عجب ضربه ای(تعارضات مبنائی آئین بهائی)-قسمت دوم

۷- در باب الوهیت:در مورد بحث الوهیت خاطر نشان ساخته اید:

"خداوند رحمان در دیانت بهایی به غیب منیع لایدرک و لایوصف موصوفست یعنی مخلوقان و بندگان الهی را راهی به ساحت حق جل جلاله نیست و خالق یکتا خارج از توصیف و ادراک مخلوق است چرا که اگر مخلوق بتواند خالق خود را درک یا توصیف کند خالق محدود و مخلوق ذهن مخلوق اولیه شده است و دیگر خالق نیست ... طبق همین عقیده ، انسان که بالاترین رتبه در عالم خلق رادارد نمی تواند خالق خود را که اصلا در ساحت رتبه بندی خلق قرار ندارد را درک نماید( مثال نجار و میز ). اما خالق مهربان ، مخلوقات خود را هیچگاه تنها نمی گذارد و هر چند گاهی یک بار ، انسان کاملی (کامل است چون منعکس کننده صفات الهیست) را از بین بالاترین رتبه مخلوقاتش یعنی انسان برمیگزیند تا پیام الهی را از طریق ایشان به گوش مخلوقات برساند این انسان کامل که پیامبر نام دارد در واقع مانند آئینه ای ، منعکس کننده انوار الهی می باشد به همین واسطه اگر گاهی در بیانات پیامبران دیده میشود که ایشان به نام خداوند سخن میرانند ناشی از همین امر است چه که ایشان در آن حین به اشاعه مستقیم انوار الهی میپردازند و دیگر خود نیستند و همه اویند. در سوره شوری آیه ۵۲ خداوند به این نور الهی که توسط پیامبر به بندگانش انعکاس مییابد اشاره شده است: "و همین گونه روحی از امر خودمان به سوی تو وحی کردیم تو نمی دانستی کتاب چیست و نه ایمان ( کدام است ؟ ) ولی آن را نوری گردانیدیم که هر که از بندگان خود را بخواهیم به وسیله آن راه نماییم و به راستی که تو به خوبی به راه راست هدایت می کنی (قرآن کریم ترجمه محمد مهدی فولاد وند) "

اولا : در این سخن شما که انسان کامل "کامل است چون منعکس کننده صفات الهیست" قدری ابهام وجود دارد. "صفات الهی" به چه معناست؟ بالاخره خداوند دارای صفت است و یا آن که او "لایوصف" است و بدون صفت؟ به علاوه بنده هر قدر در این زمینه اندیشه کردم که جناب بهاءالله یا جناب باب منعکس کننده ی کدام صفت خدا بوده اند به نتیجه ای نرسیدم. به عبارت دیگر ما چه چیزی در جناب باب مشاهده کرده ایم که باید بر اساس آن ایشان را منعکس کننده صفات الهی بدانیم؟

به علاوه، این نور الهی که به فرموده ی جنابعالی، زمانی که پیشوایان "به نام خداوند سخن میرانند"، از آنها اشاعه می شود، دقیقا چه چیزی است؟

بر طبق استدلال شما ، جناب بهاء الله زمانی که می گفته اند "لا اله الّا انا المسجون الفرید" به اشاعه مستقیم انوار الهی پرداخته و دیگر خودشان نبوده اند و همه خدا بوده اند. آیا ذکر جمله مذکور در مقام مسجونیت انفرادی، به منزله اشاعه مستقیم انوار الهی است؟ کدام انوار الهی؟

و براستی آیا این که نوری توسط چیزی انعکاس داده شود، سبب اتحاد انعکاس دهنده ی نور با منبع نور می شود؟

ثانیا : نظر شما نیز مانند بسیاری دیگر، آنست که جناب باب یا جناب بهاءالله انعکاس دهنده ی فیض یا نور الهی یا محل ظهور صفت یا اسم خدا بوده اند، و خود خدا نبوده اند، و از ذات "غیب منیع لایدرک و لایوصف" جدا بوده اند. اما جناب باب همین قدر هم میان خود و خدا جدایی و فاصله نیانداخته اند. ایشان در صفحه ۵ لوح هیکل الدین تصریح می کنند که "ان علی قبل نبیل ذات الله و کینونته"، یعنی علی قبل نبیل ذات خدا و کنه اوست. و جناب بهاءالله هم به این معنا گواهی داده و می فرمایند:

"خذ ما فیها و علیها وبلسان صف و غَن و رَن و کَف و دَف بانَه لا اله الا هو و ان علیا قبل محمد ذات الله و کینونیَته الباقیة" (بگیر آنچه در آنست و بر آنست و بزبان وصف کن و آواز بخوان و ساز بزن و کف بزن و دف بزن به این که هیچ خدایی نیست جز الله و علی قبل محمد ذات خدا و کینونت باقیه ی اوست) (رحیق مختوم، ۱۳۰ بدیع، جلد۱، صفحه ۳۵۶)

جناب بهاءالله نیز به همین ترتیب در منتسب کردن خود به خداوند حد و مرز خاصی را در میان نیاورده اند. ایشان در لوح سیاح، از میرزا علی مراغه ای می خواهند که بدین ترتیب شهادت دهد:

"أن یا علی فاشهد بأنی ظهورالله فی جبروت البقاء و بطونه فی غیب العماء ... و کل خلقوا بأمری" (گنج شایگان، صفحه ۸۰ )

جناب بهاءالله علاوه بر آن که خود را "ظهور خدا" دانسته اند، خود را "باطن خدا در غیب ناپیدا" (ظاهرا همانی باشد که با "غیب منیع لایدرک" از آن یاد می شود) نیز خوانده اند. حتی ایشان اظهار داشته اند که همگان به دستور ایشان آفریده شده اند؛ آنطور که یا خود، موجودات راخلق کرده اند، و یا آن که خدا (خدایی که جمال مبارک ظاهر و باطن او هستند) به فرمان ایشان به خلق آفریده ها اقدام کرده است.

۸- در باب تعارضات مبنایی در تعالیم بهائی

فرمودید:

" در ادامه سخنانتان فرموده اید که حضرت عبدالبهاء نسبت به حضرت بهاءالله محافظه کارتر بوده و عقاید بحث انگیز را که به مذاق خیلی ها خوش نمی آمده را مطرح نمی کردند. البته بنده که بسیاری از آثار حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء را خوانده ام تفاوتی بین آنها نمی بینم بلکه آنها را در یک راستا و به دنبال هم یافته ام. حال اگر شما با مطالعاتتان در این آثار به مطلبی اینچنینی برخورد کرده اید لازم است آنها را دقیق تر ذکر فرمائید که بنده و سایرین هم از آن مطلع شویم."

شاید بد نباشد برای آشنایی با نشانه های تفاوتی که شما میان بیانات جناب بهاءالله و جناب عبدالبهاء مشاهده نکرده اید، به عنوان نمونه، به بررسی مختصر تعلیم اعظم، اتمّ، اقدم و اقوم آیین بهائی یعنی وحدت و یگانگی عالم انسانی بپردازیم؛

"در بین اصول و مبادی بهیّه ی قیّمه که در الواح مقدسه مذکوره مسطور است اعظم و اتمّ و اقدم و اقوم آنها اصل وحدت و یگانگی عالم انسانی است که می توان آن را جوهر تعالیم الهیه و محور احکام و اوامر سماویه در این دور اعظم اقدس محسوب داشت" (قرن بدیع ، شوقی افندی، جلد ۲، صفحه ۲۹۹)

جهت رعایت اختصار، در اینجا تنها به نقل سخنان پرداخته شده است:

۱- "ثانی اساس الهی وحدت انسانی است؛ یعنی جمیع بشر بندگان خداوند اکبرند، خدا خالق کل است. خدا رازق کل است، خدا محب کل است، و خدا مهربان به کل، جمیع بشر انسان اند. یعنی تاج انسانی زینت هر سری و خلعت موهبت زیور هر بری" (خطابات عبدالبهاء، جلد ۱، صفحه ۱۵۲)

"الیوم هر نفسی بر احدی از معرضین من أعلاهم أو من أدناهم ذکر انسانیت نماید از جمیع فیوضات رحمانی محروم است، تا چه رسد که بخواهد از برای آن نفوس اثبات رتبه و مقام نماید." (کتاب بدیـع، بهاءالله، صفحه ۱۴۰)

"نفوسی که از امر بدیع معرضند از رداء اسمیه و صفتیه محروم و کل از بهائم بین یدی الله محشور و مذکور." (کتاب بدیـع بهاءالله ، صفحه ۲۱۳)

۲- "حضرت بهاء الله مانند آفتاب از شرق ظاهر شد، ‌علم وحدت عالم انسانی بلند فرمود، چنان اقوام مختلفه را الفت داد که شخصی در مجامع آنها وارد شود نمی داند کدام مسیحی است کدام مسلمان است، کدام یهودی است کدام زرتشتی است." (خطابات عبدالبهاء، جلد ۲، صفحه ۴ و ۵)

"من ینکر هذا الفضل الظاهر الباهر المتعالی المنیر ینبغی له بأن یسئل عن امّه حاله فسوف یرجع إلی أسفل الجحیم" (هر کسی این فضل ظاهر و باهر و والا و تابنده را انکار کند، برای او شایسته است که حالش را از مادرش سوال کند، پس بزودی به سوی پست ترین جای دوزخ فرستاده خواهد شد) (مائده آسمانی جلد ۴، صفحه ۳۵۵ و گنج شایگان، صفحه ۷۸ – به نقل از بهاءالله در لوح حبیب مراغه ای)

"باید از معرضین در کل شئون اعراض نماییم و در آنی مؤانست و مجالست را جایز ندانیم" (مائده آسمانی، جلد ۸، صفحه ۳۹)

۳- "در این دور بدیع و قرن جلیل، اساس دین الله و موضوع شریعت الله رأفت کبری و رحمت عظمی و الفت با جمیع ملل و صداقت و امانت و مهربانی و صمیمی قلب با جمیع طوائف و نحل و اعلان وحدت عالم انسانی است. حتی بیگانه آشنا بود و اغیار یار شمرده گردند. با جمیع افراد بشر از هر ملل و نحلی باید به نهایت دوستی و راستی و امانت و دیانت و الفت و اتحاد معامله گردد." (مکاتیب عبدالبهاء، جلد ۲، صفحه ۲۶۶)

"إیّاک أن لاتجتمع مع أعداء الله فی مقعد ولا تسمع منه شیئاً و لو یتلی علیک من آیات الله العزیز الکریم" (بر تو باد که با دشمنان خدا در یک جا گرد نیایی، و از او چیزی نشنوی، حتی اگر بر تو از آیات خدای عزیز کریم بخواند!) (مجموعه الواح مبارکه، بهاءالله، چاپ مصر، صفحه ۳۶۰ و ۳۶۱)

"با نفوس معرض که اعراضشان ظاهر شده معاشرت و تکلم و ملاقات جایز نه، هذا حکم قد نزل من سماء‌ آمر قدیم" (مائده آسمانی، جلد ۸، صفحه ۷۴، باب معاشرت با معرضین جایز نه، به نقل از بهاءالله)

۴- "تا توانید با یکدیگر عشق ورزید و همدگر را پرستش نمائید و با بیگانگان نیز آمیزش نمائید و هر ملحد عنودیرا پرورش نمائید و فضل و بخشش شایان و رایگان فرمائید این است مسلک اهل بهاء" (مکاتیب عبدالبهاء، ‌جلد ۲، صفحه ۱۰۷ و ۱۰۸ )

"لاتعاشروا مع الذین هم کفروا بالله و آیاته ثم اجتنبوا عن مثل هؤلاء" (با کسانی که آنها به خدا و آیاتش کافر شده اند معاشرت نکنید، سپس اجتناب کنید از امثال این افراد) (مائده آسمانی، جلد ۸، صفحه ۳۹)

"أنتم یا أحباء الله کونوا سحاب الفضل لمن آمن بالله وبآیاته و عذاب المحتوم لمن کفر بالله و کان من المشرکین" (شما ای احبای خدا، ابر فضل باشید برای آن که به خدا و آیاتش ایمان آورده، و عذاب گزیر ناپذیر باشید برای کسی که به خدا کافر شده و از مشرکان است) (مجموعه الواح مبارکه، چاپ مصر، صفحه ۲۱۶)

۵- "پس چرا ما نا مهربان باشیم چرا بگوئیم این موسوی است او عیسوی است این محمّدی است او بودائی است اینها دخلی بما ندارد خداوند همهء ما را خلق کرده و تکلیف ما است که به کلّ مهربان باشیم. امّا مسائل عقائد راجع بخدا است او در روز قیامت مکافات و مجازات دهد خداوند ما را محتسب آنها قرار نداده" (خطابات عبدالبهاء، جلد ۲، صفحه ۲۸۴ و ۲۸۵ ) (۵)

"لعمرالله حزب شیعه از مشرکین از قلم اعلی در صحیفه حمرا مذکور و مسطور." (مائده آسمانی، جلد ۴، صفحه ۱۴۰)

"إعلم بأن الله حرم علی أحباء الله لقاء المشرکین و المنافقین" (بدان که خدا بر احبای خدا دیدار با مشرکین و منافقین را حرام کرده است) (مائده آسمانی، جلد ۴، صفحه ۲۸۰ )

۶- "خامس فرمود تعصّب دینی و مذهبی و تعصّب وطنی و تعصّب جنسی و تعصّب سیاسی هادم بنیان انسانی است و خطاب باهل عالم فرمود که ای اهل عالم همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار." (خطابات عبدالبهاء، جلد ۳، صفحه ۹۹)

"احبائی هم لئالی الامر و من دونهم حصاة الارض و لابد ان یکون الحصاة ازید عن لولو قدس ثمین و واحد من هولاعند الله خیر من الف الف نفس من دونهم کما ان قطعةمن الیاقوت خیر من الف جبال من حجر متین فاشهد الامرو الفرق بین هولا و هولا لتکون من اصحاب الیقین " (دوستان من جواهر امرند و جز آنها سنگریزه های زمین، و چاره ای نیست که سنگریزه ها از مروارید قدسی گران قیمت زیاد تر باشند، و یکی از اینها نزد خدا بهتر است از یک میلیون جان دیگر، همانطور که قطعه ای از یاقوت بهتر است از هزار کوه سنگی سخت، پس امر را و فرق بین اینها و آنها را مشاهده کن تا از اصحاب یقین باشی) (‌مائده آسمانی، جلد ۴، صفحه ۳۵۳)

۷- "مقصود این است که حضرت بهاءالله اعلان وحدت عالم انسانی فرمود تا جمیع افراد بشر با هم برادر و خواهر و دختر و مادر و پسر و پدر باشند." (خطابات، جلد ۱، صفحه ۱۵۴)

"إنّا قطعنا حبل النسبة من کل ذی نسبة إلا لمن آمن بالله و أعرض عن المشرکین. أن یا عبادی لو یسمع أحد منکم بأن أعرض أخوه أو اخته عن الله ینبغی له بأن یعرض عنه و یقبل إلی محبوب المخلصین" (ما ریسمان نسبت را از هر صاحب نسبتی قطع کردیم، بجز برای کسی که به خدا ایمان بیاورد و از مشرکین اعراض نماید. که ای بندگان من، اگر یکی از شما شنید که برادرش یا خواهرش از خدا اعراض کرده است، برایش سزاست که از او (برادر یا خواهرش) رویگرداند و به سوی محبوب مخلصان روی آورد) (مائده آسمانی، جلد ۸، صفحه ۳۸ )

۹- در باب نسبت اعمال جنگی با گستردگی یک آیین

فرمودید:

"در مورد سفر حضرت عبدالبهاء به غرب می نویسید که ایشان با این سفر تبلیغات گسترده ای در غرب انجام داده اند. جناب دکتر احمدی ، حتماً اذعان دارید که هر دین نوظهوری، روشی مناسب با زمان ظهورش برای تبلیغ انتخاب کرده و بکار می بندد. مسیحیان اولیه سالها تحت شکنجه و فشار یهودیان بودند ولی با سلاح مهر و محبت موجب فراگیر شدن مسیحیت در جهان شدند. مسلمانان با تهاجم نظامی به کشورهای مختلف مانند ایران یا اسپانیا به گسترش اسلام در این مناطق پرداختند."

جناب فاران، به نظر نمی رسد که صرف عملیات نظامی بتواند دلیلی برای فراگیر شدن آیینی محسوب شود. اگر میان اعمال جنگ جویانه و گستردگی یک دین ارتباط مستقیمی وجود داشت، دین جناب باب علی القاعده می بایست به گسترده ترین دین عالم بدل می گشت؛ دینی که شاخص احکام آن به ترتیب زیر بیان شده است:

"در یوم ظهور حضرت اعلی، منطوق بیان ضَرب اعناق (زدن گردن ها) و حَرق کتب و اوراق (سوزاندن کتاب ها و نوشته ها) و هدم بقاع (ویران کردن مساجد و زیارتگاه ها) و قتل عام الا من آمن و صدّق (کشتن همه به جز آنهایی که ایمان آورده اند و تصدیق کرده اند) بود" (مکاتیب عبدالبهاء، جلد۲، صفحه ۲۶۶)

اگر آیینی محتوایی ارزنده برای بشریت نداشته باشد، و با فرمان دادن به اعمال خشن، تنها در پی گسترش و استقرار خویش برآمده باشد، هیچ گاه نخواهد توانست که در میان انسان ها نفوذی پیدا کند. چنین دینی حداکثر خواهد توانست که گروهی از مردم را از فضائل اخلاقی تهی کند، و ایشان را به فرموده ی جناب بهاءالله به "صفات سبعی" (خلق و خوی درندگی) مزین نماید. آنقدر که رهبران دین ناگزیر شوند تمام نمودهای اصلی آیین ابتدایی را "محو کنند"، و تعالیم جدید را درست صد و هشتاد درجه در جهت مخالف فرمان های نخستین عرضه نمایند:

"معرضین و منکرین به چهار کلمه متمسک ، ‌اول کلمه فضرب الرقاب، و ثانی حرق کتب و ثالث اجتناب از ملل اخری و رابع فنای احزاب، حال از فضل و اقتدار کلمه الهی این چهار سد عظیم از میان برداشته شد و این چهار امر مبین از لوح محو گشت و صفات سبعی را به صفات روحانی تبدیل نمود." (مجموعه الواح، صفخات ۲۹۴ و ۲۹۵)

"قوله تعالی: "در اوائل امر اعمال بقسمی منکر مشاهده میشد که هر بصیری بحق پناه میبرد و هر سمیعی در لیالی و ایَِِِام بعجز وابتهال نجات میطلبید تا آنکه ازفضل وعنایت به تحریر وبیان فی الجمله اعمال شنیعه باعمال طیَبه واخلاق غیر مرضیه بمرضیه تبدیل گشت" انتهی. " (رحیق مختوم، ۱۳۰ بدیع، جلد ۱، صفحه ۷۱ به نقل از اقتدارات ص ۲۱)

ادامه دادید:

"حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء بیش از چهل سال از عمرشان را در زندان به سر بردند که پس از کمی آزادی حضرت عبدالبهاء به دعوت بهائیان اروپا و امریکا به این نقاط سفر فرمودند. نکته قابل توجه در این اسفار این بود که حضرت عبدالبهاء در اروپا و امریکا در اماکن مختلف مذهبی مسیحیان ، مسلمانان و یهودیان سخنرانی فرمودند ولی هیچگاه اسمی از دیانت بهایی بطور مستقیم نبرده اند ولی در همه این اماکن از اصول اساسی دیانت بهایی مانند وحدت عالم انسانی، صلح عمومی و تساوی حقوق زن و مرد سخن رانده اند و مخاطبان خود را بدون در نظر گرفتن اعتقادشان به انجام این امور تشویق فرموده اند."

جناب فاران، معلوم نیست با چه محاسبه ای به این نتیجه رسیده اید که "حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء بیش از چهل سال از عمرشان را در زندان به سر بردند". خوب است آن را برای دیگران نیز بیان بفرمایید. ضمنا این سخن شما که "حضرت عبدالبهاء در اروپا و امریکا در اماکن مختلف مذهبی مسیحیان، مسلمانان و یهودیان سخنرانی فرمودند ولی هیچگاه اسمی از دیانت بهایی بطور مستقیم نبرده اند" واقعا عجیب است. اگر نگاهی به سخنرانی های عبدالبهاء در اروپا و امریکا انداخته بودید می دیدید که سراسر آنها آکنده از نام جناب بهاءالله و دیانت ایشان است.

۱۰- در باب نسبت جناب عبدالبهاء با حکومت بریتانیا

فرموده اید:

"اشاره به لقب " سر" حضرت عبدالبهاء کرده اید. محقق ارجمند آیا شما جایی خوانده اید که حضرت عبدالبهاء از این لقب یا مقام نامی برده باشند یا آن را بعنوان افتخاری برای خود بشمار آورند؟ بحث "سر" بودن حضرت عبدالبهاء حدود دو یا سه دهه است که توسط بهایی ستیزان در ایران باب شده چرا که این لقب آنقدر در نگاه حضرت عبدالبهاء و پیروانشان یعنی بهائیان بی اهمیت بود که در هیچ منبعی پیش از این در تاریخ ذکر نشده است. همچنین جهت اطلاع باید عرض شود که القاب اهدایی توسط حکومت بریتانیا بر ۹ رتبه است که به ترتیب اهمیت عبارتند از : ۱- پرنس ۲- دوک ۳- مارکوس ۴- کنت ۵- ویسکنت۶- بارون ۷- بارونت ۸- شووالیه ۹- سر. پس متوجه می شوید که لقب سر در پائین ترین درجه قرار دارد اگر قرار بود حمایتی از طرف دولت انگلیس نسبت به ایشان شود مطمئناً از القاب دیگری استفاده می کردند چرا که این لقب برای قدردانی از خدمات اجتماعی ، سیاسی یا فرهنگی اشخاص بدون درنظر گرفتن ملیتشان از طرف دولت انگلیس داده می شود و قدمت آن بیش از هفت قرن است از پذیرندگان این لقب می توان به لارنس اولیویه بازیگر معروف نقش هملت یا چارلی چاپلین نام برد."

آقای دوستی، درجه ی شوالیه گری که به خاطر آن برخی جناب عبدالبهاء را با لقب سِر خوانده اند، در ماه های آخر زندگی جناب عباس افندی به ایشان اهدا شده، و پس از آن نیز فرصت زیادی نبوده تا اهمیت یا عدم اهمیت این مقام نزد عبدالبهاء نشانه ی خاصی در تاریخ حیات ایشان بجای گذارد.

اما درمورد این که آیا اطلاق لقب سر به جناب عبدالبهاء صرفا "حدود دو یا سه دهه است که توسط بهایی ستیزان در ایران باب شده چرا که این لقب آنقدر در نگاه جناب عبدالبهاء و پیروانشان یعنی بهائیان بی اهمیت بود که در هیچ منبعی پیش از این در تاریخ ذکر نشده است"، بد نیست فرصت کنید و نگاهی به کتاب "قرن بدیع" نوشته جناب ولی امرالله بیاندازید و مشاهده نمایید که چگونه در فاصله ای کوتاه پس از اهدای این مقام، عنوان جناب عباس افندی از عبدالبهاء به "سر عبدالبهاء" تغییر یافته است؛

"مندوب سامی مصر وایکونت النبی نیز مراتب تسلیت و تعزیت خویش را بوسیلهء مندوب سامی فلسطین بدین مضمون اعلام نمود "به بازماندگان فقید سِر عبدالبهاء عبّاس افندی و جامعهء بهائی تسلیت صمیمانهء مرا بمناسبت فقدان قائد جلیل القدرشان ابلاغ نمائید"." (قرن بدیع، صفحه ۶۳۷ و ۶۳۸ )

"حاکم فنیقیّه که در آن مجمع بزرگ در عداد مدعوّین حضور داشت زبان به بیان بگشود و نعت و ثنای طلعت انور را در قالب الفاظ و عبارات ذیل اظهار نمود "گمان میکنم اکثری از حاضرین قیافهء سّر عبدالبهاء عبّاس آن هیکل نورانی و مجلّل را که در بین ناس مشی می فرمود در نظر داشته باشند..." (قرن بدیع، صفحه ۶۴۱)

اهدای مقام سلحشوری به جناب عبدالبهاء آنقدر بااهمیت است که ذکر آن در کنار حوادث مربوط به جنگ بین الملل اول، بایستی یک نقطه ی عطف در تاریخ بهائی محسوب شود:

فصل بیستم: بسط و انتشار امر الله در شرق و غرب ٦٠١

جنگ بین الملل اوّل ٦١٩

تقدیم لقب "نایت هود" به حضرت عبدالبهاء ٦٢٥

(صفحه ۷ از فهرست کتاب قرن بدیع)

و همین طور لازم است که جناب شوقی مراسم تقدیم درجه ی نایت هود و اهداء نشان مخصوص از طرف حکومت انگلستان به پدربزرگ خویش را این گونه با حماسه و افتخار نقل کنند:

"پس از اختتام جنگ و اطفاء نایرهء حرب و قتال اولیاء حکومت انگلستان از خدمات گرانبهائی که حضرت عبدالبهاء در آن ایّام مظلم نسبت بساکنین ارض اقدس و تخفیف مصائب و آلام مردم آن سرزمین مبذول فرموده بودند در مقام تقدیر برآمدند و مراتب احترام و تکریم خویش را با تقدیم لقب "نایت هود" و اهداء نشان مخصوص از طرف دولت مذکور حضور مبارک ابراز داشتند و این امر با تشریف و تجلیل وفیر در محلّ اقامت حاکم انگلیز در حیفا برگزار گردید و در آن احتفال پراحتشام جمعی از رجال و اعاظم قوم از ملل و شعوب مختلفه حضور بهمرسانده و در انجام مراسم شرکت نمودند." (قرن بدیع، صفحه ۶۲۴ و ۶۲۵)

درباره ی القاب اهدایی از طرف حکومت بریتانیا نیز باید عرض کنم که آن چند لقب دوک، مارکیز، اِرل (یا همان کنت انگلیسی)، وایکنت و بارون اعتبارهایی اشرافی هستند که به جز موارد استثنائی، به افرادی خارج از طبقه ی لردها و فرزندان آنها تعلق نمی گرفته است. در مقابل لقب نایت هود – که می توانسته با دریافت یکی از درجات سلحشوری (Chivalric orders) بدست آید – از ملاک های متفاوتی در مقایسه با القاب اشرافی مذکور برخوردار بوده، و خیلی وقت ها لردهایی که خدمات قابل توجه سیاسی یا نظامی به دولت بریتانیا کرده اند نیز افتخار برخورداری از آن را یافته اند، از قبیل برخی دوستان جناب عبدالبهاء همچون لرد لامینگتون (۶)؛ و یا لرد بالفور (۷).

به هر حال اگر آن نشان شوالیه گری؛

(The Most Excellent Order of the British Empire, Knight Commander ‪(KBE)‬)

آنقدر که شما می فرمایید برای جناب عبدالبهاء بی اهمیت تلقی می شده، هیچ اجباری جهت پذیرفتن نشان مذکور در کار نبوده است. از قضا کم نیستند افرادی که به دلائل گوناگون یا زیر بار دریافت این نشانِ دولت بریتانیا نرفته اند و یا آنرا بعد از مدتی پس فرستاده اند( ۸ ).

برخی همچون رابیندرانات تاگور (او لقب نایت هود را یک سال قبل از جناب عبدالبهاء دریافت کرده بود) علت این کار را اعتراض به زمامداران انگلستان (جهت قتل عام مردم بی دفاع هند در باغ جالیانوالا) عنوان کرده اند(۹).

برخی نیز مانند بنجامین زفانیا (Benjamin Zephaniah) درجه ی مذکور را یادآور "هزاران سال اعمال وحشیانه" دانسته اند؛ "که چگونه مادربزرگ های او مورد تجاوز قرار گرفته اند، و پدربزرگهایش وحشیانه مورد هجوم واقع شده اند"(۱۰).

هر چند مفاهیمی که از "عالی ترین درجه ی امپراطوری بریتانیا" (که رتبه ی OBE آن به بنجامین زفانیا اهدا شده و KBE آن به حضرت عبدالبهاء) برای زفانیا تداعی شده است شاید برای دیگران نیز با نگریستن به شعار درجه ی مذکور یعنی "برای خدا و امپراطوری" (Motto: For God and the Empire) قابل دریافت باشد(۱۱).

پذیرفتن چنین درجه ای از سوی کسی، علاوه بر آن که در حکم به رسمیت شناختن سلطه ی استعماری بریتانیا بر تمام مردمان آزادی می باشد که نفوس و خاک و سرمایه ی آنها اسیر "امپراطوری" شده، به منزله ی ارج نهادن به مقام "امپراطوری" بریتانیا نیز خواهد بود؛ آنچنان که "امپراطوری" در کنار "خداوند" نشانده شود، و خدمات ما دست و دلبازانه به پیشگاه او تقدیم گردد.

اظهار داشته اید:

"اما این لقب بواسطه کمکهای انساندوستانه حضرت عبدالبهاء در طی جنگ جهانی اول به فقراء و مردم عکا ، به ایشان داده شد متاسفانه بهایی ستیزان دلیل دادن این لقب به حضرت عبدالبهاء را نادیده میگیرند و فقط به ذکر اهدای آن توسط دولت انگلیس اشاره میکنند . جالبی این اتهام اینجاست که دریافت لقب سر را دلیلی بر طرفداری انگلیس از ایشان می دانید . محقق گرامی اینطور اهدای لقب و مقام در همه کشورها مرسومست و بیشتر جنبه تعارف دارد مثلا آقای محمد خاتمی در سفرشان به ونزوئلا که کشوری لائیک و کمونیست میباشد از حکومت این کشور لقب شوالیه گرفتند یا چند ماه پیش به آقای هوگو چاوز رئیس جمهور ونزوئلا از طرف ایران بالاترین مقام کشوری اهدا شد آیا اینها دلیل طرفداری ایران از کشوری ضد مذهبی و کمونیستی است؟"

در مورد این که آیا حمایت دولت انگلیس از جناب عبدالبهاء تنها به سبب کمکهای حضرت عبدالبهاء به مردم عکا بوده، و یا ابعاد دیگری نیز داشته بی مناسبت نیست که به فرموده های جناب شوقی در همان کتاب قرن بدیع مراجعه کنیم.

ماجرا از آنجا آغاز می شود که جمال پاشا که یک فرد نظامی بوده، و فرماندهی ارتش عثمانی را در برابر نیروهای متفقین بر عهده داشته است، در بحبوحه ی جنگ و نبرد، از جناب عبدالبهاء – که در پشت جبهه ها و در حوالی عکا ساکن بوده اند – آنقدر آشفته و پریشان می شود که وعده می دهد پس از بازگشت به عثمانی، به عنوان نخستین اقدام جناب عبدالبهاء را مجازات خواهد نمود:

"فرماندهء کلّ قوای ترک جمال پاشای غدّار و سفّاک عدوّ صائل و خصم لدود شریعة‌ الله نظر به تلقینات و تحریکات مغرضین و سوء ظنّ شدید که نسبت بامر الهی حاصل نموده بود بمخالفت بی منتهی برخاست و بانعدام کلمة‌ الله مصمّم گردید حتّی صریحاً اظهار داشت که چون از دفع دشمنان خارج فراغت یابد بتصفیهء امور داخل اقدام و در اوّلین قدم حضرت عبدالبهاء را علی ملأ الاشهاد مصلوب و روضهء مبارکه را منهدم و باخاک یکسان خواهد نمود." (قرن بدیع، صفحه ۶۲۰)

ناگفته پیداست که میدان رویارویی با ارتش مصمم بریتانیا جایی برای فکر کردن به مسائل اعتقادی و مذهبی نیست، تا فرمانده ی نبرد را وادارد که بجای چاره جویی در برابر تهدید دشمنی که گام به گام به اشغال و تصرف سرزمین او نزدیک تر می شود، از خصومت های احتمالیش با چند نفر بهائی سراغ بگیرد، و حتی سوء ظنش را نسبت به آنها تشدید کند. به خصوص که اگر خصومت این جمال پاشا در سوابق مذهبیش ریشه دوانده بود، او پیش ازاین نیز سال ها وقت داشته تا حسابش را با بهائیان تصفیه نماید، و هیچ لزومی نداشت که تازه پس از مواجهه با ارتش متفقین ضرورت این کار را حس کند و چنین تصفیه حسابی را تا بعد از پیروزی دور از دسترس و احتمالی به تعویق بیاندازد.

پریشان حالی و آشفتگیِ این گونه ی یک فرمانده ی جنگی در میدان نبرد، تنها به این می ماند که او بهائیان پشت جبهه را دوشادوش سربازان ارتش بریتانیا شریک و سهیم در پیشرفت نظامی دشمن دانسته، و در رابطه با پیوند و ارتباط این دو گروه به اطمینان و یقین رسیده است.

ارتباط بهائیان با حکومت بریتانیا وقتی آشکارتر می شود، که می بینیم خبر تصمیم جمال پاشا در مورد پیشوای بهائیان، بلافاصله توسط دولت انگلیس دریافت شده و حساسیت آن دولت را برانگیخته است؛ همان دولتی که در آستانه قرن بیستم بر وسیع ترین امپراطوری عالم حکم می راند و بر سرزمین و جان و مال مردم در شرق و غرب عالم چنگ انداخته بود. دولتی که تاراج ثروت سرزمین های کهن، سال ها به شاخصه ی اصلی او بدل شده بود. دولتی که در راه منافعش همه چیز را حتی جان و عمر و هستی میلیون ها انسان را بی ارزش و پست می انگاشت؛ مردمی را که قرن ها در کنار هم زیسته بودند به جان هم می انداخت، مذهبی را بر مذهبی، و نژاد و قومی را بر نژاد و قوم دیگر می شوراند، سرزمین های وسیع و یکپارچه را به کشورهای ضعیف و کوچک بدل می ساخت، و هر گاه لازم بود خود به قتل و سرکوب ساکنان مستعمرات می پرداخت. و البته این دِینی بود که دولت انگلستان قرن ها در حق "وحدت عالم انسانی" و "صلح عمومی" و "ترک تعصبات مذهبی و نژادی" ادا می نمود.

دولت استعمارگری که در زمان استقرار و ثبات، تسمه از گرده ی بشریت کشیده و هستی ملت ها را تا هنگامی که به منافعش نیارزیده به هیچ هم نخریده است، اکنون در گیر و دار مهیب ترین و مرگبارترین نبرد تاریخ، در پی حفظ جان عبدالبهاء برآمده است؛ "اعضاء کابینهء انگلستان" که بواسطه ی "اخبار واصله بدایرهء اطّلاعات انگلستان" از تصمیم مخفیانه جمال پاشا اطلاع حاصل کرده اند، از میان تمامی دغدعه ها و دلمشغولی های آن روزگار، برای رفع تهدید از جان جناب عبدالبهاء "رأساً و مستقیماً" به جنبش و تکاپو افتاده اند:

"در این مقام که ذکر محاربات عمومی جهان و حوادث و وقایع ارض اقدس در بین است بی مناسبت نیست بدرج پاره ای از اقدامات و مجهوداتی که هنگام محاصرهء حیفا نسبت بحفظ حیات قدوهء اهل بهاء معمول گردیده مبادرت نمود. از جمله احبّای انگلستان چون بر خطرات شدیده‏ای که حیات مبارک را تهدید مینمود اطّلاع یافتند بلا درنگ برای تأمین سلامت آن وجود اقدس اقدامات و مساعی لازمه مبذول داشتند. لرد کرزن و سایر اعضاء کابینهء انگلستان نیز رأساً و مستقیماً از وضع مخاطره آمیز حیفا استحضار حاصل نمودند. از طرف دیگر لرد لامینگتون با ارسال گزارش فوری و مخصوص بوزارت خارجهء آن کشور انظار اولیای امور را به شخصیّت و اهمّیّت مقام حضرت عبدالبهاء جلب نمود و چون این گزارش به لرد بالفور وزیر امور خارجهء وقت رسید در همان یوم وصول دستور تلگرافی به جنرال النبی سالار سپاه انگلیز در فلسطین صادر و تأکید اکید نمود که "بجمیع قوی در حفظ و صیانت حضرت عبدالبهاء و عائله و دوستان آن حضرت بکوشد". متعاقب آن دستور، جنرال النبی تلگرافی پس از فتح حیفا بلندن مخابره و از مصادر امور تقاضا نمود "صحّت و سلامت مبارک را بدنیا اعلام نمایند" ضمناً فرمانده جبههء حیفا را مأمور ساخت که تصمیمات لازم جهت حفظ جان مبارک اتّخاذ و از اجراء نقشهء پلید جمال پاشا که طبق اخبار واصله بدایرهء اطّلاعات انگلستان بر آن تصمیم بوده که در صورت تخلیهء شهر و عقب نشینی قوای ترک "حضرت عبدالبهاء و عائلهء مبارکه را در کوه کرمل مصلوب سازد" جلوگیری نماید." (قرن بدیع، صفحه ۶۲۳ و ۶۲۴)

براستی چرا حکومت بریتانیا در برابر تصمیم جمال پاشا اینقدر احساس مسئولیت نموده است؟

چرا اخبار مربوط به جناب عبدالبهاء باید تا این حد برای "دایرهء اطّلاعات انگلستان" مورد توجه واقع شود؟

چرا این خبر بایستی با چنین سرعتی در اختیار "اعضاء کابینهء انگلستان" قرار بگیرد تا آنها "رأساً و مستقیماً" این ماجرا را مورد پیگیری قرار دهند؟

آیا تلگراف بی درنگ "لرد بالفور وزیر امور خارجهء وقت" (که در همان روزها با بیانیه معروف خود، حمایت رسمی حکومت بریتانیا را از جنبش صهیونیزم اعلان نمود و بستر تاسیس دولت اسرائیل را در خاک فلسطین بنا نهاد) به "جنرال النبی سالار سپاه انگلیز در فلسطین" و "تاکید اکید" او بر این که "بجمیع قوی در حفظ و صیانت حضرت عبدالبهاء و عائله و دوستان آن حضرت" بکوشید، نشان از جایگاه ویژه و تعریف شده ی جناب عبدالبهاء و متعلقانشان در پیشبرد اهداف و سیاست های دولت بریتانیا نمی دهد؟

و براستی آیا خداوند حامیانی نیک سیرت تر از "دایرهء اطّلاعات انگلستان" و "لرد بالفور" برای پشتیبانی از مردان الهی ندارد؟

به هر حال جناب عبدالبهاء هم این مساعی موفور دولت انگلستان را بی پاسخ نگذاشتند، و دولت انگلستان را پس از اشغال خاک فلسطین، به صفت "عادل" مفتخر گردانیدند، و از خدا خواستند تا سایه ی "امپراطور اعظم، جورج خامس، عاهل انگلترا" را بر سر مسلمانان مستدام بدارد:

"هو اللّه اللّهمّ انّ سرادق العدل قد ضربت اطنابها علی هذه الارض المقدّسة فی مشارقها و مغاربها و نشکرک و نحمدک علی حلول هذه السلطة العادلة و الدولة القاهرة الباذلة القوّة فی راحة الرعیّة و سلامة البریّة اللّهمّ ایّد الامپراطور الاعظم جورج الخامس عاهل انگلترا بتوفیقاتک الرحمانیّة و ادم ظلّها الظلیل علی هذا الاقلیم الجلیل بعونک و صونک و حمایتک انّک أنت المقتدر المتعالی العزیز الکریم حیفا ١٧ دسمبر ١٩١٨ ع‌ع" (مکاتیب، جلد ۳، صفحه ۳۴۷)

و البته این "سلطه ی عادله" که یک سال و یک ماه پیش به یهودیان صیونیست تعهد داده بود تا مقدمات تشکیل یک "موطن قومی برای یهودیان" را در خاک فلسطین فراهم کند، می رفت که به نحو مسئولانه ای سرنوشت فلسطین را از باقی سرزمین های عربی جدا کند، و ملت فلسطین را از بدست گرفتن قیمومیت سرزمین خود بازدارد، و راه را برای اسکان یهودیان در شهرها و دیار اعراب فراهم بسازد.

تا بدین سان حکومت عادل انگلستان، دفتر یکی از ظالمانه ترین وقایع تاریخ را در برابر دیدگانمان بگشاید، و ستمی را بنا گزارد که در آن هزاران تن از زن و کودک و پیر و جوان به خاک و خون کشیده می شوند، و صدها هزارنفر از دیار خویش راه بیچارگی و آوارگی را در پیش می گیرند.

۱۱- در باب اخبار ساختگی در آثار جناب بهاءالله

اظهار داشته اید:

"آخرین نکته آنستکه درست فرموده اید نمی توان دیانت بهایی را انکار کرد اما آنکه می فرمائید بهائیان برای عقاید خود منبع ارائه نمی دهند حرف نابجایی است چرا که کلام الهی خود منبع و اساس است. مثلاً شما نمی توانید به تعالیم اسلام که در قرآن آمده است ایراد بگیرید که چرا منبع آنها مشخص نشده زیرا قرآن خود منبع و سرچشمه است با همین دیدگاه کتاب اقدس خود منبع و ماخذ می باشد و نمی توان برای تعالیم آن منبعی جز خودش یافت دکتر احمدی گرامی ظاهراً شما کلام الهی با رسالات تحقیقی تان اشتباه گرفته اید که هر چه در این رساله ها می نویسید برای اثباتشان باید مدرک و ماخذی ارائه فرمائید.( هرچند به نظرم شما خیلی هم به چنین کاری مبادرت نمی کنید!)"

فاران گرامی، باز باید خدمت شما یادآوری کنم حرف هایی که بهائیان برای نشان دادن درستی آیین شان عنوان می کنند تنها به استناد کتاب بیان یا اقدس مطرح نمی شود. رهبران بهائی و پیروانشان چون در بسیاری از مواقع مسلمانان و شیعیان را مورد خطاب قرار داده اند، با استفاده از آیات قرآن و روایات پیشوایان اسلام و یا اعتقادات شیعیان و استناد به آنها سعی نموده اند به اثبات دعاوی خود بپردازند، و دقت در متون اصلی بهایی و مقایسه مندرجات آنها با منابع اصیل اسلامی، سستی دلایل نویسندگان بهایی را اثبات می نماید. این شیوه هنوز هم در میان بهاییان مرسوم است. برای نمونه اخیراً یکی از بهاییان مطلبی با عنوان "قائم کجاست؟!" نوشته است که سایتها و وبلاگ های امری هم به درج آن پرداخته اند. در آن نوشته اظهار گردیده "قائم که بعقیده شیعیان اثنی عشری در جابلقا وجابلصا دراین دو شهر پنهان است ." و ظاهرا این ادعا از جناب بهاءالله آموخته شده است که در آثار خویش از این دو شهر یاد می کنند و یک جا چنین ابراز می نمایند:

"کلّما سمعتَ فى ذکرِ محمّدِ بنِ الحسنِ روحُ منْ فى لُججَ الارواحِ فِداهُ حقٌّ لاریبَ فیه و انّا کلٌ به موقِنونَ و لکن ذَکَرَوا ائمّةُ الدّینِ باَنّه کانَ فى مدینةِ جابُلقا و وَصفُوا هذهِ المدینةَ بآثارٍ غریبةٍ و علامتٍ عجیبةٍ و انّکَ لو تریدُ ان تُفسّرَ هذه المدینةَ علی ظاهرِ الحدیثِ لنْ تقدَر و لنْ تجدَها ابداً لانّکَ لو تفحصُ فى اقطارِ العالَمِ و اطرافِ البلادِ لن تجدَها باوصافِ الّتى وصفُوها منْ قبلُ و لو تسیرُ فى الارضِ بِدوامِ ازلیةِ اللّهِ و بقاءِ سلطنته لانَّ الارض بِتَمامِها لَنْ تسعها و لَنْ تحمِلَها و انّکَ لو تدلُّنى اِلی هذهِ المدینةِ اَنَا ادُلّکَ اِلی هذهِ النفسِ القدسّیةِ الّتى عرفوهُ الناسُ بما عندَهُم لا بِما عندِهُ و لما انت لن تقدِرَ على ذلکَ لابُّد لکَ التّأویلُ فى هذهِ الاحادیثِ و الاخبارِ المروّیّةِ عَنْ هُؤلاءِ الانوارِ و لمّا تحتاجُ اِلی التّاءویلِ فى هذهِ الاحادیث المرویتهِ فى ذکرِ هذهِ المدیته المذکورةِ کَذلکَ تحتاجُ اِلی التّفسیرِ فى هذهِ النفسِ القدسیّة"

"هرآنچه شنیدی در ذکر محمد بن الحسن "روحُ منْ فى لُججَ الارواحِ فِداهُ" حقی است که تردیدی در آن نیست و ما همگی به آن یقین داریم و لکن امامان دین ذکر کردند که او در شهر جابلقا ساکن است و این شهر را با آثاری غریب و علاماتی عجیب وصف نمودند، و تو اگر بخواهی این مدینه را بر اساس ظاهر حدیث تفسیر کنی هرگز نخواهی توانست و هرگز آنرا پیدا نخواهی کرد. زیرا اگر تو در اقطار عالم و اطراف بلاد جستجو کنی آنرا با اوصافی که وصفش نمودند نمی یابی هر چند که در زمین بدوام ازلیت خدا و بقاء سلطنت او سیر کنی، زیرا زمین در سرتاسرش آنرا نگسترانده و حمل ننموده است. و تو اگر مرا به این شهر دلالت کنی من تو را به این نفس قدسی، که مردم آنرا به آنچه نزد آنهاست و نه آنچه نزد اوست می شناسند، دلالت می کنم و زمانیکه تو هرگز نتوانی چنان کنی چاره ای نیست جز اینکه در این احادیث و اخبار روایت شده از این انوار تاویل نمایی، و زمانیکه در این احادیث روایت شده در ذکر شهر مذکور محتاج به تاویل شوی، به همان ترتیب محتاج خواهی بود که آن نفس قدسی را نیز تفسیر کنی." (آثار قلم اعلی، جلد ۳، صفحه ۲۵۰)

بنابراین خلاصه ی استدلال جمال مبارک این است: هر آنچه درباره حضرت محمد بن الحسن شنیده شده، از تاریخ حیاتش و ویژگی هایش و طول عمرش و غیبتش و اوصاف دوران ظهورش جملگی ۱- حق است و ۲- تردیدی در آن نیست و ۳- همه ی ما (بنده، شما و جناب بهاءالله) بدان یقین داریم. مهمترین مسئله ای که در این میان نظر جمال مبارک را به خود جلب نموده این است که امامان دین گفته اند او در جابقا زندگی می کند، و این جابلقا شهری است که ویژگی های بخصوصی دارد و چاره ای نیست جز آنکه آنرا تاویل نماییم. و چون باید جابلقا را تاویل کنیم نتیجه می گیریم که باید نفس محمد بن الحسن را نیز تاویل کنیم.

به هر حال جناب بهاءالله برای این که در کدام خبر، حضرت مهدی ساکن جابلقا معرفی شده است هیچ منبعی ارائه نمی دهند، و واقعیت این است که امامان شیعه هرچند گفته اند که مردم بسان برادران یوسف، مهدی را در میان خود می بینند ولی او را نمی شناسند، اما هیچ گاه نگفته اند که مهدی در جابلقا ساکن می شود.

نمونه ی دیگر مجموعه ی اخباری است که جمال مبارک در کتاب ایقان مورد استناد قرار داده اند. به طور خاص، بخش قابل توجه احادیث این کتاب، یا پیش از نگارش ایقان مطلقا در هیچ کتاب دیگری ذکر نشده است، یا ذکر شده اما از جهت سندیت و اعتبار مخدوش و غیرقابل استناد می باشد.

یک نمونه از گروه اول "روایت مشهورِ" اذا قام القائم قامت القیامة است:

"و بعد از همه این دلائل محکمه متقنه که هیچ عاقلی را گریزی نه و هیچ عارفی را مفرّی نه آیا روایت مشهور را نشنیده اند که می فرماید: "اذا قامَ القائِمُ قامَتِ القیامَة"؟ "

این روایت آنقدر مشهور است که پیش از کتاب ایقان در هیچ کتاب روایی و غیر روایی دیگری نیامده است، و البته جمال مبارک هم در کتاب خویش برای آن منبعی ارائه ننموده اند. جناب عبدالحمید اشراق خاوری نیز که مولف کتاب قاموس ایقان است و درحوالت دادن احادیث عجیب و غریب کتاب ایقان به کتب نایاب و منتشر نشده تبحر خاصی دارند، پس از آنکه تمام میراث روایی شیعه را بررسی کرده اند، این روایت مشهور را تنها از شرح عرشیه ی شیخ احمد احسائی (متوفای ۱۲۴۲ هجری قمری) نشانی داده، و عبارت کتاب را این چنین نقل کرده اند:

"...و للقیامة الصغری اطلاق من حیث المعنی و یراد بها قیام القائم من آل محمد «کما ورد فى الحدیث عن الصادق علیه السلام اذا قام القائم قامت القیامة» او رجعتهم الذی اولها خروج الحسین ع او مطلق ظهور دولتهم ..." (قاموس ایقان، جلد ۱، صفحه ۵۳)

و جالب این است که ایشان در همین نقل خویش نیز امانت داری به خرج نداده اند، در عبارت شیخ احسائی دست برده اند و روایت مشهور کتاب ایقان را در میان کلمات شیخ گنجانده اند؛

"و للقیمة الصغری اطلاق من حیث المعنی و یراد بها قیام القاۤئم (ع‌) من ال‌محمد صلی الله علیه و اله او رجعتهم علیهم السلام الّتی اوّلُها خروج الحسین علیه السلام او مطلق ظهور دولتهم" (رساله شرح عرشیه، جزء ۳، صفحه ۱۰) (۱۲)

نمونه ی دیگر روایتی است که البته جناب بهاءالله این بار با ذکر منبع آنرا نقل نموده اند:

"مثلاً ذکر حزن و سجن و ابتلاء که بر آن خلاصه فطرت الهی وارد شد در اخبار قبل ذکر شده. فِی البِحار : "إنَّ فی قائِمِنا اَربَعَ علاماتٍ من اَرْبَعَةِ نَبیٍّ مُوسی و عیسی و یُوسُفَ وَ مُحَمَّدٍ. امّا العَلامَةُ مِن موسیَ الخَوفُ و الانتظار. وَ اَمّا العَلامَةُ مِن عیسی ما قالُوا فی حَقِّهِ. و العَلامَةُ مِن یُوسُفَ السِّجنُ وَ التَّقیَّةُ. وَ العَلامَةُ مِن مُحَمَّدٍ یَظْهَرُ بِآثارٍ مِثلِ القرآنِ. " با این حدیث به این محکمی که جمیع امورات را مطابق آنچه واقع شده ذکر فرموده‏اند مع ذلک احدی متنبّه نشده و گمان ندارم که بعد هم متنبّه شوند إلّا مَن شاءَ رَبُّکَ."

هرچند که این بار کتاب بحار به عنوان منبع "این حدیث به این محکمی" معرفی شده است، اما حقیقت این است که چنین روایتی نه در کتاب بحارالانوار و نه در هیچ کتاب حدیثی دیگری نقل نشده است.

نمونه ی دیگر روایتی است که آن هم با ذکر منبع ازکتاب کافی نقل شده است:

"چنانچه در "روضه کافی" در بیان زوراء می فرماید: "وَ فِی رَوضَةِ الکافی عَن مُعاویَة بن وَهَب عَن اَبی عَبداللّه قال : اَتَعرِفُ الزَّوْراءَ ؟ قُلْتُ : جُعِلْتُ فِداکَ، یَقُولونَ إنَّها بَغدادُ. قال لا، ثُمَّ قالَ: دَخَلْتَ الرَّیَّ؟ قُلْتُ: نَعَمْ. قالَ اَتَیْتَ سُوقَ الدَّوابِّ ؟ قُلْتُ: نَعَمْ. قَالَ رَأَیتَ جَبَلَ الاَسوَدَ عَن یَمینِ الطَّریق ؟ تِلکَ الزَّوراء. یُقتَلُ فیها ثَمانُونَ رَجُلاً مِن وُلْدِ فُلانٍ کُلُّهُمْ یَصلَحُ الخِلافَةَ. قُلتُ: مَن یَقتُلُهُمْ ؟ قالَ: َقتُلُهُم اَولادُ العَجَم." این است حکم و امر اصحاب آن حضرت که از قبل بیان فرموده‏اند. و حال ملاحظه فرمائید که زوراء موافق این روایت ارض ری است. و این اصحاب را در آن مکان به بدترین عذاب بقتل رساندند و جمیع این وجودات قدسی را عجم شهید نموده چنانچه در حدیث مذکور است و شنیده‏اند و بر همه عالم واضح و مبرهن است."

این نیز روایتی نیست که در کتاب کافی عنوان شده باشد و اصل روایت این است:

"سَهْلُ بْنُ زِیَادٍ عَنْ بَکْرِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ مُعَاوِیَةَ بْنِ وَهْبٍ قَالَ تَمَثَّلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع بِبَیْتِ شِعْرٍ لِابْنِ أَبِی عَقِبٍ وَ یُنْحَرُ بِالزَّوْرَاءِ مِنْهُمْ لَدَى الضُّحَى ثَمَانُونَ أَلْفاً مِثْلُ مَا تُنْحَرُ الْبُدْنُ [وَ رَوَى غَیْرُهُ الْبُزَّلُ‏] ثُمَّ قَالَ لِی تَعْرِفُ الزَّوْرَاءَ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ یَقُولُونَ إِنَّهَا بَغْدَادُ قَالَ لَا ثُمَّ قَالَ ع دَخَلْتَ الرَّیَّ قُلْتُ نَعَمْ قَالَ أَتَیْتَ سُوقَ الدَّوَابِّ قُلْتُ نَعَمْ قَالَ رَأَیْتَ الْجَبَلَ الْأَسْوَدَ عَنْ یَمِینِ الطَّرِیقِ تِلْکَ الزَّوْرَاءُ یُقْتَلُ فِیهَا ثَمَانُونَ أَلْفاً مِنْهُمْ ثَمَانُونَ رَجُلًا مِنْ وُلْدِ فُلَانٍ کُلُّهُمْ یَصْلُحُ لِلْخِلَافَةِ قُلْتُ وَ مَنْ یَقْتُلُهُمْ جُعِلْتُ فِدَاکَ قَالَ یَقْتُلُهُمْ أَوْلَادُ الْعَجَم"‏

(معاویه بن وهب گفت امام صادق به بیت شعری از ابن ابی عقب تمثل نمود که "و از آنها در زوراء در هنگام ظهر هشتاد هزار تن مانند شتر قربانی می شوند" (و غیر او بجای "بدن"، "بزل" را به معنای شتران قوی روایت نموده است) سپس به من فرمود آیا زوراء را می شناسی، گفتم فدایت گردم می گویند که آن بغداد است، فرمود خیر، سپس فرمود آیا وارد "ری" شدی؟ گفتم آری، فرمود آیا به بازار چارپایان وارد گشتی؟ گفتم آری، فرمود آیا کوه سیاه را در سمت راست راه مشاهده نمودی؟ آن زوراء است، در آن "هشتاد هزار تن که از میان آنها هشتاد نفر از فرزندان فلانی هستند و همگی شایسته ی خلافتند" کشته می شوند. گفتم چه کسی آنها را به قتل می رساند؟ فرمود فرزندان عجم).

آنچنان که راوی در ابتدای روایت نقل می کند، موضوع سخن پیرامون بیت شعری است که در آن از قربانی شدن هشتاد هزار نفر در زوراء سخن به میان آمده است. در ضمنِ روایت هم صحبت از مکانی می رود در ری، در کنار کوهی سیاه، که در آن هشتاد هزار نفر کشته خواهند شد، هشتاد هزار نفری که هشتاد نفر از آنها فرزندان یک شخص خاص هستند و همگی شایسته ی خلافتند.

جمال مبارک برای تطبیق روایت مذکور با این سخن که هشتاد نفر از بابیان در ماجرای ترور ناصرالدین شاه کشته شدند، بخش آغازین روایت را – آنجا که سخن از بیت شعری به میان رفته که اصل روایت پیرامون آن عنوان شده است – حذف کرده اند، و عبارت "ثَمَانُونَ أَلْفاً مِنْهُمْ ثَمَانُونَ رَجُلًا مِنْ وُلْدِ فُلَانٍ" (هشتاد هزار تن که از میان آنها هشتاد نفر از فرزندان فلانی هستند) را به صورت "ثَمانُونَ رَجُلاً مِن وُلْدِ فُلانٍ" (هشتاد تن از فرزندان فلانی) درآورده اند. (و راستی آن هشتاد نفر بابی که در طهران کشته شدند فرزندان چه کسی بودند؟)

علاوه بر احادیث و روایات، در آثار جمال مبارک عباراتی از قرآن وجود دارد که در خود قرآن نیامده است. مانند همان جمله ی"یوم یأت الله فی ظلل من الغمام" که نخستین بار در کتاب ایقان عنوان شده، و دو جا در نخستین نسخه ی این کتاب – تنها نسخه ای که در زمان خود جناب بهاءالله به طبع رسیده – بدان استناد شده است؛

"این مضمونات در قرآن هم نازل شده چناچه می فرماید یوم یاتی الله فی ظلل من الغمام و علمای ظاهر بعضی این آیه را از علائم قیامت موهوم که خود تعقل نموده اند گرفته اند که مضمون آن اینست که روزیکه می آید خدا در سایه از ابر" (ایقان، طبع ۱۸۸۲ میلادی، صفحه ۴۷)

و نیز:

"آیا روایت مشهور را نشنیده اند که می فرماید اذا قام القائم قامت القیامة و همچنین أئمّه هدی و انوار لاتطفی یوم یاتی الله فی ظلل من الغمام را که مسلّماً از امورات محدثه در قیامت می دانند به حضرت قائم و ظهور او تفسیر نموده‏اند." (ایقان، طبع ۱۸۸۲ میلادی، صفحه ۸۹ )

که البته در تغییراتی که پس از جمال مبارک در آثار ایشان داده شده، لازم آمده که علاوه بر تبدیل آیه ی مورد بحث در هر دو مورد فوق، معنایی که جناب بهاءالله برای آیه ارائه داده اند نیز از صورت خبریِ "روزیکه می آید خدا در سایه از ابر" به جمله ی سوالیِ "آیا انتظار می کشند مگر اینکه بیاید آنها را خدا در سایه ای از ابر؟" تبدیل شود.

و البته این تنها باری نیست که جمال مبارک در ذکر آیات قرآن دچار اشتباه می شوند. در کتاب "اشراقات و چند لوح دیگر" نیز ایشان آیه ی "و کأین من آیة فى السّماوات والأرض یمرّون علیها وهم عنها معرضون" را بدین ترتیب مورد اشاره قرار داده اند: " نباشید از نفوسیکه بعد از مشاهده انکار نمودند و همچنین از نفوسیکه مقصود امکان در فرقان میفرماید کم من آیة یمرّون عنها و هم عنها معرضون" (اشراقات و چند لوح دیگر، صفحه ۲۹۵).

راستی جناب دوستی، سخن از رساله ی تحقیقی نمودید. شما اگر در جایگاه قضاوت بودید، به رساله ای با موضوعی مذهبی که بسیاری از روایات مورد استناد آن دچار دستکاری شده و یا مخدوشند چه نمره ای می دادید؟ اگر در رساله ی مذکور حتی آیه ی قرآن هم درست نقل نشده بود چه؟ و اگر قرار بود درستی "یک آیین" با چنین رساله ای اثبات شود چطور؟

به هر حال اکنون که سخن از مطالب بی منبع به میان آمد، بد نیست که نظری هم به "احادیثی" بیاندازیم که "در شأن این مدینه مبارکهء مشرّفه یعنی عکَّا وارد شده". این احادیث مکررا در آثار بهائی مورد اشاره قرار گرفته است، و شاید نخستین بار جمال مبارک در "لوح خطاب به شیخ محمد تقی اصفهانی" آنها را مورد استناد قرار داده اند.

لازم است بدانید بنده جستجوی خود را در زمینه ی منبع این احادیث توسط دو نرم افزار "کتابخانه اهل البیت" (شامل بیش از ۴۰۰۰ جلد از کتب شیعه و اهل تسنن) و نیز "المکتبة الشاملة" (شامل بیش از ۵۰۰۰ عنوان از کتب اهل تسنن) به انجام رسانده ام. با این حساب می توان مطمئن بود که هر منبع قابل تصوری در دامنه ی جستجوی بنده قرار گرفته باشد. این در حالیست که هیچ اثری از مجموعه ی احادیثی که در ذیل می آید یافت نشد، اگرچه نگاهی به ظاهر و معنای احادیث مزبور خود به تنهایی بر ساختگی بودن این روایات دلالت دارد.

"در این مقام لازم شد احادیثی که در شأن این مدینه مبارکهء مشرّفه یعنی عکَّا وارد شده ذکر شود * لعلَّک تتّخذ یا هادی الی الصّدق طریقاً و الی اللّه سبیلاً *

بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیم

"ما ورد فی فضل عکَّا و البحر و عین البقر الّتی بعکّا "

(۱) حدّثنا عبد العزیز بن عبد السّلام عن النّبیّ صلَّی اللّه علیه و سلَّم انَّه قال إنّ عکّاءَ مدینة بالشّام قد اختصّها اللّهُ برحمته *

(۲) و قال ابن مسعود رضی اللّه عنه انّ النّبیّ صلّی اللّه علیه و سلّم قال ألا انّ أفضلَ السّواحل عسقلان و انّ عکّاءَ أفضل من عسقلان و فضل عکّاءَ علی عسقلان و علی جمیع السّواحل کفضل محمّد علی جمیع الأنبیاء ألا أخبرکم بمدینة بین جبلین فی الشّام فی وسط المرج یقال لها عکّاء ألا و انّ من دَخَلَها راغباً فیها و فی زیارتها غفر اللّه له ما تقدّم من ذنبه و ما تأخّر و من خرج منها غیر زائر ألا لم یبارک اللّه له فی خروجه * ألا و انّ فیها عیناً یقال لها عین البقر من شرب منها شربة ملأ اللّه قلبَهُ نوراً و أمّنه من العذاب الاکبر یوم القیامة *

(۳) و عن أنس بن مالک رضی اللّه عنه قال قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلَّم انّ فی السّواحل مدینة معلّقة تحت ساق العرش یقال لها عکّاءُ من بات فیها مرابطاً احتساباً للّه تعالی کتب اللّه له ثوابَ الصَّابرین و القائمین و الرّاکعین و السّاجدین الی یوم القیامة *

(۴) و قال صلّی اللّه علیه و سلَّم ألا أخبرکم بمدینة علی شاطئ البحر بیضاء حسن بیاضها عند اللّه تعالی یقال لها عکَّاء و انّ مَنْ قرصه برغوثٌ من براغیثها کان عند اللّه أفضلَ من طعنة نافذة فی سبیل اللّه * ألا و انّ من اذّن فیها کان له مدّ صوته فی الجنّة * و من قعد فیها سبعة أیّام مقابل العدوّ حشره اللّه مع الخضر علیه السّلام و أمّنه اللّه من الفزع الأکبر یوم القیامة *

(۵) و قال صلّی اللّه تعالی علیه و سلّم ألا و انّ فی الجنّة ملوکاً و ساداتٍ و فقراء عکَّاء ملوک الجنّة و ساداتها * و إنّ شهراً فی عکّاء أفضل من ألف سنة فی غیرها *

(۶) و عن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم إنّه قال طوبی لمن زار عکّاء و طوبی لمن زار زائر عکّاء * طوبی لمن شرب من عین البقر و اغتسل من مائها فانّ الحورَ العین یَشرَبْن الکافورَ الّذی فی الجنّة من عین البقر و عین سلوان و بئر زمزم * طوبی لمن شرب من هؤلاء العیون و اغتسل من مائهنَّ فقد حرّم اللّه علیه و علی جسده نارَ جهنّم یوم القیامة *

(۷) و عن النّبیّ صلّی اللّه علیه و سلّم إنّه قال فی عکّاء نوافل و فواضل یخصّ اللّه بها من یشاء * من قال فی عکّاء سبحان اللّه و الحمد للّه و لا إله إلّا اللّه و اللّه أکبر و لا حول و لا قوّة إلّا باللّهِ العلیِّ العظیم کتب اللّهُ له ألفَ حسنة و محا عنه الفَ سیّئة و رفع له ألف درجة فی الجنّة و غفر له ذنوبه * و من قال فی عکّاء أستغفر اللّه غفر اللّه له ذنوبَه کلَّها و من ذکر اللّهَ فی عکّاء بالغدوّ و الآصال و العشیّ و الابکار کان عند اللّه أفضل من نقل السّیوف و الرِّماح و السِّلاح فی سبیل اللّه تعالی *

( ۸ ) و قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم من نظر بالبحر عند الزّوال و کبّر اللّه عند الغروب غفر اللّه له ذنوبه و لو کانت مثل رمل عالج و من عدّ أربعین موجة و هو یکبّر اللّهَ تعالی غفر اللّه له ما تقدّم من ذنبه و ما تأخّر *

(۹) و قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم من نظر إلی البحر لیلة کاملة کان أفضل من شهرین کاملین بین الرّکن و المقام * و من تَربّی فی السّوَاحل خیر ممّن تَربّی فی غیرها * و النّائم فی السّواحل کالقائم فی غیرها انتهی *

صدق رسول اللّه صلّی اللّه تعالی علیه و سلّم *

لازم به ذکر است که جناب شوقی نیز در کتاب قرن بدیع پس از اشاره به احادیث فوق، "حدیث مهم دیگری" را از کتاب فرائد نقل می کنند، که البته جناب ابوالفضائل نشانی آنرا از فتوحات ابن عربی داده اند:

"بعلاوه حدیث مهمّ دیگری در فتوحات مکّیّه تألیف شیخ ابن العربی راجع به اصحاب قائم مذکور است که از احادیث مأثورهء نبویّه محسوب و جناب ابوالفضائل آن را در کتاب فرائد نقل نموده و اشاره بظهور مبارک است که می فرماید "و یقتلون کلّهم الّا واحد منهم ینزل فی مرج عکّا فی المأدبة الالهیّة".

و البته این حدیث مهم نیز هیچ گاه در کتاب فتوحات ذکر نشده است.

در پایان مزید توفیقات جنابعالی و سایر خوانندگان محترم را در شناخت حقائق ، از خداوند منان خواستارم.

پی نوشت ها :

1)http://en.wikipedia.org/wiki/History_of_banking

2)http://www.negah32.info/index.php?option=com_content&task=view&id=534

3) قرن بدیع، صفحه ۲۸۰: برخی از حضور امنعش در جوامع مدینه جهت اقامهء صلوة استفاضه مینمودند.

4) قرن بدیع، صفحه ۶۳۵: در آخرین جمعهء توقّف مبارکش در جهان ناسوت با وجود خستگی و ضعف فراوان جهت ادای صلوة ظهر در جامع مدینه حضور بهمرسانید.

5) راستی "روز قیامت" که خدا در آن "مکافات و مجازات دهد" چه روزی است؟

6)Charles Wallace Alexander Napier Cochrane-Baillie, 2nd Baron Lamington, GCMG, The Most Distinguished Order of Saint Michael and Saint George

7)۷Arthur James Balfour, 1st Earl of Balfour, KG, The Most Noble Order of the Garter

8) http://en.wikipedia.org/wiki/List_of_people_who_have_declined_a_British_.‎.‎.‎

9)http://en.wikipedia.org/wiki/Rabindranath_Tagore

10)http://www.guardian.co.uk/uk/2003/nov/27/iraq.monarchy

11)http://en.wikipedia.org/wiki/Order_of_the_British_Empire

12)http://www.alabrar.info/ar/webview.aspx?page=9

 

تمام حقوق این پورتال برای مؤسّسه بهائی‌پژوهی محفوظ است.

کپی‌رایت© بهائی‌پژوهی؛ ۱۳۹۷-۱۳۸۵.

Back To Top