقاله مستقل دیگر به مرتدان.

8. ibid. vol. 2. p.211.

9. Walter j. Fischel. “Seeret Jews of Persia”, Commentary, No. 7,1949, pp. 28-33.

10. Timberg, ibid. p. 275.

11. Judaica, vol. 8, p. 1357.

12. ibid, vol. 12. pp. 854-855.

13. دربارة گروش گروهی از زرتشتیان ایران به بهائیت و علل آن در صفحات توضیح خواهم داد.

14. رائین. انشعاب در بهائیت، ص 302.

15. آیتی، کشف الحیل، ج 2، ص 144.

16. انشعاب در بهائیت، ص 171.

17. فلسفة نیکو، ج 1، صص 81ـ82.

18. خاطرات صبحی، ص 128.

19. فضل الله صبحی مهتدی، پیام پدر، ص 224.

20. بنگرید به: حبیب لوی، تاریخ یهود ایران، ج 3، صص 743ـ753.

21. تاریخ ظهور الحق، ج 9، ق 2، صص 700ـ716.

22. فلسفة نیکو، ج 1، ص 19.

23. Houman Sarshar[ed]. Eathers Children: A Portrait Pf Iranian Jews. USA. CA. The Conter For Iranian Jewish Oral History, 2002. p. 201.

24. همان، ج 8، ق 1، ص 273.

25. همان، ص 242.

26. همان، ج 8، ق 2، ص 765.

27. میرزا یحیی، میرزا خلیل و آقاخان اسرائیلی سیاهکلی. (همان، ص 775).

28. انشعاب در بهائیت، صص 266ـ267.

29. تاریخ ظهور الحق، ج 8، ق 2، صص 1184ـ1185.

30. همان، ص 1199.

31. برای آشنایی با خاندان پولاک بنگرید به: زرسالاران، ج 2، صص 133ـ135.

32. فعالیت بهائیان در ایالات متحده آمریکا از سال 1892 و با شرکت در نمایشگاه جهانی کلمبیا (شیکاگو) آغاز شد. (گوهر یکتا، ص 275).

33. Iranica, vol. 3, p. 450.

habibollah
فعّال
پست: 531
تاریخ عضویت: دو شنبه 31 اردیبهشت 1386, 11:41 am

پاسخ: چه خبر؟!

پستتوسط habibollah » دو شنبه 28 شهریور 1390, 12:01 pm

سردبير گرامي پيشنهاد كرده اند خبر ارتباط محفل ملی بهائیان هند با اسرائیل را كه آذرخش در تاريخ دوشنبه، ۲۷ فروردین ۱۳۸۶ در صميمانه آورده ، و ياس نيز در شنبه، ۰۱ اردیبهشت ۱۳۸۶ تحليل كرده است ، با توجه به موضوع آن در اينجا بياورم. آذرخش چنين نوشته است:

سردبیر گرامی

خبری در مورد محفل ملی بهائیان هند و ارتباط آنها با اسرائیل توسط یکی از دوستان
پژوهشگربه نقل از مطبوعات هندوستان به دستم رسید که به نظرم آمد طرح آن در این سایت به لحاظ بررسی و تحلیل بد نباشد.مطلب را عینا تقدیم می دارم:

ارتباط محفل ملی بهائیان هند با اسرائیل


اخیرا در مطبوعات هند اخباری از دستگیری دو نفر از اعضای محفل ملی بهائیان هند به جرم جاسوسی برای اسرائیل و تهیه گذرنامه های جعلی منشر شده که سر و صدای زیادی در جامعه هند راموجب شده است .
ازجمله روزنامه هندوستان تایمز و روزنامه هندو و دیگر مطبوعات هند به بررسی اتهامات
" باد کی راجا " مدیر امور مالی محفل ملی بهائیان هند و یک بهائی دیگر بنام " پیام شوقی " پرداخته اند .
ظاهرا مقامات بیت العدل از جامعه بهائیت خواسته اند که در این مورد هیچگونه اظهار نظری ننمایند !

گسترش اخیر بهائیت در هندوستان از دید بسیاری از افراد تیز بین دلائل متعددی داردولی از آنجا که اکثر بهائیان عادی و دیگر مردم کوچه و بازار هندوستان از اتفاقات پشت پرده این فرقه اطلاعات زیادی در دست ندارند لذا از نظر ایشان رفتار ظاهری و خلق و خوی آرام بهائیان
موجب شده تا ایشان را مردمی خوب و آرام و خوش طینت تصور نمایند در صورتی که قضایا کاملا برعکس این ظاهر زیباست.
هرچند ممکن است این مقاله به مذاق بسیاری از افراد خوش نیاید ولی واقعیتی است مسلم و بدون غرض و مرض که بیان می شود.
آیا بهائیت حقیقتا داعیه صلح و برادری دارد؟ یا وسیله ایست برای اختلاس وجابجا نمودن غیر قانونی پول و یا از همه مهمتر جاسوسی در هندوستان؟

اجازه دهید حقیقت را در مطبوعات هندوستان جستجو کنیم.



در ماه جولای سال 2006، هندوستان تایمز یکی از روزنامه های هندوستان در مقاله ای بنقل از دائره مبارزه با جرائم اقتصادی پلیس دهلی نو فاش نمود که تعدادی از متولیان جامعه دیانت بهائی بدلیل طرح شکایتی در خصوص جرائم مالی و جاسوسی دستگیر شده اند.
بر اساس مدارک موجود در این پرونده فردی بنام ( ان. کا. بادهی راجا) مدیرمالی محفل ملی بهائیان هندوستان اقدام به تهیه کارت شناسائی جعلی جهت ورود به تاسیسات دفاعی هندوستان و تهیه اطلاعات محرمانه و طبقه بندی شده و فروش انها به سرویس های جاسوسی اسرائیل و دریافت مبلغ قابل توجهی ارز خارجی و خروج غیر قانونی آن از هندوستان متهم شده است.
در این رابطه تعداد بیش از 80 پاسپورت جعلی نیز کشف شده که اکثر این پاسپورت ها نیز با اسامی و ملیت ایرانی بوده است.
یکی از مظنونین این پرونده فردی بنام پیام شوقی بوده که یک بهائی ایرانی است و در حال فرار ازمرزهای هندوستان توسط پلیس دستگیر شده است نامبرده علاوه بر اتهامات فوق متهم به صدور پاسپورت جعلی نیز بوده است.
از زمانیکه این قضیه در هندوستان فاش گردید تا کنون موارد دیگری از اینگونه اتهامات نیز در وسائل ارتباط جمعی هند بر ملا گردیده است که به عنوان نمونه به یکی دیگر از این موارد اشاره می شود :

روزنامه هندو در تاریخ 19/8/2006 اعلام نمود که خانم "زونا سورابجی "همسر سولی سورابجی دادستان کل پیشین هندوستان یکی از این متولیان جامعه بهائی بوده که در یاری رساندن به متهمین پرونده جاسوسی نقش فعالی داشته است .
لازم است بدانید که بهائیت در هندوستان از شبکه ارتباطی خوبی برخوردار است و این خبر نیز روشن می سازد که نفوذ ایشان در دستگاه قضائی هندوستان تا چه حد است .و یکی از عوامل انتشار محدود اخبار تخلفات ایشان در رسانه ها نیز ناشی از همین نفوذ زیاد ایشان است.
زمانهای نه چندان دور بهائیان در تمام رسانه های دنیا اعلام می کردند که هم کیشان آنها در ایران تحت آزار و اذیت دولت قرار دارند ولی هم اینک مشاهده می کنیم این تبلیغات اندکی فروکش نموده و دراین باره زیاد مطلب نمی گویند ( لازم بتذکر است هندوستان یکی از هفت
کشور دنیاست که بهائیان در انجا مشرق الاذکار دارند )این مسائل شاید به مذاق بسیاری خوش نیاید خصوصا برای کسانیکه مدتهای مدید در این آئین بوده اند . ولی برای کسانی که ایشان را کاملا می شناسند چندان عجیب نیست .
آئین بهائیت با تعالیم خود بین جاسوسی و فریب و نیرنگ پیوند ایجاد کرده است .کافی است ببینید که چگونه باب و پیروانش نیرنگ و حیله راترویج دادند و به مرحله اجرا درآوردند و بدنبال آنها مبلغین بهائی نیز این رویه دروغ و نیرنگ را دنبال نمودند.(آنها در بین مسلمانان به خواندن نماز مشغول می شوندتا آنها را بفریبند )و بعدها نیز عبدالبها پیروانش را تشویق نمود تا اعتقادات اصلی خود را از دیگران پنهان داشته و به مخفی کاری ادامه دهند. و اینک نیزمسئولین محافل ملی و محلی هندوستان به وفور از این دستورات و تعالیم پیروی کرده و مریدان خود را تشویق می نمایند تا برای رسیدن به هدف خوداز هروسیله نامشروعی استفاده کنند.با اینحال بهائیان هر کار را که لازم بدانند انجام می دهند .
عین مطالب منتشره در مطبوعات معتبر هندوستان از طریق آدرسهای زیرقابل دسترسی است
http://www.hindu.com/2006/08/19/stories ... 800400.htm

http://epaper.hindustantimes.com

habibollah
فعّال
پست: 531
تاریخ عضویت: دو شنبه 31 اردیبهشت 1386, 11:41 am

پاسخ: چه خبر؟!

پستتوسط habibollah » دو شنبه 28 شهریور 1390, 12:21 pm

تحلیلی بر خبر "ارتباط محفل ملی بهائیان هند با اسرائیل "



یکم :


سایت بهایی پژوهی یک سایت خبری یا یک سایت سیاسی نیست.این موضوع را رویه وخط مشی سایت در طول این مدت به خوبی نشان داده است. پژوهش در آموزه ها ،تاریخ ، رهبران و عملکرد بهائیت از طریق ارائه مقالات مستند و گفتگوهای مستقیم و بعضا مباحث تطبیقی کارنامه روشن و مبتکرانه بهایی پژوهی بوده است که به همین لحاظ مورد استقبال انبوه محققان و روشنفکران قرار گرفته است .در جامعه بهائی نیز این پدیده با دیده اعجاب نگریسته شده و کسانی از آنان را به میدان بحث های شور انگیز کشانده است که شاهد آن مناظرات انجام شده و حضور در تالارهای گفتگوست.
اما اخباری از این نمونه که برای آذرخش فرستاده شده و او برای کاربران در صمیمانه مونیتور کرده است به خاطر نفس خبرها اگرچه در روال ومشی اصلی سایت قرار نمی گیرد اما با عنوان ثانویه گاهی می تواند موید بعضی بحث های ایدئولوژیک در مباحث سایت باشد.اگر خاطر کاربران باشد جویا در یکی از بحث های خود به این نکته توجه داده بود که تشکیلات بهایی از طریق محافل ملی و محلی و به عنوان وظیفه دینی بهائیان را موظف به ارائه اخبار کاملی از محیط خود به محافل محلی و بعد محافل ملی و نهایتا به بیت العدل در اسرائیل می نماید و یک فرد بهایی از این کار که عرف کشور ها آن را جاسوسی می نامد نه تنها احساس گناه نمی کند بلکه چون آن را انجام یک وظیفه دینی می داند لذا احساس خشنودی درونی و کسب ثواب دینی می نماید!
خبر هایی چون خبر بالا ( "ارتباط محفل ملی بهائیان هند با اسرائیل ")در این راستا قابل تحلیل است:
1-ارائه اخبار حساس با ضریب امنیتی بالا از کشور هندوستان برای اسرائیل از سوی افراد محفل ملی بهائیان هند و در پوشش معبد و مشرق الاذکار بهایی در هند
2- قاچاق ارز و ورود به میدان پول سیاه و اخلال در امنیت اقتصادی کشور
3-جعل ده ها گذرنامه برای ورودو خروج افراد غیر مجاز به کشور
4-فرار در هنگام احساس خطر از طریق مرزها (که تصادفا این بار منجر به دستگیری آنها در فرودگاه شده است)
5- نفوذ در مقامات رسمی برای حل و فصل اعمال غیر قانونی (همچون خانم "زونا سورابجی "همسر سولی سورابجی دادستان کل پیشین هندوستان یکی از این متولیان جامعه بهائی بوده که در یاری رساندن به متهمین پرونده جاسوسی نقش فعالی داشته است . )
6-دستور تشکیلاتی به بهائیان برای عدم گفتگو در این موضوعات در صورت فاش شدن
7-توجیهات سریع برای احبا که اینها توطئه مخالفان امر برای کوبیدن آئین بهایی است
8-دمیدن دوباره در بوق مظلوم نمائی جهانی برای انحراف اذهان از مساله اصلی



دوم :


بهترین راه برای بررسی یک عقیده را بحث های کارشناسی در متون و آموزه ها می دانیم و حتی عملکرد یک یا چند خاطی در میان معتقدان به آن عقیده را دلیل رد آن نمی شماریم که در میان همه مکاتب و ادیان افراد خاطی وجود داشته و دارند(که ممکن است بهائیان این رفتار را بخواهند در این رابطه توجیه کنند) بلکه با اتکا به پیامبر درونی انسانها یعنی عقل ،درستی یا نادرستی اندیشه ها را در میزان وجدان ارزیابی نموده آن عقیده را به چالش می کشیم .کاری که بهایی پژوهی بر آن است.


سوم:


ضمنا خبر بالا در تالارهای گفتگوی اینتر نتی انعکاس وسیعی یافته و روزها ی زیادی مورد بحث و گفتگو بوده است و در سایت ها و روزنامه های هندی نیز علیرغم همه نفوذ وسع تشکیلاتی بهائیان در هند و مطبوعات آن ،انعکاس وسیعی یافته است که آدرس بعضی را به همراه متن یکی از آنها می آورم:


http://www.gatago.com/talk/religion/misc/27443414.html
http://www.bahaiawareness.com/bahai10.html


http://www.bahaiawareness.com/ht_eow.jpg



http://www.hindu.com/2006/08/19/stories ... 800400.htm



Bahais in India - Espionage and Embezzlement


Recent developments in India regarding the Bahai Faith may come as an eye-opener for many. For long, I have maintained that the Bahai Faith is nothing but a front for Zionist activities, directed against Muslims. Ordinary Bahais and the populace at large may not be aware of the happenings behind the Faith. For them the apparent external good behaviour of Bahais is probably a sufficient cause to believe that Bahais are good in general and the Bahai Faith is progressive in nature. Hence this article will be unpalatable for many. However facts are unbiased and unprejudiced. They speak the truth and spare no person. Is the Bahai Faith really about peace and brotherhood? Or is it about embezzlement, illegal money movement and most importantly, espionage? Let us find out.




In July 2006, Hindustan Times, a leading national daily in India reported that a few trustees of the Bahai Faith were involved in espionage by none other than their own colleagues. Taking cognizance of the complaint, a case has been filed against the trustees with the Economic Offences Wing (EoW) of the Delhi Police.


As per the documents of the case, N K Buddhiraja, general manager finance with the National Spiritual Assembly of India forged documents with the purpose of entering defence establishments. He also managed to secure documents which were passed on to Israel and Iran in exchange of foreign currency. In addition, up to 80 false passports were also made, some in the name of Iranian nationals.


One of the trustees, Payam Shoghi, named as an accused in the case was caught by the New Delhi police while trying to flee the country.


Since the story broke out there have been two follow ups - one in The Hindu (another leading Indian daily) and the other on the Internet. The links to all the three stories are provided here for the reference of my readers.


One of the stories mentions that Zena Sorabjee, the wife of the former attorney general of India, Soli Sorabjee, is one of the trustees of the Bahai organization. Needless to say, the Bahais in India seem to be well connected. This explains that despite the court proceedings, there seems to be a complete ban on the coverage of the story in all media.


Not too long ago, the Bahais were all over the media all over the world harping that their colleagues were being persecuted in Iran. Why are the Bahais keeping quiet now? There seems to be no update on this story even on the Bahai web site despite India being an important country for their propagation (remember, India is one of seven countries where the Bahais have a prayer house.)


As mentioned earlier, while this story may be unpalatable to many, for a student of the Bahai Faith for a long time, it did not come as a surprise to me.


The Bahai Faith actually espouses espionage and fraud. Pay attention to how the Bab and his followers practiced deception and dissimulation. Even Bahai missionaries followed this practice (they prayed namaz along with Muslims to deceive them) and more recently, Abdul Baha encouraged his followers to hide their true beliefs. The trustees of the National Spiritual Assembly of India have simply followed the tenets of the Bahai Faith which encourages deception and employs devious methods to achieve its aim.


Nevertheless, Bahais will do what they need to do. It is really up to ordinary Muslims like us and the general populace to recognize this deception and raise our voices against it. I sincerely hope that the Government of India and other independent agencies take note of this case and ensure that the trustees of the Bahai Faith are brought to book. This will ensure justice for the citizens of the country and also bring to front the true nature of the Bahai Faith for all to see

irani
فعّال
پست: 339
تاریخ عضویت: جمعه 22 آذر 1387, 5:53 pm

پاسخ: چه خبر؟!

پستتوسط irani » یک شنبه 3 مهر 1390, 4:48 pm

این خبری بود که به آن برخوردم.هیچ توضیحی نمی دهم شما هم بخوانید:

دستگيري بهائيان در ازبكستان بعلت تبليغ كودكان و نوجوانان

منبع: ttp://bahaism.blogspot.com/2009/08/baha ... n-for.html

تاشكند 6 آگست 2009 نويسنده: Ravian Bilani



اداره اطلاعات و امنيت دولت ازبكستان در تجسّس­هاي جاري خود 15 بهائي را به علّت تبليغ كودكان و نوجوانان زير 16 سال به آئين بهائي دستگير كردند. اين كودكان كه از شهرهاي مختلف هستند بدون موافقت والدين خود تحت عنوان درسهاي اخلاق به مركز بهائي برده شده بودند.

اين كودكان متعاقباً به يك مركز بازسازي برده شده و سپس تحويل والدين خود شدند. پليس تمام اين جريانات را ضبط كرده است. اخيراً كشورهاي آسياي ميانه (CIS) فشار روي اين فرقة را تشدید كرده­ اند. زيرا معتقدند اين فرقه روابطي با اسرائيل داشته و موجب تخريب زيربناي اخلاقي جامعه مي­شود. كشيشهاي مسيحي نيز به تبليغات بهائيان اعتراض كرده و نسبت به تبليغات تحت عنوان درس اخلاق به كودكان مسيحي هشدار داده­ اند.

اخبار دريافتي از كشورهاي مختلف نشانگر آن است كه بهائيان براي تغيير دين و بهائي كردن كودكان و نوجوانان با استفاده از چهار عنوان زير فعاليت مي­كنند:

1- جلسات دعا

2- حلقه­ هاي آموزشي

3- كلاسهاي كودكان

4- كلاسهاي نوجوانان

1- بهائيان موظفند كه دوستان، همسايگان، بستگان و همكاران خود را به جلسه دعوت كنند. اين جلسات دعا چيزي غير از فریب بنام خدا نيست ؛ زيرا هدف اين جلسات پيدا كردن افراد مبتدي بی اطلاع است كه در مرحلة بعدي به حلقه­هاي آموزشي منتقل مي شوند. اين اقدام بدترين خيانت به بشريّت است كه به نام خدا صورت مي­گيرد.



2- حلقه­ هاي آموزشي

حلقه ­هاي آموزشي يك دورة هفت كتابي بنام " كتابهاي روحي" مي­باشد. در اين كتابها تعاليم اخلاقي از اديان مختلف گرفته شده و به نام مكتوبات مقدّس بهائي ارائه مي­ شوند و آنها را به بهاءاله نسبت مي­دهند. در حين مطالعة اين 7 كتاب مبتدي تبديل به بهائي مي­شود. اين كلاسها قطعاً حلقه­ هاي مطالعاتي نيستند بلكه فرآيند بهائي كردن از طريق این شیوه است. بهائيان دريافته­ اند كه به حركت درآوردن بهائيان براي تبليغ دسته جمعي و با تعداد زياد توجه غير بهائيان به ويژه موسسات دولتي را به خود جلب مي­كند و درنتيجه كلاسهاي روحي روش بهتري هستند.

پس از تكميل هفت كتاب روحي، فرد، فارغ­ التحصيل می شود و تبليغ اين كتابها به ديگران را بعهده مي­گيرد ، به عبارت ديگر بهائي كردن از طريق تبلیغ است. اكثريت افرادي كه آئين بهائي را قبول كرده ­اند بعلت اعتقاد به بهاءاله نيست بلكه بعلت بی اطلاعی مطلق آنها است.

برخي نكات از كتابهاي روحي:

1- اشاعة دانش درمورد آئين بهائي .

2- آموزش مسير خدمت براي هر فرد و تبليغ در مورد آئين بهائي .

3- خدمت به ديگران چيزي بجز تبليغ آئين بهائي و بهائي كردن آنها نيست .

4-"نخستين اقدام خدمت" براي تقويت بهائي شدگان جديد از طريق بازديد از خانه­ هاي بهائي شدگان جديد است.

5- واحد سوّم معرفي عقايد بهائي است.

6- آموزش مکتوبات بهاءاله فعاليت ويژه

7- ايثار – فدا - به معناي تبليغ آئين بهائي است.

در نهايت شگفتی اين نعمت تبليغ شامل اسرائيلي­ ها نمي­باشد ! !

3- كلاسهاي كودكان ( روشي براي افزايش بی دردسر جمعيت بهائي)

بهائيان تأكيد زيادي بر تشکیل كلاسهاي اخلاقي با كودكان غير بهائي دارند.

بديهي است كه كودكان قادر به درك برنامه مخفي بهائيان در پس پرده برگزاري اين دوره­ها نیستند، و بدون هیچ مقاومتي براحتي بهائي مي­شوند. علاوه بر اين والدين اين كودكان نيز به بهائي شدن نزديك مي­شوند.

برخي نكات كتاب روحي 3 عبارتند از:

1- دانش آموزان بايستي روحية معنوي بدست آورند، به عبارت ديگر بهاءاله را قبول كنند.

2- آموزش " روش زندگي بهائي" به كودكان .

3- سعي در ايجاد عادت هایی كه بخشی از روش حیات بهائي است.

هر جلسه با مناجات بهائي آغاز مي­گردد كه چيزي بجز تبليغ بهائي، مناجات هاي بهائي، و نوشتجات بهائي در رأس آن نيست. اين مطالب براي دوستان، بستگان و همكاران و همسايگان است.

چرا به كودكان غيربهائي بايستي آموزش كلمات بهاءاله و عبدالبهاء و حفظ مناجاتهاي امري آموزش داده شود؟ اين بخاطر اينست كه بهائيان معتقدند كه هر كسي یا يك بهائي است یا هنوز بهائي نشده !

4- كلاسهاي نوجوانان

بهائيان براي كودكان 11 تا 15 ساله كلاسهاي نوجوانان دارند. در اينجا نيز آنها تبليغ بهائيت را تحت عنوان تعالیم اخلاقي مطرح نموده و جوانان را بهائي مي­كنند.

irani
فعّال
پست: 339
تاریخ عضویت: جمعه 22 آذر 1387, 5:53 pm

پاسخ: چه خبر؟!

پستتوسط irani » سه شنبه 5 مهر 1390, 4:27 am

این خبر را هم در بانک اطلاعاتی نشریات ایران دیدم برای بهائی پژوهان نقل می کنم:

منبع:http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1252985

بازتاب ، داستان يك مدرسه بهايي



روزنامه محترم كيهان
با سلام، ضمن تشكر از دست اندركاران روزنامه به خاطر چاپ سلسله پاورقي «سايه روشن هاي بهائيت» همچنين چاپ خاطرات يك بانوي تازه مسلمان كه منجر به روشن شدن لايه هاي تاريك و سياه اين فرقه ضاله و دست ساخته بيگانگان در ايران مي شود. بهتر ديدم تا مطالبي در خصوص هر چه بيشتر شناساندن اين دست نشاندگان اجانب و آگاهي نسل جوان اين مملكت با استفاده از كتب و مدارك خودشان، كه در سال هاي اخير با لطايف الحيل و به اميد بازگشت روزهاي خوب از دست رفته شان در كشورهاي بيگانه چاپ و توزيع مي كنند به نظر شما برسانم اميد است در صورت صلاحديد آن برادران دلسوز اقدام به چاپ نماييد. با احترام برادر شما
علي دزفولي 12/7/85


كادرسازي بهائيان در مدرسه «تربيت بنين»

به دستور و فرمان سران بهائيت در خارج از كشور خصوصاً در آمريكا و فرانسه در سال 1317 هجري قمري (1900 ميلادي) تعدادي از بزرگان بهائيت در ايران و نيز تعدادي غيربهايي متمول و وابسته بر آن شدند تا با تأسيس مدرسه اي در تهران ضمن جلوگيري از پراكنده شدن اطفال و جوانان بهايي، آنها را تحت آموزش و تعليمات مستمر تعاليم بهايي قرار داده تا بتوانند بدينوسيله ضمن در اختيار داشتن اين جوانان، مركز و محلي را نيز براي تبليغ و جذب جوانان غيربهايي داير كنند.
لازم به ذكر است اين درخواست در حدود دو سال قبل از تأسيس اين مركز توسط يكي از سران بهائيت به نام لواگنسينگر معروف به لقب بهايي (ام المبلغّات) در سفر مظفرالدين شاه قاجار به پاريس به وي داده شد(1) و شاه مريض احوال نيز با اين امر موافقت كرده بود.
اين مدرسه در همين سال و با نام مدرسه تربيت بنين (پسران)به همت شخصي به نام ميرزاحسن اديب طالقاني با همكاري و معاضدت محمدخان منجم، دكتر عطأالله بخشايش و آصف الحكما در حدود سال 1317 هجري قمري تأسيس و در سال 1321 رسميت دولتي يافت. گفتني است مقارن تأسيس اين مدرسه مدرسه اي نيز توسط جمعي ديگر از سران بهايي با تلاش و كوشش شخصي به نام حاج محمدتقي افنان (وكيل الحق ّ) در شهر عشق آباد تأسيس شد.
محل اوليه مدرسه تربيت بنين ابتدا در كوچه شفيع نزديك تكيه رضا قليخان در جنوب خيابان بوذرجمهري فعلي بود و بعدها با تغيير مكان هاي متعدد به چهارراه حسن آباد (محل مجلس سناي سابق روبروي دانشكده پليس فعلي) منتقل گرديد. (2)
بعد از چند سال فعاليت به بهانه بروز اشكالات مالي اعضاي غيربهايي آن طبق نقشه هاي از پيش طراحي شده كنار گذاشته شدند و مدرسه تحت اداره و حمايت مستقيم محفل روحاني مركزي بهائيان قرار گرفت. با شروع فعاليت هاي آموزشي و غيرآموزشي و تزريق امكانات مالي و انساني(3) از طرف محافل بهائيان در داخل و خارج از كشور در سال 1329 هجري قمري شاخه دخترانه آن به نام مدرسه تربيت بنات با مديريت يك نفر آمريكايي به نام خانم دكتر «سوزان مودي» شروع به فعاليت مي كند. (4)
به علت اهميت فوق العاده وجود اين مدارس براي سران بهائيت(5) و جذب تعداد بسيار زيادي از فرزندان مسوولان و متموّلان غيربهايي، گزارش چگونگي فعاليت هاي اين مدارس به محافل بهائيان آمريكا و انگليس ارسال و متعاقب آن تعداد زيادي از مبلغين بهايي آمريكايي و انگليسي تحت پوشش معلم جهت تبليغ و تدريس به تهران اعزام مي شوند كه مي توان از دكتر سوزان مودي، خانم ليليان كپيس، دكتر سيدني اسپراگ، دكتر كوي(6) و دكتر ادليد شارپ نام برد. اين افراد به تناوب مسووليت تدريس و تبليغ و اداره اين مدارس به را عهده گرفته و در اين راه از هيچ كوششي مضايقه نمي كردند.
مسوولان ايراني مدارس تربيت نيز در اين ميان بيكار ننشسته و با ايجاد روابط حسنه با وزارت معارف وقت و ساير مسوولان نظام مجوز تأسيس شعبات مدارس تربيت را در تعدادي از شهرهاي پرجمعيت مانند اصفهان، يزد، كاشان، نجف آباد، قزوين، بابل، ساري و همچنين مناطقي كه تعدادي از بهائيان زندگي مي كنند مانند آران، آباده و مريم آباديزد به دست آورده و به جهت جلوگيري از تحريك مردم مسلمان آن شهرها و مناطق با نام هايي غير از تربيت به فعاليت هاي آموزشي و تبليغي مشغول مي شوند.
حسب مدارك موجود و اوامر و دستورات سران محافل بهائيت مدارس تربيت تهران اكثر شاگردان خود را از بين فرزندان طبقه متمولان و مسوولان سياسي و نظامي وقت انتخاب كرده و با ايجاد كلاس هاي فوق برنامه مانند آموزش زبان هاي انگليسي، فرانسه و روسي و استفاده از معلمان زن خارجي سعي مي كردند تا برتري مدارس خود را نسبت به ساير اماكن آموزشي موجود نشان دهند و علي رغم وجود تعداد بسيار زيادي از اطفال و جوانان غيربهايي و در راستاي تبليغات مستقيم و مستمر بهائيت هر روز صبح قبل از شروع كلاس ها قسمتي از مناجات نامه بهائيان قرائت مي شد. بيشتر فارغ التحصيلان اين مدارس به واسطه داشتن روابط مخصوص و آموزش زبان هاي خارجي و موفقيت هاي خانوادگي به مقامات بالاتر مملكتي دست مي يافتند.
و بالاخره در سال 1934 ميلادي كاسه صبر مسلمانان و مسوولان دلسوز مملكتي به سر آمده به دليل تعطيلي بدون مجوز مدارس تربيت در ايام عزاداري مخصوص بهائيان به دستور وزارت معارف وقت فعاليت هاي آموزشي مدارس فوق الذكر متوقف و اين مدارس در سراسر ايران تعطيل شدند. (7)
در پايان اسامي تعدادي از از فارغ التحصيلان بهايي اين مدارس جهت آگاهي و ضبط در تاريخ درج مي شود. ضمناً همان طوري كه در اول نامه نيز ذكر شد اسامي و كليه مدارك ذكر شده در نامه بالا با استفاده از منابع و مآخذ بهائيت كه به پيوست تقديم مي گردد، ذكر شده است. همچنين تعدادي عكس از مراسم هاي مختلف اين مدارس ارسال مي شود.
الف) تعدادي از مبلغان، خادمان و مهاجران بهايي كه از مدرسه تربيت بنين تهران فارغ التحصيل شده اند:
ايادي امرالله
سرهنگ جلال خاضع، مهندس حسين آوارگان، فؤاد اشرف، جلال اساسي، مهندس معزالدين پيروز بخت، مهندس عزيزالله
ذبيح، دكتر منوچهر ذبيح، دكتر حسين رستگار، فريبرز روزبهيان، اكبر حداد، عبدالعلي علايي، جلال عزيزي، هوشمند فتح اعظم، محمد لبيب، عبدالله مصباح، سعيد نحوي، قدرت الله وحيد طهراني و محمد يزداني.
ب) تعدادي از شاگردان بهايي مدرسه تربيت بنين تهران كه به نام استاد و محقق در دانشگاه ها تدريس مي كردند.
مهندس خليل ارجمند، پروفسور منوچهر حكيم، دكتر غلام عباس دواچي، دكتر امانت الله روشن زائر، دكتر علي راسخ، مهندس عباس شهيدزاده، ميرزاآقا شهيدزاده، دكتر ذبيح الله عزيزي، دكتر احمد عطايي، دكتر امين الله مصباح، دكتر رحمت الله مرشدزاده، دكتر علي محمد ورقا(8) و دكتر احسان الله يارشاطر(9).
ج) تعدادي از شاگردان بهايي مدرسه «تربيت بنين »تهران كه به مقامات اداري و لشكري منصوب شده بودند.
سپهبد دكتر عبدالكريم ايادي، (10) ذكرالله خادم اشرف اشرف، مهندس عزت الله ذبيح، سپهبد حسين رستگار نامدار، فؤاد روحاني، سرتيپ هدايت الله سهراب، سپهبد اسدالله صنيعي، سرلشكر شعاع الله علايي، نعمت الله علايي، نورالدين فتح اعظم، سپهبد ايرج محوي، (11) سرهنگ عنايت الله سهراب و سرهنگ سرالدين علايي.
د) تعدادي از شاگردان بهايي مدرسه تربيت بنين پسران تهران كه در امور اقتصادي نيز فعاليت مي كردند.
مهندس خليل ارجمند، امير ارجمند، حبيب ثابت، (12) اكبر و عباس حداد، عنايت الله و حبيب الله عزيزي.
ه-) تعدادي از شاگردان بهايي مدرسه تربيت بنين تهران كه در جرگه هنرمندان و نويسندگان، شعرا نيز محسوب مي شوند.
فؤاد اشرف، سهراب دوستدار، عنايت الله
سهراب، عبدالعلي علايي، ابوالقاسم فيضي، هوشمند فتح اعظم، امين الله مصباح، نصرالله مؤدت، هدايت الله نيّرسينا، روح الله
خالقي، (13) ابراهيم ساجد، حشمت سنجري، (14) رضاقلي ميرزا ظلي(15) و ذكرالله ميثاقيان.
و) همچنين اسامي تعداد زيادي از شاگردان اين مدارس موجود است كه ذكر اسامي آنان از حوصله خوانندگان خارج است ولي چنانچه لازم باشد تقديم خواهد شد.
ز) تعدادي از اساتيد غيربهايي كه با دريافت حق التدريس در اين مدارس تدريس مي كردند.
دكتر محمودخان شيمي، ميرزا رضاخان مهندس الملك، ميرزا علي خان مترجم السلطنه، احمد بيرشك، زاهدي، اسماعيل بازرگان، دكتر صفاري.
ضمناً شرح تعداد زيادي از كساني كه نام آنان در نامه قيد شده است در سالنامه جوانان بهايي ايران درج شده است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 -ترتيب اين ملاقات به وسيله عبدالبهأ داده شده بود. ضمناً شرح حال اين خانم در كتاب ترانه اميد تحت عنوان شعله به قلم ويليام نيز درج شده است.
2- محل هاي موقت اين مدارس عبارت بودند از كوچه دباغ خانه، محلي در سر قبر آقا (باغ فردوس مولوي) با نام مدرسه (ميرزا آقابابا معلّم)، منزل شخصي دكتر محمدخان منجّم، خيابان شاهپور سابق، روبروي پارك شهر، كوچه قاپوچي باشي.
3- يكي از كساني كه كمك هاي مالي شاياني جهت اداره مدرسه تربيت بنين تهران كرد شاهزاده محمدحسن ميرزا، مؤيدالدوله سال ها بازرگان بهايي و علما، آنان موافقت مي كرد مدت ها به حكومت اصفهان و قم و غيرها منصوب شد. در ايام سلطنت محمدعلي شاه، رياست شوراي سلطنت به وي تفويض گرديد. مدتي در حيفا و عراق به سر برده و در خدمت عبدالبهأ بود و در سال 1339 هجري قمري در ناصريه درگذشت.
4- صفحه 40 «تاريخچه مدرسه تربيت بنين» نوشته عباس ثابت.
5 -اهميت وجود اين مدارس براي سران بهائيان به حدي بود كه در دستوري كه از محافل مركزي بهائيت خطاب محافل روحاني صادر شده، آمده است. «در زماني كه مدارس تربيت احتياج مالي پيدا كنند مي توانند با فروش قسمتي از موقوفات مشكل مدارس تربيت را رفع كنند. »
6-دكتر كوي Genevieveol 1962-1886 متجاوز از نيم قرن بدون وقفه به عناوين مختلف از قبيل مهاجر، مبلّغ، معلّم و مؤلّف در خدمت تشكيلات بهايي بود. وي متخصص تعليم و تربيت از دانشگاهي در نيويورك بود. شرح كامل زندگي او در كتابي به نام نجم باختر درج شده است. (عالم بهايي جلد 14، 1963، نوشته مسعود ذبيحيان)
7- سران محافل بهائيت در ايران بعد از تعطيلي مدارس خود در 1934 به انحاي مختلف و تحت پوشش هاي ديگري از قبيل نفوذ در راديو و تلويزيون و. . . نظارت خود را بر پايه ريزي و تبليغ و اشاعه بهائيت در ايران ادامه دادند تا جايي كه حتي وزير آموزش و پرورش نيز يك زن بهايي، از خانواده اي بهايي فعال در اركان رژيم پهلوي، به نام فرخ رو پارسا بود و توضيح فعاليت آنان از حوصله اين مقاله خارج است و فرصتي ديگر را مي طلبد.
8- دكتر علي محمد ورقا، استاد و مدير گروه آموزش جغرافيايي دانشگاه تربيت معلم از ايادي امرالله در ايران كه پس از پيروزي انقلاب اسلامي با 90 ميليون تومان بدهي مالياتي از ايران فرار كرد.
9- يارشاطر به علت دوستي با علم وزير دربار شاه در محافل سياسي شهرتي به هم زده بود. در دانشگاه تدريس مي كرد و پس از پيروزي انقلاب اسلامي به آمريكا رفت و در آنجا مشغول تنظيم دايره المعارف ايرانيكا مي باشد كه در آن راجع به اسلام و شيعه تنها يك صفحه دارد ولي براي شناخت بهائيت بيش از 10 صفحه را سياه كرده است.
10- عبدالكريم ايادي گرچه چهره شناخته شده اي در بين انقلابيون مي باشد، ولي ذكر مطلبي از او براي نسل جوان روشن كننده بخشي از حقايق تاريخي اين مملكت است. يكي از وظايف اصلي نامبرده سرپوش گذاشتن به فجايع و جنايت هاي شاه به وسيله اعمال جراحي بعد از هتك حرمت دختران بود.
11 -ايرج محوي در درجه سرواني فرمانده گروهي از نظاميان بود كه مسجد گوهرشاد را به گلوله بستند و دستمزد او پس از بازنشستگي سناتور انتصابي شاه رضا در مجلس بود كه بعد از پيروزي انقلاب تيرباران شد.
12- حبيب ثابت ابتدا در دروازه قزوين صاحب يك دهنه مغازه لوازم يدكي بود كه با ارتباط با محافل بهائيت و اظهار و اثبات سرسپردگي وي با كمك محافل بهائيت كارخانه پپسي كولا را از آمريكا وارد كرده و همزمان نمايندگي فولكس واگن را نيز در ايران داشت. وي مؤسس اولين ايستگاه تلويزيوني بود و پسرش نيز داماد القانيان يهودي معروف ايران بود. شماره ماشين حبيب ثابت هميشه عدد مقدس بهايي ها يعني عدد 19 بود كه به علت چهار رقمي بودن شماره هاي ماشين در ايران عدد 19 دو بار تكرار شده بود (1919). از ديگر خصوصيات ثابت اين بود كه هميشه به تنهايي سوار ماشين مي شد و به پسرانش نيز اين سفارش را مي كرد كه تا در صورت بروز حادثه اي اموال وي بي سرپرست نماند.
13- روح الله خالقي، استاد كمانچه.
14- حشمت سنجري، رئيس اركستر سمفونيك ايران بود. وي مدتي نيز رهبري اركستر سمفونيك صهيونيست هاي يهودي را در فلسطين اشغالي برعهده داشت.
15- بنا به گفته نويسنده كتاب تاريخچه مدارس تربيت رضاقلي ميرزا ظلي بهايي نبود ولي محبت خالصانه اي به دوستان بهايي خود داشت.


روزنامه كيهان، شماره 18657 به تاريخ 15/8/85، صفحه 8 (پاورقي)

irani
فعّال
پست: 339
تاریخ عضویت: جمعه 22 آذر 1387, 5:53 pm

پاسخ: چه خبر؟!

پستتوسط irani » پنج شنبه 14 مهر 1390, 2:44 am

این خبر را هم ببینید.نقلی است از یک نویسنده بهائی در مورد گوشه اس از زندگی جناب عبدالبهاء.

تحلیل بماند برای بعد!

زخاطرات دکتر یونس افروخته به نقل از کتاب "خاطرات نه ساله عکا"1

یکی از" اشراقات سجن" روزه سی روزه بود !





بقراریکه احبای طائفین حکایت می کردند” اشراقات سجن” کلمه ایست که از لسان عظمت درباره مصائب و متاعب مخصوصه عکا نازل شده این اصطلاح در افواه احبا باقی بود این متاعب مخصوصه در ابتدا بیشمار بوده است و بسیاری از آنها بواسطه تغییر طبیعت محل و تبدیل آب و هوا کم کم مرتفع شده بعضی دیگر باقی مانده بود مثلا جمیات مختلفه مهلکه که در زمان سجن قشله اهالی را قتل عام مینمود و همچنین بعضی ابخره عفنه که باعث شیوع امراض ساری می گردید همه اینها بکلی مرتفع شده اثری باقی نمانده بود و اما از جمله اشراقات سجن که مرور زمان و تغییر طبیعت و تبدیل آب و هوا آنرا محو ننموده بود یکی هجوم حشرات موذی طفیلی از قبیل کیک و پشه و مگس و مورچه بود و مصداق طوبی لمن یلدغه براغیث عکا را مدلل میداشت یکی هم روزه سی روزه بود که بر حسب امر جمال مبارک بایستی تا انقضاء دوره سجن اعظم بیادگار این مسجونیت باقی بماند و هر مومن مخلص صدیقی بطیب خاطر در عکا آنرا مجری و معمول دارد این روزه سی روزه که مطابق با صوم اسلامی در ماه رمضان معمول بود تا یوم ارتفاع سجن یعنی تا سنه 1909 مسیحی امتداد داشت و از برای طائفین مسافرین و مجاورین که زندگانی ملایم و آرام و آسوده داشتند البته زحمتی نداشت ولکن برای وجود مبارک مرکز میثاق با آن زندگانی پر مشغله وتعب چنانچه در قسمت ثالث و در فصل کثرت مشاغل مذکور شد معلوم است که چه زحمتی و مشقتی تولید می نمود مخصوصا در ماه رمضان که مسلمانان عکا حتی تمام مامورین دولتی روز را به شب تبدیل نموده براحتی می خوابیدند شبها بعد از افطار و ادای نماز دسته دسته به درب خانه مبارک برای شب نشینی هجوم می نمودند تا هنگام سحر مزاحم وجود مبارک بودند در حالتیکه فردا صبح قبل از طلوع آفتاب آن هیکل نورانی صمدانی بکارهای جاری دائمی بطوریکه در فصول قبل ذکر شده میبایستی بپردازند لهذا در ماه رمضان به هیچ وجه راحتی میسر نبود و علاوه بر اینکه مقدار اکل و شرب قلیل معمولی گاهی فراهم نمی شد و روزه مبارک گاهی بی افطار و گاه بدون سحری انجام می گرفت لهذا جسم مبارک بسیار ضعیف و نحیف می شد به طوری که "اشراقات سجن اعظم" بتمام معنی وجود مبارک را به تحلیل و انحطاط می کشانید بارها هیکل مبارک را در ایام صیام به قدری ضعیف مشاهده نمودم که رقت حاصل شد تا اینکه یک چنین روزی بنده را برای امری در بیرونی احضار فرمودند در بیانات مبارک آثار کسالت و ملالت هویدا بود آهسته آهسته مشی می فرمودند کم کم از پله های بیت مبارک بتٲ نی بالا رفتند و آثار کسالت باظهار انزجار و ملالت منجر گردید سپس فرمودند حالم خوب نیست دیشب سحری نخورده ام در این حال چهره مبارک بقدری زرد بود که من بسیار مشوش گشتم لهذا در مقام جسارت برآمده عرض کردم خوبست افطار بفرمایید فرمودند خیر شایسته نیست... عرض کردم با این کسالت وجود مبارک روزه هم سزاوار نیست... فرمودند نقلی ندارد قدری راحت می کنم... غرض کردم احبای الهی نمی توانند وجود مبارک را اینقدر ضعیف و نحیف مشاهده کنند... بعضی فرمایشات موثر در جواب فرمودند که مرا قانع کنند قانع نشدم بلکه بر جسارت افزودم بعد از اصرار و ابرام زیاد کار به گریه و زاری منجر گردید باز هم قبول نفرمودند نمی دانم چه کیفیتی در وجود من پیدا شد که نتوانستم در مقابل دلائل که برای لزوم ادامه صوم خود اقامه می فرمودند ساکت شوم باز هم بیشتر اصرار ورزیدم در دل گفتم هرچه بادا باد اینقدر التماس التجا می کنم تا به نیت خود نائل گردم زیرا هیکل مبارک را تا این درجه ضعیف نمی توانستم مشاهده کنم در حین استدعا و تمنا و تضرع و ابتهال افکار عجیب و غریب از خاطرم می گذشت مثل اینکه خواسته باشم مراتب مقبولیت درعبودیت و رقیت خود را در آستان احدیت سنجیده باشم و این موفقیت را به فال نیک پندارم این بود که قلبا هم به روضه مبارکه التجا بردم تا این عبارت بی اختیار از زبانم جاری شد عرض کردم پس بیایید یک کار بکنید فرمودند چه کنم با چشم اشک بار عرض کردم بیایید یک روز روزه خودتان را بخورید تا قلب یک مومن گناهکار جمال مبارک را مسرور نمایید.

سبحان الله نمی دانم این کلمه از کجا بر زبانم جاری شد که آن جوهر رافت و شفقت را به اهتزاز آورد یک مرتبه بلند بلند فرمودند : بچشم ! بچشم! بچشم ! فورا نصیر را صدا زده فرمودند آن قوری کوچک را آب کن بجوشان بقدر یک فنجان چای حاضر کن و بیاور سپس دست مبارک را بر روی شانه من گذاشته فرمودند حالا از من راضی شدی ؟ حالا اگر میل داری برو مشغول کار خود باش من هم یک پیاله چای می خورم تو را دعا می کنم در این هنگام از شدت شعف و مسرت نمی دانم چه حالی از من بروز کرد فرمودند می دانم می خواهی در افطار من حاضر باشی و با چشم خود مشاهده کنی بسیار خوب بیا بنشین پس از آن کاغذ و قلمدان گرفته در اطاق کوچک اندرونی مشغول تحریر شدند و من تماشا می کردم در این اثنا مرحوم آقا رضا برای انجام امری مشرف شد فرمودند من امروز حالم خوب نبود بنا به خواهش یک نفر از اولیا می خواهم افطار کنم خلاصه همین که آقا رضا مرخص شو قوری چای با استکان و قند حاضر گردید فرمودند جناب خان عجب کار کردی خدا پدرت را بیامرزد اگر حالا افطار نمی کردم یقینا مریض می شدم و مجبورا افطار می کردم بالجمله هر جرعه که می نوشیدند یک کلمه عنایت آمیز می فرمودند پس از آن برخاسته فرمودند حالا که حالم خوبست می روم دنبال کار تو را دعا می کنم باز از پله ها سرازیر شدند در بیرونی کسی نبود مگر مرحوم آقا سید احمد افنان (همان افنانی که بعد از صعودشان مقام شهادت به ایشان عنایت فرمودند) فرمودند جناب افنان من امروز حالم خوب نبود می خواستم راحت کنم و بنا به خواهش یک نفر از اولیای رحمانی افطار کردم اما خوب شد که روزه را شکستم و الا ناخوش می شدم حالا حالم خوب است به کارهای امری می پردازم این را فرمودند و بیرون تشریف بردند جناب افنان از فرط مسرت و شعف شعله غریبی در چشم شان نمودار شد فرمودند خدایا این اولیای رحمانی کی بوده تا جانم را قربانش کنم بنده هم از این فتح نمایان بقدری سرمست و سرشار بودم که بی اختیار عرض کردم بنده بودم ، بنده! خلاصه در عوض قربانی یک مصافحه ربانی و معانقه رحمانی بعمل آوردیم و ضمنا به خاطر سپردم که حقیقتا یکی از "اشراقات سجن اعظم" روزه سی روزه بود !.

irani
فعّال
پست: 339
تاریخ عضویت: جمعه 22 آذر 1387, 5:53 pm

پاسخ: چه خبر؟!

پستتوسط irani » پنج شنبه 28 مهر 1390, 4:01 am

«جلال آل احمد» و «بهائیت»

محمدرضا نوری به مناسبت هجدهم شهريور؛ سالگرد فوت مرحوم «جلال آل احمد» در وبلاگ خود نوشت:

در شهريور سال 45 شاپور راسخ ـ از عناصر سرشناس بهائيت و معاون سازمان برنامه و بودجه در عصر هويدا ـ طي مقاله‌اي كه در مجله راهنماي كتاب نوشت، به تبليغ ضمني بهائيت پرداخت و نوشت: «اخيرا نيز دو جنبش مهم مذهبي ايراني، جهانگير شده...» است.

زنده ياد جلال آل‌احمد در نامه‌اي تند و كوبنده به مدير مسوول آن مجله در اعتراض به اين امر ضمن هجو «معجزات اين تخم دو زرده» (يعني بهائيت)‌ خطاب به مدير مسوول نوشت:

«... كلمه مسوول را كه آن بالاي مجله نوشته‌اي به رخت مي‌كشم و به يادت مي‌آورم كه وقتي دارند مذهب رسمي مملكت را مي‌كوبند و غالب مشاغل كليدي در دست بهائي‌ها است... از سركار قبيح است كه زير بال اين اباطيل را بگيريد و اين بنده خداي «راسخ» كه يك عمر جان كنده تا جامعه‌شناس شناخته شود؛ اين جوري خودش را لو مي‌دهد.

آخر اين حضرت چطور جرات مي‌كند در دنيايي كه هنوز سوسياليسم و كمونيسم را با آن كبكبه و دبدبه (از روس و اروپاي شرقي تا چين و ماچين...) نمي‌‌توان مذهب جهانگير دانست اين مذهب سازي بسيار خصوصي و بسيار دربسته و بسيار ترقي‌ساز و زداينده اصالت‌هاي بومي را «مذهب جهانگير» بنامند؟»!

irani
فعّال
پست: 339
تاریخ عضویت: جمعه 22 آذر 1387, 5:53 pm

پاسخ: چه خبر؟!

پستتوسط irani » سه شنبه 3 آبان 1390, 4:25 am

امروز به یک وبلاگ برخورد کردم به نام "صبح ازل".

این وبلاگ ظاهرا متعلق به یکی از ازلیان است و مطالبی در اثبات وصایت و جانشینی یحیی معروف به صبح ازل (برادر بهاءالله رهبر بهائیان)نسبت به میرزا علی محمد باب آورده است.می دانید که ازلیان شاخه ای از بابیه هستند که بهائیت را نامشروع می دانند و معتقدند جانشین باب یحیی صبح ازل است نه میرزا حسینعلی بهاءالله.
در قسمتی از این پایگاه می خوانیم:

وصیتنامۀ حضرتِ نقطه اولی {منظور باب است}به حضرتِ صبحِ ازل،
دراین وصیتنامه حضرتِ نقطه اولی،حضرتِ صبحِ ازل راوحیدنام می نهند.
متنِ این وصیتنامه این می باشد؛
«الله اکبرتکبیراکبیرا.هذاکتاب من عندالله المهیمن القیّوم إلی الله المهیمن القیّوم،قل کلّ من الله مبدؤن،قل کلّ إلی الله یعودون،هذاکتاب من علی قبل نبیل(27) ذکرالله للعالمین من یعدل اسمه اسم الوحید(28) ذکرالله للعالمین قل کلّ من نقطة البیان لیبدؤن،أن یااسم الوحیدفاحفظ مانزل فی البیان وأمربه فإنک لصراط حقّ عظیم.»
درپایانِ نامه نیزمُهرِحضرتِ سیدعلی محمدِباب نقطه اولی نقش بسته است،رویِ مُهراین کلامِ زیبانوشته شده است؛
«إننی أناحجّة الله ونوره»

همچنین در مورد نحوه ایمان آوردن ازل به باب و نیز علاقمند شدن باب به ازل مطالبی در این وبلاگ آورده شده است.
آدرس آن به قرار ذیل است:

http://subhi-azal.javanblog.com/257886.

pajohesh
فعّال
پست: 265
تاریخ عضویت: دو شنبه 7 آبان 1386, 10:02 am

پاسخ: چه خبر؟!

پستتوسط pajohesh » پنج شنبه 12 آبان 1390, 2:30 pm

سلام.خبرهای خوبی جناب ایرانی می آورد.این خبر را هم بنده به اطلاع می رسانم:

نظر یک بهایی سابق امریکایی عضو گروه اینترنتی unitarian-bahai

در مورد آشفتگی اعتقادی در میان بهائیان و عدم عکس العمل شخص بهاءالله

To: unitarian-bahai@yahoogroups.com
Date: Friday, October 9, 2009,


Apparently early on in the Bahai faith there was a dispute between those who believed Mirza Huasyn Ali was the Superme Manifestation of God and those that thought he was God itself .


incomparable and infinitely glorious. Their study enables one to acquire a better grasp of the verities of the Faith of Bahá'u'lláh, although bringing to light man's inadequacy fully to appreciate the significance of His Revelation, comprehend the potency of His words, or recognize the loftiness of His station.
It was perhaps owing to this inadequacy that, at one stage during the ministry of Bahá'u'lláh, there were two major schools of thought among the believers concerning His station. Some believed Him to be the Supreme Manifestation of God, while others went further than this. When Bahá'u'lláh was asked about His station, He confirmed that as long as individuals were sincere in their beliefs, both views were right, but if they argued among themselves or tried to convert each other, both were wrong. This indicates that man because of his finite mind will never be able to understand the true station of the Manifestation of God. The criteria are sincerity and faith. Knowing man's limitations, God accepts from him what he is able to achieve.
Despite this divergence of view among the early followers of Bahá'u'lláh as to His station, attributable solely to their varying capacities to grasp so exalted a concept, it is of immense significance that the central purpose of His Revelation to bring unity to mankind was never deflected. From its earliest days the Bahá'í community was protected from division and discord, and has continued throughout its eventful history to demonstrate the cohesive and unifying influence which motivates it. Those who recognize Bahá'u'lláh and embrace His Faith come under the shelter of a unity which is spiritual in nature, which surpasses all human limitations, and is derived from the power of God's Covenant for humanity in this age.
In the Writings of the Central Figures of the Bahá'í Faith there are many references to the exalted nature of the Revelation of Bahá'u'lláh. Shoghi Effendi, the Guardian of the Faith, also elucidated this theme. Indeed, it may be said that one of his . . .


(Adib Taherzadeh, The Revelation of Baha'u'llah v 1, p. 303)
Note that Huasyn Ali didn't attempt to dissuade those of his followers who believed he was God itself. This says a lot about the man.

Cheers
Larry Rowe


ظاهرا در اوایل دوره آیین بهائی میان کسانی که اعتقاد داشتند میرزاحسین علی مظهرظهور کلی الهی است و کسانی که اعتقاد داشتند او خود خداست اختلافاتی وجود داشت.
شاید به علت این نارسایی بود که در یک مرحله در زمان بهاءالله، دو مکتب عمده فکری در مورد جایگاه او در میان معتقدان به وجود آمد. برخی اعتقاد داشتند او ظهور اعظم الهی است در حالیکه عده‌ای از پا را از این هم فراتر می‌گذاشتند. وقتی از بهاءالله درباره مقام و جایگاهش پرسیده شد پاسخ داد تا وقتی مومنان در اعتقادشان خالص باشند هردو دیدگاه درست است. اما اگر دراین باره با هم بحث کنند و سعی کنند یکدیگر را به آیین خود درآورند هردو دیدگاه نادرست خواهد بود. این مطلب دلالت برآن دارد که انسان به‌خاطر ذهن محدودش هیچ‌گاه قادر نخواهد بود جایگاه حقیقی ظهور اعظم الهی را درک کند. تنها معیارهای سنجش ایمان و اخلاص هستند. خداوند با علمی که به محدودیت‌های انسان‌ها دارد، آنچه در حد توانش انجام می‌دهد را از او می‌پذیرد.
(ادیب طاهرزاده، نفحات ظهور حضرت بهاءالله، ج1، ص303)
توجه داشته باشید که حسین علی هیچ تلاشی برای منصرف کردن آن دسته از پیروانش که معتقد بودند او خود خداست نکرد. این موضوع مطالب بسیاری را در مورد این آدم روشن می کند.

سلامت باشید
لاری رو

pajohesh
فعّال
پست: 265
تاریخ عضویت: دو شنبه 7 آبان 1386, 10:02 am

پاسخ: چه خبر؟!

پستتوسط pajohesh » شنبه 21 آبان 1390, 7:42 am

دوستان گرامی

اخیرا به مقاله ای برخورد کردم با عنوان
"نقش علم و دین در توسعۀ اجتماعى و اقتصادى"

به قلم آقای احسان الله همت در سایت "پژوهشنامه"

که در مورد آن نکاتی به نظرم رسید که عرض خواهم نمود.


بازگشت به “شیوه های تبلیغی”

چه کسی حاضر است؟

کاربران حاضر در این انجمن: کاربر جدیدی وجود ندارد. و 1 مهمان