دعوی الوهیت

Admin
Site Admin
پست: 99
تاریخ عضویت: یک شنبه 28 خرداد 1385, 12:08 pm
تماس:

دعوی الوهیت

پستتوسط Admin » یک شنبه 12 اسفند 1386, 1:51 pm

با سلام خدمت تمامی کاربران گرامی

در این تاپیک به بررسی ادعای الوهیت توسط سران و رهبران دیانت بهایی می پردازیم.

در ضمن تمامی ارسال های کاربران درباره این موضوع از تمامی تاپیک ها جمع آوری شده و در این قسمت قرار می گیرد.

از تمامی کاربران خواهشمندم از پرداختن به مباحث مربوط به این موضوع در تاپیک های دیگر خودداری نمایید و در هر تاپیک با توجه به نام آن تاپیک و موضوعی که در آن تاپیک مطرح شده است، پاسخ مناسب دهید.

Admin
Site Admin
پست: 99
تاریخ عضویت: یک شنبه 28 خرداد 1385, 12:08 pm
تماس:

پستتوسط Admin » یک شنبه 12 اسفند 1386, 2:24 pm

habibollah

محمود آقا
می خواهم یک نکته ی بسیار عجیبی را ذکر کنم: می دانی بهاالله خود را خدا گفته است؟!
آری او ادّعای خدایی هم دارد.
یک وقت منظورت او که نبوده است؟



mahmoud

تورو جان محمود!
عجب انسان جالبی بودند این آقای بهاالله. عیسی هم از این کارا نکرد؟!

در ضمن حبیب جون: کافر همه را به کیش خود پندارد! ما را به کیش خود نپندار!!!!!!!!!


habibollah

محمود عزیز
مگر گفتم که شما کافرید و یا من کافرم؟ منظورت را نفهمیدم! جناب بهاالله ادّعای خدایی کرده است، این ربطی به حضرت عیسی ندارد!
از کجای حرفم کفر را استشمام نمودید؟



mahmoud

ظاهرا در بسیاری از جاهای انجیل عیسی می گوید که پدر در من است و من در پدر! این به چه معناست؟

بهاالله هم چنین ادعایی دارد. در ضمن منصور حلاج چه؟ نظرت را دوست دارم بدانم.



pooopak

ما قبلنا گفتیم که توی یه سایت بهایی چیز می ذاشتیم ولی اونا ما رو هی ویرایش می کردن. خیلی جاهاشونم یا قلف بود یا تابلوی ورود ممنوع زده بودن. چن روزه این سایتو پیدا کردیم و دیدیم که نه بابا خوبه. حرف همه رو می ذاره. عشقمون کشید بیاییم این جا چیزامونو بذاریم. امروز هر جای سایت سرزدیم دیدیم این مش محمود با حال یه چیز گذاشته. البت بزیش مربوط بزیشم نامربوط. مام گفتیم با این مش محمود یه حالی بکنیم و یه اختلاطی داشته باشیم. ما راستیتش سوات و موات خیلی نداریم ولی یه رفیق با معرفت و با حال داریم که هی به ما چیز یاد می ده و هر جام که گیر می کنیم میریم سراغشو اونم لوطی گری می کنه و به ما چیز یاد می ده. وختی خوندیم که این مش محمود با مرام گفته که حضرت عیسیام انگاری گفته مام خداییم خیلی برزخ شدیم و تیلیفون کردیم به اون رفیقمونو ازش پرسیدیم گفت نه بابا این حرفو ارمنیا می زنن. قرآنم گفته که ارمنیا می گن عیسی پسر خداس. بی خود می کنن می گن. عیسی بنده ی خداس. تازه قرآن می گه روز قیامت که می شه خدا به عیسی فرمایش می کنه که تو به این مردم گفتی که من و مادرمو مث خدا بدونید؟ عیسام می گه خدایا من همچین حرفی نزدم اینا بی خود کردن این حرفا رو برای من و مادرم در آوردن خدا لعنتشون کنه که به پیغموبر خدا همچین بهتونی می زنن. خلاصه مشد محمود گل گلاب هر کی بگه بهاء الله خان نغوذم بلّا نغوذم بلّا خداس اصلن نفهمیده خدا یعنی چی؟ در زمن ما راجب این آق منصور که شما ازش اسم بردی پرسیدیم. اون رفیق لوطی با مرامون گفتش بابا این منصور لحاف دوزم یه خلی بوده و یه زری زده. اون که حساب نیس. غلت کرده گفته من خدام.


pooopak

ما انگاری با این مش محمود خودمون بیشتر از هر کس دیگه می تونیم یه حال و حولی بکنیم. نالوطی از خودمونه.
ببین مش محمود با مرام. اولندش ما اینو گفته باشیم. هر وخ یه چیزی می خاییم این جا بذاریم کلی بایس زور بزنیم که اولندش مطلبو حسابی، ببخشینا، دور از جون شما، چی؟ خر فهم بشیم. یعنی بایس اول آدم بدونه که مطلب از چه قراره. یعنی چی؟ یعنی این که اولندش هیچ پیغومبری نیومده بگه ما خداییم. اگه شما یه جا شنفته باشی یه پیغومبر گفته باشه ما خداییم، ما می فهمیم که اون پیغومبر، دور از جون شما غلت کرده همچین حرفی زده. هر کی از این حرفا بزنه ببخشینا، زر زیادی زده. مگه کسی می تونه بگه ما خداییم؟ حالا توجیه موجیه هم ول معطله. یعنی که چی یکی بگه ما خداییم بعدن ما بیاییم هی ماس مالی کنیم و ماله بکشیم که نه بابا می خاسته یه چیز دیگه بگه و از این حرفا. اول اینو تکلیفشو بدونیم که مگه آدمی زاد می تونه بگه ما خداییم. حالا هر کی می خاد باشه یا منصور لحاف دوز یا هر خر دیگه. خدایی مال خداس. بشر ریقو بی جا می کنه که بگه من خدام. بشری که دماغشو نمی تونه بالا بکشه، بشری که یه پشه می تونه حالشو بگیره، بشری که وختی گلاب به روتون شاش بند بشه این درو اون در می زنه که یه جوری خودش خلاص کنه، بشری که یه قند بپره تو گلوش همون جا خفش می کنه، بشری که اگه یه روز حموم نره بو گند عرق می ده، بشری که وختی مریز می شه به چیز چیز می افته، حالا این بشر بیاد بگه ما خداییم و مام بیاییم بگیم یعنی می خاسته اینو بگه یا اونو نگه. اصلن برا چی همچین زری زده که حالا ما بیاییم هی ماس مالی کنیم. حالا مش محمود خوش به حال با مرام ما اولندش از شما می خاییم تکلیف اینو روشن کنین تا بعد بریم سر حرفای دیگه.



habibollah

پوپک جان
بنا به فرمایش شما، بنده دیشب ادامه ی بحث با محمود آقا را رها کردم و چون خسته بودم، رفتم خوابیدم.

حالا پوپک جان شما یا هر کس دیگر قضاوت فرمایید:
بها الله هنگامی که در زندان عکا گرفتار بود ، گفته است: لا اله الا انا المسجون یعنی هیچ خدایی به جز من زندانی نیست.

محمود جان
به نظر شما این چیزی غیر از ادّعای خدایی کردن است؟



mahmoud

مش حبیب

اینکه حضرت محمد می گه انا هو و هو انا این ادعای خدایی نیست؟

اینکه عیسی می گه: پدر در درون من است و مای یکی هستیم این ادعای خدایی نیست؟



habibollah
محمود جان
پس اوّلاً قبول کردی که جناب بهاالله ادّعای خدایی کرده است.
حالا برسیم به این که می گویید که پیامبر اسلام و پیامبر مسیحیان نیز چنین ادّعایی داشته اند.
لطفاً بفرمایید که در کجا چنین ادّعایی کرده اند؟



ali82
محمد جان

لطفا همانطور که دنبال سند و مدرک هستید برای بیانات خودتان هم سند ارائه دهید.

در ضمن قبل از بیان مطلب بد نیست که شما هم مثل پوپک عزیز سعی کنی تا خودت اول متوجه شوی یعد آن را بیان کنی تا مثل جمله ی بالا که از پیغمبر اسلام (ص) نقل کنی دچار خطا و اشتباه نشوی و آبرو ریزی نکنی !! چون این جمله را پیامبر در گفتگو با ابودجانه در مورد حضرت علی (ع) فرموده اند نه درباره ی خدا !!!!




mahmoud

habibollah نوشته:
<محمود جان
پس اوّلاً قبول کردی که جناب بهاالله ادّعای خدایی کرده است.
حالا برسیم به این که می گویید که پیامبر اسلام و پیامبر مسیحیان نیز چنین ادّعایی داشته اند.
لطفاً بفرمایید که در کجا چنین ادّعایی کرده اند؟>


من کجا قبول کردم که بهاءالله ادعای خدایی کرده است؟

و یک سوال از شا می پرسم مثل بابک! اگر برایتان نمونه ای بیاورم که محمد خود را خدا معرفی کرده باشد ِآا از او برخواهی گشت و اعتراف می کنی که او پیامبر نیست بلکه خود را پیامبر جا زده است و ادعای باطلی داشته است؟


mahmoud
علی آقا، اگر برایتان نمونه ای بیاورم که محمد خود را خدا معرفی کرده باشد ِآا از او برخواهی گشت و اعتراف می کنی که او پیامبر نیست بلکه خود را پیامبر جا زده است و ادعای باطلی داشته است؟


habibollah

محمود جان
اگر قبول نکرده بودید که ادّعا کرده است، نمی گفتید که پیامبر اسلام و حضرت مسیح هم ادّعای خدایی کرده اند.
اگر نمی خواهی قبول کنی، می توانیم در مورد جمله ای که از جناب بهاالله آوردم بحث کنیم.

در هیچ جای مدارک شیعه نداریم که پیامبر اسلام چنان چیزی را فرموده باشند، می خواهی بیاور می خواهی نیاور، این قدر بیش از جنابعالی در مورد پیامبر اسلام اطلاعات دارم، اگر خواستی چیزی بر آن بیافزایی بیاور.


mahmoud


این نشان دهنده ی غرور شماسیت که می گویی بیش از بنده در مورد اسلام اطلاعات داری!

اگر برایتان نمونه ای بیاورم که محمد خود را خدا معرفی کرده باشد ِآا از او برخواهی گشت و اعتراف می کنی که او پیامبر نیست بلکه خود را پیامبر جا زده است و ادعای باطلی داشته است؟



habibollah

محمود جان
بفرمایید ببینم، وقتی شما می فرمایید که مسلمان نیستید، با من که سالهاست از ابتدای بچگی مسلمان بوده ام به لطف خداوند تا به حال، مقایسه می کنیم، احتمالاً اطلاعاتم بیش از شما نیست؟ لطفاً ادامه ی نوشته ام را هم بخوان که:" اگر خواستی چیزی بر آن بیافزایی بیاور."
ایرادی ندارد، اگر فکر می کنی چیزی پیدا کرده ای که نمی دانم اگر می خواهی مورد بررسی قرار دهیم تا ببینم که پیامبر اسلام بر خلاف جناب بهاالله هرگز ادّعای خدایی نکرده است، آن را بیاور.
از سخن جناب بهاالله که غیر از ادّعای خدایی چیز دیگری در نمی آید.


mahmoud

حبیب جون
من از سخنان بها چیزی در مورد ادعای خدایی دستگیرم نشد. برایت نوشته بودم که پیامبر در حالت وحی مثل نو ای هست که نائی در او می دمد و کلام الهی را بیان می کند. هر جه پیامبر گفته است انا الله خداوند کفته نه او.

پیامبر دو جنبه دارد. انسانی و الهی. آیات را بر این دو وفق نازل می کند. منشور از این چیست؟

کسی که از رسول خدا اطاعت کند از خدا اطاعت کرده؟



habibollah

محمود جان
در این صورت وقتی که جناب بهاالله در زندان می گوید که "لا اله الّا انا المسجون الفرید" یعنی که هیچ خدایی به جز من زندانی تنها نیست، یعنی که خداوند زندانی و تنها بوده است!
خواهش می کنم قبل از این که چیزی بنویسید یک مقدار، نه بیشتر فکر کنید ببینید که توجیه شما به آن می چسبد یا خیر!



mahmoud

خواهش می کنم مطالبتان را مستند کنید:

اینها کجایند: "لا اله الّا انا المسجون الفرید"

"کُلُّ الاُلُوهِ مِن رَشحِ أمری تَأَ لَّهت وکُلُّ الُربوبِ مِن طَفحِ حکمی ‏تَرَبّت"

ظاهرا از غیر علمی بحث کردن لذت می برید!


habibollah

محمود جان
1- سند برای کسی خوب است که در حال تحقیق باشد و بخواهد چیز یاد بگیرد، نه برای کسی که فقط می خواهد جدل کند.
2- دیدم وقتی که بابک سند حرف های جناب عبدالبها به برادرش را آورد، چطور رفتار کردی و گفتی که حتماً تشبیه بوده است! آری دو نفر با هم دعوا می کنند و به هم چیزهایی می گویند که فحش نیست، تنها تشبیه است!
3- شما هم سندی برای حرفت در مورد ادّعای خدایی پیامبر اسلام نیاوردی، پس حرف شما هم پشیزی ارزش ندارد.
4- اگر به دنبال حقیقت بودید، وقتی جواب نداشتید، تقاضای مدرک نمی کردید.
5- لطفاً در یک تاپیک در یک مورد بحث کن تا مجبور نشوم چیزی را که در تاپیک دیگر نوشته ام کپی پیست کنم.


mahmoud

سر دبیر جون، به این مش حبیب یه تذکر بده که حرفای الکیشو مستند ک. اینطوری بهائی پژوهیتون مستند نمی شه دیگه هااااااااا!

حبیب جون مستندشون کن تا منم حرفام رو در مورد ادعای خدایی محمد که در جوابت بود را مستند کنم. تقدم با شماست عزیزم. از لحاظ منطق تک سوار جون.



pooopak

ما از آقای رئیس می خاییم به ما اجازه بدن با این آق محمود حرفامونو بزنیم و مدرکم براش بیاریم. ولی اون انگاری خیلی عجله داره. ما داریم دنبال اون رفیقمون می گردیم که مدرک نشون بده تا ببینیم این آق محمود چی فرمایش داره



mahmoud
پوپک جون
ممونم که دنبال مدرکی. چشم امید دارندگان و رانندگان اسن سایت به شماست.


pooopak

جناب آقای محمود آقا خان! ما راجب حرف آقای بهاء الله خان به داداشش مدرک دادیم بعدن شما برید ببنید چه گاف گنده ای دادین. لطفن بی زحمت اول اون جا رو بخونین و جواب بدین بعدنم ما که به شما گفتیم برید بی زحمت یه چایی بخورین تا مام برین یه کاری بکنیم و برگردیم.


habibollah

محمود جان
اگر به گذشته نگاه کنید، بنده زودتر از شما مدرک خواستم، نه شما از من. حالا مثلاً می خواهی که اوّل من مدرک بدهم؟ چقدر جالب!



mahmoud

چقدر فهم قشنگی داری از مطالب!

عزیز م. جواب من بر روی مطلب شما استوار است. شما باید اول مطلبتان را مستند کنید. دیدید جوابی ندارید بدهید حرف بیخود می زنید. بابا شما که اسناد جلوی دستتان است. دراز کن آن را و یکی از سندها را بیاور و رو کن. این همه مثل بچه ها جر نزن!




safa
تو با مدرکی که پوپک برایت رو کرد از کتاب بدیع در تاپیک "صادق یا کاذب"چه کردی که با مدارک دیگر بکنی؟!
بازی بس است و بیش از این آبروی خود و دیگران را به حراج نگذار.یعنی بیت العدل جز تو مدافعی ندارد که معنی"لا اله الا انا المسجون الفرید را بفهمد یا معنی و مراد اکل و شرب را در عبارت بدیع؟!



mahmoud

صفا جون. ما توی تاپیک مخصوصش داریم جواب این آیرو می دیم که نشون بدین نشون از کج فهمی شماهاس. برو اونجا جواب بنویس و الکی این صفحات رو شلوغ نکن. آروم باش. برو یه دعایی بخون شاد خدا کمکت کنه. آفرین پسرم



ali82

حبیب جان

خود را خسته نکنید این آقا محمود در مورد ادعای خدایی پیامبر اسلام یک گاف بزرگ داد و جمله ای را که خطاب به امیرالمومنین بود به جای خطاب به خداوند گرفت و حالا هم دیگه برای اینکه بیشتر از این ضایع نشه حرفی از اون سخن به میان نمی یاره!!!


habibollah

آقای علی
راستش دیشب سر غروب اینترنتم دچار مشکل شد، دو تا جواب نوشته بودم، ولی نشد ارسال کنم.
حالا شما از کجا می دانید؟ شاید هم ایشان مدرک دیگری را دارند!



habibollah

من اشتباه کردم، یک چیزی را از کسی شنیده بودم که بیت العدل نظر دادن در مورد این فیلم را نهی کرده است، من هم آن را نقل کردم، ولی هنوز او را پیدا نکردم که بتوانم از او مدرک را بپرسم.
حالا محمود جان، این از سوتی ای که من دادم، اما لطفاً بفرمایید که مدرک آن چه که شما فرمودید کجا هست؟


mahmoud

مدرک کدام حرفم عزیزم؟


jooya

جناب محمود، چنان که در بخش صمیمانه عرض کرده ام، برای خوانندگان و کاربران سایت، به خوبی روشن شده است که قصد جناب عالی آن است که به هر روی نام مبارکتان در صدر همه تاپیک ها بدرخشد. هر چند این درخشش با بیان یک جمله ی کوتاه و نامربوط باشد. شما به راستی نمی دانید آقای حبیب الله از جناب عالی چه مدرکی خواسته است؟ ایشان مدرک آن سخنی را که از پیامبر گرامی اسلام نقل کرده اید که ایشان فرموده است: أنا هو و هو أنا. باز هم عرض می کنم: روش خود را تغییر دهید و فضای سایت را از سخنان بیهوده آگنده نکنید. موفق باشید.



mahmoud

جویا جان شما هم روش خود را تغییر دهید.

جالب است که علی می گوید این جمله خطاب به امیر المومنین است! آنگاه شما منکر وجود آن می شوید؟!!!

جویا جون و سایر اعضای گل این سایت پژوهشی:

منظور از این آیه چیه؟: "ان الذین یبایعونک انما یبایعون الله"

آیا محمد خدا بوده است؟ (این ایراد عین ایرادی است که شما بر بهائیان می گیرید)



jooya

دوست عزیز جناب محمود. شیوه ی شما بر خلاف نامتان اصلا «پسندیده» نیست. صدها و چه بسا هزاران چشم بینا نوشته های شما را می بینند و می خوانند و داوری می کنند. به خوبی آشکار است که جناب عالی ناشیانه و گنجشک گونه،( قصدم جسارت نیست، منظورم از گنجشک گونه، بیان شتاب زدگی و ناآرامی جناب عالی است) از این شاخه به آن شاخه می پرید. در همین سخن اخیر بنگرید. جناب حبیب از شما مدرک سخنتان را که از قول رسول خدا آورده بودید که ایشان هم ادعای خدایی کرده و فرموده اند: أنا هو و هو أنا. خواسته اند. شما به جای دادن مدرک فرموده اید: منظورت کدام مدرک است؟ سپس چون حقیر به شما گفته ام که منظور ایشان کدام مدرک است به جای دادن مدرک به سخن جناب علی استناد کرده اید که ایشان مدرک داده است و باز هم به جای آن که خودتان مدرک ادعایی را که کرده اید، ارائه دهید آیه ی دیگری از قرآن آورده اید که باب سخن تازه را بگشایید. به این حرکت می گویند پریدن گنجشک گونه از این شاخه به آن شاخه.
اینک خواهش می کنم دامنه ی بحث را بیهوده گسترده نکنید که معلوم نگردد اصل سخن چه بوده است.

خیلی روشن و بدون پرداختن به حواشی، بفرمایید پیامبر خدا در کجا در مقام ادعای خدایی فرموده اند: أنا هو و هو أنا؟


mahmoud

دوست عزیزم جویا جون

در مورد حدیث انا ه و هو انا نم آن را رد قاموس مختصر ایقان که در سایت بهایی می باشد یافتم. اما احادیث زیادی می باشد که دلالت بر این ادعا دارد و مشابه این حدیث است. از جمله:

علامه بخاری از محمد روایت کرده که:" من رآنی فقد رای الحق"

در مصباح الهدایة آمده است که:"ان لنا حالات مع الله نكون فيها هو نحن ونحن هو الا انه هو هو ونحن نحن " همچنین این حدیث در کلمات مکونه فیض کاشانی هم امده است.

یا حدیثی از کتاب جامع الصغیر وجود دارد در ذیل شماره ی 9995 به این ضممون که خداوند درروز قیامت در مقابل چشم بندگان ظاهر می شود در حالیکه میخندد!

به نظر شما این ذات الهی است که ظاهر میشود یا منظور پیامبر است؟

در ضمن در مورد آیه ی قرآنی که قبلا هم نقل کردم جواب درستی ندادی


jooya

از جناب آقای محمود تشکر می کنم که برای آن چه که از قول رسول خدا مبنی بر ادعای خدایی ایشان، نقل کرده بودند، مدرکی ارائه داده اند. اما چنان که خودشان نیز تلویحاً اشاره کرده اند، مدرک مورد اشاره ی ایشان به هیچ روی سندیت علمی ندارد. خود کتاب قاموس ایقان جناب اشراق خاوری در بیان احادیث شیعی از نظر ما هیچ اعتباری ندارد مگر آن که از کتاب های معتبر حدیث نقل کند، چه رسد به مختصر قاموس ایقان. من از جناب محمود درخواست می کنم شجاعانه اعتراف فرمایند که برای آن چه که فرموده اند، مدرک ندارند. چنان که جناب حبیب شجاعانه اعتراف که برای تحریم دیدن فیلم مورد بحث مدرک ندارد. شما نیز این شجاعت را به خرج دهید تا پژوهشی بودن این سایت بر همگان و از جمله خود جناب عالی آشکار شود. در باره ی عباراتی که نقل کرده اید، پس از اعتراف علمی و مردانه شما، سخن خواهیم گفت.



mahmoud

جویا جون
من یک سند ارائه نکردم چون در حال حاضر آن را ندارم. اعتراف هم می کنم چون اعتراف معنایی ندارد در کار علمی!!!

عوضش چند مورد دیگر مستند اورده ام که باید پاسخ گویید که همان معنا را دارند عزیز. بشین جواب بده عزیزم.

ممنون از این سایت پژوهشی! ظاهرا خیلی دوست دارید این سایت روبه پژوهشی بودن میل کند.




jooya

جناب محمود . از شجاعت علمی شما در اعتراف به پیدا نکردن و چه بسا وجود نداشتن مدرکی دال بر فرمایش پیامبر که مدعی شده بودید در مقام ادعای خدایی فرموده اند که أنا هو و هو أنا، تشکر می کنم. امیدوارم با یادآوری های خوب شما مبنی بر مستند کردن مطالب، این سایت سیر پژوهشی خود را هم چنان ادامه دهد. بنده مجددا از جناب عالی و دیگر عزیزان خواهش می کنم فضای خشم و خروش سایت را به فضای گفت و گوی دوستانه و علمی تبدیل کنند.

mahmoud
فعّال
پست: 153
تاریخ عضویت: دو شنبه 6 اسفند 1386, 9:55 am

پستتوسط mahmoud » یک شنبه 12 اسفند 1386, 2:40 pm

مقاله ای را که یکی از دوستان بهائی ام برایم فرستاده را قرار می دهم:



در این مقاله سعی می شود با استناد به آثار بهایی و همچنین دیگر کتب ادیان در مورد الوهیت و ربوبیت مظاهر مقدسه بحث شود.



این مقاله را به 3 بخش کلی تقسیم میکنیم

1- الوهیت و توحید

2- لقاالله و مظهریت

3- مقام حضرت بهاالله





الوهیت و توحید




خدا را منزه میدانیم.


خدائی را که اهل بها بدو قائلند و بر حسب اعتقاد آنان پیروان ادیان دیگر نیز اگر متمسک به حقائق ادیان خود باشند باید به چنین خدایی بگروند، و اگر کسانی جز این گویند و خدا را جز بدین صورت بستایند از صراط مستقیم انحراف جسته و به راه خطا رفته اند. خدایی است که از لم یزال و لایزال در علو خود باقی است و به عالمی که مخلوق او ، و به همین سبب غیر از خود اوست ، نازل و هابط نمی شود و چون نزول و هبوط در شان او نباشد رجوع و صعود نیز دور از او و نه در خود اوست.نمی توان در میان او و خلق او نسبتی برقرار داشت ، نمیتوان اورا به خلق خود با رابطه ای اتصال بخشید . مقر او باید مقدس از زمان و مکان باشد و شاید به همین سبب آنجا که مراد ما او باشد لفظ مقر ، یا هرگونه تعبیر دیگری را نیز به کار برد.ولیکن چه باید کرد که آدمی را از سخن گفتن چاره ای نیست و از همین رو برای مراعات حال خلق در کلام اولیای حق الفاظی از قبیل "مقر قدس" یا "مقعد صدق" و نظایر آنها در شان خدا آورده اند.کینونت خدا همواره ناپیداست و در خود او پنهان است. اورا به چیزی مانند کردن یا چیزی را از سنخ او دانستن روا نیست. اینها همه از آنروست که نا گزیر او را باید واجب و بسیط و واحد و مطلق و مجرد بدانیم ، والا در بین او و اشیاء دیگر که همگی ممکن و مرکب و کثیر و اضافی و مادی است تفاوتی نمی ماند تا محتاج قبول او یا معتقد به وجود او باشیم.خدا را به چنین صورتی پذیرفتن و اورا مبرا از صعود و نزول و هبوط و حلول و قرب و بعد و نسبت و جهت و اشاره و زمان و مکان دانستن ، مبدا عقاید اهل بهاست و در اصطلاح آنان به "علو ارتفاع" و "سمو امتناع" و "ملیک رفعت" و "مکمن قدس" و "مقر استقلال" و "مقعد جلال" و امثال آنها تعبیر شده است.و سراسر آثار جمال ابهی سرشار از بیان این مطالب به اقسام عناوین و انواع تعابیر است و چندان در آثر مبارکه این امر بدیع تکرار شده و درباره آن تاکید رفته است که باید گفت که توجه به این حقیقت به منزله اصل اصیل اعتقاد به امر بهایی است و هیچ تکلیفی برای اهل بها مهمتر از فهم این نکته دقیقه نیست و پذیرفتن آن به دل و جان و از صمیم وجدان شرط اول اجابت دعوت حضرت بهاالله است.
اینک چند آیه از آثار قلم اعلی را در این باره ذکر میکنیم تا نمونه ای از صدها آیات دیگر باشد و آرزومندیم که خوانندگان اهتمام کنند و همه این آیات را در متون صور و الواح و با حفظ ارتباط آنها به سوابق و لواحق کلام بخوانند تا معنای دقیقه را تا آنجا که در حدود طاقت بشر باشد به تمام و کمال دریابند.

قوله تعالی "غیب هویه و ذات احدیه مقدس از ظهور و بروز و صعود و نزول و دخول و خروج بوده"(کتاب ایقان ص 73)

"میان او و ممکنات نسبت و ربط و فصل و وصل و یا قرب و بعد و جهت و اشاره به هیچوجه ممکن نه ، زیرا که جمیع من السموات و الارض به کلمه امر او موجود شدند و به اراده او که نفس مشیت است از عدم و نیستی بحت بات به عرصه شهود و هستی قدم گذاشتند" (کتاب ایقان ص 73-74)

"متوحدا منفردا بر مقر خود که مقدس از مکان و زمان و ذکر و اشاره و دلاله و وصف و علو و دنو بوده مستقر ، و لا یعلم ذلک الا کل ذی فطن بصیر"(مائده آسمانی ، ج 7 ص 8 )

"لم یزل به علو تقدیس و تنزیه در مکمن ذات مقدس خود بوده و لایزال به سمو تمنیع و ترفیع در مخزن کینونت خود خواهد بود"(مجموعه الواح چاپ مصر ص 310)

"مبادا در این بیانات رائحه حلول و یا تنزلات عوالم حق در مراتب خلق رود و بر آن جهت شبهه شود زیرا که حق بذاته مقدس است از صعود و نزول و از دخول و خروج"(هفت وادی، آثار قلم اعلی ج 3 ص 114)

"منزه است ذات مقدس او از هر جوهر مجردی"

"تعالی تعالی من ان ینحل بشی او یحد بحد او یقترن بما فی الابداع.لم یزل کان مقدسا عن دونه و منزها عما سویه"(لوح بسیط الحقیقه، مجموعه اقتدارات ص 208) فراتر از آن است که در چیزی انحلال یابد یا به حدی محدود گردد یا بدانچه در سرار آفرینش است نزدیکی جوید. از آغازی که آغازی نیست از دون خود مقدس و از ماسوای خود منزه بوده است.

اگر چه در این تالیفات بنا را بر آن گذاشتیم که اغلب شواهد را در اکثر موارد از آثار جمال ابهی نقل کنیم و در تبیین آنها از آثار حضرت عبدالبها مستفید شویم و لکن بی مناسبت نیست که در این مقام تنها به ذکر یک نمونه از آیات حضرت باب اعظم در تایید این مقصود مبادرت ورزیم.
"ساذج کلام و جوهر مرام آنکه شبهه ای نبوده و نیست که خداوند لم یزال به استقلال و استجلال ذات مقدس خود بوده و لایزال به استرفاع استمناع کنه مقدس خود خواهد بود"(دلائل سبعه)

از اقوال مبارکه حضرت عبدالبها در تبیین و تشریح آیات نازله از قلم اعلی به ذکر 2 نمونه اکتقا می شود.
"حقیقت ربوبیت را تنزل در مقامات و مراتب عین نقص و منافی کمال و ممتنع و محال همواره در علو تقدیس و تنزیه بوده و هست"(مفاوضات ص 86)

"حقیقت الوهیت در نهایت تنزیه و تقدیس است . از برای حقیقت الوهیت نزول و صعودی نیست تنزل حق در عالم خلق مستجیل است چرا که... مناسبتی در بین غنای مطلق و فقر بحث و قدیم و حادث و قدرت محض و عجز صرف نیست"(خطابات ج1 –ص 90 و 91)

در این استدلال که مبین آیات الهیه فرموده مستفاد از خود آیات بوده است . مفاد این استدلال این است که خدا قدیم و عالم حادث است. خدا خالق و عالم مخلوق است. خدا قدرت محض و عالم عجز صرف است. یعنی در بین خدا و جهان غایت مباینت وجود دارد. پس یکی از این دو یعنی آنکه در حیز حدوث و فقر و عجز واقع است و ناچار همه نقائص را که ناشی از مخلوق بودن اوست داراست ، چگونه می تواند بر دیگری راه جوید ، یا با او پیوستگی یابد ، یا بدو نزدیک شود؟ در نتیجه باید گفت که اگر در آثار انبیا و حکما و عرفا از نزدیک شدن به خدا و راه جستن بدو و روی آوردن به سوی او سخن رفته است باید به معنای حقیقی آنها توجه داشت و چگونگی این قرب و بعد را دریافت.


صفات و اسما را ذات خدا مقصد نیست.

ما بر آنیم که صفاتی به خدا نمی توان نسبت داد ، او را به اسمائی نمیتوان نامید ، نعوتی در شان او نمی توان دانست و با ذکر این صفات و اسما و نعوت خدا را نمیتوان ستود.

"اشهد و انک کنت مقدسا عن الصفات و منزها عن الاسما لا اله الا انت العلی العلی"(صلوه کبیر) شهادت می دهم به اینکه تو از صفات مقدسی و از اسما منزهی و جز تو خدایی نیست.

"ثبت بالبرهان انه لا یوصف بالاوصاف"(اقتدارات ص 62-63) به برهان ثابت شد که خدا را به اوصافی نمی توان وصف کرد.

"حق منقطع وجدانی است که به هیچ تعبیر نیاید، چه که مقدس از جمیع اوصاف و نعوت است ، نه نامی نه نشانی"(مکاتیب عبدالبها ج 2 ص 140)


چرا نمیتوان صفاتی به خدا نسبت داد؟

زیرا که هر صفتی حاکی از معنی مختص و محدود و معینی است و اتصاف خدا به هر یک از این صفات مستلزم اینست که حقیقت او محدود به حدود همان معنی مخصوص باشد و از این راه تناهی در ذات او لازم آید. و چون این صفات متعدد است و خدا به هریک از آنها از لحاظی و جنبه ای اتصاف می جوید. از اینجا لازم می آید که خدا منقسم به لحاظها و نسبتها و جنبه های مختلف باشد و بدین ترتیب کثرت بدو راه یابد و دیگر نتوان او را به احدیت شناخت یا اجزا برای او پدید آید و احتیاج او به اجزا مانع از این شود که او را بتوان غنی مطلق دانست.حضرت عبدالبها در لزوم سلب انقسام از خدا چنین می فرماید "آن حقیقت ربانیه تقسیم قبول ننماید زیرا تقسیم و تعدد از خصائص خلق است که ممکن الوجود است نه از عوارض طارئه بر واجب الوجود"(مفاوضات ص 86)
اندکی توجه معلوم می دارد که صفاتی که به خدا نسبت می دهیم و او را به مناسبت این صفات به اسمائی می نامیم همگی به یک معنی است و آن معنی ایسنت که او را صفاتی نیست.یا به تعبیر دیگر صفات او عین ذات اوست اگر جز این گفته شود به اصطلاح حکما که در آثار حضرت عبدالبها تایید شده است تعدد قدما لازم می آید . یعنی ناچار همه صفاتی را که جز ذات خدا پنداشته و به او منسوب داشته ایم مانند ذات خدا قدیم بانگاریم و به همین سبب گرفتار شرک شویم. بر طبق تبیین حضرت عبدالبها "اسما و صفات ذات الهیه عین ذات است و ذات منزه از ادراک و اگر عین ذات نبود تعدد قدما لازم آید و ما به الامتیاز بین ذات و صفات نیز متحقق و قدیم لازم آید . لهذا تسلسل قدما نا متناهی گردد و این واضح البطلان است"

پس برای حفظ توحید باید قائل به وحدت صفات خدا باشیم و صفات او را عین ذات بگیریم. و این بدان معنی خواهد بود که هر چیزی را که غیر ذات خدا باشد از او سلب کنیم.حتی اگر صفات ثبوتیه نیز برای خدا مذکور داریم به معنی سلب صفاتی از ذات او باشد. و این همان صفاتی است که در خلق خدا می بینیم و آنها را دلیل بر نقص عالم خلق نسبت به عالم حق می شماریم. مثلا اگر خدای را دانا یا توانا بنامیم بدین معنی باشد که از ذات او باید صفاتی مانند ناتوانی و نادانی را سلب کرد. نه اینکه دانائی و توانایی را به معنی ایجابی مانند اموری که میتوان به خود گرفت در خود داشت به وی منسوب ساخت و از این راه یگانگی را از او دور گردانید.

"لم یزل از صفات خلق غنی بوده و خواهد بود"(هفت وادی)


خدا به ادراک در نمی آید

از دیده ها پنهانست، خرد را به وی راهی نیست ، اورا چنانکه خود اوست نمی توان شناخت ، یادی از او به دل نمیتوان راه داد ، نامی از او به زبان آورد ، پس اگر اولیای او مارا به دیدار او وعده داده اند یا به تدبر در او فراخوانده اند یا شناختن او را اساس ایمان شمرده اند یا ذکر اورا آرام دل و جان نا میده اند و نام اورا ورد زبان ساخته اند باید دید این سخنان را به چه معنی اورده و از تاکید درباره آنها چه قصدی داشته اند.

شرح این مطلب به جای خود خواهد آمد آنچه باید گفت همین است که نه تنها عامه مردم بلکه خواص اولیای حق از معرفت او قاصرند و هر چه در این راه بی پایان بیشتر گام بر میدارند بر حیرت می افزایند. از این رو معرفت حق را برتر از قدرت خلق می بینند و بر کسانی که خود را به شناخت خدا توانا می بینند طعنه می زنند و همین ادعا را دلیل بر ناتوانی و بی مایگی آنان میگیرند و یا لااقل از جسارتشان به تعجب در می آیند و چون عرفان او را میسر نشمارند ذکر و وصف او را نیز روا نمی دارند. در ادراک فرو می مانند و ثنای او را ترک ثنا می خوانند.
جمله ادراکات بر خرهای لنگ ... حق سوار باد پران چون خدنگ
خودثنا گفتن ز من ترک ثناست ... کان دلیل هستی و هستی خطاست

در آثار قلم اعلی در این باره تاکیدی بسزا رفته است تا آنجا که اگر بگوییم هیچ کتابی یا سوره ای یا لوحی خالی از ذکر این معنی یا بعضی از لوازم و نتایج آن نیست نباید حمل بر اغراق شود. جمال ابهی نه تنها خود با تقریر این معنی و اصرار درباره آن بر لوح و قلم منت گذاشته ،بلکه از آثار گذشتگان نیز بارها در تایید این حقیقت شاهد آورده و صدق این قول را بر طبق آرا و عقاید سایر ملل و نحل و اقوام و ادیان اثبات فرموده است ، چنانکه نقل روایاتی از قبیل در این آیات مبارکه قلیل نیست : " لا تدرکه الابصار و هو یدرک الابصار و هو اللطیف الخبیر" "و لا یحیطون بشی من علمه" "یحذرکم الله نفس" " ما عرفناک حق معرفتک " " السبیل و مسدود و الطلب مردود"

اما آیاتی از آثار قلم اعلی که در آنها به تصریح یا به تلویح خدا را لا یدرک و لا یعرف و لا یذکر و لا یوصف نامیده اند به حدی است که استشهاد به جمله آنها میسر نیست و ناگزیر در اینجا به ذکر چند نمونه اکتفا می شود تا معلوم گردد آنچه گفته شده مطابق آثار مبارکه و مستفاد از آیات الهیه است.

"متعالی است از وصف هر واصفی و ادراک هر مدرکی لم یزل در ذات خود غیب بوده و هست و لایزال به کینونت خود مستور از ابصار و انظار خواهد بود. لا تدرکه الابصار و هو یدرالابصار و هو اللطیف الخبیر"(ایقان ص 73)

"فسبحان الله من ان یعرف بعرفان احد او ان یرجع الیه امثال نفس" (لوح سلطان) خدا بزرگتر از آن است که به عرفان احدی شناخته شود یا امثالی که کسی می آورد به سوی او باز گردد.

"حمد موجودات به او نرسد و شکر ممکنات به ساحت اقدسش راه نیابد بیچون به چند و چون معروف نگردد عرفان از وصفش عاجز و اهل دانش و بینش به تقصیر معترف..."

mahmoud
فعّال
پست: 153
تاریخ عضویت: دو شنبه 6 اسفند 1386, 9:55 am

2

پستتوسط mahmoud » یک شنبه 12 اسفند 1386, 2:44 pm

خدا پرستی و بت پرستی



چون خدا را نتوان شناخت یعنی او را نتوان به حدود ادراک قاصر خود محدود ساخت آنچه به نام خدا در دل جای دهیم و عرفان او را ادعا کنیم معنی محدودی است که نشان از خلق دارد.خدایی است که انسان به قوت وهم خود ساخته و در کارگاه ضمیر خویش پرداخته است به جای اینکه خالق او باشد مخلوق اوست پرستیدن او بدین معنی است که مصنوع خود را معبود خود شماریم و چون در این مقام جای گیریم چگونه بر بت پرستان طعنه زنیم! مگر اینانن چه میکنند؟ چیزی را می پرستند که به صنعت خود می سازند با این تفاوت که آنچه را بت پرستان می تراشتد و نام معبود بر آن می گذارند لااقل وجود محسوس داد و آنچه خدا پرستان می سازند و خدای خود میخوانند موهوم محض است.

"آنچه را مخلوق در منتهی مراتب عرفان خود ادراک نماید این ادراک در مخلوق وهمی است که بانفسهم لانفسهم احداث شده فتعالی من ان یعرف القدم بالحدوث"


مظاهر الهیه نیز معترف به قصورند


نه تنها کسانی که در سلک عامه محسوبند بلکه خواص نوع انسان و حتی آنان که در عالی ترین مدارج عرفانند ، یعنی ردای ولایت و نبوت و رسالت و مظهریت در بر دارند نیز از معرفت ذات خدا ناتوانند.و این به همان سبب است که اختلاف مرتبه در وجود مانع از این می شود که رتبه مادون به دریافت رتبه مافوق فرا رسد و مظاهر الهیه که مادام در مقام تحدید قائم باشند و از جنبه بشریت ملحوظ شوند ، با همه علوشان و جلالت قدرت خود جدا از خدا و مغایر با او مادون او و مخلوق اویند.

اما در مقام توحید و آنجا که پای اتصال به مبدا و اتحاد با او و فنای از خود و بقای به خدا در میان آید از شناختن سخن به میان نمی آید ، زیرا آنکه باید بشناسد بدانچه باید شناخته شود و پیوسته و وجود شخص خویش را از دست داده است. پس هرگاه از شناخت خدا دم زنند یا زبان به ستایش او گشایند یا سپاس او را گویند همین امر را دلیل بر آن میگیرند که هنوز از خدا دور مانده و برای خود در برابر او قائل به هستی شده اند و به مقام نیستی محض که برترین پایه مهرورزی و آخرین شرط بندگی است فرا نرسیده اند و از اینرو خود را در مقام نا سپاسی و حق ناشاناسی می بینند. تا آنجا که به سبب ذکری که از خدا کرده و ثنایی که از او گفته اند بر خویشتن ملامت روا می دارند و چنانکه گویی عصیانی عظیم از آن سر زده است استغفار می کنند "حسنات الابرار سیئات المقربین" یا اینکه به اقتضای شئوون بشری خود را از یاد کردن خدا و نامبردن از او ناگزیر می بینند و عذرگناه می خواهند ، و یا اینکه حمد و ذکر و شکر خدا را به امر خدا و اذن او و ناشی از فضل کامل و لطف شامل او می دانند.

"جمیع انبیا و اوصیا و علما و عرفا و حکما بر عدم بلوغ معرفت آن جوهر الجواهر و بر عجز از عرفان و وصول آن حقیقه الحقائق مقر و مذعنند"(کتاب ایقان ص 74)

"صدق لقا برای نفسی در این مقام صادق نیاید لاجل آنکه این رتبه در غیب ذات محقق است و احدی به آن فائز نشود. السبیل و مسدود و الطلب مردود.افئده مقربین به این مقام طیران ننماید تا چه رسد به عقول محدودین و محتجبین"(کتاب ایقان ص 118)

"صد هزار موسی در طور به ندای لن ترانی منصعق و صد هزار روح القدس در سما قرب از اصغا کلمه لن تعرفنی مضطرب"(مجموعه الواح)


ما عرفناک حق معرفتک


در اثبات این معنی ، اعتراف انبیا و اولیا به قصور از ادراک ذات خدا در مواردی بسیار از الواح و آثار به کلامی از احمد مختار استشهاد شده است و از جمله آنها به نقل بیانی از مرکز میثاق که در خطبه یکی از الواح آمده است اکتفا می کنیم:

"... و التحبه و الثنا علی جواهر الرحمانی و المظاهر الصمدانی و الهیکل النورانی الذی قدر و هدی و اظهر و اعطی و جمع و نادی و قال ما عرفناک حق معرفتک فانه النور الوحید الذی اضا الفضا الوسیع بشعاع الیقین فی بیان کنه رب العالمین و اقر بالعجز و التقصیر و اعترف بالمنع و التحذیر فان العرفان حده العجز عن العرفان و الا من اشتداد الطغیان یدعی اولوالنسیان معرفه کنه الرحمن و الحال کل ما میزوه بالاوهام فی ادق المعانی البیان تصور ذهنی او تخطر قلبی لایکاد یروی الظمان او یشفی العیان.."(تمامت این خطبه و توالی ان را در جلد اول مکاتیب عبدالبها در ص 133-136 بخوانید)

ملا حظه می رود که مبین آیات پس از تجلیل بلیغ از مقام رسول اکرم و نقل قول از آن سید عالم که فرموده اند "ما عرفناک حق معرفتک" آخرین حد عرفان را اقرار به عجز از عرفان می دانند و اشارتی کوتاه به یکی از اقوال امیر مومنان را در طی کلام معجز نظام می گنجانند و آن حدیث شریف این است "کلما میزتموه باوهامکم فی ادق معانیکم فهو مخلوق مثلکم مردود الیکم" معنی این حدیث شریف چنین است : هر آنچه به اوهام خود در دقیق ترین معنانی خود تمیز داده اید آفریده ای مانند خود شماست و به سوی خودتان باز میگردد و این اقوال همگی حکایت از این دارد که آنچه در امر بهایی در عدم امکان معرفت خدا و لزوم احتراز از این ادعا آمده است از جمله حقائق کلیه دینیه است که همه کسانی که وجود خدا را تصدیق می کنند ملزم به قبول آنند.


من عرف نفسه فقد عرف ربه

از جمله مطالب عالیه ای که در آثار قلم قلم اعلی آمده است و ذکر آن با موضوع کلام در همین مقام مناسبت دارد ، بیانی است که در شرح یکی از روایات ماثوره آمده است "من عرف نفسه فقد عرف ربه" یعنی هر کس نفس خود را شناخت خدای خود را می شناسد و گویی با این سخن دری بسوی خدا گشوده و راهی به شناخت او باز نموده اند اما اگر درست توجه کنیم معلوم می شود که تشبیه معرفت خدا به معرفت نفس در این کلام شریف موید مطالبی است که تاکنون در باره خداشناسی به استشهاد از آیات گفته شده.

نفس انسان جوهر واحدی است که آثار آن در اعضای مختلف و بصورت قوای متعدد و حرکات متنوع ظاهر می شود.مثلا دیدن و شنیدن و سخن گفتن و خواستن و جنبیدن و امثال این کیفیات آثاری است که نفس در آن جلوه می کند و اگر از این ظهورات صرف نظر شود شناختن نفس امکان نمی پذیرد.به عبارت دیگر تا نفس توجه به جانبی نکند و تعلق به امری نگیرد و به صورت خاصی در نیاید و در قالب رفتاری ظاهر نشود هرگز نمی توان به وجود آن پی برد.و آنچه تامل در نفس نامیده اند عنایتی است که انسان را به یکی از حالات نفسانی خود حاصل می شود. مثلا تاملی است که درباره ترس خود یا خشم خود یا شهوت خود یا اندوه خود یا تصمیم خود می کنیم. و الا جوهر نفس به صورتی که فارغ از همه این ظهورات باشد غیر قابل ادراک است.

یک لحظه چشم می بندیم و در خود فرو می رویم. در آنجا چی میبینیم؟ یا تصویری از شیئی است که دیده و به یاد سپرده ایم یا غمی است که از واقعه ای حاصل کرده ایم یا... و اگر یکی از این احوال یا نظایرشان نباشد در واقع هیچ نیست یا بهتر بگوییم با تامل در باطن خود چیزی که بتوان نام آنرا ذات نفس انسان گذاشت نمی توان شناخت.پس اگر گوییم هر که نفس خود را بشناسد خدای خود را شناخته است منظور ما این است که شناختن ذات خدا مثل شناختن ذات نفس امکان ناپذیر است.همانگونه که نفس خود را به صورتی که در یکی از شئوون ما جلوه می کند و قوه فاعله آن به وساطت یکی از ارکان وجود ما صادر می شود ادراک میکنیم معرفت خدا نیز از راه معرفت به یکی از مظاهر او حاصل می آید وگرنه هر راهی را به سوی خدا بسته و هر رشته ای را میان او ما گسسته اند "السبیل مسدود و الطلب مردود" و بر سینه هر نامحرمی که مدعی روی آوردن به حریم ذات و فرا رسیدن به تماشاگه راز باشد دست رد نهاده اند.



قرب و بعد

خدا چون خالق اشیا و مصدر و مبدا و منشا آنهاست و جمیع موجودات به سبب بهره ای که از تجلی الهی به هریک از آنها رسیده است هستی یافته اند لهذا محیط بر اشیا و عالم بدانها و شامل آنهاست. پس خدا به هرچیزی نزدیک است و حتی نزدیکتر از آن چیز به خود اوست.منتهی خلق او گاه ازاین تجلی در غفلت می ماند و گاه بدان آگاه می شود یعنی از جانب حق همه نزدیکی است ، اما خلق ممکن است به حق نزدیک یا از او دور باشد.و البته این نزدیکی و دوری را نسبت به تجلی خدا در جهان و فیضی که از ظهور او به خلق می رسد باید منظور داشت و الا در بین ذات واجب و عالم امکان فصل و وصل و قرب و بعد به هیچوجه ممکن نیست.

"اگرچه بر حست ظاهر تنزیه الهی از شبه و مثل و نظیر منتهی مقام عرفان انام است چنانچه بین ناس هم این مقام اعلی و ارفع است ولکن این امتیاز هم نظر به قبول حق است و به اراده او محقق شده... و الا آن بحر قدم از جمیع این کلمات محدثه مقدس و ساحت اقدس از جمیع این بیانات منزه. نظر باید به اصل امر الهی باشد نه به علو و دنو مراتب عرفان لفظیه که بین بریه محقق شده"(مجموعه اقتدارات ص 89- 90)


و حق این است که الفاظی که حاکی از چنین اوصافی است مثل سایر اسما و صفات به مظهر تجلی او و مطلع امر او باز می گردد زیرا غایت آنچه از خدا می توان دریافت عرفانی است که در حدود طاقت انسان به تجلی خدا در عالم و تعلق فیض او به مطلع امر خود در بین بنی آدم حاصل می آید.

mahmoud
فعّال
پست: 153
تاریخ عضویت: دو شنبه 6 اسفند 1386, 9:55 am

3

پستتوسط mahmoud » یک شنبه 12 اسفند 1386, 2:48 pm

صدور خلق از خدا


اینک جای آن است که گفته شود که خدا از ازل تا ابد خالق بوده و خواهد بود ، بی آنکه آفریدگاری او را مبدائی یا منتهایی در زمان باشد . همه چیز مخلوق اوست و به او وجود می یابد . خالقیت او بدین معنی است که همه کائنات از او صدور یافته و این سیر نزولی هر کدام در حدی واقف شده است.از اینرو وجود هر چیزی فیضی است که از مبدا رسیده است ، و اگر این فیض منقطع شود وجود او به عدم باز می گردد. پس هر چیزی که هست به همین سبب که هستی در اوست ، نشانی از خدا دارد.به عبارت دیگر هستی یافتن یعنی بهره از خدا گرفتن .تاکید باید کرد که خدا به صورت اشیا ظهور نمیکند و با خود به قالب آنها در نمی آید . این قول که طائفه مجسمه (کسانی که خدا را جسم و دارای اعضای جسمانی می دانند) یا بعضی از اصحاب وحدت وجود (منظور نوعی از وحدت وجود است که فرنگیان بدان pantheisme میگویند و الا وحدت وجود با حفظ تنزیه و قول به ترتب و تشکیک ناصواب نیست) بدان قائلند با عقاید اهل بها منافات تام دارد . صریح کلام الهی در آیات نازله از قلم اعلی حاکی است که اهل بها عالم وجود را صادر از خدا می شمارند نه اینکه خدا را ظاهر در این عالم بینگارند . وجود هر شی فیضی است که از وجود مطلق صادر شده و این فیض به سبب حدی که به اراده الهیه در هر مرتبه ای از مراتب سیر نزولی به خود گرفته است به صورت یکی از انواع اشیاء در آمده و این اختلاف حدود و تفاوت مراتب موجب کثرت اشیاء شده است. صدور این فیض هرگز موجب تجزی مفیض مطلق و انحلال آن در اشیا و حلول آن در اینها نمی شود. چنین صدوری است که اهل عرفان از دیرباز "تجلی" نامیده اندو همین عنوان در آثار قلم اعلی نیز اختیار شده است و بدین سبب حق آن دارد که به زبان حال بر دیگر کلمات ببالد و از چنین افتخاری سر بر آسمان بساید.



فرق تجلی با ظهور و حلول

خدا با اینکه مقدس از اشیا است در جمیع آنها تجلی می کند. برای اینکه فرق تجلی با ظهور و حلول روشن شود میتوان صدور فیض وجود را از مبدا آن به تابش روشنایی خورشید بر اشیا تمثیل کرد. خورشید همه چیز را روشن می دارد و بهره ای که از این روشنایی به زمین می رسد، و یا خود جلوه ای از نور شمس در اشیا میکند ، به اختلاف حدود و تفاوت و مراتب است: در سنگ و خاک کمتر و در آئینه تابناک بیشتر . اما صدور این نور از خورشید و تعلق آن به آئینه بدین معنی نیست که خورشید به ذات خود در آینه فرود آید و عین وجود او از علوم مقام خود تنزل جوید و در قالب آینه حلول نماید.

مثال دیگری میتوان آورد : نجاری تخت می سازد ، بهره ای از فکر او یا علم او یا ذوق او یا بهتر بگوییم از نفس او می تراود، به صورتی مخصوص که مثلا متناسب با ماده چوب باشد به این ماده تعلق می گیرد، بر اثر تعلق این فیض که از نفس نجار صادر شده است چوبی به صورت تخت در می آید. پس هستی تخت نشان از هستی نجار دارد و یا خود بهره ای است که از نفس نجار به چوب رسیده است.اما در این میان هرگز نمیتوان گفت که نفس نجار یا فکر او یا علم او نقصان گرفته و به صورت این تخت و اشیا دیگری که ساخته اوست انحلال پذیرفته و یا ترک مقام خویش را در وجود نجار گفته و در این مصنوعات حلول یافته است. البته این تمثیلها تنها برای روشن داشتن منظور و نزدیک ساختن آن به اذهان به کار می رود، نه اینکه کاشف از حقیقت امر باشد، و درباره آنها نباید بیش از آنچه معمولا از تمثیل استفاده می شود تاکید کرد.و به هر صورت اصل منظور این است که جهان از خداست، نه اینکه جهان خدا باشد یا خدا در جهان در آید.

"در این مقام کل شی تجلیات آیات بسیط الحقیقه مشهود و هویدا. مقصود حکیم این نبوده که حق منحل به وجودات نامتناهیه شده.تعالی تعالی من ان ینحل بشی او یحد بحد او یقترن بما فی الابداع.لم یزل کان مقدسا عن دونه و منزها عما سویه. نشهد انه کان واحدا فی ذاته و احدا فی صفاته و کل فی قبضه قدرته المهیمنه علی العالمین"(لوح بسیط الحقیقه،مجموعه اقتدارات، ص 108)

"حقیقت الوهیت مقدس از این است (یعنی از اینکه به تصور انسان در اید )لکن چون کائنات محتاج به فیض وجودند ، لابد باید از حضرت الوهیت فیضی صادر شود که سبب وجود موجودات گردد.لذا حقیت الوهیت به فیوضات اسما و صفات و اشراق بر کائنات نموده و آن فیض الهی شامل جمیع ممکنات است ، مثل اینکه شعاع آفتاب فائض بر جمیع اشیا ارض است ، جمیع اشیا به فیض آفتاب نمودار می شود. جمیع کائنات ارضیه به حرکت آفتاب تربیت می شوند"(خطابات، ج 1 ص 58 و 59)

"کل اشیا مکمن اسما الهیه و مخزن اسرار صنعیه بوده و هستند و در هر کوری از هر شی ظاهر ومی فرماید آنچه را اراده فرماید و اخذ می نماید آنچه را بخواهد"(مائده آسمانی ج2 ص 34)




معرفت خدا و رویت او در خلق

در همین مورد ، از همین لحاظ ، به همین نام ، از همین طریق و به همین دلیل است که خدا را می توان شناخت، اگر چه شناخت خدا چنانکه خود اوست ، در عالم غیب امکان نمی پذیرد ولیکن شناخت او از آن حیث که اشیا از او صدور یافته و او با همین صدور در اشیا تجلی کرده است میسر می گردد.اگر چه خدا را از آن حیث که ذات است نه آسمانی نه صفاتی است ولیکن هر شی به همان سبب که وجود دارد و وجود از لحاظ خاصی و به معنی محدودی و به صورت معینی است، حاکی از یکی از صفات خدا و یا خود یکی از اسما حسنی است.خدا غیب منیع لایدرک است ، و چنانکه گفته شد غیب را نمیتوان شناخت چه اگر شناخته شود دیگر نام غیب بر او نمی توان نهاد (کتاب بدیع ص 24) ولی خلق در عالم شهود است، پس می توان به معرفت خلق نائل شد.

اما خلق چست؟ چیزی است که وجود دارد. این وجود از کجاست؟ فیضی است که از خداست.پس شناختن شیئی که وجود دارد به منزله راه بردن به فیضی است که از خدا صدور یافته یا خود به مثابه شناختن غیب در هیکل ظهور است. و در همین جاست که باید نشان از خدا جست و نام او را یافت نه در خود او که بی نام و نشان است. از همین راه است که میتوان نسبتی در بین علم خود و وجود خدا برقرار داشت و نام آن را معرفته الله گذاشت والا ذات حق بدین سبب که مطلق است از هرگونه نسبتی مبراست و از همین رو ادعای معرفت او خطاست.خدا را جز در آنچه مخلوق او و مشهود ماست یعنی از خلوت خانه غیب صادر شده و در جلوه گاه شهود رخ گشوده است،نمی توان شناخت . و حدیث قدسی شریف نیز حاکی از این معنی است که خدا اگر نمی خواست خلق را بیافریند گنج ناپیدا می بود "کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف"


از همین روست که خدا را در همه جا می توان یافت، در هر چیزی می توان دید، از هر راهی بدو می توان رسید. به همین معنی است که می توان گفت که هر شی به زبان دل به حمد خدا گویاست و این سخن شیوا را در ذکر پروردگار یکتا از سراسر جهان به زبان جان می توان شنید.

"جمیع اشیا حاکی از اسما و صفات الهیه هستند. هر کدام به قدر استعداد خود مدل و مشعرند و بر معرفت الهیه به قسمی که احاطه کرده است ظهورات صفاتیه و اسمائیه غیب و شهود را.این است که می فرماید:ایکون لغیرک من الظهور ما لیس لک حتی یکون هو مظهر لک؟عمیت عین لا تراک!و باز سلطان بقا می فرماید: ما رایت شیئا الا و قد رایت الله فیه و او قبله او بعده... و در روایت کمیل :نورا اشرق من صبح الازل فیلوح علی هیاکل التوحید آثاره"(کتاب ایقان ص 76-77)

و اینک بیانی از حضرت عبدالبها در تبیین آیات کریمه آثار قلم اعلی که در ضمن آن تصریح بدین معنی فرموده اند که حد ادراک انسان نسبت به عالم حق تامل او در عالم خلق است بلاخص در مخلوقاتی که اشرف درجه فیض الهی در وجود آنها متجلی است:"فیوضات حقیقت رحمانیت شامل جمیع کائنات است و انسان باید در فیوضات الهیه که منجمله روح است تفکر و تعمق نماید نه در حقیقت الوهیت.این انتهای ادراک عالم انسانی است چنانچه از پیش گذست.این اوصاف و کمالاتی که از برای حقیقت الوهیت می شمریم این را از وجود و شهود کائنات اقتباس کرده ایم نه این که به حقیقت و کمالات الهیه پی برده ایم.این که می گوییم حقیقت الوهیت مدرک و مختار است نه این است که اراده و اختیار الوهیت را کشف نموده ایم، بلکه این را از فیوضات الوهیت که در حقایق اشیا جلوه نموده است اقتباس نموده ایم"(مکاتیب ج3 ص 489)

mahmoud
فعّال
پست: 153
تاریخ عضویت: دو شنبه 6 اسفند 1386, 9:55 am

4

پستتوسط mahmoud » یک شنبه 12 اسفند 1386, 2:52 pm

تفاوت مراتب تجلی


در طی کلام اشاره شد که اشیا در مراتب مختلف از وجود واقعند.حدود فیض الهی که در آنها متجلی است غیر از یکدیگر است.از همین جا درجات قرب و بعدشان نسبت به مبدا فیض با هم تفاوت دارد.به همین سبب هر کدام از آنها از لحاظ برخورداری از کمال نسبی در رتبه مخصوصی است ، و یا خود نسبت به کمال مطلق که عالم حق است نزدیکتر یا دورتر است.پس حکایت هر شی از وجود خدا به تفاوت مراتب است.یعنی اشیائی که درجه بالاتری از کمال حائزند، و به عبارت دیگر، جلوه وجود یا فیض الهی در آنان شدیدتر است، بیشتر ما را به وجود خدا رهنمون می شوند.از آنها به خدا آسانتر می توان رسید و به یک معنی خدا را در آنها بهتر میتوان یافت. چنانکه بر وجه مثال ، خورشید در سنگ و آب و آینه می تابد ولی جلوه آن در هر کدام از آنها به تفاوت مراتب است.به همین سبب اگر خورشید را نتوان دید، از شعاعی که در آینه می افکند بهتر از تابشی که بر سنگ خارا می کند به شناخت او می توان رسید.یا بر طبق تبیین حضرت عبدالبها "حقیقت الوهیت افاضه وجود بر جمیع کائنات فرموده.مواهب او در عالم انسانی ظاهر، انوار او در عالم وجود مانند انوار آفتاب منتشر، چون آفتاب را ملاحظه می کنید انوار و حرارتش بر جمیع اشیا تابیده.هیمن طور انوار شمس حقیقت بر کل تابید.نورش یکی است ، حرارتش یکی است ، فیضش یکی است و برجمیع کائنات تابیده.ولکن مراتب کائنات متعدد است ، ستعدادشان متفاوت است.هریک به قدر استعداد خویش از آفتاب استفاظه دارد ،حیوان پرتوی از آفتاب دارد ، و به حرارت آفتاب تربیت شده ، آفتاب یکی است ، فیضش یکی است"(خطابات عبدالبها ج 2 ص 131)


انسان اشرف کائنات است


در این سلسله مراتب آنچه بیشتری از کمال را حائز است وجود انسانی است.در این امر نمی توان شکی داشت ، زیرا که انسان جامع جمیع مراتب وجود است، جنبه ای از وجود او مثل همه جمادات جسمانیت دارد ، یعنی ممد در مکان و مستمر در زمان است وزن و جرم و شکل و بعد و مقاومت و رنگ و بو و خواص دیگری از این قبیل دارد.جنبه دیگر از وجود او مثل نباتات مظهر آثار حیات است ، تغذی و تنفس و نمو و تولید مثل و ولادت و ممات دارد.جنبه دیگر وجود او مثل حیوانات منشا ادراک حسی و هوش علمی و حرکت ارادی است (به معنی مخصوص و محدود که با اضطرار طبیعی همراه است نه با اختیار عقلی ، و البته ورود در این تفصیلات خارج از موضوع ماست).

علاوه بر همه این احوال و اوصاف دارای جنبه خاص انسانی است که اشیا دیگر فاقد آنند: ادراک کلیات می کند و به کشف مجهول از معلوم می رسد، طبیعت را مسخر خود می سازد، فکر و شعور و عقل دارد ، دارای قوه ناطقه است ، یعنی قادر به تعبیر مفاهیم عقلی بصورت کلمات و ترکیب و تحلیل آنهاست.

و اینک شواهدی از آثار قلم اعلی در اثبات اینکه انسان عالیترین درجات کمال را دارد و فیض وجودی که بدو رسیده در اشد مراتب آن است:

"بعد از خلق ممکنات و ایجاد موجودات به تجلی اسم یا مختار انسان را از بین امم و خلایق برای معرفت و محبت خود که علت غائی و سبب خلقت کائنات بود اختیار نمود ، چنانچه در حدیث قدسی مشهود و مذکور است. و به خلعت مکرمت "لقد خلقنا الانسان فی احسن التقویم" و به رداء موهبت "فتبارک الله احسن الخالقین" مفتخر و سرافراز نمود". (لوح جواهر التوحید ، مجموعه الواح چاپ مصر ، ص 339)

"و انسان که اشرف و اکمل مخلوقات است اشد دلاله و اعظم حکایه است از سائر معلومات" (کتاب ایقان ص 77)

"کینونت و حقیقت هر شی را به اسمی از اسما تجلی نمود و به صفتی از صفات اشراق فرمود، مگر انسان را که مظهر کل اسما و صفات و مرات کینونت خود قرار فرمود و به این فضل عظیم و مرحمت قدیم خود اختصاص نمود". (جواهر التوحید ص 339)

"خداوند در تورات می فرماید "انسان را به صورت خود خلق نمودیم " و در انجیل جلیل می فرماید "الاب فی الابن و الابن فی الاب" و حضرت محمد می فرماید که خدا فرموده انسان سر من است و من سر انسان. حضرت بهاالله می فرماید "فوادک منزلی طهره لنزولی و قلبک منظری قدسه لظهوری" این کلمات جمیعا دلالت بر این دارد که انسان به صورت و مثال الهی است" (خطابات ج 2 ص 56 و 57)



رفع توهم


در اوایل این مقاله از تنزیه خدا در نظر اهل بها به تفصیل سخن گفته شد و از آن پس نیز در هر فرصتی که دست داد اجمالا بدین مطلب که اهم مطالب در اعتقاد به توحید است اشارت رفت.و از جمله در ابتدای همین مطلب سعی شد تا معلوم گردد که صدور اشیا از خدا و تجلی او در آنها با تجسم و تشبه و حلول و نزول تفاوت بسیار دارد.

مع ذلک در این مقام نیز مناسب می نماید که به آیاتی چند از قلم اعلی استشهاد شود تا یک بار دیگر خوانندگان ما یقین کنند که اراده حق منیع در این دور بدیع در جمیع احوال و در طی اکثر اقوال بر آن بوده است که اعتقاد به تنزیه و تقدیس را تاکید فرماید و از اینکه مبادا کسی را شبهه ای بر دل گذرد و خدای ناکرده اهل بهاء را قائل به حلول خدا در انسان و نزول غیب مطلق در عالم امکان بنگارد ، بر حذر دارد.

" از این که کل اشیا آیات الهی بوده توهم نرود که نعوذ بالله خلق از سعید وشقی و مشترک و موحد در یک مقامند و یا انکه حق جل عز را با خلق نسبت و ربط بوده ، چنانچه بعضی جهال بعد از ارتقا به سموات اوهام خود توحید را آن دانسته اند که کل آیات حقند من غیر فرق.و از این رتبه هم بعضی تجاوز نموده اند و آیات را شریک و شبیه نموده اند.سبحان الله انه واحد فی ذاته و واحد فی صفاته ، ما سواه معدوم عند تجلی اسم من اسمائه و ذکر من اذکاره و کیف نفسه؟ فو اسمی الرحمن که قلم اعلی از ذکر این کلمات مضطرب و متزلزل است. از برای قطره فانیه نزد تموجات بحر اعظم باقی چه شان مشاهده می شود؟ حدوث و عدم را تلقا قدم چه ذکری بوده؟ استغفرالله العظیم از این چنین عقاید و اذکار.بگو ای قوم ، موهوم را با قیوم چه مناسبت و خلق را با حق چه مشابهت که به اثر قلم او خلق شده اند و این اثر هم از کل مقدس و منزه و مبرا"

jooya
فعّال
پست: 251
تاریخ عضویت: سه شنبه 31 مرداد 1385, 11:27 am

پاسخ: 4

پستتوسط jooya » یک شنبه 12 اسفند 1386, 6:19 pm

جناب محمود از ارسال مقاله ی دوستتان کمال تشکر را دارم. از محضر مبارکتان تقاضا می کنم مهلت دهید تا مقاله را بخوانم و اگر مطلبی به نظرم رسید در بوته ی نقد و نظر بگذارم و از نظرات سرکار هم بهره مند شوم.

mahmoud
فعّال
پست: 153
تاریخ عضویت: دو شنبه 6 اسفند 1386, 9:55 am

پاسخ: 4

پستتوسط mahmoud » یک شنبه 12 اسفند 1386, 11:01 pm

چشم عزیزم. کلی مطلب دارم. انشاءالله تا چند روز آینده همه را می گذارمش ...

habibollah
فعّال
پست: 531
تاریخ عضویت: دو شنبه 31 اردیبهشت 1386, 11:41 am

پاسخ: 4

پستتوسط habibollah » دو شنبه 13 اسفند 1386, 3:33 pm

درود بر محمود جان و بقیه ی کاربران و بینندگان عزیز
چند روزی به خاطر کارهایم نرسیدم که بیایم، حالا که آمدم دیدم که چقدر بحث ها جلو رفته است. محمود جان به خاطر حرفی که شنیده بودم که بیت العدل نظر دادن در مورد فیلم "بهاییان در حیاط خلوت من" مام ازسال های شما را خواندم. مرا مورد دروغ گو خواندند، این در حالی است که ایشان هم حرفی از پیامبر اسلام مطرح کردند که ایشان ادّعای خدایی کرده اند. ما بدون این که به ایشان فحش دهیم از ایشان مدرک خواستیم. ایشان مدرکی آوردند که هیچ سندیت علمی ندارد، و این مطلب را قبول کردند و آقا جویا خطاب به ایشان گفتند:
جناب محمود . از شجاعت علمی شما در اعتراف به پیدا نکردن و چه بسا وجود نداشتن مدرکی دال بر فرمایش پیامبر که مدعی شده بودید در مقام ادعای خدایی فرموده اند که أنا هو و هو أنا، تشکر می کنم.

در ادامه این بحث ادّعای خدایی جناب بهاالله محمود جان مقاله ای طولانی را آوردند. می خواستم از محمود جان در مورد این مقاله ی طولانی که نقل فرمودند سؤالی بپرسم: فعلاً قبول داریم که مسجون در جمله ی "لا اله الّا انا المسجون الفرید" غیر از بها الله نیست، و در ضمن طبق این جمله، مسجون خدا هم هست و هیچ خدایی هم به جز او نیست، پس به نظر جناب بهاالله در این جمله، خدا خود ایشان است و خدای دیگری هم نیست.
در این مقاله ی طولانی هیچ اشاره ای هم به این جمله ی جناب بهاالله نشده بود. به هیچ وجه نمی توان ثابت کرد که جناب بهاالله ادّعای خدایی نداشته است. شاید در جاهای دیگری همان طور که در مقاله هم مطرح شد اظهار بندگی کرده یاشند، ولی باز هم در این جمله ادّعای الوهیت داشته اند، پس اگر بخواهیم این جمله را قبول نکنیم ، ناچاریم که قبول کنیم که جناب بهاالله تناقض گویی فرموده اند، در جایی خود را خدا دانسته اند و در جای دیگر بنده ی خدا.

pooopak
پست: 48
تاریخ عضویت: جمعه 3 اسفند 1386, 10:04 am

پاسخ: 4

پستتوسط pooopak » دو شنبه 13 اسفند 1386, 3:42 pm

چون آقای رئیس یه جایی رو واسه حرفای باب و بها که گفتن ما خدائییم گذاشتن مام اجازه می خاییم یه چیزی این جا بزاریم ببینیم این ممود بی مرام چه جوابی داره که بده:

قل لا يري في هيكلي الا هيكل الله و لا في جمالي الا جماله ولا في كينونتي الا كينونته و لا في ذاتي الا ذاته و لا في حركتي الا حركته و لا في سكوني الا سكونه و لا قلمي الا قلمه العزيز المحمود.


ما از این عربی مربیا این آقای بهاء الله خان کلی پکریم چون چیزی نفهمییم و هی اون رفیقمون کلی زور می زنه مام خر فهم ( ببخشین آق جویا) شیر فهم کنه. گفتیم مشدی این جا بهاء الله خان چی میخاد فرمایش کنه؟ گفت: داره می گه: توی این هیکل با حال ما جز هیکل خدا دیده نمیشه و توی صورت خوشگل ما جز صورت خدا دیده نمیشه. توی خود خود ما یعنی توی توی خود خودمون( یعنی همه چیزمون یعنی هستی مون یعنی وجودمون) جز خود خود خدا(یعنی هستی و وجود خدا) دیده نمیشه. توی ذاتمونم جز ذات خدا دیده نمیشه. هر تکونی هم که ما بهاء الله خان می خوریم جز تکون خوردن خدا دیده نمیشه. ما تکونم که نمی خوریم خدام تکون نمی خوره یعنی توی تکون نخوردن مام جز تکون نخوردن خدا دیده نمیشه. توی قلم مام جز قلم خدا دیده نمیشه.
خب آدم بی معرفت بی مرام بهاء الله چه جوری بگه ما خود خود خود خداییم. وختی می گه توی هیکل ما و صورت ما و هستی ما و ذات ما و تکون خوردن ما و تکون نخوردن ما و قلم ما جز خدا دیده نمی شه، مخصوصن اونجا که گفته کیونت و ذات ما، ما دیگه حسابی حرصم در اومد که این آدم این جوری ادعای خدایی کرده. راستی آبجیش راس گفته که داداشی جون تو به جای این که ادعای خدایی کنی برو برا باد فتق و لغوه دستت یه فکری بکن.
ما راستی به اون رفیق با حالمون گفتیم بابا یه آدم بی مرام هی سیریش می شه که مدرک پدرک این حرفا کجاس. حالا واسه اینکه دوباره نیاد بگه مدرکش کو، زودتر مدرکشو بده که مام نشونش بدیم. گفت: آره داداش نوکرتیم. مدرکش اینه: کتاب مبین صفه 17 سوره هیکل. هیکلشو برم

mahmoud
فعّال
پست: 153
تاریخ عضویت: دو شنبه 6 اسفند 1386, 9:55 am

پاسخ: 4

پستتوسط mahmoud » دو شنبه 13 اسفند 1386, 11:58 pm

داش پوپی

نمونه هایی از این مسئله را هم در اسلام داریم. در مسیحیت هم زیاده ...

علامه بخاری از محمد روایت کرده که:" من رآنی فقد رای الحق"

منظور از اینا چیه؟ مگه محمد خدا بوده؟

در مصباح الهدایة آمده است که:"ان لنا حالات مع الله نكون فيها هو نحن ونحن هو الا انه هو هو ونحن نحن " همچنین این حدیث در کلمات مکونه فیض کاشانی هم امده است.




یا حدیثی از کتاب جامع الصغیر وجود دارد در ذیل شماره ی 9995 به این ضممون که خداوند درروز قیامت در مقابل چشم بندگان ظاهر می شود در حالیکه میخندد!

به نظر شما این ذات الهی است که ظاهر میشود یا منظور پیامبر است؟

jooya
فعّال
پست: 251
تاریخ عضویت: سه شنبه 31 مرداد 1385, 11:27 am

پاسخ: 4

پستتوسط jooya » سه شنبه 14 اسفند 1386, 6:37 am

حضور محترم خوانندگان و کاربران گرمی سایت سلام عرض می کنم. خدمت جناب محمود هم عرض ادب دارم. جناب محمود شما دو مقاله ی نسبتا بلند یکی در بحث الوهیت و دیگری در بحث قائمیت در سایت قرار داده اید که پاسخ به آنها مستلزم صرف وقت است و از آن جا که حقیر می کوشم شتاب زده و نسنجیده سخن نگوییم و نیز از آن جا که در این دو سه روز مشغولیت فراوان دارم، پوزش می طلبم که پاسخ به جناب عالی به طول انجامیده است. عجالتا از جناب عالی درخواست می کنم به همان شیوه ی مرضیه و «محمود»ی که خود در پیش داشته اید، مدرک بیانات خود را به طور دقیق از منابع معتبر شیعه بیان بفرمایید تا مورد بحث و بررسی قرار گیرد. از بذل توجه شما تشکر می کنم.
در ضمن چنان که خود شما نیز به حق انتظار داشته اید، پس و پیش منقولات را هم بیاورید.
البته یک نکته ی دیگر را هم ضروری است بدانید:
آوردن سند و مدرک از کتب اهل سنت، به ویژه در این گونه مباحث، برای ما شیعیان، مانند آوردن سند و مدرک از مثلا تنبیه النائمین عزیه خانم، برای بهائیان است. لطفا از مدارک معتبر شیعه مدرکی دال بر ادعای اولوهیت رسول اکرم ارائه فرمایید. متشکرم

habibollah
فعّال
پست: 531
تاریخ عضویت: دو شنبه 31 اردیبهشت 1386, 11:41 am

پاسخ: 4

پستتوسط habibollah » سه شنبه 14 اسفند 1386, 9:17 am

محمود جان
می خواستم از محمود جان در مورد این مقاله ی طولانی که نقل فرمودند سؤالی بپرسم: فعلاً قبول داریم که مسجون در جمله ی "لا اله الّا انا المسجون الفرید" غیر از بها الله نیست، و در ضمن طبق این جمله، مسجون خدا هم هست و هیچ خدایی هم به جز او نیست، پس به نظر جناب بهاالله در این جمله، خدا خود ایشان است و خدای دیگری هم نیست.
در این مقاله ی طولانی هیچ اشاره ای هم به این جمله ی جناب بهاالله نشده بود. به هیچ وجه نمی توان ثابت کرد که جناب بهاالله ادّعای خدایی نداشته است. شاید در جاهای دیگری همان طور که در مقاله هم مطرح شد اظهار بندگی کرده یاشند، ولی باز هم در این جمله ادّعای الوهیت داشته اند، پس اگر بخواهیم این جمله را قبول نکنیم ، ناچاریم که قبول کنیم که جناب بهاالله تناقض گویی فرموده اند، در جایی خود را خدا دانسته اند و در جای دیگر بنده ی خدا.

ببخشید که مجبور شدم دوباره قسمتی از پست قبلی را بنویسم، چون دیدم که نادیده گرفته شده است.

habibollah
فعّال
پست: 531
تاریخ عضویت: دو شنبه 31 اردیبهشت 1386, 11:41 am

پاسخ: 4

پستتوسط habibollah » سه شنبه 14 اسفند 1386, 10:16 am

جویا جان، سلام
قطعاً سخن شما در مورد که فرمودید:
مدرک بیانات خود را به طور دقیق از منابع معتبر شیعه بیان بفرمایید تا مورد بحث و بررسی قرار گیرد. از بذل توجه شما تشکر می کنم.
در ضمن چنان که خود شما نیز به حق انتظار داشته اید، پس و پیش منقولات را هم بیاورید.
البته یک نکته ی دیگر را هم ضروری است بدانید:
آوردن سند و مدرک از کتب اهل سنت، به ویژه در این گونه مباحث، برای ما شیعیان، مانند آوردن سند و مدرک از مثلا تنبیه النائمین عزیه خانم، برای بهائیان است. لطفا از مدارک معتبر شیعه مدرکی دال بر ادعای اولوهیت رسول اکرم ارائه فرمایید. متشکرم


درست است، اما به نظر من نباید که کتاب تنبیه النائمین در نزد بهاییان را به سان کتب اهل تسنن بخوانید در نزد شیعیان، زیرا نویسنده ی آن کتاب، عزیه خانم ، خواهر بهاءاله است. شهرت او نزد بهائیان به خاطر نامه مفصلی است که عبدالبهاء _ پسر بهاءاله_به او به عنوان "عمه " نوشته است که در میان آنها به "لوح عمه "مشهور است..این لوح در کتاب مکاتیب ، جلد دوم صفحات186_170 در مجموعه نامه های عبدالبهاء آورده شده است.نامه های دیگری نیز به او نوشته شده است که در مکاتیب موجوداست..عبدالبها در آن نامه ها عمّه خود را بسیار تجلیل نموده و با اوصافی چون "حنون "و "مهربان" و "مکرمه " وعزیزه " و " فطنه " ( به معنی زیرک و با هوش) او را مورد خطاب قرارداده است. برای نمونه یکی از این عبارات مدح را ذکر می کنیم تا جایگاه علمی و عقل و درایت و ادراک و هوش او در نگاه عبدالبها مشخص گردد: "ای عمه فطنه ، قسم به مطاف ملا اعلی که در فطانت و ادراک و عقل وهوش ، تو بر دیگران - که مدعی قطبیت جهان رحمن هستند - امتیاز و رجحان داری... "[/quote]

jooya
فعّال
پست: 251
تاریخ عضویت: سه شنبه 31 مرداد 1385, 11:27 am

پاسخ: 4

پستتوسط jooya » سه شنبه 14 اسفند 1386, 10:59 am

جناب حبیب الله البته فرمایش شما درست است. اما به هر روی بهائیان کنونی این عمه خانم را دشمن می دانند و سخن او را به عنوان سند نمی پذیرند. حقیر هم خواستم عرض کنم کتاب صحیح بخاری و امثال آن از نظر ما سندیت ندارد.

jooya
فعّال
پست: 251
تاریخ عضویت: سه شنبه 31 مرداد 1385, 11:27 am

پاسخ: 4

پستتوسط jooya » چهار شنبه 15 اسفند 1386, 1:02 am

جناب محمود بنده هم چنان منتظرم برای مدعای خود مبنی بر دعوی خدایی توسط رسول گرامی اسلام، مدرک ارائه فرمایید. موجب کمال تشکر خواهد بود اگر چنین لطفی را زودتر شامل حال حقیر فرمایید.

jooya
فعّال
پست: 251
تاریخ عضویت: سه شنبه 31 مرداد 1385, 11:27 am

پاسخ: 4

پستتوسط jooya » چهار شنبه 15 اسفند 1386, 9:31 am

حضور محترم کاربران و خوانندگان سایت سلام عرض می کنم. به جناب محمود هم عرض ادب دارم. من هنوز منتظرم مدارک مربوط به ادعای ایشان را مبنی بر ادعای الوهیت توسط پیامبر اکرم را ببینم.
ایشان زحمت کشیده و یک مقاله ی نسبتاً بلند در اعتقاد اهل بهاء در باره ی خدا و نیز مسأله ی ادعای الوهیت توسط جناب بهاء الله در سایت قرار داده اند. حقیر با دقت آن مقاله را خواندم. بخس هایی از مقاله عقاید درستی بود که برگفته از آیات قرآنی و روایات ائمه ی هدی صلوات الله علیهم اجمعین است. که طبعاً درست و مقبول ماست. اما بخش هایی از مقاله که روی سخن ما هم با آن قسمت هاست، مغایرت قطعی و کلی با آموزه های ادیان آسمانی و ابراهیمی دارد. حقیر در باره آن قسمت غلط مقاله که توجیه ادعای الوهیت جناب بهاء الله است پیشتر با دوستان بهایی گفت و گوهایی داشته ام که جناب سردبیر آن ها را با ویرایش و پیرایش در سایت قرار داده اند که با اجازه آن را می آورم که در حقیقت پاسخ به این مقاله است. می ماند یک نکته ی بسیار مهم که با وجود آن که بارها و بارها آن را گفته ایم، ولی بازهم برای آن که هم مهم است و هم نباید در بوته ی اجمال و نسیان بماند، عرض می کنم:
عزیزان بهائی و نیز خوانندگان گرامی، یکی از اصول استوار و متقن در سنجش درستی یا نادرستی هر ادعایی، به ویژه ادعای پیامبر و داشتن ارتباطات آسمانی، عدم وجود تناقض و چند گونه گویی در سخنان مدعی است. قرآن به این اصل استوار و قویم، در باره ی محک و معیار آسمانی بودن خودش چنین تصریح می فرماید:

أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافاً كَثيراً سوره نساء آیه 82
آیا در قرآن نمی اندیشند؟ اگر از جانب غیر خدا می بود، همانا در آن اختلاف فراوان می یافتند.

هر چند این، میزان و ملاکی برای اثبات حقانیت قرآن است، ولی یک حکم کلی و عمومی است. این حکم برای اثبات درستی یا نادرستی هر کسی که ادعایی دارد، به کار می رود. نکته ی بسیار مهم در ادعاهای گوناگون جناب بهاء الله و نیز البته باب، تناقض در سخنان آنان است که به هیچ روی قابل جمع شدن با یک دیگر نیست از همین روست که بهائیان ناگزیرند بر خلاف آموزه های دینی خودشان ( که توجیه وتفسیر و تأویل را حرام کرده اند) دست به این کار حرام بزنند و به تفسیر و تأویل دست یازند و برای این منظور به هر دست آویزی هر چند سست و بی بنیاد، بیاویزند. بر اساس این حکم اساسی و اصیل و استوار، اینک توجه عزیزان به بررسی مساله ی ادعای الوهیت جناب بهاء الله جلب می کنیم:

اقتباس بهاءاله از صوفیان

بهائیان وقتی در توجیه ادّعای خدائی و خدا آفرینی بهاءاله در تنگنا قرار می‌گیرند، مثل خود میرزا به مطالب کهنه صوفیان متوسل می‌شوند و مقلّد وار سخنان آن‌ها را در قالب الفاظ در آورده و ناشیانه به اسم مظهریت ارائه می‌کنند و برای نا آگاهان از فرهنگ صوفیان حرف‌های نو جلوه می‌دهند .آن‌ها در این سناریو این چنین مقدمه چینی می‌کنند:
1. مقام حضرت بهاء الله در چنان رتبه‌ای است که کسی نمی‌تواند به آن پی ببرد.‏
2. ‏ما چون نمی‌توانیم خدا را بشناسیم: «بنابراین‎ ‎حضرت بهاءالله کسی هستند که در عالم امر و خلق به جای خدا ‏هستند.»
3. ‏بنابر نص کتاب اقدس:" ان اول ما کتب الله‎ ‎علی( العباد را شما جا انداخته‌اید) عرفان مشرق وحیه و مطلع امره ‏الذی کان مقام نفسه فی عالم امر و الخلق... " یعنی نخستین چیزی که خداوند برای بندگان واجب فرموده است، ‏شناختن مشرق وحی و مطلع امر است که مقام خود خدا در عالم امر و خلق است.‏
4. ‏حضرت بهاء الله در عالم امر و خلق خداست ولی در عالم حق خدا نیست.
به نظر می‌رسد گاهی از اوقات تلخیص و نقل مطالب خودش در رد مطلب کافی است.
آن‌ها از یک سو می‌گویند مقام ‏حضرت بهاء الله در چنان رتبتی است که شناخت ایشان ممکن نیست و از این معرفت استغفار می‌کنند و می‌گویند:‏
در مورد مقام حضرت‎ ‎بهاءالله استغفار لازم است زیرا خلق به عالم‎ ‎امر پی نبرد زیرا ‏رتبه‌ی او بالاتر است و ما پایین تر همان طور که امر نمی‌تواند به عالم‎ ‎حق و ذات لا یدرک پی برد‎.
یکی از اصول‎ ‎بهایی این است که هیچ رتبه‌ای نمی‌تواند رتبه مافوق خود را ادراک کند. (مکاتیب جلد 3‏‎ ‎و هم چنین در کتاب ‏مفاوضات) نبات به اداراک حیوان نمی‌رسد ، حیوان به ادراک انسان و‎ ‎به همین ترتیب انسان هم نمی‌تواند به ادراک مظهر امر ‏الهی برسد و مظهر امر نیز‎ ‎نمی‌تواند به ادراک خدا برسد. حضرت محمّد نیز می‌گویند "ما عرفناک حقّ معرفتک" تو را‎ ‎آن طور که حقّ شناختن توست نشناختیم (کتاب اربعین از شیخ بهایی‎) ‎در نتیجه ما هم‎ نمی‌توانیم مظاهر امر الهی را بشناسیم و ‏هر چه بگوییم خطا کرده و گناهکاریم‎...

راستی شگفت انگیز نیست؟ آن‌ها از یک سو از اقدس نقل می‌کنند که نخستین چیزی که بر بندگان واجب است شناخت ‏بهاء الله است و از سویی دیگر از این که بهاء الله را بشناسند استغفار می‌کنند!!! دیده بگشایید ای خردمندان!‏
نکته‌ی مهم تر را که جداگانه و به تفصیل بحث خواهیم کرد آن است که این حرف‌ها هیچ تازگی ندارد و در آن دورانی که ‏جناب بهاء الله در کوه‌های سلیمانیه با نام مستعار درویش محمّد به سر برده است، از دراویش و صوفیه آموخته و به عنوان ‏یک مطلب بدع و بکر به خورد احبا داده است. لازم است سخنان عرفا و صوفیه را در این مقوله نقل کنیم: سخن عارفان به اجمال و اختصار آن است که: خداوند در جلوه‌های گوناگون متجلی می‌شود و هر لحظه به شکلی در می‌آید. گزیده‌ی برخی از اشعار ‏مولوی را در این باب می‌آورم:‏
هر لحظه به شکلی بت عیار در آمد، دل برد و نهان شد
هر دم به لباس دگر آن یار برآمد، گه پیر و جوان شد ‏. . .‏
گه نوح شد و کرد جهانی به دعا غرق، خود رفت به کشتی
گه گشت خلیل و زدل نار برآمد، آتش گل از آن شد
یوسف شد و از مصر فرستاد قمیصی، روشن کن عالم
از دیده‌ی یعقوب چو انوار برآمد، تا دیده عیان شد
حقّا که همو بود که می‌کرد شبانی، اندر ید بیضا
گه چوب شد و بر صفت مار بر آمد، زان بحر کفان شد
صالح شد و دعوت همه زان کرد به خلقان، از بهر صلاحی
ناقه شده و از دل کهسار برآمد، فی الحال عیان شد.‏
خلاصه‌، اشعار را ادامه می‌دهد و می‌گوید که ایّوب و یونس و موسی و عیسی و محمّد و آدم همه همو( ‏خود خدا) بودند. تا آن که می‌گوید:‏
حقّا که هم او بود که می‌گفت أنا الحق، در صوت الهی‏
منصور نبود آن که بر آن دار برآمد، نادان به گمان شد.‏
بررسی درست و غلط بودن این حرف‌ها سخن دیگری است، امّا مهم آن است که جناب بهاء الله به پیروی ‏از دراویش و صوفیه و عرفا، بیاناتی در هم آمیخته و در پی آن ادّعای من یظهره اللهی کرده است. این ‏مقامات را پیش از ایشان امثال منصور حلاج و بایزید بسطامی و محیی الدین عربی و لاهیجی نیز داشته ‏اند. آنان اصولا تعینات را در عالم کثرت می‌بینند و در عالم وحدت همه چیز را یکی می‌شمارند. از ‏همین روست که می‌گویند:‏
چون که بی رنگی اسیر رنگ شد
موسی ای با موسی ای در جنگ شد
یعنی موسی و فرعون در عالم وحدت یکی هستند و این عالم کثرت است که آنان با هم دعوا و ستیز ‏دارند؛ و باز از همین روست که جناب بهاء الله هر زمان خود را در یک حالت مشاهده می‌کرده است. به ‏برخی حالات درویشی ایشان توجّه کنید:
یک جا چنین می‌گوید :‏
‏( به راستی می‌گویم ولِوَجهِ الله می‌گویم ، این عبد و این مظلوم شرم دارد خود را به هستی و وجود نسبت دهد تا چه رسد ‏به مقامات فوق آن.‏
و در جا و حالتی دیگر چنین می‌گوید:‏
‏(قُل یا هؤلاءِ فَأبشِروا فی تِلکَ الأیّامِ الَّتی فیها أَتَی اللهُ فی ظُلَلٍ مِنَ الرُوح )
‏بگو ای مردم پس شما را مژده باد در این ایامی که خدا درسایبان‌هائی ازروح آمده است .
‏درجائی برای بابی‌های بغداد می‌نویسد:‏
‏(این نامه از نمله‌ی فانیه به سوی احبای خدا ارسال می‌شود)‏
نمله‌ی فانیه یعنی مورچه‌ی مردی و بی مقدار و نابود شدنی!‏
‏ولی در جایی دیگرخود را فرستاده خدا می‌خواند:‏
‏(قَد بَعَثَنِیَ اللهُ و أرسَلَنی إلَیکُم بِآیاتٍ بیّناتٍ)‏
‏همانا خدا مرا برانگیخت و با نشانه‌های آشکار به سوی شما فرستاد.‏
درمقابل ناصرالدین شاه قاجارخود را این گونه توصیف می‌کند:‏
‏(یا مَلِکَ الأرضِ إسمَع نِداءَ هذا المَملُوک! إنّی عبدُ آمنتُ بِالله و آیاته)- آغازلوح سلطان-
‏ای پادشاه روی زمین ندای این برده‌ی زرخرید را بشنو. به درستی که من بنده‌ای هستم که به خدا و آیاتش ایمان آوردم.‏
لکن درلوح سیّاح به میرزا علی مراغه‌ای چنین فرمان می‌دهد:‏
‏(أن یاعَلی فَاشهد بِأنّی ظُهورُ اللهِ فی جَبَروتِ البَقاء و بُطُونُه فی غَیبِ العماء ... وکلٌ خُلِقُوا بِأمری) ‏
ای علی پس شهادت بده که محقّقاً من ظهورخدا در جبروت هستی وبقاء هستم و حقیقت درونی او در غیب نادیدنی می‌باشم ‏‏... وهمه به فرمان من آفریده شده‌اند.
‏و بالاخره وقتی بازار الوهیت و ربوبیت را آشفته می‌بیند، دعوی خداآفرینی می‌کند:
‏(اظهارربوبیت والوهیت بسیاری نموده. حضرت قدوس روحی له الفداء یک کتاب درتفسیر صمد نازل فرمودند ازعنوان کتاب ‏تا نهایتش إنّی أنَا الله است وجناب طاهره إنّی اَنَا الله را در بدشت تا عنان آسمان بِأعلی النِداء بلند نمود و هم چنین بعضی ‏احبا در بدشت و جمال مبارک درقصیده وَرقائیه می‌فرمایند: کُلُّ الاُلُوهِ مِن رَشحِ أمری تَأَلَّهت وکُلُّ الُربوبِ مِن طَفحِ حکمی ‏تَرَبّت) یعنی همه‌ی خداها ازقطره‌های کوچک فرمان من به خدائی رسیدند و همه‌ی پروردگارها از زیادی و ریزش حکم ‏من به ربوبیت نائل آمدند.‏
به این ترتیب روشن می‌شود که اصولاً از منظر عرفان و تصوف، این مقامات به هیچ روی نشانه‌ی ‏پیامبری وآوردن دین جدید و دیگر مقاماتی که بهاء الله برای خودش قائل بوده، نیست. همه‌ی بزرگان ‏عرفان، از این حالات داشته‌اند چنان که خواندید جناب قدوس و طاهره قرة العین هم از این حالات ‏روحانی! داشته‌اند. خلاصه آن که حضرت بهاء الله با این بیانات کهنه و قدیمی که از آموخته‌های ایشان ‏در کوه‌های سلیمانیه و در دوران آموزش‌های درویشی بوده است، چیز تازه‌ای نیاورده‌اند و بالاخره آن ‏که اثبات این مقامات برای ایشان به جز ادّعای صرف، چگونه ممکن است؟ !

mhrain
پست: 4
تاریخ عضویت: چهار شنبه 5 اردیبهشت 1386, 5:36 pm
محل اقامت: تهران

پاسخ: 4

پستتوسط mhrain » یک شنبه 19 اسفند 1386, 5:08 pm

سلام
بااینکه اطلاعاتم درحددیگردوستان نیست جسارتاًمطالبی را مختصرومفیدعنوان می کنم.
بهائیان می گویند"به معرفت خدا نمی توان رسید"اگرچنین است پس چرا خداوندخوددرقرآن کریم دستوربه شناخت خویش داده اند؟
ازجناب بهاالله نقل می کنندکه برای خدا نبایدصفت قائل شد که این سخن برگرفته شده ازخطبه معروف امیرالمومنین علی(ع)درنهج البلاغه است اما سئوال اینجاست که جناب بها چرا خودصفتی همچون "زندانی"برای خداقائل شده اند.
چون تاویل وتعبیربیانات وآیات جناب بها بنابرنص صریح ایشان ممنوع است.چاره ای نیست که بپذیریم منظورازخداشخص ایشان بوده اند.
آخراینکه بهائیان می گویندجناب بهالله خان رانمی توان شناخت!منطق می گویددرخصوص چیزی که علم وشناختی نسبت به آن نداریدبحث نکنید.احباءمحترم چگونه کسی راپیروی می کنیدکه آنرانمی شناسید؟
ناگفته نماندکه جناب بهاالله دردفعات مختلف ادعای خدایی کرده اند.

mhrain
پست: 4
تاریخ عضویت: چهار شنبه 5 اردیبهشت 1386, 5:36 pm
محل اقامت: تهران

پاسخ: 4

پستتوسط mhrain » چهار شنبه 18 اردیبهشت 1387, 4:55 pm

ااخیراًدرسایت ساغریکی ازکاربران مسلمان درخصوص خدایی جناب بهاء بحثی را مطرح کرده بودند.ادمین محترم سایت ساغرکه نهایتاًمغلوب شده بودندبالاخره با عصبانیت اعلام کردندکه بله ما حضرت بها الله راخدامی دانیم.سه عالم داریم،عالم خلق-عالم حق وعالم لایدرک.حضرت بهاالله خدای عالم خلق وحق هستندوعالم لایدرک متعلق به خدواندقادرغیرقابل درک است وحتی مظاهرظهورهم قادربه درک آن عالم نیستند!اگراون عالم قادربه درک نیست چگونه کشف شده وچگونه فهمیده اندکه غیرقابل درک است.خوداین فهمیدن هم نوعی درک است.
عجب آش شله قلمکاری شد.

farid
پست: 92
تاریخ عضویت: سه شنبه 17 مهر 1386, 1:29 am

پاسخ: 4

پستتوسط farid » چهار شنبه 18 اردیبهشت 1387, 10:54 pm

این حرفی که این آقای ادمین زده یعنی چی؟ یعنی این که ما دو تا عالم شناخته شده داریم به نام عالم خلق - که لابد همون عالم ماست- و یکی دیگه به نام عالم حق، و مسئولیت خدایی این دو عالم هم به حضرت بهاالله سپرده شده. منتها برای این که شما خیلی گیر ندید و انقد نپرسید که پس اون خدای یکتای بی همتا که پروردگار عالم بود و از بندگان خودشم جدا بود، کجا رفت و این وسط چی کاره شد، ما می آیم برای شما یه عالم جدید درست می کنیم، و اصلا اسمشم می ذاریم عالم "لایدرک" یعنی عالم "بابا بی خیال، انقد گیر نده"، که اون دیگه برای خدای شما باشه و پروردگارتون اونجا برای خودش خدایی بکنه.

بسیار خب. پس نتیجه چی شد؟ نتیجه این شد که یه خدایی هست که خدای اصل کاریه و حوزه ی سلطنتشم محدود به عالم لایدرکه که فقط خودش می دونه کجاست و داره توش چی کار می کنه، یه خدای دیگه ای هم هست که کارش خدایی بر عالم خلق و حقه، و این دو جور خدا با هم فرق می کنن، و با هم یکی نیستن، و حضرت باب و بها هم که خدا شدند خدای از نوع دوم بودن و با خدای اصل کاری نوع اول فرق داشتن، و به این ترتیب ما توحید رو ثابت کردیم. درسته دیگه بله؟

نه دیگه غلطه. چون نه حضرت باب با این حرف موافقن و نه حضرت بهاالله.

هممون می دونیم که حضرت باب در صفحه 5 لوح هیکل الدین فرمودن "ان علی قبل نبیل ذات الله و کینونیته". یعنی چی؟ یعنی بابا، اصلا این جوری نیست که خداها چند تا باشن، یکیشون الله باشه که خدای قادر اصل کاریه، و یکیشون هم من باشم که خدای عالم خلقم، و ما دو تا هم با هم دیگه فرق داشته باشیم. بلکه فقط یه خدا وجود داره به نام الله، و از قضا منم که می گم خدام یعنی همون الله هستم، و بلکه ذاتشم، کینونیتشم و خود خود خودشم، و هیچ افتراقی هم بین ما وجود نداره.

همین حرفو البته به صورت خیلی شفاف تر حضرت بهاالله در صفحه 13 و 14 کتاب مبین عنوان فرمودن:

"قُل لا یُرى فى هَیکلی اِلّا هَیکلُ اللّهِ وَ لا فى جَمالی اِلّا جَمالُه وَ لا فى کَینُونَتى اِلّا کَینُونَته وَ لا فى ذاتى اِلّا ذاته و لا فى حَرَکتى اِلّا حَرَکَتُه وَ لا فى سُکُونى اِلّا سُکُونُه و لا فى قَلَمى اِلّا قَلَمُه .... قُل لَم یَکُن فى نَفسى اِلّا الحَقُّ وَ لا یُرى فى ذاتى اِلّا اللّهُ"

"بگو در هیکل من بجز هیکل خدا و در جمال من بجز جمال او و در کینونیت من بجز کینونیت او و در ذات من بجز ذات او و در حرکت من بجز حرکت او و در سکون من بجز سکون او و در قلم من بجز قلم او دیده نمی شود ....بگو در نفس من بجز حق وجود نداشته و در ذات من غیر از الله چیزی دیده نمی شود"

حالا با این حساب این آقای ادمین سایت ساغر به چه مجوزی بین حضرت باب و بها و خداوند قادر یکتا تفاوت قائل شدن؟


بازگشت به “دست آورد ها و تعالیم”

چه کسی حاضر است؟

کاربران حاضر در این انجمن: کاربر جدیدی وجود ندارد. و 1 مهمان