بهائیت و معاد جسمانی

tiam
پست: 32
تاریخ عضویت: چهار شنبه 1 اردیبهشت 1389, 8:56 am

پستتوسط tiam » سه شنبه 11 خرداد 1389, 1:51 pm

با سلام
جناب سیام

بنده هم مثل جناب سپهر پاسخ سوالاتم را نگرفتم
.
مثل اینکه شما کمی دارید از زیر بحث شانه خالی میکنید.

آیه را آوردم و گفتم راجع به زنده شدن پیامبر بگویید.

جناب سیلم معجزه را اگر میشد از راهای بشری ثابت کرد که دیگر نمیشد معجزه این جمله یعنی چه؟ "این تفکر غیر علمی و غیر منطقی است که افرادی اینگونه زنده شوند. "

ضمنا به چه دلیل باید از سخن جناب عبدالبها که گفته اند"مرده و مضمحل شده بود" باید از دست دادن قدرت را نتیجه بگیریم .ما که اجازه ی تاویل نداریم.یعنی جناب عبدالبها به معجزه پیامبران معتقد نبوده اند؟

شما که دارید دوباره حرف های اولتان را با جناب ایرانی تکرار میکنید !

چرا باید معاد جسمانی را باور نداشت؟

ما برای رد معاد جسمانی که مسلمانان طبق آیات قرآن به آن معتقدند از شما دلیل می خواهیم.

با تشکر

siam
پست: 37
تاریخ عضویت: پنج شنبه 25 تیر 1388, 8:16 pm

پستتوسط siam » پنج شنبه 13 خرداد 1389, 8:43 pm

دوستان سلام
جناب سپهر؛ مسلما با توجه به آنچه که حضرت عبدالبهاء می فرمایند و اصولا با توجه با تفکر بهایی، می فهمیم که آن پیامبر صد سال مرده نمی شود و بعد زنده شود. اگر هم در قرآن اشاره ای به این موضوع شده، به نظر بنده، یا صرفا نشاندهنده ی گذر زمان است و یا مظهر و نمادی از قوم بنی اسرائیل. ولی آنچه که بنده با اطمینان می توانم بگویم این است که کسی نمرده و صد سال بعد دوباره زنده شود. یکی مرگ نبی است که بنده گفتم که می تواند چه معنایی داشته باشد و یکی مرگ قریه است که خود حضرت عبدالبهاء توضیح داده اند که اضمحلال آن قوم بوده.
جناب تیام یک حقیقتی است که خدمتتان باید عرض کنم این است که اگر من باور داشته باشم که جن دو تا سم دارد و دوتا شاخ، اگر در یک کتاب هم عکسش را با این مشخصات دیدم، می گویم آن عکس صحیح است. ولی اگر در یک کتاب دیگر عکس موجودی با چهار سم و بدون شاخ ببینم که نوشته شده باشد این جن است، قبول نمی کنم. و مسلما اگر یکی بگوید جن وجود ندارد که دیگر هیچ! پس تا وقتی که شما بر این باور داری که خدا همچنین کاری را بارها کرده و باز هم می کند، تعجب نمی کنی که در آیه ای چنین نوشته شده باشد و سریع آن را می پذیری حتی اگر حقیقت چیز دیگری باشد. پس موضوع عزیر نبی یک موضوع فرعی است چون تا بنده به معاد جسمانی معتقد باشم هرگز نمی گویم شاید این آیه معنای دیگری دارد. ولی وقتی معتقد نباشم تحری می کنم تا معنای دیگری را بیابم.
به منظور اینکه هم موضوع بالا را عملی خدمتتان عرض کنم و هم پاسخ شما را داده باشم موضوعی را مطرح می کنم: شما بارها و بارها صحبت از این کردید که خدا کار عبث انجام نمی دهد. در آیه سه چیز اشاره شده که نشان از معجزه است به قول شما. اول اینکه پیامبر وقتی بیدار می شود نمی فهمد که چه زمانی خوابیده بود و فکر می کند پاره ای از روز خوابیده. دوم اینکه با گذشت زمان آب و نانش فاسد نشده بوده. سوم اینکه الاغش مرده بوده و استخوانهایش مانده بوده. البته یک دلیل چهارمی هم هست اینکه در ادامه آیه اشاره به پوشاندن گوشت بر استخوان می کند. بنده وقتی آیه را می خواندم خیال می کردم که این گوشت به تن الاغ پوشانده شده بود ولی با خواندن تفسیری که آوردید بنده فهمیدم که این گوشت به تن نبی پوشانده شده. نقل کرده بودید "پس آنگاه او را زنده گردانيد او نظر به اعضاى خود مى‏نمود كه بعد از انقطاع و انفصام چگونه اتّصال بيكديگر و التيام لحوم لباس عظام و مفاصل و عروق واصل و انجام يابد."
حالا این چهار مورد را بررسی می کنیم. اول اینکه اگر این نبی یک سال میرانده می شد یا یک ماه و یا ده سال و یا صد سال در این نکته که بیدار شود و فکر کند که نیمی از روز خواب بوده و بعد با فهمیدن حقیقت تعجب کند، هیچ فرقی نداشت. منظورم این است که اگر بنده یا شما بخوابیم و بعد که بیدار می شویم بفهمیم که ده سال خوابیده ایم حتما تعجب می کنیم و پی به قدرت خدا می بریم و لازم به صد سال نیست. دوم اینکه در آن بیابان با گذشت یک روز آب بخار می شود و نان کپک می زند. حالا یک روز هم نه یک هفته. یک هفته هم نه، یک سال. حالا به خاطر شما می گوییم ده سال. وقتی بنده ببینم بعد از ده سال آب و نان تغییر نکرده واقعا متعجب می شوم و پی به قدرت خدا می برم. آیا لازم است که صد سال این زمان بگذرد؟ در مورد نکته ی سوم. یک الاغ هم مگر چه زمانی می خواهد تا بپوسد؟ یک سال؟ دوسال؟ ده سال؟ فکر کنم ده سال کافی باشد. پس می بینیم که این دلیل هم لازم نیست صد سال وقت برایش تلف شود. دلیل چهارم هم که اصلا کاری به صد سال ندارد. یعنی چه یک روز چه صد سال، با دیدن پوشاندن گوشت به استخوان، ما متحیر می شویم و پی به معاد جسمانی می بریم. حالا می شود به بنده بگویید خداوند حکیم که کار عبثی نمی کند چرا صد سال این شخص را میرانده در صورتیکه هدفش با ده سال و یا حتی کمتر هم برآورده می شد؟ وقتی در این موضوع می اندیشیم که گذر صد سال، زمانی واقعا زیاد برای چنین هدفی است و این هدف با زمان های بسیار کمتر هم برآورده می شده، آیا نباید از خود بپرسیم که این صد سال نشان از چه موضوع خاصی دارد؟
در ضمن اینکه نبی خودش ببیند که گوشت به استخوانهایش می چسبد و مفاصلش شکل می گیرد و ...، واقعا امری اعجاز برانگیز است؟ بیشتر شبیه فیلمهای تخیلی در هالی وود است تا یک مسئله ی دینی و اعتقادی. خواندیم که وقتی نبی بیدار می شود خدا طول مدت خوابیدن او را می پرسد و او زمان را کم می انگارد و خدا به او توضیح می دهد که صد سال بوده. بعد هم اتفاقات دیگر می افتد. منظورم این است که عمل بیدار شدن و صحبت با خدا و تفکر اینکه زمان چه قدر کم بود، همگی قبل از این اتفاق افتاده اند که به قول تفسیر آیه، فرد ببیند که دارد بدنش شکل می گیرد. آیا این موضوعی منطقی است؟ مگر بیدار شدن و مکالمه و تفکر نیاز به بدن و جسم ندارد؟ پس چه طور اول اینها اتفاق می افتد و بعد بدن آن فرد شکل می گیرد؟ در ضمن چه طور فردی می تواند ببیند که خودش دارد شکل می گیرد؟ آیا نیاز به گردش خون و ... نیست؟
عاقلانه تر این بود که می پنداشتیم آن الاغ دوباره شکل گرفته است. به هر حال وقتی که کمی انصافمان را زیاد کنیم و کمی هم تفکرمان را بیشتر کنیم خواهیم دید که چنین اتفاقی نمی تواند بیافتد. اینکه خودمان را با تفکراتی شبیه "خداوند به هر کاری قادر است. پس هر کار که بخواهد می کند." و یا " معجزه بوده دیگر، همین است که هست." و یا "چون قرآن گفته حتما همین است که می بینیم و نه معنای باطنی و سمبلیک آن" و ... گول بزنیم، واقعا کاری است که انسانهای دوران پیش هم کرده بودند و به پیامبرانی مانند حضرت مسیح و حضرت محمد و البته حضرت اعلی و حضرت بهاء الله ایمان نیاورده بودند.
اگر کمی بیاندیشیم خواهیم دید که تمامی مسائلی که در بالا ذکر شد و قبول آنها نیاز به پذیرفتن کورانه دارد، همگی در تفسیر حضرت عبدالبهاء جای پیدا می کنند. مثلا راحت می توانیم بگوییم که پیامبر، ناظر بوده که آن قوم دوباره شکل می گیرد و دوباره قدرت و عزتش را می یابد و البته لازم نیست به زور به خودمان بقبولانیم که پیامبر دیده که خودش دوباره شکل گرفته. عدم تغییر نان و آب در تمامی زمان، اگر به صورت نمادی باشد، به راحتی پذیرفته می شود. البته بنده این حق را ندارم که از خودم تفسیر و تاویل کنم باید تحقیق کنیم و ببینیم حضرت عبدالبهاء در جای دیگری چیزی راجع به آنها گفته اند. البته نظر شخصی بنده این است که نان و آب می تواند نشانی از لطف و عنایت الهی باشد که همیشه حتی در زمان اضمحلال هم همراه قوم و عزیر بوده و هیچ وقت از بین نرفته. البته باز هم تاکید می کنم که نظر بنده راجع به این موضوع ارزش حقیقی ندارد و تنها نظر شخصی است. اگر سخنی از ائمه و یا طلعات بهایی راجع به این موضوع دیدیم آن وقت می توانیم مطمئن شویم.
پس دریافتیم که ابتدا باید باورهایی که نه از روی تحقیق بلکه از روی تقلید آنها را به ارث برده ایم را کنار بگذاریم و آنها را نقد کنیم تا بتوانیم حقیقت را دریابیم. به قولی تا ظرف وجود و ذهنمان از تفکرات پیشین و توهمات پر باشد نمی توانی این ظرف را با آب حیات بخش و با حقیقت پر کنیم.
پر حرفی کردم. ببخشید که سرتان را درد آوردم.
سیام.

tiam
پست: 32
تاریخ عضویت: چهار شنبه 1 اردیبهشت 1389, 8:56 am

پستتوسط tiam » جمعه 14 خرداد 1389, 8:16 am

با سلام

جناب سیام

بنده نظری عکس شما دارم اتفاقا اگر انسان به معاد جسمانی معتقد نباشد در معانی آیات با مشکل رو به رو میشود و مجبور میشود به هزار راه متوسل شود تا بلکه بالاخره یک

تشبیهی یا تمثیلی برای آن بسازد و تفکر خود را به اثبات برساند .

میدانید چیست جناب سیام من ریشه ی تفکر شما را در کتابهایتان جستجومی کردم و به دنبال این بودم که چرا این همه تقلا میکنید تا به هر شکلی شده تفکر خود را توجیه کنید به

جمله ای از جناب باب برخورد کردم که دود از سرم بر خاست ملاحظه بفرمایید: "نقطۀ اولى ميفرمايد: اگر او بر سماء حکم ارض نمايد و يا بر ارض حکم سماء ليس لاحدٍ ان يقول لِمَ و بِمَ

" (اشراقات ص17)

یعنی اگر او آسمان را بگوید زمین است و زمین را بگوید آسمان است کسی نباید بگویدبرای چه و چرا گفتی؟!

فی الحقیقه ایشان ،شما احبا را با مشکل بزرگی مواجه کرده است.هر چه گفت بی چون و چرا در معاد در آخرت در قیامت در خداشناسی در... باید بپذیرید اگر هم دیگرانی از شما

دلیل خواستند دست به توجیه بزنید.

• تمام آیات قرآن که به معاد و قیامت مربوط میشود تمثیل است .چرا؟ "ليس لاحدٍ ان يقول لِمَ و بِمَ "

• معاد فقط روحانی است چرا چه اشکالی دارد جسمانی هم باشد؟"ليس لاحدٍ ان يقول لِمَ و بِمَ "

• قیامت در همین دنیا اتفاق افتاده چرا ؟ این که با آیات قرآن سازگار نیست؟"ليس لاحدٍ ان يقول لِمَ و بِمَ "

جناب ! این طرز تفکر است که باعث میشود شما به ورطه ی توجیه و تمثیل بیفتید !

جور دیگر بیندیشیم

فرض کنید خدا می خواست بگوید که معاد جسمانی است؟میتوانم بپرسم چگونه دیگر باید این سخن را میگفت؟او که هر چه میگوید شما میگویید خدای من دست به تمثیل زدی معنی

حرفت این میشود که میگویم...

• میگویم منِ خدا میگویم پیامبرم را زنده کردم بعد از اینکه صد سال مرده بود. نه خدایا مگر تو میتوانی پیامبر را از خاک زنده کنی ؟ حنما این سخنت تمثیل بوده و میخواستی بگویی ...

• خودم، منِ خدا میگویم هم الاغ و هم پیامبرم را زنده کردم و نشان دادم چگونه آنها را بعد از مرگشان زنده میکنم میگویم نه من اول فکر کردم پیامبرت را گوشت پوشاندی بعد فکر

کردم الاغ او را گوشت پوشاندی (وحتما غافل از این بودم که برای زنده کردن باید هر دو را گوشت بپوشانی چون اگر دقت کنم هر دو از گوشت تشکیل شده اند) پس حتما این سخن تو

تمثیل بوده و میخواستی بگویی...

• خودم ، منِ خدا میگویم پیامبرم ، پیامبرم، پیامبرم را زنده کردم نه خدایا من در جایی خوانده ام "حقیقت قوم موسی بود" پس حتما این سخن تو تمثیل بوده و میخواستی بگویی ...

• خدایا "این موضوعی منطقی است؟ مگر بیدار شدن و مکالمه و تفکر نیاز به بدن و جسم ندارد؟ پس چه طور اول اینها اتفاق می افتد و بعد بدن آن فرد شکل می گیرد؟ در ضمن

چه طور فردی می تواند ببیند که خودش دارد شکل می گیرد؟ آیا نیاز به گردش خون و ... نیست؟" پس حتما چیز دیگری می خواستی بگویی بگذار کمی فکر کنم ببینم چه میتوانستی

بگویی هنگامی که گفتی" بعد از آن زنده‏ اش نمود فرمود چقدر وقت توقف نمودى؟ (يعنى در حالت مرگ) عرض نمود: يك روز يا پاره از روز"

عالمی توضیح میدهد:صد سال میرانده تا ابد کسی نتواند بگوید این مرگ نبوده بلکه یک خواب عمیق زمستانی بوده و خدا منظورش از مرگ مرگ نبوده بلکه خواب عمیق زمستانی بوده!!

دوباره عده ای پیدا شدند گفتند چرا 10 سال نبوده آیا با ده سال منظورش بر آورده نمیشد؟پس اصلا صحبتی از مرگ نکرده بلکه منظورش گذر زمان بوده ! نه شاید مرگ ضلالت

بوده!شاید هم ... این هم از عوارض رشد عقل در دو دوعصر متفاوت است دیگر کاریش هم نمی توان کرد!

در این حالت است که به یاد داستانی از امام صادق علیه السلام می افتیم که می فرمود:

در روزگاران گذشته مردى بود كه تلاش مى‏كرد از راه حلال دنيا را به دست آورد ولى نمى‏توانست، از اين رو از راه حرام در پى دنيا برآمد، باز هم به هدف نرسيد. شيطان نزد او آمد و

گفت: اى مرد:

تو دنيا را از راه حلال طلب كردى و بر آن دست نيافتى، و از راه حرام طلب كردى باز هم بر آن دست نيافتى، مى‏خواهى تو را به چيزى راهنمايى كنم كه مال تو فراوان شود و دنيايت رونق

گيرد و پيروانت بسيار گردند؟ آن مرد گفت: آرى. شيطان گفت: دينى را از خود اختراع كن و مردم را بدان فرا خوان. آن مرد چنين كرد و مردم از او پذيرفتند و وى را اطاعت كردند و او به

دنياى خود رسيد. پس از چندى با خود انديشيد و گفت:

كار بدى كردم كه از خود دينى ساختم و مردم را به آن فرا خواندم. اكنون راهى براى توبه نمى‏بينم جز اينكه نزد هر كسى كه او را به اين دين ساختگى دعوت كردم بروم و او را از آن

بازگردانم. پس هر روز نزد دوستان خود كه سخن او را پذيرفته بودند مى‏رفت و به آنان مى‏گفت: آنچه من شما را بدان فراخواندم باطل بود و خودم بدعت گذاشته بودم، و آنان هم در

پاسخ مى‏گفتند: تو دروغ مى‏گويى، اين دين حق است ولى تو در آن شك كرده و از آن برگشته‏اى.

وقتى چنين ديد، زنجيرى برگرفت و يك سر آن را با ميخى به زمين كوفت و سر ديگرش را به گردن افكند و گفت تا وقتى كه خداوند بزرگ توبه‏ام را نپذيرد آن را باز نمى‏كنم. پس خداوند به

يكى از پيامبران وحى فرستاد كه به فلانى بگو: به عزّتم سوگند، اگر آنقدر مرا بخوانى كه بند از بندت جدا شود توبه تو را نخواهم پذيرفت تا اينكه كسانى را كه بر دين ساختگى تو

مرده‏اند زنده كنى و آنان از اين دين باز گردند.

حال اگر خود جناب بهاء الله هم بیاید و بگوید معاد جسمانی است و من اشتباه کردم باز هم کسانی هستند که بگویند تو از چیزی که خود ساخته ای برگشته ای و ما هنوز به آن ایمان

داریم.






sepehr
پست: 15
تاریخ عضویت: پنج شنبه 30 خرداد 1387, 12:29 pm

پستتوسط sepehr » یک شنبه 16 خرداد 1389, 10:23 am

أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلَىٰ قَرْيَةٍ وَهِيَ خَاوِيَةٌ عَلَىٰ عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّىٰ يُحْيِي هَـٰذِهِ اللَّـهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ اللَّـهُ مِائَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قَالَ كَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قَالَ بَل لَّبِثْتَ مِائَةَ عَامٍ فَانظُرْ إِلَىٰ طَعَامِكَ وَشَرَابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَانظُرْ إِلَىٰ حِمَارِكَ وَلِنَجْعَلَكَ آيَةً لِّلنَّاسِ وَانظُرْ إِلَى الْعِظَامِ كَيْفَ نُنشِزُهَا ثُمَّ نَكْسُوهَا لَحْمًا فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ قَالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّـهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ﴿البقرة: ٢٥٩﴾


جناب سیام
حضرت عبدالبهاء میگن:

" این ملت صد سال مرده و مضمحل شده بود. حضرت عزیز از این واقعه محزون و مکدر لهذا بشارت به او رسید که این ملت دوباره جان گیرد. چنانکه واقع شد... "

اگر آیه قرآن این بود که :
یک نفر داشت از کنار قریه مخروبه ای رد میشد و با خود درباره زنده شدن اینها می اندیشید
خدا این قریه را زنده کرد و بعد از اون شخص پرسید که فکر میکنی چقدر طول کشید
او گفت اندکی
خدا پاسخ داد این فرآیند صد سال طول کشید

این جوری کلمات داستان یه معنایی میداد، و حرف شما قابل تامل بود.


اما نیگا کنین، خدا میگه که یه شخصی از کنار اون جا داشت رد میشد و به زنده شدن اونا میاندیشید بعد میگه:

منِ خدا اون شخص سوال کننده را صد سال میراندم(اماته الله)
بعد منِ خدا او را برانگیختم.(بعثه)
بعد منِ خدا از او پرسیدم که فکر میکنی مکثت چقدر درنگ کرده ای. (کم لبثتَ)
او جواب داد یه روز یا یه نصفه روز.
بعد منِ خدا به او گفتم: که نخیر! صد سال طول کشید.
..بعد هم بقیه ماجرا.

اگر یه آدم معمولی بیاد و یه سری حرفهایی بزنه که کلماتش معنای درست حسابی نداشته باشه یا منظورش یه چیز باشه ولی چیز بیربط دیگه ای بر زبانش جاری بشه من تعجب نمیکنم و برام طبیعی و قابل درکه. اما وقتی خدا در کتاب آسمانیش که قراره مثلا هدایت گر باشه جملاتی را میگه، من توقع دارم اون جملات اقلا یه معنایی بدن. واقعا این توقع زیادیه؟؟!!

خدا میگه اون بنده خدا رو صد سال میراندم بعد زنده کردم ولی شما میگی: « مسلما با توجه به آنچه که حضرت عبدالبهاء می فرمایند و اصولا با توجه با تفکر بهایی، می فهمیم که آن پیامبر صد سال مرده نمی شود و بعد زنده شود.» و « آنچه که بنده با اطمینان می توانم بگویم این است که کسی نمرده و صد سال بعد دوباره زنده شود. »؟!!

میگی:« اگر هم در قرآن اشاره ای به این موضوع شده، به نظر بنده، یا صرفا نشاندهنده ی گذر زمان است و یا مظهر و نمادی از قوم بنی اسرائیل.» ؟!!
یعنی چی که نشاندهنده گذر زمانه؟! نماد قوم بنی اسرائیله یعنی چی؟!

اونوقت این ، چه ربطی به آیه داره؟

خدا طبعا از گفتن این ماجرا در قرآن یه غرضی داره! میگه اون بنده خدا رو صد سال میراندم و بعد زنده کردم میتونست راحت بگه «صد سال بعد» فلان اتفاق افتاد، چرا برای گفتن مفهوم ساده «صد سال بعد» باید بگه « پیامبر را میراندم و بعد زنده کردم و ازش پرسیدم چقدر طول کشید گفت یه روز یا یه نصفه روز بعد به او گفتم نخیر شما 100 صد سال اینجا مانده ای» !!؟
آخه چرا؟!!

شرمندما!
یه معنایی پرزنت کنین که به آیه وصل شه!!
به نظر من در حالت عادی ما این جوری حتی با یه سخنران معمولی هم برخورد نمیکنیم و اگه قرار باشه اینجوری با کلام خدا بر خورد کنیم اونو خیلی پایین اوردیم. خدایی که ضمائر سخنانش غلط غولوط است و میخاد بگه "اینا زنده شدن" میگه "اون پیامبره مُرد"! میخاد بگه "بشارت رسید اینها زنده خواهند شد" میگه "اون بابا صد سال اونجا موند"!
آخه دوست من این چه نماد سازیه؟ وجداناً بعضی از نمادها قشنگ به متن آیه میچسبه، آدم خوشش میآد!، کاری به درست و غلطشون ندارم، به آیه یه جوری وصل میشن! ولی آخه این دیگه چه جور نمادیه که شما پرزنت میکنی که درست خلاف متن آیه است!؟ نتیجه اش هم این میشه که آیه میگه:
اون بابا صد سال "مُرد بعد زنده شد"، نتیجه شما این میشه که "اصلا نمُرد و زنده نشد" !!!؟

Jazireh
فعّال
پست: 131
تاریخ عضویت: یک شنبه 21 بهمن 1386, 12:55 pm

پستتوسط Jazireh » سه شنبه 18 خرداد 1389, 1:25 am

سلام به دوستان عزیز و درودی ویژه به متحریان حقیقی حقیقت،
سیام عزیز،
امیدوارم همانگونه که خود توصیه فرموده اید، به تحری حقیقت پرداخته و خالی از القائات دیگران و تقالید آباء و پیشینان، مستقلا و آزادانه حق پویی را پیشه خود کرده و عقل سلیم را حاکم کنید.
قصد بریدن توضیحات دوستان را ندارم، ولی چون اصرار شما را بر نوعی ادبیات سمبلیک دیدم، خواستم عرض کنم که شاید خود این معنایی که حضرت عبدالبها فرموده اند هم چیز دیگری باشد! سمبلی نو در ادبیات سمبلیک بهائی!
مثلا در مورد " این ملت صد سال مرده و مضمحل شده بود. حضرت عزیز از این واقعه محزون و مکدر لهذا بشارت به او رسید که این ملت دوباره جان گیرد. چنانکه واقع شد" می توان گفت:
- منظورشان از "این ملت"، جمعیت بهائی باشد.
- "صد سال" اشاره به جمعیت بهائی پس از صدمین سال صعود حضرت شوقی دارد.
- "مرده و مضمحل" اشاره به قطع سلسله ولایت امر دارد که مخالف وعود آمدن "ولات امر در مستقبل ایام" از ظاهر خارج شد و تاویلی نو پیدا کرد! (حتی با تاکید بر این که حق تاویل آن را ندارند؛ به هر حال، ادبیات سمبلیک است دیگر، مرزی ندارد!)
- منظورشان از "حضرت عزیز" هم همان گروه بهائیان ارتدکس است (وقتی اشاره قرآن به "فرد" در ادبیات سمبلیک یک "ملت" شود، چه اشکالی دارد که "عزیر" در همین ادبیات، "گروه" معنا شود؟)
- "محزون و مکدر" هم اشاره به حزن ارتدکسیانی دارد که از دست بهائیان پیرو بیت العدل بدلی حیفا به تنگ آمده اند که در دادگاه های امریکا برای محروم کردن آنان در استفاده کلمه "بهائی" وقتشان را بیهوده و کودکانه تلف می کنند! (پس از قرن انوار!)
- اما به ارتدکسیان پای بند به الواح وصایا "بشارت" می رسد که حربه طرد و دور کردن انسان ها از حقیقت الواح وصایا (یا گمراه کردن آنان که برابر با مرگ است) پایداری نداشته و بهائیان ریفرم و ارتدکس سرانجام ستون های بیت العدل بدلی حیفا را با استدلالاتشان واژگون خواهند ساخت.
از این رو، در ادبیات سمبلیک شما، عبارت حضرت عبدالبها را می شود این طور معنا کرد (چرا که ما در کلاس دوم هستیم و آیندگان ما کلاس سومی اند و به این برداشت "ظاهری" و کلاس دومی شما از بیان حضرت عبدالبها خواهند خندید) :
جمعیت بهائی پیرو بیت العدل حیفا، صد سال پس از حضرت شوقی، همچنان در خیال باطل قطع سلسله ولایت امر در خواب (یا گمراهی یا مرگ) هستند. ارتدکسیان رنجیده از دادگاه امریکا که به بهانه ای کودکانه از طرف پرچم داران بلوغ انسانی و ندا دهندگان "قرن انوار" که "صلح جهانی" را وعده می دهند (از نوع درگیری کودکانه با ارتدکسیان، و دور کردن مخالفان با طردی قرون وسطایی!! ) مکدر شده اند، بشارت سربلندی خود را در مقابل حیفا طلبان می شنوند و منتظر ظفری پیروزمندانه اند که خواهد شد!

می بینید؟ تاویل و سمبل ساختن کار سختی نیست. هر اشکالی هم که از این تاویل بنده بگیرید، خواهم گفت که "وقتی ما با یک تمثیل و سمبل مواجه می شویم نباید انتظار داشته باشیم که جز به جز مطالب بخواهد معانی خاصی داشته باشد. بنده این موضوع را در حالت کلی می گویم. به قولی منظورم این است که در مثل جای مناقشه نیست" !

از این رو، آن حقایقی که حضرت عبدالبها بیان کرده اند را می توان همان داستانی دانست که "برای کودکان به صورت داستان و تمثیل بیان می کننند. و البته می دانیم که بسیاری از همان حقایق را در دوران بلوغ به صورت دیگری، و خارج از داستان، فرا می گیریم. و واقعا چقدر بد است که ما در دوران بلوغمان بخواهیم به داستانها ی دوران کودکی متوسل شویم و حقایق عیان را در ظاهر آنها جست و جو کنیم."

چه بسا که در دوران بلوغ بشر، نه آینده دور که همین امروز، حدود 100 سال پس از آن تفاسیر و 100 سال رشد بیشتر بشر و 100 سال پیشرفت انسان ها و 100 سال نگاه واقع بینانه به بیانات و 100 سال مشاهده تاویل خارج از ظاهر بیانات حضرت عبدالبها و حتی حضرت شوقی که "ولات امر در مستقبل ایام" محقق نشد، این تفسیر هم طور دیگری معنا دهد!

به راستی کودکانه نیست آنگاه که تاویلات حضرت عبدالبها و بیانات حضرت شوقی مانند آفتاب میان روز "معنایی نو" پیدا می کنند، ولی امرهای آینده معنایی دیگر می یابند یا بهتر بگوییم "غیر آنی می شود که فرموده اند"، گمان کنیم که تفسیر آن بزرگوار از ماجرای حضرت عزیر نیز همانی باشد که حدود 100 سال پیش بیان شده است؟! داستانی که کودکان 100 سال قبل می شنیدند را باور کنیم؟ همان گونه بفهمیم؟ همان گونه بیان کنیم؟ با این که 100 سال عاقل تر شده ایم، 100 سال تجربه بیشتری پیدا کرده ایم و بیانات غیر واقعی زیادی را دیده ایم؟ همانند آن کودکان اصرار به صدق آن داستان ها کنیم، در حالی که از صاحبان همان کلمات، خلاف بیاناتشان را به کرات دیده ایم؟
انسان خردمند چه می گوید؟

این که چطور می خواهید با این عبارات کنار بیاید را کنجکاوی نمی کنم، اما بالغ شوید و تاویلات 100 سال قبل را برای امروزی که بشر متفکر تمامی افکار را نقادانه واکاوی می کند به نگارش در نیاورید.

از علوم ظاهری شما که در فهم آیات قرآن و معاد جسمانی بهره می گیرید سوالی نمی پرسم که حضرت بهاء اله، خود، پاسخ شما را بدهند بهتر است:
"فهم کلمات الهيّه و درک بيانات حمامات معنويّه هيچ دخلی به علم ظاهری ندارد. اين منوط به صفای قلب و تزکيه نفوس و فراغت روح است." (ایقان، 139)
و این که چگونه خدا کاری می کند که شما نمی توانی با عقلت درک کنی، را هم پاسخ بهتری از حضرت بهاء اله خواهی یافت: "بدان اليوم آن چه به عقلت رسيده و برسد يا به عقول فوق تو و دون تو ادراك شود، هيچ يك ميزان معرفت حق نبوده و نخواهد بود" (بدیع، 286)

تا خردمندان چه داوری کنند.

امیدوارم که نگاهی نو به تاویلات بیندازید و امروزی و عاقلانه آثار گذشتگان را بررسی نمایید، نه با نگاهی حدود 100 ساله!
خواستم که نظر حضرت اعلی را هم پیرامون معاد جسمانی نقل نمایم، اما چون نمی خواهم رشته گفت و گوی شما و دوستان دیگر از هم گسیخته شود، آن را به فرصتی بهتر موکول می کنم. شاید هم نیازی نباشد.

Jazireh
فعّال
پست: 131
تاریخ عضویت: یک شنبه 21 بهمن 1386, 12:55 pm

پستتوسط Jazireh » دو شنبه 24 خرداد 1389, 3:34 am

سلام به حقیقت جویان خستگی ناپذیر،
چون مدتی است که منتظر تحقیقات سیام هستیم، شاید بهتر باشد که خلاصه ای از گفت و گوهای انجام شده بیان شود و سوالات اصلی اولیه مرور شده تا از بازشدن موضوعات غیرضروری در این تاپیک فعلا جلوگیری شود. البته بی صبرانه منتظر نوشته های محققانه سیام عزیز می مانم، اما خواهشمندم که سوالات ابتدای تاپیک را به فراموش خانه بی پاسخی ها نسپارند و آنچه با اندیشه در ابتدا بیان شد را قدری ارزش بیشتری نهاده و نظر مبارکشان را صریح بفرمایند. آنچه در نظر بنده در این جایگاه از بحث، بیشتر نیازمند یادآوری است را بیان و کمی هم در این میان نظرات خودم را در مورد نوشته های سیام بیان می کنم.

قسمت اول:
 
سیام بر این باور است که بیان کیفیت بهشت و دوزخ، مستلزم بیان تشبیهاتی است که به ذهن ما را به حقیقت نزدیک کند " اصلی مانند بهشت و یا دوزخ و شیطان و ... تعدادی کیفیت هستند و هیچ نوع کمیت و خاصیت فیزیکی ندارند. بر همین اساس پیامبران وقتی می خواستند این کیفیت ها را توضیح و تشریح کنند ناچار به آن بودند که آنها را در صورت و مثال مادی قرار بدهند و با تشبیه و تمثیل آنها را توضیح بدهند ... مثل هوای خنک و درختان زیبا و شیر و عسل و .... که همگی برای مردم عربستان کمیاب بوده. مثلا اینجا عرب جاهلی را از شهوترانی منع می کنند در عوض وعده حوری بهشتی می دهند. اینها همگی بستگی به مکان و فرهنگ و ... دارد"
گویی مخاطب قرآن، مردم عربستان شهواترانی اند که تشنه حور و هوای خنک زندگی می گذرانند، حال آنکه سیبری نشینان گریزان از هوای سرد، از بهشت گریزان و خواهان جهنمی گرم و سوزان اند! یا مثلا فرهیختگان آندلس را با این حرف ها کاری نیست و ساحل نشینان مدیترانه، دیگر نیازی به این وعده ها ندارند! واقعا خدا تنها برای عرب زمان حضرت محمد (ص) این ها را بیان کرده یا مخاطب خود را همه آدمیان در تمامی اعصار می داند؟
به مثال لولوی شما فعلا نمی پردازم که تامل بیشتر شما را در مورد همان موارد اشاره شده خودتان نیازمند است.
ایرانی نوشته: " بهائیت ... همه مظاهر بهشت و دوزخ را معنوی و تمثیلی وسمبلیک می داند نه حقیقی که بیش از ثلث آیات قرآن به آن صراحت دارد"
سیام:
"در مورد قیامت جسمانی صدها ایراد می توان گرفت. مثلا قرار است ستاره ها بیافتند. فعل افتادن روی زمین معنی دارد. جاذبه ی زمین باعث می شود این فعل انجام شود."
"اگر معاد جسمانی باشد که موضوعات علمی دیگری پیش می آید."
از کجا معلوم که علم شما درست بگوید؟ شما عالم به کدام علم اید که این طور قطعی نظر می دهید؟
این که چطور بیانات قرآن را درک نمی کنید، احتمالا به خاطر همان مشکلی است که در پست قبلی از قول حضرت بهاء اله برایتان نقل کردم.
اضافه بر آن آنکه: " فهم کلمات الهيّه و درک بيانات حمامات معنويّه هيچ دخلی به علم ظاهری ندارد " (ایقان، 139) - بنده پیشنهاد شما مبنی بر مطالعه ایقان را راهبردی علمی دیدم. آن را مطالعه کرده ام. -
ادامه اشکالات علمی(!) شما را فعلا نقل نمی کنم.
 
جناب ایرانی با بیان قادر بودن خدای متعال، پاسخی محکم به نوشته های سیام دادند و بیان کردند که ایشان اشکالات جدیدی مطرح نکرده اند و این بیانات که گمان می کنم از پدران به پسران رسیده و بی تامل حقیقت جویانه نقل گردیده را پاسخ دادند و سوالاتی مطرح نمودند که تنها به ماجرای عزیر پرداخته شده است، آن هم با مسکوت گذاردن اشکالات محتوایی این تاویل!
و البته دور از انتظار نیست آنانی که خدای جهان آفرین که نه، "خدای خدایان" را مخلوقی چون خود می دانند، با نگاه به عجز این انسان خاکی، در خلقت دوباره انسان ها و بازآفرینی آنان به صورت جسمانی توسط او برای برپایی عدل الهی تردید کند و دور از عقل بشمارند!
 
پس از پاسخ های محکم ایرانی و بیان آیات 45 تا 54 سوره واقعه ( اینان ،پیش از این ناز پرور و خوشگذران و ستمگر بودند و بر گناهان کبیره مداومت می ورزیدند ومی گفتند که اگر مردیم و خاک و استخوان شدیم آیا بر انگیخته می شویم؟! آیا پدران و نیاکان نخستین ما هم بر انگیخته می شوند؟! بگو همانا همه پیشینیان و پسینیان در موعد روز معین گرد هم می آیند و آنگاه ای گمراهان دروغ انگارنده [وعده های الهی] از درخت زقوم خواهید خورد و شکم های خود را از آن انباشته می سازید و پس از آن آشامنده آب جوشان خواهید بود... ) مدتی از سیام عزیز خبری نشد.
در این میان، ایرانی ادامه می دهد که اهم مطالب او چنین است:
1- باور به معاد جسمانی از مسلمات اصول ادیان الاهی است و منکران آن از دایره ادیان الهی خارجند.
2- انکار معادجسمانی به انکار عدل الاهی می انجامد.زیرا همه ستم های ستمگران در طول تاریخ اگر بدون جزا باقی بماند مناقض عدل الاهی خواهد بود .بنابر این منکر معاد جسمانی منکر عدل خداوندی است.
3- کسی که خدا را ناتوان از باز گرداندن انسانها در معاد بداند در حقیقت با قدرت الاهی نیز درمناقضه افتاده است و این چنین تصویری از خدا با روح خداشناسی ابراهیمی سازگار نیست که خدا را قادر و قیوم و مسلط و خالق تکوین و مهیمن بر کائنات می شمرد.
4- بهاییان دلیلی از متون خود بر اثبات معاد جسمانی ارائه ندادند بلکه بر عکس متون اصلی همچون کتاب اقدس بکلی فاقد مطالبی در اثبات معاد جسمانی است.
5- آیات الهی در قرآن کریم در اثبات معاد جسمانی و شواهدی بر عذاب و پاداش جسمانی در رستاخیز بزرگ بسیار زیاد است که نمونه هائی از آنها ذکر گردید.
6- بهائیت با انکار معاد جسمانی با بزرگ ترین چالش روبروست.هم باور به خدای قادر متعال را فاقد می شود و هم باور به عادل بودن او و هم ارسال رسل و بیان اوامر و نواهی لغو می شود زیرا کسی که آن اوامر و نواهی را انجام دهد با کسی که انجام ندهد فرقی نخواهند داشت!
 
ادامه دارد...

Jazireh
فعّال
پست: 131
تاریخ عضویت: یک شنبه 21 بهمن 1386, 12:55 pm

پستتوسط Jazireh » دو شنبه 24 خرداد 1389, 3:40 am

قسمت دوم:

بعد شش ماه، سیام برگشت.
توضیح می دهد که بهائیان به ماندگاری روح معتقدند.
سیام: " بهاییان به معاد روحانی معتقدند در عین حال قیامت را مربوط به قیام قائم و ظهور موعود تعبیر می کنند"
و بیان کرده اند که این دو را مسلمانان یکی می گیرند ولی بهائیان به این موضوع قائل نیستند.
 
پژوهش : "ما معتقدیم: نه تنها روح انسان، بلکه جسم و روح با هم در آن جهان باز می گردد، و حیاتی نوین از سر می گیرند، چرا که آنچه در این جا انجام شده است با همین جسم و روح بوده، و پاداشها و کیفرها نیز باید نصیب هر دو شود."
از این رو، معاد اسلام هم روحانی است و هم جسمانی. بهائیان مانند دیگر منکران معاد جسمانی، بُعد جسمانی معاد یا همان قیامت را انکار می کنند.
به راستی، فهم معاد جسمانی برای مردم سخت تر بود یا معاد روحانی؟ از لحن آیات چه می فهمید؟ آیا واقعا برای درک بهتر زندگی پس از مرگ در قالب تمثیل و تشبیه، این همه آیات معاد جسمانی بیان شده، یا چون مردم آن را نمی توانستند باور کنند خداوند عالم قادر متعال به صورت ها و مثال های مختلف حقیقت این مطلب را توضیح داده است؟ بقای روح به تنهایی برای آنان غیر قابل درک بود یا دوباره زنده شدن انسان ها؟ غالب سوالات مردم در مورد قیامت (یا همان معاد یا واقعه عظیم یا رستاخیز الهی) به این خاطر بود که نمی توانستند درک کنند چطور خداوند این همه انسان ها را دوباره برمی انگیزاند! از این رو، خداوند در پاسخ به سوال آنان، قادر بودن خود و خلقت اولیه آنان را به آنان یادآوری می کند، که جناب سیام این روش را پاسخ درستی نمی دانند آنجا که می فرمایند:"با دلیل عوام فریب (خداوند قادر است هر کاری بکند) که نمی شود پاسخ به این حرفها داد. مگر خداوند فقط قادر است؟؟؟؟؟؟ نه خیر خداوند دانا نیز هست. عالم نیز هست. حکیم نیز هست. حکیم یعنی اینکه کار بیهوده ای نمی کند. بر پا کردن محکمه ی الهی این تشریفات عظیم را واقعا می خواهد. یک بار همه بیدار شوند. یک بار همه از خاک بیرون بیایند. کوهها جابه جا شود. خورشید بیافتد. ماه خاموش شود. آسمان شکافته شود. صوری تهیه شود که با دمیدن آن چه اتفاقها که نمی افتد و ... اصلا مگر می شود که خورشید و ستاره ها بیافتند؟ مگر توپ پینگ پنگ هستند؟ اصلا مگر می شود آسمان شکافته شود؟ مگر کاغذ است؟ اگر یکی از این اتفاقات بیافتد چنان تغییری ایجاد می کند که نوبت به دومی نمی رسد. ") روش خداوند در پاسخ گویی به سوال کنندگان، نوعی عوام فریبی شد، نه هدایت الهی! بگذریم.
 
خداوند برای روشن شدن مردم، و پاسخ به این سوال آنان که واقعا برانگیخته می شوند، به روشنی می فرماید که پس از مردنتان دوباره شما را زنده می کنیم! با این که فهم این مطلب برای آنان مشکل بود، تاکید بسیار می کند. یعنی حقیقت مطلب همین است و با تاکید و مثال های فراوان و اصرار زیاد می خواهد این را بیان کند که واقعا برانگیخته می شوید، واقعا دوباره جان می گیرید و زنده می شوید، استخوان هایتان به هم پیوند می خورد و پوست بر آنان روییده می شود.
به راستی اگر خدا می خواست حقیقت را برای مردم بیان کند (که گویا معاد غیر جسمانی است) راهی ساده تر نمی دانست؟ چرا این همه اصرار؟ چرا این همه تعجب مردم؟ واقعا "برای سادگی فهم آنان" این به قول شما "تشبیهات" را بیان کرده است؟ یا حقیقت مطلب همین بوده است؟
بیان بوعلی سینای حکیم و ملاهادی سبزواری هم شبهه ای برای سیام دانشمند نمی گذارد که معاد هم روحانی و هم جسمانی است، نه فقط روحانی.

پژوهش با استدلالات قرآنی زیر مقاله اش را ادامه می دهد:
- ماجرای زنده شده پرندگان برای حضرت ابراهیم
- ماجرای حضرت عزیر
- تشبیه احیاء مردگان به احیاء زمین
- دوباره زنده شدن، همانند زنده شدن اولیه انسان هاست
- آیات مربوط به پاداش‎ها و كیفرهای حسی، و بدنی
- آیات مربوط به گواهی دادن اعضاء بدن بر گناهان
- آیات مربوط به شبهات منكران معاد و پاسخ آن‎ها

گفت و گویی هم میان پژوهش و شهاب و تیام و ایلیا و ایرانی جریان می گیرد که افق هایی از معاد جسمانی را روشن تر می نماید.
پس از مدتی سیام وارد شد و با بیانی از مفاوضات در مورد روح، شگفتی ما را بیشتر کرد.
اصل گفت و گو، در مورد معنای قیامت و معاد جسمانی بود.

ادامه دارد...

Jazireh
فعّال
پست: 131
تاریخ عضویت: یک شنبه 21 بهمن 1386, 12:55 pm

پستتوسط Jazireh » دو شنبه 24 خرداد 1389, 3:49 am

قسمت سوم:

سیام در ادامه، در توضیح ماجرای عزیر نوشته : "این داستان در انجیل ذکر نشده و در تورات هم به همچنین. و تنها در قرآن این مسئله آمده. در دیانت بهایی هم به گونه ای دیگر تفسیر شده. پس این نبی که صد سال میرانده شده تنها فقط برای مسلمانان، نمایانگر معاد جسمانی است و نه برای یهودیان و نه برای مسیحیان و نه برای آنان که ادیانی به غیر از اسلام دارند. تازه شاید مسلمانی هم باشد که نظر دیانت بهایی را پذیرفته باشد. پس اعوذ بالله خداوند بیهوده صد سال آن نبی را میرانده است. چون بعد از این واقعه تعداد کمی این واقعه را می پذیرند و برایشان حجت است. در ضمن، نه تنها از نظر وسعت انسانی، بلکه از نظر قوت استدلالی نیز، این مرگ برای ما نمی تواند دلیل خوبی باشد. "
خداوند مطالب زیادی می فرماید که بسیاری اندیشه نمی کنند و نمی پذیرند. یعنی آنان بیهوده اند؟ بسیاری اند که حجت های الهی را نمی پذیرند، پس خدا بیهوده آن حجت ها را بیان کرده است؟ خدا حجت باطنی اش که همان عقل انسان هاست را برایمان به ودیعه گزاده، اما چه اندک اند که از آن استفاده می کنند و چه بسیارند آنانی که استفاده از آن را منع می کنند! آیا این به معنای بیهوده بودن خلقت عقل است یا انسان های ناسپاس از نعمت های الهی بهره نمی برند؟

سیام: "حتی در قرآن می خوانیم که حجت قرآن است. یعنی کتاب و نه معجزات. و همه یکی از دلیلهایمان جاودانگی قرآن است. چون معجزه را دو سه نفر می بینند و والسلام و لی آیات الهی را هزاران نفر. پس اگر خداوند بخواهد حرفی برای همه بزند با این کارها این حرف را نمی زند و مطلب را در کتبش بیان می کند."
خدا این مطالب را بر روی آب نوشته است، یا در کتابش که هزاران هزار نفر ببینند و بخواند و اندیشه کنند؟ فقط همین را گفته یا بصورت آیات بسیاری بیان نموده و مبعوث شدن از قبرها، و زنده شدن انسان ها پس از مرگ در این دنیا، و بازسازی استخوان های خُرد شده را هم بیان کرده است ؟

نوشته های پژوهش، خود روشن کننده موضع ادیان الهی در خصوص معاد جسمانی است.

به ماجرای عزیر رسیدیم و تاویل ناسازگار حضرت عبدالبها. سوالات سپهر بی پاسخ ماند.
بنده هم عرض کردم که اگر بتوان به این سادگی، اصرار قرآن بر جسمانی بودن معاد را با این همه آیات فراوانش، به راحتیِ "قدرت یافتن" و "عزیر را قوم دیدن" تعبیر کرد، شاید بتوان این طور هم گفت که آیا واقعا منظور حضرت عبدالبها از این عبارات، ردّ معاد جسمانی بوده یا این جملات، خود سمبل و تشبیهی جدید اند که مطلبی دیگر غیر آن چه سیام عزیز از این ظواهر عبارات متوجه می شود را اشاره گرند؟ مثلا تاویلی که بنده ارائه کردم که از واقعیت امروز بهائیان چندان دور نیست: مکدر شدن ارتدکسیان درگیر در دادگاه آمریکا به بهانه استثمار کلمه بهائی برای پیروان بیت العدل فاقد ولی امر حیفا که معتقدند "ولات امر در مستقبل ایام" گویا داستانی بی فرجام بود! که مفصلا در بالا ذکر کردم.

به راستی، این همه عبارات خارج از ظاهر آموزه های بهائی را چرا نشانه ای بر خارج از ظاهر بودن دیگر عبارات ندانیم؟ اگر نخواهیم خلاف وعده بشماریم و تناقض ببینیم!
مثلا می گویند: با همه با روح و ریحان برخورد کنید و همه بار یک دارید و برگ یک شاخسارید، به چشم غیر یکدیگر را نبینید، اما در عمل می بینیم که معنای ظاهری آن ملاک نیست و مفتخر کردن دیگران به القاب الاغ و شنیعه و پست ترین حزب عالم و طرد عده ای و معاشرت نکردن با عده ای دیگر را دستور مستقیم برنامه عملیاتی این آیین قرار می دهند! این خارج از ظاهر کردن "به چشم غیر یکدیگر را نبینید" نیست؟ البته اگر نخواهیم بگوییم که تناقض است و خود نشانی بارز بر غیر الهی بودن این مرام!

دیده بگشایید ای خردمندان!

به اصل موضوع برگردیم.

استبعاد جناب سیام را هم کیش ایشان بهتر پاسخ می گوید:
گلپایگانی در دررالبهیه می نویسد: "عاقل خردمند به مجرّدِ استبعاد، بر خلاف حکم قرآن شریف سخن نمی گوید؛ زیرا قرآن کتابی است جدّی و قاطع و هرگز شوخی بردار نیست"
"حکم" قرآن را دوستان دیگر نوشته اند؛ روشن است که صراحت قرآن به بازگشتن و مبعوث شدن انسان ها پس از مرگ و خاک شدن، یادآوری خلقت اولیه، ماجرای فرعون، عزیر، و ابراهیم، دوباره سازی استخوان ها و ده ها آیه دیگر، جایی برای تاویلات ناسازگار "فرد را قوم دیدن" باقی نمی گذارد.

از سیام عزیز خواهشمندم ایشان که دیگران را متهم به ارث بردن اعتقادات می کنند، خود متحریانه به این آیات بنگرند و آنچه می یابند را بیان کنند، بعد سراغ تاویلات حضرت عبدالبها بروند تا ببینیم کدام به چه آیه ای مربوط می شود و کدام نه.

بیان حضرت اعلی که هیچ کس حق خارج کردن عبارات ایشان از ظاهر را ندارد هم می تواند راه گشا باشد. تا سیام عزیز چه نظری داشته باشند و چه پاسخی به سوالات اساسی مطرح شده از ابتدا بدهند، بدون حاشیه های گفت و گو.

امیدوارم این چکیده مختصر از گفت و گوها، موضوع اصلی تاپیک را دوباره یادآوری کند و قلم سرکش، ما را به حاشیه ها نکشاند.

Sardabir
فعّال
پست: 454
تاریخ عضویت: یک شنبه 18 تیر 1385, 11:31 am

پستتوسط Sardabir » دو شنبه 11 مرداد 1389, 2:27 pm

مدتی بعد از گشایش این تاپیک ، تحرکاتی در موضوع معاد در بعضی سایت های دوستان بهائی

دیده شدکه پیش از آن سابقه نداشت. معدود مقالاتی نوشته یا نقل شد مبنی بر اینکه بهائیان

به معاد اعتقاد دارند البته نه جسمانی که روحانی و نوعا در بیان کیفیت هم مختصر و پر ابهام ...

بهائی پژوهی که آموزه های بهائی را به روی صحنه و میز پژوهش می آورد اعتقاد دارد اگر در

جامعه جهانی بهائی دوستانی هستند که سخن تحقیقی دارند و اگر در این تاپیک بدان پرداخته

شود برخی ابهامات در اعتقاد آنها به معاد مرتفع می شود، حتما لطف کنند و دعوت ما را بپذیرند

و بیایند تا گره ای باز شود و غباری از آینه ، پاک!

رجای واثق می رود که استقبال نمایند!

pajohesh
فعّال
پست: 265
تاریخ عضویت: دو شنبه 7 آبان 1386, 10:02 am

پستتوسط pajohesh » جمعه 28 آبان 1389, 4:40 am

اشتم بحث های این تاپیک را مرور می کردم.سیام بهائی گفته بود:

اصلی مانند بهشت و یا دوزخ و شیطان و ... تعدادی کیفیت هستند و هیچ نوع کمیت و خاصیت فیزیکی ندارند...در مورد قیامت جسمانی صدها ایراد می توان گرفت...نمی خواهم بگویم قرآن و ادیان دیگر دروغ گفته اند... تمامی سخنان ادیان گذشته راست است ولی در لباس تشبیه و تجسم پوشیده شده...
صور به معنای ندای ظهور جدید است. دو بار پشت سر هم در صور دمیده می شود چون دو ظهور پی در پی (حضرت اعلی و حضرت بهاءالله) ندای الهی را به گوش همه رساندند. آسمان، یعنی آسمان دین...به بچه ی سه ساله می گوییم بیرون از خانه نرو چون لولو تو را می خورد. آیا لولو وجود دارد؟ اما وقتی بزرگتر شد می گوییم ای جوان مواظب دزد و دوست ناباب و ... باش. اینها همان لولوی ده سال پیش هستند. آیا تناقضی وجود دارد؟ ...

اگر این سخنان ،سخنان بهائیت باشدکه از زبان سیام بیان شده است باید گفت:
1-بهائیت به معاد جسمانی بی اعتقاد است.
2-ناچار کیفیات معاد جسمانی را که در ادیان الهی آمده توجیه می نماید.
3-چیز مشخصی جای معاد جسمانی نمی گذارد که با عدل الهی سازگار باشد(چون اگر معاد نباشد شبهه ظلم برای خدا پیش می آید)
4-ناگزیر وجود جسمانی شیطان و ملائکه و امثال آنرا هم منکر می شود و هکذا وجودات دیگر.

ندیدم بهائیان دیگر در این عرصه میدان داری کنند در حالیکه از بنیادی ترین موضوعات ادیان اعتقاد به معاد جسمانی است .

تحرکاتی البته پس از این مناظرات در بعضی سایت های بهائی اتفاق افتاد که نشان از این داشت تحت فشار افکار عمومی خواسته اند پاسخ هائی جفت و جور کنند.آنها را هم دیدم.تمسک به معاد روحانی کرده اند که آنهم با ابهام فراوان که البته هیچ دردی را دوا نمی کند.چون اگر انسان مجموعه جسم و روح است بدون جسم در آخرت ناقص است و معاد حقیقی رخ نمی دهدضمن آنکه مغایر صریح آیات الهی در قرآن کریم است...

از بیت العدل هم در این موضوع مهم متن صریحی بیرون نیامد...اگرسخن جدیدی نیست یک جمع بندی ارائه شود.


بازگشت به “دست آورد ها و تعالیم”

چه کسی حاضر است؟

کاربران حاضر در این انجمن: کاربر جدیدی وجود ندارد. و 1 مهمان