نقد مقاله شماره 4 ((عجب ضربه ای))

بحث و تبادل نظر در مورد مقالات نوشته شده توسط افراد مختلف و نقد آنها
Admin
Site Admin
پست: 99
تاریخ عضویت: یک شنبه 28 خرداد 1385, 12:08 pm
تماس:

نقد مقاله شماره 4 ((عجب ضربه ای))

پستتوسط Admin » چهار شنبه 28 اسفند 1387, 9:10 pm

دوست پژوهشگر"فرید" در صمیمانه متن زیر را ارسال نموده است:

"سردبیر محترم سایت بهایی پژوهی،
خدمت شما عرض سلام و خسته نباشید دارم.

چندی پیش یکی از دوستان بهائی در مقام بررسی سخنانی که توسط "جناب دكتر سید محمد كاظم احمدی، محقق گرامی حوزه ادیان"، "در دومین نشست بهائیت تكاپوی نوین تشكیلاتی و تبلیغی" عنوان شده بود، مقاله ای را تحت عنوان "عجب ضربه ای!" تنظیم فرمودند. در آن نوشتار مسائل مهمی مورد اشاره قرار گرفت که علاوه بر گفتگوی مذکور در مواضع دیگر نیز مورد بحث و بررسی واقع شده بود.

بنده مجموعه ای از نکات را که جهت ارزیابی مطالب مطرح شده به نظرم می رسید در یکی از سایت های بهائی قرار دادم. فکر می کنم جا داشته باشد که حاصل بررسی های مذکور از نظر مخاطبین سایت بهائی پژوهی نیز بگذرد. در صورت امکان خواهشمندم که تاپیکی برای عنوان شدن این بررسی ها اختصاص داده شود.

با تشکر "

از پیشنهاد ایشان استقبال نموده و این تاپیک را در بهائی پژوهی می گشائیم تا طبق روال این سامانه به استقبال بحث های نو و تحقیقی برویم.
جناب فرید ،منتظر مطالب شما هستیم.

Admin
Site Admin
پست: 99
تاریخ عضویت: یک شنبه 28 خرداد 1385, 12:08 pm
تماس:

پستتوسط Admin » چهار شنبه 28 اسفند 1387, 9:12 pm

ارسال شده: یكشنبه، ۰۴ اسفند ۱۳۸۷
توسط فرید



در ذیل، متن مقاله ی"عجب ضربه ای ! ( سخن دوم با دكتر احمدی )" را به همراه پاسخی که نخستین بار در بخش گفتگوی یکی از سایت های بهائی برای آن عرضه شد، از نظر می گذرانید.




فاران دوستی، 31 ژانویه 2009 :

عجب ضربه ای ! ( سخن دوم با دكتر احمدی )


جناب دكتر سید محمد كاظم احمدی، محقق گرامی حوزه ادیان ، مطلب جدید شما را كه در دومین نشست بهائیت تكاپوی نوین تشكیلاتی و تبلیغی تحت عنوان"پیروزی انقلاب اسلامی بزرگترین ضربه را بر پیكر بهاییت وارد كرد " خواندم : http://www.ido.ir/n.aspx?n=13871101123

اما بازهم نكاتی بنظرم رسید كه بی مناسبت ندیدم خدمتتان عرض كنم هر چند شما ظاهرا علاقه ای به پاسخ به اینجانب را ندارید ولی بنده بعنوان یك متحری حقیقت باز هم اشكالات و پرسشهای خود را از مطلبتان ارائه خواهم داد به این امید كه بتوانم باب گفتگوی سازنده با شما را بگشایم تا اگر دچار كج فهمی شده ام، هدایت و اگر شما دچار اشتباه شده اید رفع گردد . اما پیش از آنكه این موارد را ذكر كنم دونكته را جهت یادآوری لازم می دانم اول آنكه بنده دیانت اسلام را بعنوان آئینی اللهی ، حضرت محمد مصطفی (ص) را برگزیده خداوند و كتاب مقدس قرآن را كتابی آسمانی میدانم ولی شما دیانت بهایی را قبول ندارید و با این پس زمینه سعی میكنید مطالبی را بدون تحقیقی درست بر علیه دیانت بهایی ابراز فرمایید بگمان آنكه از این طریق دیانت اسلام را آخرین و كاملترین آئین بشری معرفی فرمائید اما بنظر حقیر هیچ لزومی ندارد برای نشان دادن درستی یا بزرگی یك پدیده ، پدیده دیگری را بكوبیم یا با قلب واقعیت آن را نادرست جلوه دهیم باید نگاهی نگاهی نوین به اسلام و قرآن كریم داشت و مفاهیم انسانی نهفته در این سفر جلیل را بزبان امروزی درآورد دوست گرامی ، تهمت و دروغ بستن به آئین بهایی هیچ تاثیری در تكامل یا درستی آئین اسلام نخواهد داشت بلكه با كاویدن غیر متعصبانه در آثار الهی موجود در نزد همه ادیان میتوان به ایجاد دوستی وتفاهم بین آنها رسید و اینستكه دینی را در انظار اهل عالم بزرگ وزیبا جلوه می دهد نه كوبیدن و تهمت زدن به ادیان دیگر.

دوم آنكه سنت الهی همواره بر یك منوال و شكل بوده اگر به سرگذشت همه ادیان آسمانی رجوع فرمائید ملاحظه خواهید فرمود كه تاریخ آغازین همه آنها شبیه هم میباشد لذا اگر بنده در مطلبم مثالی را از دین اسلام یا دین دیگری میاورم بدین خاطر نیست كه بخواهم اصطلاحا توپ را به زمین شما بیندازم بلكه هدفم آن میبا شد كه با ذكر آن مثال به شما یادآوری كنم كه تاریخ وسنت انبیا بمانند هم میباشد و یك فرد مذهبی نمی تواند حادثه ای را كه در روند شكل گیری یك دین بوقوع پیوسته را نفی كند در حالیكه عین همان حادثه برای دین اعتقادی خودش هم افتاده است . شاید خداوند رحمان خواسته است با تكرار این حوادث مومنان واقعیش را از كاذبین مشخص نماید (خود عالم است ! ) اما نكاتی كه پیرامون سخنرانی دوم شما به ذهنم رسید عبارتند از :

1- در سخنانتان همواره از دیانت بهایی بعنوان فرقه ای منشعب از بابیه نام برده اید . استاد گرامی ، فرقه ها خودبخود زاده نمی شوند بلكه هنگامی كه بحث جانشینی در دینی پیش میاید فرقه ای شامل بخشی از پیروان آن دیانت با رهبری جدید ایجاد می شود – هر چند ممكن است بحث جانشینی توسط عواملی خارج از دین مانند حكومت برای ایجاد انحراف در دین مزبور پیش كشیده شود كه در آنصورت آن فرقه را می توان ساختگی دانست – این پیروان هر چند از جانشین جدید پیروی می كنند ولی دینشان همان دین اولیه است و اساس دستورات فرقه شان نیز همان تعالیم دین اصلی میباشد در واقع با پیروی از رهبر یا جانشین جدیدی بعد از پیامبرشان ، آیات و تعالیم الهی را آنطور كه رهبر آن فرقه خواسته عمل میكنند پس فرقه به خودی خود بد نیست و تشیع و تسنن فرق منشعب از دیانت اسلام یا كاتولیك و پروتستان فرق منشعب از مسیحیت هستند ( همه پیروان این فرقه ها خود را مسلمان و یا مسیحی می نامند.) اما ادیان بابی و بهایی ادیانی كاملاً مستقل از هم و از اسلام می باشند هیچ فرد بهایی خود را بابی یا مسلمان معرفی نمی كند پیامبر دیانت بهایی حضرت بهاءالله و كتاب آسمانی اش اقدس نام دارد احكام ، دستورات و تعالیم دیانت بهایی كاملاً متفاوت با دو دیانت پیشین است حال اگر شما دیانت بهایی را قبول ندارید حداقل می توانید به عنوان دیانتی ساختگی از آن نام ببرید ( هر چند ملاك ساختگی بودن یك دیانت، نظریات شما نمی باشد.) پس استفاده از لفظ فرقه برای این دیانت كه پیروان بسیاری در اكناف و اطراف جهان دارد و تعداد زیادی از انسانها به خاطر اعتقادشان به این آئین نوین ، جان خود را در راهش فدا كرده اند از شما كه محقق حوزه دین هستید و با معانی این كلمات بیش از بنده آشنایی دارید بسیار بعید است.

2- می فرمائید كه بهائیان ، بهاءالله را بسیار مقدس می دانند بطوریكه حتی از انتشار عكس ایشان نیز جلوگیری می كنند. استاد ارجمند ، چگونه است كه یك مسلمان مانند شما این حق را دارد كه پیامبرش را گرامی و مقدس بشمارد ولی یك بهایی اگر پیامبرش را مقدس و محترم بداند كار حیرت آوری كرده است و دارای چنین حقی نیست؟ جناب دكتر احمدی پژوهشگر گرامی ، یك محقق در وهله اول باید در امر تحقیق نگاهی خالی از بغض نسبت به پدیده ای كه در آن به تحقیق و بررسی می پردازد داشته باشد زیرا در غیر اینصورت با یك فرد عامی كه هدفش تخریب آن پدیده می باشد چه تفاوتی دارد؟ هر دوی این اشخاص با این روش برای نابودی آمده اند نه تكامل و آموزش!

آیا اگر عكس پیامبران كه تنها هیاكل قدسی و نمایندگان الله بر زمینند را بر هر كوی و برزنی آویزان كنیم به زعم شما كار پسندیده ای انجام گرفته است؟ حرمت این بزرگواران به نظر آئین بهایی آنچنان است كه هیچگاه چنین عملی را مجاز نمی شمارند چه حضرت بهاءالله باشد و چه حضرت محمد(ص)... البته می دانم چون شما حضرت بهاءالله را قبول ندارید برایتان پخش كردن عكس ایشان عملی ناشایست محسوب نمی گردد ولی اگر وسیع النظر باشید در كسوت یك فرد محقق خواهید پذیرفت عدم قبول پدیده ای دلیل بر نبود آن پدیده نیست مثلاً اگر مسیحیان دنیا ، حضرت محمد(ص) را به عنوان پیامبر الهی قبول ندارند ایراد از مسیحیان است و خدشه ای بر پیامبری حضرتشان وارد نمی آورد. پس آنچه مهم است احترام گذاشتن به عقاید یكدیگر است نه توهین و تمسخر آنرا كه قبول نداریم.

3- در مورد نمازهای یومیه و روزه در دیانت بهایی اطلاعات نسبتاً درستی ارائه فرموده اید و توجه مخاطبان را به این مطلب كه بهائیان هم مانند پیروان سایر ادیان الهی با نماز و روزه به عبادت خداوند یكتا می پردازند ، جلب فرموده اید اما توضیحی كه باید به گفتار شما اضافه كرد این است كه نماز 9 ركعتی در دیانت بهایی منسوخ شده است و اصلاً بهائیان نمازی به شكل ركعتی خواندن ندارند در دیانت بهایی سه نوع نماز یومیه وجود دارد كه هر شخص بنا به توانایی یا فرصت و زمانی كه در بیست و چهار ساعت شبانه روز دارد می تواند یكی از آنها را انتخاب و تلاوت كند. به نظر اینجانب شاید یكی از هزاران دلایلی كه می توان دیانت بهایی را آئینی مختص جهان معاصر دانست همین باشد كه با توجه به فشردگی زمانی و كمبود وقت در زندگی انسان مدرن اكثراً نمازها فوت می شود ولی انتخاب آزادانه یكی از این سه نوع نماز به فرد بهایی این امكان را می دهد كه با توجه به شرایط كاری و وقت خود با خواندن یكی از این نمازها بتواند در طی 24 ساعت شبانه روز به عبادت و یاد خداوند متعال بپردازد جهت اطلاعتان این نمازها عبارتند از:
الف) نماز صغیر : یك نوبت در شبانه روز خوانده می شود و وقت خواندن آن از ظهر تا غروب آفتاب است.

ب) نماز وسطی : سه نوبت در روز خوانده می شود.نوبت اول از طلوع آفتاب تا قبل از ظهر ، نوبت دوم از ظهر تا پیش از غروب آفتاب و نوبت سوم از غروب تا دوساعت پس از آن خوانده می شود.

ج) نماز كبیر : یك نوبت در شبانه روز خوانده می شود و آن هنگامی است كه شخص در خود حالت تضرع و توجه به حق تعالی بیابد.

اما اینكه چگونه شده است كه نماز 9 ركعتی تبدیل به نمازهای سه گانه شده به زعم بنده این هم سرچشمه از همان سنت الهی می گیرد كه در همه ادیان جاری و یك شكل است پیامبری كه ظهور می كند در ابتدای امرش برای آنكه مؤمنان دیانت پیشین هنگامی كه به دین جدید می گروند دچار مشكلاتی از نظر ذهنی و عبادتی نگردند شكل جدید عبادت را به دنبال و در راستای عبادت دین گذشته می آورد تا زمانی كه این مؤمنان آمادگی ذهنی پیدا كنند و دیانت جدید پایه هایش استوار گردد آنوقت است كه شكل و فرم عبادت مختص دین جدید مطرح و بیان می شود.مثلاً در دیانت اسلام ابتدا جهت قبله مسلمانان در نماز تا سه سال پس از هجرت ، بیت المقدس و مسجدالاقصاء بوده كه قبله یهودیان می باشد اما بعد از استواری پایه های اسلام این قبله به كعبه مكرمه تغییر جهت می دهد. در دیانت بهایی نیز چون پیروان این آئین در ابتدای ظهور اكثراً علما و روحانیون مسلمان بوده اند و ایشان به خواندن نماز به شكل ركعتی عادت داشته اند پس در ابتدا نماز 9 ركعتی عنوان شد ولی پس از آنكه دیانت بهایی استقلال و استواری خود را پیدا كرد و مؤمنان آمادگی ذهنی و شناخت از دیانت جدید را پیدا كردند نماز 9 ركعتی جای خود را به نمازهای سه گانه مذكور داد.

اما اینكه بیان می فرمائید بهائیان فقط 19 روز از سال را روزه می گیرند مطلبی درست ولی ناقص است چرا كه هر دیانتی طبق تعالیم خود تقویمی خاص خود را دارد و تقویم بهائی به 19 ماه 19 روزه تقسیم می شود كه یكی از این ماه های 19 روزه را بهائیان موظف به روزه گرفتن هستند.

4- نظام بانكداری جهان بر پایه ربح استوار است و اگر ربح برداشته شود بانكداری معوق می شود و اقتصاد جهانی از هم می پاشد. شما به همین كشور ایران كه داعیه اجرای تعالیم و احكام اسلامی را دارد نگاه كنید همه بانكها ( خصوصی و دولتی) و موسسات مالی و اعتباری نظامشان بر ربح استوار است و با آنكه ربا در دیانت اسلام حرام شده است ولی بانكها و موسسات مالی در ایران بر چنین كاری اقدام می كند چه كه اگر غیر از این بود هیچ شخصی حسابی را در بانك یا موسسه ای باز نمی كرد جالب آنكه بین بانكها و موسسات مالی در میزان سود دهی ( یا همان ربح پول ) رقابت نیز می باشد و هر چند وقت یكبار شرایط جدیدی را بانكی یا موسسه ای برای دریافت پول بیشتر برای مشتریانش اعلام می كند البته سودهای وامی هم كه این موسسات یا بانكها می دهند خودتان بهتر می دانید شكل دیگری از ربح می باشد. حال شما بدین نكته توجه فرمائید حضرت بهاءالله بیش از 150 سال پیش امر ربا مجاز شمرده اند یعنی در زمانی كه هیچ صحبتی از بانكداری نوین نبوده است.

اما حكمت مجاز شمردن آن را حضرت بهاءالله در لوح زین المقربین چنین می فرمایند : "اکثری از ناس محتاج باین فقره مشاهده میشوند چه اگر ربحی در میان نباشد امور معطّل و معوّق خواهد ماند. نفسیکه موفّق شود با هم جنس خود و یا هموطن خود و یا برادر خود مدارا نماید و یا مراعات کند یعنی بدادن قرض الحسن کمیابست لذا فضلاً علی العباد ربا را مثل معاملات دیگر که مابین ناس متداول است قرار فرمودیم یعنی ربح نقود از این حین که اینحکم مبین از سماء مشیت نازل شد حلال و طیب و طاهر است تا اهل ارض بکمال روح و ریحان و فرح و انبساط بذکر محبوب عالمیان مشغول باشند."

پس ملاحظه می فرمائید برای راحتی زندگی انسانها این امر مجاز شناخته شده هر چند انسانهایی كه حاضر به قرض الحسنه به محتاجان باشند مورد عنایت و رضای الهی قرار دارند. اما این عمل به هر اندازه و میزانی جایز شمرده نمی شود حضرت بهاء الله در این زمینه بندگان الهی را در همین لوح مزبور اینگونه هدایت می فرمایند : " ولكن باید این امر ( ربا ) به اعتدال و انصاف واقع شود. " با همه این توضیحات سخنم را در این مورد با بیانی از حضرت عبدالبهاء ختم می دهم به امید آنكه این توضیحات كافی و قانع كننده بوده باشند. حضرت عبدالبهاء می فرمایند : "من بعد تنزیل بنفسی ندهید زیرا عبدالبهاء تنزیل دوست ندارد ولو اینکه مشروع است مگر قرض الحسنه امّا از احدی تنزیل مگیرید."

5- اما در مورد مجاز شمردن ازدواج با محارم بجز زن پدر، فكر می كنم شما به عنوان یك محقق حوزه دین حداقل از بهتان و دروغ بودن این مطلب اطلاع كافی داشته باشید حال نمیدانم چرا با دشتن چنین آگاهی بازهم اصرار بر ذكر آن می فرمائید !؟ كدام شخص بهایی را در نقطه ای از دنیا یا تاریخ سراغ دارید كه به چنین كار شنیعی مبادرت ورزیده باشد كه شما محقق گرامی این مطلب را طوری بیان میفرمائید انگار كه امری متداول بین بهائیان محسوب می شود!؟ با این تفاصیل باز هم به توضیح این مطلب می پردازم این مورد را شما یا با خواندن كتاب مقدس اقدس آورده اید( كه فكر نمیكنم به چنین كاری اقدام كرده باشید ) یا با استناد به یاوه گوئیهای بهائی ستیزان بیان فرموده اید. این مطلب اشاره به آیه 107 كتاب اقدس دارد كه در آنجا چنین آمده است : " حرمت علیكم ازواج آبائكم ." در مورد این آیه باید خاطرنشان كرد كه اولاً به زعم بنده این آیه برای این نازل شده كه دیانت بهایی مانند اسلام مورد اهانت و سوء استفاده دین ستیزان قرار نگیرد چرا كه ایشان در مورد اسلام می گویند كه چون در قرآن آمده است " لا تنكحوا ما نكح آبائكم من النساء." ( سوره نساء آیه 22) پس ازدواج موقت یا صیغه با زن پدران ایرادی ندارد و حرام شمرده نشده و یا می گویند ازدواج نكردن مستحب است ولی حرام نیست.

حضرت بهاءالله با حرام شمردن این عمل بطور مطلق در كتاب اقدس ( حرمت علیكم ) اجازه چنین یاوه هایی را به دین ستیزان نمی دهند و در ضمن این نكته نیز قابل یادآوری است كه در دیانت بهایی همین حرمت در مورد ازدواج با شوهر مادر یا عروس با پدرشوهر نیز مجری می گردد. این تعمیم حرمت بدان رو می باشد تا جلوی یاوه های مشابه آنچه كه اسلام ستیزان در مورد ازدواج پیامبر گرامی اسلام زن پسر خوانده شان ( زید ) میگویند ، گرفته شود. اما ازدواج در دیانت بهایی طبق فرمایشات حضرت عبدالبهاء و حضرت شوقی افندی هر چه با فردی دورتر از نظر خانوداگی یا قبیله ای صورت گیرد بهتر و شایسته تر شمرده می شود حضرت عبدالبهاء می فرمایند : " در اقتران هر چه دورتر موافق‌تر زیرا بعُد نسب و خویشی بین زوج و زوجه مدار صحّت بنیهٴ بشر و اسباب الفت بین نوع انسان است".

ثانیاً حضرت عبدالبهاء در یكی از نامه های خود كه در مكاتیب جلد3 چاپ شده در پاسخ به این بهتان چنین مطلبی را می فرمایند: " در خصوص حرمت نكاح پسر زوجات پدر را مرقوم نموده بودید صراحت این حكم دلیل بر اباحت دیگران نه مثلا در قرآن میفرمایند حرمت علیكم المیته و الدم و لحم الخنزیر این دلیل بر این نیست كه خمر حرام نه "

در خاتمه این بحث بد نیست بیانی از حضرت باب را زیب این ورق كنم كه در آن ایشان به صراحت به حرام بودن ازدواج با نزدیكان تاكید می فرمایند : " ان الله قد حلل علی المؤمنین من المؤمنات غیر ذوی قرابتهم الام و البنت و الاخت و العمة و ما قد جعل الله بمثلها و بنات الاخ و بنات الاخت... و ان ذلک حکم فی کتاب الله علی کلمة الفرقان و قد کان الحکم فی ام الکتاب مقضیا. (سوره نکاح) (یعنی ازدواج را خداوند حلال فرموده مگر با محارم: با مادر، دختر، عمه، و نظیر آن ، و دختر برادر، و دختر خواهر... و این حکم کتاب خداست در قرآن که در این ام الکتاب عمل به آن مؤکد شده است .)

6- می فرمائیدحضرت بهاء الله ابتدا خود را منجی معرفی كرده ولی بعد ادعای الوهیت می كند . حقیقتا متوجه منظور شما از ادعای منجی بودن حضرت بهاء الله نمی شوم چرا كه استاد گرامی همه پیامبران الهی منجی بشریت بوده اند چه حضرت مسیح چه حضرت محمد(ص) چه حضرت بهاءالله چه حضرت زرتشت و سایر برگزیدگان الهی ، و نه حضرت بهاءالله و نه هیچكدام از این پیامبران راستین در دوران رسالتشان ادعای منجی بودن خود را نفی یا عوض نكرده اند چون ظهورشان برای نجات بشریت است و انكار آن ، رسالتشان را هم زیر سوال می برد پس شق اول گفته تان بیمورد میباشد اما ادعای الوهیت را كه بیان میكنید خودتان این مطلب را در سخنانتان نفی می فرمائید چرا كه بیان می كنید بهاییان دارای عبادات نماز و روزه هستند پس خداوند یكتا را مانند پیروان سایر ادیان پرستش میكنند و اتهام ادعای الوهیت به حضرت بهاء الله در اینجا بی اساس و بطلانش واضح است چه كه حضرتشان این عبادات را برای نیایش پروردگار یكتا وضع فرموده و خود حضرتشان اولین مجری این حكم بوده اند . از طرف دیگر حضرت بهاء الله همواره خود را یكی از پیامبران الهی نامیده اند كه به امر حق تعالی برای نجات بشر از تباهیها ظهور كرده اند و طبق یكی از اصول اساسی دیانت بهایی فیض الهی هیچگاه منقطع نمی شود و حق تعالی همواره در ازمنه و امكنه مختلف برای سعادت بشر رسولی را میفرستد بر این اساس بهاییان معتقدند حداقل 1000 سال دیگر باز هم رسولی از جانب خداوند برای هدایت بشر خواهد آمد . پس نمی تواند كسی ادعای الوهیت كند ولی خود را در سلسله پیامبران گذشته بشمارد و جالبتر آنكه به ظهور پیامبر دیگری هم بشارت دهد .( این دو مطلب نقیض همند ) محقق ارجمند اگر وقت می گذاشتید و نظری به دعاها و مناجاتهای بهاییان میكردید متوجه میشدید كلیه این ادعیه با نام الله، خدا، یزدان، پروردگار و سایر القاب حق تعالی شروع میشود بطور مثال از آثار حضرت بهاءالله از كتاب ادعیه حضرت محبوب : بسم الله الاقدس الاعظم العلی (ص355) – الها معبودا مسجودا مقتدرا (320) – الها كریما رحیما (319) – كریما رحیما گواهی میدهم بوحدانیت و فردانیت تو (348)

اما بحث مقام الوهیت در دیانت بهایی :

خداوند رحمان در دیانت بهایی به غیب منیع لایدرك و لایوصف موصوفست یعنی مخلوقان و بندگان الهی را راهی به ساحت حق جل جلاله نیست و خالق یكتا خارج از توصیف و ادراك مخلوق است چرا كه اگر مخلوق بتواند خالق خود را درك یا توصیف كند خالق محدود و مخلوق ذهن مخلوق اولیه شده است و دیگر خالق نیست مانند نجاری كه میزی بسازد هیچگاه آن میز قادر نیست نجار را درك كند در توضیح این مطلب باید گفت كه بهاییان معتقد به تفاوت رتبه در بین مخلوقات هستند و در این مورد میگویند كه جماد نمی تواند روح نباتی (گیاهی) را درك كند و نبات نیز نمی تواند روح حیوانی را درك كند و حیوان هم نمی تواند روح انسانی را كه در رتبه بالاتر از حیوان در عالم خلق قرار دارد را درك نماید (هر رتبه فقط قادر است رتبه پایینتر از خود را درك كند) طبق همین عقیده ، انسان كه بالاترین رتبه در عالم خلق رادارد نمی تواند خالق خود را كه اصلا در ساحت رتبه بندی خلق قرار ندارد را درك نماید( مثال نجار و میز ). اما خالق مهربان ، مخلوقات خود را هیچگاه تنها نمی گذارد و هر چند گاهی یك بار ، انسان كاملی (كامل است چون منعكس كننده صفات الهیست ) را از بین بالاترین رتبه مخلوقاتش یعنی انسان برمیگزیند تا پیام الهی را از طریق ایشان به گوش مخلوقات برساند این انسان كامل كه پیامبر نام دارد در واقع مانند آئینه ای ، منعكس كننده انوار الهی می باشد به همین واسطه اگر گاهی در بیانات پیامبران دیده میشود كه ایشان به نام خداوند سخن میرانند ناشی از همین امر است چه كه ایشان در آن حین به اشاعه مستقیم انوار الهی میپردازند و دیگر خود نیستند و همه اویند. در سوره شوری آیه 52 خداوند به این نور الهی كه توسط پیامبر به بندگانش انعكاس مییابد اشاره شده است: " و همین گونه روحی از امر خودمان به سوی تو وحی كردیم تو نمی دانستی كتاب چیست و نه ایمان ( كدام است ؟ ) ولی آن را نوری گردانیدیم كه هر كه از بندگان خود را بخواهیم به وسیله آن راه نماییم و به راستی كه تو به خوبی به راه راست هدایت می كنی "(قرآن كریم ترجمه محمد مهدی فولاد وند)

7- در ادامه سخنانتان فرموده اید كه حضرت عبدالبهاء نسبت به حضرت بهاءالله محافظه كارتر بوده و عقاید بحث انگیز را كه به مذاق خیلی ها خوش نمی آمده را مطرح نمی كردند. البته بنده كه بسیاری از آثار حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء را خوانده ام تفاوتی بین آنها نمی بینم بلكه آنها را در یك راستا و به دنبال هم یافته ام. حال اگر شما با مطالعاتتان در این آثار به مطلبی اینچنینی برخورد كرده اید لازم است آنها را دقیق تر ذكر فرمائید كه بنده و سایرین هم از آن مطلع شویم. اما همانطور كه پیش از این هم ذكر كردم ظاهراً شما به جای مطالعه آثار بهایی به مطالعه آثار اسلام ستیزان علاقه بیشتری دارید چرا كه عین چنین مطلبی را این اشخاص در كتابهایشان در مورد تفاوت رفتار امام حسین (ع) و امام حسن (ع) در تاریخ شیعه بیان می كنند.( اگر یك نگاهی به رساله سیاسیه و رساله مدنیه حضرت عبدالبهاء می فرمودید شاید آنوقت در محافظه كار دانستن حضرت عبدالبهاء تجدید نظر می كردید.)

8- در مورد سفر حضرت عبدالبهاء به غرب می نویسید كه ایشان با این سفر تبلیغات گسترده ای در غرب انجام داده اند. جناب دكتر احمدی ، حتماً اذعان دارید كه هر دین نوظهوری، روشی مناسب با زمان ظهورش برای تبلیغ انتخاب كرده و بكار می بندد. مسیحیان اولیه سالها تحت شكنجه و فشار یهودیان بودند ولی با سلاح مهر و محبت موجب فراگیر شدن مسیحیت در جهان شدند. مسلمانان با تهاجم نظامی به كشورهای مختلف مانند ایران یا اسپانیا به گسترش اسلام در این مناطق پرداختند. ولی حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء بیش از چهل سال از عمرشان را در زندان به سر بردند كه پس از كمی آزادی حضرت عبدالبهاء به دعوت بهائیان اروپا و امریكا به این نقاط سفر فرمودند. نكته قابل توجه در این اسفار این بود كه حضرت عبدالبهاء در اروپا و امریكا در اماكن مختلف مذهبی مسیحیان ، مسلمانان و یهودیان سخنرانی فرمودند ولی هیچگاه اسمی از دیانت بهایی بطور مستقیم نبرده اند ولی در همه این اماكن از اصول اساسی دیانت بهایی مانند وحدت عالم انسانی ، صلح عمومی و تساوی حقوق زن و مرد سخن رانده اند و مخاطبان خود را بدون در نظر گرفتن اعتقادشان به انجام این امور تشویق فرموده اند.

9- اشاره به لقب " سر " حضرت عبدالبهاء كرده اید. محقق ارجمند آیا شما جایی خوانده اید كه حضرت عبدالبهاء از این لقب یا مقام نامی برده باشند یا آن را بعنوان افتخاری برای خود بشمار آورند؟ بحث "سر" بودن حضرت عبدالبهاء حدود دو یا سه دهه است كه توسط بهایی ستیزان در ایران باب شده چرا كه این لقب آنقدر در نگاه حضرت عبدالبهاء و پیروانشان یعنی بهائیان بی اهمیت بود كه در هیچ منبعی پیش از این در تاریخ ذكر نشده است همچنین جهت اطلاع باید عرض شود كه القاب اهدایی توسط حكومت بریتانیا بر 9 رتبه است كه به ترتیب اهمیت عبارتند از : 1- پرنس 2- دوك 3- ماركوس 4- كنت 5- ویسكنت6- بارون 7- بارونت 8- شووالیه 9- سر.

پس متوجه می شوید كه لقب سر در پائین ترین درجه قرار دارد اگر قرار بود حمایتی از طرف دولت انگلیس نسبت به ایشان شود مطمئناً از القاب دیگری استفاده می كردند چرا كه این لقب برای قدردانی از خدمات اجتماعی ، سیاسی یا فرهنگی اشخاص بدون درنظر گرفتن ملیتشان از طرف دولت انگلیس داده می شود و قدمت آن بیش از هفت قرن است از پذیرندگان این لقب می توان به لارنس اولیویه بازیگر معروف نقش هملت یا چارلی چاپلین نام برد.اما این لقب بواسطه كمكهای انساندوستانه حضرت عبدالبهاء در طی جنگ جهانی اول به فقراء و مردم عكا ، به ایشان داده شد متاسفانه بهایی ستیزان دلیل دادن این لقب به حضرت عبدالبهاء را نادیده میگیرند و فقط به ذكر اهدای آن توسط دولت انگلیس اشاره میكنند . جالبی این اتهام اینجاست كه دریافت لقب سر را دلیلی بر طرفداری انگلیس از ایشان می دانید . محقق گرامی اینطور اهدای لقب و مقام در همه كشورها مرسومست و بیشتر جنبه تعارف دارد مثلا آقای محمد خاتمی در سفرشان به ونزوئلا كه كشوری لائیك و كمونیست میباشد از حكومت این كشور لقب شوالیه گرفتند یا چند ماه پیش به آقای هوگو چاوز رئیس جمهور ونزوئلا از طرف ایران بالاترین مقام كشوری اهدا شد آیا اینها دلیل طرفداری ایران از كشوری ضد مذهبی و كمونیستی است؟

10- در رابطه با عدم فعال بودن دیانت بهایی در دوران رضاشاه بخاطر كم تجربگی و جوان بودن حضرت شوقی افندی اشاره ای فرموده اید جناب دكتر بهرامی اولا اگر به تاریخ دیانت بهایی توجه بفرمائید متوجه خواهید شد كه نشر و توسعه دیانت بهایی در دوران حضرت شوقی افندی یكی از مقاطع تاریخی دیانت بهایی بوده كه این آئین بیشترین گستردگی را در جهان داشته است چندین نقشه بین المللی تبلیغی به قیادت حضرت شوقی افندی اجرا شد كه مهمترین آنها نقشه ده ساله جهاد كبیر روحانی بود كه در خاتمه آن دیانت بهایی در همه نقاط عالم استقرار یافت پس بی تجربگی و جوان خواندن حضرت شوقی افندی حرفی بیهوده است و ملاك دقیقی برای داوری یك محقق نمی تواند باشد یك محقق باید عملكرد و نتیجه عمل را مورد بررسی و قضاوت قرار دهد نه آنكه مانند مردم عادی به ظاهر امور توجه كند. پژوهشگر گرامی آیا فراموش كرده اید كه امام جواد(ع) و امام هادی (ع) هنگام رسیدن به مقام امامت بیش از هفت سال نداشتند ولی آیا این سن كم خدشه ای بر نشر آئین اسلام وارد كرد؟ پس همانطور كه در ابتدای مقاله هم ذكر كردم سنت و روش الهی در همه ادیان تكرار می شود تا شاید از این طریق مومنان از غیر تمییز داده شوند. ثانیاً دیانت بهایی مختص ایران ظاهر نشده و دیانتی جهانی است لذا شخصی مثل رضاشاه كه دین ستیزیش معروف عام و خاص است نمی توانسته مانع توسعه اش شود. در دوران پهلوی اول همانطور كه از اجرای بسیاری از احكام و قوانین اسلامی ممانعت بعمل می آمد بهائیان هم كه اقلیتی مذهبی بودند تحت فشار و اذیت قرار داشتند بطوریكه مدارس مذهبی شان بدستور رضا شاه تعطیل شد.

11- اما دوران محمدرضا شاه تعدادی از بهائیان مانند مهندس عباس شهیدزاده در مازندران یا دكترسلیمان برجیس در كاشان توسط افرادی معلوم الحال كشته شدند و با آنكه قاتلین برای حكومت شناخته شده بودند ولی هیچ نوع اقدامی برای دستگیری و محاكمه این افراد صورت نگرفت. حظیره القدس بهائیان ( نیایشگاه بهائیان ) توسط حكومت خراب شد انجمن ضدبهائیت حجتیه زیر نظر ساواك برای اذیت و زیر نظر گرفتن بهائیان تاسیس شد ، آیا اینها را شما نشانه همكاری شاه با بهائیان می دانید !؟ بهائیان در ایران نه نامشان بعنوان دین رسمی در قانون اساسی حكومت پهلوی آمده است و نه مانند سایر اقلیتهای مذهبی نماینده ای در مجلس شورای ملی یا سنا آن دوره داشته اند. آنوقت اقلیتی كه حتی اجازه داشتن نماینده ای در مجلس كشوری ندارد چگونه می شود در دولت آن آن كشور ، نخست وزیر یا وزیری داشته باشد ؟ - آخر این به عقل انسان عاقل جور در می آید!؟ - استاد گرامی آوردن بدون مدرك تعداد اسامی و منتسب كردن آنها به بهایی بودن به راستی چه فایده ای برای شما در بر دارد جز آنستكه مقام تحقیقی شما را زیر سوال می برد؟ بحث در مورد بهایی بودن هویدا ، دیگر خیلی كهنه و نخ نما شده همگان می دانند پدر بزرگ این شخص در جوانی بهایی بوده و بعد به اسلام گرویده و بر طبق قانون اسلام بعنوان مسلمان در گورستانمسلمانان دفن شده ، آیا اینها دلیلی است بر بهایی بودن نوه اش به نام هویدا كه دو بار حج اسلامی رفته و حاجی شده یا عقد اسلامی كرده است. یا هژبر یزدانی كه سالها پیش از انقلاب بخاطر گرفتن دو زن در زمانی واحد - در دیانت بهایی پیش از یك زن گرفتن حرام شده است- نامش بعنوان بهایی از جامعه بهایی حذف شده است را بهایی معرفی كردن چه سودی برای محققی مانند شما دارد؟به صرف آنكه همه این اشخاص بهایی باشند چه خدشه ای به دیانت بهایی وارد می كند؟ وقتی شاه مملكت و سایر وزراء و نخست وزیران پیش و پس از هویدا همه مسلمان بوده اند آیا این امر تاثیری بر دیانت اسلام داشته كه نام یك نخست وزیر یا یك وزیر را به دروغ در بوق و كرنا می كنید و با بهایی اعلام كردنشان می خواهید به آئین بهایی انتقاد وارد كنید؟ پرویز ثابتی معاون ساواك - كه شما اشتباهاً نامش را پرویز پارسا نامیده اید- را به دروغ بهایی می نامید در مورد نصیری كه رئیس ساواك بود و خود را مسلمان دو آتشه می دانست چه صحبتی دارید؟ دكتر بهرامی گرامی این افرادی را كه نام برده اید بجز دو تن ( ثابت پاسال و ایادی ) همه خود را مسلمان می دانستند و چون در دیانت بهایی تقیه حرام است پس نمی تواند شخصی بهایی باشد ولی خود را مسلمان معرفی كند چون اگر قرار بر تقیه بود این همه بهایی در طی این سالها حاضر به اخراج از كار نمیشدند یا حداقل جوانان بهایی با مسلمان معرفی كردن خود می توانستند تحصیلات عالیه را در دانشگاه های ایران ادامه دهند. در ضمن ثابت پارسا رئیس رادیو و تلویزیون نبوده است اولاً ثابت پاسال صحیح است نه ثابت پارسا. ( واقعاً از یك محقق این همه اشتباه در بكار بردن اسامی اشخاص بعید است ) ثانیاً ثابت پاسال رئیس رادیو و تلویزیون نبوده بلكه آورنده تلویزیون در ایران بوده است و به همین دلیل تلویزیون در ایران در ابتدا معروف به تلویزیون ثابت بوده كه پس از مدتی كه تلویزیون ، دولتی می شود رئیس آنرا هم دولت منصوب می كرده و ربطی به آقای ثابت پاسال نداشته است.

12- پیروزی انقلاب اسلامی را شدیدترین ضر به بر پیكر بهائیت می دانید در طی گذشت این سه دهه كه از پیروزی انقلاب اسلامی گذشته است آنچنان دیانت بهایی به لطف این ضربه برای جهانیان و ایرانیان شناخته شده كه هیچ نوازشی نمی توانست چنین پیامدهای شیرینی برای این آئین نوین در بر داشته باشد ، حال همه مردم ایران این دیانت و پیروان صدیقش را می شناسند و به حمایت از مظلومیت ایشان اقدام می كنند از طیف كمونیست كه در پیش از انقلاب با بهائیان دشمن بوده اند این حمایتها شروع می شود تا به روحانیونی نظیر آیت الله منتظری می رسد. اتحادیه اروپا ، سازمان ملل متحد و بسیاری از سازمانهای جهانی در اعلامیه هایی از ایران خواستار كم كردن فشار و اذیت بر بهائیان شده اند برای اولین بار نام دیانت بهایی در اعلامیه های این مجامع آورده شده است.در روزنامه ها ، سایت ها و برنامه های مختلف ماهواره ای از دیانت بهایی در كنار سایر ادیان آسمانی نام برده می شود پس می بینید این ضربه چه نتایج درخشانی برای آئین بهایی داشته است. اگر ضربه آنقدر مهلك بوده چرا حكومت ایران اجازه نمی دهد جوانان بهایی كنار سایر هموطنانشان به تحصیلات عالیه بپردازند و یا چرا هر چند وقت یكبار چند فرد بهایی به جرم تبلیغ دینی دستگیر می شوند؟ دیانتی كه ضربه آنچنان شدید خورده دیگر نباید رمقی داشته باشد كه موجب جذب افراد شود ، پس این همه ترس و هراس برای جلوگیری از تبلیغ دیانت بهایی به چه دلیلی است؟

13- نوشته اید كه تعداد بهایی از ابتدای انقلاب اعدام شده اند و اموالشان مصادره شده كه این اعدام ها نه بخاطر اعتقاد بلكه به دلیل مفسد فی الارض بودن ایشان بوده است در ضمن بهائیانی هم مسلمان شده اند. استاد گرامی اولاً با قسمت اول گفته تان موافقم اما بر خلاف نظر بی پایه و مدرك شما معتقدم كه همه این افراد فقط بخاطر اعتقادشان به دیانت بهایی اعدام شده اند چه كه اگر این چنین نبود چرا بعضی از زندانیان بهایی كه به زور شكنجه و ترس مسلمان شده اند آزاد گشتند و بقیه را اعدام كردند ؟ چرا اجازه وكالت به هیچ وكیلی برای دفاع از بهائیان داده نشد آیا این به این دلیل نبود كه حكومت از اینكه وكیلی از وضعیت این بهائیان مطلع شود هراس داشت ؟ چرا پرونده بازجویی های این دویست نفر بهایی اعدام شده را تا كنون به هیچ شخص یا منبعی نشان داده نشده تا ادعای امثال شما ثابت شود؟ روح الله روحانی در سال 1376 در مشهد اعدام شد مجامع جهانی به خاطر اعدام این فرد به جرم بهایی بودن به دولت ایران اعتراض كردند ناگهان چنین فردی كه دارای همسر و چند فرزند ، مادر و پدر ، خواهر و برادر و هزار جور آشنا و همسایه می باشد در اخبار ساعت 8 شب اعلام می گردد كه فردی به نام روح الله روحانی اصلاً وجود خارجی نداشته و موهوم است ! (ایران منكر نام این فرد در دفاتر سجل و احوال می شود ) آیا اگر این شخص به جرمی غیر از بهایی بودن اعدام شده بود دلیل یا ترسی برای گفتن چنین دروغی بود؟

ثانیاً با این جمله تان كه تعدادی از بهاییان طی این سالها در ایران مسلمان شده اند ، موافقم ولی این مسلمانی تحت چه شرایطی بوده است ؟ یك گروه از ایشان بخاطر ترس از اخراج و نامساعدبودن وضعیت مالی شان مسلمان شده و گروهی دیگر بخاطر ترس از زندان و شكنجه مسلمان شده اند چرا این افراد پیش از انقلاب كه بهاییان تحت اینجور فشارها نبودند مسلمان نشدند؟ از طرف دیگر تاكنون فكر كرده اید كه اگر به بهاییان اجازه صحبت در مورد آئینشان داده میشد چند نفر مسلمان ، بهایی میشدند؟ آیا فراموش كرده اید كه اكثریت ایرانیان بهایی ، مسلمان زادگانی بوده اند كه بعدها بهایی شده اند؟ چرا وقتی در فلان شهر ایران فردی بهایی به صحبت درباره اعتقادش با دیگران میپردازد ناگهان همه نیروهای اطلاعاتی بسیج میشوند تا این فرد را دستگیر كنند و جلوی صحبتش را بگیرند؟ بنده كه نفهمیدم ولی شما برایم توضیح دهید اگر دیانت بهایی نادرست است چه نگرانی وهراسی است از تبلیغ آن ؟ محقق گرامی حداقل بخاطر حرمت نام تحقیق از تحری حقیقت در ادیان دفاع كنید و بخواهید تا مسلمانان اجازه داشته باشند درباره آئین بهایی تحقیق كنند چرا كه هر انسانی آنقدر شعور و ادراك دارد كه راهش را خود بتواند انتخاب كند دوست گرامی با تهمت زدن ، دروغ پردازی ، سانسور و تهدید به زندان نمی توان حقیقت را پوشاند یا حذف كرد بالاخره حقیقت نقاب در می افكند و چهره خود را بر عالمیان آشكار می كند.(همانطور كه تاكنون بر این سیاق بوده است)

14- آخرین نكته آنستكه درست فرموده اید نمی توان دیانت بهایی را انكار كرد اما آنكه می فرمائید بهائیان برای عقاید خود منبع ارائه نمی دهند حرف نابجایی است چرا كه كلام الهی خود منبع و اساس است. مثلاً شما نمی توانید به تعالیم اسلام كه در قرآن آمده است ایراد بگیرید كه چرا منبع آنها مشخص نشده زیرا قرآن خود منبع و سرچشمه است با همین دیدگاه كتاب اقدس خود منبع و ماخذ می باشد و نمی توان برای تعالیم آن منبعی جز خودش یافت دكتر احمدی گرامی ظاهراً شما كلام الهی با رسالات تحقیقی تان اشتباه گرفته اید كه هر چه در این رساله ها می نویسید برای اثباتشان باید مدرك و ماخذی ارائه فرمائید.( هرچند به نظرم شما خیلی هم به چنین كاری مبادرت نمی كنید ! )

استاد گرامی محقق و پژوهنده ارجمند دكتر سید محمدكاظم احمدی امیدوارم مانند مرقومه پیشین این نامه را دیگر بی پاسخ نگذارید حداقل اگر خودتان فرصت ندارید از همفكرانتان كمك بگیرید تا ایشان پاسخ اشكالاتم را بدهند شاید با گفتگو موفق شویم سوء تفاهمات را برطرف كنیم.

در پناه حق باشید

فاران دوستی _ 31 ژانویه 2009

Admin
Site Admin
پست: 99
تاریخ عضویت: یک شنبه 28 خرداد 1385, 12:08 pm
تماس:

پستتوسط Admin » چهار شنبه 28 اسفند 1387, 9:16 pm


ارسال شده: یكشنبه، ۰۴ اسفند ۱۳۸۷
توسط فرید


فرید، دوشنبه 28 بهمن1387:

بنام خدا

چندی پیش جناب آقای "فاران دوستی" در مقام بررسی سخنانی که توسط "جناب دكتر سید محمد كاظم احمدی، محقق گرامی حوزه ادیان"، "در دومین نشست بهائیت تكاپوی نوین تشكیلاتی و تبلیغی" عنوان شده بود، مقاله ای را تحت عنوان "عجب ضربه ای!" تنظیم فرمودند. در آن نوشتار مسائل مهمی مورد اشاره قرار گرفت که علاوه بر گفتگوی مذکور در مواضع دیگر نیز مورد بحث و بررسی واقع شده بود. لذا جا دارد که فرصت حاضر را برای انجام گفتگویی محققانه غنیمت شماریم، و از آن در جهت روشن سازی بیشتر واقعیت ها بهره گیریم. ذکر این نکته لازم است که بررسی دقیق برخی مسائل تاریخی که در یادداشت آقای دوستی به آنها پرداخته شده، محتاج بهره گیری از مدارکی است که اعتبار آنها ممکن است توسط دوستان بهائی زیر سوال برده شود، حال آنکه در نوشته ی حاضر سعی بر آن بوده که حتی الامکان مدارک مقبول این دوستان مورد استفاده قرار بگیرد. لذا ناگزیر از بررسی مطالبی که به بعضی نقش های سیاسی و تاریخی بهائیان در گذشته ی ایام مربوط می شده صرف نظر شده است.

1- در باب نماز نه رکعتی کتاب اقدس:
جناب دوستی فرمودید:
"به زعم بنده این هم سرچشمه از همان سنت الهی می گیرد كه در همه ادیان جاری و یك شكل است پیامبری كه ظهور می كند در ابتدای امرش برای آنكه مؤمنان دیانت پیشین هنگامی كه به دین جدید می گروند دچار مشكلاتی از نظر ذهنی و عبادتی نگردند شكل جدید عبادت را به دنبال و در راستای عبادت دین گذشته می آورد تا زمانی كه این مؤمنان آمادگی ذهنی پیدا كنند و دیانت جدید پایه هایش استوار گردد آنوقت است كه شكل و فرم عبادت مختص دین جدید مطرح و بیان می شود ... در دیانت بهایی نیز چون پیروان این آئین در ابتدای ظهور اكثراً علما و روحانیون مسلمان بوده اند و ایشان به خواندن نماز به شكل ركعتی عادت داشته اند پس در ابتدا نماز 9 ركعتی عنوان شد ولی پس از آنكه دیانت بهایی استقلال و استواری خود را پیدا كرد و مؤمنان آمادگی ذهنی و شناخت از دیانت جدید را پیدا كردند نماز 9 ركعتی جای خود را به نمازهای سه گانه مذكور داد."

آقای فاران، به فرموده ی شما علت نازل شدن نمازی که کتاب اقدس به آن فرمان داده است، ایجاد آمادگی ذهنی برای گروندگان نخستین آیین بهائی بوده است. این سخن مستلزم آن است که لااقل تا مدتی این نماز نزد بهائیان مورد اجرا و عمل قرار گرفته باشد. خواستم بپرسم آیا شما دلیل یا نشانه ی خاصی مبنی بر این که روزگاری هر کدام از بهائیان به حکم نماز کتاب اقدس عمل کرده اند در اختیار دارید؟

به خصوص که شواهد موجود نشان می دهد نماز نه رکعتی کتاب اقدس نه تنها توسط علما و روحانیونِ مورد اشاره ی شما خوانده نشده، بلکه جناب عبدالبهاء نیز از شرایط و احکام آن اطلاع روشنی در دست نداشته اند. جناب عبدالبهاء با وجود آن که حائز مقام تبیین و تفسیر آیات در دیانت بهائی هستند، آنجا که در مورد آیات مربوط به نماز نه رکعتی، که کتاب اقدس بدان فرمان داده از ایشان سوال می شود، به جای پاسخ دادن و شرح و تبیین آیات و احکام مربوط به آن، سخن از سرقتِ صورت این حکم به میان آورده و خطاب به جناب مير علی اصغر اسکوئی فريدی می فرمایند:

"ای ثابت بر پيمان در خصوص صلوة تسع رکعات سؤال فرموده‌ايد آن صلوة با کتبی از آثار در دست ناقضان گرفتار تا کی حضرت پروردگار آن يوسف رحمانيرا از چاه تاريک و تار بدر آرد اِنَّ فيهذا لحزنٌ عظيم لعبدالبهاء منحصر بآن نه جميع امانات اينعبد را مرکز نقض سرقت نموده جميع احبّا در ارض اقدس مطّلع بر آن تاللّه اِنَّ عبدالبهاء يَبکی دَماً من هذه المصيبة العظمی و يتأجّج فی قلبه نار الجوی بين الضّلوع و الأحشاء و انّ فيهذا لحکمةً بالغةً فسوف يُظهِرُها اللّهُ للاحبّاء. امّا صلوة‌های ثلاثه ديگر نيز ناسخ است هر يک معمول گردد مقبول شود و صلوة قبل از آفتاب جائز و عليک التّحيّة و الثّناء. ع‌ع" (گنجینه حدود و احکام، صفحه 32 و 33)

به هر حال به نظر می رسد که این نماز نه تنها توسط بهائیان اجرا نشده است، بلکه حتی یک بار توسط جناب بهاءالله نیز اقامه نشده، تا جناب عبدالبهاء – که شارح احکام کتاب اقدس هستند – آنرا از جمال مبارک دریافت کنند و برای مردم بازگو نمایند.

و راستی به نظر شما اگر خداوند جناب عبدالبهاء را به عنوان جانشین جناب بهاءالله تعیین فرموده، و او را از واقعیت احکام خویش مطلع نموده، چرا جناب عبدالبهاء باید بجای آن که پرسشِ سوال کننده را در مورد نماز پاسخ داده و فرمان کتاب اقدس را توضیح بدهند، تنها بفرمایند پاسخ سوال تو را متاسفانه پیش از این به سرقت برده اند، و من نیز از این ماجرا اندوهناکم و بلکه خون گریه می کنم و منتظرم تا کی خدا آن یوسف رحمانی را از چاه ظلمانی بیرون بیاورد؟ اگر هم شرح های جناب عبدالبهاء بر آیات جمال مبارک منشأی الهی نداشته، چه تفاوتی وجود داشته است بین نظرات ایشان و حرف ها و گمانه زنی هایی که هر بهائی دیگری می تواند برای آن آیات ارائه دهد؟ و چرا باید حق تفسیر و تاویل کلمات جناب بهاءالله تنها به جناب عبدالبهاء منحصر شود و سایرین تنها موظف به گرفتن بیانات ایشان باشند و حق تفسیر آثار جمال مبارک برای هیچ شخص دیگری وجود نداشته باشد؟

علاوه بر این، چرا نمازی که به اعتقاد شما از جانب خدا نازل شده و مردم مامور به بپا داشتن آن بودند (هرچند که بعدها نسخ شده باشد)، تنها باید لابلای نوشته های جناب بهاءالله موجود بوده باشد، و پس از سرقت آثار توسط میرزا محمدعلی، آن نیز ناگزیر در کنار آثار دیگر مفقود و ناپدید گردد، و در تمام این مدت نه بهائیان و نه جناب عبدالبهاء هیچ یک نتوانسته باشند که آنرا از جناب بهاءالله فرا بگیرند و اجرا کنند؟ مگر کتاب اقدس بهائیان را به خواندن نماز تکلیف نکرده بود:
"قد فُرض عليکم الصّلوةُ و الصّومُ من اوّل البلوغ امراً من لَدی اللّهِ ربِّکم و ربِّ آبائکمُ الأوّلين." (کتاب اقدس، بند 11)

و مگر جز این است که:
"ای يار روحانی مناجات و صلوة فرض و واجب است و از انسان هيچ عذری مقبول نه مگر آنکه مختلّ العقل يا دچار موانعی فوق العاده باشد" (گنجینه حدود و احکام، صفحه 13)


2- در باب برداشته شدن حرمت ربا در آیین بهائی
فرمودید:
"حال شما بدین نكته توجه فرمائید جناب بهاءالله بیش از 150 سال پیش امر ربا مجاز شمرده اند یعنی در زمانی كه هیچ صحبتی از بانكداری نوین نبوده است."

جناب فاران، بر خلاف فرمایش جنابعالی، بانکداری نوین در طول قرن های 17 و 18 میلادی، یعنی صدها سال ها پیش از جناب بهاءالله شکل گرفته بود (1) و این مدتِ زمانی به قدرکافی طولانی بوده است که دامنه ی بانکهای جدید در زمان جناب بهاءالله به ایران رسیده باشد تا بانک شاهنشاهی ایران در سال 1889 میلادی تاسیس شود.

به علاوه علی رغم آن که سخنان شما متضمن پیوند دادن حلال بودن ربا در آیین بهائی با بانکداری نوین است، جناب بهاءالله در سخن خویش، تنها فراوانی قرض های مبتنی بر ربا را ، در مقایسه با قرض های بدون ربا، به عنوان دلیل آزادسازی ربا مطرح فرموده اند:


"اکثری از ناس محتاج باین فقره مشاهده میشوند چه اگر ربحی در میان نباشد امور معطّل و معوّق خواهد ماند. نفسیکه موفّق شود با هم جنس خود و یا هموطن خود و یا برادر خود مدارا نماید و یا مراعات کند یعنی بدادن قرض الحسن کمیابست لذا فضلاً علی العباد ربا را مثل معاملات دیگر که مابین ناس متداول است قرار فرمودیم یعنی ربح نقود از این حین که اینحکم مبین از سماء مشیت نازل شد حلال و طیب و طاهر است تا اهل ارض بکمال روح و ریحان و فرح و انبساط بذکر محبوب عالمیان مشغول باشند." (مجموعه الواح بعد از کتاب قدس، صفحه 78 )

و البته روشن است که همواره در طول این قرون، دادن قرض های ربوی برای مردم فریبنده تر و جذاب تر از دادن قرض های بدون ربا بوده است، و اگر صرف رواج یافتن قرض – اعم از ربوی یا غیر ربوی آن – مطلوبیت داشته، این مطلوبیت پیش از زمان جناب بهاءالله نیز در میان بوده است. اگر محدود بودن قرض های بدون ربا دلیل بر حلال بودن رباست، این دلیل از زمان آغاز اسلام نیز برپای بوده، و لزومی نداشته که خداوند ربا را تا آن حد زشت و نکوهیده بخواند، و ربا دهندگان را در صف جنگ جویان با خود بشناساند.

علاوه بر این فرمودید:
" نظام بانكداری جهان بر پایه ربح استوار است و اگر ربح برداشته شود بانكداری معوق می شود و اقتصاد جهانی از هم می پاشد ... حال شما بدین نكته توجه فرمائید جناب بهاءالله بیش از 150 سال پیش امر ربا مجاز شمرده اند یعنی در زمانی كه هیچ صحبتی از بانكداری نوین نبوده است."

و همینطور از جناب عبدالبهاء نقل کرده اید:
"من بعد تنزیل بنفسی ندهید زیرا عبدالبهاء تنزیل دوست ندارد ولو اینکه مشروع است مگر قرض الحسنه امّا از احدی تنزیل مگیرید."

و نهایتا مشخص نساخته اید که آیا باید به این فکر کرد که ربا لازم است و بدون ربا اقتصاد جهانی از هم می پاشد و جناب بهاءالله هم احکام خود را با بانکداری نوین و اقتصاد جهانی وفق داده اند، و یا باید به دستور جناب عبدالبهاء عمل نمود که فرموده اند نه به نفسی تنزیل بدهید، و نه از احدی تنزیل بگیرید.


3- در باب حکم ازدواج با اقارب در آیین بهائی
فرمودید:
"اما در مورد مجاز شمردن ازدواج با محارم بجز زن پدر، فكر می كنم شما به عنوان یك محقق حوزه دین حداقل از بهتان و دروغ بودن این مطلب اطلاع كافی داشته باشید حال نمیدانم چرا با دشتن چنین آگاهی بازهم اصرار بر ذكر آن می فرمائید !؟ كدام شخص بهایی را در نقطه ای از دنیا یا تاریخ سراغ دارید كه به چنین كار شنیعی مبادرت ورزیده باشد كه شما محقق گرامی این مطلب را طوری بیان میفرمائید انگار كه امری متداول بین بهائیان محسوب می شود!؟ با این تفاصیل باز هم به توضیح این مطلب می پردازم این مورد را شما یا با خواندن كتاب مقدس اقدس آورده اید( كه فكر نمیكنم به چنین كاری اقدام كرده باشید ) یا با استناد به یاوه گوئیهای بهائی ستیزان بیان فرموده اید. این مطلب اشاره به آیه 107 كتاب اقدس دارد كه در آنجا چنین آمده است : " حرمت علیكم ازواج آبائكم ." در مورد این آیه باید خاطرنشان كرد كه اولاً به زعم بنده این آیه برای این نازل شده كه دیانت بهایی مانند اسلام مورد اهانت و سوء استفاده دین ستیزان قرار نگیرد چرا كه ایشان در مورد اسلام می گویند كه چون در قرآن آمده است " لا تنكحوا ما نكح آبائكم من النساء." ( سوره نساء آیه 22) پس ازدواج موقت یا صیغه با زن پدران ایرادی ندارد و حرام شمرده نشده و یا می گویند ازدواج نكردن مستحب است ولی حرام نیست.

حضرت بهاءالله با حرام شمردن این عمل بطور مطلق در كتاب اقدس ( حرمت علیكم ) اجازه چنین یاوه هایی را به دین ستیزان نمی دهند و در ضمن این نكته نیز قابل یادآوری است كه در دیانت بهایی همین حرمت در مورد ازدواج با شوهر مادر یا عروس با پدرشوهر نیز مجری می گردد. این تعمیم حرمت بدان رو می باشد تا جلوی یاوه های مشابه آنچه كه اسلام ستیزان در مورد ازدواج پیامبر گرامی اسلام زن پسر خوانده شان ( زید ) میگویند ، گرفته شود. اما ازدواج در دیانت بهایی طبق فرمایشات حضرت عبدالبهاء و حضرت شوقی افندی هر چه با فردی دورتر از نظر خانوداگی یا قبیله ای صورت گیرد بهتر و شایسته تر شمرده می شود حضرت عبدالبهاء می فرمایند : " در اقتران هر چه دورتر موافق‌تر زیرا بعُد نسب و خویشی بین زوج و زوجه مدار صحّت بنیهٴ بشر و اسباب الفت بین نوع انسان است".
ثانیاً حضرت عبدالبهاء در یكی از نامه های خود كه در مكاتیب جلد3 چاپ شده در پاسخ به این بهتان چنین مطلبی را می فرمایند: " در خصوص حرمت نكاح پسر زوجات پدر را مرقوم نموده بودید صراحت این حكم دلیل بر اباحت دیگران نه مثلا در قرآن میفرمایند حرمت علیكم المیته و الدم و لحم الخنزیر این دلیل بر این نیست كه خمر حرام نه "

فاران گرامی، بحث پیرامون این موضوع بجهت تهمت و بهتان زدن به هیچ کدام از بهائیان نمی باشد. سخن پیرامون یک حکم قابل توجه دینی است که در آیین بهائی، آیینی که احکامش را معرف یک شریعت الهی می داند، تصویر بسیار ناامید کننده ای از آن ارائه شده است.

جناب بهاءالله تنها یک جا در کتاب اقدس در مورد حرمت ازدواج با همسران پدران سخن گفته اند، و از بیان کردن حکم مربوط به عمل زشت قوم حضرت لوط نیز حیا فرموده اند:
"قد حرّمت عليکم ازواج آبائکم انّا نستحيی ان نذکر حکم الغلمان اتّقوا الرّحمن يا ملأ الامکان " (کتاب اقدس، بند 108 )


از سوی دیگر حضرت عبدالبهاء در یكی از نامه های خود چنین می فرمایند:
"در خصوص حرمت نکاح پسر بزوجات پدر مرقوم نموده بوديد صراحت اينحکم دليل بر اباحت ديگران نه. مثلاً در قرآن ميفرمايند "حرّمت عليکم الميتة و الدّم و لحم الخنزير." اين دليل بر آن نيست که خمر حرام نه." (گنجينه حدود و احکام، صفحه 187 )

لذا به فرموده ی حضرت عبدالبهاء لازم نیست که حکم تحریم ازدواج با خویشان نزدیک تنها در یک جا عنوان شده باشد، و اگر درجای دیگری بیانی بر حرمت این ازدواج یافتیم کفایت می کند. بنابراین این سوال مطرح می شود که رهبران بهائی در مواضع دیگر چه سخنی پیرامون حرمت ازدواج با اقارب گفته اند. به خصوص که جناب عبدالبهاء در بیانی که در صفحه 159 از جلد ششم مکاتیب ایشان آمده است تاکید می کنند:

"عدم ذکر در الواح الهی نفس جواز است زیرا منهی از نصوص استنباط می شود"

بنابراین اگر در میان الواح الهی، که علی القاعده بایستی توسط جناب بهاءالله نازل شده باشد، نصی بر حرمت ازدواج مذکور یافت نشد، می توان این عدم ذکر را به عنوان نفس جواز تلقی نمود.

اما به طور خاص در مورد حلیت یا حرمت ازدواج با بستگان نزدیک، و این که آیا می توان اقارب را به دو دسته محارم و غیر محارم تقسیم نمود، و افرادی به جز زن پدر را در گروه محارم جای داد، و ازدواج با ایشان را به فرموده ی جناب عبدالبهاء "منهی" در نظر گرفت، بهتر است به انتهای کتاب اقدس مراجعه نماییم . در انتهای کتاب اقدس سوال و جوابی بدین شکل عنوان شده است:

"سؤال : از حلّيّت و حرمت نکاح اقارب. جواب : اين امور هم به امنای بيت العدل راجع است." (رساله سوال و جواب، صفحه 58 )

بدین ترتیب مسئولیت مشخص شدن تکلیف این حکم به بیت العدل واگذار شده است و برای دانستن تکلیف حکم مذکور نهایتا بایستی سراغ فرمان بیت العدل را بگیریم. بیت العدل هم شاید به خاطر آنکه در الواح الهی نصی در زمینه حرمت ازدواج با اقارب نیافته تا این منهی را از آن استنباط نماید، در این زمینه سکوت کرده، و کار را به خود نفوس بهائی واگذار نموده است؛

"در این نامه شما راجع به محدودیت های حاکم بر ازدواج با اقارب سوای موردی که ازدواج با زن پدر را ممنوع می سازد سوال کرده اید. بیت العدل اعظم همچنین خواسته اند به اطلاع شما برسانیم که آن معهد اعلی هنوز موقعیت را برای صدور قوانین تکمیلی راجع به ازدواج با اقارب مقتضی نمی داند ...
بنا بر این تصمیم گیری در این مورد به عهده خود نفوس مومنه محول شد." (کتاب انوار هدایت، صفحه 487، حکم 1289 )

لذا بیت العدل با صراحت در مورد "ازدواج با اقارب سوای موردی که ازدواج با زن پدر را ممنوع می سازد" سکوت کرده، و " تصمیم گیری در این مورد" را "به عهده خود نفوس مومنه" گذارده است.

هرچند علی رغم این اختیار واگذار شده از سوی بیت العدل در این موضوع، نفوس بهائی ممکن است همواره بر حرمت ازدواج با اقارب رای بدهند، اما این مسئله اصل حق ایشان را در حلال دانستن این امر به هیچ وجه منتفی نمی نماید و از بین نمی برد.

در مورد آیه 107 کتاب اقدس فرموده اید:

"به زعم بنده این آیه برای این نازل شده كه دیانت بهایی مانند اسلام مورد اهانت و سوء استفاده دین ستیزان قرار نگیرد چرا كه ایشان در مورد اسلام می گویند كه چون در قرآن آمده است " لا تنكحوا ما نكح آبائكم من النساء." ( سوره نساء آیه 22) پس ازدواج موقت یا صیغه با زن پدران ایرادی ندارد و حرام شمرده نشده و یا می گویند ازدواج نكردن مستحب است ولی حرام نیست. حضرت بهاءالله با حرام شمردن این عمل بطور مطلق در كتاب اقدس ( حرمت علیكم) اجازه چنین یاوه هایی را به دین ستیزان نمی دهند"


باید عرض کنم که خداوند احکام حلال و حرام قرآن را در بسیاری از مواقع بصورت امر یا نهی بیان کرده است، و هیچ وقت قرار نبوده که در قرآن برای حرام نمودن چیزی حتما از تعبیر "حرّم" استفاده شده باشد. مسلمانان هم از روز نخست تا زمان جناب بهاءالله از عبارت "لا تنكحوا ما نكح آبائكم من النساء" حرمت ازدواج با زن پدر را فرا گرفته اند. اتفاقا دین ستیزان هم با وجود تمام حرفهایی که راجع به اسلام زده اند، در مورد این مسئله ی ازدواج با زن پدر ایرادی وارد نکرده اند، چون دلیلی برای آن نداشته اند.

تنها پس از طرح شدن بحث پیرامون آیه 107 کتاب اقدس بود که بعضی از بهائیان مانند شما به بیان زعم خودشان از سبب نزول آیه ی مذکور پرداخته اند، و توهماتی را که جنابعالی از آن به عنوان "اهانت و سوء استفاده دین ستیزان" یاد فرموده اید ، پیرامون این آیه و "قول فقهاء" بدین ترتیب عنوان کرده اند:

"اما اگر شخص معترض سوال نماید پس چرا در باره حرمت ازدواج با ازواج آباء را حضرت بهاالله عنوان فرمودند و آیا این مسئله چه ضرورتی داشته است كه شارع بهایی وارد چنین بحثی گشته است؟ در جواب باید معروض دارم علت بحث حضرتشان در باره عدم ازدواج با زنان پدر دو مسئله كلی بوده است اول اینكه قرآن كریم در باره ازواج آباء میفرماید« لا تنكحوا ما نكح ابائكم من النساء » به قول فقهاء ( لا تنكحوا) نهی غیر موكد بوده به سبب آنكه كلمه فانكحوا واجب نبوده بلكه مستحب میباشد. شارع بهایی به جای ( لاتنكحوا) كلمه ( قد حرمت ) را بكار برده و خواسته اند نهی غیر موكد را به حرمت موكد تبدیل نمایند."(2)


در مورد این سخن شما نیز که:

"در ضمن این نكته نیز قابل یادآوری است كه در دیانت بهایی همین حرمت در مورد ازدواج با شوهر مادر یا عروس با پدرشوهر نیز مجری می گردد. این تعمیم حرمت بدان رو می باشد تا جلوی یاوه های مشابه آنچه كه اسلام ستیزان در مورد ازدواج پیامبر گرامی اسلام زن پسر خوانده شان ( زید ) میگویند ، گرفته شود."

بنده متوجه نشدم که "تعمیم حرمت در مورد ازدواج با شوهر مادر یا عروس با پدرشوهر" را چگونه استنباط فرمودید. آیا این نظر شخصی شماست، یا مطلبی است که در آثار پیشوایان بهائی یافته اید؟

در خاتمه به بیان جناب باب اشاره ای داشته اید:

"در خاتمه این بحث بد نیست بیانی از حضرت باب را زیب این ورق كنم كه در آن ایشان به صراحت به حرام بودن ازدواج با نزدیكان تاكید می فرمایند : "ان الله قد حلل علی المؤمنین من المؤمنات غیر ذوی قرابتهم الام و البنت و الاخت و العمة و ما قد جعل الله بمثلها و بنات الاخ و بنات الاخت... و ان ذلک حکم فی کتاب الله علی کلمة الفرقان و قد کان الحکم فی ام الکتاب مقضیا. (سوره نکاح) (یعنی ازدواج را خداوند حلال فرموده مگر با محارم: با مادر، دختر، عمه، و نظیر آن ، و دختر برادر، و دختر خواهر... و این حکم کتاب خداست در قرآن که در این ام الکتاب عمل به آن مؤکد شده است). "

خواستم سوال کنم که مطلب فوق آیا تنها به عنوان زیب و زینت سخنان شما درج شده، یا این مطلب قرار است کمکی به روشن شدن موضوع نماید؟ این که جناب باب در زمینه ازدواج با اقارب چه حکمی داده اند چه ارتباطی با دیانت بهائی دارد؟ شما که فرموده بودید:

"ادیان بابی و بهایی ادیانی كاملاً مستقل از هم و از اسلام می باشند هیچ فرد بهایی خود را بابی یا مسلمان معرفی نمی كند پیامبر دیانت بهایی حضرت بهاءالله و كتاب آسمانی اش اقدس نام دارد"

و حتی در ادامه تاکید کرده اید :
" احكام ، دستورات و تعالیم دیانت بهایی كاملاً متفاوت با دو دیانت پیشین است"

به خصوص که دیانت بهائی در مورد موضوع ازدواج با اقارب (یا "ذوی قرابت" به فرموده ی باب) سکوت نکرده است و آنرا به بیت العدل و بیت العدل نیز آنرا به نفوس بهائی وانهاده است.

به علاوه بنده آن "تصریحی" که شما در فرمایش جناب باب پیرامون حرمت ازدواج با اقارب یافته اید را پیدا نکردم، و نیز متوجه نشدم که چگونه کلمه "ذوی قرابت" را در ترجمه خود با "محارم" جایگزین نمودید.
جناب باب می فرمایند "ان الله قد حلل علی المؤمنین من المؤمنات غیر ذوی قرابتهم"، یعنی خدا بر مومنین ازدواج با غیر اقارب را حلال نمود، و در مورد حرمت ازدواج با اقارب لااقل صراحتا هیچ صحبتی نکرده اند. به خصوص که برخی بهائیان حتی فرمان نهی روشن خداوند را در "لا تنكحوا ما نكح آبائكم من النساء" برای حرمت ازدواج با زن پدر به طور مطلق کافی نمی دانند و اصرار دارند که حکم باید مانند حکم جناب بهاءالله حتما شامل کلمه "حرّمت" باشد. با این حساب به نظر شما در مورد بیان جناب باب چه باید گفت؟ ایشان که اساسا از هیچ نهیی در رابطه با ازدواج با اقارب صحبتی به میان نیاورده اند.


4- در باب پیامبری جناب بهاءالله
فاران عزیز، فرموده اید:
"همه پیامبران الهی منجی بشریت بوده اند چه حضرت مسیح چه حضرت محمد(ص) چه حضرت بهاءالله چه حضرت زرتشت و سایر برگزیدگان الهی ، و نه حضرت بهاءالله و نه هیچكدام از این پیامبران راستین در دوران رسالتشان ادعای منجی بودن خود را نفی یا عوض نكرده اند چون ظهورشان برای نجات بشریت است و انكار آن ، رسالتشان را هم زیر سوال می برد پس شق اول گفته تان بیمورد میباشد"

با وجود تاکیدی که بر پیامبری و رسالت جناب بهاءالله دارید، جناب بهاءالله، همانطور که در پاسخ نامه اول هم اشاره شد، پیامبری و رسالت را به وجود پیامبر اسلام پایان یافته دانسته اند، و اساسا مقام خود را متفاوت از پیامبری عنوان کرده اند. جناب بهاءالله علاوه بر نمونه هایی که در پاسخ قبلی ذکر شد ، چندین بار به پایان یافتن "نبوت" توسط پیامبر خاتم استناد کرده اند، و حتی آن را به عنوان دلیلی بر عظمت ظهورشان مطرح فرموده اند:

" لانّ الله تبارك وتعالى بعد الّذي ختم مقام النّبوّة في شأن حبيبه وصفيّه وخيرته من خَلقه، كما نُزّل في ملكوت العزّة ﴿ولكنّه رسول الله وخاتَمُ النّبييّن﴾، وعد العباد بلقائه يومَ القيمة لعظمة ظهور البَعْد، كما ظهر بالحقّ." (برای آنکه خداوند پس از آن که مقام نبوت را در شان حبیب و صفی و برگزیده خلقش پایان داد، آنچنان که که در ملکوت عزت نازل شد: و لکن او رسول خدا و خاتم النبیین است، بندگانش را به لقای خود در روز قیامت وعده داد، به جهت عظمت ظهور بعدی، همانطور که به حق آشکار شد) (آثار قلم اعلی، جلد 3، صفحه 253).

این است که دانشمندان بزرگ بهائی هم بر ختم شدن نبوت و رسالت توسط پیامبر اسلام تاکید کرده اند و مقام حضرت بهاءالله را چیزی به جز نبوت و رسالت دانسته اند:

"مقصود آنست که در قرآن مجید خداوند منان حضرت رسول (ص) را خاتم النبیین نامیده و سلسله نبوت را بوجود مبارکش ختم کرده و در سورۀ الاحزاب نازل شده قوله تعالی ما کان محمد ابا احد من رجالکم و لکن رسول الله و خاتم النیین و از این مطلب در کمال وضوح عظمت مقام مظهر الهی و موعود ملل و ادیان ظاهر میشود باینمعنی که مقام آن حضرت رسالت نبوده و نیست بلکه ظهورالله و مظهر مقدس نفس غیب الغیوبست" (قاموس توقیع منیع مبارک، عبدالحمید اشراق خاوری، جلد نخست، صفحه 114).

"در قرآن سورة الاحزاب محمد رسول الله را خاتم النّبيين فرموده جمال مبارك جلّ جلاله در ضمن جمله مزبوره ميفرمايند كه مقام اين ظهور عظيم و موعود كريم از مظاهر سابقه بالاتر است زيرا نبوت بظهور محمد رسول الله كه خاتم النبيين بود ختم گرديد و این دلیل است که ظهور موعود عظیم ظهورالله است و دوره نبوت منطوی گردید زیرا رسول الله خاتم النَبیین بودند" (رحیق مختوم، قاموس لوح مبارک قرن، مؤسّسه ملّى مطبوعات امرى 130 بدیع، جلد 1، صفحه 106 – صفحه 78 چاپ قدیم )

5- در باب عبادت در آیین بهائی

فرموده اید:
"اما ادعای الوهیت را كه بیان میكنید خودتان این مطلب را در سخنانتان نفی می فرمائید چرا كه بیان می كنید بهاییان دارای عبادات نماز و روزه هستند پس خداوند یكتا را مانند پیروان سایر ادیان پرستش میكنند و اتهام ادعای الوهیت به حضرت بهاء الله در اینجا بی اساس و بطلانش واضح است چه كه حضرتشان این عبادات را برای نیایش پروردگار یكتا وضع فرموده و خود حضرتشان اولین مجری این حكم بوده اند."

جناب فاران، انسان هایی که از جانب خدا به عنوان پیشوایان بشریت برگزیده شده بودند قرار بوده است که معلمان راستین مردم در ادای راه و رسم بندگی نیز باشند. لذاست که آنها خود "عبدترین" خلائق در پیشگاه خداوند بودند، و الگوی تمام نمای مردمان در بندگی و پایداری در ادای نماز و پارسایی. شکی نیست که نماز – اگر که آنرا خالصانه تنها برای تقرب به درگاه خدا ادا نمایند - مظهر والای بندگی و عبادت پروردگار است، و لابد به همین خاطر است که آیین بهائی نیز نماز خود را از آغاز دوران بلوغ بر بهائیان فرض و واجب کرده، و چنین گفته است:

"صلوة اُسِّ اساس امر الهی است و سبب روح و حيات قلوب رحمانی" (گنجینه حدود و احکام، صفحه 11، به نقل از عبدالبهاء)

"هواللّه ای ثابت بر پيمان .... صلوة و صيام از اعظم فرائض اين دور مقدّس است اگر نفسی تأويل نمايد و تهاون کند البتّه از چنين نفوس احتراز لازم و الّا فتور عظيم در دين اللّه حاصل گردد." (گنجینه حدود و احکام، صفحه 12، به نقل از عبدالبهاء)

علی رغم این تاکید و بر خلاف فرموده شما که "حضرتشان این عبادات را برای نیایش پروردگار یكتا وضع فرموده و خود حضرتشان اولین مجری این حكم بوده اند"، در حیات بهاءالله هیچ کجا نشان پررنگی از پایبندی و اصرار ایشان در خواندن نمازی که خودشان نازل فرموده بودند مشاهده نمی شود. هرچند نقل هایی وجود دارد که هم ایشان (3) و هم فرزندشان عبدالبهاء (4) در نماز جماعت مسلمانان شرکت می کرده اند، و حتی پیشنمازی هم می داده اند، با این که نماز جماعت هم در آیین بابی (بیان فارسی، صفحه 324) و هم در آیین بهائی (کتاب اقدس، بند 13) حرام و معصیت به شمار می رود.

به علاوه در مورد نماز نه رکعتی ، همانطور که ذکر شد، به نظر می رسد چگونگی به جای آوردن نماز پس از نزول آن تنها در میان مکتوبات جناب بهاءالله وجود داشته ، بدون آن که کسی آنرا آموخته و به آن عمل کرده باشد. تا با از دست رفتن مکتوبات جناب بهاء، عبدالبهاء به جای توضیح و تبیین حکم نماز برای دیگران تنها به سرقت شدن نوشته های جناب بهاءالله اشاره کنند، و از این اتفاق ابراز تاسف و حسرت نمایند .

به هر حال شواهد موجود بیشتر بر این دلالت دارد که میان سلوک جناب بهاءالله و نیز سلوک بندگان راستین خداوند – آنان که "عبودیت و اقامه نماز" را شرف و آبروی خویش می دانستند – بایستی تفاوت قائل شد.

علاوه بر این ها، به نظر می رسد نماز پیشنهادی آیین بهائی با نماز خالصانه ای که نشانه ی بندگی خداست و در آن هیچ شریکی برای عبادت خدا گرفته نمی شود نیز متفاوت است. نماز جناب بهاء الله در زمان حیاتشان باید به سوی ایشان اقامه می شده و پس از وفاتشان به سوی مقبره ی ایشان (و چه شگفت آور است تصور این صحنه که جناب بهاءالله در میانه ی جمعی ایستاده اند و بهائیان گردا گرد ایشان رو به سوی ایشان نماز می کنند، و رکوع (شاید نماز نه رکعتی رکوع هم داشته است، ما که نمی دانیم) و سجود می روند. معلوم نیست که اگر برای جناب بهاءالله کاری پیش می آمده و مجبور به حرکت و رفتن می شدند، سَمت و سوی نمازگزاران چگونه تغییر می کرده است. آیا آنها هم با حرکت جناب بهاءالله در حین نماز گردش می کردند؟ شناسایی محل دقیق جناب بهاءالله چگونه برای آنها ممکن بوده است؟ و اساسا خود جناب بهاءالله که به فرموده ی شما "اولین مجری این حكم بوده اند" به چه نحوی به سوی خودشان نماز می خوانده اند؟) و البته این توجه به سوی جناب بهاء الله فقط از جنس روکردن مسلمانان به سوی یک خانه گلی، روکردنی که نه در مضمون نماز و نه در محتوای آن نقش خاصی ایفا می کند، نبوده و نیست.

توجه به سوی حضرت بهاءالله دقیقا از جهت شریک نمودن ایشان در عبادت و پرستش می باشد، و این که جمال مبارک واسطه ی فیض خدایند، و بهائیان باید ازایشان اقتباس انوار نمایند، و فکر و اندیشه ی آنها در حین نماز بایستی معطوف به جناب بهاء الله باشد:

"لزوم واسطه
حضرت عبدالبهاء ميفرمايد :
"واسطه‌ای بين خلق و خالق لازم يعنی نفسی که از انوار تجلّيات الهيّه مستفيض است و بعالم انسانی فيض بخشد چنانچه قوّهء اثير کسب حرارت از اشعّهء شمس نمايد و بزمين فيض رساند " . اگر بخواهيم نماز کنيم بايد بمرکزی توجّه نمائيم. اگر بخدا توجّه خواهيم بايد قلب را بيک نقطه‌ای متوجّه سازيم. اگر شخصی بدون واسطه يعنی مظهر الهی بخواهد خدا را عبادت کند بايد اوّل تصوّری در فکر خود از حقّ متصوّر شود و آن تصوّر مخلوق فکر اوست چه که محاط ادراک محيط نتواند، پس خدا باينطريق ادراک نشود. ... چنانچه ما شمس ظاهری را باشراق و ضياء و حرارتش بشناسيم بهمچنين بمعرفت الهی آن شمس روحانی که در هيکل مظهر ربّانی که مستجمعيت جميع کمالات و جلوه‌گاه جمال آن ذات احديّه است و در آن تجلّی فرموده و مشرق و لائح گشته، پی بريم " (بيانات مبارک بآقای پرسی وودکاک، در عکّا در سال ١٩٠٩ ( ترجمه از متن انگليسی کتاب ) .
... کسی که بخواهد خدا را بدون توجّه بمظهر ظهور او پرستش کند مانند شخصی است که در زندان تاريک بخيال خود سعی کند از فيوضات اشعّه آفتاب جهانتاب استفاده نمايد ." (بهاءالله و عصر جديد، ج. اي. اسلمنت، صفحه 106 و 107)

و لابد به همین خاطر است که ملا محمد علی قائنی دانشمند پیش کسوت بهائی در کتاب دروس الدیانه ی خویش می فرماید:

"قبله ما اهل بهاء، روضه ى مباركه در مدينه ى عكا كه در وقت نماز خواندن بايد رو به روضه ى مباركه بايستيم و قلباً متوجه به جمال قدم جلّ جلاله و ملكوت ابهى باشيم. و اين است آن مقام مقدرى كه در كتاب اقدس نازل شده... در وقت تلاوت آيات و خواندن مناجات روبه قبله عكا بودن واجب نيست. بهر طرف روى ما باشد جايز است. "أينَما تَوَلُّوا فَثَمَّ وَجْه الله" ولكن چنانچه ذكر شد در قلب بايد توجه به جمال قدم و اسم اعظم داشته باشيم؛ زيرا مناجات و راز و نياز ما با اوست و شنونده اى جز او نيست و اجابت كننده اى غير او نه" (دروس الدیانه، درس 19).


6- در باب امتداد فیض الهی در آیین بهائی
فرموده اید:
"از طرف دیگر حضرت بهاء الله همواره خود را یكی از پیامبران الهی نامیده اند كه به امر حق تعالی برای نجات بشر از تباهیها ظهور كرده اند و طبق یكی از اصول اساسی دیانت بهایی فیض الهی هیچگاه منقطع نمی شود و حق تعالی همواره در ازمنه و امكنه مختلف برای سعادت بشر رسولی را میفرستد بر این اساس بهاییان معتقدند حداقل 1000 سال دیگر باز هم رسولی از جانب خداوند برای هدایت بشر خواهد آمد . پس نمی تواند كسی ادعای الوهیت كند ولی خود را در سلسله پیامبران گذشته بشمارد و جالبتر آنكه به ظهور پیامبر دیگری هم بشارت دهد .( این دو مطلب نقیض همند )"

اولا: چگونه جناب بهاءالله در عین آن که پیامبری را به پیامبر خاتم پایان یافته دانسته و فرموده اند : "از ختميّت خاتم مقام اين يوم ظاهر و مشهود . نبوّت ختم شد ، حقّ با راية اقتدار از مشرق امر ظاهر و مشرق"، (کتاب آيات الهی، گلچينی از آثار حضرت بهاءاللّه، جلد 2، صفحه 320) و " نبوت " را به طور مطلق و بدون هر گونه قیدی ختم شده می دانند، به قول شما "همواره خود را یكی از پیامبران الهی نامیده اند"؟

ثانیاً : معلوم نیست که چرا تداوم فیض الهی باید با عرضه ی دین های جدید پیوند زده شود. آیا این از عهده ی خدا خارج است که آیینی را به عنوان برنامه ی جاودانه سعادت بشر در اختیار او قرار دهد؟ آیا صرف داشتن تصوری که مطرح فرمودید، باید هر دینی را نشانه ی شدت گرفتن فیض الهی بدانیم؟ مردمی که در زمان حضرت باب با تعالیم کتاب بیان مواجه شدند هم باید با همین تصور به آیین بابی ایمان می آورده اند؟ آیا با نسخ قرآن و تعالیم آسمانیش، و جایگزین شدن آن با کتاب بیان حضرت باب یا کتاب اقدس حضرت بهاءالله، با آن تعالیم و احکام به خصوص، واقعا فیض خدا شدت گرفته است یا رو به سوی سستی و ضعف و ناپدیداری نهاده است؟

ثالثا: در مورد هزار سالی که جناب بهاءالله فرموده اند و شما نیز به آن اشاره کردید، یادآوری می کنم که جناب عبدالبهاء، که مبین آیات جناب بهاءالله هستند، آن هزار سال را یک هزار سال معمولی نمی دانند. این هزارسال به فرموده ایشان هر روزش از جنس روزهایی است که قرآن امتداد یکی از آنها را با هزار سال بشری معادل خوانده است (و إن یوما عند ربک کألف سنة مما تعدّون، و همانا یک روز نزد پرورگار تو مانند هزار سال است از آن چه شما می شمرید)؛

"اما آیه مبارکه "من یدّعی أمرا قبل إتمام ألف سنة کاملة ... بدایت این الف ظهور جمال مبارک است که هر روزش هزار سال إنّ كل یوم عند ربّک کألف سنة و کل سنة ثلاثمائة و خمسة و ستون ألف سنة ... کور جمال مبارک غیرمتناهی است بعد از آنکه احقابی بگذرد وبکلَی صحف و کتب وآثار واذکار این اعصار فراموش شود که از تعالیم جمال مبارک چیزی در دست نماند ظهور جدیدی گردد و الا تا آثار صحف و تعالیم و اذکار و اسرار و انوار جمال مبارک در عالم وجود مشهود نه بروزی و نه صدوری .. الخ"(رحیق مختوم، 130 بدیع، جلد 1، صفحه 391 – صفحه 320 چاپ قدیم)

"ای بنده الهی آنچه بجناب ابن ابهر مرقوم نموديد ملاحظه گرديد از آيه من يدّعی امراً قبل اتمام الف سنة کاملة انّه من المفترين سؤال نموده بوديد ... مقصود از اين عبارت که بدايت اين الف ظهور جمال مبارکست و هر روزش هزار سال مقصد دور و کور جمال مبارکست که باين اعتبار مدّتی مديده است و دهوری عديده" (منتخباتی از مکاتیب عبدالبها، جلد 1، صفحه ی 64 و 65)

لذا بنا به تبیین جناب عبدالبها ، بشریت باید 365میلیون سال دیگر با آیین بهائی سروکار داشته باشد، و این نه تنها با تداوم فیض الهی منافات دارد، بلکه با مقتضیات زمان ( که به نظر بهائیان ایجاب می کند هر چند سال یک بار دین جدیدی مطابق با مقتضیات زمان بیاید) نیز در تناقض است. (هرچند معلوم نیست که آیا تا آن زمان ، 365 میلیون سال بعد ، اساسا اثری از بشریت روی زمین باقی مانده است یا خیر؟)

7- در باب الوهیت
در مورد بحث الوهیت خاطر نشان ساخته اید:
"خداوند رحمان در دیانت بهایی به غیب منیع لایدرك و لایوصف موصوفست یعنی مخلوقان و بندگان الهی را راهی به ساحت حق جل جلاله نیست و خالق یكتا خارج از توصیف و ادراك مخلوق است چرا كه اگر مخلوق بتواند خالق خود را درك یا توصیف كند خالق محدود و مخلوق ذهن مخلوق اولیه شده است و دیگر خالق نیست ... طبق همین عقیده ، انسان كه بالاترین رتبه در عالم خلق رادارد نمی تواند خالق خود را كه اصلا در ساحت رتبه بندی خلق قرار ندارد را درك نماید( مثال نجار و میز ). اما خالق مهربان ، مخلوقات خود را هیچگاه تنها نمی گذارد و هر چند گاهی یك بار ، انسان كاملی (كامل است چون منعكس كننده صفات الهیست) را از بین بالاترین رتبه مخلوقاتش یعنی انسان برمیگزیند تا پیام الهی را از طریق ایشان به گوش مخلوقات برساند این انسان كامل كه پیامبر نام دارد در واقع مانند آئینه ای ، منعكس كننده انوار الهی می باشد به همین واسطه اگر گاهی در بیانات پیامبران دیده میشود كه ایشان به نام خداوند سخن میرانند ناشی از همین امر است چه كه ایشان در آن حین به اشاعه مستقیم انوار الهی میپردازند و دیگر خود نیستند و همه اویند. در سوره شوری آیه 52 خداوند به این نور الهی كه توسط پیامبر به بندگانش انعكاس مییابد اشاره شده است: "و همین گونه روحی از امر خودمان به سوی تو وحی كردیم تو نمی دانستی كتاب چیست و نه ایمان ( كدام است ؟ ) ولی آن را نوری گردانیدیم كه هر كه از بندگان خود را بخواهیم به وسیله آن راه نماییم و به راستی كه تو به خوبی به راه راست هدایت می كنی (قرآن كریم ترجمه محمد مهدی فولاد وند) "

اولا : در این سخن شما که انسان کامل "كامل است چون منعكس كننده صفات الهیست" قدری ابهام وجود دارد. "صفات الهی" به چه معناست؟ بالاخره خداوند دارای صفت است و یا آن که او "لایوصف" است و بدون صفت؟ به علاوه بنده هر قدر در این زمینه اندیشه کردم که جناب بهاءالله یا جناب باب منعکس کننده ی کدام صفت خدا بوده اند به نتیجه ای نرسیدم. به عبارت دیگر ما چه چیزی در جناب باب مشاهده کرده ایم که باید بر اساس آن ایشان را منعكس كننده صفات الهی بدانیم؟

به علاوه، این نور الهی که به فرموده ی جنابعالی، زمانی که پیشوایان "به نام خداوند سخن میرانند"، از آنها اشاعه می شود، دقیقا چه چیزی است؟
بر طبق استدلال شما ، جناب بهاء الله زمانی که می گفته اند "لا اله الّا انا المسجون الفرید" به اشاعه مستقیم انوار الهی پرداخته و دیگر خودشان نبوده اند و همه خدا بوده اند. آیا ذکر جمله مذکور در مقام مسجونیت انفرادی، به منزله اشاعه مستقیم انوار الهی است؟ کدام انوار الهی؟
و براستی آیا این که نوری توسط چیزی انعکاس داده شود، سبب اتحاد انعکاس دهنده ی نور با منبع نور می شود؟

ثانیا : نظر شما نیز مانند بسیاری دیگر، آنست که جناب باب یا جناب بهاءالله انعکاس دهنده ی فیض یا نور الهی یا محل ظهور صفت یا اسم خدا بوده اند، و خود خدا نبوده اند، و از ذات "غیب منیع لایدرك و لایوصف" جدا بوده اند. اما جناب باب همین قدر هم میان خود و خدا جدایی و فاصله نیانداخته اند. ایشان در صفحه 5 لوح هیکل الدین تصریح می کنند که "ان علی قبل نبیل ذات الله و کینونته"، یعنی علی قبل نبیل ذات خدا و کنه اوست. و جناب بهاءالله هم به این معنا گواهی داده و می فرمایند:

"خذ ما فیها و علیها وبلسان صف و غَن و رَن و کَف و دَف بانَه لا اله الا هو و ان علیا قبل محمد ذات الله و کینونیَته الباقیة" (بگیر آنچه در آنست و بر آنست و بزبان وصف کن و آواز بخوان و ساز بزن و کف بزن و دف بزن به این که هیچ خدایی نیست جز الله و علی قبل محمد ذات خدا و کینونت باقیه ی اوست) (رحیق مختوم، 130 بدیع، جلد1، صفحه 356)

جناب بهاءالله نیز به همین ترتیب در منتسب کردن خود به خداوند حد و مرز خاصی را در میان نیاورده اند. ایشان در لوح سیاح، از میرزا علی مراغه ای می خواهند که بدین ترتیب شهادت دهد:

"أن يا علي فاشهد بأني ظهورالله في جبروت البقاء و بطونه في غيب العماء ... و كل خلقوا بأمري" (گنج شایگان، صفحه 80 )

جناب بهاءالله علاوه بر آن که خود را "ظهور خدا" دانسته اند، خود را "باطن خدا در غیب ناپیدا" (ظاهرا همانی باشد که با "غیب منیع لایدرك" از آن یاد می شود) نیز خوانده اند. حتی ایشان اظهار داشته اند که همگان به دستور ایشان آفریده شده اند؛ آنطور که یا خود، موجودات راخلق کرده اند، و یا آن که خدا (خدایی که جمال مبارک ظاهر و باطن او هستند) به فرمان ایشان به خلق آفریده ها اقدام کرده است.


8- در باب تعارضات مبنایی در تعالیم بهائی
فرمودید:
" در ادامه سخنانتان فرموده اید كه حضرت عبدالبهاء نسبت به حضرت بهاءالله محافظه كارتر بوده و عقاید بحث انگیز را كه به مذاق خیلی ها خوش نمی آمده را مطرح نمی كردند. البته بنده كه بسیاری از آثار حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء را خوانده ام تفاوتی بین آنها نمی بینم بلكه آنها را در یك راستا و به دنبال هم یافته ام. حال اگر شما با مطالعاتتان در این آثار به مطلبی اینچنینی برخورد كرده اید لازم است آنها را دقیق تر ذكر فرمائید كه بنده و سایرین هم از آن مطلع شویم."

شاید بد نباشد برای آشنایی با نشانه های تفاوتی که شما میان بیانات جناب بهاءالله و جناب عبدالبهاء مشاهده نکرده اید، به عنوان نمونه، به بررسی مختصر تعلیم اعظم، اتمّ، اقدم و اقوم آیین بهائی یعنی وحدت و یگانگی عالم انسانی بپردازیم؛

"در بين اصول و مبادي بهيّه ي قيّمه كه در الواح مقدسه مذكوره مسطور است اعظم و اتمّ و اقدم و اقوم آنها اصل وحدت و يگانگي عالم انساني است كه مي توان آن را جوهر تعاليم الهيه و محور احكام و اوامر سماويه در اين دور اعظم اقدس محسوب داشت" (قرن بديع ، شوقی افندی، جلد 2، صفحه 299)

جهت رعایت اختصار، در اینجا تنها به نقل سخنان پرداخته شده است:

1- "ثانی اساس الهی وحدت انسانی است؛ یعنی جمیع بشر بندگان خداوند اكبرند، خدا خالق كل است. خدا رازق كل است، خدا محب كل است، و خدا مهربان به كل، جمیع بشر انسان اند. یعنی تاج انسانی زینت هر سری و خلعت موهبت زیور هر بری" (خطابات عبدالبهاء، جلد 1، صفحه 152)

"الیوم هر نفسی بر احدی از معرضین من أعلاهم أو من أدناهم ذكر انسانیت نماید از جمیع فیوضات رحمانی محروم است، تا چه رسد كه بخواهد از برای آن نفوس اثبات رتبه و مقام نماید." (کتاب بدیـع، بهاءالله، صفحه 140)

"نفوسی كه از امر بدیع معرضند از رداء اسمیه و صفتیه محروم و كل از بهائم بین یدی الله محشور و مذكور." (کتاب بدیـع بهاءالله ، صفحه 213)


2- "حضرت بهاء الله مانند آفتاب از شرق ظاهر شد، ‌علم وحدت عالم انسانی بلند فرمود، چنان اقوام مختلفه را الفت داد كه شخصی در مجامع آنها وارد شود نمی داند كدام مسیحی است كدام مسلمان است، كدام یهودی است كدام زرتشتی است." (خطابات عبدالبهاء، جلد 2، صفحه 4 و 5)

"من ینكر هذا الفضل الظاهر الباهر المتعالی المنیر ینبغی له بأن یسئل عن امّه حاله فسوف یرجع إلی أسفل الجحیم" (هر کسی این فضل ظاهر و باهر و والا و تابنده را انکار کند، برای او شایسته است که حالش را از مادرش سوال کند، پس بزودی به سوی پست ترین جای دوزخ فرستاده خواهد شد) (مائده آسمانی جلد 4، صفحه 355 و گنج شایگان، صفحه 78 – به نقل از بهاءالله در لوح حبیب مراغه ای)

"باید از معرضین در كل شئون اعراض نماییم و در آنی مؤانست و مجالست را جایز ندانیم" (مائده آسمانی، جلد 8، صفحه 39)


3- "در این دور بدیع و قرن جلیل، اساس دین الله و موضوع شریعت الله رأفت كبری و رحمت عظمی و الفت با جمیع ملل و صداقت و امانت و مهربانی و صمیمی قلب با جمیع طوائف و نحل و اعلان وحدت عالم انسانی است. حتی بیگانه آشنا بود و اغیار یار شمرده گردند. با جمیع افراد بشر از هر ملل و نحلی بايد به نهايت دوستی و راستی و امانت و ديانت و الفت و اتحاد معامله گردد." (مكاتیب عبدالبهاء، جلد 2، صفحه 266)

"إيّاك أن لاتجتمع مع أعداء الله في مقعد ولا تسمع منه شيئاً و لو يتلي عليك من آيات الله العزيز الكريم" (بر تو باد که با دشمنان خدا در یک جا گرد نیایی، و از او چیزی نشنوی، حتی اگر بر تو از آیات خدای عزیز کریم بخواند!) (مجموعه الواح مبارکه، بهاءالله، چاپ مصر، صفحه 360 و 361)

"با نفوس معرض كه اعراضشان ظاهر شده معاشرت و تكلم و ملاقات جايز نه، هذا حكم قد نزل من سماء‌ آمر قدیم" (مائده آسمانی، جلد 8، صفحه 74، باب معاشرت با معرضين جايز نه، به نقل از بهاءالله)


4- "تا توانيد با يكديگر عشق ورزيد و همدگر را پرستش نمائيد و با بيگانگان نيز آميزش نمائيد و هر ملحد عنوديرا پرورش نمائيد و فضل و بخشش شايان و رايگان فرمائيد اين است مسلك اهل بهاء" (مكاتیب عبدالبهاء، ‌جلد 2، صفحه 107 و 108 )


"لاتعاشروا مع الذین هم كفروا بالله و آیاته ثم اجتنبوا عن مثل هؤلاء" (با کسانی که آنها به خدا و آیاتش کافر شده اند معاشرت نکنید، سپس اجتناب کنید از امثال این افراد) (مائده آسمانی، جلد 8، صفحه 39)

"أنتم یا أحباء الله كونوا سحاب الفضل لمن آمن بالله وبآیاته و عذاب المحتوم لمن كفر بالله و كان من المشركین" (شما ای احبای خدا، ابر فضل باشید برای آن که به خدا و آیاتش ایمان آورده، و عذاب گزیر ناپذیر باشید برای کسی که به خدا کافر شده و از مشرکان است) (مجموعه الواح مبارکه، چاپ مصر، صفحه 216)


5- "پس چرا ما نا مهربان باشيم چرا بگوئيم اين موسوی است او عيسوی است اين محمّدی است او بودائی است اينها دخلی بما ندارد خداوند همهء ما را خلق کرده و تکليف ما است که به کلّ مهربان باشيم. امّا مسائل عقائد راجع بخدا است او در روز قيامت مکافات و مجازات دهد خداوند ما را محتسب آنها قرار نداده" (خطابات عبدالبهاء، جلد 2، صفحه 284 و 285 ) (5)

Admin
Site Admin
پست: 99
تاریخ عضویت: یک شنبه 28 خرداد 1385, 12:08 pm
تماس:

پستتوسط Admin » چهار شنبه 28 اسفند 1387, 9:18 pm


ارسال شده: یكشنبه، ۰۴ اسفند ۱۳۸۷
توسط فرید



"لعمرالله حزب شیعه از مشركین از قلم اعلی در صحیفه حمرا مذكور و مسطور." (مائده آسمانی، جلد 4، صفحه 140)

"إعلم بأن الله حرم علی أحباء الله لقاء المشركین و المنافقین" (بدان که خدا بر احبای خدا دیدار با مشرکین و منافقین را حرام کرده است) (مائده آسمانی، جلد 4، صفحه 280 )


6- "خامس فرمود تعصّب دينی و مذهبی و تعصّب وطنی و تعصّب جنسی و تعصّب سياسی هادم بنيان انسانی است و خطاب باهل عالم فرمود که ای اهل عالم همه بار يک داريد و برگ يک شاخسار." (خطابات عبدالبهاء، جلد 3، صفحه 99)

"احبائي هم لئالي الامر و من دونهم حصاة الارض و لابد ان يكون الحصاة ازيد عن لولو قدس ثمين و واحد من هولاعند الله خير من الف الف نفس من دونهم كما ان قطعةمن الياقوت خير من الف جبال من حجر متين فاشهد الامرو الفرق بين هولا و هولا لتكون من اصحاب اليقين " (دوستان من جواهر امرند و جز آنها سنگریزه های زمین، و چاره ای نیست که سنگریزه ها از مروارید قدسی گران قیمت زیاد تر باشند، و یکی از اینها نزد خدا بهتر است از یک میلیون جان دیگر، همانطور که قطعه ای از یاقوت بهتر است از هزار کوه سنگی سخت، پس امر را و فرق بین اینها و آنها را مشاهده کن تا از اصحاب یقین باشی) (‌مائده آسمانی، جلد 4، صفحه 353)


7- "مقصود این است كه حضرت بهاءالله اعلان وحدت عالم انسانی فرمود تا جمیع افراد بشر با هم برادر و خواهر و دختر و مادر و پسر و پدر باشند." (خطابات، جلد 1، صفحه 154)

"إنّا قطعنا حبل النسبة من كل ذی نسبة إلا لمن آمن بالله و أعرض عن المشركین. أن یا عبادی لو يسمع أحد منكم بأن أعرض أخوه أو اخته عن الله ينبغي له بأن يعرض عنه و يقبل إلی محبوب المخلصين" (ما ریسمان نسبت را از هر صاحب نسبتی قطع کردیم، بجز برای کسی که به خدا ایمان بیاورد و از مشرکین اعراض نماید. که ای بندگان من، اگر یکی از شما شنید که برادرش یا خواهرش از خدا اعراض کرده است، برایش سزاست که از او (برادر یا خواهرش) رویگرداند و به سوی محبوب مخلصان روی آورد) (مائده آسمانی، جلد 8، صفحه 38 )


9- در باب نسبت اعمال جنگی با گستردگی یک آیین
فرمودید:
"در مورد سفر حضرت عبدالبهاء به غرب می نویسید كه ایشان با این سفر تبلیغات گسترده ای در غرب انجام داده اند. جناب دكتر احمدی ، حتماً اذعان دارید كه هر دین نوظهوری، روشی مناسب با زمان ظهورش برای تبلیغ انتخاب كرده و بكار می بندد. مسیحیان اولیه سالها تحت شكنجه و فشار یهودیان بودند ولی با سلاح مهر و محبت موجب فراگیر شدن مسیحیت در جهان شدند. مسلمانان با تهاجم نظامی به كشورهای مختلف مانند ایران یا اسپانیا به گسترش اسلام در این مناطق پرداختند."

جناب فاران، به نظر نمی رسد که صرف عملیات نظامی بتواند دلیلی برای فراگیر شدن آیینی محسوب شود. اگر میان اعمال جنگ جویانه و گستردگی یک دین ارتباط مستقیمی وجود داشت، دین جناب باب علی القاعده می بایست به گسترده ترین دین عالم بدل می گشت؛ دینی که شاخص احکام آن به ترتیب زیر بیان شده است:

"در یوم ظهور حضرت اعلی، منطوق بیان ضَرب اعناق (زدن گردن ها) و حَرق کتب و اوراق (سوزاندن کتاب ها و نوشته ها) و هدم بقاع (ویران کردن مساجد و زیارتگاه ها) و قتل عام الا من آمن و صدّق (کشتن همه به جز آنهایی که ایمان آورده اند و تصدیق کرده اند) بود" (مکاتیب عبدالبهاء، جلد2، صفحه 266)

اگر آیینی محتوایی ارزنده برای بشریت نداشته باشد، و با فرمان دادن به اعمال خشن، تنها در پی گسترش و استقرار خویش برآمده باشد، هیچ گاه نخواهد توانست که در میان انسان ها نفوذی پیدا کند. چنین دینی حداکثر خواهد توانست که گروهی از مردم را از فضائل اخلاقی تهی کند، و ایشان را به فرموده ی جناب بهاءالله به "صفات سبعی" (خلق و خوی درندگی) مزین نماید. آنقدر که رهبران دین ناگزیر شوند تمام نمودهای اصلی آیین ابتدایی را "محو کنند"، و تعالیم جدید را درست صد و هشتاد درجه در جهت مخالف فرمان های نخستین عرضه نمایند:

"معرضين و منكرين به چهار كلمه متمسك ، ‌اول كلمه فضرب الرقاب، و ثانی حرق كتب و ثالث اجتناب از ملل اخری و رابع فنای احزاب، حال از فضل و اقتدار كلمه الهی اين چهار سد عظيم از ميان برداشته شد و اين چهار امر مبين از لوح محو گشت و صفات سبعی را به صفات روحانی تبديل نمود." (مجموعه الواح، صفخات 294 و 295)

"قوله تعالی: "در اوائل امر اعمال بقسمی منکر مشاهده میشد که هر بصیری بحق پناه میبرد و هر سمیعی در لیالی و ایَِِِام بعجز وابتهال نجات میطلبید تا آنکه ازفضل وعنایت به تحریر وبیان فی الجمله اعمال شنیعه باعمال طیَبه واخلاق غیر مرضیه بمرضیه تبدیل گشت" انتهی. " (رحیق مختوم، 130 بدیع، جلد 1، صفحه 71 به نقل از اقتدارات ص 21)

ادامه دادید:
"حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء بیش از چهل سال از عمرشان را در زندان به سر بردند كه پس از كمی آزادی حضرت عبدالبهاء به دعوت بهائیان اروپا و امریكا به این نقاط سفر فرمودند. نكته قابل توجه در این اسفار این بود كه حضرت عبدالبهاء در اروپا و امریكا در اماكن مختلف مذهبی مسیحیان ، مسلمانان و یهودیان سخنرانی فرمودند ولی هیچگاه اسمی از دیانت بهایی بطور مستقیم نبرده اند ولی در همه این اماكن از اصول اساسی دیانت بهایی مانند وحدت عالم انسانی، صلح عمومی و تساوی حقوق زن و مرد سخن رانده اند و مخاطبان خود را بدون در نظر گرفتن اعتقادشان به انجام این امور تشویق فرموده اند."

جناب فاران، معلوم نیست با چه محاسبه ای به این نتیجه رسیده اید که "حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء بیش از چهل سال از عمرشان را در زندان به سر بردند". خوب است آن را برای دیگران نیز بیان بفرمایید. ضمنا این سخن شما که "حضرت عبدالبهاء در اروپا و امریكا در اماكن مختلف مذهبی مسیحیان، مسلمانان و یهودیان سخنرانی فرمودند ولی هیچگاه اسمی از دیانت بهایی بطور مستقیم نبرده اند" واقعا عجیب است. اگر نگاهی به سخنرانی های عبدالبهاء در اروپا و امریکا انداخته بودید می دیدید که سراسر آنها آکنده از نام جناب بهاءالله و دیانت ایشان است.

10- در باب نسبت جناب عبدالبهاء با حکومت بریتانیا
فرموده اید:
"اشاره به لقب " سر" حضرت عبدالبهاء كرده اید. محقق ارجمند آیا شما جایی خوانده اید كه حضرت عبدالبهاء از این لقب یا مقام نامی برده باشند یا آن را بعنوان افتخاری برای خود بشمار آورند؟ بحث "سر" بودن حضرت عبدالبهاء حدود دو یا سه دهه است كه توسط بهایی ستیزان در ایران باب شده چرا كه این لقب آنقدر در نگاه حضرت عبدالبهاء و پیروانشان یعنی بهائیان بی اهمیت بود كه در هیچ منبعی پیش از این در تاریخ ذكر نشده است. همچنین جهت اطلاع باید عرض شود كه القاب اهدایی توسط حكومت بریتانیا بر 9 رتبه است كه به ترتیب اهمیت عبارتند از : 1- پرنس 2- دوك 3- ماركوس 4- كنت 5- ویسكنت6- بارون 7- بارونت 8- شووالیه 9- سر. پس متوجه می شوید كه لقب سر در پائین ترین درجه قرار دارد اگر قرار بود حمایتی از طرف دولت انگلیس نسبت به ایشان شود مطمئناً از القاب دیگری استفاده می كردند چرا كه این لقب برای قدردانی از خدمات اجتماعی ، سیاسی یا فرهنگی اشخاص بدون درنظر گرفتن ملیتشان از طرف دولت انگلیس داده می شود و قدمت آن بیش از هفت قرن است از پذیرندگان این لقب می توان به لارنس اولیویه بازیگر معروف نقش هملت یا چارلی چاپلین نام برد."

آقای دوستی، درجه ی شوالیه گری که به خاطر آن برخی جناب عبدالبهاء را با لقب سِر خوانده اند، در ماه های آخر زندگی جناب عباس افندی به ایشان اهدا شده، و پس از آن نیز فرصت زیادی نبوده تا اهمیت یا عدم اهمیت این مقام نزد عبدالبهاء نشانه ی خاصی در تاریخ حیات ایشان بجای گذارد.

اما درمورد این که آیا اطلاق لقب سر به جناب عبدالبهاء صرفا "حدود دو یا سه دهه است كه توسط بهایی ستیزان در ایران باب شده چرا كه این لقب آنقدر در نگاه جناب عبدالبهاء و پیروانشان یعنی بهائیان بی اهمیت بود كه در هیچ منبعی پیش از این در تاریخ ذكر نشده است"، بد نیست فرصت کنید و نگاهی به کتاب "قرن بدیع" نوشته جناب ولی امرالله بیاندازید و مشاهده نمایید که چگونه در فاصله ای کوتاه پس از اهدای این مقام، عنوان جناب عباس افندی از عبدالبهاء به "سر عبدالبهاء" تغییر یافته است؛

"مندوب سامی مصر وايکونت النبی نيز مراتب تسليت و تعزيت خويش را بوسيلهء مندوب سامی فلسطين بدين مضمون اعلام نمود "به بازماندگان فقيد سِر عبدالبهاء عبّاس افندی و جامعهء بهائی تسليت صميمانهء مرا بمناسبت فقدان قائد جليل القدرشان ابلاغ نمائيد"." (قرن بدیع، صفحه 637 و 638 )

"حاکم فنيقيّه که در آن مجمع بزرگ در عداد مدعوّين حضور داشت زبان به بيان بگشود و نعت و ثنای طلعت انور را در قالب الفاظ و عبارات ذيل اظهار نمود "گمان ميکنم اکثری از حاضرين قيافهء سّر عبدالبهاء عبّاس آن هيكل نورانی و مجلّل را که در بين ناس مشی می فرمود در نظر داشته باشند..." (قرن بدیع، صفحه 641)

اهدای مقام سلحشوری به جناب عبدالبهاء آنقدر بااهمیت است که ذکر آن در کنار حوادث مربوط به جنگ بین الملل اول، بایستی یک نقطه ی عطف در تاریخ بهائی محسوب شود:

فصل بيستم: بسط و انتشار امر الله در شرق و غرب ٦٠١
.
.
.
جنگ بين الملل اوّل ٦١٩
تقديم لقب "نايت هود" به حضرت عبدالبهاء ٦٢٥
.
.
.
(صفحه 7 از فهرست کتاب قرن بدیع)


و همین طور لازم است که جناب شوقی مراسم تقديم درجه ی نایت هود و اهداء نشان مخصوص از طرف حکومت انگلستان به پدربزرگ خویش را این گونه با حماسه و افتخار نقل کنند:

"پس از اختتام جنگ و اطفاء نايرهء حرب و قتال اولياء حکومت انگلستان از خدمات گرانبهائی که حضرت عبدالبهاء در آن ايّام مظلم نسبت بساکنين ارض اقدس و تخفيف مصائب و آلام مردم آن سرزمين مبذول فرموده بودند در مقام تقدير برآمدند و مراتب احترام و تکريم خويش را با تقديم لقب "نايت هود" و اهداء نشان مخصوص از طرف دولت مذکور حضور مبارک ابراز داشتند و اين امر با تشريف و تجليل وفير در محلّ اقامت حاکم انگليز در حيفا برگزار گرديد و در آن احتفال پراحتشام جمعی از رجال و اعاظم قوم از ملل و شعوب مختلفه حضور بهمرسانده و در انجام مراسم شرکت نمودند." (قرن بدیع، صفحه 624 و 625)

درباره ی القاب اهدایی از طرف حکومت بریتانیا نیز باید عرض کنم که آن چند لقب دوک، مارکیز، اِرل (یا همان کنت انگلیسی)، وایکنت و بارون اعتبارهایی اشرافی هستند که به جز موارد استثنائی، به افرادی خارج از طبقه ی لردها و فرزندان آنها تعلق نمی گرفته است. در مقابل لقب نایت هود – که می توانسته با دریافت یکی از درجات سلحشوری (Chivalric orders) بدست آید – از ملاک های متفاوتی در مقایسه با القاب اشرافی مذکور برخوردار بوده، و خیلی وقت ها لردهایی که خدمات قابل توجه سیاسی یا نظامی به دولت بریتانیا کرده اند نیز افتخار برخورداری از آن را یافته اند، از قبیل برخی دوستان جناب عبدالبهاء همچون لرد لامینگتون (6)؛ و یا لرد بالفور (7).

به هر حال اگر آن نشان شوالیه گری؛
(The Most Excellent Order of the British Empire, Knight Commander (KBE))
آنقدر که شما می فرمایید برای جناب عبدالبهاء بی اهمیت تلقی می شده، هیچ اجباری جهت پذیرفتن نشان مذکور در کار نبوده است. از قضا کم نیستند افرادی که به دلائل گوناگون یا زیر بار دریافت این نشانِ دولت بریتانیا نرفته اند و يا آنرا بعد از مدتی پس فرستاده اند( 8 ).

برخی همچون رابیندرانات تاگور (او لقب نایت هود را يك سال قبل از جناب عبدالبهاء دریافت کرده بود) علت این کار را اعتراض به زمامداران انگلستان (جهت قتل عام مردم بی دفاع هند در باغ جالیانوالا) عنوان کرده اند(9).

برخی نیز مانند بنجامین زفانیا (Benjamin Zephaniah) درجه ی مذکور را یادآور "هزاران سال اعمال وحشیانه" دانسته اند؛ "که چگونه مادربزرگ های او مورد تجاوز قرار گرفته اند، و پدربزرگهایش وحشیانه مورد هجوم واقع شده اند"(10).

هر چند مفاهیمی که از "عالی ترین درجه ی امپراطوری بریتانیا" (که رتبه ی OBE آن به بنجامین زفانیا اهدا شده و KBE آن به حضرت عبدالبهاء) برای زفانیا تداعی شده است شاید برای ديگران نیز با نگریستن به شعار درجه ی مذکور یعنی "برای خدا و امپراطوری" (Motto: For God and the Empire) قابل دریافت باشد(11).

پذیرفتن چنین درجه ای از سوی کسی، علاوه بر آن که در حکم به رسمیت شناختن سلطه ی استعماری بریتانیا بر تمام مردمان آزادی می باشد که نفوس و خاک و سرمایه ی آنها اسیر "امپراطوری" شده، به منزله ی ارج نهادن به مقام "امپراطوری" بریتانیا نیز خواهد بود؛ آنچنان که "امپراطوری" در کنار "خداوند" نشانده شود، و خدمات ما دست و دلبازانه به پیشگاه او تقدیم گردد.

اظهار داشته اید:
"اما این لقب بواسطه كمكهای انساندوستانه حضرت عبدالبهاء در طی جنگ جهانی اول به فقراء و مردم عكا ، به ایشان داده شد متاسفانه بهایی ستیزان دلیل دادن این لقب به حضرت عبدالبهاء را نادیده میگیرند و فقط به ذكر اهدای آن توسط دولت انگلیس اشاره میكنند . جالبی این اتهام اینجاست كه دریافت لقب سر را دلیلی بر طرفداری انگلیس از ایشان می دانید . محقق گرامی اینطور اهدای لقب و مقام در همه كشورها مرسومست و بیشتر جنبه تعارف دارد مثلا آقای محمد خاتمی در سفرشان به ونزوئلا كه كشوری لائیك و كمونیست میباشد از حكومت این كشور لقب شوالیه گرفتند یا چند ماه پیش به آقای هوگو چاوز رئیس جمهور ونزوئلا از طرف ایران بالاترین مقام كشوری اهدا شد آیا اینها دلیل طرفداری ایران از كشوری ضد مذهبی و كمونیستی است؟"

در مورد این که آیا حمایت دولت انگلیس از جناب عبدالبهاء تنها به سبب کمکهای حضرت عبدالبهاء به مردم عکا بوده، و یا ابعاد دیگری نیز داشته بی مناسبت نیست که به فرموده های جناب شوقی در همان کتاب قرن بدیع مراجعه کنیم.

ماجرا از آنجا آغاز می شود که جمال پاشا که یک فرد نظامی بوده، و فرماندهی ارتش عثمانی را در برابر نیروهای متفقین بر عهده داشته است، در بحبوحه ی جنگ و نبرد، از جناب عبدالبهاء – که در پشت جبهه ها و در حوالی عکا ساکن بوده اند – آنقدر آشفته و پریشان می شود که وعده می دهد پس از بازگشت به عثمانی، به عنوان نخستین اقدام جناب عبدالبهاء را مجازات خواهد نمود:

"فرماندهء كلّ قوای ترک جمال پاشای غدّار و سفّاک عدوّ صائل و خصم لدود شريعة‌ الله نظر به تلقينات و تحريکات مغرضين و سوء ظنّ شديد که نسبت بامر الهی حاصل نموده بود بمخالفت بی منتهی برخاست و بانعدام كلمة‌ الله مصمّم گرديد حتّی صريحاً اظهار داشت که چون از دفع دشمنان خارج فراغت يابد بتصفيهء امور داخل اقدام و در اوّلين قدم حضرت عبدالبهاء را علی ملأ الاشهاد مصلوب و روضهء مبارکه را منهدم و باخاک يکسان خواهد نمود." (قرن بدیع، صفحه 620)

ناگفته پیداست که میدان رویارویی با ارتش مصمم بریتانیا جایی برای فکر کردن به مسائل اعتقادی و مذهبی نیست، تا فرمانده ی نبرد را وادارد که بجای چاره جویی در برابر تهدید دشمنی که گام به گام به اشغال و تصرف سرزمین او نزدیک تر می شود، از خصومت های احتمالیش با چند نفر بهائی سراغ بگیرد، و حتی سوء ظنش را نسبت به آنها تشدید کند. به خصوص که اگر خصومت این جمال پاشا در سوابق مذهبیش ریشه دوانده بود، او پیش ازاین نیز سال ها وقت داشته تا حسابش را با بهائیان تصفیه نماید، و هیچ لزومی نداشت که تازه پس از مواجهه با ارتش متفقین ضرورت این کار را حس کند و چنین تصفیه حسابی را تا بعد از پیروزی دور از دسترس و احتمالی به تعویق بیاندازد.

پریشان حالی و آشفتگیِ این گونه ی یک فرمانده ی جنگی در میدان نبرد، تنها به این می ماند که او بهائیان پشت جبهه را دوشادوش سربازان ارتش بریتانیا شریک و سهیم در پیشرفت نظامی دشمن دانسته، و در رابطه با پیوند و ارتباط این دو گروه به اطمینان و یقین رسیده است.

ارتباط بهائیان با حکومت بریتانیا وقتی آشکارتر می شود، که می بینیم خبر تصمیم جمال پاشا در مورد پیشوای بهائیان، بلافاصله توسط دولت انگلیس دریافت شده و حساسیت آن دولت را برانگیخته است؛ همان دولتی که در آستانه قرن بیستم بر وسیع ترین امپراطوری عالم حکم می راند و بر سرزمین و جان و مال مردم در شرق و غرب عالم چنگ انداخته بود. دولتی که تاراج ثروت سرزمین های کهن، سال ها به شاخصه ی اصلی او بدل شده بود. دولتی که در راه منافعش همه چیز را حتی جان و عمر و هستی میلیون ها انسان را بی ارزش و پست می انگاشت؛ مردمی را که قرن ها در کنار هم زیسته بودند به جان هم می انداخت، مذهبی را بر مذهبی، و نژاد و قومی را بر نژاد و قوم دیگر می شوراند، سرزمین های وسیع و یکپارچه را به کشورهای ضعیف و کوچک بدل می ساخت، و هر گاه لازم بود خود به قتل و سرکوب ساکنان مستعمرات می پرداخت. و البته این دِینی بود که دولت انگلستان قرن ها در حق "وحدت عالم انسانی" و "صلح عمومی" و "ترک تعصبات مذهبی و نژادی" ادا می نمود.

دولت استعمارگری که در زمان استقرار و ثبات، تسمه از گرده ی بشریت کشیده و هستی ملت ها را تا هنگامی که به منافعش نیارزیده به هیچ هم نخریده است، اکنون در گیر و دار مهیب ترین و مرگبارترین نبرد تاریخ، در پی حفظ جان عبدالبهاء برآمده است؛ "اعضاء کابينهء انگلستان" که بواسطه ی "اخبار واصله بدايرهء اطّلاعات انگلستان" از تصمیم مخفیانه جمال پاشا اطلاع حاصل کرده اند، از میان تمامی دغدعه ها و دلمشغولی های آن روزگار، برای رفع تهديد از جان جناب عبدالبهاء "رأساً و مستقيماً" به جنبش و تکاپو افتاده اند:

"در اين مقام که ذکر محاربات عمومی جهان و حوادث و وقايع ارض اقدس در بين است بی مناسبت نيست بدرج پاره ای از اقدامات و مجهوداتی که هنگام محاصرهء حيفا نسبت بحفظ حيات قدوهء اهل بهاء معمول گرديده مبادرت نمود. از جمله احبّای انگلستان چون بر خطرات شديده‏ای که حيات مبارک را تهديد مينمود اطّلاع يافتند بلا درنگ برای تأمين سلامت آن وجود اقدس اقدامات و مساعی لازمه مبذول داشتند. لرد کرزن و ساير اعضاء کابينهء انگلستان نيز رأساً و مستقيماً از وضع مخاطره آميز حيفا استحضار حاصل نمودند. از طرف ديگر لرد لامينگتون با ارسال گزارش فوری و مخصوص بوزارت خارجهء آن کشور انظار اوليای امور را به شخصيّت و اهمّيّت مقام حضرت عبدالبهاء جلب نمود و چون اين گزارش به لرد بالفور وزير امور خارجهء وقت رسيد در همان يوم وصول دستور تلگرافی به جنرال النبی سالار سپاه انگليز در فلسطين صادر و تأكيد اکيد نمود که "بجميع قوی در حفظ و صيانت حضرت عبدالبهاء و عائله و دوستان آن حضرت بکوشد". متعاقب آن دستور، جنرال النبی تلگرافی پس از فتح حيفا بلندن مخابره و از مصادر امور تقاضا نمود "صحّت و سلامت مبارک را بدنيا اعلام نمايند" ضمناً فرمانده جبههء حيفا را مأمور ساخت که تصميمات لازم جهت حفظ جان مبارک اتّخاذ و از اجراء نقشهء پليد جمال پاشا که طبق اخبار واصله بدايرهء اطّلاعات انگلستان بر آن تصميم بوده که در صورت تخليهء شهر و عقب نشينی قوای ترک "حضرت عبدالبهاء و عائلهء مبارکه را در کوه کرمل مصلوب سازد" جلوگيری نمايد." (قرن بدیع، صفحه 623 و 624)

براستی چرا حکومت بریتانیا در برابر تصمیم جمال پاشا اینقدر احساس مسئولیت نموده است؟
چرا اخبار مربوط به جناب عبدالبهاء باید تا این حد برای "دايرهء اطّلاعات انگلستان" مورد توجه واقع شود؟
چرا این خبر بایستی با چنین سرعتی در اختیار "اعضاء کابينهء انگلستان" قرار بگيرد تا آنها "رأساً و مستقيماً" این ماجرا را مورد پیگیری قرار دهند؟
آیا تلگراف بی درنگ "لرد بالفور وزير امور خارجهء وقت" (که در همان روزها با بیانیه معروف خود، حمایت رسمی حکومت بریتانیا را از جنبش صهیونیزم اعلان نمود و بستر تاسیس دولت اسرائیل را در خاک فلسطین بنا نهاد) به "جنرال النبی سالار سپاه انگليز در فلسطين" و "تاکید اکید" او بر این که "بجميع قوی در حفظ و صيانت حضرت عبدالبهاء و عائله و دوستان آن حضرت" بکوشيد، نشان از جایگاه ویژه و تعريف شده ی جناب عبدالبهاء و متعلقانشان در پیشبرد اهداف و سیاست های دولت بریتانیا نمی دهد؟
و براستی آیا خداوند حامیانی نیک سیرت تر از "دايرهء اطّلاعات انگلستان" و "لرد بالفور" برای پشتیبانی از مردان الهی ندارد؟

به هر حال جناب عبدالبهاء هم این مساعی موفور دولت انگلستان را بی پاسخ نگذاشتند، و دولت انگلستان را پس از اشغال خاک فلسطین، به صفت "عادل" مفتخر گردانیدند، و از خدا خواستند تا سایه ی "امپراطور اعظم، جورج خامس، عاهل انگلترا" را بر سر مسلمانان مستدام بدارد:


"هو اللّه
اللّهمّ انّ سرادق العدل
قد ضربت اطنابها علی هذه الارض المقدّسة فی مشارقها و مغاربها
و نشکرک و نحمدک علی حلول هذه السلطة العادلة و الدولة القاهرة
الباذلة القوّة فی راحة الرعيّة و سلامة البريّة
اللّهمّ ايّد الامپراطور الاعظم جورج الخامس عاهل انگلترا بتوفيقاتک الرحمانيّة
و ادم ظلّها الظليل علی هذا الاقليم الجليل
بعونک و صونک و حمايتک انّک أنت المقتدر المتعالی العزيز الکريم حيفا ١٧ دسمبر ١٩١٨ ع‌ع"
(مکاتيب، جلد 3، صفحه 347)

و البته این "سلطه ی عادله" که یک سال و یک ماه پیش به یهودیان صیونیست تعهد داده بود تا مقدمات تشکیل یک "موطن قومی برای یهودیان" را در خاک فلسطین فراهم کند، می رفت که به نحو مسئولانه ای سرنوشت فلسطین را از باقی سرزمین های عربی جدا کند، و ملت فلسطین را از بدست گرفتن قیمومیت سرزمین خود بازدارد، و راه را برای اسکان یهودیان در شهرها و دیار اعراب فراهم بسازد.

تا بدین سان حکومت عادل انگلستان، دفتر یکی از ظالمانه ترین وقایع تاریخ را در برابر دیدگانمان بگشاید، و ستمی را بنا گزارد که در آن هزاران تن از زن و کودک و پیر و جوان به خاک و خون کشیده می شوند، و صدها هزارنفر از دیار خویش راه بیچارگی و آوارگی را در پیش می گیرند.

Admin
Site Admin
پست: 99
تاریخ عضویت: یک شنبه 28 خرداد 1385, 12:08 pm
تماس:

پستتوسط Admin » چهار شنبه 28 اسفند 1387, 9:19 pm


ارسال شده: یكشنبه، ۰۴ اسفند ۱۳۸۷
توسط فرید



11- در باب اخبار ساختگی در آثار جناب بهاءالله
اظهار داشته اید:
"آخرین نكته آنستكه درست فرموده اید نمی توان دیانت بهایی را انكار كرد اما آنكه می فرمائید بهائیان برای عقاید خود منبع ارائه نمی دهند حرف نابجایی است چرا كه كلام الهی خود منبع و اساس است. مثلاً شما نمی توانید به تعالیم اسلام كه در قرآن آمده است ایراد بگیرید كه چرا منبع آنها مشخص نشده زیرا قرآن خود منبع و سرچشمه است با همین دیدگاه كتاب اقدس خود منبع و ماخذ می باشد و نمی توان برای تعالیم آن منبعی جز خودش یافت دكتر احمدی گرامی ظاهراً شما كلام الهی با رسالات تحقیقی تان اشتباه گرفته اید كه هر چه در این رساله ها می نویسید برای اثباتشان باید مدرك و ماخذی ارائه فرمائید.( هرچند به نظرم شما خیلی هم به چنین كاری مبادرت نمی كنید!)"

فاران گرامی، باز باید خدمت شما یادآوری کنم حرف هایی که بهائیان برای نشان دادن درستی آیین شان عنوان می کنند تنها به استناد کتاب بیان یا اقدس مطرح نمی شود. رهبران بهائی و پیروانشان چون در بسیاری از مواقع مسلمانان و شیعیان را مورد خطاب قرار داده اند، با استفاده از آیات قرآن و روایات پیشوایان اسلام و یا اعتقادات شیعیان و استناد به آنها سعی نموده اند به اثبات دعاوی خود بپردازند، و دقت در متون اصلی بهایی و مقایسه مندرجات آنها با منابع اصیل اسلامی، سستی دلایل نویسندگان بهایی را اثبات می نماید. این شیوه هنوز هم در میان بهاییان مرسوم است. برای نمونه اخیراً یکی از بهاییان مطلبی با عنوان "قائم کجاست؟!" نوشته است که سایتها و وبلاگ های امری هم به درج آن پرداخته اند. در آن نوشته اظهار گردیده "قائم که بعقیده شیعیان اثنی عشری در جابلقا وجابلصا دراین دو شهر پنهان است ." و ظاهرا این ادعا از جناب بهاءالله آموخته شده است که در آثار خویش از این دو شهر یاد می کنند و یک جا چنین ابراز می نمایند:

"کلّما سمعتَ فى ذکرِ محمّدِ بنِ الحسنِ روحُ منْ فى لُججَ الارواحِ فِداهُ حقٌّ لاريبَ فيه و انّا کلٌ به موقِنونَ و لکن ذَکَرَوا ائمّةُ الدّينِ باَنّه کانَ فى مدينةِ جابُلقا و وَصفُوا هذهِ المدينةَ بآثارٍ غريبةٍ و علامتٍ عجيبةٍ و انّکَ لو تريدُ ان تُفسّرَ هذه المدينةَ علی ظاهرِ الحديثِ لنْ تقدَر و لنْ تجدَها ابداً لانّکَ لو تفحصُ فى اقطارِ العالَمِ و اطرافِ البلادِ لن تجدَها باوصافِ الّتى وصفُوها منْ قبلُ و لو تسيرُ فى الارضِ بِدوامِ ازليةِ اللّهِ و بقاءِ سلطنته لانَّ الارض بِتَمامِها لَنْ تسعها و لَنْ تحمِلَها و انّکَ لو تدلُّنى اِلی هذهِ المدينةِ اَنَا ادُلّکَ اِلی هذهِ النفسِ القدسّيةِ الّتى عرفوهُ الناسُ بما عندَهُم لا بِما عندِهُ و لما انت لن تقدِرَ على ذلکَ لابُّد لکَ التّأويلُ فى هذهِ الاحاديثِ و الاخبارِ المروّيّةِ عَنْ هُؤلاءِ الانوارِ و لمّا تحتاجُ اِلی التّاءويلِ فى هذهِ الاحاديث المرويتهِ فى ذکرِ هذهِ المديته المذکورةِ کَذلکَ تحتاجُ اِلی التّفسيرِ فى هذهِ النفسِ القدسيّة"

"هرآنچه شنیدی در ذکر محمد بن الحسن "روحُ منْ فى لُججَ الارواحِ فِداهُ" حقی است که تردیدی در آن نیست و ما همگی به آن یقین داریم و لکن امامان دین ذکر کردند که او در شهر جابلقا ساکن است و این شهر را با آثاری غریب و علاماتی عجیب وصف نمودند، و تو اگر بخواهی این مدینه را بر اساس ظاهر حدیث تفسیر کنی هرگز نخواهی توانست و هرگز آنرا پیدا نخواهی کرد. زیرا اگر تو در اقطار عالم و اطراف بلاد جستجو کنی آنرا با اوصافی که وصفش نمودند نمی یابی هر چند که در زمین بدوام ازلیت خدا و بقاء سلطنت او سیر کنی، زیرا زمین در سرتاسرش آنرا نگسترانده و حمل ننموده است. و تو اگر مرا به این شهر دلالت کنی من تو را به این نفس قدسی، که مردم آنرا به آنچه نزد آنهاست و نه آنچه نزد اوست می شناسند، دلالت می کنم و زمانیکه تو هرگز نتوانی چنان کنی چاره ای نیست جز اینکه در این احادیث و اخبار روایت شده از این انوار تاویل نمایی، و زمانیکه در این احادیث روایت شده در ذکر شهر مذکور محتاج به تاویل شوی، به همان ترتیب محتاج خواهی بود که آن نفس قدسی را نیز تفسیر کنی." (آثار قلم اعلی، جلد 3، صفحه 250)

بنابراین خلاصه ی استدلال جمال مبارک این است: هر آنچه درباره حضرت محمد بن الحسن شنیده شده، از تاریخ حیاتش و ویژگی هایش و طول عمرش و غیبتش و اوصاف دوران ظهورش جملگی 1- حق است و 2- تردیدی در آن نیست و 3- همه ی ما (بنده، شما و جناب بهاءالله) بدان یقین داریم. مهمترین مسئله ای که در این میان نظر جمال مبارک را به خود جلب نموده این است که امامان دین گفته اند او در جابقا زندگی می کند، و این جابلقا شهری است که ویژگی های بخصوصی دارد و چاره ای نیست جز آنکه آنرا تاویل نماییم. و چون باید جابلقا را تاویل کنیم نتیجه می گیریم که باید نفس محمد بن الحسن را نیز تاویل کنیم.

به هر حال جناب بهاءالله برای این که در کدام خبر، حضرت مهدی ساکن جابلقا معرفی شده است هیچ منبعی ارائه نمی دهند، و واقعیت این است که امامان شیعه هرچند گفته اند که مردم بسان برادران یوسف، مهدی را در میان خود می بینند ولی او را نمی شناسند، اما هیچ گاه نگفته اند که مهدی در جابلقا ساکن می شود.

نمونه ی دیگر مجموعه ی اخباری است که جمال مبارک در کتاب ایقان مورد استناد قرار داده اند. به طور خاص، بخش قابل توجه احادیث این کتاب، یا پیش از نگارش ایقان مطلقا در هیچ کتاب دیگری ذکر نشده است، یا ذکر شده اما از جهت سندیت و اعتبار مخدوش و غیرقابل استناد می باشد.

یک نمونه از گروه اول "روایت مشهورِ" اذا قام القائم قامت القيامة است:

"و بعد از همه اين دلائل محکمه متقنه که هيچ عاقلی را گريزی نه و هيچ عارفی را مفرّی نه آيا روايت مشهور را نشنيده اند که می فرمايد: "اذا قامَ القائِمُ قامَتِ القيامَة"؟ "

این روایت آنقدر مشهور است که پیش از کتاب ایقان در هیچ کتاب روایی و غیر روایی دیگری نیامده است، و البته جمال مبارک هم در کتاب خویش برای آن منبعی ارائه ننموده اند. جناب عبدالحمید اشراق خاوری نیز که مولف کتاب قاموس ایقان است و درحوالت دادن احادیث عجیب و غریب کتاب ایقان به کتب نایاب و منتشر نشده تبحر خاصی دارند، پس از آنکه تمام میراث روایی شیعه را بررسی کرده اند، این روایت مشهور را تنها از شرح عرشیه ی شیخ احمد احسائی (متوفای 1242 هجری قمری) نشانی داده، و عبارت کتاب را این چنین نقل کرده اند:

"...و للقیامة الصغری اطلاق من حيث المعني و يراد بها قيام القائم من آل محمد «كما ورد فى الحديث عن الصادق عليه السلام اذا قام القائم قامت القيامة» او رجعتهم الذي اولها خروج الحسين ع او مطلق ظهور دولتهم ..." (قاموس ایقان، جلد 1، صفحه 53)

و جالب این است که ایشان در همین نقل خویش نیز امانت داری به خرج نداده اند، در عبارت شیخ احسائی دست برده اند و روایت مشهور کتاب ایقان را در میان کلمات شیخ گنجانده اند؛

"و للقيمة الصغري اطلاق من حيث المعني و يراد بها قيام القاۤئم (ع‌) من ال‌محمد صلي الله عليه و اله او رجعتهم عليهم السلام الّتي اوّلُها خروج الحسين عليه السلام او مطلق ظهور دولتهم" (رساله شرح عرشیه، جزء 3، صفحه 10) (12)


نمونه ی دیگر روایتی است که البته جناب بهاءالله این بار با ذکر منبع آنرا نقل نموده اند:

"مثلاً ذکر حزن و سجن و ابتلاء که بر آن خلاصه فطرت الهی وارد شد در اخبار قبل ذکر شده. فِی البِحار : "إنَّ فی قائِمِنا اَربَعَ علاماتٍ من اَرْبَعَةِ نَبيٍّ مُوسی و عيسی و يُوسُفَ وَ مُحَمَّدٍ. امّا العَلامَةُ مِن موسيَ الخَوفُ و الانتظار. وَ اَمّا العَلامَةُ مِن عيسی ما قالُوا فی حَقِّهِ. و العَلامَةُ مِن يُوسُفَ السِّجنُ وَ التَّقيَّةُ. وَ العَلامَةُ مِن مُحَمَّدٍ يَظْهَرُ بِآثارٍ مِثلِ القرآنِ. " با اين حديث به اين محکمی که جميع امورات را مطابق آنچه واقع شده ذکر فرموده‏اند مع ذلک احدی متنبّه نشده و گمان ندارم که بعد هم متنبّه شوند إلّا مَن شاءَ رَبُّکَ."

هرچند که این بار کتاب بحار به عنوان منبع "اين حديث به اين محکمی" معرفی شده است، اما حقیقت این است که چنین روایتی نه در کتاب بحارالانوار و نه در هیچ کتاب حدیثی دیگری نقل نشده است.

نمونه ی دیگر روایتی است که آن هم با ذکر منبع ازکتاب کافی نقل شده است:

"چنانچه در "روضه کافی" در بيان زوراء می فرمايد: "وَ فِی رَوضَةِ الکافی عَن مُعاويَة بن وَهَب عَن اَبی عَبداللّه قال : اَتَعرِفُ الزَّوْراءَ ؟ قُلْتُ : جُعِلْتُ فِداکَ، يَقُولونَ إنَّها بَغدادُ. قال لا، ثُمَّ قالَ: دَخَلْتَ الرَّيَّ؟ قُلْتُ: نَعَمْ. قالَ اَتَيْتَ سُوقَ الدَّوابِّ ؟ قُلْتُ: نَعَمْ. قَالَ رَأَيتَ جَبَلَ الاَسوَدَ عَن يَمينِ الطَّريق ؟ تِلکَ الزَّوراء. يُقتَلُ فيها ثَمانُونَ رَجُلاً مِن وُلْدِ فُلانٍ کُلُّهُمْ يَصلَحُ الخِلافَةَ. قُلتُ: مَن يَقتُلُهُمْ ؟ قالَ: َقتُلُهُم اَولادُ العَجَم." اين است حکم و امر اصحاب آن حضرت که از قبل بيان فرموده‏اند. و حال ملاحظه فرمائيد که زوراء موافق اين روايت ارض ری است. و اين اصحاب را در آن مکان به بدترين عذاب بقتل رساندند و جميع اين وجودات قدسی را عجم شهيد نموده چنانچه در حديث مذکور است و شنيده‏اند و بر همه عالم واضح و مبرهن است."

این نیز روایتی نیست که در کتاب کافی عنوان شده باشد و اصل روایت این است:

"سَهْلُ بْنُ زِيَادٍ عَنْ بَكْرِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ وَهْبٍ قَالَ تَمَثَّلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع بِبَيْتِ شِعْرٍ لِابْنِ أَبِي عَقِبٍ وَ يُنْحَرُ بِالزَّوْرَاءِ مِنْهُمْ لَدَى الضُّحَى ثَمَانُونَ أَلْفاً مِثْلُ مَا تُنْحَرُ الْبُدْنُ [وَ رَوَى غَيْرُهُ الْبُزَّلُ‏] ثُمَّ قَالَ لِي تَعْرِفُ الزَّوْرَاءَ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ يَقُولُونَ إِنَّهَا بَغْدَادُ قَالَ لَا ثُمَّ قَالَ ع دَخَلْتَ الرَّيَّ قُلْتُ نَعَمْ قَالَ أَتَيْتَ سُوقَ الدَّوَابِّ قُلْتُ نَعَمْ قَالَ رَأَيْتَ الْجَبَلَ الْأَسْوَدَ عَنْ يَمِينِ الطَّرِيقِ تِلْكَ الزَّوْرَاءُ يُقْتَلُ فِيهَا ثَمَانُونَ أَلْفاً مِنْهُمْ ثَمَانُونَ رَجُلًا مِنْ وُلْدِ فُلَانٍ كُلُّهُمْ يَصْلُحُ لِلْخِلَافَةِ قُلْتُ وَ مَنْ يَقْتُلُهُمْ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ يَقْتُلُهُمْ أَوْلَادُ الْعَجَم"‏

(معاویه بن وهب گفت امام صادق به بیت شعری از ابن ابی عقب تمثل نمود که "و از آنها در زوراء در هنگام ظهر هشتاد هزار تن مانند شتر قربانی می شوند" (و غیر او بجای "بدن"، "بزل" را به معنای شتران قوی روایت نموده است) سپس به من فرمود آیا زوراء را می شناسی، گفتم فدایت گردم می گویند که آن بغداد است، فرمود خیر، سپس فرمود آیا وارد "ری" شدی؟ گفتم آری، فرمود آیا به بازار چارپایان وارد گشتی؟ گفتم آری، فرمود آیا کوه سیاه را در سمت راست راه مشاهده نمودی؟ آن زوراء است، در آن "هشتاد هزار تن که از میان آنها هشتاد نفر از فرزندان فلانی هستند و همگی شایسته ی خلافتند" کشته می شوند. گفتم چه کسی آنها را به قتل می رساند؟ فرمود فرزندان عجم).

آنچنان که راوی در ابتدای روایت نقل می کند، موضوع سخن پیرامون بیت شعری است که در آن از قربانی شدن هشتاد هزار نفر در زوراء سخن به میان آمده است. در ضمنِ روایت هم صحبت از مکانی می رود در ری، در کنار کوهی سیاه، که در آن هشتاد هزار نفر کشته خواهند شد، هشتاد هزار نفری که هشتاد نفر از آنها فرزندان یک شخص خاص هستند و همگی شایسته ی خلافتند.

جمال مبارک برای تطبیق روایت مذکور با این سخن که هشتاد نفر از بابیان در ماجرای ترور ناصرالدین شاه کشته شدند، بخش آغازین روایت را – آنجا که سخن از بیت شعری به میان رفته که اصل روایت پیرامون آن عنوان شده است – حذف کرده اند، و عبارت "ثَمَانُونَ أَلْفاً مِنْهُمْ ثَمَانُونَ رَجُلًا مِنْ وُلْدِ فُلَانٍ" (هشتاد هزار تن که از میان آنها هشتاد نفر از فرزندان فلانی هستند) را به صورت "ثَمانُونَ رَجُلاً مِن وُلْدِ فُلانٍ" (هشتاد تن از فرزندان فلانی) درآورده اند. (و راستی آن هشتاد نفر بابی که در طهران کشته شدند فرزندان چه کسی بودند؟)

علاوه بر احادیث و روایات، در آثار جمال مبارک عباراتی از قرآن وجود دارد که در خود قرآن نیامده است. مانند همان جمله ی"یوم یأت الله في ظلل من الغمام" که نخستین بار در کتاب ایقان عنوان شده، و دو جا در نخستین نسخه ی این کتاب – تنها نسخه ای که در زمان خود جناب بهاءالله به طبع رسیده – بدان استناد شده است؛

"این مضمونات در قرآن هم نازل شده چناچه می فرماید یوم یاتی الله فی ظلل من الغمام و علمای ظاهر بعضی این آیه را از علائم قیامت موهوم که خود تعقل نموده اند گرفته اند که مضمون آن اینست که روزیکه می آید خدا در سایه از ابر" (ایقان، طبع 1882 میلادی، صفحه 47)

و نیز:

"آيا روايت مشهور را نشنيده اند که می فرمايد اذا قام القائم قامت القيامة و همچنين أئمّه هدی و انوار لاتطفی یوم یاتی الله فی ظلل من الغمام را که مسلّماً از امورات محدثه در قيامت می دانند به حضرت قائم و ظهور او تفسير نموده‏اند." (ایقان، طبع 1882 میلادی، صفحه 89 )

که البته در تغییراتی که پس از جمال مبارک در آثار ایشان داده شده، لازم آمده که علاوه بر تبدیل آیه ی مورد بحث در هر دو مورد فوق، معنایی که جناب بهاءالله برای آیه ارائه داده اند نیز از صورت خبریِ "روزیکه می آید خدا در سایه از ابر" به جمله ی سوالیِ "آيا انتظار می کشند مگر اينکه بيايد آنها را خدا در سايه ای از ابر؟" تبديل شود.


و البته این تنها باری نیست که جمال مبارک در ذکر آیات قرآن دچار اشتباه می شوند. در کتاب "اشراقات و چند لوح دیگر" نیز ایشان آیه ی "و کأين من آية فى السّماوات والأرض يمرّون عليها وهم عنها معرضون" را بدین ترتیب مورد اشاره قرار داده اند: " نباشيد از نفوسيکه بعد از مشاهده انکار نمودند و همچنين از نفوسيکه مقصود امکان در فرقان ميفرمايد کم من آية يمرّون عنها و هم عنها معرضون" (اشراقات و چند لوح دیگر، صفحه 295).

راستی جناب دوستی، سخن از رساله ی تحقیقی نمودید. شما اگر در جایگاه قضاوت بودید، به رساله ای با موضوعی مذهبی که بسیاری از روایات مورد استناد آن دچار دستکاری شده و یا مخدوشند چه نمره ای می دادید؟ اگر در رساله ی مذکور حتی آیه ی قرآن هم درست نقل نشده بود چه؟ و اگر قرار بود درستی "یک آیین" با چنین رساله ای اثبات شود چطور؟

به هر حال اکنون که سخن از مطالب بی منبع به میان آمد، بد نیست که نظری هم به "احادیثی" بیاندازیم که "در شأن اين مدينه مبارکهء مشرّفه يعنی عکَّا وارد شده". این احادیث مکررا در آثار بهائی مورد اشاره قرار گرفته است، و شاید نخستین بار جمال مبارک در "لوح خطاب به شيخ محمد تقي اصفهاني" آنها را مورد استناد قرار داده اند.

لازم است بدانید بنده جستجوی خود را در زمینه ی منبع این احادیث توسط دو نرم افزار "کتابخانه اهل البیت" (شامل بیش از 4000 جلد از کتب شیعه و اهل تسنن) و نیز "المکتبة الشاملة" (شامل بیش از 5000 عنوان از کتب اهل تسنن) به انجام رسانده ام. با این حساب می توان مطمئن بود که هر منبع قابل تصوری در دامنه ی جستجوی بنده قرار گرفته باشد. این در حالیست که هیچ اثری از مجموعه ی احادیثی که در ذیل می آید یافت نشد، اگرچه نگاهی به ظاهر و معنای احادیث مزبور خود به تنهایی بر ساختگی بودن این روایات دلالت دارد.

"در اين مقام لازم شد احاديثی که در شأن اين مدينه مبارکهء مشرّفه يعنی عکَّا وارد شده ذکر شود * لعلَّک تتّخذ يا هادی الی الصّدق طريقاً و الی اللّه سبيلاً *
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيم
"ما ورد فی فضل عکَّا و البحر و عين البقر الّتی بعکّا "
(1) حدّثنا عبد العزيز بن عبد السّلام عن النّبيّ صلَّی اللّه عليه و سلَّم انَّه قال إنّ عکّاءَ مدينة بالشّام قد اختصّها اللّهُ برحمته *
(2) و قال ابن مسعود رضی اللّه عنه انّ النّبيّ صلّی اللّه عليه و سلّم قال ألا انّ أفضلَ السّواحل عسقلان و انّ عکّاءَ أفضل من عسقلان و فضل عکّاءَ علی عسقلان و علی جميع السّواحل کفضل محمّد علی جميع الأنبياء ألا أخبرکم بمدينة بين جبلين فی الشّام فی وسط المرج يقال لها عکّاء ألا و انّ من دَخَلَها راغباً فيها و فی زيارتها غفر اللّه له ما تقدّم من ذنبه و ما تأخّر و من خرج منها غير زائر ألا لم يبارک اللّه له فی خروجه * ألا و انّ فيها عيناً يقال لها عين البقر من شرب منها شربة ملأ اللّه قلبَهُ نوراً و أمّنه من العذاب الاکبر يوم القيامة *
(3) و عن أنس بن مالک رضی اللّه عنه قال قال رسول اللّه صلّی اللّه عليه و سلَّم انّ فی السّواحل مدينة معلّقة تحت ساق العرش يقال لها عکّاءُ من بات فيها مرابطاً احتساباً للّه تعالی کتب اللّه له ثوابَ الصَّابرين و القائمين و الرّاکعين و السّاجدين الی يوم القيامة *
(4) و قال صلّی اللّه عليه و سلَّم ألا أخبرکم بمدينة علی شاطئ البحر بيضاء حسن بياضها عند اللّه تعالی يقال لها عکَّاء و انّ مَنْ قرصه برغوثٌ من براغيثها کان عند اللّه أفضلَ من طعنة نافذة فی سبيل اللّه * ألا و انّ من اذّن فيها کان له مدّ صوته فی الجنّة * و من قعد فيها سبعة أيّام مقابل العدوّ حشره اللّه مع الخضر عليه السّلام و أمّنه اللّه من الفزع الأکبر يوم القيامة *
(5) و قال صلّی اللّه تعالی عليه و سلّم ألا و انّ فی الجنّة ملوکاً و ساداتٍ و فقراء عکَّاء ملوک الجنّة و ساداتها * و إنّ شهراً فی عکّاء أفضل من ألف سنة فی غيرها *
(6) و عن رسول اللّه صلّی اللّه عليه و سلّم إنّه قال طوبی لمن زار عکّاء و طوبی لمن زار زائر عکّاء * طوبی لمن شرب من عين البقر و اغتسل من مائها فانّ الحورَ العين يَشرَبْن الکافورَ الّذي فی الجنّة من عين البقر و عين سلوان و بئر زمزم * طوبی لمن شرب من هؤلاء العيون و اغتسل من مائهنَّ فقد حرّم اللّه عليه و علی جسده نارَ جهنّم يوم القيامة *
(7) و عن النّبيّ صلّی اللّه عليه و سلّم إنّه قال فی عکّاء نوافل و فواضل يخصّ اللّه بها من يشاء * من قال فی عکّاء سبحان اللّه و الحمد للّه و لا إله إلّا اللّه و اللّه أکبر و لا حول و لا قوّة إلّا باللّهِ العليِّ العظيم کتب اللّهُ له ألفَ حسنة و محا عنه الفَ سيّئة و رفع له ألف درجة فی الجنّة و غفر له ذنوبه * و من قال فی عکّاء أستغفر اللّه غفر اللّه له ذنوبَه کلَّها و من ذکر اللّهَ فی عکّاء بالغدوّ و الآصال و العشيّ و الابکار کان عند اللّه أفضل من نقل السّيوف و الرِّماح و السِّلاح فی سبيل اللّه تعالی *
( 8 ) و قال رسول اللّه صلّی اللّه عليه و سلّم من نظر بالبحر عند الزّوال و کبّر اللّه عند الغروب غفر اللّه له ذنوبه و لو کانت مثل رمل عالج و من عدّ أربعين موجة و هو يکبّر اللّهَ تعالی غفر اللّه له ما تقدّم من ذنبه و ما تأخّر *
(9) و قال رسول اللّه صلّی اللّه عليه و سلّم من نظر إلی البحر ليلة کاملة کان أفضل من شهرين کاملين بين الرّکن و المقام * و من تَربّی فی السّوَاحل خير ممّن تَربّی فی غيرها * و النّائم فی السّواحل کالقائم فی غيرها انتهی *
صدق رسول اللّه صلّی اللّه تعالی عليه و سلّم *

لازم به ذکر است که جناب شوقی نیز در کتاب قرن بدیع پس از اشاره به احادیث فوق، "حدیث مهم دیگری" را از کتاب فرائد نقل می کنند، که البته جناب ابوالفضائل نشانی آنرا از فتوحات ابن عربی داده اند:

"بعلاوه حديث مهمّ ديگری در فتوحات مکّيّه تأليف شيخ ابن العربی راجع به اصحاب قائم مذکور است که از احاديث مأثورهء نبويّه محسوب و جناب ابوالفضائل آن را در کتاب فرائد نقل نموده و اشاره بظهور مبارک است که می فرمايد "و يقتلون كلّهم الّا واحد منهم ينزل فی مرج عكّا فی المأدبة الالهيّة".

و البته این حدیث مهم نیز هیچ گاه در کتاب فتوحات ذکر نشده است.
در پایان مزید توفیقات جنابعالی و سایر خوانندگان محترم را در شناخت حقائق ، از خداوند منان خواستارم.

پی نوشت ها :
1)
http://en.wikipedia.org/wiki/History_of_banking
(2
http://www.negah32.info/index.php?optio ... iew&id=534

3) قرن بدیع، صفحه 280: برخی از حضور امنعش در جوامع مدينه جهت اقامهء صلوة استفاضه مينمودند.
4) قرن بدیع، صفحه 635: در آخرين جمعهء توقّف مبارکش در جهان ناسوت با وجود خستگی و ضعف فراوان جهت ادای صلوة ظهر در جامع مدينه حضور بهمرسانيد.
5) راستی "روز قیامت" که خدا در آن "مکافات و مجازات دهد" چه روزی است؟
6)
Charles Wallace Alexander Napier Cochrane-Baillie, 2nd Baron Lamington, GCMG, The Most Distinguished Order of Saint Michael and Saint George
(7
Arthur James Balfour, 1st Earl of Balfour, KG, The Most Noble Order of the Garter
(8
http://news.bbc.co.uk/2/hi/uk_news/3338583.stm
http://en.wikipedia.org/wiki/List_of_pe ... ish_honour
(9
http://en.wikipedia.org/wiki/Rabindranath_Tagore
(10
http://www.guardian.co.uk/uk/2003/nov/27/iraq.monarchy
(11
http://en.wikipedia.org/wiki/Order_of_t ... ish_Empire
(12
http://www.alabrar.info/ar/webview.aspx?page=9


بازگشت به “نقد مقالات”

چه کسی حاضر است؟

کاربران حاضر در این انجمن: کاربر جدیدی وجود ندارد. و 1 مهمان