سخنی با ولوله نویسان بهائی

بحث و تبادل نظر در مورد مقالات نوشته شده توسط افراد مختلف و نقد آنها
Sardabir
فعّال
پست: 458
تاریخ عضویت: یک شنبه 18 تیر 1385, 11:31 am

سخنی با ولوله نویسان بهائی

پستتوسط Sardabir » شنبه 20 تیر 1388, 7:37 pm

[b] یکی از کاربران سایت به نام سمیه ایمیل زیر را برای سایت ارسال کرده است.
این ایمیل حاوی نقد و پاسخی است از سوی ایشان به مطالب دوستان بهائی در یکی از سایت هاشان به نام ولوله در شهر.
خود ایشان نامی برای مقاله و نقد خویش بر گزیده است با عنوان:
ولوله!! یا خشم و هیاهو؟
سخنی با ولوله نویسان بهائی


مناسب دیدیم که متن این ایمیل را برای دیگر عزیزان ارائه کنیم تا نظرات خود را در مورد آن بیان نمایند. اگر چه گاهی لحن به تندی گرائیده است اما از تمام بهاییان عزیزان علاقه مند به تحری حقیقت درخواست می شود نظرات خود را بیان کنند:



ولوله!! یا خشم و هیاهو؟
سخنی با ولوله نویسان بهائی



روان‌شاد دکتر شریعتی داستانی نقل می‌کند که با روش ولوله‌نویسان در بهائیت بی‌شباهت نیست. او نقل می‌کرد که در مزینان فردی ظاهرا ذی‌صلاح به نام قوچعلی، روزی به عموی من که خیلی به خروس علاقه داشت می‌گوید در بهمن آباد، جوجه خروسهای خوب و چاق را دانه‌ای پنج تومان می‌فروشند. عموی من با ناباوری می‌گوید چطور چنین چیزی امکان دارد، در مزینان جوجه خروس ده تومان است. قوچعلی پاسخ می‌دهد شما پولش را بدهید، من آن را تهیه می‌کنم. عموی من پنجاه تومان می‌دهد و قوچعلی یک ساعته ده خروس چاق و چله به او تحویل می‌دهد و عمو خوشحال از این حادثه که پنجاه تومان نفع کرده و خروس ارزان خریده است. از این ماجرا دو، سه ماهی می‌گذرد تا اینکه دایی حسین از آبادی بهمن آباد برای دیدن عموی من به مزینان آمد. این خویش ضمن صحبت می‌گوید راستی والده بچه‌ها چند ماه قبل مرغی را خواباند و نذر کرد از این تخم مرغها هر چه خروس درآمد به شما هدیه کند و از شانس شما ده عدد آن خروس درآمد و چندی قبل که قوچعلی به بهمن آباد آمد، آنها را به قوچعلی داده تا به شما بدهد. در این اثنا ناگهان قوچعلی سرزده و بی‌خبر وارد می‌شود و می‌بیند صاحب خروسها در کنار آقا نشسته است. با هوشیاری استعماری خود، بلافاصله با حالت آشفتگی و با لحن مسلسل‌وار بریده بریده و هیجانی فریاد می‌زند: آقا، آقا، در صحرا سر آب کُشت و کُشتار شده. توی قلعه محشری است، بازار به هم ریخته، کلب حسن و کلب تقی پسر حاج غلام را غارت کرده‌اند. خانه مشهدی علی را آتش زدند، مزینان زیر و رو شده، یالّا آقا، بلند شوید. توی بازار قیامت است، چه نشسته‌اید.
عموی من می‌گفت ما با همان لباس زیر، وحشت‌زده بیرون رفتیم و خودمان را به بازار رساندیم. دیدیم در بازار دو، سه نفری نشسته‌اند و توی ده پرنده پر نمی‌زند. سرمان را برگرداندیم تا بپرسیم چه شده، دیدیم قوچعلی نیست، غیبش زده. از ده رفت و تا یک ماه بازنگشت.
حال قصه "ولوله در شهر" هم همین است. با استفاده از یک روش شبیه شعبده‌بازان، افکار را به سمتی می‌برد که خواننده می‌پندارد صحیح است و بعد از یک برداشت نتیجه‌ای می‌گیرد که ظاهرا پاسخ اشکال داده شده، اما در حقیقت اشکال بر جای خود باقی است. این روشی است که در مقابل استدلال، سند و استناد به کتابهای اهل بهاء، مجموعه‌ای اینترنتی به نام "ولوله در شهر" در پیش گرفته تا یک جوان بهائی که می‌خواهد تحری حقیقت کند راه بر او بسته باشد و در برابرش دیواری از ناباوری و شک ببیند، تا مبادا یک جوان بهائی چشمش بر روی حقایق باز شود.
محور ادبیات "ولوله در شهر" و پاسخ آن بر عهده جنابی است که خود را حامد نامیده است. این اسم احتمالا اسم مستعار است و وجود خارجی ندارد، اسمی است مربوط به مسلمانان و بیشتر به نظر می‌رسد مبلغی از فرقه بهائیان باشد. بسیار کوشیده‌اند مؤدب باشند اما جا به جا اختیار قلم از دستشان خارج شده و فحاشی کرده یا تند شده‌اند. ادبیات ایشان پر از اسلام‌دوستی و حاکی از احترام به پیغمبر اسلام و امامان شیعه و حتی احترام نسبت به رهبر انقلاب اسلامی و کارگزاران کشور است. آیات قرآن را بجا یا نابجا به کار گرفته که نشان از مبلغ بودن جنابشان دارد. اما! من در طول سالها آشنایی و دم‌خور بودن با اهل بها و تحقیق در این مورد، چه در دانشگاه با دوستان بهائی و مبلغین آنها و چه در سالهای کار، ندیدم که این گروه چنین باشند. بسیار دیده‌ام که در سوگواریهای اسلامی و عزاداریهای عاشورا شادی کرده‌اند و مقام مقدس امام دوازدهم را مورد توهین و اهانت و تمسخر قرار داده‌اند. البته چندان عجیب نیست، وقتی بهاءالله در لوح آقا نجفی، او را ابن ذئب (گرگ‌زاده) می‌خواند (لوح آقا نجفی، میرزا حسینعلی معروف به بهاءالله) و همچنین در اقتدارات صفحه 53، می نویسند "تازه در این ایام یک خبیث مثل خود" و در صفحه 58 همان کتاب می فرمایند: "بگذارید این هیاکله جَعلیه جُعَلیه (نوعی حشره) را در خباثت اشارات کثیفه .... خود مشغول شوند" این ادبیات چندان عجیب نیست. این روش منافقانه و کوردلانه آقای حامد است که از ادبیاتی بهره می‌گیرد که به آن اعتقاد ندارد و مرتب ایرانیان را مسلمان عزیز خطاب می‌کند، در حالی که در دل خون آنها را مباح می‌داند و این به شهادت تاریخ است. ایشان به ظاهر، سازی می‌زند و در باطن عکس آن را اجرا می‌نماید. حرفهایی زیادی می‌زنند که هر کدام جای بحث دارد و پرداختن به آن ما را از اشکال اصلی دور می‌سازد، لذا برای جلوگیری از پراکندگی بهتر است از آغاز شروع این پدیده نو صحبت کنیم و ببنیم ادعاهای فردی مانند باب تا چه اندازه با حقیقت سازگار است. ایشان که جوانی شیرازی است در آغاز ادعاهای خود، خود را باب امام دوازدهم شیعیان خوانده و آنگاه بنا به روایت کتب امری مدعی قائمیت شده است. قائمیت یعنی چه؟ و چه کسی قائم است؟ طبق عقیده شیعه و آنچه جناب باب قبول داشته و به آن اعتراف می‌نماید این مقام مخصوص حضرت محمد بن الحسن العسکری امام دوازدهم شیعیان است.
وجود مقدس امام دوازدهم از جمله امور بدیهی است که در کتب شیعه به روشنی از آن سخن رفته است و در احادیث بسیاری به طور کامل و مبسوط از او سخن گفته شده، و نام او و پدرش و غیبت او از زبان پیغمبر و امامان آمده است. به طوری که می‌توان آنها را به طریق ذیل فهرست‌بندی نمود:
• مهدی هم‌نام و هم‌کنیه رسول اکرم (ص) است 48 حدیث
• مهدی نهمین فرزند امام حسین (ع) است 148 حدیث
• مهدی هفتمین نسل امام باقر (ع) است 103 حدیث
• مهدی فرزند ششم امام صادق (ع) است 99 حدیث
• مهدی دارای غیبتی طولانی است 91 حدیث
• مهدی عمر طولانی دارد 218 حدیث
در اینجا تنها به یک حدیث در وصف او بسنده می‌کنم و قضاوت را به وجدان پاک متحریان حقیقت واگذار می‌کنیم تا ببینند شخص قائم یا امام دوازدهم که جناب باب مدعی او است چقدر با او شباهت دارد:
شیخ صدوق در کتاب کمال‌الدین خود چنین روایت می‌کند که چون امام حسن مجتبی با معاویه مجبور به صلح گردید برخی مردم او را بر این کار ملامت کردند، حضرت ضمن بیان شواهدی بر صحت و درستی عمل خود به ایشان چنین می‌فرمود: "اما علمتم انه ما منا أحد الا و یقع فی عنقه بیعه لطاغیه زمانه الا القائم الذی یصلی روح الله عیسی بن مریم خلفه، فانّ الله عز و جل یخفی ولادته و یغیب شخصه لئلا یکون لاحد فی عنقه بیعه اذا خرج، ذلک التاسع من ولد أخی الحسین، ابن سیده الاماء یطیل الله عمره فی غیبته ثم یظهره بقدرته فی صوره شابّ دون اربعین سنه ذلک لیعلم ان الله علی کل شیء قدیر."
یعنی: آیا نمی‌دانستید که احدی از ما ائمه نیست مگر اینکه در گردنش بیعتی از گردنکشان زمانش می‌باشد؟ به جز قائم منتظر که عیسی مسیح (ع) پشت سرش نماز می‌گزارد. پس به درستی که خدا میلاد او را پنهان می‌دارد و خودش را غایب از انظار می‌نماید برای اینکه هنگام خروج بیعتی در گردنش نباشد، او نهمین نسل از فرزندان برادرم حسین و پسر بانوی کنیزان است خدا عمرش را در غیبتش طولانی می‌گرداند پس به قدرت خود او را به صورت جوانی کمتر از چهل سال هویدا سازد به خاطر اینکه دانسته گردد که خدا بر هر چیزی تواناست.
این روایت را سید باب در مطلع چهارم از قسمت دوم تفسیر سوره کوثر که به وی منسوب است نقل نموده و نقل او می‌تواند دلیل اعتبار حدیث نزد اهل بهاء باشد.
این مشخصات تنها مربوط به متون شیعه نبوده بلکه در کتب اهل تسنن نیز از مهدی فرزند امام حسن عسکری (ع) و غیبت طولانی او و ظهورش که همراه با برپاکردن یک حکومت عدل الهی و جهانی است، سخن رفته. بر خلاف استدلال شما و مبلغان بهائی که جا به جا سعی می‌کنید در محل‌های مناسب وجود او را تکذیب کرده و استدلال می‌کنید راوی تولد او زنی به نام حکیمه است که وجود خارجی ندارد (خوب متوجه می‌شوید که چه می‌گویم)، یا در نهایت او همان میرزا علی محمد شیرازی (علی محمد باب) است که در شیراز ظهور نموده و ادعای قائمیت کرده است که در طول این اندک به آن خواهم پرداخت. اما چون در حال حاضر اسلام‌دوستی و احترام به عقاید شیعه را ظاهرا (با تأکید می‌گویم ظاهرا) قبول دارید و در ولوله خود مرتب از اسلام عزیز و امامان راستین می‌گوئید و هموطنان مسلمان خود را ظاهرا عزیز می‌دارید (و باز هم با تأکید بر ظاهرا) از این احادیث سخن به میان می‌آورم، و گر نه آنچه از شما اهل بها به خاطر دارم نفرت و بغض و غضب و فحاشی به مقدسات مردم مسلمان بوده و حتی جشن و سرور و گاردن‌پارتی در ایام دهه محرم. کاری به مجله ایام ندارم، خودم دیده‌ام و شاهد بوده‌ام. مسأله امام دوازدهم شیعه آن قدر روشن است که فضل بن شاذان کتاب غیبت خود را درباره او در فاصله زمانی بین ولادت حضرت تا امامت ایشان نگاشت. پس وجود مقدس امام دوازدهم از زبان پیغمبر اسلام و امامان شیعه بیان گردیده است. چنانچه جناب باب هم در تفسیر سوره یوسف خود که بعدها تکمیل گردید و نام قیوم‌الاسماء بر آن نهاده شد، برای ملا حسین بشرویه می‌نویسد: "این کتاب در تفسیر احسن القصص از نزد حضرت محمد بن الحسن بن علی بن محمد بن علی به موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب خارج شده" (عبدالحمید اشراق خاوری، رحیق مختوم، جلد 1، صفحه 22). دلیل بر صدق این ادعا، بیان عبدالبهاء در کتاب مقاله شخصی سیاح (تهران، لجنه نشر آثار امری، سال 105 بدیع، صفحه 4-3) است که می‌گوید "آغاز گفتار نمود و مقام بابیت اظهار و از کلمه بابیت مراد چنان بود که من واسطه فیوضات از شخص بزرگواری هستم که هنوز در پس پرده غیبت است و دارنده کمالات بی‌حد و حصر. در جمیع مواضع خطابهائی به آن شخص غایب که از او مستفید و مستفیض بوده نموده و تمنای فدای جان در سبیل محبتش نموده از جمله این عبارت است یا بقیه الله قد فدیت بکلی لک و رضیت السب فی سبیلک و ما تمنیت الا القتل فی محبتک" (قرن بدیع، صفحه 304)، ترجمه عبارت عربی اخیر این است: ای بقیه الله سراپا فدای تو شوم و به ناسزا شنوی در راه تو خشنودم و در طریق دوستیت جز کشته شدن آرزویی ندارم. همان عبارتی که آقای حامد در صدر مقاله خود گذاشته و بدون آوردن "بقیه الله" و فقط نوشته است" قد فدیت بکلی لک" و بلافاصله ترجمه آن را آورده است "به کلی فدای تو شوم" و سعی کرده ماجرای قوچعلی را در آن مقاله تکرار کند و بهاءالله را به عنوان من یظهرالله به اثبات رساند. در حالیکه این عبارت باب که آقای عبدالبهاء در مقاله شخصی سیاح آورده خطاب به امام دوازدهم شیعیان است که میرزا علی محمد خود را باب او می‌داند و این در حالی است که عباس عبدالبهاء در همان کتاب مقاله شخصی سیاح و بهائیت و طبیعتاً جناب حامد چنان مطرح می‌کنند منظور باب من یظهر الله یعنی بهاءالله است. در حالی که بهاءالله غیبت نداشته و در جامعه در مقابل دیدگان همگان روزگار می‌گذرانده و باب خود را باب امام دوازدهم نه باب بهاءالله نامیده و به وجود امام دوازدهم نه بهاءالله اعتراف کرده است. بهائیان عزیز می‌توانند به مراجع ذکر شده مراجعه کرده و با وجدان پاک خود قضاوت کنند.
اسدالله فاضل مازندرانی در کتاب اسرار الآثار، جلد دوم، ذیل کلمه باب می‌نویسد که این نوشته را حضرت بقیه الله، صاحب عصر و حجت خدا به سوی نایبش خارج کرده است که متن اصلی عربی آن چنین است "و قوله و لقد أخرجه حجه بقیه الله صاحب الزمان علیه السلام الی بابه الذکر" (اسدالله فاضل مازندرانی، اسرارالآثار، جلد دوم، تهران، مؤسسه مطبوعات امری، 190 بدیع، ص 11). اما برای شیرین شدن بحث تذکر می دهم که آقای عباس عبدالبهاء در تفسیر عبارتی از باب 12 مکاشفات یوحنا در کتاب مفاوضات صفحات 53 و 54 گفته‌اند: " این 12 ستاره عبارت از 12 ائمه است که مروج شریعت محمدیه بوده‌اند ..... و مقصود از این ولد، حضرت اعلی و نقطه اولی است" پس جناب ایشان دوازده امام شیعه را مستقل از سید باب می دانند و سید باب را نه قائم مورد ادعای شما، بلکه پیغمبری مستقل و ناسخ اسلام می خوانند. در همین مفاوضات انبیا را به دو دسته مستقل و غیر مستقل تقسیم کرده و می‌نویسند "آن مظاهر نبوت کلیه که بالاستقلال اشراق نموده‌اند مانند حضرت ابراهیم، حضرت موسی، حضرت مسیح و حضرت محمد و حضرت اعلی و جمال مبارک." (مفاوضات، صفحه 124) پس متوجه می‌شویم بنا به فرمایش عباس عبدالبهاء، سرکار آقا باب قائم نبوده و بشارت دهنده بهاءالله نیز نمی‌باشد بلکه پیغمبر مستقلی است مانند پیامبران حقه و ایشان مانند جمال مبارک پیغمبر بوده‌اند!.
اما بر اساس کتب امری و بنا بر ادعای باب، امام دوازدهم شیعیان ، یعنی همان بزرگواری که در بالا گفته شد و متون شیعه و حتی اهل تسنن به روشنی از او یاد می‌کنند کس دیگری است نه میرزا علی محمد شیرازی فرزند میرزا رضا بزاز، و بسیار کودکانه است او را محمد بن الحسن عسکری بدانیم و این نوع استدلال توهین به شعور و اندیشه جوانان بهائی و کلاً بهائیان است.
من قصد تاریخ نگاری ندارم اما ناچارم یادآوری کنم باب در مراجعت از سفر حج خود به یکی از مریدانش بنام ملا محمد صادق خراسانی دستور می دهد که در اذان نماز جمعه عبارت "اشهد ان علیا قبل نبیل باب بقیه الله" را وارد کند (عبدالحمید اشراق خاوری، تلخیص تاریخ نبیل زرندی، صفحه 130) که علی قبل نبیل در ادبیات بهائی به معنی علی محمد است این ماجرا سبب و قایعی می‌گردد که در تواریخ نوشته شده و منجر به ماجرای مسجد وکیل شیراز می گردد. پس جناب ایشان تا کنون ادعائی بجز بابیت نداشته اند آن هم باب فردی که شیعه او را امام دوازدهم خود می داند نه باب کسی که در آینده خواهد آمد و او را من یظهر الله نام نهاده اند و بهاء الله ادعا می کند که همان اوست. در حالی که باب در نهایت خودش را واسطه فیض از ناحیه حضرت بقیه الله دانسته و می‌گوید "یا بقیه الله قد فدیت بکلی لک" نه یا من یظهر الله قد فدیت ...، و اصولاً واژه بقیه الله واژه اسلامی است که مربوط به امام دوازدهم شیعیان است و در بهائیت چنین واژه‌ای وجود ندارد. فاضل مازندرانی نیز بر این نکته اشاره کرده و در کتاب اسرار الآثار ذیل کلمه بقیه الله این لقب را متعلق به امام دوازدهم می داند. (فاضل مازندرانی، اسرار الآثار، جلد 2، صفحه 67، ذیل کلمه بقیه الله.)


اما ماجرا به اینجا ختم نگردید بلکه باب ادعای قائمیت یعنی همان امام دوازدهم بودن نمود که چون جناب حامد در ولوله در شهر صفحه 14 ستون دوم سطر 16 ابتدای پاراگراف به آن اعتراف کرده است و فرموده اند: "باب، همان قائم موعودی که جام‌جمیان علیه حضرتشان ایام انتشار می دهند" از آوردن مدرک خودداری می کنم فقط به این مدرک بسنده می کنم که چون نامه باب که در آن نوشته بود "انا قائم الذی أنتم بظهوره توعدون" به ملا عبدالخالق یزدی یکی از حروف حی و از گروندگان اولیه باب رسید بر سر کوبید و فریاد زد ای داد پسرم به نا حق کشته شد( ظهور الحق، فاضل مازندانی صفحه 173- 174، اشراق خاوری ، قاموس توقیع منبع جلد 2 صفحه 51 – 52 )
حالا، جناب حامد چگونه یک جوان شیرازی که از پدر و مادری مشخصی به دنیا آمده می تواند همان امام دوازدهم شیعیان باشد، در حالی که او نام دیگری دارد کنیه او کنیه پیامبر است، نهمین فرزند امام حسین (ع) است دو غیبت طولانی و کوتاه دارد، چون ادعای قبول دین اسلام می کنید و روایات را قبول داشته و نمی توانیدآن ها را انکار نمائید، لذا دست به تاویل‌هائی می زنید که رد گم کرده و در نهایت هیچ مشکلی را حل نمی کنید از جمله درباره توبه نامه کذائی، دست به استدلال کودکانه ای می زنید و می‌گویند بهائی ستیزان به خوبی دانسته اند که حتی در صورت وجود چنین سندی محتوای آن نشان از توبه کردن از مقام قائمیت حضرت باب ندارد چه که در آن نوشته شده است که من هیچ ادعایی ندارم و این سخن را دلیل بر عدم توبه او می‌دانید و سپس می‌نویسید "البته شخص باب و سایر مظاهر مقدسه الهیه هیچکدام از خودشان ادعایی نداشته‌اند بلکه همه آن ها مدعی من عندالله بوده‌اند ... اگر خدا سید باب را مبعوث نمی‌فرمود آن حضرت از پیش خود ابداً ادعایی نداشت" جناب حامد از یاد برده اند که اصل اشکال قائم بودن باب است که مورد ادعای فرقه بهائیت می باشد و توبه کردن ایشان و توبه نامه فرع بر ادعا است، و ما با آوردن دلیل ثابت کردیم که قائم امام دوازدهم شیعیان و زاده شده از پدر و مادر مشخصی است که در احادیث بصورت روشن از او نام برده شده است، او در مکه قیام می کند و ندای بقیت الله خیر لکم سر می دهد. عیسی مسیح (ع) از آسمان به زمین می‌آید و در نماز به او اقتدا کرده و جهان را پر از عدل و داد می کند. حال بر بهائیان اهل تحقیق و فرزانه است تا بپرسند این قائم (ع) در تاریخ چه شد؟ چگونه ظهور کرد که در هیچ جای تاریخ نشان از ظهورش نیست؟
قلم به دست ولوله سخن کودکانه‌ای ابراز می‌دارد و از عبارت "من هیچ ادعائی ندارم" چنین استنباط می‌کند که باب از خود ادعائی نداشته بلکه از طرف خدا ادعا دارد یک فرد عاقل از بیان عبارت ادعایی ندارم، چه منظوری می تواند داشته باشد و شما چه استنباطی از آن می کنید؟ آیا از یک جمله ساده، من هیچ ادعایی ندارم بجز آنکه من چه زمانی گفتم قائم هستم مطلب دیگری حاصل می شود؟ گذشته از منع کردن اهل بها از تاویل و تفسیر که از دستورات بهاء الله به شما است، کدام پیغمبری در تاریخ هر لحظه ادعائی داشته و سپس تکذیب کرده و گفته ادعائی ندارم؟ آیا پیامبر اسلام در آن لحظه حساس که عبای او را بر گردنش انداختند و دو نفر آن را کشیدند گفت ادعائی ندارم؟ یا عیسی در برابر قیصر؟ و موسی در برابر فرعون؟ و یا ابراهیم در برابر نمرود؟ کدام پیامبر الهی را سراغ دارید که تقیه کرده باشد و دست از ادعای خود بردارد؟ در حالیکه زکریای پیغمبر را در میان درخت با اره دو نیمه کردند و یحیی را سر بریدند. جناب حامد از این سفسطه و مغلطه کردن چه نفعی می برید؟ بر جام‌جمیان تهمت تحریف تاریخ می‌زنید و خودتان تاریخ را تحریف می‌کنید و با هزار افسون می‌خواهید نامه ولیعهد را به محمد شاه را یک دروغ تاریخی جلوه دهید و مدعی هستید که ولیعهد برای خود شیرینی این مطلب را نوشته در حالیکه متن این نامه در کتاب کشف الغطاء میرزا ابوالفضل گلپایگانی صفحه 204 – 201 آمده است و خودتان وجود این مدرک را در کشف الغطاء که نام اصلی آن "کشف الغطاء عن حیل الاعداء" و از انتشارات لجنه انتشارات امری است پذیرفته‌اید. و خودتان جناب حامد، علت نوشتن کشف الغطاء را در رد کتابی که ادوارد برون منتشر کرده دانسته و اصل آن را از فردی به نام میرزا جانی کاشانی به نام نقطه الکاف است ذکر کرده‌اید. این کتاب در جواب اشکالات آقا خان کرمانی و شیخ احمد روحی است و ادوارد برون به دنبال اغراض سیاسی یا علل دیگری منتشر نموده و بر آن مقدمه‌ای مفصل افزوده است.
حال جناب حامد می خواهند بنا بر روش قوچعلی نامه ولیعهد را منکر شده و به این مستمسک می شوند که تمام کتاب را میرزا ابوالفضل ننوشته و بقیه آن را میرزا مهدی گلپایگانی نوشته است. حال چه تفاوت می کند؟ کتابی است که لجنه نشر آثار امری منتشر کرده و قبول دارد و بر آن صحه گذارده است و توبه نامه باب در آنجا چاپ شده است. اما سخن جناب آقای حامد به اینجا ختم نمی شود و در صفحه 143 ولوله ستون اول پاراگراف دوم، صفحه 3 از کشف‌الغطاء مطلبی آورده است و از جام‌جمیان کم حافظه که لابد کور دل نیز هستند می خواهند که عینک حسد و کینه و بهائی ستیزی را بردارند. ایشان از قول میرزا ابولفضل گلپایگانی چنین می نویسند "اکنون نزدیک به هفتاد سال از تاریخ هزار و دویست و شصت هجری می‌گذرد که .... در تاریخ این دو طایفه کتب و رسایلی چند تألیف نموده و هر یک به مقتضای ذوق خود از مدح و ذم و ثنا و هجا مقالاتی نگاشته و مؤلفاتی مرتب داشته‌اند از قبیل مرحوم رضا قلی‌خان‌الله ‌باشی ملقب به امیر الشعرا..... از اقدم مورخین در حادثه بابیه هستند...." و سپس جناب حامد تمام دو ستون را به نقل قول از میرزا ابوالفضل گلپایگانی و فاضل مازندرانی نویسنده ظهور حق در رد تاریخ نویسان زمان قاجار اختصاص داده که این‌ها هر کدام از "اعدای امر الهی" هستند و آیندگان باید تشخیص دهند که آنچه نوشته اند از سر اضطرار بوده یا حقیقت نویسی. همچنین در همان صفحه 143 ستون دوم پاراگراف آخر می نویسد "در این سند منسوب به ناصر الدین میرزا که در آن زمان جوانی 16 ساله و ولیعهد محمد شاه بود و بدون مهر و امضا و قید تاریخ است" و سپس ذکر کرده‌اند. "ولیعهد برای بزرگ کردن کار خود در نزد محمد شاه و خود شیرینی غلو کرده و به جعل اکاذیب پرداخته است" در حالیکه نامه ولیعهد در تبریز و توبه نامه باب کاری به مورخان عهد قاجار ندارد که آن ها از سر بغض و بهائی ستیزی هر چه خواسته باشند بنویسند، بلکه نامه ولیعهد در کتاب کشف الغطاء که در رد کتاب نقطه الکاف حاج میرزا جانی کاشانی و بدستور عبدالبهاء">عباس افندی یا همان عبدالبها نوشته شده آورده شده است، گلپایگانی در صفحه 201-204 کتاب خود نامه ولیعهد را آورده و سپس اضافه می نماید "چون در این عریضه انابه و استغفار کردن باب و التزام پا به مهر سپردن آن حضرت مذکور است مناسب چنین به نظر می آید که صورت همان دست خط مبارک را نیز محض تکمیل فایده در این مقام مندرج ‌سازیم و موازنه آن را در الواحی که .... به دقت اولی‌الابصار وامی‌گذاریم" (دقت شود می‌نویسد دست خط مبارک یعنی این دست خط مورد قبول است و گر نه می‌نوشت دست خط منسوب) سپس صورت دست خط علی محمد باب به ولیعهد را آورده که چنین است.
"فداک روحی .... در هر حال مستغفر و تائبم حضرت او را و این بنده را مطلق علمی نیست که منوط به ادعائی باشد استغفر الله ربی و اتوب الیه .... و مدعی به نیابت خاصه حضرت حجت الله علیه السلام را محض ابتلا مبطل است" (کشف الغطاء گلپایگانی صفحه 201- 204). حال آنچه که نویسنده کشف‌الغطاء دست خط مبارک باب می‌داند، جناب حامد با شعبده‌بازی جلوه دیگری به آن داده و مدعی هستند که جناب مهدی گلپایگانی با استفاده از مستندات نقطه‌الکاف خواسته دستاورد او را رد کند و آنچه آمده است مستندات نقطه‌الکاف است در حالی که داستان از این قرار است که گلپایگانی در صفحات قبل اشکالاتی بر نقطه‌الکاف گرفته و پاسخ داده است تا در صفحه 200 به داستان کتک خوردن باب رسیده و عبارات کتاب نقطه‌الکاف را در بین دو گیومه آورده است و آن‌گاه پاسخ اشکال را داده، از جمله می نویسد:"دیگر دعوت کردن شیخ الاسلام حضرت را به خانه خود برای چوب کاری (یعنی فلک و چوب زدن) چونکه این محقق بیگانه (یعنی ادوارد براون) کتک خوردن را از اقسام خوردنی فرض کرده" سپس برای بطلان مطالب نقطه‌الکاف به نامه ولیعهد استناد کرده (تاکید بر استناد) و آن‌گاه نامه باب را جهت مقایسه با الواح بهاءالله آورده و در پاورقی یادآوری می‌نماید که:" اصل این دو مکتوب و بعضی مکاتب رسمی آخری که مندرج می گردد پس از خلع محمد علی شاه که مخازن دولتی به تصرف ملتیان درآمد یکی از محبین تاریخ عکس برداشته و منتشر ساخته است" پس اصل نامه ولیعهد و توبه نامه باب مورد وثوق مهدی گلپایگانی است و جعل تاریخ نمی‌باشد بلکه این باب است که طی نامه‌ای از سخنان خود اظهار پشیمانی و توبه می‌کند. بهتر است یک بار دیگر به کشف‌الغطاء مراجعه کنید و این قدر حقایق را واژگون ننمائید.
و حیرت آور است که ولوله در شهر در صفحه 65 ستون دوم در کادر زمینه تیره خطاب به جام‌جم نویسان می‌نویسند "چگونه اعتبار و صحت اسناد مربوط را به روش تحقیق علمی و تاریخی ارزیابی و اثبات میکنید؟" در حالیکه جناب حامد آسمان و ریسمان را به هم می بافد تا متن توبه‌نامه باب را خدشه‌دار سازد و اسنادی که در کتاب مورد قبول لجنه نشر آثار امری است و به چاپ رسیده است منکر ‌شوند. معنا و مفهوم تحری حقیقت، اصلی از احکام چهارده گانه معلوم می شود وقتی در ابتدا می گویم ظن بر مبلغ بودن جناب حامد دارم از همین نکات است چون مبلغین روح و ریحان بهائیت هر جا بخواهند تغییر مسیر می دهند و هرجا بتوانند تأویل و تفسیر می کنند در حالیکه تاویل و تفسیر آثار امری حرام است و حتی این مبلغین که دم از آشنایی با اسلام و متون آن می‌زنند و بجا یا نابجا آیه قرآن می‌آورند و تفسیر می‌کنند هر کجا که بخواهند اگر لازم شد وجود امام زمان و حتی دین اسلام را منکر می شوند و به دروغ پردازی روی می آورند، لذا باید گفت "فاعتبروا یا اولوالالباب". شما چگونه امام دوازدهم مشخص را نادیده می‌انگارید و میرزا علی محد فرزند تاجر بوشهری را امام دوازدهم معرفی می‌کنید؟ و از همه حیرت انگیزتر امام نخست شما سرکار آقا یا همان عبدالبهاء او را پیغمبری مستقل که شریعت تازه آورده می‌داند (مفاوضات صفحه 124) راست گفته‌اند که دروغگو کم حافظه می‌شود.
جناب حامد چه نفعی از مخفی کردن حقایق می برید؟ چرا اذهان کسانیکه با خواندن حقایق می‌خواهند به حقیقت پی ببرند منحرف می سازید؟ چرا جوانان را گمراه می سازید؟
نویسندگان ولوله در شهر در تمام موارد کوشیده‌اند اسناد تاریخی را مشوش و مخدوش جلوه داده و از اصل بنیان سند و کتاب را زیر سؤال می‌برند. هرچند این روش دور از انتظار نیست. جایی در زیر عنوان در خانه اگر کس است یک حرف بس است القا می‌کنند چگونه اعتقاد و سند مزبور را به روش تحقیق علمی تاریخی ارزیابی و اثبات می‌کنید و در جای دیگر خودشان آنچه نوشته و سند تاریخی درباره سید باب و توبه‌نامه او که به قول ایشان "جام جمیان و بهائی ستیزان مدعی هستند که در صندوق کارپردازی مجلس شورای اسلامی، تهران میدان بهارستان موجود و محفوظ است" منکر می‌شوند.
اما یک نکته وجدانی را برای روشن شدن اذهان پژوهشگران بهائی و متحریان حقیقت بازگو می‌نمایم. چنانچه گذشت توبه‌نامه فرع بر ادعای باب است و اگر ثابت شود باب نمی‌توانسته قائم یا امام دوازدهم شیعیان باشد دیگر توبه‌نامه و به زحمت انداختن خود برای بطلان یا اثبات آن اهمیتی چندان نخواهد داشت. هر چند در سطور بالا با آوردن مدارک صحیح از کشف‌الغطاء توبه نمودن باب را به اثبات رساندیم.
جناب حامد یکی از القاب باب را "ذکر" عنوان کرده و فرموده‌اند طبق آیه قرآن که می‌فرماید "فاسئلوا اهل الذکر إن کنتم لا تعلمون" منظور از ذکر ائمه هستند پس باید به روایات ائمه مراجعه کرد تا مشخص گردد قائم، یعنی همان فردی که باب ابتدا ادعای نیابت او و سپس ادعای قائمیت، یعنی وجود خود امام دوازدهم را نمود و در تفسیر سوره یوسف و در جاهای دیگر، خود به وجود امام دوازدهم یعنی حجه بن‌الحسن العسکری اعتراف کرده است و گفته "واسطه فیوضات از شخص بزرگواری هستم که هنوز در پس پرده غیبت است و دارای کمالات بی‌حد و حصر" (مقاله شخصی سیاح، تهران، لجنه نشر آثار امری، سال 105 بدیع، صفحه 4-3) چه کسی است. حال برای یافتن مشخصات آن "بزرگواری که هنوز در پس پرده غیبت است" و طبق قول خودتان همان باب است، در این راستا باید به ائمه مراجعه کنید. حدیثی که در آغاز نوشتار آورده شد قطره‌ای است از دریای بیکران شیعه که مشخصات دقیق او توسط پیامبر (ص) و امامان بزرگوار شیعه گفته شده و هیچکدام از این مشخصات را باب ندارد. نه او فرزند امام حسن عسکری است و نه دارای دو غیبت کوتاه و بلند بوده. عیسی مسیح در نماز به او اقتدا ننموده و جهان را پر از عدل و داد نکرده بلکه بعد از باب روز به روز فساد، چپاول، جنگهای خانمان‌برانداز اول و دوم و تهدید به جنگهای اتمی بیشتر گردیده است. به برکت ظهور باب میلیونها نفر در جنگ اول و دوم جهانی کشته شدند، زنان و دختران بیشماری مورد تجاوز قرار گرفته و از حرام باردار شدند، دو شهر هیروشیما و ناکازاکی در اثر بمب اتم خاکستر شدند. آثار سوء این جنایت هنوز در آنجا به صورت بیماریهای خونی هویداست، جنگ کره و ویتنام چه انسانهایی را در کام خود فرو برد. کافی است به کتابی که خبرنگاری به نام اوریانا فالاچی به نام زندگی، جنگ، دیگر هیچ نوشته مراجعه کنید و عکسی را که او از یک وییت کنگ محکوم در حالی که فرمانده ارتش مخالف اسلحه را در روی شقیقه او گذاشته و ماشته را کشیده ببینید. در همان کتاب ماجرای خودسوزی یک راهب بودایی در آن راستا آورده شده است. بهتر است جامعه بهائیت از خود سؤال کند اگر باب همان قائم موعود است آن عدل و داد و حکومت الهی و جهانی که توسط پیغمبر و ائمه یعنی همان "اهل ذکر" مورد استناد به بشریت بشارت داده شده چه شد؟ چرا تاکنون تحقق نیافته است؟ در حالی که طبق احادیث و روایات ذکر شده با ظهور حضرت قائم دنیا گلستان می‌شود، فقر ریشه‌کن شده و زمین برکات خود را بیرون می‌ریزد، استعدادها شکوفا می‌شود، امنیت و عدالت در جهان برقرار می‌شود، گردنکشان نابود می‌شوند، امنیت چنان برقرار می‌شود که اگر زنی با جواهرات خود از شرق دنیا به غرب آن برود کسی مزاحم او نمی‌شود. متحریان حقیقت می‌توانند به کتابهای موجود در این زمینه از جمله اکمال الدین و اتمام النعمه مراجعه نمایند و خود انصاف دهند. اینها وعده‌هایی است که امامان شیعه، همانها که شما آنها را "اهل ذکر" می‌دانید به ما یاد داده‌اند. چه شد؟ نه باب علامات قائم را داشت و نه وعده‌های الهی که با ظهور او باید هویدا شود، محقق گردید. جوانان بهائی روشندل با وجدان پاک (شما نه، آقای حامد، زیرا نشان دادید متحری حقیقت نیستید. کوشش کرده‌اید که همه چیز را واژگونه جلوه دهید، روز را شب و شب را روز، دلتان را به دلارها و ریالهای بیت‌العدل و محافل بهائی خوش کرده‌اید) در این احادیث تحقیق کنند و حقیقت را دریابید.


اگر با اغماض بپذیریم که باب همان قائم است اما نه قائمی که شیعیان منتظر آن هستند (گفتار خودتان است) باز هم تکلیف امام دوازدهم ما شیعیان که باب و عباس عبدالبهاء به صراحت بر وجود او تأکید کرده‌اند روشن نیست. او چه شد؟ در کجای تاریخ ظهور کرد یا پنهان شد؟ بنا بر اعتراف باب و سرکار آقا عباس عبدالبهاء او زنده است و در پس پرده غیبت است و نامش محمد فرزند امام حسن عسکری است. راستی او چه شد؟
واقعاً در این عصر خردورزی انسان درمی‌ماند که با شما چگونه برخورد کند. اگر از کتابهای مخالفینتان سند بیاوریم، متهم به استفاده از اسناد مخدوش مربوط به بهائی‌ستیزان می‌شویم و اگر از کتابهای امری خودتان دلیل بیاوریم با هزار نیرنگ آنها را مخدوش و آشفته می‌کنید چنانچه در این سطور مدارکی ارائه گردید که با مدارک دیگر کتابهای خودتان تناقض داشت. رهبران مسلک شما و مبلغینتان از روز نخست، به دروغ و خدعه متوسل گردیدند، و تا توانستند تهمت زدند شما هم چنان می‌کنید. قصد توهین نیست بلکه واقعیتی که در این نوشتار جا به جا به آن اشاره گردیده است آن وقت می‌خواهید سراسر دنیا را زیر سلطه افکار خود درآورید. در این حال انسان به ناچار به یاد آن خواب شتر و خوردن پنبه‌دانه می‌افتد. ای کاش آن روشنفکران که مدعی هستید در سازمان ملل یا سازمانهای دیگر با شما همکاری می‌کنند با حقایق و تناقضهای شما آشنا می‌شدند تا ببینیم آیا باز هم شما می‌توانستید با مکر و حیله و دروغ پردازی آنها را آلت دست خودتان قرار دهید؟
اما یک نکته در طول تاریخ به اثبات رسیده است و آن این است که حقیقت مثل بوی مشک منتشر می‌شود. ممکن است چند روزی مخفی باشد اما روزی آشکار خواهد شد. شما در متن حقیقت قرار نداشته و تمایلی هم به تحری حقیقت ندارید و ما در این کوتاه نوشته شواهد آن را آوردیم. اگر شما صاحب حق بودید بعد از حدود دو قرن جمعیت شما در مهد امرالله کمتر از سیصد ‌هزار نفر (تازه این آمار خود شماست و شما هیچگاه راستگو نیستید) نبود و امید است با یاری خداوند و عنایت حضرت بقیه الله نه از راه توطئه و قتل که شیوه شماست، بلکه از راه استدلال و بیان جلوی تبلیغات کاذب شما را بگیریم، و العاقبه للمتقین!
آقای حامد هل من مبارز طلبیده‌اند که اگر راست می‌گویید سند نشان دهید، در حالی که خودشان از آن روش علمی سرباز زده‌اند و گفتارشان مبنی بر آن است که قبلا بیان گردیده، مانند قوچعلی و خروسهای ده مزینان، با جار و جنجال بحث را سوی دیگر منحرف می‌کنید ولی در پایان وقتی در خود می‌نگریم و وجدان می‌کنیم، می‌یابیم که سؤال پاسخ داده نشده است و اشکال سر جای خود هست. اما در قبال فرمایش ایشان که "چرا هنوز پس از 160 سال آن را (توبه نامه باب) در معرض دید جهانیان نمی گذارید" یکبار دیگر گفتار آقای گلپایگانی را در پاورقی صفحه 205 کشف‌الغطاء، یادآور می شوم که فرموده‌اند: "اصل این دو مکتوب (توبه‌نامه و نامه ولیعهد) پس از خلع محمد علی شاه که مخازن دولتی به تصرف ملتیان در آمد یکی از محبین تاریخ عکس برداشته و منتشر ساخته است" لذا لازم نیست به دنبال اصل باشید و منکر آن شوید. اصل آن بنا به قول گلپایگانی در کشف الغطاء در معرض قضاوت گذاشته شده است.
نکته دیگر راجع به لقب سِر گرفتن جناب عبدالبهاء از دولت فخیمه بریتانیا است، که آن را نیز به روش خودشان تاویل و تفسیر کرده تا بلکه دامن ایشان را از این ننگ پاک کنند نگاهی گذرا به زندگی انبیاء این نکته را نشان می دهد که پیامبران راستین هیچگاه در زیر پرچم ظلم و ستم نرفته و هیچگاه جابران را مدح نگفته و دعا ننموده اندچنانچه حضرت ابراهیم در برابر نمرود قیام فرمود و موسی در مقابل فرعون و حضرت عیسی در برابر قیصر، اینان همه نه تنها مردم و اقوام را به پرستش خدای یگانه دعوت می نمودند بلکه طاغوتیان زمان خود را مورد هجوم قرار می دادند و مردم را به سوی آزادی و شکست بت های طاغوتی دعوت می کردند.
اما در دیانت شما بهائیان با تمام ادعاهای خود نظیر وحدت عالم انسانی، پیامبر و امام آن، در برابر طاغوت زمان سر تعظیم فرود آورده و لب به دعا و ثنا گشوده برای امپراطوری استعمارگر انگلستان آرزوی بقا کرده اند و با پشت کردن به ملت مظلوم فلسطین راهی جز راه انبیاء طی کرده اند.
آیا انگلستان قرن ها به کشورهایی چون هند و استرالیا و ... حکومت ننموده است آیا بیش از یک قرن پنجه های خون آلوده خود را در چاه های نفت کشور ما که شما آن را مهد امر الله می خوانید فرو ننموده بود و ثروت ما را به تاراج نمی‌برد؟ آیا با خیانت دیکتاتوری چون رضا خان را بر کشور ما تحمیل ننمود و او طی 16 سال سلطنت تسمه از گرده مردم نکشید؟ و با کمک افرادی چون سرپاس مختار و پلیس سیاسی، جوانان را روانه سینه قبرستان ننمود؟ و عجبا یک سرهنگ قزاق فقیر به هنگام مرگ صاحب 400 هزار سند مالکیت از بهترین ها و مرغوبترین زمین های شمال و نقاط دیگر کشور بود که بعد ها به عنوان املاک خالصه به هر که خواستند بخشیدند و باقیمانده را خاندان کثیف پهلوی (و به یاد داشته باشید دکتر ایادی، نوکر و یار غار شاه، این دیکتاتور دزد چپاولگر بود و واقعا چه دین عدالت‌گستری) با استفاده از اموال غارت شده این ملت ستمدیده در آمریکا و ... به ریش این مردم خندیدند. آیا انگلستان در جنگ جهانی دوم به همراه متفقین جنایتکار خود، کشور ما را اشغال ننمود و آیا انگلستان نبود که در زمان حکومت مصدق از طرق گوناگون مانع ملی شدن نفت، این ثروت ملی هدیه خداوند گردید و عاقبت او را از میدان به در برده و با شریک کردن آمریکا در آن یغما، شاه کثیف و هوسران را به ایران باز گرداند. همان شاهی که سران شما بهائیان ارکان حکومت او را تشکیل داده و ثروت این مردم بینوا را به جیب خود سرازیر کردند تا وحدت عالم انسانی را با ریختن خون جوانان ایران تحقق بخشند و با آرمیدن در آغوش پری رویان اروپایی به آزادی زنان دست یابند. و جالب است، در همان مرجع مورد استناد جناب حامد یعنی کتاب "ایران آینده" تالیف نویسنده غیر بهائی جمشید فنائیان که در صفحه 182 مجموعه ولوله ستون اول پاراگراف سوم به آن استناد کرده و بالیده‌اید، نویسنده به چپاولگری و اخلاق ضد انسانی بریتانیا اعتراف کرده و ذکر نموده: "برایم قابل قبول نبود که انسان هایی به این خوبی و وارستگی ... ساخته و پرداخته آن دو قدرت مخرب (روس و انگلیس) و انسان بر باد ده باشند" البته ایشان فراموش نموده اند که همیشه چپاولگران از راه جنگ و خونریزی مقاصد خود را دنبال نمی‌کنند و گاهی در زیر چهره‌های به ظاهر ذی صلاح و شعارهای فریبنده ملت ها را چپاول می نمایند.
و حال سؤال من از شما این است چگونه حضرت محمد (ص) هیچگاه لب به ستایش کفار قریش نگشود و یک لحظه سکوت در برابر آنها ننمود . موسی ننگ اطاعت از فرعون و ابراهیم علی رغم سخن ها و آن آتش که دهان گشوده بود تا او را ببلعد در برابر نمرود سر خم نکرد و عیسی در برابر قیصر سکوت ننمود اما عبدالبهاء امام اول شما بهائیان دست همکاری به دولت فخیمه انگلستان داده و آنچنان در آغوش این پیر از نفس افتادة استعمار غنود که از طرف آن به لقب سِر مفتخر گردید.
آقای حامد قلم به دست مجموعه هیاهو در شهر که نتوانسته لقب سِر را که دولت استعمارگر انگلستان به او داده است، انکار کند. لذا دست به شعبده‌بازی می‌زند و به روش مبلغان بهائی توجیه می‌کند که در مراسم اعطای لقب ایشان نشسته‌اند و ژنرال انگلیسی ایستاده است، یا سجایای اخلاقی ایشان سبب گردید تا به او چنین لقبی بدهند. اما اشکال آن قدر مهم است که یکی از بهائیان به نام احمد یزدانی برای از بین بردن قبح کار نقل کرده که ایشان از این لقب استفاده نکرده و هیچگاه از بابت آن حقوقی دریافت نکرده‌اند.
باز در اینجا سخنی که شامل مجموعه ولوله در شهر می‌شود عبارت خودشان است که می‌فرمایند "چگونه اعتبار سند مزبور به روش تحقیقی علمی تاریخی ارزیابی می‌گردد." هر کسی مانند احمد یزدانی می‌تواند برای منزه کردن ایشان هر دروغی به هم ببافد. احمد یزدانی سپس ادامه می‌دهد "ایشان چند دقیقه‌ای در باغ حکومت نظامی حیفا اقامت فرموده ... در مراجعت شب در محضر مبارک ابدا ذکری در این باب نفرمودند و اهمیتی بدان ندادند." نگارنده هم آسمان و ریسمان را به بافته تا عمل آن جناب را توجیه کند که از سر ناچاری و احترام لقب سِر را پذیرفته‌اند.




اما بعد از این همه سفسطه کردن و انحراف اذهان هنوز نفهمیده‌اند که دولت استعمارگر انگلستان هیچگاه برای اعمال انسانی و بشردوستانه مورد نظر آقای حامد دل نسوزانده و اصولا هیچگاه در اعمال بشردوستانه پیش‌قدم نمی‌گردد که به خاطر آن لقب نامبارک و نامیمون سِر را به کسی عطا کند، بلکه این نام در موارد خاص به افرادی که خدمتی به این پیر فرتوت استعماری که دیو صفتی آن بر مردم دنیا به اثبات رسیده و شواهد آن در مورد ایران، از زمان قاجار و قتل امیرکبیر و توطئه‌های بسیار و آوردن دیکتاتوری چون رضاخان و اشغال ایران در شهریور 20 مشهور و معروف است، کرده باشند داده می‌شود. من نگارنده هر گاه در لندن از مقابل پارلمان و آن مجسمه چرچیل عبور می‌کردم، به خاطر چپاول و غارت مردم کشورم توسط بریتانیا صدها لعن نثار چرچیل و نخست وزیران پیش و بعد از او و خانواده سلطنت ایران و انگلیس می‌کردم ولی جناب عبدالبهاء با وقاحت نشان سِر را از آن کشور پذیرا می‌شوند و وقیح‌تر از آن حق جلوه دادن آن است. در حالیکه این نشان به پاس خدمات ایشان به کشور انگلستان و طبق گفته حامد به نقل از کتاب شاهراه منتخب تالیف لیدی بلا مفیلد برای پیروزی در فلسطین و فروش گندم مردم آن سرزمین به آن کشور اشغالگر است، و گر نه چرا افراد دیگری را به این لقب مفتخر ننمودند؟! مگر سید جمال اسد آبادی پرچمدار نهضت ضد استعماری، کار انسانی نکرد؟ مهماتا گاندی، رهبر هند، مگر با اقدام بشردوستانه خود کشورش را از قید حکومت بیگانه آزاد ننمود؟ نلسون ماندلا مبارزه ضد استعماری ننمود؟ مالکوم ایکس، رهبر سیاه‌پوستان امریکا، عمر مختار، مبارز لیبیایی و بسیاری از روشنفکران و نویسندگانی که هر کدام در حیطه کار خود کارهای انسانی کرده‌اند و حتی به دریافت جوایز بین‌المللی نائل آمدند، لقب سِر را نگرفتند اما ناگهان یک فرد مانند عبدالبهاء مفتخر به دریافت لقب سِر می‌گردد آنگاه خود را رهبر جامعه معرفی می‌کند. هیچ پیامبری خود را تا این حد ذلیل و خوار ننموده و این قدر از خدا دور نگشته تا با قبول نام و لقب از فرعونهای زمان، مهر تأیید بر حکومت آنها بزند. حتی یک رهبر نظیر مرحوم امام خمینی، در هیچ زمان با طاغوتیان هم‌صدا نگردید که امام نخست شما چنین کرد (اگر امامی در بهائیت وجود داشته باشد، زیرا امامان شما 24 نفر بوده که دست روزگار دومین آنها را بدون فرزند کرد و گویا بداء خداوند در فرقه بهائی ظاهر گردید و مقدر شد به جای 24 امام، دو امام داشته باشند و به جای آن بیت العدل عهده دار امور بهائیان گردید). چرا مصدق که ثروت بیکران مردم ایران را به ایرانیان بازگردانید، به خاطر کار قهرمانانه و فداکاریش مفتخر به این لقب نگردید. در عوض این دولت مردم‌دوست بریتانیا! با آمریکائیان تبانی کردند و طی یک کودتا او را سرنگون می‌کنند و تا پایان عمر در یک روستای دورافتاده منزوی می‌نماید. این است آنچه شما با هزاران گریز و فراز و فرود، سعی کرده‌اید ماست‌مالی کنید و عاقبت پاسخ مشکل را نداده‌اید. راستی اگر مردان سفسطه‌گر عصر ارسطو زنده می‌شدند به حال خود تأسف می‌خوردند و شما را ستایش می‌کردند.
جالب است که ایشان از قول نویسنده غیر بهائی ادامه می‌دهند "حتی در عکس بزرگ شده روی جلد ایام نیز عظمت حضرتشان هویدا است، چه بر عکس دیگر موارد .... فرمانده انگلیسی در حضور حضرت عبدالبها که بر صندلی پشت به پرچم انگلیس جالسند، به احترام ایستاده است" و می خواهد نشسته بودن ایشان و پشت به پرچم انگلیس نمودن را نشانه از مقام ایشان القا کند.
نشسته بودن یا ایستادن افراد از جمله عبدالبها چه ارتباطی به بحث ما دارد که افسر انگلیسی ایستاده است و جناب ایشان نشسته که اعزاز و اکرام ایشان هویدا باشد اولاً که بر خلاف بیان آقای حامد ایشان پشت به پرچم انگلیس ندارد میزی که پرچم انگلیس روی آن کشیده شده است کنار ایشان و در سمت چپ قرار دارد. می توانید دوباره ملاحظه کنید شما برای انحراف اذهان جوانان القا می کنید، که از سِر بی اعتنایی پشت به پرچم انگلیس کرده اند دوم آنکه نفس عمل زشت است خواه ایستاده باشد یا نشته دست بوس باشد یا پا بوس، نه تنها از ایشان قبیح است که از هر آزاد مردی قبیح است حتی نستجیر بالله اگر پیغمبر اسلام باشد که آن مقام مقدس علی رغم شکنجه های قریش با آن ها هم آوا نشد.
از جمله شعبده بازی ایشان این است که به روش فرهنگ و ادبیات بهائی به رد گم کردن و انحراف اذهان پرداخته و در جای دیگری اشاره به احترام مقام عباس عبدالبهاء در حیفا کرده‌اند (صفحه 181 ستون دوم پارگراف اول) و با آوردن بیانات مفتی مسلمان حیفا استاد محمد مراد افندی که فرموده‌اند، ای بزرگان بهائی این مصیبت شما نیست بلکه مصیبت اسلام است (ترجمه فارسی بیانات عربی)، شگفتا! چگونه ممکن است پیشوای بهائی فوت کند و مصیبت اسلام باشد. مانند آنکه کشیش مسیحی کلیسای وانک اصفهان فوت نماید و مصیبت مسلمانان اصفهان باشد. شما بهائیان که راه جدا از اسلام دارید چگونه درگذشت رهبرتان عزا و مصیبت اسلام می‌شود؟ واقعاً شگفت آور است. اما در این رابطه باید گفت آقای عبدالبهاء در طول زندگی خود در حیفا خود را مسلمان اهل تسنن معرفی کرده و حتی در نمازهای اهل سنت حاضر می‌شدند و این تکریم مفتی حیفا بر همان مبنای مسلمان دانستن ایشان است، منتهی فرقه‌ای از فرق اسلام.

Sardabir
فعّال
پست: 458
تاریخ عضویت: یک شنبه 18 تیر 1385, 11:31 am

پاسخ: سخنی با ولوله نویسان بهائی

پستتوسط Sardabir » شنبه 20 تیر 1388, 7:44 pm

راستی عنوان سِر را دربار انگلستان به چه کسانی اعطا می‌کند؟ به خدمتگزاران دولت خود و اگر نمی دانید بدانید که این لقب پر طمطراق به خاطر کوشش های عبدالبها برای پیروزی انگلستان و بیرون راندن فلسطینیان از سرزمینشان به او دادند. قطعاً عکس جناب عبدالبها با آن ریش سفید و چفیه بر سر در کنار ژنرالهای انگلیسی در مراسم اعطای لقب سِر بابت خدمات ایشان به دولت انگلستان دروغ نیست. کار فتوشاپ و مونتاژ چاپ نیست. واقعیتی است تاریخی که جواب می طلبد که جناب ایشان چرا بر خلاف سیره پیامبران دعاگوی دولت انگلستان هستند و چرا جناب ایشان در بقای این کشور استعمارگر دست به دعا برداشته‌اند.

اما دم خروس در جای دیگر هم پیدا است هر چند قلم به دستان ولوله خواسته‌اند با تراوشات مغز خود و به زحمت انداختن آن، آن را توجیه کنند و آن این است که تحت عنوان مقاله‌ای به نام "نقاشی ممنوع" سعی نموده‌اند رابطه کنسول روس را با ماجرای بابیگری و سید باب یک رابطه عادی جلوه دهند. ایشان اعتراف می‌کنند که جناب کنسول روس از جنازه تیر باران شده باب نقاشی تهیه کرد، نقاشی ممنوع نیست و هر کسی می‌توانست از آن ماجرا عکس بگیرد، نقاشی کند و حتی فیلم بسازد اما کنسول روس چه منافعی را دنبال می‌کرد؟ از چه زمانی روسیه تزاری و جانشینان پطر کبیر و الکساندر انسان دوست شده‌اند. حتماً اغراض سیاسی را دنبال می‌کردند و می خواستند تا به امپراطوری گزارش کنند و گر نه در همان زمان افراد بیگناهی در زیر چکمه های شاهان قاجار جان می دادند و ایشان نقاشی تهیه نکردند. اگر گفته شما صحیح بود چرا از جنازه امیرکبیر که کشته شده به فرمان قبله عالم پادشاه قاجار بود عکسی تهیه نکردند.
چون در جاهای بسیاری سعی گردیده که رابطه بین بهائیت و دولت روسیه مخدوش جلوه داده شود، به ناچار سراغ کتابهای امری می‌رویم. بر اهل فضل و مطالعه پوشیده نیست که ماجرای باب بعد از جنگهای ایران و روس و معاهده‌های ننگین گلستان و ترکمنچای اتفاق افتاده و روسیه همیشه می‌خواسته بر طبق وصیت پطر کبیر به آبهای گرم راه یابد و چشم طمع به ایران برای رسیدن به خلیج فارس داشته و اهل دانش می‌دانند زمانی ایران به دو منطقه تحت نفوذ انگلستان و روسیه تقسیم گردید و قرارداد 1919 در این رابطه بود. اشراق خاوری در صفحه 647 کتاب تلخیص تاریخ نبیل زرندی، نشر لجنه ملی نشر آثار امری، سال 123 بدیع، چاپ سوم، در شرح وقایع سوء قصد به ناصرالدین شاه می‌نویسد: "ناصرالدین شاه هم بی‌اندازه متعجب شد ... و فوراً مأموری فرستاد تا حضرت بهاءالله را از سفارت روس تحویل گرفته و نزد شاه بیاورد. سفیر روس از تسلیم حضرت بهاءالله به مأمور شاه امتناع ورزید و به آن حضرت گفت به منزل صدراعظم بروید و به صدراعظم نوشت که باید حضرت بهاءالله را از طرف من پذیرایی کنی و در حفظ این امانت بسیار کوشش نمایی و اگر آسیبی به حضرت بهاءالله برسد و حادثه‌ای رخ دهد شخص تو مسؤول سفارت روس خواهی بود". و در صفحه 667 همان کتاب می‌نویسد" قنسول روس که از دور و نزدیک مراقب احوال بود و از گرفتاری حضرت بهاءالله خبر داشت پیغامی شدید به صدراعظم فرستاد...". حالا بر جوانان بهائی و جستجوگران حقیقت است که از خود بپرسند کنسول روسیه را با بهائیت چه کار؟ اگر با دید انصاف به ماجرا نگاه کنید و شیوه انبیا را در رابطه با طاغوتیان در نظر آورید، تهیه نقاشی از پیکر باب و اقدامات سفیر روسیه چندان بدون معنا نیست و جالب است که باز هم جناب حامد و همکاران ایشان، آرزو و شِنتو در ولوله کوشیده است این رابطه را منکر شود.
حالا چرا جناب بهاء‌الله دعاگوی دولت تزاری روسیه، آن دولت بهیه استعمارگر با تزارهای جبار و خونخوار نباشد و جالب است که دعای ایشان در حق آن امپراطوری مستجاب گردیده و با انقلاب کمونیستی بساط سلطنت تزارها بر‌چیده شد.
چنانچه گذشت هیچ پیامبری از آدم (ع) تا خاتم‌النبیین و از آن به بعد دوازده فرزند پیغمبر هیچکدام در طول تاریخ در برابر فرعون زمان خود چه خلفای جور بنی امیه و چه خاندان بنی عباس سر تعظیم خم نکردند و ثنای هیچ کدام را نگفتند و دست یاری به جباران و سران استعمارگر مردم ندادند. حال پیشوایان شما چه؟ آن را به وجدان خودتان وا می گذاریم تا با تحری حقیقت پاسخی برای آن بیابید.
دیگر سخن درباره بهائی بودن هویداست که نویسنده بسیار کوشیده دامن او را از این اتهام منزه و مبرا سازد و ثابت کند فردی به نام امیر عباس هویدا بهائی نبوده تا جنایات یک عمر او در ارتباط با جامعه بهائیت دانسته نشود. زیرا جوان روشنفکر بهائی از خود می‌پرسد اگر بهائیت روح و ریحان است و با ظلم و ستم و رشوه‌خواری مخالف، چرا یک نفر بهائی این جنایات را کرده؟ لذا باید به نحوی دامن بهائیت از این لکه ننگ پاک گردد و نویسنده مثل تمام توجیه‌کنندگان دنیا و استعمار کنندگان افکار، ابتدا منابع خبر را بی‌اعتبار کرده و نویسنده را زیر سؤال برده و بدین ترتیب او را ترور شخصیت می‌کند تا بعد بتواند مطلب را دروغ و سراپا کذب جلوه دهد. لذا بر اساس این شیوه ابتدا کتاب ظهور و سقوط حکومت پهلوی و نویسنده آن را مخدوش جلوه داده تا بتواند بهائی بودن هویدا را مخدوش سازد. البته در این راستا از ادبیات دیگری نیز استفاده نموده است. باز هم داستان قوچعلی ابتدای مقاله و تغییر جهت افکار و منحرف نمودن اذهان تداعی می‌گردد. در این باره باید گفت مشکل جامعه بهائیت و این فرقه (تأکید بر فرقه) بهائی بودن هویدا نیست. نه بهائی بودن هویدا دلیل رد این فکر است و نه بهائی نبودن او دامن این فرقه را پاک و منزه می‌سازد. بر فرض هویدا بهائی نبوده و این چپاولگری و خیانتکاری مربوط به جامعه بهائیت نباشد، گروه کثیری در رژیم پهلوی بوده‌اند که بهائی بوده و همان جنایات و خیانت‌ها را نسبت به این مردم مظلوم و ستمدیده روا داشته‌اند. از جمله ایادی و هژبر یزدانی ستم‌پیشه بهائی بودند.
درباره ایادی بخت برگشته رو سیاه آقای عباس میلانی که شما به او اعتماد داشته و از کتابش سند می‌آورید در کتاب خود به نام معمای هویدا که ترجمه دیگر آن به نام "ابوالهول ایرانی" منتشر شده است مطالبی می‌نویسد که نشان از فساد مالی اوست او ذکر می‌کند "طبق گزارش سیا ایادی مجرای عمده‌ای نامیده شده که از طریق آن شاه امور بازرگانی خود را انجام می‌داد .... ایادی زمانی پوشش شاه در شرکت صید ماهی جنوب بود. ایادی که پیرو فرقه بهائی است یکی از اشخاصی است که از منافع فرقه در برابر آزار ایرانیان مسلمان متعصب دفاع می‌کند .... " (عباس میلانی، معمای هویدا، ترجمه عبدالرضا (هوشنگ) مهدوی، انتشارات کوکب، صفحه 334 به نقل از سازمان سیا "نخبگان و تقسیم قدرت در ایران"، آرشیو امنیت ملی، سند 1012) و فریدون هویدا در کتاب سقوط شاه مسائلی را در مورد فساد مالی ایادی و ورود و توزیع دارو افشا کرده است (فریدون هویدا، سقوط شاه، ترجمه ه، ا، مهران انتشارات اطلاعات صفحه 90). پس لازم نیست قلم به دستان مجموعه ولوله تمام اسناد و مدارک را زیر سؤال ببرند. اگر حسین فردوست در کتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوی دروغ می‌گوید، برای افشاگری‌های کتاب‌های دیگر چه بهانه‌ای دارید؟ آیا آن‌ها هم قصد تخریب تاریخ و بهائی ستیزی دارند. واقعاً حیرت‌آور نیست که همه دروغگو و دروغ پردازند و فقط شما راستگو هستید؟ چه صداقتی، چه روح و ریحانی و چه تحری حقیقتی.
سران بهائی همراه و همگام با رژیم سفاک پهلوی دستان خود را به خون آغشته کرده و ثروت کلان اندوختند و اکنون قلم به دستان مبلغ می‌کوشند تا دامان آن‌ها را پاک و منزه سازند و آنان را مظلوم جلوه ‌دهند.
من جوانان بهائی را به خواندن این کتاب‌ها و سایر کتبی که در این مورد انتشار یافته است دعوت می‌کنم تا بدانند پنجاه سال سلطنت پهلوی چه بر سر این مردم محروم آورده و چگونه همکیشان شما در این چپاول و غارت‌ها شرکت داشته و جیب خود را پر نموده‌اند، و قضاوت را به وجدان پاک خودشان وا می‌گذارم.
همراه با هژبر، وزرای دیگر بهائی بوده‌اند. مردم سنگسر هنوز طعم تلخ ظلم و ستم هژبر یزدانی و مصادره و چپاول زمینهای مرغوب را از یاد نبرده‌اند، مردی که از گله‌داری به جایی رسید که در آن روزگار انگشتر میلیون تومانی در انگشت می‌کرد که این رقم در حال حاضر چندین میلیارد برآورد می‌شود. شیطانی که ستم می‌کرد و از ترس جان خود، بادی گارد به همراه داشت. همراه او کسان دیگر مثل تیمسار خسروانی با چپاولهای باشگاهی خود و صدها نفر دیگر. نمی‌توان گفت بهائی‌ستیزان و جام‌جم نویسان کینه‌جو، افراد دارای کبکبه و شوکت در پستهای مملکتی را بیخود بهائی می‌خواندند تا بهائیان را منفور و ملعون جلوه دهند و با استفاده از این حربه سبب سقوط آنان شوند. چرا که افراد قدرمتند دیگری بودند که مشهور و منسوب به این فرقه نبودند، مانند طوفانیان و خسروداد و کسی اینها را به بهائی بودن متهم نمی‌کرد. چرا نصیری، رئیس ساواک مشهور به بهائی نیست آیا پرویز ثابتی جنایتکار قدرتمند ساواک که مردم قتل آن مرد بخت‌برگشته را در کفاشی به دست محافظان او به یاد دارند، و به بهائی بودن معروف است، بهائی نبود؟ اگر قرار به توطئه و خراب کردن هویدا باشد، شیوع دادن بهائی بودن شاه یا همسران او، یا خانواده‌اش بیشتر می‌توانست کارساز باشد تا فردی چون هویدا. هر عاقلی می‌داند که هویدا نوکر شاه و مجری دستورات او بود اما هیچگاه شایع نکردند و سند نساختند که شاه یا برادران او بهائی هستند. با اینکه اعمال خلاف اخلاق و دین‌ستیزی او بیشتر می‌توانست او را بهائی معرفی کند و این شایعه می‌توانست اساس سلطنت او را زودتر به هم ریزد.


بر اهل فضل پوشیده نیست که بهائی بودن یا نبودن هویدا و بسیاری از وزیران او و کارداران و کاردانان او تغییری در فرقه بهائیت نمی‌دهد. هویدا و امثال او چه بهائی‌زاده باشند و چه بهائی تسجیل شده که قبلاً دین دیگر داشته، دامن بهائیت را از بسیاری گناهان و تضاد و دروغ‌ها پاک نمی‌کند و جامعه بهائی را صاحب دین نمی‌کند که نویسنده محترم یعنی صادق‌زاده میلانی در مقاله خود با قلمی تند و اهانت‌زا به جام جم نویسان و کیهانیان بتازد، غافل از اینکه خود او هم راه ردیه‌نویسان را می‌رود، با این تفاوت که ردیه ‌نویسان ضد بهائی و جام جم نویسان دین دارند و ایشان دین ندارند. گروه جام جم کوشیده سؤالاتی را مطرح کند تا بلکه گروهی ارشاد شوند اما شما سعی در گمراه کردن مردم و جوانان بهائی دارید و دلیل آن همان به بیراهه کشاندن جوانان و به جای تحری حقیقت و دریافت پاسخ، به مواضع فردی چون هویدا پرداختن است تا اغنام الله را (ببخشید این نامی است که بهاءالله به شما داده و گر نه من مسلمان این قدر بی‌ادب و گستاخ نیستم که مخلوقین خداوند جل عزه را که آنها را به شکل آدم آفریده و به صورت نیکو خلق کرده و فرموده فتبارک الله احسن الخالقین، گوسفند بخوانم) سرگردان و به بیراهه بکشانید. اما با این وجود گمان ندارم ادعای شما درباره بهائی نبودن هویدا مقرون به حقیقت باشد. زیرا وقتی تعدادی از وزرای او را بهائیان تشکیل می‌دهند، مانند منصور روحانی، وزیر کشاورزی (لابد می‌خواهید بگویید این هم بهائی نبوده، واقعا دیوار حاشا بلند است) یا بسیاری از کارگزاران او نظیر روحانی مدیر کل اداره آب و برق استان اصفهان و خسروانی نقض سخن شماست که می‌گویید هویدا از استخدام بهائیان خودداری می‌نمود. اما همچنان که گذشت بهائی بودن یا نبودن هویدا ارتباطی به حقانیت بهائیت ندارد، اگر پاک‌نهادترین انسانها بهائی باشند باز نمی‌توانند حقانیت آن را به اثبات برسانند و آنچه جام جم نویسان نتیجه گرفته‌اند در جای خود محفوظ است. وجود گردن‌کشانی چون هژبر یزدانی و تجاوزات او یا اعمال خسروانی و جنایات ایادی، خودش نشان از روح و ریحان و عدالت‌گستری فرقه بهائیت دارد. بهائیتی که آنقدر راستگوست که در مقدمه و آغاز ولوله در شهر که گمان دارید ولوله به پا کرده و امید دارید مردم گروه گروه به بهائیت رو‌ آورند، نوشته‌اید دومین دین جهانی دنیا. امان از این خودبزرگ‌بینی! راستی بهائیت که در مهد امرالله به قول خودتان سیصد هزار پیرو دارد چگونه در دنیا گوی سبقت از ادیان دیگر حتی یهودیت و مسیحیت ربوده؟ و این خود نشان از گزافه‌گویی سیاه بازی و فریبکاری است برای فریب اغنام الهی.
در خاتمه، جناب حامد و ولوله نویسان، چرا مسلمانان را بهائی‌ستیز و کینه‌جو و کوردل می‌دانید. چرا ما باید با شما بهائیان ستیزه کنیم؟ ما می‌خواهیم در محیطی آرام مطالبی را عرضه کنیم. نمی‌خواهیم ماجرای قوچعلی را تکرارکنیم و با سفسطه و مغلطه حقایق را بپوشانیم. شما فقط تکلیف امام دوازدهم را که باب خود را باب و نایب او می‌داند روشن کنید. شما از نشانه‌های امام دوازدهم انگشت بر روی سید بودن او گذاشته‌اید و معتقدید باید او از نسل پیغمبر باشد. این درست، اما سایر علایم او چه شد، ما با شما جنگی نداریم، حرف در برابر حرف و منطق در برابر منطق تا چه پیش آید.

السلام علی من اتبع الهدی
سلام بر کسانی که از هدایت پیروی می‌کنند!

Sardabir
فعّال
پست: 458
تاریخ عضویت: یک شنبه 18 تیر 1385, 11:31 am

پاسخ: سخنی با ولوله نویسان بهائی

پستتوسط Sardabir » دو شنبه 5 مرداد 1388, 3:04 pm

این مقاله در دو قسمت به بخش مقالات سایت در موضوع نقدها اضافه گردید.

0066hanifnoor
پست: 0
تاریخ عضویت: دو شنبه 18 اسفند 1393, 9:57 am

Re: سخنی با ولوله نویسان بهائی

پستتوسط 0066hanifnoor » دو شنبه 18 اسفند 1393, 10:13 am

خداییش با این دلربایی تو نوشته ، دل آدم قیلی ویلی می ره. اما با این قیلی ویلی ها که حرف غیر الهی، الهی نمی شه، می شه!
آخه حامد خان، شمام آدم باسوادی هستی، با کمالاتی، از اون ژیگولای تو دل بورو. اما عزیز آخه حرف شما توهینه که گفتی ما دروغ می گیم!
شوما گفتی:

pais*adami
پست: 0
تاریخ عضویت: دو شنبه 8 تیر 1394, 5:30 am

Re: سخنی با ولوله نویسان بهائی

پستتوسط pais*adami » دو شنبه 8 تیر 1394, 6:58 am

جناب 0066حنیف نور لطف بفرمایید که نظر شما در خصوص حضرت قائم چه ویژگیهایی دارد و شما برای ایشان و زمان ظهورشان چه مشخصهایی قائل هستید * اما شاید خوب است قبل از اینکه این پرسش را حضورتان مطرح کنم یک سری از نشانه ها را که در بین عموم ناس ( جامعه مسلمین ) بطور عموم رایج است را از نظر بگذرانیم و بعد وارد مباحث تخصصی شویم که اگر چه شما اختیار دارید بعنوان یک انسان آزاده راجع به آن نظر دهید اما فکر میکنم اصرار و ابرام شما برای رد و یا قبول آن منوط به معرفت کامل وجامعی بر رموز کتاب الله ( کلام الله مجید ) و درک حقایق ظهور است که به نظر شریعت اسلام و علماء آن و روایات ائمه اطهار مقفول اذهان و پوشیده از نظر ناس و مؤمنین هست تا بوقت ظهور که به اذن الهی و توسط حضرت حجت در میقات ظهور آشکار خواهد شد وتعجب بنده است که شما بدون شک وظنی تشخیص خود را بدون بیان انتظار از آنچه باید در قدم اول از پیروان شریعت جدید( دیانت بهائی ) به عنوان حجتهای ظاهره که مانند خورشید ، اظهر من الشمس است طلب کنید به نقد و اتیان حججی پرداخته اید در حالی که به الفباء آن با توجه به تشخیص جنابعالی هنوز ، آن حجت منتظر ظاهر نشده و رموز کتاب الله آشکار نشده . پس خوب است حداقل بازگشت به نشانهای ظاهر کنید که از قدیم رایج بوده و نیازی به تفسیر و رای من وشما هم ندارد * البته واضح است وقتی به واسطه ظهور حجبات و پردهها کنار رود همه صاحب رای و تشخیص میشوند و میخواهند به سلیقه خود نقد واتیان به حالات فرستادگان حق کنند که چرا چنین کردند؟ و چنان ..! اگر در حال حضرت رسول اکرم ظاهر بودند وبرای نمونه ومثال ، امر به جابجائی مجدد قبله میدادند * شما مقابله با نظر ایشان مینمودید یا تمکین فرمان را برخود فرض و واجب میشمردید * لذا اول به آسمان و دنیای پیرامون خود نظری بیندازید که آنچه از نشانهای یوم ظهور است و اشد آز آن محیط ارض و آسمان را مسخر شده ( افزونی خرد آدمی و دانش و استیلا به رشته های مختلفه از علوم و کشف حقایق و معادلات بنیانی ، که آباء و اولیاء ، نیز حتی از نوعیتشان آگاه نبودند ،یا صلاء و صدای من وشما به تمامه در فراسوی زمین که هیچ در مأورا آن وفضای لایتنها جاری وساری شده تا چه رسیده به صلای حضرت حجت به بیداری ناس در آنسوی کوههای صاف شده وو..... )پس اول منصف باشید قطعاً آنچه از حقایق طلب کنید به هزاران حجت و اثر موجود * در طلب حقیقت موفق باشید


بازگشت به “نقد مقالات”

چه کسی حاضر است؟

کاربران حاضر در این انجمن: کاربر جدیدی وجود ندارد. و 2 مهمان