شهید ثالث

چهارشنبه ۸ شهریور ماه ۱۳۹۱ سفری نصفه روزه داشتم به قزوین؛ با این هدف که مسجد و مقبرۀ شهید ثالث را از نزدیک ببینم. پیشنهاد این امر خیر را هم یکی از دوستان کرد با این استدلال که باید این مکان ها و آدم های درگیر در رخدادهای این چنینی را از نزدیک ببینی تا بتوانی در موردشان بنویسی. پیشنهاد جالبی بود و من هم به سرعت دست به کار شدم. استاد اهل فضلی که مایل نیستند اصلاً از خود ردّ و نشانی در نوشته های ناقابل من بگذارند لطف کردند و آدرس مسجد و مقبرۀ شهیدرادادند.
مسجد شهید ثالث که امروز هم به همین نام خوانده می شود، مسجدی دو طبقه است. یعنی در حقیقت دو تا مسجد است واقع در خیابان مولوی قزوین. مسجدی که ملا محمد تقی برغانی معروف به شهید ثالث و دومین شهید محراب در آن جا به دست بابیان کشته شده، مسجد پایینی است که معماری قدیمی دارد متعلق به عصر قاجار شاید هم قدیمی تر و یادآور مسجد آقا بزرگ کاشان است.

در بالای محراب هم که مشهد ایشان به شمار می آید، تابلویی است که ماجرای زندگی و قتل ایشان به اختصار نوشته و به صورت نقاشی هم بر صفحۀ کاغذ ترسیم شده است. اما مسجد بالایی از آن مساجد کج سلیقه ساخته شدۀ دوران جمهوری اسلامی است که هیچ چیزِ جالبی برای دیدن ندارد. هنوز قدما ذوق و سلیقه ای در معماری داشتند که بروزات و ظهوراتش در تمامی شهرها و دهات ایران به صورت مسجد و باغ و حمام و بازار دیده می شود؛ اما امروزه از این ذوق و زیبایی پسندی خبری نیست. مسجد بالایی در نهایت بی سلیقگی ساخته و تزیین شده است.      

                                   
بگذریم، نکتۀ جالب و تعجب آوری که به آن برخوردم این بود که بخش مهم و قابل توجهی از ساکنین خیابان مولوی وابستگان سببی یا نسبی شهید اند و خودِ من دستکم سه تایشان را از نزدیک دیدم و با هم به حرف نشستیم. همانطور که پرسان پرسان به دنبال مقبره می گشتم، اتفاقی از عابری آدرس پرسیدم که ایشان در پاسخ خود را نوادۀ ایشان معرفی کرد. اعقاب ملا محمد تقی برغانی امروزه فامیل شهیدی دارند؛ به احترام شهید شدن ایشان. اعقاب برادر کوچک تر ملا محمد صالح برغانی فامیل صالحیِ شهیدی دارند که در این جا هم پسوند نسبت شهیدی به واسطۀ ملا محمد تقی و به احترام او است.

 اعقاب ملا محمد علی برغانی نیز علویِ شهیدی اند.
آقای جواد شهیدی نوادۀ ملا محمد تقی برغانی با چهار واسطه، مرا به دیگر پسر عموی خود به نام حاج منصور صالحی شهیدی از اعقاب ملا محمد صالح و متولی کل اموال و مدرسه و مسجد خاندان صالحی معرفی کرد. در همین چند ساعت اقامت در قزوین به نکته ای رسیدم و آن هم مهمان نوازی مردم این شهر و به ویژه خاندان شهیدی (صالحی، علوی و شهیدی) بود. حاج منصور شهیدی با سنی بالای ۸۰ سال نه تنها پذیرای من در ساعت ۱۲ ظهر شد، بلکه شجره نامۀ خانوادگی اش را هم که توسط سرهنگ یحیا شهیدی از دیگر پسر عموهای بیشمار و در سه جلد تهیه شده بود آورد تا ببینم. این خاندان دایرة المعارفی اند از مدخل که همان آدم باشد. حاج منصور شهیدی و همسرشان که البته از این خاندان نبود، اطلاعات جامعی در اختیار من گذاشتند از شهید ثالث و دیگر برادرانش. بنا به گفتۀ ایشان، سه برادر برغانی اصلاً قزوینی بوده اند، اما در زمان فتحعلیشاه در اصفهان به تحصیل علم مشغول بوده که فتحعلیشاه برای پرسیدن نظر ملا محمد تقی در خصوص مسأله ای شرعی - یا شاید هم سیاسی؟ - ایشان را به تهران فرا می خواند و ملا محمد تقی با روحانی دربار از در مخالفت در می آید، بر او تند و در نهایت به همراه دیگر برادران به عراق عرب تبعید می شود. بعدها مورد عفو ملوکانه قرار می گیرد و به مسقط الرأس خود قزوین بر می گردد؛ هر چند ملا محمد علی در برغان می ماند.

ماجرای شهادت ایشان در تاریخ آمده و چیز ناشناخته ای نیست؛ می ماند تنها یک نکته و آن هم استفادۀ ناصواب شهید از چوب تکفیر[۱] بر ضد شیخ احمد احسایی است. ما که خواننده و بینندۀ ۲۰۰ سال بعد رخدادها هستیم، بدون حب و بغض و از بیرون ماجرا باید نگاهی به این رخداد بکنیم و ببینیم اصلاً تکفیر شیخ احمد احسایی ضرورت داشت و کار معقولی بود یا نه؟ قبل از این می خواهم این نکته را بررسی کنم که اساساً اطلاق برچسب تکفیر در چه مواردی اتفاق می افتد. تکفیر اصطلاحی در کلام و فقه و معنایش «نسبت کفر دادن به مسلمان» است. (صرّامی، ۱۳۸۳، ۳۷) هر چند در لغت به معانی دیگری از جمله پوشاندن و پوشیدن به کار می رود و بر مبنای آن ها در قرآن و احادیث و منابع کلامی و فقهی پاک کردن گناهان و ابطال اعقاب و پرداختن کفارّۀسوگندمعنی میدهد.
پیشینۀ تکفیر به صدر اسلام بر می گردد و برخی رخدادهای سیاسی و اجتماعی زمینۀ نسبت کفر دادن به برخی را فراهم آورده اند که مهم ترین آن ها جنگ های ردّه در زمان ابوبکر بود. قطعاً افرادی که تکفیر شدند، نزد خلیفۀ وقت کافر محسوب می شدند و الّا به هر دلیلی نمی توان به دیگری نسبت کفر داد. گویا ادعای پیامبری در میان جنگجویان ردّه وجود داشته است که همین امر دلیل کافی برای تکفیرشان بوده است. این اولین زمینۀ تاریخی تکفیر است. زمینۀ دوم غائلۀ خوارج است که البته به دلیل تندرو بودن و بی منطق بودن آن ها تکفیرهایی که می کردند چندان معتبر نیست. مثلاً آن ها حتی کسانی را که گناه کبیره مرتکب می شدند نیز تکفیر می کردند؛ هر چند خودشان نیز در معرض تکفیرِ اهل سنت قرار گرفتند. سومین زمینۀ تاریخی خروج از ایمانِ غالیان و قائلان به تفویض است. ائمه نیز با غالی گری مخالف بودند. (صرّامی، ۱۳۸۳، ص ۳۸)به طور کلی، تکفیر جریان اصلی اسلام نبوده و گرایشی حاشیه ای محسوب می شده است. فقها نیز «با استناد به احادیث ... نسبت بی دلیل کفر به مسلمان را مستوجب تعزیر دانسته اند». (همان، ص ۳۸)[2]
این مقدمه را در مورد تکفیر آورد

م تا به بحث شیخ احمد احسایی و تکفیر او توسط ملا محمد تقی برغانی وارد شوم. مگر شیخ احمد چه گفت که باعث تکفیرش شد؟ خوشبختانه گزارش های تاریخی در این زمینه به حدّ کافی گویایند. اول این نکته را بگویم که قبل از ملا محمد تقی برغانی، محمد بن حسین آل عصفور بحرانی نیز به واسطۀ غالی گری شیخ احمد دیدگاه هایش را انحراف از تشیع ارزیابی کرده بود (ابراهیمی، ۱۳۷۳، ص ۶۶۳)، اما ملا محمد تقی از این فراتر رفت و او را تکفیر کرد که البته دلیلی جز نظر شیخ راجع به معاد جسمانی نداشت.(همان،ص644)
اسّ و اساس اندیشه های شیخ مفهوم هورقلیا است که شیخ با آن خواسته سه مسألۀ مهم را حل کند: معراج جسمانی پیامبر-حیات امام زمان-معاد جسمانیو همین آخری بوده که منجر به تکفیرش شده است.  

    

   اول ببینیم هَوَرقَلیاچیست؟

خود شیخ احمد معتقد است که هورقلیا لغتی سریانی و از زبان صابئین گرفته شده است. اما به احتمال قوی، شیخ احمد این واژه را از شیخ اشراق گرفته باشد؛ هر چند این کلمه در بعضی از روایات نیز به کار رفته است و شیخ احمد - که گرایش اخباری گری داشته و برخی از اصطلاحات فلسفی را مطالعه کرده بود - به تلفیق و ترکیب آنها پرداخته است. او از اندیشه های باطنی مذهب اسماعیلیه نیز کمک گرفته است. مثلاً در مذهب اسماعیلیه و حتی اندیشه های مسیح نیز نوعی گرایش به «جسم لطیف» یا «جسم پاک» و... وجود دارد. «هانری کربن» نیز معتقد است: «ارض ملکوت هَوَرقلیا، ارض نورانی آیین مانوی در عالم ملموس اما ورای حس است و با عضوی که خاص چنین ادراکی باشد، شناخته می شود. و به نوعی از مسیحیت و اندیشه مسیحیان درباره جسم لطیف داشتن عیسی متاثر است».اما هم چنانکه گفتیم، ظاهرا اولین کسی که اصطلاح «عالم هورقلیایی» را در جهان اسلام مطرح کرد، سهروردی است. وی در فلسفۀ اشراق (در بحث از «احوال سالکین ») پس از توضیح انوار قاهره و انوار معلقه می گوید: «آنچه ذکر شد احکام اقلیم هشتم است که جابلق و جابرص و هورقلیای شگفت در آن قرار دارد». در «مطارحات» نیز آمده است: «جمیع سالکان از امم انبیای سابق نیز، از وجود این اصوات خبر داده و گفته اند که این اصوات در مقام جابرقا و جابرصا نیست؛ بلکه در مقام هورقلیا است که از بلاد افلاک عالم مثالی است». برخی از پیروان مکتب اشراق مثل قطب الدین شیرازی نیز به پیامبر حدیثی را نسبت می دهند که بنا بر آن، هیچ کس حتی انبیا و اولیا علیهم السلام با بدن عنصری نمی توانند وارد عالم هَوَرقلیا شوند.

 

پس معلوم می شود که عالم هورقلیا همان عالم مثالِ فلسفۀ اشراق است: عالم مثال یا خیال منفصل یا برزخ بین عالم عقول و عالم ماده، چیزی است که عارفان و فیلسوفان اشراق به آن معتقدند و فلاسفه مشاء آن را نپذیرفته اند. اشراقیان، عالم عقول مجرده را «انوار قاهره» گویند و عالم مثال را «انوار مدبره» می نامند و عالم اجسام و مادیات را «برزخ»، «ظلمت» یا «میت» می نامند. عالم مثال دارای دو مرحله است: اول مثال در قوس نزول که بین غیب مطلق و شهادت مطلق قرار دارد. این عالم را برزخ قبل از دنیا می نامند و به وسیله قاعده امکان اشرف، اثبات می گردد. این مثال را «جابلقا» گویند. دوم مثال در قوس صعود است که بین دنیا و آخرت قرار دارد و «کما بداکم تعودون» و پس از افول و غروب نفس ناطقه از این بدن ظلمانی، نفس وارد عالم برزخ شده و از آن جابه قیامت کبری می رود. این مثال را «جابرسا» گویند.
در برزخ اول، صورت هایی که وجود دارند، با قلم اول تعیین شده و مصداق «السعید سعید فی بطن امه» می باشند. این صور تقدیرات و مقدراتی است که «قلم این جا برسید سر بشکست»، و در برزخ دوم صورت هایی که وجود دارند، صور اعمال و نتایج اخلاق و افعال انسانی است. صورت هایی که در برزخ اول وجود دارند، از غیب به شهادت می رسند و صورت هایی که در برزخ دوم هستند، از شهادت به غیب و از دنیا به آخرت رفته و تنها در قیامت کبری ظهور و بروز می یابند. مکاشفات عارفان نیز به برزخ اول تعلق می گیرد، نه به برزخ دوم.

          
حال با این مقدمه چینی مفصل، می توان حضور امام زمان را نزد شیخیه فهمید. شیخ احمد ایشان را زنده و در عالم هورقلیا با بدن غیر جسمانی می داند که هر وقت بخواهد به این دنیا بیاید، صورتی از صورت های اهل این اقالیم را می پوشد و کسی او را نمی شناسد.[۳] جسم و زمان و مکان ایشان لطیف تر از عالم اجسام بوده و از عالم مثال است. پس ایشان نه تنها در عالم هورقلیا است، بلکه با جسم مثالی که غیر عنصری یا برزخی یا غیر مادّی است در آن عالم زندگی می کند. مشایخ شیخی تکمله ای بر این جملۀ شیخ احمد افزودند و گفتند که این جسم دوم است که به صورت مستدیر در قبر باقی می ماند تا برانگیخته شود.

 

حاج محمد کریم خان کرمانی در این زمینه چنین می گوید:

«هرانسانی دارای دو جسد و دو جسم است: جسد اول از عناصر اربعه تشکیل شده و سایر موجودات مادی نیز آن را دارند. این عناصر مادی، مانند لباس برای انسان است که می توان آن را از تن در آورد. این جسد چون لذت، درد، طاعت و معصیت ندارد، پس از مرگ متلاشی شده و در قبر باقی می ماند. جسد دوم در غیب اول و از عالم هورقلیایی است که به صورت  «طینت مستدیره»در قبر باقی می ماند که جسد دوم است و از اعراض پاک می گردد و در قیامت روح به این جسد برمی گردد؛ نه به جسد اول. جسد اخروی فساد و خراب شدن ندارد، بر خلاف جسد دنیوی. مرگ مربوط به این بدن است نه آن بدن. جسم اول صورت برزخی است که بر نمی گردد و مانند چرک لباس است که جسم اول، وقتی به این دنیا نزول پیدا می کند، متحد با این بدن می شود. جسم دوم یا جسم اصلی حامل نفس است و در واقع جسم اول عرض بر جسم دوم است. و آنچه در قیامت می آید، جسد دوم و جسم دوم است».
پس می توان چنین نتیجه گرفت که در باور شیخ احمد و پیروانش، امام زمان نیز با جسمی عین جسم مردگان در عالم مثال یا هورقلیا زندگی می کنند. بدیهی است که این نکته کاملاً در برابر باور شیعه به حضور ایشان و در حقیقت انکار حیات مادی ایشان بر روی زمین است؛ زیرا اگر مراد آن است که حضرت در عالم مثال و برزخ - چه برزخ اول یا برزخ دوم - زندگی می کند - آن چنان که قبر را آنان از عالم هورقلیا می دانند - پس آن حضرت حیات با بدن عنصری ندارد و حیات او مثل حیات مردگان و نه حیات مادّی در عالم برزخ است؛ پس این ها همه چه فرقی با انکار وجود وی دارد؟

دلیل تکفیر شدن شیخ احمد احسایی نیز همین باور به عالم هورقلیا و حضور امام زمان در آن عالم با جسم مثالین بود.
من مکان دیگری را هم دیدم و آن مسجد و مدرسۀ صالحی است که همین جناب محترم حاج منصور صالحی شهیدی متولی تعمیر و آبادانی اش بود. مسجد و مدرسۀ عظیم و زیبایی بود؛ به طوری که به جرأت می توانم بگویم از زیبایی و تقارن در نوع خود بی نظیر محسوب می شد. برای ما که عادت به دیدن مساجد و مدارس دینی داریم و دیدنشان چیز عجیب یا پدیدۀ نادری نیست، باز هم رفتن و گشتن در این بنای عظیمِ سه طبقه ای در حال تعمیر بس چشم نواز است. جالب است که در این جا نیز مثل همه جای قزوین مردم به من مسافر چند ساعته کمک می کردند تا بروم و حتماً ببینم. دست کم مثل ما کرمانی ها بی تفاوت و بی اطلاع و حتی بهتر بگویم لاقید نبودند؛ گرم و یاری گر و مطلع به نظر می رسیدند. مدرسه ۱۱۰ حجره دارد؛ احتمالاً به ارزش عددی علی و همان طور که گفتم در سه طبقه ساخته شده و حالا در دست تعمیر بود.

ملا محمد صالح برغانی دومین برادر از سه برادر برغانی پدر زرین تاج معروف به ام سلمه برغانی است که می دانیم نقش تعیین کننده ای در ماجراهای جنبش بابی ایفا کرد. به باور من، نقش طاهره از تمامی دیگر حروف حی مهم تر است: بیشتر نوآوری های جنبش بابی و شیخی از آن این زن است. این طاهره بود که کشف حجاب کرد؛[۴] نخست در کربلا در مکانی خصوصی و سپس در بدشت، طاهره بود که نسخ شریعت اسلام و شرایع سابقه را اعلام نمود، این طاهره بود که بر منبر استادش سید کاظم رشتی رفت و خطابه گفت، همو بود که از شیخیه دفاع های جانانه کرد، اما با راه افتادن دعوی باب اولین حملات را به مکتب شیخی و مشایخ آن به ویژه محمد کریم خان کرمانی کرد. طاهره اولین ردّیه نویس بابی بر مکتب شیخی است و هموست که محمد کریم خان را به عکس العمل واداشت و او را به ردیه نویسی علیه بابیه سوق داد. او نمونۀ حیّ و حاضری از کنش گری زنان در جامعه ای سنتی است که نه تنها در آن زمان اصلاً قابل تحمل نبود، بلکه امروزه نیز پذیرشش سخت می نماید. خواندن سرگذشت طاهره و عمو و پدرشوهرش ملا محمد تقی برغانی تندرو بودن فطری برخی از اعضای خاندان برغانی را بر من ثابت کرد؛ تا آن اندازه تندرو و افراطی که هر دو جانشان را در پای عقیدۀ خود گذاشتند. او سیرتاً همان "دیگری" عمویش بود.

جالب است که در شجره نامۀ سه جلدی خاندان پر جمعیت برغانی، عکس شوهر و پسرعموی طاهره حاج ملا عبدالله برغانی پسر ملا محمد تقی را هم دیدم. او از طاهره چهار فرزند داشت: ابراهیم، اسماعیل، زینب و پسر دیگری که نامش به خاطرم نمانده. مقبرۀ شهید نزدیک امام زاده حسین بود که کمی از مسجد فاصله داشت. همان نقاشی ای که بر روی تابلوی نزدیک محراب محن ضربت خوردن و دفن ایشان دیدم، بر روی سنگ مرمر قبر هم حک شده بود. مقبره در شأن روحانی عالی رتبه ای چون او ساخته شده و در کنارش دو قبر دیگر هم بود.[ 5]

 

پی نوشت ها:

  excommunication1-     
2-سیف الله صرّامی، تکفیر، دانشنامۀ جهان اسلام، ج ۸ (تهران: بنیاد دایرة المعارف اسلامی، ۱۳۸۳).
3-و لابد ایشان به صورت و در هیأت مشایخ شیخی که شیخ احمد مهم ترینشان باشد به این جهان می آیند!!
۴-باید این نکته توضیح داده شود؛ چرا که کشف حجاب طاهره در زمره اسطوره های تاریخی ما است که اصلاً واکاوی نشده. منظور از کشف حجاب طاهره، کشف حجاب از رخ است و نه از سر. او روبنده از چهره برداشت که در آن زمان در نوع خود انقلابی بود. ایران عصر قاجار این جسارت را بر نمی تافت؛ کما این که کشف حجاب از رخ را هم بر نتافت.
۵- یکی را شناسایی کردم که تاریخ وفات متوفی متعلق بود به ۴ سال پیش: ۱۳۸۷ شمسی و مدفن سید مرتضی بهشتی شیرازی پدر و بزرگ خاندان بهشتی شیرازی صاحب نشر روزنه. این خانواده را من از نزدیک می شناسم. آقای علیرضا بهشتی صاحب انتشارات در زمان صدارت میر حسین موسوی دبیر هیأت دولت بوده و بعد از آن به کار فرهنگی مشغول شد. بعد از سرکوب های جنبش سبز ایشان به علت نزدیکی به آقای موسوی دستگیر و مدت طولانی ای را هم زندانی بود. نمی دانم اکنون آزاد شده یا نه.

 

نویسنده:لیلا چمن خواه

منبع:  http://iranianstudies.blogfa.com

تمام حقوق این پورتال برای مؤسّسه بهائی‌پژوهی محفوظ است.

کپی‌رایت© بهائی‌پژوهی؛ ۱۳۹۷-۱۳۸۵.

Back To Top