نقد مقاله 1 (خاتمیت)

بحث و تبادل نظر در مورد مقالات نوشته شده توسط افراد مختلف و نقد آنها
Admin
Site Admin
پست: 99
تاریخ عضویت: یک شنبه 28 خرداد 1385, 12:08 pm
تماس:

نقد مقاله 1 (خاتمیت)

پستتوسط Admin » چهار شنبه 28 اسفند 1387, 8:55 pm

نقد مقاله (خاتمیت) شماره 1





Sardabir
ارسال شده: شنبه، ۰۴ آبان ۱۳۸۷


کاربر گرامی ستاره در صمیمانه خواسته است تا تاپیکی در مورد خاتمیت گشوده شود تا مباحثی را که بین او و دوستان بهائی در این زمینه در سایتی دیگرانجام شده ولی تمام نشده است در اینجا دنبال شود.با اینکه در این موضوع بسیار در این سایت سخن رفته است اما با روی باز از این تقاضا استقبال نموده و برای ستاره و دوستان دیگر این مجال را فراهم می کنیم.به امید موفقیت همه پژوهشگران!


# ********************





سلام به بروبچ بهائي پژوه،
قبلا هم گفتم، چند وقت پيش با يه مازيار باحال گفتمان مي كرديم و اونم حسابي زد تو پرمون، البته ناگفته نمونه ها، اوايلش حسابي بهمون حال داد، نظرامونو فيلتر نكرد و گذاشت تحري حقيقت كنيم!
اما اين آخرا زد تو حالمون، كامنت هامونو ورداشت، اجازه كامنت گذاشتن نداد و هر چي واسش مي فرستاديم نمي ذاشت تو بلاگش، منم ناراحن شدم و گفتم ميام اينجا حرفامو مي زنم.
ما در مورد خاتميت حرف مي زديم، اون به يه آدم بزرگه گفت حال ما رو بگيره و يه مقاله گذاشت تو بلاگش كه مثلا جواب ما رو داده باشه، مام رفتيم نقد پقد كنيم حرفامونو فيلتريد! گفتم بيام از سردبير و ادمين جون باسواد اينجا اجازه بگيرم مقالمو بذارم اينجا، تا شوما نظر بدين و مازيار هم اگه حرفي داشت بياد اينجا بگه.
راستي، اين وسطا يكي اومد و كلي حرف زد و خواست بگه برين بينيم بابا، شوما بچه اين، شوما نمي فهمين!
اسمش چي بود؟ ميليونر! مام بهش مي گفتيم ميلي يا ميلي مايه دار يا عمو مايه دار!
بعدا هم به اسم حامي مي نوشت! بعد هم گفت كه همون ميليونر و ميلياردر و ميلي همين جاست! يني قبلا اينجا مي نوشته.
بهش گفتم چرا اينجا ديگه نمي نويسي؟ گفت اين سايت (بهائي پژوهي) دوروغه! حرفاي منو حذف مي كنه، ويرايش مي كنه. نمي دونم، آق سردبير، همين طوريه؟
اين همه گفتم ما، اما نگفتم به جز من ديگه كي بود. يه آدم باحال وسط را اومد و كلي به من حال داد و با طبع شاعرانش يه حالي از اين ميلي مايه دار گرفت كه كلي حال كردم، اسمش "پيگير" بود، اميدوارم اونم بياد اينجا و همراه ميلي و مازيار و بقيه كسايي كه اونجا با ما بودن نظر بدن، مث غزاله و شكوفه و beyond .


حالا اگه بزرگتراي اينجا اجازه بدن، ما مقالمونو بذاريم و شوما هم نظر بدين.
ما كه حرفمونو به مازيار گفتيم، اما به قول راننده كاميون ها: اي دل غمين مباش، شد شد، نشد نشد.
يا حق.










به نام ایزد دانا و یگانه معبود یکتاپرستان
و درود به همه دوستان، حق جویان، متحریان حقیقت و دوری کنندگان از تعصبات خانمان سوز،
سوال ما از مازيار عزيز در مبحث خاتميت طرح شد اينكه چگونه ممکن است پیامبری پس از حضرت محمد مصطفي(ص) از طرف خداوند برانگیخته شود، در حالی که نبوت و رسالت به ایشان پایان یافته است،
مازيار به باري دوست عزیز خود، ميليونر، پاسخ هایی نگاشت و كمي بعد از آن، پاسخ مبسوط یکی از محققان بهائی- به نام اعتدال - را به عنوان يك پست در وبلاگ خود قرار داد. اين اتفاق رخدادي مبارك به نظر ميرسيد كه مجال يك گفتگوي بي¬ستيز و علمي را فراهم مي آورد. ما نيز خرسند از آن، بدون ذره اي اهانت شروع به پاسخگويي فراز به فراز مقاله جناب اعتدال كرديم اما متاسفانه مازيار به اين بهانه كه ما سفسطه ميكنيم(!)، تعدادی از کامنت های ما را حذف کرد و در پيش چشم بازديدكنندگان نگذاشت.
از این رو، بر آن شدیم که پاسخ مقاله جناب اعتدال را در قالب نقدی مستدل و مستند به کتب امری ( = بهائی ) بنگاریم و در اختیار مازيار عزيز قرار دهيم تا نشان دهيم كه منش ما گفتگوي علمي و پاسخگويي به سوالات است. اگر بهاييان هم چنين منشي دارند ميتوانند به همين رسم، مقاله ما را در معرض ديد قرار دهند و آن را نقد نمايند.
ابتدا مقاله دوست محقق و فرزانه ایشان – جناب اعتدال - را به طور کامل نقل می کنیم و سپس به صورت مبسوط هر بخش آن را بررسی می کنیم.



ابتدای پاسخ ایشان



چند دهه است كه دوستان مخالف آئين بهائي به جايي رسيده اند كه چون ازخود متون اسلامي دليلي قاطع براي اثبات خاتميت حضرت محمّد ارواح البهايين له الفدا ندارند، به جاي آن به شهادت حضرت بهاء الله، محبوب ابدي اهل بها ، درمجموعه ي " اشراقات" ، صفحه ي 293 مبني برمنتهي شدن رسالت ونبوّت به حضرت محمّد ص ، استنا د مي كنند! اوايل انقلاب با چندتن ازاين دوستان كه درخصوص خاتميت صحبت مي كرديم، بنده به آيات قراني استناد كردم كه معني خاتميت نه چنان است كه مفهوم شده، بلكه پس ازحضرت رسول نيزكما كان مربيان آسماني خواهندآمد. ايشان چون دليل قاطعي ازقران مجيد درجواب اين حقيقت نداشتند ــ چه كه مستحضريد لفظ خاتم النبيين فقط دريك آيه آمده است وبس ودلايل ديگري نيزكه عنوان مي شود سست ترازآن است ــ به همان آيهء ص293 " اشراقات" استنادكردند.



به ايشان عرض شد، آيا حضرت بهاءالله راقبول دارند كه به آثارايشان استناد مي كنند؟ ايشان گفتند نه! گفتم پس چطور بيان ايشان رادراثبات ختميت حضرت رسول مي آوريد؟ گفتند خوب بايد براي هرگروهي ازكتبي كه خودشان قبول دارند دليل آورد. عرض كردم كاملاً صحيح است. چنان كه بنده نيزازخود قرآن دليل مي آورم. ولي فرق بنده وشما اين است كه شما ازكتب آئيني دليل مي آوريد كه قبولش نداريد، اما بنده از قرآني دليل آوردم كه قبولش دارم!
بديهي است استدلال به چيزي كه موردقبول شخص است، نتيجه وثمري دائمي دارد وقلب را راحت مي كند. گيريم كه ازبيان مزبورازحضرت بهاءالله دوستان نتيجه گيرند كه حضرت رسول آخرين پيامبر هستند، ولي حقيقتاً چه ثمرواثري؟! ايشان كه حضرت بهاءالله راقلباً وباطناً وظاهراً قبول ندارند! دراين صورت،آيات واحاديث اسلامي راكه معني ومفهومي مخالف آخرين بودن حضرت رسول دارد، چه مي كنند؟! باري اينها مقدمه اي بود كه عزيزان ما يك بارديگرتفكرعميق وبه دور ازتعصّب كنند وآنچه را كه حقيقت است مهم دانند تا ثمري درقلب وروح وجان وحيات انسان آشكارگردد. والا چه ثمرازاين همه بحث. اما چندكلمه اي هم راجع به بيان مزبورازحضرت بهاءالله عرض نمايم. مقصود بنده ازاين كه به آن دوستان مخالف عرض كردم آيا حضرت بهاءالله را قبول دارند كه از بيان ايشان براي خاتميت رسول گرامي استناد مي كنند، اين بود كه دراين صورت توضيح همان بيان را منطقاً بايد ازخود حضرت بهاءالله بپذيرند! چه كه اگرچنين نكنند، مصداق آيهء شريفهء قران مي شوند كه بعضي هستند كه به آياتي ايمان دارند وآن راقبول دارند ولي درهمان حال آيات ديگر را انكارمي كنند وبه آن كفرمي ورزند! اگراستناد به گفته هاي فرد يا گروهي براي اثبات يا ردّ چيزي منطقاً صحيح است، استناد به سايرگفته هاي ايشان نيزدرتوضيح آن منطقاً بايد موردقبول قرارگيرد. حضرت بهاءالله بارها درآثارشان مفهوم همان آيهء ص293 كتاب مبارك" اشراقات" را توضيح وبيان فرموده اند. چرا دوستان عزيزمزبور توضيحات ايشان راتوجه ندارند؟!
اگرچنين باشد، بديهي است كه استنادبه آيهء " اشراقات" براي ايشان ثمري ندارد!
حضرتشان دركتاب مستطاب ايقان كه نزد همهء گروه هاي مخالف بهائي معروف ومشهوراست به طوري كه ده ها رديه فقط درموردآن نوشته اند، ازجمله توضيح فرموده اند كه چون حقيقت انبيا ورسل يكي است، همه عبارت ازيكديگرهستند وهمه هم اوّل اند وهم وسط اند وهم آخر. به اين دليل حضرت رسول نيزهم آخرند وهم وسط اند وهم اوّل.



اما چون بحث برسرآيهء ص293 " اشراقات" است، وتأكيد برروي كلمهء "انتهت"، ملاحظه مي كنيم كه اصلاً دراينجا نيزآخرين بودن مطرح نيست!



دونمونه ازبيانات ديگرحضرت بهاءالله را درزيرمي آوریم تا كل بدانند، مفهوم " انتهت" نيز مفهوم نشده است! تمنّا آن كه صرفاَ به خاطر نفس حقيقت وارزش الهي وانساني آن به دوآيهء زيرتوجه فرمائيد تا ملا حظه فرمائيد منظورحضرت بهاءالله از" انتهت" چيست. آن گاه دوستان عزيز خودمي دانند وپروردگارشان. بيان اول : در لوحي مي فرما يند،" هو الله تعالي شأ نه العظمة و الا قتدار. في الحقيقه حمد اين عباد لايق بساط غيب مكنون و سرّ مخزون و رمز مصون نبوده ونيست؛ غيبٌ منيعٌ لا يُد ْرَك؛ السّبيلُ مَسْدود و الطّلبُ مردود. ولكن حمد وشكر وذكر وثنا قا ئم مقام ِحق جلّ جلاله را لايق وسزاست، واوست مَطلع ِ صفات عليا و مشرق ا سماء حُسني. محل اين مقام اعلي وذروه ي عليا و مقصد اقصي منتهي به خاتم انبيا روحُ ما ِسواه فداه شد. اوست ختمي كه بدء از او ظاهر و اوست آخري كه اوّل از او باهر و اوست مَظهر ِ يَفْعَلُ ما يَشاء و مَظْهَر ِ كلمه ي هوَ الاول والآخر و الظّاهر و الباطن . والصّلوة و السّلام عليه وعلي آله واصحابه ا لّذين بهم نُشِرَ لواءُ التّوحيد و انتشر حكمُ لتّجريد." (مجموعه الواح سمندر، به خط عند ليب ، صفحه ي 263) .
از اين بيان، هم معني كلمه ي " منتهي شدن" آشكار است و هم معني وحدت انبيا كه كل مظاهر اوليّت وآ خريّت و ظاهريّت وبا طنيّت هستند. مي فرمايند چون راه به سوي شناخت وحمد وسپاس ذات خداي غيرقابل ادراك مسدوداست( فرمايش حضرت اميراست)، پس اين شناخت به قائم مقامان حق كه انبيا ورسل هستند، راجع مي شود. بعد از انبياء، قبل ازحضرت رسول كه هريك در دورهء خود قائم مقام حق بودند، نوبت به حضرت رسول كه رسيد، مقام مزبور به حضرتشان منتهي شد.(درادامه معني منتهي شد، روشن ترمي گردد)
بيان دوم ازحضرت بهاءالله مطلب راروشن ترمي كند؛ مي فرمايند،"أ ْرَسلتَ سُفرائَك إلي عِبادِك وَ جَعَلْتََهُم مَهابِطَ وَحْيِك وَ مَخازنَ علمِك وَ أ نْزلتَ إليهم كتَبَك وَ شَرَعْتَ فيها امرَك َو احكامَك إلي أ ن ِ "ا نتهتِ الكتبُ إ ليَ" ا لبيا ن ِ وِ الرّ سلُ "باِ لّذي" سَمّيْته ِبعليٍّ في جبروتِ القضا و ملكوت ِالأ سماء." (كتاب تسبيح و تهليل ، صفحه ي 42) معني به فارسي : فرستادي سفيران وپيامبران خود را به سوي بند گانت و آ نها را محل نزول وحي خود و گنجينه هاي علم خود قرار دادي وبر ايشان نازل فرمودي كتاب هاي خود را ودر آن كتب امر و احكام خود را تشريع فرمودي تا اين كه كتاب هاي آسماني "منتهي شد به" كتاب "بيان" (از حضرت باب)، ورسولان الهي "منتهي شدند به" كسي كه او را در جبروت قضا وملكوت اسم ها به نام علي (مقصودحضرت باب مي باشند) تسميه فرمودي.
همان طور كه آشكار است مي فرمايند پس ازاسلام، كتب وانبيا منتهي به كتاب بيان وحضرت باب شد(درادامه ي بيان مزبور به بشارات حضرت باب به ظهور بهايي پس از حضرتشان که اشاره فرموده اند مراجعه شود) درهمين خصوص چندين بيان ديگرنيزدرهمان " مجموعه الواح سمندر" موجوداست كه براي طولاني نشدن مطرح نشد. ملاحظه مي فرمائيد كه مفهوم " انتهت" نيزاشتباه برداشت شده است!اين معني ابدأ به مفهوم پايان يافتن رسالت و وحي والهام ربّاني نيست!!
اما ازآنجا كه دوستان عزيزما حضرت بهاءالله راقبول ندارند، اجازه دهيد سري به كتب لغت بزنيم تا معلوم شود كه درزبان عرب نيزمعني آن هماني است كه حضرت بهاءالله فرموده اند.
درلغت عرب"انتهي" يعني تمام شد وپايان پذيرفت، امّا همين فعل درتركيبش با حروف اضافه ، معاني ديگري مي يابد. دربيان حضرت بهاءالله دراشراقات ونيز دربيان فوق ازمجموعه الواح سمندر، كلمه ي "انتهي" با دوحرف اضافه ي "ب" و "الي" آمده كه معني آن "به چيزي انجاميدن" و" منجرشدن به چيزي" مي باشد (فرهنگ نوين عربي- فارسي سيّد مصطفي طبا طبايي،ذيل كلمه ي "نَهَي") كه به معني پايان يافتن نيست. به اين ترتيب معني آيات حضرت بهاءالله درفوق اين است كه زمستان دين قبل فرا رسيد وسيرتكامل جامعه ي بشري تحت هدايت پيامبران قبل "منجر به" رسيدن بهار معنوي جديدي شد كه درآن حقيقت اسلام عزيز و سايراديان آسماني حيات دوباره گرفته، قراراست درسايه ي تعاليم جديد الهي دردين جديد بهايي بشر به سير كمالي خود ادامه دهد و وارد مرحله ي جديد بلوغ وكمال خود گردد، وبديهي است پايان دوره ي دين بهايي نيز "منتهي ومنجر به" ظهور ديني جديد درآينده خواهد شد و به اين ترتيب بشر درمسير دائمي رشد كمالي خودقرارخواهد گرفت و درميان تارهاي اوهام وگمان ها وتعصّبات وتقاليد متوهّمين درجا نخواهد زد، وآناني نيزكه به خاطر برداشت هاي اشتباه پيروان، اديان را چيزي جزمشتي دستورات مرتجعانه
وپوچ نمي دانند، دوباره با دين حقيقي آشتي خواهند كردومتوجّه خواهند شد كه خدا آنقدر حكيم هست كه خود بموقع قبل از اينكه دهها نظريه ي اصلاح ديني ازمغزهاي روشنفكران ديني وغيرديني تراوش نمايد، دستورات ناكارامد دين قبل را مطابق نياز حقيقي روز بشر تغيير دهد، وتا حال نيزبا فرستادن مستمر اديان آسماني يكي پس از ديگري چنين فرموده وخواهد فرمود. اما با اين حال ازعجايب جامعيّت معاني لانهايهء آيات الهي آن كه حتي اگرخاتميت را به معني آخرين بودن هم كه بگيريم، منظورآن است كه دورهء 6000 سالهء كودكي بشرگذشته وحضرت رسول آخرين مربّي اين دوره بودند، واينك دورهء بلوغ وآغازسيركمالي بشريت به سوي صلح و وحدت پس از6000 سال جنگ وجدال دوران كودكي، مي باشد؛ كه اين نيزخودبحث مفصل دارد، طالبين رجوع فرمايند به كتاب "نگاهي تازه به ديانت بهائي" .
به اين ترتيب معني بيان " قدری تفکر نما مع آنکه منتها رتبه تکمیل هیاکل بشریه برتبه نبوت است" نيز روشن است. انبياء دورهء كودكي بشريت بالنسبه به دورهء جديد، داراي منتها رتبه اي مي شدند كه جامعهء بشري آن روز طاقت دريافت آن را داشت. مقام فتبارك الله احسن الخالقين درآن دوره براي "هيكل بشري"، رتبهء نبوت بود. امادرخودكتب آسماني بيانات زيادي است كه منتها رتبهء مزبوردردورهء بلوغ بشررا ،كه ازطرف خدا به فرستاده اش اعطا مي شود وبشريت استعداد دريافت آن را دارد "مظهريت ربوبي والوهي" بيان مي دارد كه خودبحثي مفصل است.
(دراحاديث است كه دريوم ظهورموعوداسلام گروهي خواهندآمد كه معاني آيات اول سورهء حديد وسورهءتوحيد را كه مربوط به الوهيت است خواهندفهميد.) (اصول كافي،ج1،ص123)
ونيزحديث 27 حرف بودن علم، واين كه دردورهء كودكي فقط دو حرف آن توسط انبياء آشكارشد، وبا ظهورموعود، همهء 27 حرف آشكارخواهدشد، مُثبِت اين حقيقت است.
( به آيهء قران مجيد درخصوص امتحان انبياء ومرسلين دريوم ظهورنمي پردازد كه خودبحثي مفصل است.) آيات زيادي است كه ازاين حقيقت به لقاءالله ويوم الله تعبير مي فرمايد.
درحديث هم هست كه عبادي وجود دارند كه مورد غبطهء رتبهء نبوت اند.(به كتاب "خاتميت" آقاي مطهري مراجعه شود. مرحوم اقبال وبه تبع آن امثال آقايان مطهري وسروش و... نيزدراين مسيرسخناني دارند كه اگرچه به پاره اي ازحقايق فوق الذكرنزديك شده اند(مثل پايان دوران كودكي بشر و ورودبه دورهء بلوغ)، اما ازوجوه اساسي آن دورمانده اند.اما صرف نظر ازتوضيح مزبوربا استفاده ازفرهنگ اسلامي، بيان مزبورازكتاب بديع با توجه به قبل وبعدآن،وبا توجه به اين كه توضيح بيانات حضرت باب مي باشد، ازمنظربهائي حقايق ديگري را هم شامل است كه دراينجا فرصت پرداختن به آن نيست. خود دوست عزيزي كه سؤال كرده اند بايد زحمت آن رابكشند.
نویسنده : دوست عزیز اعتدال
به نقل از سایت نگاه




انتهای پاسخ ایشان:


نقد پاسخ این بزرگوار:


مقدمه


اگر بخواهيم كليت مطلب فوق را تقسيم بندي كنيم، جناب اعتدال در ابتداي مقاله خود راجع به اصل استناد به صفحه 293 اشراقات و دلايل اسلامي دال بر خاتميت نكاتي را مطرح كرده اند. ما مجموعه اين نكات را در بخش اول جواب خود پاسخ ميگوييم.
ايشان در ادامه مبحث خود براي معنا كردن "خاتميت" اشاره به مطلبي در كتاب ايقان ميكنند كه به صورت مبسوط آن را در بخش دوم سخن خود برميرسيم.
سپس براي معنا كردن آيه صفحه 293 اشراقات و رد امكان برداشت مفهوم خاتميت حضرت محمد (ص) از آن به كتاب لغت و برخي متون امري متمسك مي¬شوند تا اثبات كنند كلمه " انتهت" به هيچ عنوان به معناي "پايان يافتن" نيست. مبحث مربوط به اين فراز را در بخش سوم طرح خواهيم كرد.
اين بزرگوار در ادامه با استفاده از مضمون كتاب" نگاهي تازه به ديانت بهائي" به طرح معنايي براي "خاتميت" در "فرض" مترادف بودن آن با "پايان يافتن" ميپردازند كه در بخش چهارم راجع به آن سخن خواهيم گفت.
و در بخش آخر فرمايشات خود به صورت فشرده برخي نكات را طرح ميكنند كه به برخي از اهم آنها در بخش پنجم اشاره خواهيم كرد.




بخش اول- نكاتي پيرامون اصل استناد به كتاب اشراقات و دلايل خاتميت در اسلام


1- در ابتدا فرمودند که از "متون اسلامی" دلیلی بر اثبات خاتمیت نداریم، درپاسخ بخشی از آن "متون اسلامی" (قرآن و احادیث) را ارائه می کنیم تا ببینیم که آيا در متون اسلامي دليلي قاطع- به تعبير نويسنده- براي اثبات خاتميت وجود دارد يا خير؟


• ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليماً
محمد پدر هیچ یک از مردان شما نیست. ولی رسول خدا و خاتم پیامبران است. و البته خداوند به همه چیز بسی داناست. (سوره احزاب، آیه 40)


• امیر مؤمنان، در بخشی از یک خطبه که در آن از عظمت خداوند و جاودانگی قرآن و خاتمیت رسول اکرم و موعظه ی مردم، سخن گفته است، می فرماید:
أرْسَلَهُ عَلَى حِينِ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ وَ تَنَازُعٍ مِنَ الْأَلْسُنِ. فَقَفَّى بِهِ الرُّسُلَ وَ خَتَمَ بِهِ الْوَحْيَ. (نهج البلاغه، خطبه 133)
خداوند رسول گرامی اسلام را در روزگاری به پیامبر برانگیخت که دوران درازی بود پیامبری نیامده بود و نزاع و مشاجره بر زبان ها جاری بود.(یعنی مردم با یک دیگر در عقاید و اندیشه ها اختلاف داشتند و این اختلاف ها در سخنان آنان جلوه کرده و آشکار شده بود.) خداوند محمد مصطفی را در پی و پسِ همه ی پیامبران فرستاد و وحی را به وسیله ی او به پایان برد.


• آن حضرت هنگام غسل دادن پیامبر و آماده کردن رسول اکرم برای سفر آخرت، به عنوان آخرین سخنان با عزیزترین کس خویش، چنین عرض می کند:
بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي لَقَدِ انْقَطَعَ بِمَوْتِكَ مَا لَمْ يَنْقَطِعْ بِمَوْتِ غَيْرِكَ مِنَ النُّبُوَّةِ وَ الْإِنْبَاءِ وَ أَخْبَارِ السَّمَاءِ
پدر و مادرم فدای تو باد! همانا با مرگ تو چیز قطع شد که با مرگ هیچ کس دیگر قطع نشده است و آن چیز همان پیامبری و خبر دادن و خبرهای آسمانی است.


• امام صادق صلوات الله علیه نیز در بیانی صریح فرموده اند:
إِنَّ اللَّهَ عَزَّ ذِكْرُهُ خَتَمَ بِنَبِيِّكُمُ النَّبِيِّينَ فَلَا نَبِيَّ بَعْدَهُ أَبَداً وَ خَتَمَ بِكِتَابِكُمُ الْكُتُبَ فَلَا كِتَابَ بَعْدَهُ أَبَدا (الکافی، جلد 1، صفحه 269)
همانا خداوند که یادش عزیز است، به وسیله ی پیامبر شما سلسله ی پیامبران را به پایان برد؛ پس به هیچ روی پس از او پیامبری نخواهد آمد، و به کتاب شما قرآن کتاب های آسمانی را پایان بخشید؛ پس به هیچ روی پس از آن کتاب دیگری نخواهد بود.


این بخشی از اقیانوس متون اسلامی بود که در این مورد ارائه شد.



2- در فرازي می فرمایند:


"چه كه مستحضريد لفظ خاتم النبيين فقط دريك آيه آمده است وبس ودلايل ديگري نيزكه عنوان مي شود سست ترازآن است"


باید عرض کنم که بر خلاف تصور نويسنده محترم، به عقيده ما حرف هاي خداوند متعال كيليويي نيست. احكام و ماجراهاي زيادي هستند كه در يك آيه آمده اند و بس،با اين حساب بايد آنها را كنار گذاشت؟! يا اعتبار آنها از مابقي كمتر است؟ خدا لزوما آنگونه که ما می خواهیم سخن نمی گوید، اگر کلامی را تنها یک بار بیان کند برای ما حجت و دلیل است و نمی توانیم اعتراض کنیم که باید فلان سخن را پنجاه مرتبه بگویی تا ما بپذیریم! آمدن لفط خاتم النبیین "تنها در یک آیه" هم کافی است. وانگهي انصاف منصفان را ميطلبيم تا در دلالت احاديث فوق به عنوان ادله اسلامي بر خاتميت قضاوت كنند.


3- دیگر این که نوشته اند:


"آيات واحاديث اسلامي راكه معني ومفهومي مخالف آخرين بودن حضرت رسول دارد، چه مي كنند؟"

شما دقیقا مصداق فرمایش خودتان هستید كه ميگوييد"به برخی بیانات توجه می کنید و و برخی دیگر را نادیده می گیرید" می پرسم: شما با اقیانوس "متون اسلامی" (که اندکی از آن ارائه شد) که اثبات خاتمیت را می کند چه می کنید؟ روایاتی که شما اشاره می کنید هر کدام پاسخی دارند که جای گفتگوی علمی دارد.



4- فرموده اند كه فقط به صفحه 293 اشراقات استناد می کنیم! ( "الصلوة و السلام علی سید العالم و مربی الامم الذی به انتهت الرسالة و النبوة ..." )


هرچند بررسي مضمون این سخن حضرت بهاء الله به تنهایی، برای فهم حقيقت کافی است، ولی برای این که روشن شود كه فقط در صفحه 293 اشراقات سخن از ختم نبوت و رسالت نیامده، لازم ميدانیم چند نمونه دیگر نیز از کتب آیین بهائی ارائه کنیم: (پژوهشگران راستين مشابه اين نمونه ها را به راحتي ميتوانند در متون بهائي بيابند)


• الصلوة و السلام علی الذی به انتهت النبوة و الرسالة و انقطعت نفحات الوحی و علی آله و اصحابه بدوام الملک و الملکوت و العزة و الجبروت (مجموعه الواح مبارکه (عندلیب)، بهاء الله، موسسه ملی مطبوعات امری ایران، 132 بدیع، ص 36)


نه تنها رسالت و نبوت انتها یافت ، بلکه وحی نیز قطع شد.


• از ختمیت خاتم مقام این یوم ظاهر و مشهود. دوره نبوت ختم شد (نظم جهانی بهائی، موسسه معارف بهائی، کانادا ۱۹۹۵، ص 101)


• "مقام این ظهور عظیم و موعود کریم از مظاهر سابقه بالاتر است زیرا نبوت به ظهور محمد رسول الله ختم گردید و این دلیل است که ظهور موعود عظیم، ظهور الله است و دوره نبوت منطوی گردید زیرا که رسول الله خاتم النبیین بودند." (ص 78 - رحیق مختوم)


بنابراین، نه چنان است که نویسنده محترم گمان می کند، فقط در یک جا و به لفظي كه در مورد آن سخن ها رانده اند نيامده است.البته همان یک بیان هم برای هر حق جوی بی تعصب کافی است!



5-ايشان اشکال کردند که
"آيا حضرت بهاءالله راقبول دارند كه به آثارايشان استناد مي كنند؟"


در پاسخ بايد گفت ما قصد اخذ اعتقاد از کتاب های ايشان را نداریم و چنانكه در شماره قبل نشان داده شد ما اعتقاد خود را از دلايل قاطع اسلامي برميگيريم و لذا قلبمان آرام و اين نتيجه برايمان دائمي و اثربخش است، غرض از استناد به كتاب جناب بهاء الله نشان دادن "ناسازگاري دروني" و "تناقض" در حرفهاي ایشان است که به تبع اثبات "غیر الهی" بودن ایشان و سخنانشان را می نماید (بر طبق عقل، قرآن و بیانات خود حضرت بهاء الله، تناقض نشان غیر الهی بودن است). اين روشي معمول در ادبيات علمي جهانيان است و تذكر ايشان بي نهايت بي جاست.



6- دیگر بیان ایشان:


"مقصود بنده ازاين كه به آن دوستان مخالف عرض كردم آيا حضرت بهاءالله را قبول دارند كه از بيان ايشان براي خاتميت رسول گرامي استناد مي كنند، اين بود كه دراين صورت توضيح همان بيان را منطقاً بايد ازخود حضرت بهاءالله بپذيرند! چه كه اگرچنين نكنند، مصداق آيهء شريفهء قران مي شوند كه بعضي هستند كه به آياتي ايمان دارند وآن راقبول دارند ولي درهمان حال آيات ديگر را انكارمي كنند وبه آن كفرمي ورزند! اگراستناد به گفته هاي فرد يا گروهي براي اثبات يا ردّ چيزي منطقاً صحيح است، استناد به سايرگفته هاي ايشان نيزدرتوضيح آن منطقاً بايد موردقبول قرارگيرد "


البته اگر بیانی "توضیح" داده شده باشد پذیرفتنی است، اما ایشان در جاهای دیگر، "نقض" کلام خود را فرموده اند نه "توضیح" ! اینکه در آیه ای گفته شود که "نماز بخوانید" و بعد در جایی دیگر مبین آیات "چگونگی نماز خواندن" را توضیح دهد درست است، اما اگر در جایی گفته شود که " در هر شرايطي فلان کار را بکنید" و همزمان در جایی دیگر بیاید که "در هيچ شرايطي آن را نکنید "، در این صورت کدام توضیح دیگری است؟ بالاخره آن کار را باید انجام داد یا نه؟ انجام دادن توضیح انجام ندادن است یا انجام ندادن توضیح انجام دادن؟! این "توضیح" نیست، "تناقض" است و نميتوان پذيرفت كه دو حرف متناقض همزمان درست باشند.
اگر رد صریح حرفی در آیینی باشد، بالاخره باید آن حرف را پذیرفت یا رد کرد؟!
با بهانه " توضيح " نميتوان اين مساله را حل كرد كه ايشان جايي ادعای" نبوت" کرده اند و در جایی دیگر نیز نبوت را تمام شده دانسته اند!


* *******************




سلام به برو بچ بهائی پژوه،
دم سردبیر محترم ( و البته فوکول دموکرات) گرم که اجازه دادن مام اینجا بینیویسیم، بو قول فوکولیا، مرسی !
قبل بخش دوم – نقلي از ايقان ، اگه اشکالی نداره، بذارین بقیه هم نظر بدن تا بریم سراغ بخش دویم.
از بزرگترای این سایت باحالم تشکر، خیلی ازتون یاد گرفتم، راستش، یه خورده از این مطالب سایت شوما هم تو مقالم استفاده کردم، البته با اجازه!
مرسی
امیدوارم مازیار و میلی مایه دار و غزاله و شکوفه هم بیان و پیگیر هم این وسطا یه حالی به ما بده، البته غمی نیست،
ای دل غمین مباش، شد شد، نشد نشد.
یا حق.



ستاره
ارسال شده: یكشنبه، ۰۵ آبان ۱۳۸۷


سلام و صد سلام،
خوبین؟ خوشین؟
از سردبیر دموکرات خودمون هم ممنون که یه "تاپیک" واسمون وا کردن (بابا خیلی دمت گرم)، برعکس اون مازیار بهائی که همش دم از تحری حقیقت می زنه، شوما مث اینکه خیلی باحالی!
شهاب جون، تو هم بیا همین جا بنگار! صمیمانه رو دیگه بیخیال.
از مازیار و عمو مایه دار هم دعوت می کنم یه سری به مقاله ما بزنن، البته تعجبی هم نداره اگه نیومدن!

غریبه غم مخور، من هم غریبم
یا حق




ستاره
ارسال شده: یكشنبه، ۰۵ آبان
۱۳۸۷
ما که خواستیم با این مازیار رفیق شیم، خودش زد تو پَرمون!
به قول شاعر:

چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی
که یک سر مهربونی درد سر بی

منتظر دوستای جدیدمون هستیما،
یا حق




hami
ارسال شده: دوشنبه، ۰۶ آبان ۱۳۸۷


سلام به همه دوستان بهایی پژوه
امیدوارم که حال همگی خوب باشه
بنده از زمانی که ستاره عزیز وعده داده بود تا مطالبی را که با میلی و مازیار به بحث پرداخته در سایت بهایی پژوهی قرار دهد، بی صبرانه منتظر بودم تا ببینم چه چیزی میان او و دوستانش گذشته و از ستاره عزیز ضمن تشکر از بیان مطالب خواهش می کنم که اگردر طی مباحثاتش به مورد قابل توجه دیگری بر خورد کرده آنرا برای ما نیز قرار دهند تا ما هم در جریان بیشتری قرار بگیریم.
ضمنا ستاره جان ، نگفته ای سرانجام این جوابهای قشنگ و با کلاس چی بوده؟
آیا دوستان بهایی تو تحری حقیقت نمودند یا نه؟




shahab
ارسال شده: پنجشنبه، ۰۹ آبان ۱۳۸۷


با تشكر از جناب ستاره و جناب ادمين كه تاپيك را گشودند...
اين مقاله داراي نكاتي است كه بايستي تك به تك مورد بحث قرار بگيرند.

نكته اي كه به نظرم رسيد طرح آن خالي از لطف نيست اين است:

نويسنده مقاله از ابتداي مقاله تلاش كرده است كه نشان دهد تنها دليلي كه براي خاتميت حضرت محمد طرح ميشود، آيه اي در اشراقات است و در آن جا هم كلمه "انتهت" به هيچ عنوان به "آخرين بودن " پيامبر اسلام دلالت نميكند و اصولا اين برداشت برداشت غلطي است:
اما چون بحث برسرآيهء ص293 " اشراقات" است، وتأكيد برروي كلمهء "انتهت"، ملاحظه مي كنيم كه اصلاً دراينجا نيزآخرين بودن مطرح نيست!

ايشان در پي اين گفته چندين دليل اقامه ميكنند كه كسي حق ندارد" انتهت" را به معناي " پايان پذيرفتن " بداند،

بنابر حرف ايشان تا اينجا، هيچ دليلي براي " آخرين دانستن " پيامبر اسلام وجود ندارد و اين ادعا از اساس باطل است. اما جالب اين است كه خود ايشان در انتهاي مقاله، به ارائه معنايي از "آخرين بودن " ميپردازد - كه به زعمشان درست است - و براي آن مرجعي را هم معرفي ميكند!!

اما با اين حال ازعجايب جامعيّت معاني لانهايهء آيات الهي آن كه حتي اگرخاتميت را به معني آخرين بودن هم كه بگيريم، منظورآن است كه دورهء 6000 سالهء كودكي بشرگذشته وحضرت رسول آخرين مربّي اين دوره بودند، واينك دورهء بلوغ وآغازسيركمالي بشريت به سوي صلح و وحدت پس از6000 سال جنگ وجدال دوران كودكي، مي باشد؛ كه اين نيزخودبحث مفصل دارد، طالبين رجوع فرمايند به كتاب "نگاهي تازه به ديانت بهائي"

واقعا كه اين ديانت عجايبي دارد!



ستاره
ارسال شده: شنبه، ۱۱ آبان ۱۳۸۷

سلام به رفقا،
حامی جون، اومدی حمایت کنی؟ آخه ما اونجا یه پیگیر داشتیم که کارامونو پیگیری می کرد، یه حامی هم پیداش شد، گفتیم عجب، شه ژالب، شه رفقایی، اما بعد فهمیدیم که بامرام توزرد از آب دراومد و همون میلی مایه داره خودمونه که با این اسم اومده دلبری کنه، حامی ما که نشد، رفت با مازیار باشه!

دوباره شدیم:
نهان در گوشهای تنها نشسته
ز صد جا خار غم در پا شکسته ...

حالا داداش، تو کودوم طرفیی؟ این طرف یا اون طرف؟ (-;
آخه سابقه این حامی واسمون خراب شد، گفتیم قلبش بپرسیم، اکشال نداره که؟ حامی داشتن همیجوری یه خورده ناجوره، می دونی چرا؟ بوقول شاعر:

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند

البته اینو واسه مزاح گفتم، به دل نگیریا !
اگه رفقا چیزی مطلب پطلب ندارن من بقیشو بذارم اینجا.
یا حق




Jazireh
ارسال شده: شنبه، ۱۱ آبان ۱۳۸۷


سلام به دوستان و بهائی پژوهان،
درودی ویژه به ستاره عزیز که محققانه و ادیبانه پیش می روند. اگر اجازه دهید، من نیز در لابلای نقد شما مطالبی را عرض کنم تا با همفکری دوستان دیگر هم تمام زیر و بم مقاله را بشکافیم.

بی صبرانه منتظر ادامه مقاله شما می مانم، و البته شعر های زیبا ! (-;



ستاره
ارسال شده: شنبه، ۱۱ آبان ۱۳۸۷

سلام رفقا،
جزیره خان، چشم، بقیش رو هم می ذارم، شهاب جون، راس می گی، تازه بقیش جالب تر می شه، بذار بذارم، اون وقت فقط باید بخندی که این رفیقمون اعتدال چی گفته! خودش هم خندش می گیره. اما یواش یواش، بوقول رفقای خطی: داداش مرگ من یواش !

از جناب مستطاب سردبیر باحال بهائی پژوه یه گله بکنم؟ رخصت: آخه با مرام، ما این همه زحمت کیشیدیم بولد و ایتالیک ساختیم تو مقالمون، همشون پرید که ... لطف می کنی ردیفشون کنی؟ آخه حرفای رفیقمون اعتدالو ایتالیک کردم تا با "نگاشته های نو و محققانه" خودم قاتی پاتی نشه، جون من یه کاریش بکن.

اینم فقط واسه سردبیر:
کاش ماه مي دانست از اين همه ستاره و سياره فقط يکي مشتريست.

یا حق




ستاره
- یكشنبه، ۱۲ آبان ۱۳۸۷

با رخصت با مراما،
خوبین؟
من می گم این سردبیر با مرام و لیبراله، فوکول با کلاسه، دمت گرم، استیل مقالم عالی شد.

می ریم قسمت بعد، تا ببینیم این رفیقمون اعتدال دیگه چی گفته.
دِ بریم دیگه ...

Admin
Site Admin
پست: 99
تاریخ عضویت: یک شنبه 28 خرداد 1385, 12:08 pm
تماس:

پاسخ: نقد مقاله 1 (خاتمیت)

پستتوسط Admin » چهار شنبه 28 اسفند 1387, 8:57 pm


ستاره
- یكشنبه، ۱۲ آبان ۱۳۸۷

بخش دوم – نقلي از ايقان

ايشان در بیانی شگفت فرمودند:

" حضرتشان دركتاب مستطاب ايقان كه نزد همهء گروه هاي مخالف بهائي معروف ومشهوراست به طوري كه ده ها رديه فقط درموردآن نوشته اند، ازجمله توضيح فرموده اند كه چون حقيقت انبيا ورسل يكي است، همه عبارت ازيكديگرهستند وهمه هم اوّل اند وهم وسط اند وهم آخر. به اين دليل حضرت رسول نيزهم آخرند وهم وسط اند وهم اوّل."

آنچه كه ايشان در نقلشان به آن اشاره كرده اند را مي آوريم و سپس به نقد و بررسي ميپردازيم تا بحثمان كمي علمي تر پيش برود،

كتاب ايقان ص 107تا 109:

"انشاءاللّه از ارض نفی احتراز جوئيم و به بحر اثبات در آئيم تا عوالم جمع و فرق و توحيد و تفريق و تحديد و تجريد الهی را به بصری که مقدّس از عناصر و اضداد است مشاهده کنيم و به اعلی افق قرب و قدس حضرت معانی پرواز نمائيم. پس، از اين بيانات معلوم شد که اگر در آخر لا آخر طلعتی بيايد و قيام نمايد بر امری که قيام نمود بر آن طلعت اوّل لا اوّل، هر آينه صدق طلعت اوّل بر طلعت آخر می شود زيرا که طلعت آخر لا آخر قيام نمود به همان امر که طلعت اوّل لا اوّل بر آن قيام نمود. اين است که نقطه بيان، روح ما سواه فداه، شموس احديّه را به شمس مثال زده‏اند که اگر از اوّل لا اوّل الی آخر لا آخر طلوع نمايد همان شمس است که طالع می شود. حال اگر گفته شود اين شمس همان شمس اوّليّه است صحيح است و اگر گفته شود که رجوع آن شمس است ايضاً صحيح است. و همچنين از اين بيان صادق می آيد ذکر ختميّت بر طلعت بدء و بالعکس زيرا که آنچه طلعت ختم بر آن قيام می نمايد بعينه همان است که جمال بدء بر آن قيام فرموده. و اين مطلب با اينکه چقدر واضح است نزد شاربان صهبای علم و ايقان، مع ذلک چه مقدار از نفوس که به سبب عدم بلوغ به اين مطلب به ذکر خاتم النّبيّين محتجب شده از جميع فيوضات محجوب و ممنوع شده‏اند با اينکه خود آن حضرت فرمود: "اَمَّا النَّبيّونَ فَاَنَا." و همچنين فرمودند: منم آدم و نوح و موسی و عيسی چنانچه ذکر شد. مع ذلک تفکّر نمی نمايند بعد از آنکه بر آن جمال ازلی صادق می آيد به اينکه فرمودند: منم آدم اوّل، همين قسم صادق می آيد که بفرمايند: منم آدم آخر. و همچنانکه بدء انبياء را که آدم باشد به خود نسبت دادند همين قسم ختم انبياء هم به آن جمال الهی نسبت داده می شود. و اين بسی واضح است که بعد از آنکه بدء النّبيّين بر آن حضرت صادق است همان قسم ختم النّبيّين صادق آيد. و به اين مطلب جميع اهل ارض در اين ظهور ممتحن شده‏اند چنانچه اکثری به همين قول تمسّک جسته از صاحب قول معرض شده‏اند. و نمی دانم اين قوم از اوّليّت و آخريّت حقّ جلّ ذکره چه ادراک نموده‏اند؟ اگر مقصود از اوّليّت و آخريّت، اوّليّت و آخريّت مُلکی باشد هنوز که اسباب مُلکی به آخر نرسيده، پس چگونه آخريّت بر آن ذات احديّت صادق می آيد؟ بلکه در اين رتبه اوّليّت نفسِ آخريّت و آخريّت نفس اوّليّت باشد. باری، همان قسمی که در اوّل لا اوّل صدق آخريّت بر آن مربّی غيب و شهود می آيد همان قسم هم بر مظاهر او صادق می آيد. و در حينی که اسم اوّليّت صادق است همان حين اسم آخريّت صادق. و در حينی که برسرير بدئيّت جالس اند همان حين بر عرش ختميّت ساکن. و اگر بصر حديد يافت شود مشاهده می نمايد که مظهر اوّليّت و آخريّت و ظاهريّت و باطنيّت و بدئيّت و ختميّت، اين ذوات مقدّسه و ارواح مجرّده و انفس الهيّه هستند. و اگر در هوای قدس "کَانَ اللّهُ وَ لَم يَکُن مَعَهُ مِن شَیءٍ" طائر شوی جميع اين اسماء را در آن ساحت معدوم صِرف و مفقود بَحت بينی و ديگر هيچ به اين حجبات و اشارات و کلمات محتجب نشوی."

همچنين در صفحه 116 تا 120 مينگارد:

"از قبل دو مقام از برای شموس مشرقه از مشارق الهيّه بيان نموديم. يکی مقام توحيد و رتبه تفريد، چنانچه از قبل ذکر شد : "لا نُفَرِّقُ بَينَ اَحَدٍ مِنهُم." و مقام ديگر مقام تفصيل و عالم خلق و رتبه حدودات بشريّه است. در اين مقام هر کدام را هيکلی معيّن و امری مقرّر و ظهوری مقدّر و حدودی مخصوص است چنانچه هر کدام به اسمی موسوم و به وصفی موصوف و به امری بديع و شرعی جديد مأمورند.چنانچه می فرمايد: "تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُم عَلَی بَعضٍ مِنهُمْ مَنْ کَلَّمَ اللّهُ و رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجَاتٍ و آتَيْنَا عِيسَی ابْنَ مَرْيَمَ البيِّنَاتِ و اَيَّدْنَاهُ بِرُوحِ القُدُسِ." نظر به اختلاف اين مراتب و مقامات است که بيانات و کلمات مختلفه از آن ينابيع علوم سبحانی ظاهر می شود و إلّا فی الحقيقه نزد عارفين معضلات مسائل الهيّه، جميع در حکم يک کلمه مذکور است. چون اکثر ناس اطّلاع بر مقامات مذکوره نيافته‏اند اين است که در کلمات مختلفه آن هياکل متّحده مضطرب و متزلزل می شوند. باری، معلوم بوده و خواهد بود که جميع اين اختلافات کلمات از اختلافات مقامات است. اين است که در مقام توحيد و علوّ تجريد، اطلاق ربوبيّت و الوهيّت و احديّت صرفه و هويّه بحته بر آن جواهر وجود شده و می شود زيرا که جميع بر عرش ظهوراللّه ساکن اند و بر کرسيّ بطون اللّه واقف. يعنی ظهوراللّه به ظهورشان ظاهر و جمال اللّه ازجمالشان باهر. چنانچه نغمات ربوبيّه از اين هياکل احديّه ظاهر شد. و در مقام ثانی که مقام تميز و تفصيل و تحديد و اشارات و دلالات ملکيّه است عبوديّت صرفه و فقر بحت و فنای باتّ از ايشان ظاهر است. چنانچه می فرمايد: "إنّی عَبدُ اللّه و ما اَنَا إلّا بَشَرٌ مِثلُکُم." و از اين بيانات محقّقه مثبته ادراک فرما مسائل خود را که سؤال نموده بودی، تا در دين الهی راسخ شوی و از اختلافات بيانات انبياء و اصفياء متزلزل نشوی. و اگر شنيده شود از مظاهر جامعه: "إنّی اَنَا اللّه "، حقّ است و ريبی در آن نيست. چنانچه به کرّات مبرهن شد که به ظهور و صفات و اسمای ايشان ظهوراللّه و اسم اللّه وصفة اللّه در ارض ظاهر. اين است که می فرمايد: "وَ مَا رَمَيْتَ إذ رَمَيْتَ وَلکِنَّ اللّهَ رَمَی. " و همچنين " إنَّ الَّذينَ يُبَايِعُونَکَ إنّمَا يُبَايِعُونَ اللّهَ. " و اگر نغمه إنّی رسول اللّه برآرند، اين نيز صحيح است و شکّی در آن نه. چنانچه می فرمايد: "مَا کَانَ مُحمّدٌ اَبَا اَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَلکِنْ رَسولَ اللّهِ. " و در اين مقام همه مرسل اند از نزد آن سلطان حقيقی و کينونت ازلی. و اگر جميع ندای اَنَا خاتَمُ النَّبيّين بر آرند آن هم حقّ است و شبهه را راهی نه و سبيلی نه زيرا که جميع حکم يک ذات و يک نفس و يک روح و يک جسد و يک امر دارند و همه مظهر بدئيّت و ختميّت و اوّليّت و آخريّت و ظاهريّت و باطنيّت آن روح الارواح حقيقی و ساذج السّواذج ازلی اند. و همچنين اگر بفرمايند: "نَحْنُ عِبادُ اللّه"، اين نيز ثابت و ظاهر است. چنانچه به ظاهر در منتهی رتبه عبوديّت ظاهر شده‏اند، احدی را يارای آن نه که به آن نحو از عبوديّت در امکان ظاهر شود. اين است که از آن جواهر وجود در مقام استغراق در بحار قدس صمدی و ارتقاء به معارج معانی سلطان حقيقی، اذکار ربوبيّه و الوهيّه ظاهر شد. اگر درست ملاحظه شود در همين رتبه منتهای نيستی و فنا در خود مشاهده نموده‏اند در مقابل هستی مطلق و بقای صرف، که گويا خود را معدوم صرف دانسته‏اند و ذکر خود را در آن ساحت شرک شمرده‏اند.زيرا که مطلق ذکر در اين مقام دليل هستی و وجود است و اين نزد واصلان بس خطا، چه جای آنکه ذکر غير شود وقلب و لسان و دل و جان به غير ذکر جانان مشغول گردد و يا چشم، غير جمال او ملاحظه نمايد و يا گوش، غير نغمه او شنود و يا رجل در غير سبيل او مشی نمايد. در اين زمان نسمة اللّه وزيده و روح اللّه احاطه نموده، قلم ازحرکت ممنوع و لسان از بيان مقطوع گشته. باری، نظر به اين مقام، ذکر ربوبيّه و امثال ذلک از ايشان ظاهر شده و در مقام رسالت اظهار رسالت فرمودند و همچنين در هر مقام به اقتضای آن ذکری فرمودند و همه را نسبت به خود داده‏اند از عالم امر الی عالم خلق و از عوالم ربوبيّه الی عوالم ملکيّه. اين است که آنچه بفرمايند و هرچه ذکر نمايند از الوهيّت و ربوبيّت و نبوّت و رسالت و ولايت و امامت و عبوديّت، همه حقّ است و شبهه ای در آن نيست. پس بايد تفکّر در اين بيانات که استدلال شده نمود تا ديگر از اختلافات اقوال مظاهر غيبيّه مطالع قدسيّه احدی را اضطراب و تزلزل دست ندهد. "





ستاره
- یكشنبه، ۱۲ آبان ۱۳۸۷

اگر بخواهيم آنچه كه در ايقان به آن اشاره شده است را به صورت اختصار بيان كنم به ترتيب زير خواهد بود:

مقدمه 1: خدا اول است آخر است،ظاهر است و باطن است بدئيت دارد و ختميت؛
مقدمه 2: پيامبران الاهي همه مظهر اسماء خدا هستند؛
مقدمه 3:پيامبران الاهي حقيقت واحده اند؛
مقدمه 4: پيامبر اسلام خاتم النبيين اند؛
مقدمه 5: خاتم النبيين يعني مظهر ختميت خداوند.

نتيجه گيري:
همه پيامبران خدا خاتم النبيين اند
و حضرت محمد آخرين پيامبر خدا نخواهد بود.


در اين استدلال ابتدا به مقدمه هايي اشاره ميشود و سپس برپايه اين مقدمه ها نتيجه گيري ميشود كه عملا امكان آمدن پيامبري ديگر وجود دارد.
مشكل اينجاست كه در مجموعه مقدماتي كه ذكر ميشود نكات مبهم ريز و درشتي وجود دارد كه ابهام در هر يك از مقدمات فوق در كارا بودن استدلال براي رسيدن به نتيجه مطلوب نويسنده خدشه جدي وارد می سازد و نتیجه را نادرست می کند.

ما در اين جا به اهم مسائلي كه موجود است ميپردازيم.

لازم به يادآوري است كه مفهوم"خاتميت"، تنها با لفظ" خاتم الانبياء " هم وارد نشده است تا آن را به معناي"مظهر ختميت خدا" بدانيم و با تسري آن به ديگران مساله حل شود.
از قائلين اين تئوري بايد پرسيد عباراتي چون:" لا نبي بعدي" و امثال آن كه كرارا در مجامع حديثي نقل شده است و همگي به همين صفت اختصاصي حضرت محمد (ص) اشاره ميكنند را چگونه توجيه ميكنند؟ آيا باز هم قائلند كه اين مفهوم هم در مورد همه انبيا پيشين صادق است؟ يا اينكه به عكس قائلند هر نبي به ظهور پس از خود بشارت مي داده است؟





ستاره
- یكشنبه، ۱۲ آبان ۱۳۸۷


- ختميت خدا به چه معناست؟ (در پاسخ مقدمه یک نقل ايقان)

يكي از پايه اي ترين ابهاماتي كه در مورد ساختار استدلالي فوق مطرح است اين است كه ختميت خدا به چه معناست؟ در قرآن آيه سوم سوره حديد، به صفات:" اول و آخر و ظاهر و باطن" براي خدا اشاره شده است اما نه در آن آيه و نه در هيچ جاي ديگر قرآن به صفت "خاتم" براي خداوند متعال اشاره نشده است.جالبتر آن كه حتي در يك روايت هم، البته تا جايي كه من جستجو كردم، اين اسم براي خدا ذكر نشده است. بد نيست بدانيد حتي در دعايي مثل دعاي جوشن كبير كه حاوي حدود هزار اسم خداوند است نيز اين اسم براي خدا نيآمده است.(البته از اين مطلب بگذريم كه نويسنده مقاله مورد بحثمان اضافه بر حضرت بهاء الله صفت وسط را هم به اين مورد افزوده است!)





ستاره
- یكشنبه، ۱۲ آبان ۱۳۸۷

فعلا همینا رو یه نیگایی بکنین، تا بعد بریم سراغ بقیش.
حامی جون، به دل که نگرفتی؟

من و تو تا آخر عمر كاروان جاده هائيم

یا حق




hami
یكشنبه، ۱۲ آبان ۱۳۸۷

سلام ستاره جون
یه کم اون شاخ سبیلاتو جم کن، داره ما رو خفه می کنه
عزیزم من hami هستم نه حامی
تازه اون میلیونر و میلیاردره ولی ثروت من یه کمی کمتره
hami مخلص شما و تموم بر و بچ بهایی پژوهه ستاره جون
ان شاءالله رفع سوء تفاهم شده باشه عزیزم
ضمنا از مطالبی هم که در سایت گذاشتی ممنون. من دارم بررسیشون می کنم.


ستاره
یكشنبه، ۱۹ آبان ۱۳۸۷


سلام به رفقا،
حامی جون، تو کجا بودی که ما ندیدیمت ! )-:
خیلی بلایی، آسته می ری، آسته میای، تا گربه شاخت نزنه؟

جزیره جون، دمت گرم، می خواستم همینو بگم، اما بذار یه چیز باحال تر بذارم تا توش هم اول النبیین باشه، هم خاتم النبیین! می گی نه؟ نیگا کن:

• "این کور اعظم افخم بشارتش در متون صحف و زبر و کتب و اسفار و الواح از آدم تا خاتم مدون و در تاریخ شرایع و ادیان از اول النبیین الی خاتم النبیین بی نظیر و عدیل و مثیل و سابقه است" (توقیعات مبارکه خطاب به احبای شرق، لانگنهاين - آلمان ۱۹۹۲، ص 285)

اگه "اول النبیین" و "خاتم النبیین" صفات اختصاصی حضرت آدم و حضرت محمد (ص) نباشن، چرا حضرت ولی امر الله از این صفات استفاده کردن و گفتن از ... تا ...؟ آخه واسه این که از الف تا ب (یا بوقول فرنگیا A تا B ) معنی بده، باید این دوتا دوتا باشن، نه یکی! چرا از لفظ "آدم" و "خاتم" استفاده کردن؟ اگر همه یکی ان و همه خاتم النبیین ان، " از اول النبیین الی خاتم النبیین" را باید چی معنی کنیم آخه؟ چی؟ آره دیگه، ینی این دو تا دوتان، نه یکی !
اصلا این که بین این دو فرق گذاشتن، خودش ینی با دو اسم و صفت مختلف از هم "متمایز" شدن.
ینی در عالم تفصیل دارن حرف می زنن، نه توحید!
تو این عالم هم ، دیدیم که این مقام خاص پیامبر اسلامه، هم قرآن می گه، هم اشراق خاوری می گه، هم کی؟ می پرسی کی می گه؟ خوب مدرک اون "..." رو ببین، جناب شوقی می گه.

بریم تا بعدی رو بذارم...

دنیامو گم کردم،تو ندیدی؟

یا حق




ستاره
یكشنبه، ۱۹ آبان ۱۳۸۷

حالا میایم اینجا،
راستیتش ما یه گله بکنیم از این رفقامون که نیومدن، نه مازیار پیداش شد، نه عمو مایه دار! بیخیال، بجاش اینجا کلی رفیق باحال با سفات پیدا کردیم، خیلییم با کلاسن.

واسه تنوع، یه خورده خاطره بگم...

ما اون وقتا که یه حالی با این مایه دار و مازیار جون می کردیم، یه شب این داداشمون پیگیر یه حال اساسی داد، چن تا از سوتیای این میلی مایه دارو آورد جلو چشاش کانه برق زد و این عمومون بهم ریخت، رفت تو در و دیوار که بگه آره منظورم این بود و اون نبود و شما نمی فهمین و تفسیر مفسیر می کنیین و از این حرفا که خودتون بهتر از من بلدین.
وای... نمی دونی چی شد ...
حدس بزن ...
اون شب عمو پیگیر رف تو سرازیری ذوق و ادب و محفل ما رو رووشن کرد و رفقا رو به فیض اکمل رسوند، می پرسی چیجوری؟ ها؟ باشه می گم. پیگیر جون اون شب شعرایی می گفت ماه، عسل، ناز، ینی باقلوا، فقط باید بگی دمت گرم داداش، اما مرگ من یواش!
یه تیکه از برگه دفترپاره خاطراتمونو واسه رفقامون رو کنیم حال کنن (البت دفتر پیگیر نه من ، با رخصت رفیقمون) :

"خوابی یا بیدار ؟ عمو مایه دار؟!
...
شبا که ما تو خوابیم عمو مایه دار بیداره!
ما رفتیم بخوابیم عمو مایه دار!
شب پرستاره ای داشته باشی...

...
شب مایه دار بیدل چه شبی دراز باشد تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
...
مایه دارا یله کن کاخ غرورت یکبار!
...
شاعر مشغول گفتن مصرع دومه!
..."

بقیش باشه واسه بعد، وسطای راهم یه حالی بکنین دیگه. (-;

البت بعدش مازیار خان (فردا صبش که از خواب پا شد) این شعرای خوشگل و نازو پاکید!
ای دل غمین مباش ...چی بگیم دیگه.

حالا شوما بخونین حال کنین، البت دوست داشتم خود پیگیر جون بیاد بنویسه، اما نیومد دیگه، اکشال نداره خوب، حالا من از طرف اون نوشتم.

یاحق




ستاره
یكشنبه، ۱۹ آبان ۱۳۸۷


حالا دیگه بریم سراغ مقدمه پنجم...
- خاتم النبيين يعني مظهر ختميت خداوند (مقدمه پنجم)
اشكال اساسی دیگری كه به اين مقدمه مربوط میشود اين است كه به چه استنادي ميتوان روشن كرد كه خاتم النبيين يعني مظهر ختميت خداوند تا در ادامه آن را بتوان به بهانه حقيقت واحده بودن و مظهريت پیامبران، به ديگر انبیاء نيز تسري داد؟ اين مدعا نیازمند دلیلی قابل پذیرش است که در این ساختار ارائه نشده است.
براي هر پژوهشگر بي¬تعصبي با اندكی تامل اين مطلب واضح ميشود كه كليت اين استدلال يك "استدلال پَسيني" است كه تلاش ميكند صفتي را كه مختص يك پيامبر است به ديگران نيز سرايت دهد. به اين منظور ابتدا آن صفت را – بدون ارائه هيچ دليلي- مظهري از يك صفت خدا گرفته است و سپس با طرح اين مساله كه همه انبيا حقيقتي واحده اند و بايستي مظاهر صفات خدا باشند دامنه آن صفت را به ديگر انبيا الاهي نيز رسانيده است.
اگر قرار باشد كه چنين ساختار بديعي مورد پذيرش قرار گیرد، به تبع آن بايستي قائل شد که هيچ يك از انبياء الاهي پدر و مادر نداشته اند یا هيچ يك ازدواج نكرده اند یا اینکه هيچ كدام فرزندي نداشته اند؛ چه آنكه حضرت مسيح (علي نبينا و آله و عليه السلام) مظهر صفت "لم يتخذ صاحبه و لا ولدا " ي خداوند است و همه يك حقيقتند. صد البته كه در اين آيين بديع چنين نتايجي غريب نمي نمايد!


بنابراین "همه عبارت ازيكديگرهستند وهمه هم اوّل اند وهم وسط اند وهم آخر. به اين دليل حضرت رسول نيزهم آخرند وهم وسط اند وهم اوّل."
بی معنا می شود.



اینم آخر بخش دوییم.
فرمایشاتونو بفرمایین تا بریم سراغ بخش سوم، معنای کلمه انتهت، ببینیم رفیقمون اونجا چی چی گفته، باید چی کار کنیم و چطوری چی رو از کجا با چی جوواب بدیم.


پدرم قامت توتکیه گهی بود مرا
یا حق





hami
یكشنبه، ۱۹ آبان ۱۳۸۷


سلام ستاره جون
بابا اگه با من هستی، من hami هستم نه حامی عزیزم
در ضمن شما از ما تعریف کردی اما با عرض پوزش ما ازت به انتقاد داریم داداش. البته بگم ما فاشیست نیستیما
این شعر و معرایی که می گی و مثل امضا می مونه، یکم که چه عرض کنم خیلی بی ربطن. میشه بگی هدفت از گفتن اونها چیه؟
نکنه شعرای پشت کامیون خودتو بر و بچو میای اینجا مینویسی؟ ها؟؟؟





ستاره
شنبه، ۲۵ آبان ۱۳۸۷

سلام رفقا، خوبین؟ خوشین؟
بابا این hami هم اومد نسازه ها! آخه حامی به این قشنگی، دوست داری واست فرنگی بنویسم حال کنی؟
اوم شعر هام داداش ، (نه شعر و معر) البت ما تو مراممون نیست کل کل کنیم، اما معنی داره، معنیشم بامرامای اسیر جاده می دونن، بیخیالش شو، یه چیز تو همون مایه های امضاست. اینم واسه عزیزم hami :
روزگار غربيست نازنين، عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد

حالا بریم ببینیم این رفیقمون اعتدال دیگه چی گفته.
راستش ما که زیاد نفهمیدیم منظور این رفیقمون از "انتهت" چی چی شد، اما هر چی شد، به دردش نخورد. می گی چرا؟ میگم چرا. آخه یه چیزی گفته که تو هیچ عطاری گیر نمیاد که هیچ، کلی جاهای دیگه "به انتهت" واسش گیرآوردم که ببینه ینی چی.
حامی جون، تو که زیاد می ری تو لغت مغت می گردی کلمه های عجیب غریب در میاری، یه حالی به این "انتهت" می دی ببینیم چی می شه؟
نوکرتم.

کلاست منو کشته

یا حق




Hami
شنبه، ۲۵ آبان ۱۳۸۷


سلام بر ستاره سهیل
واقعا ستاره سهیل شدیا
خیلی کم پیدات میشه تو سایت
عزیزم در حال حاضر که دارم تایپ میکنم فرهنگ معین همرامه ولی چون انتهت یک کلمه عربیه در این فرهنگ چیزی پیدا نکردم ولی در مورد کلمه انتها این معانی رو پیدا کردم:
این کلمه مصدر لازم است. به معنی به پایان آمدن، به نهایت رسیدن، باز ایستادن کاری،و بطور خلاصه: پایان، آخر
چون خاطرت خیلی عزیزه قول میدم در اسرع وقت پت و پوت این کلمه پر حاشیه رو بریزم رو آب
منتظر مطلب بعدیم باش عزیز
این هم تقدیم به تو که اسیر جاده ای:
در پشت چند ماشین این جمله رو دیده ام:
عاقبت فرار از مدرسه
البته جسارت نباشه، این حرف مربوط به شما که اهل علم و مدرسه و اهل فضیلت هستی نیستا





hami
شنبه، ۲۵ آبان ۱۳۸۷


سلام ستاره جون
الوعده وفا داداش
من رفتم و به چند فرهنگ عربی سر زدم. نتایج مطالعاتم رو ببین ونظرت رو بده.
1. فرهنگ جامع عربی ، نوشته احمد سیاح که بیش از 70000 کلمه عربی را به فارسی ترجمه و معنی نموده، از فرهنگ های معتبری است که میتوان به آن اعتماد کرد و از آن استفاده نمود.
قبل از اینکه به معنی این کلمه بپردازم لازم است این نکته را یادآور شوم که انتهت صیغه چهارم باب افتعال است و ریشه آن نهی می باشد.
در مورد خود کلمه انتهت هیچ معنی ای وجود ندارد و لی ترجمه صیغه اول آن که انتهی باشد وجود دارد.
در این فرهنگ گفته شده : انتهی به معنی به پایان رسید، باز ایستاد می باشد.
2. در فرهنگ منجدالطلّاب که از فرهنگ های جامع و معتبری است و ترجمه محمد بندرریگی می باشد، نیز صیغه اول نهی از باب افتعال اینگونه معنی شده است:
چیزی پایان یافت ، به نهایت خود رسید (به این معنی آخری دقت کن ستاره جان)
3. اما اجازه بدهید فرهنگ لسان العرب را که معروف ترین کتاب لغت در عرب است و حکم آکسفورد در زبان عربی دارد(یعنی کلمات عربی را به عربی توضیح داده است) نیز بررسی کنیم
در این فرهنگ هم در معنی لغت انتهی نوشته: بلغ النهایه یعنی به پایان و نهایت رسید.
ستاره جان این نتیجه تحقیق من بود که طبق خواسته شما انجام گرفت.
خواهش می کنم نتایجی را که از این معانی می گیری بیان کن تا هم من و هم سایر دوستان از آن استفاده کنیم.





ستاره
یكشنبه، ۲۶ آبان ۱۳۸۷


سلام hami جون (اینجوری خوبه؟)
دمت گرم داداش، خوب رفتی.
اما می دونی چیه، این رفیقمون اعتدال که کلی دعاش می شه گفته نه، "به انتهت" اون معنایی رو می ده که ایشون می گه! انتهت همونه که شما می گی، اما "به انتهت" یه چیز دیگه است! عجب، شه ژالب! wow !
عزیز جون،
البت درسته که ما مث شوما با سفات نیستیم و با مدرسه پدرسه همچین ، چی؟ رابطه مابطمون ردیف مدیف نیست، اما خوب، آب حوضی هم نیستیم دیگه، البت الان هستیما!
به قول رفقا:
اين خزانم را نبين ... ماهم بهاري داشتيم ...
اما رفقامون با سفاتن، از یکیشون پرسیدم این به و مه که میاد با این کلمه یکی می شه، آخرش چی می شه؟ می دونی چی گفت؟ باشه می گم، اینجورکی گفت:

اولا بنده چند فرهنگ مهم عربی – عربی رو که ملاک های معتبر این بررسی ها هستند نگاه کردم، ولی هیچ کدامشان معنای خاصی رو برای تعبیر"انتهی ب..." ذکر نکرده بودند. نه در فرهنگ دم دستی المنجد ترجمه ی خاصی برای این تعبیر بود، و نه در فرهنگ معتبر "المعجم الوسیط"، و نهایتا نه در کتاب "لسان العرب" که مبسوط ترین و جامع ترین فرهنگ لغت در زبان عربی است. به هر حال این نتیجه ی جست و جوی من بود.
از این ها گذشته، در همان کتاب فرهنگ نوین عربی- فارسی آقای طباطبایی نوشته بود "انتهی بکذا" یعنی "به ... انجامید". خب عزیز من انجامیدن یعنی چی؟ یعنی تمام شدن و پایان یافتن و منتهی شدن دیگه.
به خصوص که حضرت بهاالله بجای این که جمله را به صورت عادی بگویند و بفرمایند "الذی "انتهت به" الرساله و النبوه"، "به" رو جابجا کردند و اونو قبل از "انتهت" گذاشتند، و فرمودند "الذی "به انتهت" الرساله و النبوه". ومی دونید که یک قاعده ی خیلی معروف در زبان عربی هست که می گه "تقدیم ما حقه التاخیر یفید الحصر" یعنی جلو انداختن چیزی که جایش بعدا بوده، افاده ی حصر می کند. مثلا اگر بجای این که بگوییم "نعبدک" یعنی تو را می پرستیم گفتیم "ایاک نعبد"، منظور ما این بوده که "فقط" تو را می پرستیم. لذاست که با جلو انداختن "به" در اون عبارت، حضرت بهاالله فرموده اند "کسی که رسالت و نبوت "تنها" به او منتهی شده"، و این مقام رو منحصر در حضرت رسول دونستن، و بقیه رو فاقد این مقام عنوان کردند.

خلاصه اینکه ما زیاد از این حرفا چیزی نفهمیدیم، اما دو سه تا چیز باحال گیرمون اومد که دیگه لا لا لا لا ، ینی حرفو تموم می کنه، می گی چیه؟ mmmm ، الان می گم.
نه بذار تو پست بعدی بگم.

Zoornazanfarsineveshtam

یا حق





ستاره
یكشنبه، ۲۶ آبان ۱۳۸۷


اینجا دوباره باید لحنم عوض شه، نه؟

باید عرض کنم که عبدالحمید اشراق خاوری نظری مخالف نظر نویسنده محترم دارند که ایده ای بدیع ارائه کرده اند و با این بیان، هم سواد جناب اشراق خاوری و هم جایگاه علمی تایید کنندگاه آثار امری در موسسه مطبوعات امری را زیر سوال برده اند!

• مقام این ظهور عظیم و موعود کریم از مظاهر سابقه بالاتر است زیرا نبوت به ظهور محمد رسول الله ختم گردید و این دلیل است که ظهور موعود عظیم، ظهور الله است و دوره نبوت منطوی گردید زیرا که رسول الله خاتم النبیین بودند." (رحیق مختوم ،ص 78)

ایشان دوره نبوت را "منطوی" شده و نبوت را "ختم شده" می دانند، همان که حضرت بها با عبارت "انتهت: بیان کرده اند، و اگر به کتاب قاموس ایقان نیز مراجعه کنید، در جلد نخست، ایشان در توضیح عبارات حضرت بهاء الله و نیز همان عبارت "الصلوة و السلام ..." معنای "انتها یافتن" و "ختم نبوت" را بیان می کنند، نه "منجر شده" و امثال آن!

دیگر آن که بهترین راه، مراجعه به عبارات دیگری است که در آنها کلمه "انتهت" آمده، همان روشی که مورد پسند نویسنده محترم است:
ابتدا بیانی که در بالای این نوشته ارائه شد را دیگر بار ارائه می کنیم تا حق طلبان خود نتیجه بگیرند:

• الصلوة و السلام علی الذی به انتهت النبوة و الرسالة و انقطعت نفحات الوحی و علی آله و اصحابه بدوام الملک و الملکوت و العزة و الجبروت (مجموعه الواح مبارکه (عندلیب)، بهاء الله، موسسه ملی مطبوعات امری ایران، 132 بدیع، ص 36)

و می بینید که بعد از "انتهت" با کلمه "انقطعت" توضیح داده شده است، در این جا معنای "منجر شدن" را شما می بینید؟ "پایان یافتن و قطع شدن" است که تنها معنای عبارت بالاست.

--
وای نمی تونم جولو خودمو بگیرم، می بینین چی نوشته؟ انقطعت نفحات الوحی! ینی دیگه وحی محی همه چی تعطیل! وختی وحی تتیله، دیگه پیامبری میامبری می ره رو هوا! ینی هر کی می گه بابا به من داره وحی می شه، باورت نمی شه؟ ببین، داره وحی می شه دیگه، چرا باور نمی کنی! حضرت بهاء الله می گن این آدم بیخود می گه، چرا؟ چون : انقطعت نفحات الوحی!
اینم که معلومه در مورد کیه دیگه نه؟ می گی کی؟ باشه می گم.
اول سلام کردن به پیامبر اسلام، همونی که رسالت و نبوت به ایشون پایان یافت، می گی از کجا بدونیم پیامبر اسلامه؟ از اینجا:
"زیرا نبوت به ظهور محمد رسول الله ختم گردید " اشراق خاوری
بعد این داستان، می گن وحی محی هم قطع شد!
شه ژالب واقعا !
بسه دیگه، بریم سراغ بقیش.
--

دیگر بیان:

• فلک الحمد یا الهی علی ما وفقتنی بالصیام فی هذا الشهر الذی نسبته الی اسمک الاعلی و سمیته بلعلاء و امرت بان یصوموا فیه عبادک و بریتک و یستقربن به الیک و به انتهت الایام و الشهور کما ابتدئت اولها باسمک البهاء (امر و خلق ، ج 4، مجموعه آثار، لانگنهاین، آلمان، 1986، ص 49 )

در اینجا نیز "انتهت" به معنای "پایان یافتن" است، "به انتهت الایام و الشهور" یعنی: "به آن، روزها و مها ها پایان یافت" و می بینیم که قبل آن به ماه "علا" که ماه روزه اهل بهاست اشاره شده که "پایان بخش" ماه های بدیع است. نکته مهم تر آن که "انتهت" در مقابل "ابتدئت" آمده، ("کما ابتدئت") و این ادبیات، معنای مخالفت دو کلمه "انتهت" و "ابتدئت" را نشان می دهد، "پایان یافتن" و "شروع شدن" و البته نبايد فراموش كرد كه حرف اضافه اي كه اينجا به كار رفته همان حرف اضافه"بـ " يعني دقيقا مشابه با متن كتاب اشراقات ص293 است!

این بود انشای من! (به یاد مدرسه) ;-)

حامی جون (بابا سخته فرنگی بنویسم، همینو قبول کن دیگه)، نظرت چیچیه؟






Jazireh
یكشنبه، ۲۶ آبان ۱۳۸۷


سلام به دوستان،
ستاره عزیز، دقیق و متین جلو می روید، اگر اجازه دهید، من نیز مطالبی به نگاشته های شما اضافه کنم تا راه هر گونه بهانه ای بسته شود.

• لَانّ اللّهَ تبارکَ و تعالى بعد الّذى خَتَم مقامَ النبوةِ فى شأنِ حبيبه و صفيّه و خيرَتهِ (آثار قلم اعلی، ج 3، ص 12)
در این جا صریحا صحبت از "ختم" مقام نبوت است!
یعنی فقط کلمه "انتهت" را نداریم، در اینجا "ختم" را داریم!

عبارت فارسی و ساده تر و پاسخگوی تمامی سوالات نویسنده، بیان حضرت ولی امر الله است:

• از ختمیت خاتم مقام این یوم ظاهر و مشهود. دوره نبوت ختم شد (نظم جهانی بهائی، موسسه معارف بهائی، کانادا ۱۹۹۵، ص 101)
دوره نبوت "ختم شد" !

ستاره جان، بی صبرانه منتظر ادامه مقاله شما هستم.





hami
یكشنبه، ۲۶ آبان ۱۳۸۷


سلام ستاره جون
ببین رفتی و نسازیا. مگه خودت نگفتی حامی بهایی بوده و با مازیار میومدن حالتونو بگیرن؟ خوب من کجا و بهائیت کجا عزیزم؟
پس دیگه با من بحث نکن و اگه خواستی با من صحبت کنی لطف کن به خاطر ما یه آلت ـ شیفت هم بگیر دیگه.hami ببین چقدر اینجوری خوشگلتره. درسته فرنگیه اما عیب نداره ، حداقل مرز بین اسلام وبهایی رو معلوم میکنه
بگذریم.
بابا دمت گرم. عجب بحث جالبی راه انداختی. اما خودت گفتی:
نقل:
اما می دونی چیه، این رفیقمون اعتدال که کلی دعاش می شه گفته نه، "به انتهت" اون معنایی رو می ده که ایشون می گه!

با توجه به این معانی که من رفتم پیدا کردم (البته اصلا نیازی به این کار نبود چون معنی انتهت مثل روز برای همه روشنه اما چه کنیم دیگه، ما که یه ستاره بیشتر نداریم و کار هم از محکم کاری عیب نمی کنه) و مواردی هم که خودت گفتی معنی انتهت وجمله 293 اشراقات کاملا معلومه دیگه. حالا مگه این آقا شَم شَم ( اعتدال رو میگم) حرف حسابش چی بود؟ چی می گفت؟
منتظر ادامه بحثت هستم رفیق





ستاره
پنجشنبه، ۳۰ آبان ۱۳۸۷


سلام به رفقا،
ما اين مدت يه خورده اي سرمون شولوغ پولوغ شده نمي رسيم زياد بيايم اينجا چيز ميز بذاريم.
بابا hami جون، هر جور راحتي، نوكرتم! اين رفيقمون در مورد "به انتهت" گفته بود، كه ملثا اگه يكي بياد و يه "به" به اين "انتهت" اضافه كنه، معنيش چي؟عوض مي شه ديگه! مام گفتيم نه، با "به" هم همون معني رو مي ده، اين حرفام واسه اون بود.

تيكه بعدي مقاله رو يجا مي ذارم.

يا حق

Admin
Site Admin
پست: 99
تاریخ عضویت: یک شنبه 28 خرداد 1385, 12:08 pm
تماس:

پاسخ: نقد مقاله 1 (خاتمیت)

پستتوسط Admin » چهار شنبه 28 اسفند 1387, 8:57 pm


ستاره
- یكشنبه، ۱۲ آبان ۱۳۸۷

بخش دوم – نقلي از ايقان

ايشان در بیانی شگفت فرمودند:

" حضرتشان دركتاب مستطاب ايقان كه نزد همهء گروه هاي مخالف بهائي معروف ومشهوراست به طوري كه ده ها رديه فقط درموردآن نوشته اند، ازجمله توضيح فرموده اند كه چون حقيقت انبيا ورسل يكي است، همه عبارت ازيكديگرهستند وهمه هم اوّل اند وهم وسط اند وهم آخر. به اين دليل حضرت رسول نيزهم آخرند وهم وسط اند وهم اوّل."

آنچه كه ايشان در نقلشان به آن اشاره كرده اند را مي آوريم و سپس به نقد و بررسي ميپردازيم تا بحثمان كمي علمي تر پيش برود،

كتاب ايقان ص 107تا 109:

"انشاءاللّه از ارض نفی احتراز جوئيم و به بحر اثبات در آئيم تا عوالم جمع و فرق و توحيد و تفريق و تحديد و تجريد الهی را به بصری که مقدّس از عناصر و اضداد است مشاهده کنيم و به اعلی افق قرب و قدس حضرت معانی پرواز نمائيم. پس، از اين بيانات معلوم شد که اگر در آخر لا آخر طلعتی بيايد و قيام نمايد بر امری که قيام نمود بر آن طلعت اوّل لا اوّل، هر آينه صدق طلعت اوّل بر طلعت آخر می شود زيرا که طلعت آخر لا آخر قيام نمود به همان امر که طلعت اوّل لا اوّل بر آن قيام نمود. اين است که نقطه بيان، روح ما سواه فداه، شموس احديّه را به شمس مثال زده‏اند که اگر از اوّل لا اوّل الی آخر لا آخر طلوع نمايد همان شمس است که طالع می شود. حال اگر گفته شود اين شمس همان شمس اوّليّه است صحيح است و اگر گفته شود که رجوع آن شمس است ايضاً صحيح است. و همچنين از اين بيان صادق می آيد ذکر ختميّت بر طلعت بدء و بالعکس زيرا که آنچه طلعت ختم بر آن قيام می نمايد بعينه همان است که جمال بدء بر آن قيام فرموده. و اين مطلب با اينکه چقدر واضح است نزد شاربان صهبای علم و ايقان، مع ذلک چه مقدار از نفوس که به سبب عدم بلوغ به اين مطلب به ذکر خاتم النّبيّين محتجب شده از جميع فيوضات محجوب و ممنوع شده‏اند با اينکه خود آن حضرت فرمود: "اَمَّا النَّبيّونَ فَاَنَا." و همچنين فرمودند: منم آدم و نوح و موسی و عيسی چنانچه ذکر شد. مع ذلک تفکّر نمی نمايند بعد از آنکه بر آن جمال ازلی صادق می آيد به اينکه فرمودند: منم آدم اوّل، همين قسم صادق می آيد که بفرمايند: منم آدم آخر. و همچنانکه بدء انبياء را که آدم باشد به خود نسبت دادند همين قسم ختم انبياء هم به آن جمال الهی نسبت داده می شود. و اين بسی واضح است که بعد از آنکه بدء النّبيّين بر آن حضرت صادق است همان قسم ختم النّبيّين صادق آيد. و به اين مطلب جميع اهل ارض در اين ظهور ممتحن شده‏اند چنانچه اکثری به همين قول تمسّک جسته از صاحب قول معرض شده‏اند. و نمی دانم اين قوم از اوّليّت و آخريّت حقّ جلّ ذکره چه ادراک نموده‏اند؟ اگر مقصود از اوّليّت و آخريّت، اوّليّت و آخريّت مُلکی باشد هنوز که اسباب مُلکی به آخر نرسيده، پس چگونه آخريّت بر آن ذات احديّت صادق می آيد؟ بلکه در اين رتبه اوّليّت نفسِ آخريّت و آخريّت نفس اوّليّت باشد. باری، همان قسمی که در اوّل لا اوّل صدق آخريّت بر آن مربّی غيب و شهود می آيد همان قسم هم بر مظاهر او صادق می آيد. و در حينی که اسم اوّليّت صادق است همان حين اسم آخريّت صادق. و در حينی که برسرير بدئيّت جالس اند همان حين بر عرش ختميّت ساکن. و اگر بصر حديد يافت شود مشاهده می نمايد که مظهر اوّليّت و آخريّت و ظاهريّت و باطنيّت و بدئيّت و ختميّت، اين ذوات مقدّسه و ارواح مجرّده و انفس الهيّه هستند. و اگر در هوای قدس "کَانَ اللّهُ وَ لَم يَکُن مَعَهُ مِن شَیءٍ" طائر شوی جميع اين اسماء را در آن ساحت معدوم صِرف و مفقود بَحت بينی و ديگر هيچ به اين حجبات و اشارات و کلمات محتجب نشوی."

همچنين در صفحه 116 تا 120 مينگارد:

"از قبل دو مقام از برای شموس مشرقه از مشارق الهيّه بيان نموديم. يکی مقام توحيد و رتبه تفريد، چنانچه از قبل ذکر شد : "لا نُفَرِّقُ بَينَ اَحَدٍ مِنهُم." و مقام ديگر مقام تفصيل و عالم خلق و رتبه حدودات بشريّه است. در اين مقام هر کدام را هيکلی معيّن و امری مقرّر و ظهوری مقدّر و حدودی مخصوص است چنانچه هر کدام به اسمی موسوم و به وصفی موصوف و به امری بديع و شرعی جديد مأمورند.چنانچه می فرمايد: "تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُم عَلَی بَعضٍ مِنهُمْ مَنْ کَلَّمَ اللّهُ و رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجَاتٍ و آتَيْنَا عِيسَی ابْنَ مَرْيَمَ البيِّنَاتِ و اَيَّدْنَاهُ بِرُوحِ القُدُسِ." نظر به اختلاف اين مراتب و مقامات است که بيانات و کلمات مختلفه از آن ينابيع علوم سبحانی ظاهر می شود و إلّا فی الحقيقه نزد عارفين معضلات مسائل الهيّه، جميع در حکم يک کلمه مذکور است. چون اکثر ناس اطّلاع بر مقامات مذکوره نيافته‏اند اين است که در کلمات مختلفه آن هياکل متّحده مضطرب و متزلزل می شوند. باری، معلوم بوده و خواهد بود که جميع اين اختلافات کلمات از اختلافات مقامات است. اين است که در مقام توحيد و علوّ تجريد، اطلاق ربوبيّت و الوهيّت و احديّت صرفه و هويّه بحته بر آن جواهر وجود شده و می شود زيرا که جميع بر عرش ظهوراللّه ساکن اند و بر کرسيّ بطون اللّه واقف. يعنی ظهوراللّه به ظهورشان ظاهر و جمال اللّه ازجمالشان باهر. چنانچه نغمات ربوبيّه از اين هياکل احديّه ظاهر شد. و در مقام ثانی که مقام تميز و تفصيل و تحديد و اشارات و دلالات ملکيّه است عبوديّت صرفه و فقر بحت و فنای باتّ از ايشان ظاهر است. چنانچه می فرمايد: "إنّی عَبدُ اللّه و ما اَنَا إلّا بَشَرٌ مِثلُکُم." و از اين بيانات محقّقه مثبته ادراک فرما مسائل خود را که سؤال نموده بودی، تا در دين الهی راسخ شوی و از اختلافات بيانات انبياء و اصفياء متزلزل نشوی. و اگر شنيده شود از مظاهر جامعه: "إنّی اَنَا اللّه "، حقّ است و ريبی در آن نيست. چنانچه به کرّات مبرهن شد که به ظهور و صفات و اسمای ايشان ظهوراللّه و اسم اللّه وصفة اللّه در ارض ظاهر. اين است که می فرمايد: "وَ مَا رَمَيْتَ إذ رَمَيْتَ وَلکِنَّ اللّهَ رَمَی. " و همچنين " إنَّ الَّذينَ يُبَايِعُونَکَ إنّمَا يُبَايِعُونَ اللّهَ. " و اگر نغمه إنّی رسول اللّه برآرند، اين نيز صحيح است و شکّی در آن نه. چنانچه می فرمايد: "مَا کَانَ مُحمّدٌ اَبَا اَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَلکِنْ رَسولَ اللّهِ. " و در اين مقام همه مرسل اند از نزد آن سلطان حقيقی و کينونت ازلی. و اگر جميع ندای اَنَا خاتَمُ النَّبيّين بر آرند آن هم حقّ است و شبهه را راهی نه و سبيلی نه زيرا که جميع حکم يک ذات و يک نفس و يک روح و يک جسد و يک امر دارند و همه مظهر بدئيّت و ختميّت و اوّليّت و آخريّت و ظاهريّت و باطنيّت آن روح الارواح حقيقی و ساذج السّواذج ازلی اند. و همچنين اگر بفرمايند: "نَحْنُ عِبادُ اللّه"، اين نيز ثابت و ظاهر است. چنانچه به ظاهر در منتهی رتبه عبوديّت ظاهر شده‏اند، احدی را يارای آن نه که به آن نحو از عبوديّت در امکان ظاهر شود. اين است که از آن جواهر وجود در مقام استغراق در بحار قدس صمدی و ارتقاء به معارج معانی سلطان حقيقی، اذکار ربوبيّه و الوهيّه ظاهر شد. اگر درست ملاحظه شود در همين رتبه منتهای نيستی و فنا در خود مشاهده نموده‏اند در مقابل هستی مطلق و بقای صرف، که گويا خود را معدوم صرف دانسته‏اند و ذکر خود را در آن ساحت شرک شمرده‏اند.زيرا که مطلق ذکر در اين مقام دليل هستی و وجود است و اين نزد واصلان بس خطا، چه جای آنکه ذکر غير شود وقلب و لسان و دل و جان به غير ذکر جانان مشغول گردد و يا چشم، غير جمال او ملاحظه نمايد و يا گوش، غير نغمه او شنود و يا رجل در غير سبيل او مشی نمايد. در اين زمان نسمة اللّه وزيده و روح اللّه احاطه نموده، قلم ازحرکت ممنوع و لسان از بيان مقطوع گشته. باری، نظر به اين مقام، ذکر ربوبيّه و امثال ذلک از ايشان ظاهر شده و در مقام رسالت اظهار رسالت فرمودند و همچنين در هر مقام به اقتضای آن ذکری فرمودند و همه را نسبت به خود داده‏اند از عالم امر الی عالم خلق و از عوالم ربوبيّه الی عوالم ملکيّه. اين است که آنچه بفرمايند و هرچه ذکر نمايند از الوهيّت و ربوبيّت و نبوّت و رسالت و ولايت و امامت و عبوديّت، همه حقّ است و شبهه ای در آن نيست. پس بايد تفکّر در اين بيانات که استدلال شده نمود تا ديگر از اختلافات اقوال مظاهر غيبيّه مطالع قدسيّه احدی را اضطراب و تزلزل دست ندهد. "





ستاره
- یكشنبه، ۱۲ آبان ۱۳۸۷

اگر بخواهيم آنچه كه در ايقان به آن اشاره شده است را به صورت اختصار بيان كنم به ترتيب زير خواهد بود:

مقدمه 1: خدا اول است آخر است،ظاهر است و باطن است بدئيت دارد و ختميت؛
مقدمه 2: پيامبران الاهي همه مظهر اسماء خدا هستند؛
مقدمه 3:پيامبران الاهي حقيقت واحده اند؛
مقدمه 4: پيامبر اسلام خاتم النبيين اند؛
مقدمه 5: خاتم النبيين يعني مظهر ختميت خداوند.

نتيجه گيري:
همه پيامبران خدا خاتم النبيين اند
و حضرت محمد آخرين پيامبر خدا نخواهد بود.


در اين استدلال ابتدا به مقدمه هايي اشاره ميشود و سپس برپايه اين مقدمه ها نتيجه گيري ميشود كه عملا امكان آمدن پيامبري ديگر وجود دارد.
مشكل اينجاست كه در مجموعه مقدماتي كه ذكر ميشود نكات مبهم ريز و درشتي وجود دارد كه ابهام در هر يك از مقدمات فوق در كارا بودن استدلال براي رسيدن به نتيجه مطلوب نويسنده خدشه جدي وارد می سازد و نتیجه را نادرست می کند.

ما در اين جا به اهم مسائلي كه موجود است ميپردازيم.

لازم به يادآوري است كه مفهوم"خاتميت"، تنها با لفظ" خاتم الانبياء " هم وارد نشده است تا آن را به معناي"مظهر ختميت خدا" بدانيم و با تسري آن به ديگران مساله حل شود.
از قائلين اين تئوري بايد پرسيد عباراتي چون:" لا نبي بعدي" و امثال آن كه كرارا در مجامع حديثي نقل شده است و همگي به همين صفت اختصاصي حضرت محمد (ص) اشاره ميكنند را چگونه توجيه ميكنند؟ آيا باز هم قائلند كه اين مفهوم هم در مورد همه انبيا پيشين صادق است؟ يا اينكه به عكس قائلند هر نبي به ظهور پس از خود بشارت مي داده است؟





ستاره
- یكشنبه، ۱۲ آبان ۱۳۸۷


- ختميت خدا به چه معناست؟ (در پاسخ مقدمه یک نقل ايقان)

يكي از پايه اي ترين ابهاماتي كه در مورد ساختار استدلالي فوق مطرح است اين است كه ختميت خدا به چه معناست؟ در قرآن آيه سوم سوره حديد، به صفات:" اول و آخر و ظاهر و باطن" براي خدا اشاره شده است اما نه در آن آيه و نه در هيچ جاي ديگر قرآن به صفت "خاتم" براي خداوند متعال اشاره نشده است.جالبتر آن كه حتي در يك روايت هم، البته تا جايي كه من جستجو كردم، اين اسم براي خدا ذكر نشده است. بد نيست بدانيد حتي در دعايي مثل دعاي جوشن كبير كه حاوي حدود هزار اسم خداوند است نيز اين اسم براي خدا نيآمده است.(البته از اين مطلب بگذريم كه نويسنده مقاله مورد بحثمان اضافه بر حضرت بهاء الله صفت وسط را هم به اين مورد افزوده است!)





ستاره
- یكشنبه، ۱۲ آبان ۱۳۸۷

فعلا همینا رو یه نیگایی بکنین، تا بعد بریم سراغ بقیش.
حامی جون، به دل که نگرفتی؟

من و تو تا آخر عمر كاروان جاده هائيم

یا حق




hami
یكشنبه، ۱۲ آبان ۱۳۸۷

سلام ستاره جون
یه کم اون شاخ سبیلاتو جم کن، داره ما رو خفه می کنه
عزیزم من hami هستم نه حامی
تازه اون میلیونر و میلیاردره ولی ثروت من یه کمی کمتره
hami مخلص شما و تموم بر و بچ بهایی پژوهه ستاره جون
ان شاءالله رفع سوء تفاهم شده باشه عزیزم
ضمنا از مطالبی هم که در سایت گذاشتی ممنون. من دارم بررسیشون می کنم.


ستاره
یكشنبه، ۱۹ آبان ۱۳۸۷


سلام به رفقا،
حامی جون، تو کجا بودی که ما ندیدیمت ! )-:
خیلی بلایی، آسته می ری، آسته میای، تا گربه شاخت نزنه؟

جزیره جون، دمت گرم، می خواستم همینو بگم، اما بذار یه چیز باحال تر بذارم تا توش هم اول النبیین باشه، هم خاتم النبیین! می گی نه؟ نیگا کن:

• "این کور اعظم افخم بشارتش در متون صحف و زبر و کتب و اسفار و الواح از آدم تا خاتم مدون و در تاریخ شرایع و ادیان از اول النبیین الی خاتم النبیین بی نظیر و عدیل و مثیل و سابقه است" (توقیعات مبارکه خطاب به احبای شرق، لانگنهاين - آلمان ۱۹۹۲، ص 285)

اگه "اول النبیین" و "خاتم النبیین" صفات اختصاصی حضرت آدم و حضرت محمد (ص) نباشن، چرا حضرت ولی امر الله از این صفات استفاده کردن و گفتن از ... تا ...؟ آخه واسه این که از الف تا ب (یا بوقول فرنگیا A تا B ) معنی بده، باید این دوتا دوتا باشن، نه یکی! چرا از لفظ "آدم" و "خاتم" استفاده کردن؟ اگر همه یکی ان و همه خاتم النبیین ان، " از اول النبیین الی خاتم النبیین" را باید چی معنی کنیم آخه؟ چی؟ آره دیگه، ینی این دو تا دوتان، نه یکی !
اصلا این که بین این دو فرق گذاشتن، خودش ینی با دو اسم و صفت مختلف از هم "متمایز" شدن.
ینی در عالم تفصیل دارن حرف می زنن، نه توحید!
تو این عالم هم ، دیدیم که این مقام خاص پیامبر اسلامه، هم قرآن می گه، هم اشراق خاوری می گه، هم کی؟ می پرسی کی می گه؟ خوب مدرک اون "..." رو ببین، جناب شوقی می گه.

بریم تا بعدی رو بذارم...

دنیامو گم کردم،تو ندیدی؟

یا حق




ستاره
یكشنبه، ۱۹ آبان ۱۳۸۷

حالا میایم اینجا،
راستیتش ما یه گله بکنیم از این رفقامون که نیومدن، نه مازیار پیداش شد، نه عمو مایه دار! بیخیال، بجاش اینجا کلی رفیق باحال با سفات پیدا کردیم، خیلییم با کلاسن.

واسه تنوع، یه خورده خاطره بگم...

ما اون وقتا که یه حالی با این مایه دار و مازیار جون می کردیم، یه شب این داداشمون پیگیر یه حال اساسی داد، چن تا از سوتیای این میلی مایه دارو آورد جلو چشاش کانه برق زد و این عمومون بهم ریخت، رفت تو در و دیوار که بگه آره منظورم این بود و اون نبود و شما نمی فهمین و تفسیر مفسیر می کنیین و از این حرفا که خودتون بهتر از من بلدین.
وای... نمی دونی چی شد ...
حدس بزن ...
اون شب عمو پیگیر رف تو سرازیری ذوق و ادب و محفل ما رو رووشن کرد و رفقا رو به فیض اکمل رسوند، می پرسی چیجوری؟ ها؟ باشه می گم. پیگیر جون اون شب شعرایی می گفت ماه، عسل، ناز، ینی باقلوا، فقط باید بگی دمت گرم داداش، اما مرگ من یواش!
یه تیکه از برگه دفترپاره خاطراتمونو واسه رفقامون رو کنیم حال کنن (البت دفتر پیگیر نه من ، با رخصت رفیقمون) :

"خوابی یا بیدار ؟ عمو مایه دار؟!
...
شبا که ما تو خوابیم عمو مایه دار بیداره!
ما رفتیم بخوابیم عمو مایه دار!
شب پرستاره ای داشته باشی...

...
شب مایه دار بیدل چه شبی دراز باشد تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
...
مایه دارا یله کن کاخ غرورت یکبار!
...
شاعر مشغول گفتن مصرع دومه!
..."

بقیش باشه واسه بعد، وسطای راهم یه حالی بکنین دیگه. (-;

البت بعدش مازیار خان (فردا صبش که از خواب پا شد) این شعرای خوشگل و نازو پاکید!
ای دل غمین مباش ...چی بگیم دیگه.

حالا شوما بخونین حال کنین، البت دوست داشتم خود پیگیر جون بیاد بنویسه، اما نیومد دیگه، اکشال نداره خوب، حالا من از طرف اون نوشتم.

یاحق




ستاره
یكشنبه، ۱۹ آبان ۱۳۸۷


حالا دیگه بریم سراغ مقدمه پنجم...
- خاتم النبيين يعني مظهر ختميت خداوند (مقدمه پنجم)
اشكال اساسی دیگری كه به اين مقدمه مربوط میشود اين است كه به چه استنادي ميتوان روشن كرد كه خاتم النبيين يعني مظهر ختميت خداوند تا در ادامه آن را بتوان به بهانه حقيقت واحده بودن و مظهريت پیامبران، به ديگر انبیاء نيز تسري داد؟ اين مدعا نیازمند دلیلی قابل پذیرش است که در این ساختار ارائه نشده است.
براي هر پژوهشگر بي¬تعصبي با اندكی تامل اين مطلب واضح ميشود كه كليت اين استدلال يك "استدلال پَسيني" است كه تلاش ميكند صفتي را كه مختص يك پيامبر است به ديگران نيز سرايت دهد. به اين منظور ابتدا آن صفت را – بدون ارائه هيچ دليلي- مظهري از يك صفت خدا گرفته است و سپس با طرح اين مساله كه همه انبيا حقيقتي واحده اند و بايستي مظاهر صفات خدا باشند دامنه آن صفت را به ديگر انبيا الاهي نيز رسانيده است.
اگر قرار باشد كه چنين ساختار بديعي مورد پذيرش قرار گیرد، به تبع آن بايستي قائل شد که هيچ يك از انبياء الاهي پدر و مادر نداشته اند یا هيچ يك ازدواج نكرده اند یا اینکه هيچ كدام فرزندي نداشته اند؛ چه آنكه حضرت مسيح (علي نبينا و آله و عليه السلام) مظهر صفت "لم يتخذ صاحبه و لا ولدا " ي خداوند است و همه يك حقيقتند. صد البته كه در اين آيين بديع چنين نتايجي غريب نمي نمايد!


بنابراین "همه عبارت ازيكديگرهستند وهمه هم اوّل اند وهم وسط اند وهم آخر. به اين دليل حضرت رسول نيزهم آخرند وهم وسط اند وهم اوّل."
بی معنا می شود.



اینم آخر بخش دوییم.
فرمایشاتونو بفرمایین تا بریم سراغ بخش سوم، معنای کلمه انتهت، ببینیم رفیقمون اونجا چی چی گفته، باید چی کار کنیم و چطوری چی رو از کجا با چی جوواب بدیم.


پدرم قامت توتکیه گهی بود مرا
یا حق





hami
یكشنبه، ۱۹ آبان ۱۳۸۷


سلام ستاره جون
بابا اگه با من هستی، من hami هستم نه حامی عزیزم
در ضمن شما از ما تعریف کردی اما با عرض پوزش ما ازت به انتقاد داریم داداش. البته بگم ما فاشیست نیستیما
این شعر و معرایی که می گی و مثل امضا می مونه، یکم که چه عرض کنم خیلی بی ربطن. میشه بگی هدفت از گفتن اونها چیه؟
نکنه شعرای پشت کامیون خودتو بر و بچو میای اینجا مینویسی؟ ها؟؟؟





ستاره
شنبه، ۲۵ آبان ۱۳۸۷

سلام رفقا، خوبین؟ خوشین؟
بابا این hami هم اومد نسازه ها! آخه حامی به این قشنگی، دوست داری واست فرنگی بنویسم حال کنی؟
اوم شعر هام داداش ، (نه شعر و معر) البت ما تو مراممون نیست کل کل کنیم، اما معنی داره، معنیشم بامرامای اسیر جاده می دونن، بیخیالش شو، یه چیز تو همون مایه های امضاست. اینم واسه عزیزم hami :
روزگار غربيست نازنين، عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد

حالا بریم ببینیم این رفیقمون اعتدال دیگه چی گفته.
راستش ما که زیاد نفهمیدیم منظور این رفیقمون از "انتهت" چی چی شد، اما هر چی شد، به دردش نخورد. می گی چرا؟ میگم چرا. آخه یه چیزی گفته که تو هیچ عطاری گیر نمیاد که هیچ، کلی جاهای دیگه "به انتهت" واسش گیرآوردم که ببینه ینی چی.
حامی جون، تو که زیاد می ری تو لغت مغت می گردی کلمه های عجیب غریب در میاری، یه حالی به این "انتهت" می دی ببینیم چی می شه؟
نوکرتم.

کلاست منو کشته

یا حق




Hami
شنبه، ۲۵ آبان ۱۳۸۷


سلام بر ستاره سهیل
واقعا ستاره سهیل شدیا
خیلی کم پیدات میشه تو سایت
عزیزم در حال حاضر که دارم تایپ میکنم فرهنگ معین همرامه ولی چون انتهت یک کلمه عربیه در این فرهنگ چیزی پیدا نکردم ولی در مورد کلمه انتها این معانی رو پیدا کردم:
این کلمه مصدر لازم است. به معنی به پایان آمدن، به نهایت رسیدن، باز ایستادن کاری،و بطور خلاصه: پایان، آخر
چون خاطرت خیلی عزیزه قول میدم در اسرع وقت پت و پوت این کلمه پر حاشیه رو بریزم رو آب
منتظر مطلب بعدیم باش عزیز
این هم تقدیم به تو که اسیر جاده ای:
در پشت چند ماشین این جمله رو دیده ام:
عاقبت فرار از مدرسه
البته جسارت نباشه، این حرف مربوط به شما که اهل علم و مدرسه و اهل فضیلت هستی نیستا





hami
شنبه، ۲۵ آبان ۱۳۸۷


سلام ستاره جون
الوعده وفا داداش
من رفتم و به چند فرهنگ عربی سر زدم. نتایج مطالعاتم رو ببین ونظرت رو بده.
1. فرهنگ جامع عربی ، نوشته احمد سیاح که بیش از 70000 کلمه عربی را به فارسی ترجمه و معنی نموده، از فرهنگ های معتبری است که میتوان به آن اعتماد کرد و از آن استفاده نمود.
قبل از اینکه به معنی این کلمه بپردازم لازم است این نکته را یادآور شوم که انتهت صیغه چهارم باب افتعال است و ریشه آن نهی می باشد.
در مورد خود کلمه انتهت هیچ معنی ای وجود ندارد و لی ترجمه صیغه اول آن که انتهی باشد وجود دارد.
در این فرهنگ گفته شده : انتهی به معنی به پایان رسید، باز ایستاد می باشد.
2. در فرهنگ منجدالطلّاب که از فرهنگ های جامع و معتبری است و ترجمه محمد بندرریگی می باشد، نیز صیغه اول نهی از باب افتعال اینگونه معنی شده است:
چیزی پایان یافت ، به نهایت خود رسید (به این معنی آخری دقت کن ستاره جان)
3. اما اجازه بدهید فرهنگ لسان العرب را که معروف ترین کتاب لغت در عرب است و حکم آکسفورد در زبان عربی دارد(یعنی کلمات عربی را به عربی توضیح داده است) نیز بررسی کنیم
در این فرهنگ هم در معنی لغت انتهی نوشته: بلغ النهایه یعنی به پایان و نهایت رسید.
ستاره جان این نتیجه تحقیق من بود که طبق خواسته شما انجام گرفت.
خواهش می کنم نتایجی را که از این معانی می گیری بیان کن تا هم من و هم سایر دوستان از آن استفاده کنیم.





ستاره
یكشنبه، ۲۶ آبان ۱۳۸۷


سلام hami جون (اینجوری خوبه؟)
دمت گرم داداش، خوب رفتی.
اما می دونی چیه، این رفیقمون اعتدال که کلی دعاش می شه گفته نه، "به انتهت" اون معنایی رو می ده که ایشون می گه! انتهت همونه که شما می گی، اما "به انتهت" یه چیز دیگه است! عجب، شه ژالب! wow !
عزیز جون،
البت درسته که ما مث شوما با سفات نیستیم و با مدرسه پدرسه همچین ، چی؟ رابطه مابطمون ردیف مدیف نیست، اما خوب، آب حوضی هم نیستیم دیگه، البت الان هستیما!
به قول رفقا:
اين خزانم را نبين ... ماهم بهاري داشتيم ...
اما رفقامون با سفاتن، از یکیشون پرسیدم این به و مه که میاد با این کلمه یکی می شه، آخرش چی می شه؟ می دونی چی گفت؟ باشه می گم، اینجورکی گفت:

اولا بنده چند فرهنگ مهم عربی – عربی رو که ملاک های معتبر این بررسی ها هستند نگاه کردم، ولی هیچ کدامشان معنای خاصی رو برای تعبیر"انتهی ب..." ذکر نکرده بودند. نه در فرهنگ دم دستی المنجد ترجمه ی خاصی برای این تعبیر بود، و نه در فرهنگ معتبر "المعجم الوسیط"، و نهایتا نه در کتاب "لسان العرب" که مبسوط ترین و جامع ترین فرهنگ لغت در زبان عربی است. به هر حال این نتیجه ی جست و جوی من بود.
از این ها گذشته، در همان کتاب فرهنگ نوین عربی- فارسی آقای طباطبایی نوشته بود "انتهی بکذا" یعنی "به ... انجامید". خب عزیز من انجامیدن یعنی چی؟ یعنی تمام شدن و پایان یافتن و منتهی شدن دیگه.
به خصوص که حضرت بهاالله بجای این که جمله را به صورت عادی بگویند و بفرمایند "الذی "انتهت به" الرساله و النبوه"، "به" رو جابجا کردند و اونو قبل از "انتهت" گذاشتند، و فرمودند "الذی "به انتهت" الرساله و النبوه". ومی دونید که یک قاعده ی خیلی معروف در زبان عربی هست که می گه "تقدیم ما حقه التاخیر یفید الحصر" یعنی جلو انداختن چیزی که جایش بعدا بوده، افاده ی حصر می کند. مثلا اگر بجای این که بگوییم "نعبدک" یعنی تو را می پرستیم گفتیم "ایاک نعبد"، منظور ما این بوده که "فقط" تو را می پرستیم. لذاست که با جلو انداختن "به" در اون عبارت، حضرت بهاالله فرموده اند "کسی که رسالت و نبوت "تنها" به او منتهی شده"، و این مقام رو منحصر در حضرت رسول دونستن، و بقیه رو فاقد این مقام عنوان کردند.

خلاصه اینکه ما زیاد از این حرفا چیزی نفهمیدیم، اما دو سه تا چیز باحال گیرمون اومد که دیگه لا لا لا لا ، ینی حرفو تموم می کنه، می گی چیه؟ mmmm ، الان می گم.
نه بذار تو پست بعدی بگم.

Zoornazanfarsineveshtam

یا حق





ستاره
یكشنبه، ۲۶ آبان ۱۳۸۷


اینجا دوباره باید لحنم عوض شه، نه؟

باید عرض کنم که عبدالحمید اشراق خاوری نظری مخالف نظر نویسنده محترم دارند که ایده ای بدیع ارائه کرده اند و با این بیان، هم سواد جناب اشراق خاوری و هم جایگاه علمی تایید کنندگاه آثار امری در موسسه مطبوعات امری را زیر سوال برده اند!

• مقام این ظهور عظیم و موعود کریم از مظاهر سابقه بالاتر است زیرا نبوت به ظهور محمد رسول الله ختم گردید و این دلیل است که ظهور موعود عظیم، ظهور الله است و دوره نبوت منطوی گردید زیرا که رسول الله خاتم النبیین بودند." (رحیق مختوم ،ص 78)

ایشان دوره نبوت را "منطوی" شده و نبوت را "ختم شده" می دانند، همان که حضرت بها با عبارت "انتهت: بیان کرده اند، و اگر به کتاب قاموس ایقان نیز مراجعه کنید، در جلد نخست، ایشان در توضیح عبارات حضرت بهاء الله و نیز همان عبارت "الصلوة و السلام ..." معنای "انتها یافتن" و "ختم نبوت" را بیان می کنند، نه "منجر شده" و امثال آن!

دیگر آن که بهترین راه، مراجعه به عبارات دیگری است که در آنها کلمه "انتهت" آمده، همان روشی که مورد پسند نویسنده محترم است:
ابتدا بیانی که در بالای این نوشته ارائه شد را دیگر بار ارائه می کنیم تا حق طلبان خود نتیجه بگیرند:

• الصلوة و السلام علی الذی به انتهت النبوة و الرسالة و انقطعت نفحات الوحی و علی آله و اصحابه بدوام الملک و الملکوت و العزة و الجبروت (مجموعه الواح مبارکه (عندلیب)، بهاء الله، موسسه ملی مطبوعات امری ایران، 132 بدیع، ص 36)

و می بینید که بعد از "انتهت" با کلمه "انقطعت" توضیح داده شده است، در این جا معنای "منجر شدن" را شما می بینید؟ "پایان یافتن و قطع شدن" است که تنها معنای عبارت بالاست.

--
وای نمی تونم جولو خودمو بگیرم، می بینین چی نوشته؟ انقطعت نفحات الوحی! ینی دیگه وحی محی همه چی تعطیل! وختی وحی تتیله، دیگه پیامبری میامبری می ره رو هوا! ینی هر کی می گه بابا به من داره وحی می شه، باورت نمی شه؟ ببین، داره وحی می شه دیگه، چرا باور نمی کنی! حضرت بهاء الله می گن این آدم بیخود می گه، چرا؟ چون : انقطعت نفحات الوحی!
اینم که معلومه در مورد کیه دیگه نه؟ می گی کی؟ باشه می گم.
اول سلام کردن به پیامبر اسلام، همونی که رسالت و نبوت به ایشون پایان یافت، می گی از کجا بدونیم پیامبر اسلامه؟ از اینجا:
"زیرا نبوت به ظهور محمد رسول الله ختم گردید " اشراق خاوری
بعد این داستان، می گن وحی محی هم قطع شد!
شه ژالب واقعا !
بسه دیگه، بریم سراغ بقیش.
--

دیگر بیان:

• فلک الحمد یا الهی علی ما وفقتنی بالصیام فی هذا الشهر الذی نسبته الی اسمک الاعلی و سمیته بلعلاء و امرت بان یصوموا فیه عبادک و بریتک و یستقربن به الیک و به انتهت الایام و الشهور کما ابتدئت اولها باسمک البهاء (امر و خلق ، ج 4، مجموعه آثار، لانگنهاین، آلمان، 1986، ص 49 )

در اینجا نیز "انتهت" به معنای "پایان یافتن" است، "به انتهت الایام و الشهور" یعنی: "به آن، روزها و مها ها پایان یافت" و می بینیم که قبل آن به ماه "علا" که ماه روزه اهل بهاست اشاره شده که "پایان بخش" ماه های بدیع است. نکته مهم تر آن که "انتهت" در مقابل "ابتدئت" آمده، ("کما ابتدئت") و این ادبیات، معنای مخالفت دو کلمه "انتهت" و "ابتدئت" را نشان می دهد، "پایان یافتن" و "شروع شدن" و البته نبايد فراموش كرد كه حرف اضافه اي كه اينجا به كار رفته همان حرف اضافه"بـ " يعني دقيقا مشابه با متن كتاب اشراقات ص293 است!

این بود انشای من! (به یاد مدرسه) ;-)

حامی جون (بابا سخته فرنگی بنویسم، همینو قبول کن دیگه)، نظرت چیچیه؟






Jazireh
یكشنبه، ۲۶ آبان ۱۳۸۷


سلام به دوستان،
ستاره عزیز، دقیق و متین جلو می روید، اگر اجازه دهید، من نیز مطالبی به نگاشته های شما اضافه کنم تا راه هر گونه بهانه ای بسته شود.

• لَانّ اللّهَ تبارکَ و تعالى بعد الّذى خَتَم مقامَ النبوةِ فى شأنِ حبيبه و صفيّه و خيرَتهِ (آثار قلم اعلی، ج 3، ص 12)
در این جا صریحا صحبت از "ختم" مقام نبوت است!
یعنی فقط کلمه "انتهت" را نداریم، در اینجا "ختم" را داریم!

عبارت فارسی و ساده تر و پاسخگوی تمامی سوالات نویسنده، بیان حضرت ولی امر الله است:

• از ختمیت خاتم مقام این یوم ظاهر و مشهود. دوره نبوت ختم شد (نظم جهانی بهائی، موسسه معارف بهائی، کانادا ۱۹۹۵، ص 101)
دوره نبوت "ختم شد" !

ستاره جان، بی صبرانه منتظر ادامه مقاله شما هستم.





hami
یكشنبه، ۲۶ آبان ۱۳۸۷


سلام ستاره جون
ببین رفتی و نسازیا. مگه خودت نگفتی حامی بهایی بوده و با مازیار میومدن حالتونو بگیرن؟ خوب من کجا و بهائیت کجا عزیزم؟
پس دیگه با من بحث نکن و اگه خواستی با من صحبت کنی لطف کن به خاطر ما یه آلت ـ شیفت هم بگیر دیگه.hami ببین چقدر اینجوری خوشگلتره. درسته فرنگیه اما عیب نداره ، حداقل مرز بین اسلام وبهایی رو معلوم میکنه
بگذریم.
بابا دمت گرم. عجب بحث جالبی راه انداختی. اما خودت گفتی:
نقل:
اما می دونی چیه، این رفیقمون اعتدال که کلی دعاش می شه گفته نه، "به انتهت" اون معنایی رو می ده که ایشون می گه!

با توجه به این معانی که من رفتم پیدا کردم (البته اصلا نیازی به این کار نبود چون معنی انتهت مثل روز برای همه روشنه اما چه کنیم دیگه، ما که یه ستاره بیشتر نداریم و کار هم از محکم کاری عیب نمی کنه) و مواردی هم که خودت گفتی معنی انتهت وجمله 293 اشراقات کاملا معلومه دیگه. حالا مگه این آقا شَم شَم ( اعتدال رو میگم) حرف حسابش چی بود؟ چی می گفت؟
منتظر ادامه بحثت هستم رفیق





ستاره
پنجشنبه، ۳۰ آبان ۱۳۸۷


سلام به رفقا،
ما اين مدت يه خورده اي سرمون شولوغ پولوغ شده نمي رسيم زياد بيايم اينجا چيز ميز بذاريم.
بابا hami جون، هر جور راحتي، نوكرتم! اين رفيقمون در مورد "به انتهت" گفته بود، كه ملثا اگه يكي بياد و يه "به" به اين "انتهت" اضافه كنه، معنيش چي؟عوض مي شه ديگه! مام گفتيم نه، با "به" هم همون معني رو مي ده، اين حرفام واسه اون بود.

تيكه بعدي مقاله رو يجا مي ذارم.

يا حق

Admin
Site Admin
پست: 99
تاریخ عضویت: یک شنبه 28 خرداد 1385, 12:08 pm
تماس:

پاسخ: نقد مقاله 1 (خاتمیت)

پستتوسط Admin » چهار شنبه 28 اسفند 1387, 9:00 pm

ستاره
پنجشنبه، ۳۰ آبان ۱۳۸۷


بخش چهارم – معنايي نوين!

در ادامه، به بیان دوران کودکی بشر پرداخته اند و ما را ارجاع به کتابی دادند که در آن حق را بیابیم، و ادعا کردند که :

" حتي اگرخاتميت را به معني آخرين بودن هم كه بگيريم، منظورآن است كه دورهء 6000 سالهء كودكي بشرگذشته وحضرت رسول آخرين مربّي اين دوره بودند، واينك دورهء بلوغ وآغازسيركمالي بشريت به سوي صلح و وحدت پس از6000 سال جنگ وجدال دوران كودكي، مي باشد؛ كه اين نيزخودبحث مفصل دارد، طالبين رجوع فرمايند به كتاب "نگاهي تازه به ديانت بهائي" به اين ترتيب معني بيان " قدری تفکر نما مع آنکه منتها رتبه تکمیل هیاکل بشریه برتبه نبوت است" نيز روشن است. انبياء دورهء كودكي بشريت بالنسبه به دورهء جديد، داراي منتها رتبه اي مي شدند
كه جامعهء بشري آن روز طاقت دريافت آن را داشت. مقام فتبارك الله احسن الخالقين درآن دوره براي "هيكل بشري"، رتبهء نبوت بود. امادرخودكتب آسماني بيانات زيادي است كه منتها رتبهء مزبوردردورهء بلوغ بشررا ،كه ازطرف خدا به فرستاده اش اعطا مي شود وبشريت استعداد دريافت آن را دارد "مظهريت ربوبي والوهي" بيان مي دارد كه خودبحثي مفصل است "

نکته جالب توجه آن است که می فرمایند: "حتي اگرخاتميت را به معني آخرين بودن هم كه بگيريم، منظورآن است كه"، از این حرف ایشان نتیجه می گیریم که خودشان هم نمی دانند به خاتمیت معتقد هستند یا نه! بالاخره معنای "ختم شدن" داریم یا نه! اینکه می فرمایند حتی اگر به آن معنی هم بگیریم حرف بیهوده ای خواهد بود اگر خودتان به آن معتقد نیستید! شما از ابتداي مقاله به انواع دست آويز هاي سست متمسك شده ايد كه اثبات كنيد معنا كردن خاتميت به معني آخرين بودن غلط است آن وقت چگونه در انتهاي مقاله، خودتان معنایي درست براي آن ارائه ميكنيد؟ اين ديگر كدامين روش علمي است؟!!!
نکات مهم این بخش چنین است:
1- بشر پس از گدران دوران کوردکی 6000 ساله خود، وارد دوران بلوغ خود شده است.
2- منتها رتبه تکمیل هیاکل بشریه که در بیان حضرت بهاء الله در کتاب بدیع آمده ، اشاره به دوران کوردکی بشر می کند.
3- منتها رتبه در دوران بلوغ بشر، "مظهریت" است.

اما دوران کودکی و بلوغ بشر:
آنگاه که به کتاب محبوب نویسنده محترم که ما را نیز به آن ارجاع داده اند نگاه می کنیم، می بینیم که فصلی در این خصوص موجود است که دوران کودکی و بلوغ بشر را تشریح می کند. خلاصه آن چنین است:

دوره اول (یا کور نبوت یا آدم) که هدف آن یگانگی خدا و ادیان بود. دوره آن 6000 سال طول کشید که با ظهور حضرت باب پایان یافت. در این دوران، نه اعتقاد واقعی به خدا بود نه تدین حقیقی، دین حقیقی و علم حقیقی توسط مردم رد می شد و مقابل هم گذاشته می شد، غرب با رشد علم ، انسانیت خود را از دست داد، و شرق در مسیری متفاوت به نتیجه ای مانند غرب رسید اما با خرافات و تعصب و تقالید جاهلانه.
دوره دوم ، دوران طلائی بلوغ و تکامل تدریجی انسان که هدف آن صلح حقیقی و وحدت عالم انسانی است و از سال 1260 (ظهور حضرت باب) آغاز شد. حضرت بهاء الله با یادآوری این بیماری مزمن 6000 هزار ساله که شامل اختلاف و جنگ و جدال بود، داروی شفا بخش اتحاد را به عالمیان ارائه فرمودند. ایشان ريشۀ همۀ دردهاى عالم انسانى را فراموشى و نادانى انسان نسبت به حقيقت اديان- يعنى يگانگى خدا، محبت، عدالت، بخشش، راستى، وفا، امانت، نيكوكارى، بردبارى، خلوص نيت و پاكى دل، پرهيزگارى، انصاف، فروتنى، وارستگى و انقطاع، اخلاق نيكو، اعتدال، همدرى و امثال آن— دانسته که نتیجه آن آلوده شدن انسان به اعمال غيرانسانى است، مانند حسادت، غرور و خودخواهى، مكر و ريا و دورويى، دروغ، فسق و فساد و زنا و فحشا، خيانت و بى وفايى، خباثت، ظلم، اسراف، طمع، افترا، غيبت، عيبجويى، شهوت پرستى، دزدى، اختلاس، احتكار، رشوه، خيالات فاسد و نيات پليد، قمار، استعمال مواد مخدر و مشروبات الكلى، لعن و طعن و قتل و ترور و رقابت و امثال آن.
و نیز خود حضرت بهاءاﻟﻠﻪ در اين باره مى فرمايند: براى حفظ وآسايش اهل عالم… اگر سراج دين مستور مانَد، هرج و مرج راه يابد، نير عدل و انصاف و آفتاب امن و اطمينان از نور باز ماند… دين اﻟﻠﻪ و مذهب اﻟﻠﻪ محض اتحاد و اتفاق اهل عالم از سماء مشيت مالك قدم نازل گشته و ظاهر شده؛ آن را علت اختلاف و نفاق مکنید

جدای از نقد تک تک عبارات ایشان، چکیده سخن آن است که:

بشر با ظهور حضرت باب، وارد دوران طلائی بلوغ خود شده که باید چنین باشد:

• محبت و اخلاق نیک داشت،
• از لعن و طعن و افترا و دروغ و حسادت پرهیز کرد،
• از جنگ و جدال خبری نباشد.

حال ببینیم که آیا با تعالیم حضرت باب و بهاء این دوران شروع گشته است؟

• حضرت بهاء الله ، برادرشان صبح ازل را با عباراتی چون خر و گاو نر و گوساله و مار و سوسک میهمان می کنند و ایشان را حرام زاده! خوانده، از شهوت پرستی برادر رونمایی می کنند! (که تفصیل آن در کتاب بدیع به راحتی یافت می شود، مثلا ص 379) – محبت و اخلاق نیک و کنار گذاشتن طعن و لعن !

• فرزند خلف ایشان، مرکز عهد و میثاق، حضرت عبدالبهاء نیز به تبعیت از پدر بزرگوار خویش، چنین افاضاتی دارند که به تحری حقیقت در این مورد را با طالبان آن وا می گذاریم (در مکاتیب حضرت عبدالبهاء خواهید یافت، متحریان حقیقت خود جستجو کنند!) - محبت و اخلاق نیک و کنار گذاشتن طعن و لعن !
بنابراین محبت و اخلاق نیک و دوری از لعن و طعن چنین شد!

• هنگامی که به احکام حضرت اعلی نگاهی می افکنیم، می بینیم که احکام دوران بلوغ بشر بدین ورت می گردد:
o باید همه کتب جز بیان سوزانده شوند؛
o جز آنچه در بیان نازل شده یاد مگیرید؛
• در تعالیم حضرت عبدالبها برای دوران بلغ بشر ، عقل و نقل جایی در استدلال و تشخیص درست و غلط ندارند (فرموده حضرت عبدالبها در مفاوضات ، ص 224)
• جنگ و جدالی که قرار بود در دوران بلوغ بشر خاتمه یابد (پس از ظهور حضرت باب در سال 1260) ختم نشد! دو جنگ خانمان سوز جهانی (The First & The Second World War ) و سه جنگ خانمان برانداز داخلی ایران که به دست بابیان به راه افتاد و جنگ های دیگری که در نقاط مختلف این کره خاکی در حال پیشروی است ! همه نشان از این است که پس از سال 1260 وارد دوران بلوغ بشر نشده ایم!

نتیجه:
دوران بلوغ بشریت که باید اخلاق نیک و حسنه داشت و جنگ و جدلی در میان نباشد ، هنوز فرا نرسیده است، پس خاتمیت همچنان برقرار است، چون خودشان فرمودند: " حتي اگرخاتميت را به معني آخرين بودن هم كه بگيريم، منظورآن است كه دورهء 6000 سالهء كودكي بشرگذشته وحضرت رسول آخرين مربّي اين دوره بودند" و دیدیم که هنوز دوران کودکی بشر (ابته طبق تعریفی که دوست عزیز بهائی ارائه کرده اند!) به اتمام نرسیده و بنابراین، هنوز پیامبر اسلام، آخرین مربی بشریت اند.


ستاره
پنجشنبه، ۳۰ آبان ۱۳۸۷


يه سري نكته ديگه هم مي مونه كه بعدا ميام مي ذارم.

اگر با من نبودش هيچ ميلي
چرا ظرف مرا بشكست ليلي

يا حق




ُSonia

جمعه، ۰۱ آذر ۱۳۸۷


سلام به خوانندگان متحری حقیقت.می خوام خودتون قضاوت کنید:همون طوری که می دونید،حامی و ستاره مخالفان دین بهایی هستند و مطالبی ضد این دین الهی می گن.تو این تاپیک همه شاهدیم که این دو نفر خودشون هم با هم مخالفن.حالا خودتون بگید:می شه به حرف های مشترک دو نفر که خودشون با هم مخالفن ،اعتماد کرد؟
من که نتیجه گرفتم دیگه نباید به این سایت بیام.این آی دی منه. sonia_hasoori1992 اگه سوالی داشتید،در خدمتم.اما بیرون از این سایت.قبلا از قضاوت عالیتون ممنونم.



Sardarbir
جمعه، ۰۱ آذر ۱۳۸۷

جناب سونیا
رسم نیست در بهائی پژوهی کسی افراد را به خارج سایت ارجاع دهد.این معنایش ضعف طرف از پاسخ و گریز از زیر بار سوالات است.در عین حال آی دی شما را که باید طبق مقررات پاک می کردیم، پاک نکردیم تا بگوئیم اگر ده هانفر همین سوالات را آنجا از تو بپرسند و تو نتوانی جواب بدهی فرقش با اینجا در این است که در آنجا دیگران نمی بینند تو پاسخ نداری و اینجا همه می بینند پاسخی ندارید!
لذا توصیه می کنیم همینجا باشید و شجاعانه بگوئید آنچه در چنته دارید.




sonia
شنبه، ۰۲ آذر ۱۳۸۷


مرسی جناب سردبیر از تذکرتون.اما توی کدوم قانون گفته که باید آی دی منا حذف کنید؟
در ضمن من آی دی دادم تا طرفم در یک فضای آرام و به دور از شلوغیای این سایت خودش فکر و تجزیه و تحلیل کنه،هر کیم دوست نداشت،بیاد همین جا.


Habibollah
شنبه، ۰۲ آذر ۱۳۸۷


خدمت دوست عزیزمان، سرکار خانم سونیا عرض ادب دارم.
دوست عزیز
من هر وقت که می خواهم با کسی صحبت کنم سعی می کنم همان طور که شما فرمودید، در یک فضای آرام و به دور از شلوغی به صحبت بپردازم تا طرف مقابل خودش فکر و تجزیه و تحلیل کند.
حالا می شود تا با هم در فضایی کاملا ارام به صحبت بپردازیم؟
من از شما خواهش می کنم تا در قسمت "ارتباط سؤال پاسخ"به گفتگو بپردازیم.
برای این که تداخل در بحث ها هم پیدا نشود. خواهش می کنم که دانه به دانه مباحث مختلف را بیان نمایید تا دوستانه در مورد آنها حرف بزنیم.
از تمامی کاربران این سایت که سرورانم هستند می خواهم با ناراحتی و عصبانیت بین گفتگوی ما وارد شوند خواهش می کنم که از این کار منصرف شوند تا حقیقت از میان یک گفتگوی دوستانه هویدا گردد. تنها در صورتی وارد گفتگو شوید که دوستانه بنویسند و فضا را غیر آرام ننمایند. متشکرم.

البته باید متذکر گردم که فردا شب من عازم سفر هستم و برای مدتی نمی توانم که با شما به بحث بنشینم. ولی تا آن موقع در خدمت هستم.



Maryam
شنبه، ۰۲ آذر ۱۳۸۷


سونیا خانم به جای خالی کردن میدان حقانیت خود را ثابت کن اینجا محیطی است کاملاً آرام و علمی .....اگر نمی توانی برهانی بیاوری از بزرگانت استمداد کن.......... اما اگر به واقع جواب قانع کننده ای نداری پس دیده بگشا...... کاری نیکنیم که خدا طردمون کنه.


Sardabir
شنبه، ۰۲ آذر ۱۳۸۷


تالار های گفتگوی بهائی پژوهی بیست و چهارساعته مفتوح است تا هرکس حرف پژوهشی در موضوع بهائیت دارد بیان کند.سوءاستفاده از این امکان که با زحمت فراوان بر پاشده از طرف هرکس که باشد صحیح نیست .نمک خوردن و نمکدان شکستن منصفانه نیست.بعضی می آیند و هرچه دلشان می خواهد می گویند و وقتی پاسخی برای سوالات کاربران ندارند این سایت را به باد انتقاد می گیرند و یک آدرسی را تبلیغ می کنند و فرار را بر قرار ترجیح می دهند.این شده است یک رویه برای بعضی مثل اسپرینگ و ایران و میلی ونوزدهساله ومتین و..
تبلیغ سایت های دیگر،کپی کردن مطالب دیگران ،بی احترامی و هتک ،خطوط قرمز این سایت است که سردبیر به عنوان نماینده شما کاربران عزیز بر نمی تابد.
قدر بدانیم این نعمتی را که در جهان مجازی در موضوع بهائیت و به شکل دو طرفه بی نظیر است و روزانه هزاران نفر را مشتاقانه به سوی خود می کشاند که بی صبرانه مطالب جدید آن را پی می گیرند و یا آن را در موتورهای جستجو می یابندو در باغ مطالب آن به سیر و سیاحت علمی می پردازند.
از منصفان و شاکران باشیم که خدا نیز منصفان و شاکران را دوست می دارد!

***********
حبیب عزیز را که گمان داریم به سفر معنوی حج مشرف می شود به خدامی سپاریم و تا بازگشت پیروز او از این عبادت بزرگ ،منتظر پیام ها و مطالب علمی و لحن دوستانه و صمیمی او می مانیم. باشد تا با توشه های روحانی از این سفر آسمانی باز گردد و نصیبی هم به خانواده بزرگ بهائی پژوهی برساند ان شاءالله.



hami
یكشنبه، ۰۳ آذر ۱۳۸۷


نقل:
حامی و ستاره مخالفان دین بهایی هستند و مطالبی ضد این دین الهی می گن.تو این تاپیک همه شاهدیم که این دو نفر خودشون هم با هم مخالفن.حالا خودتون بگید:می شه به حرف های مشترک دو نفر که خودشون با هم مخالفن ،اعتماد کرد؟

خانم سونیا، چرا مطالب رو قاطی می کنی آخه؟
من در صمیمانه نوشتم امکان نداره دونفر مخالف هم باشند و هر دو حق هم باشند.
حالا شما اومدی همین حرف من رو یه جور دیگه میگی که اصلا معنی جمله من رو نمیده.
اولا من و ستاره کجا با هم مخالفیم؟ من نوکر ستاره جون هم هستم. فدای اون سیبیلاش هم میشم.(البته نمیدونم اگه ستاره است پس چه جوری سیبیل داره؟)
دوما اگر هر دوی ما مخالف بهائیت هستیم، این دلیل نمیشه موافق همدیگه باشیم.
مثلا شما و بت پرستها هر دو مخالف ما هستین اما خود شما با همدیگه موافقتی ندارید.

درست نمیگم خانومه؟


الهام
یكشنبه، ۰۳ آذر ۱۳۸۷


ببینین، اینجا هم دارین سونیا رو اذیت می کنین، این واقعا راهش نیست.
آخه مریم جون، تو دیگه چرا؟ آخه دین واسه آدما یه امر قلبیه، نه علمی و برهانی، درسته نباید هر چیزی رو قبول کنیم، اما این دلیل نمی شه که هر چیز قلبی رو هم بتونیم با برهان و عقل ثابت کنیم!
یه سوال می پرسم، اجازه هست؟ نمی ریزین رو سرم خفم کنین؟
کی می تونه طعم قهوه رو با کلمات بیان کنه؟
کی می تونه حقیقت دوستی و محبت رو تو یه جمله، یا ده جمله یا ده تا کتاب با حروف الفبا توضیح بده؟

آخه دین هم همینه، یه امر قلبی رو که نمی شه با کلمات و برهان ثابت کرد، به نظر شما می شه؟
سونیا جون، اینجا وسط این همه آدم تنهایی سخته، پیشت می مونم تا ببینیم اخلاقشون درست می شه یا نه.



hami
یكشنبه، ۰۳ آذر ۱۳۸۷


باز اومدی نسازی الهاما
آخه دختر خوب شما هم که هنوز هیچی نشده از بهاییها یاد گرفتی بدون مدرک و منطق حرف بزنی
ازت خیلی عذر میخواما ولی اتفاقا بر عکس نظر شما دین اصلا قلبی نیست بلکه انسان باید از روی عقل و منطق به انتخاب دین بپردازه.
وگرنه خدا عقل رو برا چی به انسان داده؟ برای اینکه درست رو از نادرست تشخیص بده. این کار عقله خانم نه کار دل و قلب.
ما میدونیم که همیشه قلب درست نمیگه ولی عقل همیشه درست میگه. البته اگر در اون غرض ورزی نباشه. چون خدا عقل رو معصوم آفریده(البته نمیخوام این بحث رو زیاد باز کنم چون اینجا بهایی پژوهیه)
در هر حال ممکنه دل آدم و احساس آدم خیلی موارد اشتباه رو بپذیره مثل همین دوستان بهایی ما. اونها با اینکه اینهمه تناقض رو در دینشون می بینن اما چون قلبا به بهائیت اعتقاد دارند هیچوقت نمی پذیرند که دینشون نمیتونه الهی باشه.
اما اگه با عقل به این مساله نگاه کنن می بینن که واقعا بهائیت نمیتونه یه دین الهی باشه چون در اون تناقض و اشتباه به وفور دیده میشه.
باز منتظر نظر شما هستیم

الهام
سه شنبه، ۰۵ آذر ۱۳۸۷


دوست نداشتم دیگه اینجام در جواب حامی چیزی بگم، اما اشکال نداره، فقط خدا کنه تاثیری داشته باشه،

"بي حرمتي به ساحت خوبان قشنگ نيست.باور كنيد كه پاسخ آيينه سنگ نيست.سوگند ميخورم به مرام پرندگان.در عرف ما، سزاي پريدن، تفنگ نيست.با برگ گل نوشته به ديوار باغ ما.وقتي بيا كه حوصله ی غنچه تنگ نيست.در كارگاه رنگرزان ديار ما.رنگي براي پوشش آثار ننگ نيست.وقتي که عاشقانه بنوشي پياله را.فرقي ميان طعم شراب و شرنگ نيست.تنها يكي به قله تاريخ مي رسد.هر مرد پاشكسته كه تيمور لنگ نيست"



ستاره
سه شنبه، ۰۵ آذر ۱۳۸۷


سلام به رفقا،
این چن روزه چه شولوغ شد! بابا hami جون، راس می گه دیگه، تو داری همش می گی اگه راس می گی این چی می شه، اون چی میشه، بیا جواب بده، اونا حرف نداشتن رفتن اگه تو حرف داری بزن، یالا دیگه پس چی شد، و از این حرفا که...
راستیتش تو مرام ما نیست با یه مادمازل مودب اینجورکی حرف بزنیما، حرفتو راست و پوست کنده بزن دیگه، چرا مث داریوش حوضی هی شالاپ شولوپ می کنی دیگه!
سونیا خانوم، آبجی، نیمیخوایم خدایی نکرده کودورت مودورتی پیش بیادا، راستیتش ما دیدیم این رفقمون اعتدال خان حرفای ناجوری زده، مام مث خودش خواستیم جوواب بدیم، البت منطقی و مستدل و با مرام. شومام اگه فکر می کنی اشتپ مشتپی تو کارمونه خوب بگو، مام گوش می دیمو یاد می گیریم خوب، اینم یه متن با مرامی:

شمع بزم محفل شاهان شدن ذوقي ندارد
اي خوش آن شمعي كه روشن ميكند ويرانه اي را

چه ربطی داشت؟ (-:
(پیدا کنین پرتقال فوروشو)

راستیتش یه خیر مقدمم به الی خانوم (البت اگه اکشالی نداره الی خانوم صداتون کنیم ها) عرض کنیم، خوش اومدین، شومام ایقدر تند نرین دیگه، حالا این رفقمون یه کمکی تند می ره، شوما خانومی.
البت ناگفته نمونه رفقا، مرام نمی گه اینجوری به رفقا مخصوصا خانومای مودب تیکه انداخت و نظراشونو یه هویی انداخت زمین! آخه یه جورایی این الی خانوم راس می گه، دین که همش برهان و استدلال نیست، نباید به احساسای یه آدم مومن به خدا، خدایی نکرده بی احترامی کرد دیگه!
اما الی خانوم، وختی هم که منطق یه دینی بلنگه که دیگه نمی شه بهش دل داد، می شه؟ د نمی شه دیگه! وختی یه کسی داره می گه همه خوبن و گل ان، بعد بیاد بگه اونا خوب نیستن و گل نیستن و ماییم که ته مرام و معرفتیم و بقیه اثلا آدم مادم نیستن، این دیگه دل دادن نداره، خداییش داره؟ درسته می گه دروغ نگین و چی کار نکنین، اما وختی خودش می کنه، ما چی بگیم؟ بگیم تو راس می گی و دلمون واسه تو؟
راستیتش من زیاد از این چیزا نمی دونم، اصل حرف من، البت اگه اکشال نداره یه خورده ای نظر بدیم ها، عرضمون اینه که این حاجیمون، حضرت بهاءالله رو می گم، گفته به من وحی می شه و از اون بادای الهی می خورم و همه چیو می دونم و بیاین از من بپرسین، من از اون پیامبرای کاردرستم که همه رو دوست دارم و با همه رفیقم و خدا هیچ کیو عذاب نمی کنه و شما همه خوبین و گلین و منم گل سرسبد شما! اون وختش میاد سوتی می ده و می گه نه بابا، نبوت پبوت همش به پیامبر اسلام چی؟ ختم شد، چی؟ انتهی یافت، دیگه چی؟ تموم شد. حالا شوما بگو ما باید با کودوم سازش برقصیم آخه! بگیم پیامبره؟ این که نمی شه، چون هی خلافشم گفته! پس واسه چی دل بهش بدیم؟ درسته همه دین عقل و استدلال نیست، اما اولش که باید باشه، نه؟ اگه نباشه که ملثا اسکندر سبزی میاد می گه داداش، من از اون پیامبر بامرامام و شومام باید حرفامو چی؟ گوش کنین. بعدم ما بگیم آره داداش، خیلی باحالی، دلمو بردی، جیگرتو، تو راس می گی، حالا تو بگو چیجوری نماز بخونم!
خداییش اگه اول دین استدلال نباشه همین نمی شه؟ هر کی هر کی و شیر تو شیر می شه دیگه. شوما که باکمالاتی بگو چی می شه.

اینم از اون شعرهاست ها، زیادم بی ربط به اینا نیست:

گمان کردم که با من هم دل و هم دین و هم رائی به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی


اگه رفقا اجازه بدن، تیکه آخر مقالمونو می ذاریم.
یا حق




ستاره
سه شنبه، ۰۵ آذر ۱۳۸۷


بخش پنجم – نكات تكميلي!

در مورد منتهی رتبه تکمیل هیاکل بشریه:

1- جدای از نکته فوق ، در بیان حضرت بهاء الله " قدری تفکر نما مع آنکه منتها رتبه تکمیل هیاکل بشریه برتبه نبوت است" (بدیع، ص 119) صحبتی از دوان کودکی بشر نیست، منتها رتبه تکمیل "هیاکل بشریه" را رتبه "نبوت" می دانند، آیا حضرت بها هیکل بشری نبودند؟ البته که بودند.
پس بالاترین مقام ایشان می تواند نبوت باشد و بس، و مقام مظهریت یا همان نبوت است، یا پایین تر از نبوت، زیرا بالاترین مقام "نبوت" است و مظهریت نمی تواند از آن بالا تر باشد.
اگر هم مظهریت را مقام دوران بلوغ بگیریم، فایده ای نخواهد داشت، چون دیدیم که هنوز بشریت در دوران کودکی است.
پس بالاترین مقام هنوز "نبوت" است، و دیدیم که "نبوت ختم شد"، پس ایشان نمی توانند نبی باشند.

اما ادعای جالب تر این که با دانستن مقام مظهریت دردوران بلوغ بشر، این نکته را بیان می کنند که انبیای قبل "مظهر" نبودند. و این بسیار بسیار با متون بهائی در تعارض است، نمونه ای کوچک:

• "انبيای الهيّه مظاهرند" (مفاوضات، صفحه 97)

یعنی، انبیای قبل هم مظهر بودند، یعنی نوح و ابراهیم و یحیی و سلیمان و موسی و زکریا و آدم، مظاهرند.

• "مختصر اينکه مظاهر کلّيّه الهيّه مطّلع بر حقائق اسرار کائناتند لهذا شرايعی تأسيس نمايند که مطابق و موافق حال عالم انسانست زيرا شريعت روابط ضروريّه است که منبعث از حقائق کائناتست مظهر ظهور يعنی شارع مقدّس ..." (مفاوضات، ص 119)

آیا حضرت ابراهیم و موسی و عیسی، شریعت تاسیس نکردند؟ پس او مظهر اند.
و اگر نیم نگاهی به کتاب مفاوضات حضرت عبدالبها بیندازید، خواهید یافت که چگونه ایشان به صراحت و روشنی تمام، مقام نبوت و مظهریت را یکی می دانند و انبیا را مظاهر الهی می دانند.

و البته از بیانات نویسنده محترم، این مطلب به روشنی پیداست که عقاید شخصی و مطالب معارض آیین خود را به راحتی به عنوان دین و حق، در اختیار دوستان بهائی قرار می دهند و با عباراتی پر از طعن! ما را غیر آگاه از حقایق بهائی می دانند! (نتیجه دوران بلوغ بشر!)


شوماره 2 و 3 و 4 هم مونده که واستون میذرمشون.

یاحق


Jazireh
سه شنبه، ۰۵ آذر ۱۳۸۷


سلام به دوستان،
من نیز با فرموده ستاره عزیز موافقم، درست نیست که در گفتگوی پژوهشی، طرف مقابل را تحریک کنیم یا با لحنی نامهربان صحبت کنیم. ما نه قائل به جدلیم و نه می خواهیم کسی را مجبور به پذیرش یا رد حرفی می کنیم. دلیل اقامه می کنیم و اندیشه می کنیم، و می دانیم که تنها در سایه گفتگوی دوستانه است که می توان به طور صحیح و سالم تبادل اندیشه کرد، به گفته شاعر:

دلایل قوی باید و معنوی، نه رگ های گردن به حجت قوی

به الهام خانوم هم خیر مقدم عرض می کنم، البته جسارتا عرض کنم که اعتقاد گروهی یا برخورد آنان با دیگران، دلیل حق یا باطل بودن اعتقاد و تفکر رهبر و بنیانگذار آن نیست، در اینجا ما در تعالیم و اعتقادات رهبران بهائی بررسی می کنیم و به وضوح می بینیم که آنان در حرف های اصلی و مقدماتی خود، به گونه ای تناقض گفته اند که به هیچ وجه قابل توجیه نیست، در تعالیم نیز آن گونه نیست که بتوان بیان درست را از بین الواح آنان استخراج کرد، هر جا صحبت از صلح و صفا و روح و ریحان کرده اند، یا خلاف آن راهم گفته اند، یا خلافش را عمل کرده اند، هم تناقض در گفتار و هم در گفتار و عمل.
این است که نمایانگر غیر الهی بودن دیانت بهائی است، زیرا خداوند که به انسانها تناقض نمی گوید، اصلا دین الهی برای چیست؟ برای این است که ما را به گمراهی بیندازد یا هدایت کند؟ در رهنمود های بهائی، در راه های پر پیچ و خم زندگی، راهنمایی روشنی پیدا نمی کنید، گاهی می گویند باید چنین کرد و گاهی خلاف آن را ادعا می کنند، بالاخره چه کنیم؟ به کدام دستورشان عمل کنیم؟ وحدت عالم انسانی یا بدگویی هایی که رهبران بهایی از نزدیکان خود کرده اند؟ ختم نبوت را باور کنیم یا ادعای نبوت حضرات را ؟ ختم رسالت یا ادعای رسالت آنان؟ در مورد مقام آنان چه می توانیم بگوییم؟ نبی ؟ رسول ؟ خدا ؟ خدای خدایان؟ آفریدگار الاه ها ؟ نه تنها راه روشنی در پیش پای انسان ها نمی گذارد، بلکه در بسیاری جاها جز حیرانی و سرگردانی ثمره ای ندارد، چگونه به این تناقضات دل دهیم و امید سعادت داشته باشیم؟
دل سپرده به دین و آیینی زمانی پسندیده است که صحت آن را بیابیم و لمس کنیم، نه اینکه بگوییم احساس می کنم درست است، پس هر نقدی در رد آنان را نمی توان پذیرفت!
البته اگه مایل بودید، در تاپیکی دیگر (صمیمانه یا سوال و پاسخ) در این مورد می توانیم بیشتر صحبت کنیم و من نیز مطمئنم مطالب جالبی از شما یاد خواهم گرفت.

سونیا خانوم، از اینکه صادقانه نظر می دهید خوشحالم، این نشان از پاکی و حق جویی شماست و به دنبال نمایاندن درستی عقیده خود هستید که بسیار تحسین برانگیز است. پیشنهاد می کنم شما هم برای رسیدن به این هدف و اینکه بتوانیم نتیجه درست و منطقی بگیریم، نقد خود را در مورد مطالب سایت بنویسید و از حاشیه های وقت گیر دوری کنید، تا هم شما و هم دیگر کاربران سایت خدای نکرده احساس بی احترامی نکنند.

از ستاره عزیز هم خواهش می کنم تا بقیه مقاله خودشان را زودتر در اختیار ما قرار دهند تا انتهای مقاله جناب اعتدال بی پاسخ نماند که البته مطلب مهمی در آنجا فرموده اند.

Admin
Site Admin
پست: 99
تاریخ عضویت: یک شنبه 28 خرداد 1385, 12:08 pm
تماس:

پستتوسط Admin » پنج شنبه 29 اسفند 1387, 10:01 pm


الهام
پنجشنبه، ۰۷ آذر ۱۳۸۷


دوباره سلام به دوستان مهربون!
امیدوارم که در مورد لحنتون تجدید نظر کرده باشین، حالا می تونم یه سوال بپرسم؟
من مدتیه که با دوستای بهایی زیادی آشنا شدم و با بعضیاشون کتاب روحی می خونم، حتما می دونین چیه، چون همتون پژوهشگرین!
کل این کتاب حرف از محبت و خدمت به انسان ها و جلب محبت اوناست، اینکه دروغ نگیم، غیبت نکنیم، بقیه از دست و زبان ما در امان باشن (همون کاری که بعضیهاتون نمی کنین!)، و چی کار کنیم که همه در کنار هم با خوشی زندگی کنن. راستش من از این دوستامون پرسیدم که شما دلیلی برای اثبات پیامبری حضرت بهاء الله دارین؟ گفتن فراوون. گفتم چی؟ گفتن احکام نو، رفع نقایص اسلام. گفتم اونا این چیزا تو کتشون نمی ره، دلیل و برهان! می خوام، محکم و غیر قابل انکار. گفتن یکی از بزرگان دیانت بهایی در این مورد استدلال محکمی آورده، جناب ابوالفضائل. دلیل اثبات درستی مظهریت حضرت اعلی و حضرت بهاء الله ، اینه که اونها تا پای جون پای ادعاهاشون وایستادن، کلی از انسان ها در راهشون کشته شدن و به کتابشون ایمان آوردن، این همه مومن به دیانت بهایی اشتباه می کنن؟ این همه انسان های فرهیخته که افتخار ایمان پیدا کردند، اشتباه می کنند و مدیران بهایی پژوه به حقیقت رسیده اند؟
مگه می شه فردی این همه پیرو پیدا کنه و تا پای جون "برای مردم" استقامت کنه و کتابش همچنان در بین آونا باقی بمونه و اونا رو به خدا دعوت كنه و همه چیزو برایاونا بخواد، و به دنبال هدفی غیر از هدایت مردم باشه؟ اگر او پیامبر نیست، پس هیچ پیامبری وجود نداره!
اینم واسه دوستانی که دنبال استدلال ان.

سونیا جون، چطوره؟ ;-)

منتظر پژوهش شما می مونم، مهربون باشین و اینقدر خودتونو حق به جانب نبینین.

اینم واسه دوستان اهل ادب:
"جز دلت که لازم است، هیچ چیز با خودت نمی بری ، نبر ولی، از سفر که آمدی ، راه با خودت بیار ، راه های دور و سخت"
اسم شاعرش رو شاید بعدا گفتم.


Sardabir
پنجشنبه، ۰۷ آذر ۱۳۸۷

الهام عزیز و ادب دوست را خیر مقدم می گوئیم و ازاین که پیشتر بایدخوش آمد می گفتیم عذر خواهی می کنیم.

یاد آوری می شود این بحث شما قبلا در سایت انجام شده و شما را به مطالعه مطالب قبلی در سایت دعوت می کنیم.

خلاصه آنکه کشته شدن در راه عقیده ای دلیل حقانیت آن عقیده نیست.هر روز می خوانید عده ای با عملیات انتحاری افراد بیگناه را می کشند آیا این

فداکاری و از جان گذشتگی دلیل حقانیت آنهاست؟!

در صف مقابل انبیا و امامان نیز کسانی حاضر به کشته شدن خود بودند و حق نبودند.

پس دلیل حقانیت را در جای دیگر جستجو کنید.

ضمنا شعر ارسالی تان اگرچه قشنگ است ولی صحیح نیست (وقتي که عاشقانه بنوشي پياله را.فرقي ميان طعم شراب و شرنگ نيست)چون شرنگ و

شراب ذاتا و واقعا متفاوتند چه عاشقانه بنوشید چه غیر عاشقانه و عاشقانه نوشیدن ذات آنها را عوض نمی کند!!

موفق باشید.


آخرین ویرایش توسط Sardabir در جمعه، ۰۸ آذر ۱۳۸۷; به تعداد 1 بار ویرایش شده است




hami
پنجشنبه، ۰۷ آذر ۱۳۸۷


سلام
باور کنید من میخوام کمتر بنویسم تا باز برای بعضیها شبهه نشه که این hami خودش رو علامه دهر میدونه. اما چه کار کنم یه سری مطلب به ذهنم میاد که مجبور می شم اونها رو خدمتتون عرض کنم.
الهام خانم ببخشید من این مساله رو مطرح می کنم. حمل بر بی ادبی حقیر نشه. اما شما میخواین از ما مچ بگیرین؟ یا ما رو خیط کنین؟(ببخشید از این واژه استفاده کردم)
اگر حضرتعالی استدلالی دارید ما آنرا می شنویم و با هم بحث می کنیم. حالا دیگه نوشتن جمله هایی مثل: سونیا جون، چطوره؟ دیگه برای چیه؟
مثل اینکه الکی الکی اسم ما تو نوشتن بد در رفته ها.


sonia
جمعه، ۰۸ آذر ۱۳۸۷

الهام جون من همه یاینا رو بهشون می گم.اما کو گوش شنوا؟من دارم دلایلی جمع می کنم که تا چند وقت دیگه حتما می نویسم.اون وقت اگه راست می گن بیان جواب بدن. تو نگران نباش




hami
جمعه، ۰۸ آذر ۱۳۸۷


با عرض سلام به سونیا خانم
بنده عرضی داشتم که به حضورتان ارائه می کنم.
آیا بهانه ای که خانم الهام برای ما اقامه کرده اند و پیش خود تصور کردند که دیگر شق القمری را به وقوع رسانده اند، دلیل خوبی بر حقانیت دیانت بهایی و شخص بهاءالله است؟
شما دوستان عزیز فقط مطلب خود را بیان می فرمایید و آنرا صحیح می دانید و همانطور که در یکی دو تاپیک دیده ام داعیه گذاشتن مطالب عقلی و مستدل را هم در سایت دارید.
اما همراه گرامی، اگر به نوشته دیگران توجه نمائید خواهید دید که دوستان دلائلی بر عدم درست بودن مطالبتان به شما می گویند که هر عقل سلیمی آنرا قبول می کند و به راحتی نظرات شما را نقض می کنند.
من می خواهم از شما خواهش کنم که به این سوال جواب دهید.
آیا فداکاری و از جان گذشتگی دلیل حقانیت است؟!
آیا شما واقعا قبول دارید که اگر عده ای برای رسیدن به هدفی از جان خود بگذرند، هدف آنها حتما حق است؟





sonia
جمعه، ۰۸ آذر ۱۳۸۷


من حرف شما را قبول دارم.اما می گم اونایی که دروغین بودن یک سال،دو سال یا حداکثر 10 سال باقی بودند نه 170 سال.شما اینا چگونه توجیح می کنید؟این که از لحاظ پراکندگی دومین دینه را چی؟


hami
جمعه، ۰۸ آذر ۱۳۸۷


سلامی گرم و مجدد به سونیای عزیز
فرمایش شما متین اما توجه به این عرض بنده بفرمایید و بعد خود قضاوت نمایید.
بنده قبلا هم به این نکته اشاره کردم.
بت پرستی از زمان قبل از نوح نبی به طور علنی به وجود آمد.
الان حدود 6000 سال از شروع بت پرستی می گذرد و هنوز هم در هند و چین و کلا کشورهای آسیای شرق طرفداران بسیاری دارد.
فکر کنم 170 در برابر 6000 بسیار ناچیز باشد.
نمونه دیگر کمونیستها هستند. آنها نزدیک به صد و اندی سال است که برای اعتقاداتشان جان فشانی می کنند و توانستند انگلیس را از پای در بیاورند. در حال حاضر بسیاری کشورهای امریکای جنوبی و همچنین کشور روسیه به این مذهب پایبندند .
نمونه دیگر بی دینها و لامذهب ها هستند که از زمان بابای ما حضرت آدم تا به الان در روی این کره خاکی وجود داشته و بر ضد ادیان الهی تبلیغ می کنند و بر اعتقادشان نیز پایبندند.
بسیاری از اعتقادات دیگر مثل پوچ گرایان یا نهیلیست ها و امثاله که بیان آنها فرصت مناسبی را می طلبد ، سالهاست که در میان عالمیان خود را مطرح کرده و با طرفدارانی که دارند خود را بر حق میدانند.
پس نمی توانیم بگوییم اگر اعتقادی پایداری خود را حفظ کرد وطرفدارانی به دست آورد، پس بر حق باشد.
ضمن اینکه بر عکس این مساله هم وجود دارد.
شما نگاه کنید ، مثلا حضرت نوح پس از نزديك به هزار سال دعوت، مجموع پيروانش همان گروه اندكي بودند كه با او به كشتي درآمدند ( چنانكه بهاء در صفحه 5 كتاب ايقان به اين سخن اعتراف دارد.) یا حضرت ابراهيم ، که تا زمان هجرت به فلسطين بيش از دو یا سه نفر پيرو نداشت ( چنانكه عباس افندي در صفحه 9 كتاب مفاوضات خود يادآور شده است.)
پس آیا چون طرفدار نداشتند و دین آنها پایدار نبود پیامبری آنان مردود شناخته ميشود؟
آیا شما می توانی بگویی نوح پیامبر نبوده ؟
یا ابراهیم پیامبر نبوده؟
پس همانطور که عرض کردم این دلیلی که خانم الهام بیان کرده و شما دوست عزیز هم بر آن پافشاری می کنید از نظر عقل جای اشکال دارد چه برسد که آنرا از نظر نقل مورد بررسی قرار دهیم.
محبت کنید و اگر اعتراضی به عرایض بنده دارید مطرح کنید.
با سپاس از شما


farid
شنبه، ۰۹ آذر ۱۳۸۷



خانم الهام
فرمودید "کل این کتاب حرف از محبت و خدمت به انسان ها و جلب محبت اوناست، اینکه دروغ نگیم، غیبت نکنیم، بقیه از دست و زبان ما در امان باشن (همون کاری که بعضیهاتون نمی کنین!)، و چی کار کنیم که همه در کنار هم با خوشی زندگی کنن"؟

جسارت است ها، اما واقعا به نظر شما این هایی که فرمودید حرف های جدیدی هستند؟ تمام پیامبران الهی تا حالا حرفشان این بوده که به هم بدی کنید، ستم کنید، دروغ بگویید، غیبت کنید و با زبانتان همدیگر را آزار بدهید، و حالا حضرت بهاء الله با آن تعالیم بدیعی که فرمودید آمده اند و بشر را از این گمراهی ها نجات داده اند؟ تا حالا کسی به شما نگفته بود که به انسان ها نیکی کنید، دروغ نگویید و مراقب زبانتان باشید؟

باز هم خوب بود اگر پیام حضرت بهاء الله واقعا همین ها بود، و لااقل خودشان به این حرف ها پایبند بودند. اگر واقعا به دنبال معنای محبت و خوش زبانی یا ادب و نزاکت نزد حضرت بهاءالله هستید بد نیست نگاهی به گفت و گوها در تاپیک "غیر بهایی از دیدگاه بهایی" بیاندازید تا ببینید حضرت بهاءالله درباره ی کسانی که از ایشان پیروی نکرده اند چگونه صحبت فرموده اند.

از یک طرف حضرت بهاءالله می گویند: "همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار"، و از زبان فرزندشان چنین توصیف می شوند: "حضرت بهاء اللّه... تعاليم بديعی تأسيس فرمود (یعنی تعالیمی که قبلا کسی آنها را بلد نبوده) و فضائل عالم انسانی تأسيس کرد ... و اين اساس را در عالم وجود ترويج فرمود ... ( ثانياً ) وحدت عالم انسانی يعنی جميع بشر کل مشمول الطاف جليل اکبرند بندگان يک خداوندند و پرورده حضرت ربوبيت رحمت شامل کل است و تاج انسانی زينت هر سری" (خطابات عبدالبهاء، ج1، ص 30 و 31)، اما از طرف دیگر ادعا می کنند که کافیست فردی (حتی اگر از طرفدارانشان باشد) به یکی از کسانی که پیرو ایشان نشده تنها نسبت "انسان بودن" بدهد، تا خود را از تمام الطاف خدا محروم گرداند؛

"الیوم هر نفسی بر احدی از معرضین من اعلاهم او من ادناهم ذکر انسانیت نماید از جمیع فیوضات رحمانی محروم است، تا چه رسد که بخواهد از برای آن نفوس اثبات رتبه و مقام نماید" (حضرت بهاءالله، کتاب بدیع، ص 140) ،

زیرا به فرموده ی ایشان، کسانی که از ایشان تبعیت نکرده اند کلاً حیوانند، و نه لایق اسمند و نه شایسته ی صفت؛

"نفوسی که از امر بدیع معرضند از رداء اسمیه و صفتیه محروم، و کل از بهائم بین یدی الله محشور و مذکور" (کتاب بدیع، ص 213).

یک جا می گویند: "ای دوستان سراپرده ی یگانگی بلند شد، به چشم بیگانگان یکدیگر را نبینید"، اما جای دیگر تمام افرادی که زیر بار دعاوی ایشان نرفته اند را به ناپاک زادگی و آلودگی نسب متهم می کنند (مائده آسمانی، ج4، ص 355).

یک بار می گویند "عاشروا الادیان بالروح و الریحان؛ با سایر ادیان به صفا و محبت معاشرت کنید"، بار دیگر به خدا قسم می خورند که همه ی مسلمانانِ شیعه مشرکند؛ "لعمرالله حزب شیعه از مشرکین از قلم اعلی در صحیفه حمرا مذکور و مسطور" (مائده آسمانی، ج4، ص 140)، و به پیروانشان دستور اکید می دهند که از معاشرت با افرادی که بهایی نشده اند پرهیزکنند؛

"پس ای اهل رضوان من، خود را ازسموم انفس خبیثه و اریاح عقیمه (بادهای نابارور) که معاشرت با مشرکین و غافلین است حفظ نمایید" (مائده آسمانی، ج8، مطلب 53)،
و می فرمایند: "إعلم بأن الله حرّم على احباء الله لقاء المشركين و المنافقين، بدان که خدا بر احبایش دیدار با مشرکین و منافقین را حرام کرده است" (مائده آسمانی، ج4، ص 280).

بد نیست بدانید که حضرت بهاءالله با این که "نوع انسان" را - به فرموده ی عبدالبهاء – "عبارت از یک عائله" دانسته اند (خطابات، ج2، ص 32)، تا "جمیع افراد بشر با هم برادر و خواهر و دختر و مادر و پسر و پدر باشند" ( خطابات، ج1، ص 154)، متاسفانه حتی با برادر خودشان نیز نتوانسته اند به صورت مسالمت آمیز زندگی کنند. ایشان علی رغم این که تاکید می کنند "لسان از برای ذکر خیر است، او را به گفتار زشت میالایید" و خاطر نشان می دارند "عموم اهل عالم باید از ضَرّ (آسیب) دست و زبان شما آسوده باشند" (اسرار الآثار، ج4، ص 286)، وقتی پای ریاست بابیان به میان می آید، برادرشان - میرزا یحیی صبح ازل - را به باد انواع ناسزاها می گیرند، تمام اسرار مگو و رازهای نهانی مابینشان را فاش می کنند، و تا می توانند آبروی او را می ریزند. یک بار او را عِجل (گوساله) می خوانند، یک باردیگر بَقَر (گاو نر) (بدیع، صفحات 21، 182 و 183)، و بار دیگر وی را الاغ نام می نهند؛

"قل یا ایها الحمیر (الاغ) حق آن چه بفرماید حق است و به کلمات مشرکین باطل نشود" (بدیع، ص 174).

یک جا هم قصه ی تحول و دگرگونی برادرشان را این گونه شرح می دهند:

"و معرض بالله چون توقف نمود و از صراط لغزید و در همان حین هیکلش از قمیص انسانی (جامه ی انسانی) خارج و به جلود بهائم (پوست چهارپایان) ظاهر و مشهود گشت" (بدیع، ص 110).

مبلغ بهایی، فاضل مازندرانی در کتاب اسرارالآثار خود ذیل کلمه ی "یحیی"، فهرستی از این القاب مودبانه ای که حضرت بهاءالله به برادرشان نثار فرموده اند را تهیه کرده اند؛ "و چون میرزا یحیی ازل در ادرنه با آثار و اعمال و گفتارهای برادر بزرگوار (حضرت بهاءالله) مخالفت ورزید و بابیان را به همین طریق مذکور باقی داشته امر و نهی می کرد ... از درجه ی خود و رتبه ی اتفاق و اتحاد سقوط یافتند (چون قبلا با حضرت بهاءالله متحد و متفق بودند) و متدرجا درالواح و آثار و مرسلات صادره (از حضرت بهاءالله) به رموز و اشارات و القابی از قبیل مشرک بالله و عِجل (گوساله) و جُعَل (حشره ی موذی که در درون مدفوع حیوانات سکنی می گزیند) و طاغوت و شیطان و ابلیس و برکه ی ؟؟ خبیثه و طنین ذباب (مگس) و امثالها نامبرده شدند" (اسرار الآثار، ج5، ص 346).

و اینها همه غیر از غیبت هایی است که حضرت بهاءالله پشت سر برادرشان کرده اند، و آبروهایی است که از او برده اند. گرچه قبلا در گفت و گوهای سایت راجع به این مسئله صحبت شده، اما اگر خواستید باز هم می شود راجع به آنها صحبت کرد، هر چند که حرف های ایشان واقعا خلاف ادب است.

تازه میرزا یحیی صبح ازل روزگاری محبوب حضرت بهاءالله بوده، و جمال مبارک ایشان را چون شمس، صاحب فیوضات می دانسته اند؛ "و قوله: بسم ربنا العلی الاعلی ... دیگر آنکه جواب سائل قبل ارسال شد. معلوم است که آنچه سوال شود، جواب آن از بحر فیوضات ازلی نازل می شود (چون صبح ازل رئیس بابیان بوده و جواب سوالات باید از جانب او صادر می شده) و لکن بآن سوالات تکلیف عباد زیاد می شود. آنچه در بیان فارسی مسطور گشته من عندالله همان کافیست... چون این ایام زمان خفا است و شمس ازلی در افق جان مستور، باید همه را به حب جمع نمود" (اسرارالآثار، ج 5، ص 312، ذیل کلمه یحیی).

ضمنا در مورد ماجرای به زندان رفتن ها و تبعید شدن های حضرت بهاءالله، و این که چقدر مشکلات ایشان "برای مردم" بوده و چقدر بابت چیزهای دیگر، قبلا در سایت گفت و گو شده است. اگر خواستید می توانید صحبت های فرید در تاریخ سه شنبه، ۲۰ فروردین ۱۳۸۷ را در این آدرس ملاحظه کنید (1):

http://www.bahairesearch.org/html/index ... &start=120


farid
شنبه، ۰۹ آذر ۱۳۸۷


خانم الهام
در مورد استقامت و پایداری حضرت باب هم حتما می دانید که ایشان یک بار در شیراز تنها با خوردن یک سیلی ادعاهای خود را پس می گیرند و بر فراز منبر مسجد وکیل، به تمام مریدانشان لعنت می فرستند (تلخیص تاریخ نبیل، ص 139 – 141). یک بار دیگر هم در تبریز پس از مجلس ولیعهد، با خوردن تنها 11 ضربه ی چوب (که بر کف پای مبارک نواخته شد) از همه ی دعاوی خود توبه می کنند (کشف الغطا، ص 201 – 205).

بد نیست برای این که معلوم شود چقدر گرفتاری های حضرت باب ناشی از انگیزه های نوع دوستانه و مردم خواهانه ی ایشان بوده یک نگاهی به احکام ایشان در کتاب "بیان" بیاندازید؛ احکامی که حضرت عبدالبهاء آنها را بدین نحو خلاصه نموده اند: "در یوم ظهور حضرت اعلی، منطوق بیان ضَرب اعناق (زدن گردن ها) و حَرق کتب و اوراق، و هدم بقاع (ویران کردن مساجد و زیارتگاه ها) و قتل عام الا من آمن و صدّق (کشتن همه به جز آنهایی که به ایشان ایمان آورده اند و تصدیقشان کرده اند) بود" (عبدالبهاء، مکاتیب، ج2، ص 266).

حضرت باب برای اين كه نواقص! اسلام را مرتفع كنند، اسلام را نسخ فرمودند و احكام نورانی خودشان را جایگزین احکام اسلام کردند. چند نمونه از آن احکام متعالی این است:

- حکم سوزاندن و نابود کردن تمامی کتب غیر امری
بیان فارسی، ص 198: "فی حُکم محو کلّ الكتب کلّها إلا ما أنشئت أو تنشئ في ذلك الأمر" (در حکم نابود ساختن همه ی کتاب ها – تماما- مگر آنچه درباره ی بابیت نوشته شده یا نگاشته خواهد شد).

- حکم تدریس انحصاری کتاب بیان، و آنچه همچون علم حروف! به مطالب بیان مربوط می شود
بیان عربی، ص 14 و 15: "لا تتعملّنّ إلا بما نزّل فى البيان أو ما تنشئ فيه من علم الحروف و ما يتفرّع على عمل البيان" (جز آنچه در بیان نازل شده یاد مگیرید! یا آنچه از علم حروف و دیگر مسائلی که در عمل به کتاب بیان به کار می آید).

- تاراج تمام اموال و دارایی های غیر بابیان
بیان فارسی، ص 157: "در این ظهور حلال نیست بر غیر مومنینِ به حق، آن چه ما یُنسَب به ایشان است (هر چیزی که به آنها منسوب می شود)، الا آن که داخل در ایمان گردند که آنوقت حلال می گردد بر ایشان"،
و مي گویند: "کل از کل (همه چیز از همه کس) گرفته می شود الا آن که داخل شوند در ظل دین او".
در کتاب بیان عربی صفحه 18 هم می فرمایند: "فلتأخذنّ من لم يدخل فى البيان ما يُنسبُ إليهم" (پس بی گمان گرفته می شود از هر کسی که در بیان وارد نمی شود هر چه به او منسوب است).

- حکم ازدواج اجباری پسران و دختران بالای یازده سال:
بیان عربی، ص 38: "فلتقترننّ بينهما بعد ما قضي إحدى عشر سنة" (پس البته لازم است که پسران و دختران را با هم تزویج کنید وقتی که یازده سال از آنها گذشته باشد).
و همین طور در لوح هیکل الدین، ص 36: "کتب علی الآباء و الأمهات ازدواج ذريّاتهنّ إن يَقدِرنَ بعد إحدى عشر سنة وإن لم يَقدِروا على من يَقدِر من أولى قرابته في الكتاب" (بر پدران و مادران در صورت توانایی واجب است فرزندانشان را پس از یازده سالگی تزويج كنند، و اگر پدر و مادر توان این کار را نداشتند این کار بر خویشاوندانی که می توانند واجب است).

- حکم تحریم سواري گرفتن از گاو و نوشیدن شیر خر و بازی با تخم مرغ
بیان عربی ص 49 "لا تركبنّ البقر و لا تحملنّ عليه من شيئ ... و لا تشربنّ لبن الحمير ... و لا تركبنّ الحيوان إلا و أنتم باللجام و الرّكاب لتركبون ... و لا تضربنّ البيضة على شيئ يضيّع ما فيه قبل أن يطبخ" (سوار گاو نشوید و بر آن حیوان چیزی بار نکنید ... شیر الاغ ننوشید ... سوار هیچ حیوانی نشوید مگر با افسار و رکاب باشید ... تخم مرغ را به چیزی نزنید که محتویات آن پیش از پخته شدن آن خراب می شود).


farid
شنبه، ۰۹ آذر ۱۳۸۷


خانم الهام
دوستان بهایی شما شاید واقعا آدم های محترمی باشند، به دیگران مهربانی کنند، دروغ نگویند، مودبانه سخن بگویند و سعی کنند در روابط خود به دیگران احترام بگذارند. اما هیچ یک از اینها نمی تواند خبر از صدق یک آیین بدهد. شما در میان بودایی ها، هندوها، و کسانی که به هیچ دینی اعتقادی ندارند هم می توانید افراد فرزانه ای پیدا کنید که مهربانند و سعی می کنند به بشریت خدمت کنند. اگر صحبت از فداکاری در راه ایمان و عقیده می شود، مطمئن باشید که در میان هندوها هم افراد معتقدی هستند که حاضرند در راه دینشان از خودگذشتگی به خرج دهند. حتما از فداکاری های گروه های مارکسیستی – کسانی که اصلا اعتقادی به خدا نداشتند – در راه رهایی بشر و برقراری عدالت اقتصادی مطلعید. حتما از جان فشانی های انقلابیون نام آور امریکای جنوبی شنیده اید. حتما شنیده اید که مارکسیست های زمان شاه در همین ایران خودمان چگونه سختی های زندان را تحمل می کردند، و در راه ایده هایشان حتی تا پای جان می رفتند. اما این ها هیچ یک نشان از راستی مرام آنها نمی شود. اعتقاد به یک آیین مسئله ی انتخاب میان لباس های گوناگون نیست که هر گاه از یکی خسته شدیم، آنرا به کناری بگذاریم و دیگری را به تن کنیم. اعتقاد به یک آیین مسئله سعادت و شقاوت ابدی ماست. می توانیم در آن جدی نباشیم؟


ستاره
شنبه، ۰۹ آذر ۱۳۸۷


سلام رفقا، خوبین؟ بابا بازم گرد و خاک کردین که... اما جوابتون خداییش ایول داشت، امیدوارم الی خانوم (الهام خانوم) این بار جووابشونو درست و حسابی گرفته باشن، دیگه از متلک پتلک هم خبری نبود دیگه، این می شه پژوهش.
قلب اینکه مادمازل سونیا هم مقالشونو بذارن و این تاپیک حسابی درهم بشه، من بقیه مقالمو می ذارم تا رفقا دیگه دلگیر نشن.
تا تهش، همش، تا آخر آخرش، بخونین و نظر بدین.


ستاره
شنبه، ۰۹ آذر ۱۳۸۷


از بخش پنجم، یه شومارش اومد. اینم بقیش:

2- اما آنچه در ادامه از روش محقق محترم و فرزانه انتظار می رفت، ترجمه اشتباه و ابراز و القای عقاید شخصی در روایات اسلامی است، فرموده اند:

" (دراحاديث است كه دريوم ظهورموعوداسلام گروهي خواهندآمد كه معاني آيات اول سورهء حديد وسورهءتوحيد را كه مربوط به الوهيت است خواهندفهميد.) (اصول كافي،ج1،ص123) "

قبل از پرداختن به اصل حدیث، باید عرض کنم که طبق روش خود شما، شما نباید به کتبی که قبول ندارید استنناد کنید! اگر کافی را می پذیرید، باید تمامی احادیث آن را بپذیرید و روایات خاتمیت را با دیده جان قبول کنید.
اما مناسب است به روايتي كه ديريست عزيزان بهايي به آن استناد مي جويند نيز اشارتي صورت بپذيرد:
اين روايت به شرح زير است:
از امام سجاد(ع) نقل شده كه فرمودند:

إنّ الله عزوجلّ علم أنَّه یکون فی آخر الزّمان أقوام مُتعمِّقون، فأنزل الله تعالى (قُل هو اللهُ احدٌ)الآیات من سورة الحدید إلى قوله (وهو علیمٌ بذات الصّدور)، فمن رام وراء ذلک فقد هلک (الکافى، ج1، ص91; التوحید، ص283.)
همانا خداوند عزوجلّ علم داشت که در آخرالزمان اقوام تعمّق کننده اى خواهند بود. پس (قل هو الله أحد) (سوره توحید) و آیات نخست سوره حدید تا آیه (و او به آن چه در دل سینه ها وجود دارد، داناست) را نازل کرد، پس کسى که از این آیات فراتر رفت، هلاک شده است

با قطع نظر از وضعیت سند حدیث، ظاهرا گروهي را اصرار بر اين است كه مفهوم اين حدیث، از متعمّقان تمجید مى کند و لذا خود را بر آنان تطبیق مى کنند و در نتیجه، حدیث را تأییدى بر آراء خود و بعضا ردّى بر منتقدان مى دانند. اما به صورت بسيار خلاصه لازم است به چند نكته زير تنها اشاره شود:

تعمّق در لغت

(تعمّق) مصدر باب تفعل از ماده(عمق) است. ابن فارس مى گوید: (عُمق) وقتى صفت راه باشد، به معناى بُعد است و هنگامى که صفت چاه باشد، به معناى طول داخل چاه است. (معجم مقاییس اللغة، ج4، ص144، ماده (عمق) ) خلیل بن احمد، ابن اثیر و ابن منظور گفته اند که ماده (عمق) وقتى به باب تفعّل مى رود، به معناى مبالغه و افراط به کار مى رود: (المتعمِّق: المبالغ فی الأمر المتشدِّد فیه، الذى یطلب أقصى غایتة). (النهایة، ج3، ص299; لسان العرب، ج10، ص271; ترتیب کتاب العین، ص579.)

تعمّق در احادیث

براى فهم درست معناى سخن هر گوینده اى باید با زبان، فرهنگ و اصطلاحات او آشنا بود. بنابراین این که در زبان فارسى تعمّق به معناى تفکّر و تأمّل، و امرى مثبت تلقى مى شود، نمى تواند دلیل آن باشد که این واژه در احادیث هم به همین معناست.
به منظور فهم معناى تعمّق در حدیث مورد بحث لازم است به احادیثى که در آن ها کلمه تعمّق به کار رفته است مراجعه کرد. با بررسى این احادیث مى توان معناى تعمّق را در فرهنگ احادیث استنباط کرد. قدر جامع همه این احادیث این است که در فرهنگ معصومان(ع) که هماهنگ با لغت عربى اصیل است، تعمّق به معناى افراط در کارى و خارج شدن از حدّ اعتدال است.

از امیرالمؤمنین(ع):

• الکفر علي أربع دعائم: على التعمّق… فمن تَعَمِّقَ لم یُنِبْ إلى الحق (نهج البلاغه، حکمت31; کافى، ج2، ص392.)
کفر بر چهار ستون پایدار است: بر تعمّق… پس آن که تعمّق کرد به حق باز نگشت.
حديث، ضمن بیان خطر تعمّق، مردم را از تعمّق برحذر مى دارند و آن را شدیداً مذمت مى کنند.

حدیث پیامبر اکرم(ص)

• إنّ أقواماً یتعمّقون فى الدین یمرقون منه کما یمرق السهم من الرمیة (مسند ابن حنبل، ج4، ص318.)
همانا اقوامى در دین تعمّق مى کنند، آنان از دین خارج مى شوند، همان طور که تیر از چله کمان خارج مى شود.

حديث خروج از دین را یکى از خطرهاى تعمّق دانسته و نسبت به آن هشدار داده است.
برخي احادیث از تعمّق در اعمال و تکالیف شرعى نهى مى کنند و مردم را از این کار بر حذر مى دارند; براى مثال امام موسى کاظم(ع) مى فرمایند: (لاتعمّق فى الوضوء). (وسائل الشیعه، ج1، ص334.) شیخ حرّ عاملى براى این احادیث بابى تحت عنوان (استصحاب صفق الوجه بالماء قلیلاً عند الوضوء، وکراهة المبالغة فى الضرب، والتعمّق فى الوضوء) گشوده است.( همان) در این احادیث، تعمّق به معناى افراط در وضو گرفتن و وسواس گرى است. این معنا با معناى لغوى کاملاً هماهنگ است، زیرا تعمّق در لغت به معناى افراط و مبالغه است. از پیامبر اکرم(ص) حدیثى نقل شده است که در آن حکمت ترک تعمّق در دین و احکام دین بیان شده است:
إیّاکم والتعمّق فی الدین! فإنّ الله قد جعله سهلاً; فخذوا منه ماتطیقون; (کنز العمال، ج3، ص35.) از تعمّق در دین برحذر باشید، زیرا خداوند دین را آسان قرار داده است; پس از دین هر آنچه را در توان شماست، اخذ کنید.
اشاره به برخي احادیث هم خالي از لطف نيست كه تعمّق در معرفت خدا را بى فایده مى دانند.

از امام على(ع) نقل شده است که فرمودند:

• غایة کلُّ متعمَّق فى معرفة الخالق سبحانه الاعتراف بالقصور عن إدراکها; (شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج20، ص292.)
نهایت کار هرکسى که در معرفت آفریدگار سبحان تعمّق مى کند، اعتراف به ناتوانى از ادراک معرفت آفریدگار است.

مقصود اصلى این که قطع نظر از مصداق تعمّق کنندگان، تعمّق در فرهنگ احادیث، افراط کردن و خارج شدن از حدّ و وارد شدن در منطقه ممنوع است و در احادیث به عنوان امرى مذموم، بلکه خطرناک مطرح و از آن نهى شده است. بنابراین، نباید حدیث (اقوام متعمّقون) را دلیلى بر تأیید گروهي خاص ذکر کرد و از آن به عنوان دلیلى در رد مخالفانشان سود جست.
در عين حال قرائن داخلى حدیث هم گویاى این است که حدیث در مذمت أقوام متعمّق صادر شده است. در حدیث آمده است: خداوند چون مى دانست در آخرالزمان گروه هاى تعمّق کننده اى ظهور خواهند کرد، سوره توحید و اوایل سوره حدید را نازل کرد. پس کسى که از این آیات فراتر رود، هلاک خواهد شد: (فمن رام وراء ذلک فقد هلک). اگر حدیث در مقام تحسین و تمجید تعمّق بود، نباید در آن این تعبیر به کار مى رفت.
معناى حدیث این است که چون در آخرالزمان عده اى در ذات و صفات خدا تعمّق و افراط خواهند کرد و از حدود مجاز خارج خواهند شد، خداوند براى جلوگیرى از کار آنان حدى معیّن کرد که آنان از آن حدّ تجاوز نکنند. این حدّ آیاتى از قرآن است که در حدیث مشخص شده است. پس کسى که از این حدّ تجاوز کند و در واقع، از مرحله تفکّر مجاز وارد تعمّق غیر مجاز شود، هلاک خواهد شد. بنابراین، آیات مذکور براى جلوگیرى از تعمّق و افراط نازل شده نه براى تشویق به تعمّق. به دیگر سخن، خروج از محدوده آیات مذکور، همان تعمّق است، لذا همان اثرى که در احادیث دیگر براى تعمّق ذکر شده، در این حدیث براى تجاوز از حدّ آیات ذکر شده است; یعنى هلاکت، کفر و گمراهى. بدین سان، پیام اصلى حدیث، پیام احادیث بسیارى است که از تفکّر در ذات و صفات خدا نهى کرده و آن را موجب هلاکت و گمراهى دانسته اند.
تعبیر (فى آخرالزمان اقوام متعمّقون) نیز مؤید این است که حدیث در مقام مذمت است، زیرا معمولاً تعبیر (آخرالزمان) در احادیث به منظور مذمت به کار ميرود، نه مدح و تحسین.

ستاره
شنبه، ۰۹ آذر ۱۳۸۷


3- بخشی دیگر از مقاله و دیگر ادعای ایشان:

" واين كه دردورهء كودكي فقط دو حرف آن توسط انبياء آشكارشد، وبا ظهورموعود، همهء 27 حرف آشكارخواهدشد، مُثبِت اين حقيقت است. "

حديث چنین است که قائم همه بیست و هفت حرف را در بین مردم منتشر میکند، آیا به راستی حضرت باب ( که بنا به ادعای شما قائم موعود اسلام است)، در بین مردم این علم را منتشر کرد؟ اگر چنین است بعد از ظهور باب دیگر علم باید به تمامی منتشر شده باشد. پس آیین بهایی چه مطلبی علمی جدیدی ارائه کرده است؟




ستاره
شنبه، ۰۹ آذر ۱۳۸۷


4- انتهای مقاله:

"بيان مزبورازكتاب بديع با توجه به قبل وبعدآن،وبا توجه به اين كه توضيح بيانات حضرت باب مي باشد، ازمنظربهائي حقايق ديگري را هم شامل است كه دراينجا فرصت پرداختن به آن نيست. خود دوست عزيزي كه سؤال كرده اند بايد زحمت آن رابكشند"

مطالعه شد و پس از بررسی دقیق، ارتباطی بین دوران کودکی بشر و رتبه نبوت وجود نداشت که در بالا نیز مفصلا توضیح داده شد.





ستاره
شنبه، ۰۹ آذر ۱۳۸۷


با تقدیم احترام،
ستاره
به نقل از کتب بهائی

اینم مث خود اون رفیقمون اعتدال نوشتیم که "با تقدیم احترام" داشت.





ستاره
شنبه، ۰۹ آذر ۱۳۸۷


ما که مقالمون تموم شد. چه زود، دلم واستون تنگ می شه، راستیتش خیلی این مدت باهاتون حال کردیم، به این رفیقمون میلی مایه دار هم گفتم که بیاد بخونه، ظاهرا خوند، بعدشم گفت که اون حامی (hami) که اینجا می نوسه من نیستم! می خواستم بگم که خوب، معلومه، این رفقیمنون خیلی باحاله، خودتو با اون مقایسه می کنی؟ دیگه نگفتم بهش، خودش بیاد بخونه.

اینم واسه جدایی:

غروب چشم تو رنگش طلائي
ولكيــــــــن آخرش درد جدايي

یا حق





ستاره
شنبه، ۰۹ آذر ۱۳۸۷


یه چیزی داشت یادم می رفتا، اینم بقیه شعرای رفیقمون پیگیر واسه عمو مایه دار، خدا روح این پیگیر رو هم شاد کنه.

"مایه دارا یله کن کاخ غرورت یکبار!
یله کن کاخ غرورت مایه دار!
...
الا یا مایه دار ما! ادر کاسا و ناولها
بلاگ آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها!
..."

اینم واسه این که بقیه رفقا حال کنن:
كه گفتت برو دست رستم ببند
نبندد مرا دست چرخ بلند
كه من از گشاده كمان روز كين
بدوزم همي آسمان بر زمين





ستاره
شنبه، ۰۹ آذر ۱۳۸۷


از سردبیر محترم لیبرال (آزاد اندیش!) و باحال خودمون هم ممنون که یه تاپیک به ما دادن که مقالمونو بذاریم توش، من می گم اینا باحالن، شوما می گین نه!

سردبیر جون، دلم واست تنگ می شه، اگه شبا تو آسمون نیگا کردی، یادت باشه یه ستاره اونجا داری، هر چند ستاره سهیله، اما واسه تو و اونایی که با حق ان سوسو می کنه.

اینم واسه شوما:

نسیم مست وقتی بوی گل می داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را

همیشه خداحافظی سخته، اما همینه دیگه.

یا حق





Sardabir
یكشنبه، ۱۰ آذر ۱۳۸۷


از لطف ستاره عزیزمتشکریم.
اکنون که مقاله شما و نتیجتا این تاپیک به پایان رسید خوب است توسط خود شما یا یکی از کاربران شرکت کننده در این مباحثه ویرایش شود تا با حذف مطالب غیر مرتبط یا محاوره ای و تکراری به شکل یک متن منقح در آید و برای استفاده پژوهشگران در بخش مناظرات یا مقالات سایت قرار گیرد.چنانچه این زحمت را کشیدید آن را برای سایت ارسال دارید تا به بخش مربوط انتقالش دهیم.
منتظر افادات علمی شما در سایر موضوعات هستیم.




یاقوت
چهارشنبه، ۱۳ آذر ۱۳۸۷


می دونم که یه کم از بحث گذشته، ولی من این کتاب روحی رو که الهام خانوم می گه ندیدم.
به منم می گین چیه این کتاب روحی؟





hami
چهارشنبه، ۱۳ آذر ۱۳۸۷


یاقوت جان
اگه دقت کنی خود الهام خانم محبت کردن و گفتن کتابهای روحی چیه عزیزم
دوباره یه سر به نوشته الهام در صفحه قبل بنداز
ok؟


بازگشت به “نقد مقالات”

چه کسی حاضر است؟

کاربران حاضر در این انجمن: کاربر جدیدی وجود ندارد. و 1 مهمان